هوش مصنوعی: این شعر عاشقانه و عرفانی از مولانا است که در آن شاعر از درد فراق، عشق، انتظار و رنج‌های روحی خود سخن می‌گوید. او با استفاده از استعاره‌های زیبا مانند گل، خون، آتش و آب، احساسات عمیق خود را بیان می‌کند. شاعر از یار خود شکایت می‌کند و از بی‌وفایی و دوری او می‌نالد، اما در عین حال، وفاداری خود را به او اعلام می‌دارد.
رده سنی: 16+ محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از تصاویر و استعاره‌ها مانند خون و آتش ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.

نامه نوشتن گل بخسرو در فراق و ناخوشی

الا ای خوش تذرو سبز جامه
تو خواهی بود گل را پیک نامه ۱

تویی در نطق، زیبا گوی معنی
بسر میدان برون بر گوی معنی ۲

زبان گوهری داری گهر پاش
دمی در نامهٔ گلرخ شکر پاش ۳

بجای آور سخن چندانکه دانی
چنانک از هر سخن درّی چکانی ۴

سر نامه بنام پادشاهی
که بی نامش بمویی نیست راهی ۵

ز نامش پر شکر شد کام جانها
زیادش پرگهر تیغ زبانها ۶

ز عشق نامش، آتش در جهان زن
بزن، ره بر خیال کاروان زن ۷

جهان عشق را پا و سری نیست
بجز خون دل آنجا رهبری نیست ۸

کسی عاشق بود کز پای تا فرق
چو گل در خون بود اوّل قدم غرق ۹

اگر در عشق چون گل سوز دارید
شبی در عشق گل با روز آرید ۱۰

دلی دارم، چه دل، هجران رسیده
بسر گشته برون از خون دیده ۱۱

ز کیش خویشتن بیزار گشته
بجان قربان راه یار گشته ۱۲

فراقش در میان خون نهاده
کناری خون ازو بیرون نهاده ۱۳

بسی خوشتر بصد زاری بمردن
که وادی فراق تو سپردن ۱۴

ز پا افتادم از درد جدایی
مرا گر دست میگیری کجایی ۱۵

فراقت آتشی درجانم افگند
چنان کز جان بدون نتوانم افگند ۱۶

بیاتادر درون میدارمت خوش
که تا بیرون نیارد بر من آتش ۱۷

دلم گر بود سنگی گشت خسته
ز هجرت چون سفالی شد شکسته ۱۸

ز سوز هجر حالی دارد اکنون
که دوزخ بر سفالی دارد اکنون ۱۹

چو کوه از غم بریزد در فراقت
گلی را چون بود زین بیش طاقت ۲۰

ز بس کز درد تو درخون بگردم
ز سر تا پای گویی عین دردم ۲۱

اگر از درد من آگاهیی تو
همیشه مرگ من میخواهیی تو ۲۲

چنین یک روز اگر در درد باشی
که من هستم، ننالی، مرد باشی ۲۳

از آن میداریم در درد و در پیچ
که دردی نیست ازدرد منت هیچ ۲۴

برویم بیتو چندان غم رسیدست
که آن غم قسم صد عالم رسیدست ۲۵

بساغم کو نداند کوه برداشت
بشادی این دل بستوه برداشت ۲۶

منم کاندوه بر من کوه گشته
دلم لشکر کش اندوه گشته ۲۷

بسی غم دارم و یاری ندارم
دلم خون گشت و غمخواری ندارم ۲۸

بسی درد است بر جان من از تو
که دردت باد درمان من از تو ۲۹

ز بیرحمی تو تا چند آخر
بدین زاری مرا مپسند آخر ۳۰

چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شد
چنین دیوانگی بر من سجل شد ۳۱

خرد از دست عشقت رخت بر بست
نگیرد کس از این دیوانه بر دست ۳۲

دلم از خویشتن بیخویشتن شد
همه کار دلم از دست من شد ۳۳

دلی دارم ز عشقت از جنون پر
کنار از چشم و چشم از دل ز خون پر ۳۴

هر آنکس را که با تو کار افتد
ازین دیوانگی بسیار افتد ۳۵

کنون بگذشت کلّی کارم از دست
که بیرون شد دل و دلدارم از دست ۳۶

دل سوداییم یکبارگی شد
خرد در کار دل نظّارگی شد ۳۷

دلم در خانهٔ تن میناستد
ز من بگریخت با من میناستد ۳۸

مراهم مزد و هم شکرانه بودی
اگر دل ساکن این خانه بودی ۳۹

چو چشم مستم از طوفان آبی
ز مستی داد خانه در خرابی ۴۰

چو یاری نیست با عشقت چه بازم
فرو ماندم ندانم تا چه سازم ۴۱

چه گویم چه نویسم چون کنم من
که وصف این دل پرخون کنم من ۴۲

چنان عشق تو زوری کرد بر من
که عالم چشم موری کرد بر من ۴۳

اگر دل این چنین عاجز نبودی
مرا چندین بلا هرگز نبودی ۴۴

وگر تن این چنین لاغر نگشتی
بیک ره دولت از من برنگشتی ۴۵

چه خیزد از چنین دل جز ملامت
چه آید از چنین دل جز ندامت ۴۶

دلم بگرفت ازین دل چون کشم بار
سرتن میندارم چون کنم کار ۴۷

چو مردم بیتو من از من چه تقصیر
چو تو آگه نیی از من، چه تدبیر ۴۸

نبودم بیتو یک دم بیغمی من
که صد غم میخورم در هر دمی من ۴۹

همی هر غم که در کلّ جهان هست
مرا کم نیست زان و بیش ازان هست ۵۰

جگر پر خون و دل پر سوز دارم
سیه شد روز روشن روزگارم ۵۱

نبوییدم گلی بی رنج خاری
ننوشیدم شرابی بی خماری ۵۲

ندیدم هرگز از شادی نشانی
بکام دل نیاسودم زمانی ۵۳

بچشم خود جهان روشن ندیدم
وگر دیدی توبی من من ندیدم ۵۴

ندانم بر چه طالع زادهام من
که در دام بلا افتادهام من ۵۵

تو با حوران سیمین بر نشسته
من اندر خون و خاکستر نشسته ۵۶

تو در شادی و من در غم، روانیست
اگر این خود رواست آخر وفانیست ۵۷

نکردی هیچ عهد من وفا تو
چه خواهی گفت آخر با خدا تو ۵۸

ترا خود بیوفا هرگز نگویم
که این از بخت بد آمد برویم ۵۹

چه میخواهی ز دل کاین دل چنانست
که گر گویی چه نامی بیم جانست ۶۰

مپرس از من که گر پرسی چنانم
که بوی خون زند از سوز جانم ۶۱

مپرس از دل که حال دل چنان شد
که دریاهای خون از وی روان شد ۶۲

منم در کلبهٔ احزان نشسته
غریب و بیکس و حیران نشسته ۶۳

بیا و کلبهٔ احزان من بین
زمانی دیدهٔ گریان من بین ۶۴

منم جان بر میان چون بیقراری
گرفته از همه عالم کناری ۶۵

مگر زالی شدم گرچه جوانم
که با سیمرغ در یک آشیانم ۶۶

گرفته عزلت از خلق زمانه
شده در باب تنهایی یگانه ۶۷

دلم خون گشت از رسوایی خویش
بجان میآیم از تنهایی خویش ۶۸

چو تو تنها نشاندی بر زمینم
ملامت از که میآید چنینم ۶۹

دلا تا کی چنین در بند باشی
درین سرگشتگی تا چند باشی ۷۰

بسر شو گر سر آن داری از تن
برای آخر اگر جان داری از تن ۷۱

میان خون نشستی در درونم
کنارم موجزن کردی ز خونم ۷۲

چرا از پیش من می برنخیزی
که خونم میخوری و میستیزی ۷۳

مرا گویند آسان می نمیری
که در عشقش کم جان مینگیری ۷۴

چو در یک روز صد ره کم نمیرم
چرا این جان پر غم کم نگیرم ۷۵

نمیترسم ازان کم مرگ پیشست
که هر ناکامیم صد مرگ بیشست ۷۶

مرا بیتو غم مرگی ندارد
که گل بی روی تو برگی ندارد ۷۷

گل صد برگ بی برگست بیتو
که او را زندگی مرگست بیتو ۷۸

کسی کز خویش برهاند تمامم
منش گر خواجهام، کمتر غلامم ۷۹

اگر من آتشی از دل برارم
بیکدم پای کوه از گل برارم ۸۰

وگر از پردهٔ دل برکشم آه
شبیخونی کنم بر پردهٔ ماه ۸۱

وگر در ناله آیم ازدل تنگ
بزاری خون چکانم ازدل سنگ ۸۲

وگر از نوحهٔ دل دم برارم
دمار از جملهٔ عالم برارم ۸۳

وگر پر دود گردانم زمانه
ز آتش دود بینی جاودانه ۸۴

رسد زین سوز تا هفتم طبق دود
فلک بر دوزخ اندازد طبق زود ۸۵

ز چشم من بیک طوفان آبی
همه عالم فرو گیرد خرابی ۸۶

توانم ریخت از مژگان چنان دُر
که گردد از زمین تا آسمان پُر ۸۷

توانم سوخت عالم را چنان من
که دیگر کس نبینم در جهان من ۸۸

ولی ترسم که یارم در میانه
بسوزد، گر بسوزانم زمانه ۸۹

منم جانا دلی بر انتظارت
نهاده چشم از بهر نثارت ۹۰

گل سرخ انتظار تو کشیده
بلای موت احمر در رسیده ۹۱

چو چشم آمد سپید از انتظارم
سیه شد همچو چشمت روزگارم ۹۲

ز بس کز انتظار رویت ای ماه
نهادم گوش بر در،‌چشم بر راه ۹۳

هر آوازی که بود، از تو شنیدم
سراپای جهان، روی تودیدم ۹۴

چو در جان خودت پیوسته بینم
چرا پس ز انتظار تو چنینم ۹۵

همه روزم بغم در تا شب آید
چو شمعم خود بشب جان بر لب آید ۹۶

همه شب سوخته تا روز گردد
چو روز آید شبم با روز گردد ۹۷

از این سان منتظر بنشسته تا کی
بروز و شب دلی در بسته تا کی ۹۸

بتو گر بود از این پیش انتظارم
کنون هست انتظار مرگ کارم ۹۹

مرا گنجی روان از چشم ازانست
که در چشم من آن گنج روانست ۱۰۰

ازان در خاک میگردم چنین خوار
که چشم من چو دریاییست خونبار ۱۰۱

بدریا در تیمّم چون توان کرد
ولی هم کی وضو از خون توان کرد ۱۰۲

ز عشقت چون دلم در سینه خون شد
چنان رفت او که از چشمم برون شد ۱۰۳

ازان صد شاخ خون از سردرامد
که آن شاخ از زمین دل برامد ۱۰۴

از آن پیوسته شد شاخم ز دیده
که پیوسته بود شاخ بریده ۱۰۵

چو پیوسته مرا از دل براید
نیم نومید کاخر در براید ۱۰۶

مرا گر دیر آید نوبهارم
بزیر شاخ کی دارد کنارم ۱۰۷

همه خون دلم بالا گرفتست
کنار من ز دُر دریا گرفتست ۱۰۸

بنظّاره بر من آی باری
که تا دریا ببینی از کناری ۱۰۹

اگر خوابیم بود آن زود بگذشت
که خواب من چو خوابی بود بگذشت ۱۱۰

دو چشم من چو دایم دُر فشانست
بخون درخفت، بیداریش از انست ۱۱۱

کنون چشمم چو اختر هست بیدار
اگر باور نداری بنگر ای یار ۱۱۲

چو چشم من ز خون در هم نیاید
ز بی‌خوابیم هرگز کم نیاید ۱۱۳

ز بیخوابی نمیمیرم چه سازم
که داند قدر شبهای درازم ۱۱۴

غم هجر از دل مهجور پرسند
درازی شب از رنجور پرسند ۱۱۵

چو شمعم جملهٔ شب سوز در پیش
بسر باریم مرگ و روز در پیش ۱۱۶

نگر تا چون درآید خواب بر من
ز چشم بسته چندین آب بر من ۱۱۷

بوقت خواب هر شب بیتو اکنون
دلم در گردد آخر لیک در خون ۱۱۸

چو از خون بستر من نرم گردد
دو چشمم زاتش دل گرم گردد ۱۱۹

مرا بی شک چو باشد بستری نرم
دلم در گردد و چشمم شود گرم ۱۲۰

بیا جانا که جانان منی تو
اگردل بردهیی جان منی تو ۱۲۱

ز جان خویش دوری چون کنم من
ندارم دل صبوری چون کنم من ۱۲۲

مرا در آتش سوزان صبوری
بسی خوشتر که یک دم از تو دوری ۱۲۳

چه کارست این، که بستر آتشینست
زمانی بیتو بودن، کار اینست ۱۲۴

نیم کافر نجویم از تو دوری
که کفرست از تو یک ساعت صبوری ۱۲۵

چو عشقت در دلم خون درتگ آورد
از آن خون چشم من چندین رگ آورد ۱۲۶

ز خون رگ گیرد و این خون ز رگ خاست
ز دل صبرم ز چشمم خون بتگ خاست ۱۲۷

دلم چون آتش آمد دیده چون ابر
میان ابروآتش چون کنم صبر ۱۲۸

عجب دارم من بی صبر مانده
تویی ماه و منم در ابر مانده ۱۲۹

شگفت آید مرا این مشکل من
دل تو سنگ و آتش در دل من ۱۳۰

الا ای دیده پرخون باش و پرنم
که خود خوردی و آوردی مراهم ۱۳۱

بنادانی نظر بر مه فگندی
دلم چون سایهیی بر ره فگندی ۱۳۲

کنون خواهی که وصل ماه یابی
تو موری سوی مه چون راه یابی ۱۳۳

چو روی او بچشم تو درآمد
چو ببرید از تو خون از تو برآمد ۱۳۴

چو خود کردی سرشک از چشم میبار
کنون آن خون دل را چشم میدار ۱۳۵

چو خود کردی خطامیدانی ای چشم
مرا در خون چه میگردانی ای چشم ۱۳۶

چنان دانی مرا در خون نهادن
که نتوانم قدم بیرون نهادن ۱۳۷

مرا از خون دل بیخواب کردی
مرا صد گونه گل در آب کردی ۱۳۸

تنم سستی و بیماری ز تو یافت
دلم چندین نگونساری ز تو یافت ۱۳۹

تو کردی با دل من هرچه کردی
کنون خون ریز تا در خون بگردی ۱۴۰

دلا تا کی کنی بر خشک شیناب
که سرگردان شدم از تو چو سیماب ۱۴۱

چو رفتی از برم او را گزیدی
روان خون شد ز تو کز من بریدی ۱۴۲

ترا گر آتش هرمز نبودی
مرا چندین بلا هرگز نبودی ۱۴۳

بعشق او قدم برداشتی تو
چنین آسان رهی پنداشتی تو ۱۴۴

برآوردی بهر دم دستخیزی
ز نامردی نشستی در گریزی ۱۴۵

کنون چون زهر هجر او چشیدی
مخنّث وار دامن درکشیدی ۱۴۶

کنون گر یک نفس در خورد اویی
بمردی صبر کن گر مرد اویی ۱۴۷

گرت باید که یادآری در آغوش
قدحها زهرناکامی بکن نوش ۱۴۸

نمیدانم که این دریای مضطر
بچه دل زهره خواهی برد تا سر ۱۴۹

چو از چشمت میان خون دری تو
بسی دریای خون با سربری تو ۱۵۰

شدم چون باد خاک حور زادی
که کس گردش نمیگردد چو بادی ۱۵۱

مرا جانا بجان آمد دل از تو
ولیکن حل نشد یک مشکل از تو ۱۵۲

سبک چون آسیا، گردان از انست
که هرچ او میکند بارش گرانست ۱۵۳

بسی غصه بحلق من فرو شد
که تا کی کار من خواهد نکو شد ۱۵۴

مرا جان سوزی و دل باز ندهی
وگر کشته شوم آواز ندهی ۱۵۵

دلم را در میان خون نهادی
چو خون روی از برم بیرون نهادی ۱۵۶

ز بس خون کز توام در دل بماندست
دو پایم تا بسر در گل بماندست ۱۵۷

منم دور از تو در صد رنج و خواری
بمانده در غریبستان بزاری ۱۵۸

نیایی در غریبستان زمانی
نپرسی از غریب خود نشانی ۱۵۹

ازان چندین مرا در بند داری
که با من در وفا سوگند داری ۱۶۰

مرا تا عشق تو در دل مقیمست
کنار من پر از دُرّ یتیمست ۱۶۱

مرا چندین گهر میخیزد از تو
که چشمم بر زمین میریزد از تو ۱۶۲

میان صد هزاران دردمندی
گرفت این کار من از من بلندی ۱۶۳

بلندی یافت تا چشمم،‌ برامد
از آن اندر بلندی با سرامد ۱۶۴

ز خون بگرفت همچون دیدگانم
ز تو، هم پر دلم هم پهلوانم ۱۶۵

ز وصلت در دلم بویی نهانست
که بیتو زندگی من ازانست ۱۶۶

ز تو آن بو اگر با من نبودی
بجان تو که جان در تن نبودی ۱۶۷

چوبی تو زندگانی دارم از تو
چرا خون جگر میبارم از تو ۱۶۸

معاذاللّه نگویم از تو دلکش
ولی آبی زنم بی تو بر آتش ۱۶۹

چنانم زارزومندی چنانم
که سر از پای و پای از سر ندانم ۱۷۰

در افتاد از فراقت سوز در من
فرو شد زارزویت روز بر من ۱۷۱

مرا چون دیدهٔ روشن تویی بس
ز عالم آرزوی من تویی بس ۱۷۲

چو جان گر با منستی چشم روشن
جهان بر من نبودی چشم سوزن ۱۷۳

ز خشم جان خود را خود بکینم
که تو در جانی و من جان نبینم ۱۷۴

ز دل جستم نشانت هر زمان من
کنون ازدل همی جویم نشان من ۱۷۵

کمر بر بسته میگردم چو موری
که تا پیش تو بازآیم بزوری ۱۷۶

چو موری گر مرا روزی بدستی
طلب کردن ترا آسان ترستی ۱۷۷

مرا پرده چو مور و گیر جانم
که تا من با تو پرم گر توانم ۱۷۸

خطا گفتم بتو نتوان رسیدن
که موری با تو نتواند پریدن ۱۷۹

مرا مویی بتو امید از آنست
که من با تو رسم آن در میانست ۱۸۰

مرا بر آسمان عشق امید
نکو وجهیست روشن همچو خورشید ۱۸۱

گر این یک ذره امیدم نماند
شبم خوش باد خورشیدم نماند ۱۸۲

چه سازم دم ببندم از همه چیز
اگر صبح امیدم دم دهد نیز ۱۸۳

ولیکن صبح جز صادق نباشد
دمم ندهد بدو لایق نباشد ۱۸۴

همه امید روی تست کارم
بجز امید تو رویی ندارم ۱۸۵

بدرد هجر درجاوید بودن
بسی آسان تر از نومید بودن ۱۸۶

ندارم گر کنندم پاره پاره
من بیچاره جز امید چاره ۱۸۷

اگر امید در جانم نبودی
بجان تو که ایمانم نبودی ۱۸۸

بامیدم چنین من نیم زنده
که هرگز کس نماند از بیم زنده ۱۸۹

دلاگر ذرهیی امید داری
کجا تو طاقت خورشید داری ۱۹۰

بنومیدی فرو شو چند گویی
چه گم کردی و آخر چند جویی ۱۹۱

تو هستی همچو موری لنگ در چاه
کجا یابی بطاوس فلک راه ۱۹۲

زیارم مینبینم هیچ یاری
چو نیکو بنگرم در هیچ کاری ۱۹۳

نبینی گرد او گر باد گردی
بسایی گر همه فولاد گردی ۱۹۴

ترا با او نمیبینم روایی
روان کن اشک خونین از جدایی ۱۹۵

چو تو محروم نیی با خویشتن ساز
چو تو مفلس شدی با خویشتن باز ۱۹۶

دلم جانا ز نومیدی فرو مرد
جهانی غصه هر روزی فرو برد ۱۹۷

چو وصلت نیست ممکن هیچکس را
بوصلت چون دهم دل یک نفس را ۱۹۸

مرا شربت غم هجران تو بس
مفرح درد بی درمان تو بس ۱۹۹

منم دل در وفایت چشم بر در
وفایت در دلم چون چشم بر سر ۲۰۰

سرم گر چون قلم برّی ز تن تو
نیابی جز وفاداری ز من تو ۲۰۱

چو آبی سرنهم در خنجر تو
بآتش گر شوم دور از بر تو ۲۰۲

وگر در خونم آری همچو خنجر
ز خنجر سر برون آرم چو گوهر ۲۰۳

از آن در خنجرت گردم نهان من
که بیتو با تو خواهم در میان من ۲۰۴

اگر من در وفای تو بمیرم
کم عهد و وفای تو نگیرم ۲۰۵

وفای تو چو جان خویش دارم
که من بر دل وفایت بیش دارم ۲۰۶

که گر روزی بخاک من شتابی
بجز بوی وفا چیزی نیابی ۲۰۷

وگر عمری برآید از هلاکم
همه بوی وفا آید زخاکم ۲۰۸

دلم خون کردی و برجان سپردی
چه دعوی کرد دل با سر نبردی ۲۰۹

برفتی و کمم انگاشتی تو
دل از دعوی من برداشتی تو ۲۱۰

کنون از دعوی من باز نرهی
که تا روزی دل من باز ندهی ۲۱۱

اگر صد سال از این دعوی برآید
مگر بر جان من دنیا سرآید ۲۱۲

بدعوی کردنت میثاق دارم
هنوز از خون دل بر طاق دارم ۲۱۳

چه گویم با تو چون می درنگیرد
فغان زین دل که دل میبرنگیرد ۲۱۴

مرا گویند بدان بت نامهیی ساز
ز اشک خون برو هنگامهیی ساز ۲۱۵

ز چندین نامهٔ من نامهیی نیست
که از اشکم برو هنگامهیی نیست ۲۱۶

اگر بر خاک و گر بر جامه بودم
میان این چنین هنگامه بودم ۲۱۷

چو با تو در نمیگیرد چه سازم
شوم بازلف و چشمت عشقبازم ۲۱۸

الا ای زلف چون چوگان کجایی
شدم چون گوی سرگردان کجایی ۲۱۹

بمن گر سر فرود آید چوچوگانت
کنم سر همچو گوی از بهر میدانت ۲۲۰

گر از مشک سیه چوگان کنی تو
سرم چون گوی سرگردان کنی تو ۲۲۱

تو مشکی و من آهو چشم ای دوست
نه هر دو بودهایم آخر ز یک پوست ۲۲۲

نیی تو مشک، عنبر مینمایی
ولی در بحر چشمم مینیایی ۲۲۳

اگر آیی بدین دریا زمانی
چو دریا از تو شور آرم جهانی ۲۲۴

نیی عنبر،‌ولی زنجیر جانی
که از هر حلقهیی صد جان ستانی ۲۲۵

تو زنجیری و من دیوانهٔ زار
مرا بی بند و بی زنجیر مگذار ۲۲۶

نیی زنجیر شستی عنبرینی
که برجانم ز صد دردر کمینی ۲۲۷

منم چون ماهی جان تشنه غرقاب
دران شستم فکن تا برهم از تاب ۲۲۸

الا ای نرگس مخمور مانده
ز آب دیدهٔ من دور مانده ۲۲۹

اگردر آب چشم من نشینی
ز آب چشم، چشم من نبینی ۲۳۰

بیا تا زاب چشمم آب یابی
بشبنم لؤلؤیی خوشاب یابی ۲۳۱

نیی نرگس که بادام تری تو
که جز از پرده بیرون ننگری تو ۲۳۲

چو رخ در پرده از من درکشیدی
چرا پس پردهٔ من بر دریدی ۲۳۳

نیی بادام جادوی بلایی
که وقت جادویی مردم نمایی ۲۳۴

ترا من دیدهام در جادویی دست
تویی جادوی مردم دار پیوست ۲۳۵

چو مردم داری ای جادوی مکّار
من آخر مردمم گوشی بمن دار ۲۳۶

زهی رهزن که زیر طاق ابرو
تویی پیوسته تیرانداز جادو ۲۳۷

چو تو در طاق داری جای آخر
چو من طاقم بر من آی آخر ۲۳۸

الا ای خط که مه را دامنی تو
تویی آن خط که برخون منی تو ۲۳۹

چو برخون منی چندی گریزی
بیا گر خون جانم می بریزی ۲۴۰

مرا در خط نشان تا خود چه آید
خط اندازی مکن تا خود چه زاید ۲۴۱

مرا درخط کشید ایام بی تو
کنون در خط شوم ناکام بی تو ۲۴۲

نیی خط سبزهٔ بی آب مانده
من از سودای تو بیخواب مانده ۲۴۳

بآب چشم من یک روز بشتاب
که بس نیکو نماید سبزه در آب ۲۴۴

شدم خاکی اگر تو سبزه داری
چرا از خاک سر می بر نیاری ۲۴۵

برآی از خاک تا از خون برآیم
ولکین بی تو هرگز چون برآیم ۲۴۶

نیی سبزه که تو طوطی مثالی
بسر سبزی گشاده پرّ و بالی ۲۴۷

چو هستی طوطی دلجوی آخر
بیا و یک سخن بر گوی آخر ۲۴۸

الا ای پستهٔ خونخواره آخر
دلم کردی چو پسته پاره آخر ۲۴۹

اگرچه تنگ توپر شکّر آید
ولی گر شور باشی خوشتر آید ۲۵۰

بیا ای پسته پیش من زمانی
که تا شور آورم پیشت جهانی ۲۵۱

نیی پسته ولی هستی شکر تو
چرا زین تنگدل کردی گذر تو ۲۵۲

الا ای شکر افتاده در تنگ
جگر خوردی مرازانی جگررنگ ۲۵۳

تو شکّر من نی خشکم نظر کن
بیا و دست با من در کمر کن ۲۵۴

گر این نی را ببینی زیر خون تو
ازاین نی چون شکر جوشی فزون تو ۲۵۵

بشیرینی ز شمع خود بریدی
وزان برّیدگی خونم چکیدی ۲۵۶

نیی تو انگبین، لعل مذابی
که در یک حال هم آتش هم آبی ۲۵۷

کسی کو آب و آتش با هم آمیخت
چراپس با من مسکین کم آمیخت ۲۵۸

بیا گر تنگ میجویی دلی هست
دگر با من بگو گر مشکلی هست ۲۵۹

چو میدانی کزین دل تنگ داری
چرا پس از دل من ننگ داری ۲۶۰

نیی تنگ شکر آب حیاتی
ز خطّ سبز سرسبز نباتی ۲۶۱

مرا هر ساعتی صد مرگ، هجران
درآب زندگانی کرده پنهان ۲۶۲

اگر یک قطره آب زندگانی
بحلق جان این بیدل چکانی ۲۶۳

مرا جانی که آن جان نیست مزدم
وگرنه دور از روی تو مردم ۲۶۴

دلم پر آتش و چشمم پر آبست
اگر با من درآمیزی صوابست ۲۶۵

الا ای لؤلؤ پیوسته در درج
بشکل سی ستاره در یکی برج ۲۶۶

تو مروارید و مرجان سپیدی
ز تو چشمم سپید از ناامیدی ۲۶۷

چو مرجانی تو از دریا برایی
چه گر از راه چشم ما برایی ۲۶۸

چو دیدار ترا در چشم آرم
چو مردم آشنا در چشم دارم ۲۶۹

نیی مرجان که هستی تو ستاره
بتو دریا توان کردن گذاره ۲۷۰

چو در دریا ستاره مینبینم
درین دریای چنین گمراه ازینم ۲۷۱

ستاره نیستی درّ یتیمی
خوشاب و مستوی و مستقیمی ۲۷۲

کیم من در غریبستان اسیری
چو تو درّ یتیم و بی نظیری ۲۷۳

بیا تا هر دو با هم راز گوییم
غم دیرینهٔ خود باز گوییم ۲۷۴

الا ای گوی سیمین مدوّر
ز چوگان خطت گشته معنبر ۲۷۵

چو بر ماهی تو در تو چاه چونست
عجب تر آنکه چاهی سرنگونست ۲۷۶

چو تو همچون منی در سرنگونی
منم در چاه، تو بر ماه چونی ۲۷۷

اگرچون گوی آری سوی من رای
چو چوگانت دهم صد بوسه بر پای ۲۷۸

چو گویی تو که من بیتو بزاری
بماندم در خم چوگان خواری ۲۷۹

تو هستی گوی میدان نکویی
جهان پر گفت و گوی تست گویی ۲۸۰

نیی تو گوی، هستی سیب سیمین
ندیدم چون تو الحق سیب شیرین ۲۸۱

اگر نه تن نه دل نه زور دارم
بسی زان سیب شیرین شور دارم ۲۸۲

ترا بر سیب سیمینست خالی
مرا از خال تو شوریده حالی ۲۸۳

مگر آمد بدان سیب تو آسیب
برون افتاد ناگه دانه سیب ۲۸۴

سلام من بدان ماه دلارای
که بر من شد چنین مهتاب پیمای ۲۸۵

سلام من بر آن زلف مشوّش
که دارد پای همچون گل در آتش ۲۸۶

سلام من بدان جزع جگرسوز
که دارد در کمان تیر جگر دوز ۲۸۷

سلام من بران یاقوت خندان
که اوست الحق حریفی آب دندان ۲۸۸

سلم من بدان یک پستهٔ تنگ
که خط بر لعل دارد فستقی رنگ ۲۸۹

سلام من بدان سی درّ خوشاب
که گه گه پسته میریزد بعنّاب ۲۹۰

سلام من بدان سیب دل افروز
کزورخ چون تهی دارم درین سوز ۲۹۱

سلام من بدان خطّ گهرپوش
که از جانش توان شد حلقه در گوش ۲۹۲

سلام من بران خورشید شاهی
که بر ماه افگند زلف سیاهی ۲۹۳

سلام من بدان کس تا قیامت
کزو هرگز ندیدستم سلامت ۲۹۴

ازان دردی که پرخون کرد جانم
یکی از صد نیاید بر زبانم ۲۹۵

بهر دردی که از تو یادم آید
چو چنگ از هر رگی فریادم آید ۲۹۶

چو بی رویت قلم برداشتم من
همه نامه بخون بنگاشتم من ۲۹۷

اگر تو نامه خون آلود بینی
یقین دانم کز آتش دود بینی ۲۹۸

هر آن خونی که چشم از پرده راند
ز آه سرد من افسرده ماند ۲۹۹

بس از تفت دلم بگداختی باز
قلم کار نبشتن ساختی باز ۳۰۰

چگویم بیش ازین ای همدم من
که نتوان گفت در نامه غم من ۳۰۱

چه گر چندانکه پیوندم بهم در
همی دور از تو ماندم من بغم در ۳۰۲

بجای هر غمم صد شادیت باد
ز اندوه جهان آزادیت باد ۳۰۳

برین مسکین خدایت مهربان کن
برای حق تو این آمین ز جان کن ۳۰۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۰۴
کانال گوهرین در ایتا
۴۵۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:طلب كردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز برسولی
گوهر بعدی:رسیدن نامۀ گل بخسرو و زاری كردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.