هوش مصنوعی:
این متن شعری عاشقانه و حماسی از نظامی گنجوی است که داستان خسرو و شیرین را روایت میکند. در این شعر، خسرو پس از گم کردن راه در برف و باران، به دست زنگیان اسیر میشود اما با کمک دختر زنگی و دو جوان به نامهای فرخ و فیروز نجات مییابد. سپس با دیدن تصویری از شیرین، دل به عشق او میبندد و به دنبال درمان دلبستگی خود میرود.
رده سنی:
16+
این متن دارای مضامین عاشقانه پیچیده و لحظات حماسی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسن قابل درک نباشد. همچنین، برخی از صحنهها مانند اسارت و نجات ممکن است برای سنین پایین سنگین باشد.
رسیدن نامۀ گل بخسرو و زاری كردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان
الا ای منطق طیر معانی
زبان جملهٔ مرغان تو دانی ۱
چو چندین میزنی بانگ و لاغیر
بنطق آور سخن از منطق الطیر ۲
بگو تا بلبل مست طبیعت
کند بار دگر ساز صنیعت ۳
چو زنجیر سخن درهم فتادست
ز یک یک حلقه در درهم گشادست ۴
سخن را چون نهایت نیست هرگز
دمادم میرسد جان را مُجاهز ۵
طبیعت لاجرم در هر زمانی
بنو نو میسراید داستانی ۶
چوبس خوشگوی باشد بلبل مست
ناستد بر سر یک شاخ پیوست ۷
ز عشق روی گل چون بیقراران
بسی گردد بگرد شاخساران ۸
چو باشد سود مرد از مایه برتر
بهر دم میشود یک پایه بر تر ۹
معانی همچو بلبل بیقرارست
سخن چون بوستانی پرنگارست ۱۰
کنون خواهم که از بهر معانی
چو باران بر جهان گوهر فشانی ۱۱
چنین گفت آن سخن ساز سخنگوی
که بردار از صنیعت در سخن گوی ۱۲
که چون خسرو بخواند این نامه تنها
دلش خون شد ز درد این سخنها ۱۳
چه گویم آنچه او با خویشتن کرد
که عالم گور و پیراهن کفن کرد ۱۴
ز دل پر شد ز خون تا سر کنارش
برفت از سر خردوز دل قرارش ۱۵
چنان بیصبر و بی آرام گشت او
که گفتی آتشین اندام گشت او ۱۶
زبان بگشاد کاخر این چه حالست
کسی سرگشته تر از من محالست ۱۷
بعالم در چو روزی گشت رازم
ز حد بگذشت سوز من چه سازم ۱۸
فلک بر جان من تیر قضا زد
مرا بر سینه بیرنگ بلا زد ۱۹
ز بی خوابی سرشکم میشمارم
بران بیرنگ صورت مینگارم ۲۰
ازان سازم ز خون دیده صورت
که دل را همدمی باید ضرورت ۲۱
کجایی، آخر ای گل سوز من بین
شبم خوش میکند جان روز من بین ۲۲
اگر صد سال در هجران بمانم
ببوی وصلت ای جانان بمانم ۲۳
مرا تا جان بود در تن بمانده
مبادا هجر تو بی من بمانده ۲۴
مرا در هجر امّید وصالست
ولی در وصل امّیدم محالست ۲۵
چگویم آنچه او بی همنفس کرد
نه با کس گفت و نه فرمان کس کرد ۲۶
ز پیش خود سپه واپس فرستاد
بکار گلرخ بیکس در استاد ۲۷
نماندش صبر چندانی بغم در
که کس چشمی تواند زد بهم در ۲۸
بدانسان شاه گل را گشت خواهان
که باسی تن روان شد تا سپاهان ۲۹
چو یک هفته برفتند آن سواران
غلط کردند راه از برف و باران ۳۰
ندانستند و گم کردند ره را
پریشانی پدید آمد سپه را ۳۱
چوره رفتند در بیراهه ماهی
پدید آمد یکی نخجیرگاهی ۳۲
هویدا شد یکی نخجیر فرّخ
کزو بفروخت خسروزاده رارخ ۳۳
چو خسرو دید اسب از پی روان کرد
زمین را پر هلال آسمان کرد ۳۴
اگرچه اسب او میرفت چون تیر
ز تک یک دم نمیاستاد نخجیر ۳۵
چو بسیاری براند القصّه ناگاه
شبانگاهی، شکاری گم شد از شاه ۳۶
جهان گشت از سپاه زنگ تیره
شه روم از جهان درمانده خیره ۳۷
بسی پیش و پس آن راه دریافت
نه از راه و نه ازهمره خبر یافت ۳۸
فروماند و فرود آمد بجایی
فرو مانده نه آبی نه گیایی ۳۹
ز بی آبی زبانش در دهان خشک
شده در زیر گرد ره نهان مشک ۴۰
ز پشت رخش چون رستم فرو جست
لگام رخش را محکم فرو بست ۴۱
بخواب آورد سر، بالین ز زین کرد
چو روز واپسین، بستر زمین کرد ۴۲
شبی تیره زمان کشته ستاره
بمانده صبحدم در سنگ خاره ۴۳
برو چندان در آنشب خواب ره یافت
که خورشیدش دران روی چو مه تافت ۴۴
چو شه بیدار شد از خواب نوشین
دلش پر شور شد از خواب دوشین ۴۵
بسی از هر سویی صحرانگه کرد
در آن صحرا نمیدید از سپه گرد ۴۶
دل غم دیدهٔ او ترک جان گفت
کجا آسان بترک جان توان گفت ۴۷
بخرسندی گرفت او راه در پیش
وزان اندیشه میپیچد بر خویش ۴۸
بیابان قطع شد تا کارش افتاد
وز انجا راه بر کهسارش افتاد ۴۹
نه مرکب را گیاهی و نه آبی
نه خسرو را طعامی نه شرابی ۵۰
بصد سستی فرو آمد ز شبدیز
خروشان گشته چون مرغان شب خیز ۵۱
ز کار خویشتن حیران بمانده
ز یک یک مژّه صد طوفان برانده ۵۲
ز درد عشق و بی آبی و سستی
برفت از وی نشان تندرستی ۵۳
گهی ازتشنگی از پای بنشست
گهی شبدیز را میبرد بر دست ۵۴
چو پیدا شد ز شعر شب مه نو
بیار امید در کنجی شه نو ۵۵
عروسان فلک در پردهٔ ناز
شدندانگشت زن و انگشتری باز ۵۶
نخفت آن شب همه شب شاه تا روز
گهی با تاب بود و گاه با سوز ۵۷
چو این طاوس زرّین جلوه گر شد
ز پرّ و بال او عالم چو زر شد ۵۸
برافشاند از رخ سیمین زر ساو
جهان چون پشت ماهی کرد از کاو ۵۹
روانه گشت وقت صبح خسرو
فرس افتان و خیزانش ز پس رو ۶۰
بسی خوی زو گشاد و ناتوان شد
دل شه بستهٔ آن بیزبان شد ۶۱
ز رفتن موزهٔ شه گشت پاره
بموزه کی توان برّید خاره ۶۲
گهی رفت و گهی استاد برجای
که بودش آبله بسیار بر پای ۶۳
ز گرما روی خسرو پر عرق شد
چه میگویم که ماهش پر شفق شد ۶۴
عرق بر روی چون مهپارهٔ شاه
چو پروین بود بر رخسارهٔ ماه ۶۵
ز بی آبی چنان خسرو فروماند
که صد دریای آب از رخ فروراند ۶۶
زبان بگشاد کای بینای بینش
سر مویی ز فیضت آفرینش ۶۷
فرو ماندم ز بی آبی درین راه
که من صد ساله غم دیدم درین ماه ۶۸
مرا یکبارگی گرما فرو بست
ز سردی جهان شستم ز جان دست ۶۹
خدایا گر نگیری دستم امروز
که، فردا بیندم گر هستم امروز ۷۰
چه باشد گر درین گرمی و سختی
برافروزی چراغ نیک بختی ۷۱
مرا این بند مشکل برگشایی
درین بی راهیم راهی نمایی ۷۲
فلک دور شبانروزی ز تو یافت
خلایق روز و شب روزی ز تو یافت ۷۳
مرا روزی رسان کز ناتوانی
چنانم من که میدانم تو دانی ۷۴
چو آن شه باز عاجز شد ز اندوه
بدید از دور جوقی کبک بر کوه ۷۵
بصد لغزیدن از کوه کمردار
روان گشته سوی دشت شمردار ۷۶
چو جوق کبک دید ازدور خسرو
اگرچه بود خسته گشت رهرو ۷۷
بدانست او که زیر پرده کاریست
بپیش جوق کبکان چشمه ساریست ۷۸
روان شه کوثری میدید پر آب
ز رشک او دل خورشید در تاب ۷۹
چنان چشمه اگر خورشید بودی
کجا زردی او جاوید بودی ۸۰
چنان صافی که خورشید منوّر
نمودی با صفای او مکدّر ۸۱
بگردش سبزهٔ خود روی رسته
ز سر سبزی بکوثر روی شسته ۸۲
کنار آب و آب خوشگوارش
بهشتی بود و کوثر در کنارش ۸۳
ازان کوثر بدست خویش رضوان
فگنده آتشی در آب حیوان ۸۴
چو شاه آن چشمهٔ آب روان دید
چو آب خضر شیرینتر ز جان دید ۸۵
چو مستسقی منی صد آب خورد او
ازان پس رخش را سیراب کرد او ۸۶
زمانی بر سر آن آب بنشست
ز جان آتشینش تاب بنشست ۸۷
خط مشگین و روی همچو ماه او
فرو شست از غبار و گرد راه او ۸۸
از آن معنی غباری بود شه را
که از خطّش غباری بود مه را ۸۹
چو شد سیراب آمد کبک یادش
ولی تاکبک گفتی برد بادش ۹۰
نگاهی کرد از هر سوی بسیار
ندید از کبک در کهسار دیار ۹۱
ز بی قوتی و از بی قوّتی شاه
بخواب آورد سر راه بر سر راه ۹۲
نماز شام از خفتن درآمد
ز بیداری بآشفتن درآمد ۹۳
در آن تاریک شب درکوهساران
قضا را گشت پیدا باد وباران ۹۴
فلک چون پردهٔ باران فرو هشت
کنار خسرو رومی بیاغشت ۹۵
نه جایی بود شه را نه پناهی
نه رویی دید خود را و نه راهی ۹۶
فلک از میغ گوهر بارگشته
هوا زنگی مردم خوار گشته ۹۷
شبی بود از سیاهی همچو چاهی
که در وی دوده اندازد سیاهی ۹۸
شبی بگذشت بر شاه از درازی
که روز رستخیزش بود بازی ۹۹
چو باران جامهٔ ماتم فرو شست
سپیده سرمه از عالم فرو شست ۱۰۰
چو روشن گشت روز آن شاه شب خیز
ندید از تیره بختی گرد شبدیز ۱۰۱
چو ضایع گشت اسب شاهزاده
قدم میزد رخی پر خون پیاده ۱۰۲
دلش در درد اندوه اوفتاده
میان ششدر کوه افتاده ۱۰۳
شه تشنه بمرگ از ناتوانی
دلی سیر آمده از زندگانی ۱۰۴
دگر قوّت نماندش هیچ برجای
درآمد سرو سیم اندامش از پای ۱۰۵
کمان بفگند و بالین تیرکش کرد
دل ناخوش بمرگ خویش خوش کرد ۱۰۶
یکی زنگی مردم خوار بودی
که دایم ترکتازش کار بودی ۱۰۷
قضا را آن سگ بدرگ نهفته
رسید آنجا که خسرو بود خفته ۱۰۸
یکی بالا چو بالای چناری
یکی بینی چو برجی بر حصاری ۱۰۹
دو چشمش گوییا دو طاس خون بود
بیک دستش ز آهن یک ستون بود ۱۱۰
شه از زنگی چو دید آن تیره رنگی
جهان بر چشم او شد روی زنگی ۱۱۱
بدل گفتا ز بختم یاریی بود
که بارم را چنین سرباریی بود ۱۱۲
گر از سستی تنم زینسان نبودی
ز تیغم این گدا را جان نبودی ۱۱۳
جهانا در تو بویی از وفا نیست
که یک زخمت ز استادی خطا نیست ۱۱۴
ز تو هرگز وفاداری نیاید
عزیزان را به جز خواری نیاید ۱۱۵
درآمد زنگی و بگرفت دستش
چو سیمی دید همچون سنگ بستش ۱۱۶
چو دستش بست در راهش روان کرد
کجا با ناتوانی این توان کرد ۱۱۷
روان شد از پی زنگی بتعجیل
رهی پر ریگ همچون سرمه یک میل ۱۱۸
یکی دز گشت پیدا همچو کوهی
نشسته زنگیان بر در گروهی ۱۱۹
نشیب خندقش تا پشت ماهی
فرازش را مه اندر سایگاهی ۱۲۰
ز دوری کان سردز در هوا بود
توگفتی دلو این هفت آسیا بود ۱۲۱
یکی زنگی درآمد پیش خسرو
گرفتش دست خسرو گشت پس رو ۱۲۲
سبک بردش بدز بگشاد دستش
ولی بند گران بر پای بستش ۱۲۳
بیاوردند پیش او جوانی
بخوردند آن جوان را در زمانی ۱۲۴
چو خسرو دید زآن سان زندگانی
طمع ببرید از جان و جوانی ۱۲۵
بزاری روی سوی آسمان کرد
وزان پس بر زمین گوهر فشان کرد ۱۲۶
که یارب نیست این پوشیده بر تو
توکّل کرد این شوریده بر تو ۱۲۷
پری شد در دلم زین آدمی خوار
بفضل خویش زین دیوم نگهدار ۱۲۸
گرم نزدیک آمد جان سپردن
بدست دیو، جان نتوان سپردن ۱۲۹
روا دارم که جانم خاک باشد
نه جایم معدهٔ ناپاک باشد ۱۳۰
خرد بخشا، مرازین بند بگشای
چو بخشایندهیی بر من ببخشای ۱۳۱
اگر درویشی وگرشهریاری
چو یارت اوست پس زو خواه یاری ۱۳۲
که گر یک دم بیاری تو آید
غمت با غمگساری تو آید ۱۳۳
مگر زنگی ناخوش دختری داشت
چو دیگ خوردنی ناخوش سری داشت ۱۳۴
شکم از فربهی مانند کوهان
بنرمی هفت اندامش چو سوهان ۱۳۵
چو دختر آفتابی دید در بند
لب خسرو شرابی دید از قند ۱۳۶
رخی میدید مه را رخ نهاده
شکر را آب در پاسخ نهاده ۱۳۷
کمان دلبری از رخ نموده
دو خوزستان بیک پاسخ نموده ۱۳۸
خطش چون مورچه پیرامن گل
که عنبر ریزه میچیند بچنگل ۱۳۹
ز عشقش جان دختر گشت مدهوش
بجوش آمد از آن خط و بناگوش ۱۴۰
چنان زان ماه جانش آتش افروخت
که آتش سوختن از جانش آموخت ۱۴۱
بزیر پرده شد تا شب درآمد
جهان در زیر نیلی چادر آمد ۱۴۲
چو مجلس خانهٔ چرخ آشکاره
منوّر گشت از نقل ستاره ۱۴۳
فلک دریای دُر درجوش انداخت
شب آن دُرها همه در گوش انداخت ۱۴۴
هلاک ازدختر زنگی برآمد
بلب جانش ز دلتنگی برآمد ۱۴۵
برون آمد چو شمع سرگرفته
شبی تیره چراغی در گرفته ۱۴۶
چو بنهاد آن چراغ، آورد خوانی
کبابی کرده از نخجیر رانی ۱۴۷
بدو گفت ای مرا چون دیده در سر
جهان همتای تو نادیده سرور ۱۴۸
همه دل مهر و از مهر تو کینی
همه چین مشک و از مشک تو چینی ۱۴۹
همه تن گوش، و از نوش تو رازی
همه جان هوش و از چشم تو نازی ۱۵۰
منم جانی همه مهر تو رسته
خیال صورت چهر تو بسته ۱۵۱
ولی سودای تو در سر گرفته
تنی اندوه تو در بر گرفته ۱۵۲
کبابی چون دل من پرنمک زن
مرا در آزمایش بر محک زن ۱۵۳
چو شه در آرزوی یک خورش بود
که شد ده روز تابی پرورش بود ۱۵۴
بخوان تازید و نانی چون شکر خورد
بلب همکاسهٔ خود را جگر خورد ۱۵۵
چو از خوان برگرفتی یک نواله
برفتی اشک دختر صد پیاله ۱۵۶
چو لب در لقمه خوردن برگشادی
چو چشمه چشم دختر سرگشادی ۱۵۷
چو دست از چربی بریان ستردی
دل بریان دختر جان سپردی ۱۵۸
چو خسرو شست پیشش دست از خوان
بشست آن دختر آنجا دست از جان ۱۵۹
چو فارغ گشت شه مستی دمش داد
ز راه عشوه تن اندر غمش داد ۱۶۰
بدختر گفت اگرچه تو سیاهی
بشیرینی مرا کشتی، چه خواهی ۱۶۱
مرا تا با تو پیوند اوفتادست
بترزین بند صد بند اوفتادست ۱۶۲
ببند پای خود خرسندم از تو
که از سر تا قدم در بندم از تو ۱۶۳
بگفت این و بصد نیرنگ در سر
کشید آن تنگدل را تنگ در بر ۱۶۴
چنان بر سر کشیدش بوسهیی خوش
که در دختر فتاد از خوشی آتش ۱۶۵
اگرچه بس خوش آمد آن سیه را
ولیکن سخت ناخوش بود شه را ۱۶۶
چنانش پای بند یک شکر کرد
که چون باید دل از دستش بدر کرد ۱۶۷
چو شه، زین کرده اسبی پیشش آورد
بیک ساعت بزیر خویشش آورد ۱۶۸
چو کارش سر بسر فی الجمله شد راست
ز حال قلعه و زنگی خبر خواست ۱۶۹
که این زنگی مردم کش ترا کیست
که بس سختست با زنگی ترازیست ۱۷۰
کند از آسمان حورت زمین بوس
تو با دیوی نشسته اینت افسوس ۱۷۱
مرا گر بر مرادی راه بودی
نشست مسندت بر ماه بودی ۱۷۲
زبان بگشاد دختر گفت ای ماه
مرا هست او پدر من دخت او، شاه ۱۷۳
سپاهش هست پنجه دیو کربز
کز ایشانند صد ابلیس عاجز ۱۷۴
همه مردم خورند، القصه هموار
ترا هم بهر آن کردند پروار ۱۷۵
ولیکن تا مرا جانست در تن
بجانت حکم و فرمانست بر من ۱۷۶
مرا گر نقد صد جان هست بدهم
ولیکن کی ترا از دست بدهم ۱۷۷
ندارم غایبت از چشم خود من
ز بیم چشم بد یک چشم زد من ۱۷۸
دل خسرو ز دختر شادمان شد
بر آن دختر چو ماهی مهربان شد ۱۷۹
بدختر گفت رایی زن در این کار
که تا من چون برآیم از چنین بار ۱۸۰
چو من در بند باشم یار سرکش
نیارم با تو کردن دست درکش ۱۸۱
دلم در بند تست ودیده خونبار
تلطف کن ازین بندم برون آر ۱۸۲
که تا من چون برون آیم ز بندت
شبانروزی شکر چینم ز قندت ۱۸۳
شکر از پستهٔ گلرنگ خایم
شکرچون خورده شد با تنگ آیم ۱۸۴
چو یافت آن چرب پاسخ دختر زشت
رخش بفروخت زان آتش چو انگشت ۱۸۵
بغایت اشتها بودش همانگاه
که با او دست در گردن کند شاه ۱۸۶
بخسرو شاه گفت ایمایهٔ ناز
دو چشم دلبری بر روی تو باز ۱۸۷
رخت با ماه دستی در سپرده
نموده دستبرد و دست برده ۱۸۸
لبت بر شهد و شور انگیز کرده
شکر زان شهد دندان تیر کرده ۱۸۹
خطت زنجیر گرد ماه گشته
خرد سر بر خطت گمراه گشته ۱۹۰
قدت را سرو سر برره نهاده
ز سروت مشک سر بر مه نهاده ۱۹۱
تنت با سیم سیمین بر نموده
ز رشکت سیم رنگ زر نموده ۱۹۲
ترا غم نیست تا یار توام من
که از هر بدنگهدار توام من ۱۹۳
چو تو یار منی با یار سازم
بزودی چارهٔ این کار سازم ۱۹۴
چو بر ما شد در این خوشدلی باز
تو مانی و من و صدعیش و صد ناز ۱۹۵
چنین دانم که امشب شاه مستست
که بالشکر بمی خوردن نشستست ۱۹۶
چو هر یک مست افتادند، برخیز
بران مستان شبیخون آر و خون ریز ۱۹۷
دمار از جان بدخواهان برآور
جهان بر جان بدراهان سرآور ۱۹۸
بگفت این وز پیش شه بدر رفت
بپای آمد، بخدمت چون بسر رفت ۱۹۹
بصحن قلعه آمد پیش مستان
تفحص کرد حال می پرستان ۲۰۰
پدر را دید باپنجه تن آنجا
فتاده هر یکی بر گردن آنجا ۲۰۱
چو دختر زنگیان را سرنگون دید
بصد عالم از این عالم برون دید ۲۰۲
بزودی نزد خسرو شد که هین خیز
بخواری خون مستان بر زمین ریز ۲۰۳
دگر هرگز چنین فرصت نیابی
وگریابی، ز کس رخصت نیابی ۲۰۴
بگفت این و یکی سوهان پولاد
ز بهر بند ساییدن بدوداد ۲۰۵
چو بندش سوده شد برداشت تیغی
بریخت آن قوم را خون بیدریغی ۲۰۶
چو او از زنگیان فارغ دل آمد
بسی زنگی دلی زو حاصل آمد ۲۰۷
بدز دربندیان بودند بسیار
همه از بهر قربان کرده پروار ۲۰۸
بمرگ خویشتن دل کرده خرسند
نشسته دست بر سر پای دربند ۲۰۹
چو در شب روشنی دیدند از دور
دل هریک چو شمعی گشت پر نور ۲۱۰
بصد سختی و بند سخت بر پای
بسوی روشنی رفتند از جای ۲۱۱
بدان امید تا باشد که خاصی
دهد آن قوم را آخر خلاصی ۲۱۲
یکی نیکو مثل زد عاشق مست
که غرقه در همه چیزی زند دست ۲۱۳
چو ناگه روی خسرو شاه دیدند
تو گفتی یوسفی در چاه دیدند ۲۱۴
بپیش شاه رخ برره نهادند
بزاری پیش خسرو شه فتادند ۲۱۵
که ای برنای زیباروی هشیار
ز ما این زنگیان خوردند بسیار ۲۱۶
جهان برجان ما خوردست سوگند
بجانی بازخر ما را ازین بند ۲۱۷
ز جان برخاستن هست اوفتادن
که شیرینست جان، تلخست دادن ۲۱۸
چو شاه از بندیان بشنود پاسخ
ازان پاسخ چو گل افروختش رخ ۲۱۹
زبند آن بندیان را زود بگشاد
همی آن را که بندی بود بگشاد ۲۲۰
دو نیکو رای نیکو چهره بودند
که همچون شیر با دل زهره بودند ۲۲۱
یکی فرّخ دگر فیروز شب رو
دو شب رو همچو گردون بوالعجب رو ۲۲۲
دو صعلوک زبان دان زبون گیر
فسون ساز و درون سوز و برون گیر ۲۲۳
دل شه فتنهٔ آن هر دو تن شد
مگر با هر دو در یک پیرهن شد ۲۲۴
خوش آمد شاه را گفتار ایشان
تفحّص کرد ازیشان کار ایشان ۲۲۵
زبان بگشاد فرّخزاد شب رو
زمین را بوسه زد در پیش خسرو ۲۲۶
که حال و قصهٔ من بس درازست
سخن کوته کنم چون وقت رازست ۲۲۷
به نیشابور شاهی شادکامست
که عدلی دارد و شاپور نامست ۲۲۸
قضا را از خبر گویان اطراف
مگر شاپور میپرسید اوصاف ۲۲۹
ز هر شهری و هر جایی نشانی
زهر دلدادهیی و دلستانی ۲۳۰
خبر دادند از هر شهر شه را
که از هر سوی پیمودیم ره را ۲۳۱
بخوبی درجهان صاحب جمالی
که دارد حسن و ملح او کمالی ۲۳۲
بتی زیباست چون ماه فروزان
شکر لب دختر سالار خوزان ۲۳۳
سمنبر عارضی گل فام دارد
ز لطف و نازکی گل نام دارد ۲۳۴
فصیحانی که در روی جهانند
چو سوسن وصف گل را ده زبانند ۲۳۵
که گر خورشید رانوری نبودی
ز شرم رویش از دوری نمودی ۲۳۶
اگر خورشید بیند روی آن ماه
بسر گردد ز مهر موی آن ماه ۲۳۷
ز نقش روی او در هر دیاری
بر ایوانها کنند از زرنگاری ۲۳۸
چون آن صورت فرا اندیش گیرند
همه صورت پرستی پیش گیرند ۲۳۹
جهان را زندگی از پاسخ اوست
تماشاگاه جان نقش رخ اوست ۲۴۰
اگر آن نقش بیند مرد هشیار
بماند خیره همچون نقش دیوار ۲۴۱
وگر در مردم چشم آید آن رخ
ز لطف روی او آید بپاسخ ۲۴۲
شه شاپور چون بشنید این حال
چو مرغی از هوا میزد پر و بال ۲۴۳
شد از سودای آن دلبر چنان مست
که گفتی شست جانش از جهان دست ۲۴۴
من و فیروز خدمتگار بودیم
بصد دل شاه را جاندار بودیم ۲۴۵
ز بهر نقش گل ما هر دو را شاه
بسی زر داد و پس سر داد در راه ۲۴۶
بآخر چون به خوزستان رسیدیم
بدیناری صد آن صورت خریدیم ۲۴۷
چو ما با نقش گل دمساز گشتیم
ز خوزستان هماندم بازگشتیم ۲۴۸
ز گمراهی سوی این دز فتادیم
بدست زنگیان عاجز فتادیم ۲۴۹
قوی اقبال یاری مینمایی
که چندین خلق یافت از تورهایی ۲۵۰
کنون در بر چو جان داریم سختت
که کرد اقبال ما را نیک بختت ۲۵۱
چه سازم پیشکش جز جان ندارم
ز تو جان دارم و پنهان ندارم ۲۵۲
مرا با خویشتن چیزی که زیباست
ز مال این جهان یکپاره دیباست ۲۵۳
که نقش گل منقّش کردهٔ اوست
بسی سرگشته دل خوش کردهٔ اوست ۲۵۴
بدانسان صورت او دلستانست
که گویی صورتش معنی جانست ۲۵۵
مکن صورت که صورتگر ضرورت
چنین صورت تواند کرد صورت ۲۵۶
سر هر ماه نو صورت نبندد
که ماه نوبرین صورت نخندد ۲۵۷
گر این صورت بدیوار آورد روی
فتد زو صورت دیوار در کوی ۲۵۸
از این صورت صفت خامش زبان است
صفت نتوان که این صورت چه سان است ۲۵۹
بگفت این و پس آن صورت که بودش
نهاد از زیر جامه پیش، زودش ۲۶۰
چو خسرو پیش صورت شد ز جان باز
دلش صورت پرستی کرد آغاز ۲۶۱
چوجانی، شاه،صورت را نکو داشت
که آن صورت که با جان داشت اوداشت ۲۶۲
از آن صورت چو چشمش جوی خون شد
ز چشمش صورت مردم برون شد ۲۶۳
شه دلداده چون صورت پرستان
صفت پرسید ازان صورت بدستان ۲۶۴
بسی زان پیش نقش او بود دیده
صفت پرسید تا گردد شنیده ۲۶۵
بدیده نقش او میدید و هوشش
بدان، تا بهره یابد نیز گوشش ۲۶۶
بخسرو گفت فرخ کای جوانمرد
ز حال تو تعجب میتوان کرد ۲۶۷
که با این صورت از بس آشنایی
تو با او هم ز یکجا مینمایی ۲۶۸
ازاین پاسخ لب شه گشت خندان
نمود از بسّد لب درّ دندان ۲۶۹
ز دل آهی بزد بس سرد آهی
که غایب بود از وسالی و ماهی ۲۷۰
بفیروز و بفرخ گفت خسرو
که ای آزاده صعلوکان شبرو ۲۷۱
اگر در راز داری چست باشید
بگویم لیک ترسم سست باشید ۲۷۲
چو از خسرو شنیدند آن دو تن راز
بسی سوگندها کردند آغاز ۲۷۳
که چون این نیم جان ما از تو داریم
بجانت تابود جان حق گزاریم ۲۷۴
نهان نبود وفاداری مردان
گواهست این سخن را حال گردان ۲۷۵
وفای صاف ما کی درد باشد
که حقّ جان نه حقّی خرد باشد ۲۷۶
نکرد القصّه خسرو هیچ تأخیر
ز اوّل تا بآخر کرد تقریر ۲۷۷
چو هر دو واقف آن راز گشتند
بسوی عهد و پیمان باز گشتند ۲۷۸
ز سر در عهد خسرو تازه کردند
وفاداری بی اندازه کردند ۲۷۹
بدو گفتند از مه تا بماهی
که بیند چون تویی در پادشاهی ۲۸۰
کسی را چون تو شاهی بیش باشد
خلاف از کافری خویش باشد ۲۸۱
تو خورشیدی دگر شاهان ستاره
نگیرد از تو جز در شب کناره ۲۸۲
چو تو خورشید مایی ناتوانیم
چو سایه از پس و پیشت روانیم ۲۸۳
چو ناگه تیغ زد خورشید روشن
جهان در سر فگند از نور جوشن ۲۸۴
منوّر گشت ایوان معنبر
فلک نیلی شد و هامون معصفر ۲۸۵
چو آن هندوی شب برخاست از راه
فلک آن زنگیان را کرد در چاه ۲۸۶
چو پردخته شدند از کار دیوان
شد آن دختر ز بیم خود غریوان ۲۸۷
بسی خود را بزاری بر زمین زد
که نپسندم من از خسرو چندین بد ۲۸۸
جوانم من توهم شاه جوانی
جوان بر جان بسی لرزد تو دانی ۲۸۹
بدین شخص جوان من ببخشای
بجان خود که جان من ببخشای ۲۹۰
شهش گفتا اگر خواهی ازین دز
نگردانم ترا محروم هرگز ۲۹۱
وگر خواهی رهی در پیش میگیر
تو به دانی قیاس خویش میگیر ۲۹۲
بشه گفت ای زده بر جان من راه
تو باری هستی از جان من آگاه ۲۹۳
چو خود رابی جمالت مرده دانم
چگونه بیتو یک دم زنده مانم ۲۹۴
اگر خواهی سرم از تن جدا کن
و یا نه در بر خویشم رها کن ۲۹۵
مرا یکسو میفکن از بر خویش
که از پایت نگر دانم سر خویش ۲۹۶
مرا از سوز عشقت دل دو نیمست
که سوز عاشقان سوزی عظیمست ۲۹۷
بدیدار از تو قانع گشتهام من
تو میدانی که خون آغشتهام من ۲۹۸
مرا تا زندهام تو پادشاهی
مگر مرگم دهد از تو جدایی ۲۹۹
اگر بد کردهام من، هم تو بد کن
و یا بنشین حساب عهد خود کن ۳۰۰
چو شد بسیار سوز و آه سردش
بدرد آمد دل خسرو ز دردش ۳۰۱
بدو گفتا که دلتنگی مکن نیز
نگویم جز بکام تو سخن نیز ۳۰۲
اگر قانع شوی از من بدیدار
بدین درخواستت هستم خریدار ۳۰۳
سخن چون قطع کرد آن پادشه زاد
دل دختر بدان پاسخ رضا داد ۳۰۴
ازان پس بندیانراشه کسی کرد
بجای هر کسی احسان بسی کرد ۳۰۵
شه و فیروز و فرخ ماند و دختر
دگر از دز برون رفتند یکسر ۳۰۶
بآخرجمله ره را ساز کردند
در گنج کهن را باز کردند ۳۰۷
ستوران زیر بار ره کشیدند
ازان دز سوی صحرا گه کشیدند ۳۰۸
دو شبرو با شه و دختر سواره
براندند از درون قلعه باره ۳۰۹
بسی راندند مرکب نیکخواهان
که تا رفتند در شهر صفاهان ۳۱۰
وثاقی سخت عالی راست کردند
متاعی لایقش درخواست کردند ۳۱۱
درون خانهیی شد شاه سرمست
دلی برخاسته در نوحه بنشست ۳۱۲
فلک را از تف دل گرم دل کرد
زمین در عشق گل از دیده گل کرد ۳۱۳
دلی بودش بخون در خوی کرده
وزان خون هر دو چشمش جوی کرده ۳۱۴
نه روز آرام ونه شب خواب بودش
رخی پر نم دلی پرتاب بودش ۳۱۵
گهی چون ماه در خونابه بودی
گهی چون ماهی اندر تابه بودی ۳۱۶
گهی چون شمع دل پر سوز بودش
گهی فریاد شب تا روز بودش ۳۱۷
گهی بیخود شرابی درکشیدی
گهی بانگ ربابی برکشیدی ۳۱۸
سرود زار درد آمیز گفتی
غزل گفتی و شورانگیز گفتی ۳۱۹
چو با خود نوحهیی آغاز کردی
ز خون صد بحر دل پرداز کردی ۳۲۰
بمانده در غریبستان بزاری
فشانده خون چو ابر نوبهاری ۳۲۱
بعالم نقش آن بت مونسش بود
که نقش گل ندیم نرگسش بود ۳۲۲
بمانده جملهٔ شب چون ستاره
عجب در صورت آن نقش پاره ۳۲۳
گهی بر روی صورت اشک راندی
گهی باب کتاب رشک خواندی ۳۲۴
چه گریاران همی دادند پندش
نیامد پند ایشان سودمندش ۳۲۵
بدل میگفت ای دل چندم از تو
که دربندست یک یک بندم از تو ۳۲۶
ز تاج و تخت یک سویم فگندی
چو زلف دوست در رویم فگندی ۳۲۷
محالی در دماغ خویش کردی
مرا چون خونیان در پیش کردی ۳۲۸
شدی از دست و در پای او فتادی
مراد خویش را بر باد دادی ۳۲۹
کنون بگذشت روز نیکبختی
فزوده تن بناکامی و سختی ۳۳۰
بآخر رفت روزی سوی بازار
دلش از خارخار گل پرآزار ۳۳۱
ز دست عشق بس دلخسته میشد
یکی دستار در سر بسته میشد ۳۳۲
بگرد شهر از هر راه میگشت
ز حال شهریان آگاه میگشت ۳۳۳
وسیلت جست از ارباب بینش
سخن گفت از نهاد آفرینش ۳۳۴
میان زیرکان نکته پرداز
شد از بسیار دانی نکته انداز ۳۳۵
چویک چندی ببود او ذوفنون بود
بهر علمی ز اهل آن فزون بود ۳۳۶
چوصیت علم او ز آوازه بگذشت
نکونامی او ز اندازه بگذشت ۳۳۷
خبر شد زو بر شاه سپاهان
که برناییست تاج نیکخواهان ۳۳۸
ز شهر خویش اینجا اوفتادست
بغایت در پزشکی اوستادست ۳۳۹
کسی گر صد سؤالش امتحان کرد
جواب او بیکساعت بیان کرد ۳۴۰
جهان را مثل او دیگر نبودست
ازو پاکیزهتر گوهر نبودست ۳۴۱
تو گویی آدمی نیست او فرشتهست
که از فرهنگ ودانایی سرشتهست ۳۴۲
زبانش بند مشکل را کلیدست
کسی شیرین سخنتر زوندیدست ۳۴۳
اگر در پای گل خاریست اکنون
جز این برنا که خواهد کرد بیرون ۳۴۴
شه الحق زین سخن شادی بسی کرد
کسی را نیک پی حال کسی کرد ۳۴۵
برون آمد ز ایوان مرد کربز
جنیبت برد و خلعت پیش هرمز ۳۴۶
درودش داد از شاه جوانبخت
شه خورشید تاج آسمان تخت ۳۴۷
که شاه ما یکی بیمار دارد
کزو بر دل بسی تیمار دارد ۳۴۸
اگر باشد دم تو سازگارش
تو باشی تا که باشی رازدارش ۳۴۹
کنون برخیز، چون ره نیست بس دور
قدم را رنجه کن نزدیک رنجور ۳۵۰
که دی در پیش شه گفتند بسیار
که در دانش نداری هیچکس یار ۳۵۱
چو بشنود آن سخن خسرو چنان شد
که از شادی دلش در برتپان شد ۳۵۲
چو بی غم کارش آخر راست افتاد
زهی شادی که در ره خواست افتاد ۳۵۳
بدل میگفت کای دل، مرد درویش
چرا آخر نخواهد گنج در پیش ۳۵۴
گهی میگفت کای سرگشته برنا
چه باید کور را جز چشم بینا ۳۵۵
اگرچه رنج بی اندازه دیدی
بدان گنجی که میجستی رسیدی ۳۵۶
کنون چون سوی گنجی رای داری
چنان خواهم که دل برجای داری ۳۵۷
بدانش عقل را بر جای میدار
بمردی خویش را بر پای میدار ۳۵۸
طبیب از درد خود گر پس نیاید
ازو درمان دیگر کس نیاید ۳۵۹
چو برخود خواند مشتی پند و امثال
جنیبت برنشست و رفت در حال ۳۶۰
روان شد، تا فرود آمد بدرگاه
سرایی چون بهشتی دید پرماه ۳۶۱
چو چشمش بر جمال شاه افتاد
بخدمت پیش شه، در راه افتاد ۳۶۲
زبان پر آفرین بگشاد بر شاه
که از تو دور بادا چشم بدخواه ۳۶۳
فلک درگاه شه را آستان باد
زمین بدخواه او را آسمان باد ۳۶۴
ز شاخ عمر چندان بهره بادش
که گر گوید که خضرم زهره بادش ۳۶۵
بزرگانی که پیش تخت بودند
بصد نوع امتحانش آزمودند ۳۶۶
چو در هر علم عالی گوهر آمد
ز هر یک همچو گوهر بر سر آمد ۳۶۷
چو بس شایسته آمد هر چه او گفت
شهش بسیار بستود و نکو گفت ۳۶۸
چو خسرو بود در دانش بسامان
سوی گلرخ فرستادش بدرمان ۳۶۹
زبان جملهٔ مرغان تو دانی ۱
چو چندین میزنی بانگ و لاغیر
بنطق آور سخن از منطق الطیر ۲
بگو تا بلبل مست طبیعت
کند بار دگر ساز صنیعت ۳
چو زنجیر سخن درهم فتادست
ز یک یک حلقه در درهم گشادست ۴
سخن را چون نهایت نیست هرگز
دمادم میرسد جان را مُجاهز ۵
طبیعت لاجرم در هر زمانی
بنو نو میسراید داستانی ۶
چوبس خوشگوی باشد بلبل مست
ناستد بر سر یک شاخ پیوست ۷
ز عشق روی گل چون بیقراران
بسی گردد بگرد شاخساران ۸
چو باشد سود مرد از مایه برتر
بهر دم میشود یک پایه بر تر ۹
معانی همچو بلبل بیقرارست
سخن چون بوستانی پرنگارست ۱۰
کنون خواهم که از بهر معانی
چو باران بر جهان گوهر فشانی ۱۱
چنین گفت آن سخن ساز سخنگوی
که بردار از صنیعت در سخن گوی ۱۲
که چون خسرو بخواند این نامه تنها
دلش خون شد ز درد این سخنها ۱۳
چه گویم آنچه او با خویشتن کرد
که عالم گور و پیراهن کفن کرد ۱۴
ز دل پر شد ز خون تا سر کنارش
برفت از سر خردوز دل قرارش ۱۵
چنان بیصبر و بی آرام گشت او
که گفتی آتشین اندام گشت او ۱۶
زبان بگشاد کاخر این چه حالست
کسی سرگشته تر از من محالست ۱۷
بعالم در چو روزی گشت رازم
ز حد بگذشت سوز من چه سازم ۱۸
فلک بر جان من تیر قضا زد
مرا بر سینه بیرنگ بلا زد ۱۹
ز بی خوابی سرشکم میشمارم
بران بیرنگ صورت مینگارم ۲۰
ازان سازم ز خون دیده صورت
که دل را همدمی باید ضرورت ۲۱
کجایی، آخر ای گل سوز من بین
شبم خوش میکند جان روز من بین ۲۲
اگر صد سال در هجران بمانم
ببوی وصلت ای جانان بمانم ۲۳
مرا تا جان بود در تن بمانده
مبادا هجر تو بی من بمانده ۲۴
مرا در هجر امّید وصالست
ولی در وصل امّیدم محالست ۲۵
چگویم آنچه او بی همنفس کرد
نه با کس گفت و نه فرمان کس کرد ۲۶
ز پیش خود سپه واپس فرستاد
بکار گلرخ بیکس در استاد ۲۷
نماندش صبر چندانی بغم در
که کس چشمی تواند زد بهم در ۲۸
بدانسان شاه گل را گشت خواهان
که باسی تن روان شد تا سپاهان ۲۹
چو یک هفته برفتند آن سواران
غلط کردند راه از برف و باران ۳۰
ندانستند و گم کردند ره را
پریشانی پدید آمد سپه را ۳۱
چوره رفتند در بیراهه ماهی
پدید آمد یکی نخجیرگاهی ۳۲
هویدا شد یکی نخجیر فرّخ
کزو بفروخت خسروزاده رارخ ۳۳
چو خسرو دید اسب از پی روان کرد
زمین را پر هلال آسمان کرد ۳۴
اگرچه اسب او میرفت چون تیر
ز تک یک دم نمیاستاد نخجیر ۳۵
چو بسیاری براند القصّه ناگاه
شبانگاهی، شکاری گم شد از شاه ۳۶
جهان گشت از سپاه زنگ تیره
شه روم از جهان درمانده خیره ۳۷
بسی پیش و پس آن راه دریافت
نه از راه و نه ازهمره خبر یافت ۳۸
فروماند و فرود آمد بجایی
فرو مانده نه آبی نه گیایی ۳۹
ز بی آبی زبانش در دهان خشک
شده در زیر گرد ره نهان مشک ۴۰
ز پشت رخش چون رستم فرو جست
لگام رخش را محکم فرو بست ۴۱
بخواب آورد سر، بالین ز زین کرد
چو روز واپسین، بستر زمین کرد ۴۲
شبی تیره زمان کشته ستاره
بمانده صبحدم در سنگ خاره ۴۳
برو چندان در آنشب خواب ره یافت
که خورشیدش دران روی چو مه تافت ۴۴
چو شه بیدار شد از خواب نوشین
دلش پر شور شد از خواب دوشین ۴۵
بسی از هر سویی صحرانگه کرد
در آن صحرا نمیدید از سپه گرد ۴۶
دل غم دیدهٔ او ترک جان گفت
کجا آسان بترک جان توان گفت ۴۷
بخرسندی گرفت او راه در پیش
وزان اندیشه میپیچد بر خویش ۴۸
بیابان قطع شد تا کارش افتاد
وز انجا راه بر کهسارش افتاد ۴۹
نه مرکب را گیاهی و نه آبی
نه خسرو را طعامی نه شرابی ۵۰
بصد سستی فرو آمد ز شبدیز
خروشان گشته چون مرغان شب خیز ۵۱
ز کار خویشتن حیران بمانده
ز یک یک مژّه صد طوفان برانده ۵۲
ز درد عشق و بی آبی و سستی
برفت از وی نشان تندرستی ۵۳
گهی ازتشنگی از پای بنشست
گهی شبدیز را میبرد بر دست ۵۴
چو پیدا شد ز شعر شب مه نو
بیار امید در کنجی شه نو ۵۵
عروسان فلک در پردهٔ ناز
شدندانگشت زن و انگشتری باز ۵۶
نخفت آن شب همه شب شاه تا روز
گهی با تاب بود و گاه با سوز ۵۷
چو این طاوس زرّین جلوه گر شد
ز پرّ و بال او عالم چو زر شد ۵۸
برافشاند از رخ سیمین زر ساو
جهان چون پشت ماهی کرد از کاو ۵۹
روانه گشت وقت صبح خسرو
فرس افتان و خیزانش ز پس رو ۶۰
بسی خوی زو گشاد و ناتوان شد
دل شه بستهٔ آن بیزبان شد ۶۱
ز رفتن موزهٔ شه گشت پاره
بموزه کی توان برّید خاره ۶۲
گهی رفت و گهی استاد برجای
که بودش آبله بسیار بر پای ۶۳
ز گرما روی خسرو پر عرق شد
چه میگویم که ماهش پر شفق شد ۶۴
عرق بر روی چون مهپارهٔ شاه
چو پروین بود بر رخسارهٔ ماه ۶۵
ز بی آبی چنان خسرو فروماند
که صد دریای آب از رخ فروراند ۶۶
زبان بگشاد کای بینای بینش
سر مویی ز فیضت آفرینش ۶۷
فرو ماندم ز بی آبی درین راه
که من صد ساله غم دیدم درین ماه ۶۸
مرا یکبارگی گرما فرو بست
ز سردی جهان شستم ز جان دست ۶۹
خدایا گر نگیری دستم امروز
که، فردا بیندم گر هستم امروز ۷۰
چه باشد گر درین گرمی و سختی
برافروزی چراغ نیک بختی ۷۱
مرا این بند مشکل برگشایی
درین بی راهیم راهی نمایی ۷۲
فلک دور شبانروزی ز تو یافت
خلایق روز و شب روزی ز تو یافت ۷۳
مرا روزی رسان کز ناتوانی
چنانم من که میدانم تو دانی ۷۴
چو آن شه باز عاجز شد ز اندوه
بدید از دور جوقی کبک بر کوه ۷۵
بصد لغزیدن از کوه کمردار
روان گشته سوی دشت شمردار ۷۶
چو جوق کبک دید ازدور خسرو
اگرچه بود خسته گشت رهرو ۷۷
بدانست او که زیر پرده کاریست
بپیش جوق کبکان چشمه ساریست ۷۸
روان شه کوثری میدید پر آب
ز رشک او دل خورشید در تاب ۷۹
چنان چشمه اگر خورشید بودی
کجا زردی او جاوید بودی ۸۰
چنان صافی که خورشید منوّر
نمودی با صفای او مکدّر ۸۱
بگردش سبزهٔ خود روی رسته
ز سر سبزی بکوثر روی شسته ۸۲
کنار آب و آب خوشگوارش
بهشتی بود و کوثر در کنارش ۸۳
ازان کوثر بدست خویش رضوان
فگنده آتشی در آب حیوان ۸۴
چو شاه آن چشمهٔ آب روان دید
چو آب خضر شیرینتر ز جان دید ۸۵
چو مستسقی منی صد آب خورد او
ازان پس رخش را سیراب کرد او ۸۶
زمانی بر سر آن آب بنشست
ز جان آتشینش تاب بنشست ۸۷
خط مشگین و روی همچو ماه او
فرو شست از غبار و گرد راه او ۸۸
از آن معنی غباری بود شه را
که از خطّش غباری بود مه را ۸۹
چو شد سیراب آمد کبک یادش
ولی تاکبک گفتی برد بادش ۹۰
نگاهی کرد از هر سوی بسیار
ندید از کبک در کهسار دیار ۹۱
ز بی قوتی و از بی قوّتی شاه
بخواب آورد سر راه بر سر راه ۹۲
نماز شام از خفتن درآمد
ز بیداری بآشفتن درآمد ۹۳
در آن تاریک شب درکوهساران
قضا را گشت پیدا باد وباران ۹۴
فلک چون پردهٔ باران فرو هشت
کنار خسرو رومی بیاغشت ۹۵
نه جایی بود شه را نه پناهی
نه رویی دید خود را و نه راهی ۹۶
فلک از میغ گوهر بارگشته
هوا زنگی مردم خوار گشته ۹۷
شبی بود از سیاهی همچو چاهی
که در وی دوده اندازد سیاهی ۹۸
شبی بگذشت بر شاه از درازی
که روز رستخیزش بود بازی ۹۹
چو باران جامهٔ ماتم فرو شست
سپیده سرمه از عالم فرو شست ۱۰۰
چو روشن گشت روز آن شاه شب خیز
ندید از تیره بختی گرد شبدیز ۱۰۱
چو ضایع گشت اسب شاهزاده
قدم میزد رخی پر خون پیاده ۱۰۲
دلش در درد اندوه اوفتاده
میان ششدر کوه افتاده ۱۰۳
شه تشنه بمرگ از ناتوانی
دلی سیر آمده از زندگانی ۱۰۴
دگر قوّت نماندش هیچ برجای
درآمد سرو سیم اندامش از پای ۱۰۵
کمان بفگند و بالین تیرکش کرد
دل ناخوش بمرگ خویش خوش کرد ۱۰۶
یکی زنگی مردم خوار بودی
که دایم ترکتازش کار بودی ۱۰۷
قضا را آن سگ بدرگ نهفته
رسید آنجا که خسرو بود خفته ۱۰۸
یکی بالا چو بالای چناری
یکی بینی چو برجی بر حصاری ۱۰۹
دو چشمش گوییا دو طاس خون بود
بیک دستش ز آهن یک ستون بود ۱۱۰
شه از زنگی چو دید آن تیره رنگی
جهان بر چشم او شد روی زنگی ۱۱۱
بدل گفتا ز بختم یاریی بود
که بارم را چنین سرباریی بود ۱۱۲
گر از سستی تنم زینسان نبودی
ز تیغم این گدا را جان نبودی ۱۱۳
جهانا در تو بویی از وفا نیست
که یک زخمت ز استادی خطا نیست ۱۱۴
ز تو هرگز وفاداری نیاید
عزیزان را به جز خواری نیاید ۱۱۵
درآمد زنگی و بگرفت دستش
چو سیمی دید همچون سنگ بستش ۱۱۶
چو دستش بست در راهش روان کرد
کجا با ناتوانی این توان کرد ۱۱۷
روان شد از پی زنگی بتعجیل
رهی پر ریگ همچون سرمه یک میل ۱۱۸
یکی دز گشت پیدا همچو کوهی
نشسته زنگیان بر در گروهی ۱۱۹
نشیب خندقش تا پشت ماهی
فرازش را مه اندر سایگاهی ۱۲۰
ز دوری کان سردز در هوا بود
توگفتی دلو این هفت آسیا بود ۱۲۱
یکی زنگی درآمد پیش خسرو
گرفتش دست خسرو گشت پس رو ۱۲۲
سبک بردش بدز بگشاد دستش
ولی بند گران بر پای بستش ۱۲۳
بیاوردند پیش او جوانی
بخوردند آن جوان را در زمانی ۱۲۴
چو خسرو دید زآن سان زندگانی
طمع ببرید از جان و جوانی ۱۲۵
بزاری روی سوی آسمان کرد
وزان پس بر زمین گوهر فشان کرد ۱۲۶
که یارب نیست این پوشیده بر تو
توکّل کرد این شوریده بر تو ۱۲۷
پری شد در دلم زین آدمی خوار
بفضل خویش زین دیوم نگهدار ۱۲۸
گرم نزدیک آمد جان سپردن
بدست دیو، جان نتوان سپردن ۱۲۹
روا دارم که جانم خاک باشد
نه جایم معدهٔ ناپاک باشد ۱۳۰
خرد بخشا، مرازین بند بگشای
چو بخشایندهیی بر من ببخشای ۱۳۱
اگر درویشی وگرشهریاری
چو یارت اوست پس زو خواه یاری ۱۳۲
که گر یک دم بیاری تو آید
غمت با غمگساری تو آید ۱۳۳
مگر زنگی ناخوش دختری داشت
چو دیگ خوردنی ناخوش سری داشت ۱۳۴
شکم از فربهی مانند کوهان
بنرمی هفت اندامش چو سوهان ۱۳۵
چو دختر آفتابی دید در بند
لب خسرو شرابی دید از قند ۱۳۶
رخی میدید مه را رخ نهاده
شکر را آب در پاسخ نهاده ۱۳۷
کمان دلبری از رخ نموده
دو خوزستان بیک پاسخ نموده ۱۳۸
خطش چون مورچه پیرامن گل
که عنبر ریزه میچیند بچنگل ۱۳۹
ز عشقش جان دختر گشت مدهوش
بجوش آمد از آن خط و بناگوش ۱۴۰
چنان زان ماه جانش آتش افروخت
که آتش سوختن از جانش آموخت ۱۴۱
بزیر پرده شد تا شب درآمد
جهان در زیر نیلی چادر آمد ۱۴۲
چو مجلس خانهٔ چرخ آشکاره
منوّر گشت از نقل ستاره ۱۴۳
فلک دریای دُر درجوش انداخت
شب آن دُرها همه در گوش انداخت ۱۴۴
هلاک ازدختر زنگی برآمد
بلب جانش ز دلتنگی برآمد ۱۴۵
برون آمد چو شمع سرگرفته
شبی تیره چراغی در گرفته ۱۴۶
چو بنهاد آن چراغ، آورد خوانی
کبابی کرده از نخجیر رانی ۱۴۷
بدو گفت ای مرا چون دیده در سر
جهان همتای تو نادیده سرور ۱۴۸
همه دل مهر و از مهر تو کینی
همه چین مشک و از مشک تو چینی ۱۴۹
همه تن گوش، و از نوش تو رازی
همه جان هوش و از چشم تو نازی ۱۵۰
منم جانی همه مهر تو رسته
خیال صورت چهر تو بسته ۱۵۱
ولی سودای تو در سر گرفته
تنی اندوه تو در بر گرفته ۱۵۲
کبابی چون دل من پرنمک زن
مرا در آزمایش بر محک زن ۱۵۳
چو شه در آرزوی یک خورش بود
که شد ده روز تابی پرورش بود ۱۵۴
بخوان تازید و نانی چون شکر خورد
بلب همکاسهٔ خود را جگر خورد ۱۵۵
چو از خوان برگرفتی یک نواله
برفتی اشک دختر صد پیاله ۱۵۶
چو لب در لقمه خوردن برگشادی
چو چشمه چشم دختر سرگشادی ۱۵۷
چو دست از چربی بریان ستردی
دل بریان دختر جان سپردی ۱۵۸
چو خسرو شست پیشش دست از خوان
بشست آن دختر آنجا دست از جان ۱۵۹
چو فارغ گشت شه مستی دمش داد
ز راه عشوه تن اندر غمش داد ۱۶۰
بدختر گفت اگرچه تو سیاهی
بشیرینی مرا کشتی، چه خواهی ۱۶۱
مرا تا با تو پیوند اوفتادست
بترزین بند صد بند اوفتادست ۱۶۲
ببند پای خود خرسندم از تو
که از سر تا قدم در بندم از تو ۱۶۳
بگفت این و بصد نیرنگ در سر
کشید آن تنگدل را تنگ در بر ۱۶۴
چنان بر سر کشیدش بوسهیی خوش
که در دختر فتاد از خوشی آتش ۱۶۵
اگرچه بس خوش آمد آن سیه را
ولیکن سخت ناخوش بود شه را ۱۶۶
چنانش پای بند یک شکر کرد
که چون باید دل از دستش بدر کرد ۱۶۷
چو شه، زین کرده اسبی پیشش آورد
بیک ساعت بزیر خویشش آورد ۱۶۸
چو کارش سر بسر فی الجمله شد راست
ز حال قلعه و زنگی خبر خواست ۱۶۹
که این زنگی مردم کش ترا کیست
که بس سختست با زنگی ترازیست ۱۷۰
کند از آسمان حورت زمین بوس
تو با دیوی نشسته اینت افسوس ۱۷۱
مرا گر بر مرادی راه بودی
نشست مسندت بر ماه بودی ۱۷۲
زبان بگشاد دختر گفت ای ماه
مرا هست او پدر من دخت او، شاه ۱۷۳
سپاهش هست پنجه دیو کربز
کز ایشانند صد ابلیس عاجز ۱۷۴
همه مردم خورند، القصه هموار
ترا هم بهر آن کردند پروار ۱۷۵
ولیکن تا مرا جانست در تن
بجانت حکم و فرمانست بر من ۱۷۶
مرا گر نقد صد جان هست بدهم
ولیکن کی ترا از دست بدهم ۱۷۷
ندارم غایبت از چشم خود من
ز بیم چشم بد یک چشم زد من ۱۷۸
دل خسرو ز دختر شادمان شد
بر آن دختر چو ماهی مهربان شد ۱۷۹
بدختر گفت رایی زن در این کار
که تا من چون برآیم از چنین بار ۱۸۰
چو من در بند باشم یار سرکش
نیارم با تو کردن دست درکش ۱۸۱
دلم در بند تست ودیده خونبار
تلطف کن ازین بندم برون آر ۱۸۲
که تا من چون برون آیم ز بندت
شبانروزی شکر چینم ز قندت ۱۸۳
شکر از پستهٔ گلرنگ خایم
شکرچون خورده شد با تنگ آیم ۱۸۴
چو یافت آن چرب پاسخ دختر زشت
رخش بفروخت زان آتش چو انگشت ۱۸۵
بغایت اشتها بودش همانگاه
که با او دست در گردن کند شاه ۱۸۶
بخسرو شاه گفت ایمایهٔ ناز
دو چشم دلبری بر روی تو باز ۱۸۷
رخت با ماه دستی در سپرده
نموده دستبرد و دست برده ۱۸۸
لبت بر شهد و شور انگیز کرده
شکر زان شهد دندان تیر کرده ۱۸۹
خطت زنجیر گرد ماه گشته
خرد سر بر خطت گمراه گشته ۱۹۰
قدت را سرو سر برره نهاده
ز سروت مشک سر بر مه نهاده ۱۹۱
تنت با سیم سیمین بر نموده
ز رشکت سیم رنگ زر نموده ۱۹۲
ترا غم نیست تا یار توام من
که از هر بدنگهدار توام من ۱۹۳
چو تو یار منی با یار سازم
بزودی چارهٔ این کار سازم ۱۹۴
چو بر ما شد در این خوشدلی باز
تو مانی و من و صدعیش و صد ناز ۱۹۵
چنین دانم که امشب شاه مستست
که بالشکر بمی خوردن نشستست ۱۹۶
چو هر یک مست افتادند، برخیز
بران مستان شبیخون آر و خون ریز ۱۹۷
دمار از جان بدخواهان برآور
جهان بر جان بدراهان سرآور ۱۹۸
بگفت این وز پیش شه بدر رفت
بپای آمد، بخدمت چون بسر رفت ۱۹۹
بصحن قلعه آمد پیش مستان
تفحص کرد حال می پرستان ۲۰۰
پدر را دید باپنجه تن آنجا
فتاده هر یکی بر گردن آنجا ۲۰۱
چو دختر زنگیان را سرنگون دید
بصد عالم از این عالم برون دید ۲۰۲
بزودی نزد خسرو شد که هین خیز
بخواری خون مستان بر زمین ریز ۲۰۳
دگر هرگز چنین فرصت نیابی
وگریابی، ز کس رخصت نیابی ۲۰۴
بگفت این و یکی سوهان پولاد
ز بهر بند ساییدن بدوداد ۲۰۵
چو بندش سوده شد برداشت تیغی
بریخت آن قوم را خون بیدریغی ۲۰۶
چو او از زنگیان فارغ دل آمد
بسی زنگی دلی زو حاصل آمد ۲۰۷
بدز دربندیان بودند بسیار
همه از بهر قربان کرده پروار ۲۰۸
بمرگ خویشتن دل کرده خرسند
نشسته دست بر سر پای دربند ۲۰۹
چو در شب روشنی دیدند از دور
دل هریک چو شمعی گشت پر نور ۲۱۰
بصد سختی و بند سخت بر پای
بسوی روشنی رفتند از جای ۲۱۱
بدان امید تا باشد که خاصی
دهد آن قوم را آخر خلاصی ۲۱۲
یکی نیکو مثل زد عاشق مست
که غرقه در همه چیزی زند دست ۲۱۳
چو ناگه روی خسرو شاه دیدند
تو گفتی یوسفی در چاه دیدند ۲۱۴
بپیش شاه رخ برره نهادند
بزاری پیش خسرو شه فتادند ۲۱۵
که ای برنای زیباروی هشیار
ز ما این زنگیان خوردند بسیار ۲۱۶
جهان برجان ما خوردست سوگند
بجانی بازخر ما را ازین بند ۲۱۷
ز جان برخاستن هست اوفتادن
که شیرینست جان، تلخست دادن ۲۱۸
چو شاه از بندیان بشنود پاسخ
ازان پاسخ چو گل افروختش رخ ۲۱۹
زبند آن بندیان را زود بگشاد
همی آن را که بندی بود بگشاد ۲۲۰
دو نیکو رای نیکو چهره بودند
که همچون شیر با دل زهره بودند ۲۲۱
یکی فرّخ دگر فیروز شب رو
دو شب رو همچو گردون بوالعجب رو ۲۲۲
دو صعلوک زبان دان زبون گیر
فسون ساز و درون سوز و برون گیر ۲۲۳
دل شه فتنهٔ آن هر دو تن شد
مگر با هر دو در یک پیرهن شد ۲۲۴
خوش آمد شاه را گفتار ایشان
تفحّص کرد ازیشان کار ایشان ۲۲۵
زبان بگشاد فرّخزاد شب رو
زمین را بوسه زد در پیش خسرو ۲۲۶
که حال و قصهٔ من بس درازست
سخن کوته کنم چون وقت رازست ۲۲۷
به نیشابور شاهی شادکامست
که عدلی دارد و شاپور نامست ۲۲۸
قضا را از خبر گویان اطراف
مگر شاپور میپرسید اوصاف ۲۲۹
ز هر شهری و هر جایی نشانی
زهر دلدادهیی و دلستانی ۲۳۰
خبر دادند از هر شهر شه را
که از هر سوی پیمودیم ره را ۲۳۱
بخوبی درجهان صاحب جمالی
که دارد حسن و ملح او کمالی ۲۳۲
بتی زیباست چون ماه فروزان
شکر لب دختر سالار خوزان ۲۳۳
سمنبر عارضی گل فام دارد
ز لطف و نازکی گل نام دارد ۲۳۴
فصیحانی که در روی جهانند
چو سوسن وصف گل را ده زبانند ۲۳۵
که گر خورشید رانوری نبودی
ز شرم رویش از دوری نمودی ۲۳۶
اگر خورشید بیند روی آن ماه
بسر گردد ز مهر موی آن ماه ۲۳۷
ز نقش روی او در هر دیاری
بر ایوانها کنند از زرنگاری ۲۳۸
چون آن صورت فرا اندیش گیرند
همه صورت پرستی پیش گیرند ۲۳۹
جهان را زندگی از پاسخ اوست
تماشاگاه جان نقش رخ اوست ۲۴۰
اگر آن نقش بیند مرد هشیار
بماند خیره همچون نقش دیوار ۲۴۱
وگر در مردم چشم آید آن رخ
ز لطف روی او آید بپاسخ ۲۴۲
شه شاپور چون بشنید این حال
چو مرغی از هوا میزد پر و بال ۲۴۳
شد از سودای آن دلبر چنان مست
که گفتی شست جانش از جهان دست ۲۴۴
من و فیروز خدمتگار بودیم
بصد دل شاه را جاندار بودیم ۲۴۵
ز بهر نقش گل ما هر دو را شاه
بسی زر داد و پس سر داد در راه ۲۴۶
بآخر چون به خوزستان رسیدیم
بدیناری صد آن صورت خریدیم ۲۴۷
چو ما با نقش گل دمساز گشتیم
ز خوزستان هماندم بازگشتیم ۲۴۸
ز گمراهی سوی این دز فتادیم
بدست زنگیان عاجز فتادیم ۲۴۹
قوی اقبال یاری مینمایی
که چندین خلق یافت از تورهایی ۲۵۰
کنون در بر چو جان داریم سختت
که کرد اقبال ما را نیک بختت ۲۵۱
چه سازم پیشکش جز جان ندارم
ز تو جان دارم و پنهان ندارم ۲۵۲
مرا با خویشتن چیزی که زیباست
ز مال این جهان یکپاره دیباست ۲۵۳
که نقش گل منقّش کردهٔ اوست
بسی سرگشته دل خوش کردهٔ اوست ۲۵۴
بدانسان صورت او دلستانست
که گویی صورتش معنی جانست ۲۵۵
مکن صورت که صورتگر ضرورت
چنین صورت تواند کرد صورت ۲۵۶
سر هر ماه نو صورت نبندد
که ماه نوبرین صورت نخندد ۲۵۷
گر این صورت بدیوار آورد روی
فتد زو صورت دیوار در کوی ۲۵۸
از این صورت صفت خامش زبان است
صفت نتوان که این صورت چه سان است ۲۵۹
بگفت این و پس آن صورت که بودش
نهاد از زیر جامه پیش، زودش ۲۶۰
چو خسرو پیش صورت شد ز جان باز
دلش صورت پرستی کرد آغاز ۲۶۱
چوجانی، شاه،صورت را نکو داشت
که آن صورت که با جان داشت اوداشت ۲۶۲
از آن صورت چو چشمش جوی خون شد
ز چشمش صورت مردم برون شد ۲۶۳
شه دلداده چون صورت پرستان
صفت پرسید ازان صورت بدستان ۲۶۴
بسی زان پیش نقش او بود دیده
صفت پرسید تا گردد شنیده ۲۶۵
بدیده نقش او میدید و هوشش
بدان، تا بهره یابد نیز گوشش ۲۶۶
بخسرو گفت فرخ کای جوانمرد
ز حال تو تعجب میتوان کرد ۲۶۷
که با این صورت از بس آشنایی
تو با او هم ز یکجا مینمایی ۲۶۸
ازاین پاسخ لب شه گشت خندان
نمود از بسّد لب درّ دندان ۲۶۹
ز دل آهی بزد بس سرد آهی
که غایب بود از وسالی و ماهی ۲۷۰
بفیروز و بفرخ گفت خسرو
که ای آزاده صعلوکان شبرو ۲۷۱
اگر در راز داری چست باشید
بگویم لیک ترسم سست باشید ۲۷۲
چو از خسرو شنیدند آن دو تن راز
بسی سوگندها کردند آغاز ۲۷۳
که چون این نیم جان ما از تو داریم
بجانت تابود جان حق گزاریم ۲۷۴
نهان نبود وفاداری مردان
گواهست این سخن را حال گردان ۲۷۵
وفای صاف ما کی درد باشد
که حقّ جان نه حقّی خرد باشد ۲۷۶
نکرد القصّه خسرو هیچ تأخیر
ز اوّل تا بآخر کرد تقریر ۲۷۷
چو هر دو واقف آن راز گشتند
بسوی عهد و پیمان باز گشتند ۲۷۸
ز سر در عهد خسرو تازه کردند
وفاداری بی اندازه کردند ۲۷۹
بدو گفتند از مه تا بماهی
که بیند چون تویی در پادشاهی ۲۸۰
کسی را چون تو شاهی بیش باشد
خلاف از کافری خویش باشد ۲۸۱
تو خورشیدی دگر شاهان ستاره
نگیرد از تو جز در شب کناره ۲۸۲
چو تو خورشید مایی ناتوانیم
چو سایه از پس و پیشت روانیم ۲۸۳
چو ناگه تیغ زد خورشید روشن
جهان در سر فگند از نور جوشن ۲۸۴
منوّر گشت ایوان معنبر
فلک نیلی شد و هامون معصفر ۲۸۵
چو آن هندوی شب برخاست از راه
فلک آن زنگیان را کرد در چاه ۲۸۶
چو پردخته شدند از کار دیوان
شد آن دختر ز بیم خود غریوان ۲۸۷
بسی خود را بزاری بر زمین زد
که نپسندم من از خسرو چندین بد ۲۸۸
جوانم من توهم شاه جوانی
جوان بر جان بسی لرزد تو دانی ۲۸۹
بدین شخص جوان من ببخشای
بجان خود که جان من ببخشای ۲۹۰
شهش گفتا اگر خواهی ازین دز
نگردانم ترا محروم هرگز ۲۹۱
وگر خواهی رهی در پیش میگیر
تو به دانی قیاس خویش میگیر ۲۹۲
بشه گفت ای زده بر جان من راه
تو باری هستی از جان من آگاه ۲۹۳
چو خود رابی جمالت مرده دانم
چگونه بیتو یک دم زنده مانم ۲۹۴
اگر خواهی سرم از تن جدا کن
و یا نه در بر خویشم رها کن ۲۹۵
مرا یکسو میفکن از بر خویش
که از پایت نگر دانم سر خویش ۲۹۶
مرا از سوز عشقت دل دو نیمست
که سوز عاشقان سوزی عظیمست ۲۹۷
بدیدار از تو قانع گشتهام من
تو میدانی که خون آغشتهام من ۲۹۸
مرا تا زندهام تو پادشاهی
مگر مرگم دهد از تو جدایی ۲۹۹
اگر بد کردهام من، هم تو بد کن
و یا بنشین حساب عهد خود کن ۳۰۰
چو شد بسیار سوز و آه سردش
بدرد آمد دل خسرو ز دردش ۳۰۱
بدو گفتا که دلتنگی مکن نیز
نگویم جز بکام تو سخن نیز ۳۰۲
اگر قانع شوی از من بدیدار
بدین درخواستت هستم خریدار ۳۰۳
سخن چون قطع کرد آن پادشه زاد
دل دختر بدان پاسخ رضا داد ۳۰۴
ازان پس بندیانراشه کسی کرد
بجای هر کسی احسان بسی کرد ۳۰۵
شه و فیروز و فرخ ماند و دختر
دگر از دز برون رفتند یکسر ۳۰۶
بآخرجمله ره را ساز کردند
در گنج کهن را باز کردند ۳۰۷
ستوران زیر بار ره کشیدند
ازان دز سوی صحرا گه کشیدند ۳۰۸
دو شبرو با شه و دختر سواره
براندند از درون قلعه باره ۳۰۹
بسی راندند مرکب نیکخواهان
که تا رفتند در شهر صفاهان ۳۱۰
وثاقی سخت عالی راست کردند
متاعی لایقش درخواست کردند ۳۱۱
درون خانهیی شد شاه سرمست
دلی برخاسته در نوحه بنشست ۳۱۲
فلک را از تف دل گرم دل کرد
زمین در عشق گل از دیده گل کرد ۳۱۳
دلی بودش بخون در خوی کرده
وزان خون هر دو چشمش جوی کرده ۳۱۴
نه روز آرام ونه شب خواب بودش
رخی پر نم دلی پرتاب بودش ۳۱۵
گهی چون ماه در خونابه بودی
گهی چون ماهی اندر تابه بودی ۳۱۶
گهی چون شمع دل پر سوز بودش
گهی فریاد شب تا روز بودش ۳۱۷
گهی بیخود شرابی درکشیدی
گهی بانگ ربابی برکشیدی ۳۱۸
سرود زار درد آمیز گفتی
غزل گفتی و شورانگیز گفتی ۳۱۹
چو با خود نوحهیی آغاز کردی
ز خون صد بحر دل پرداز کردی ۳۲۰
بمانده در غریبستان بزاری
فشانده خون چو ابر نوبهاری ۳۲۱
بعالم نقش آن بت مونسش بود
که نقش گل ندیم نرگسش بود ۳۲۲
بمانده جملهٔ شب چون ستاره
عجب در صورت آن نقش پاره ۳۲۳
گهی بر روی صورت اشک راندی
گهی باب کتاب رشک خواندی ۳۲۴
چه گریاران همی دادند پندش
نیامد پند ایشان سودمندش ۳۲۵
بدل میگفت ای دل چندم از تو
که دربندست یک یک بندم از تو ۳۲۶
ز تاج و تخت یک سویم فگندی
چو زلف دوست در رویم فگندی ۳۲۷
محالی در دماغ خویش کردی
مرا چون خونیان در پیش کردی ۳۲۸
شدی از دست و در پای او فتادی
مراد خویش را بر باد دادی ۳۲۹
کنون بگذشت روز نیکبختی
فزوده تن بناکامی و سختی ۳۳۰
بآخر رفت روزی سوی بازار
دلش از خارخار گل پرآزار ۳۳۱
ز دست عشق بس دلخسته میشد
یکی دستار در سر بسته میشد ۳۳۲
بگرد شهر از هر راه میگشت
ز حال شهریان آگاه میگشت ۳۳۳
وسیلت جست از ارباب بینش
سخن گفت از نهاد آفرینش ۳۳۴
میان زیرکان نکته پرداز
شد از بسیار دانی نکته انداز ۳۳۵
چویک چندی ببود او ذوفنون بود
بهر علمی ز اهل آن فزون بود ۳۳۶
چوصیت علم او ز آوازه بگذشت
نکونامی او ز اندازه بگذشت ۳۳۷
خبر شد زو بر شاه سپاهان
که برناییست تاج نیکخواهان ۳۳۸
ز شهر خویش اینجا اوفتادست
بغایت در پزشکی اوستادست ۳۳۹
کسی گر صد سؤالش امتحان کرد
جواب او بیکساعت بیان کرد ۳۴۰
جهان را مثل او دیگر نبودست
ازو پاکیزهتر گوهر نبودست ۳۴۱
تو گویی آدمی نیست او فرشتهست
که از فرهنگ ودانایی سرشتهست ۳۴۲
زبانش بند مشکل را کلیدست
کسی شیرین سخنتر زوندیدست ۳۴۳
اگر در پای گل خاریست اکنون
جز این برنا که خواهد کرد بیرون ۳۴۴
شه الحق زین سخن شادی بسی کرد
کسی را نیک پی حال کسی کرد ۳۴۵
برون آمد ز ایوان مرد کربز
جنیبت برد و خلعت پیش هرمز ۳۴۶
درودش داد از شاه جوانبخت
شه خورشید تاج آسمان تخت ۳۴۷
که شاه ما یکی بیمار دارد
کزو بر دل بسی تیمار دارد ۳۴۸
اگر باشد دم تو سازگارش
تو باشی تا که باشی رازدارش ۳۴۹
کنون برخیز، چون ره نیست بس دور
قدم را رنجه کن نزدیک رنجور ۳۵۰
که دی در پیش شه گفتند بسیار
که در دانش نداری هیچکس یار ۳۵۱
چو بشنود آن سخن خسرو چنان شد
که از شادی دلش در برتپان شد ۳۵۲
چو بی غم کارش آخر راست افتاد
زهی شادی که در ره خواست افتاد ۳۵۳
بدل میگفت کای دل، مرد درویش
چرا آخر نخواهد گنج در پیش ۳۵۴
گهی میگفت کای سرگشته برنا
چه باید کور را جز چشم بینا ۳۵۵
اگرچه رنج بی اندازه دیدی
بدان گنجی که میجستی رسیدی ۳۵۶
کنون چون سوی گنجی رای داری
چنان خواهم که دل برجای داری ۳۵۷
بدانش عقل را بر جای میدار
بمردی خویش را بر پای میدار ۳۵۸
طبیب از درد خود گر پس نیاید
ازو درمان دیگر کس نیاید ۳۵۹
چو برخود خواند مشتی پند و امثال
جنیبت برنشست و رفت در حال ۳۶۰
روان شد، تا فرود آمد بدرگاه
سرایی چون بهشتی دید پرماه ۳۶۱
چو چشمش بر جمال شاه افتاد
بخدمت پیش شه، در راه افتاد ۳۶۲
زبان پر آفرین بگشاد بر شاه
که از تو دور بادا چشم بدخواه ۳۶۳
فلک درگاه شه را آستان باد
زمین بدخواه او را آسمان باد ۳۶۴
ز شاخ عمر چندان بهره بادش
که گر گوید که خضرم زهره بادش ۳۶۵
بزرگانی که پیش تخت بودند
بصد نوع امتحانش آزمودند ۳۶۶
چو در هر علم عالی گوهر آمد
ز هر یک همچو گوهر بر سر آمد ۳۶۷
چو بس شایسته آمد هر چه او گفت
شهش بسیار بستود و نکو گفت ۳۶۸
چو خسرو بود در دانش بسامان
سوی گلرخ فرستادش بدرمان ۳۶۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۶۹
۴۹۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:نامه نوشتن گل بخسرو در فراق و ناخوشی
گوهر بعدی:رفتن خسرو بطبیبی بر بالین گلرخ
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.