هوش مصنوعی:
این متن شعری حماسی و عاشقانه است که داستان پادشاهی به نام هرمز را روایت میکند که با چالشهای سیاسی و عاطفی مواجه میشود. در بخشی از داستان، هرمز با پادشاه روم (قیصر) روبرو میشود و پس از مذاکرات و ارسال هدایا، صلح برقرار میشود. همچنین، بخشی از داستان به رابطه عاطفی هرمز با معشوقهاش (گلرخ) و درد فراق او میپردازد. در نهایت، هرمز با بازگشت به خوزستان، ویرانی و غم را میبیند و از عشق و از دسترفتههایش مینالد.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عمیق عاطفی، سیاسی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین، برخی از صحنهها مانند جنگ و ویرانی ممکن است برای مخاطبان جوان تر سنگین باشد.
طلب كردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز برسولی
الا ای فاخته خوش حلقی آخر
ز حلقت جانفزای خلقی آخر ۱
گهر داری درون دل برون ریز
ز حلق خویش در صد حلقه خون ریز ۲
سخن را ساز ده آواز بگشای
چو بستی طوق معنی راز بگشای ۳
بهر بانگی جهانی را بر افروز
بهر دم شمع جانی را برافروز ۴
چو ترک دانهٔ دنیی گرفتی
قفس بشکستی و عقبی گرفتی ۵
کنون گر قصهیی داری ادا کن
همه بیگانگان را آشنا کن ۶
سخن سنجی که دادی در سخن داد
چنین کرد آن سخن سنج این سخن یاد ۷
که قیصر آنکه هرمز را پدر بود
که از گردون برفعت بیشتر بود ۸
بوقت او نبود افزون از او شاه
جهان افروخت بر گردون ازو ماه ۹
فلک اجری خور دیوان او بود
خراج چند کشور آن او بود ۱۰
ز دارالملک خود فرمانبری شاد
بسوی شاه خوزستان فرستاد ۱۱
که گر خواهی که یابی تخت و تاجت
ز من باید پذیرفتن خراجت ۱۲
برون کن دخل خوزستان و بفرست
که نام تو درون آمد بفهرست ۱۳
سر از فرمان مپیچ و پیروی کن
چو سر بر خط نهادی خسروی کن ۱۴
اگر یک موی از ما سر بتابی
زمین بر سر کنی و سر نیابی ۱۵
از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگ
که از دلتنگیش آمد جهان تنگ ۱۶
دمش سردی گرفت و روی زردی
سیه کردش سپهر لاجوردی ۱۷
بزرگان را بپیش خویشتن خواند
بپیش خرده گیران این سخن راند ۱۸
که قیصر باج میخواهد ز کشور
وگر ندهم بلا بینم ز قیصر ۱۹
نه در جنگش برآشفتن توانم
نه باج او پذیرفتن توانم ۲۰
کسی نیست این زمان در پادشاهی
که نیست از قیصرش صاحب کلاهی ۲۱
بر او من چون برون آیم زمانی
که بر جانم برون آید جهانی ۲۲
بزرگی بود حاضر رهنمایی
بغایت خرده دان مشکل گشایی ۲۳
بسی شادی و غم در کون دیده
فساد عالم از هر لون دیده ۲۴
ز غم برخاسته دل در بر او
نشسته برف پیری بر سر او ۲۵
زبان از فکر خاموشی بدر کرد
دهان رادر سخن دُرج گهر کرد ۲۶
بشه گفت ای سپهرت آشیانه
جناب آسمانت آستانه ۲۷
سخای بحر وحلم کوه بادت
شکست لشکر اندوه بادت ۲۸
چو روی فال گیرد شهریاری
بیابد پشت گرمی روزگاری ۲۹
نه هرگز پشت گرداند از آن روی
نه روی آنکه پشت آرد از آن سوی ۳۰
تو این دم فال از هرمز گرفتی
چنین فالی کجا هرگز گرفتی ۳۱
در این جنگ کزو آمد فرازت
شود زوهم در این صلح بازت ۳۲
چو هرمز در سخن گفتن کسی نیست
بسی میداند و عمرش بسی نیست ۳۳
چنان آزاده و بسیار دانست
کز آزادی چو سوسن ده زبانست ۳۴
زبان ترکی و رومی و تازی
همه میآیدش در چشم بازی ۳۵
چواین زیبا سخن رومی زبانست
اگر او را فرستی لایق آنست ۳۶
رسولی را بر قیصر فرستش
خزانه درگشای وزر فرستش ۳۷
بزر اقلیمت از قیصر نگهدار
که از زر همچو زر گردد همه کار ۳۸
چو زر در مغز داری دوست داری
وگرنه هرچه داری پوست داری ۳۹
بباید سیم و زر چندین شتروار
جواهر پیل بالا دُر بخروار ۴۰
زهر در جامههای سخت زیبا
لباس زرنگار و تخت دیبا ۴۱
بخور و صندل و مشک تتاری
عبیر وعنبر و عود قماری ۴۲
غلامی صد که در صاحب جمالی
فلکشان خاک بوسد در حوالی ۴۳
بسحر تنگ چشمی جان فزوده
جهان در چشمشان مویی نموده ۴۴
سمندی صد سبق برده ز افلاک
بتک در چشم کرده بادرا خاک ۴۵
جهانی برق را پیشی دهنده
چو برقی صد جهان زیشان جهنده ۴۶
کنیزی صد ز ماه افزون بهاتر
ز خورشید فلک نیکو لقاتر ۴۷
نمودی دستبردی عقل و جان را
بسرپایی درآورده جهان را ۴۸
قبایی و کلاهی سخت فاخر
مرصع کرده از درّ و جواهر ۴۹
بدینسان تحفهیی از گنج گوهر
روان کن باسواران سوی قیصر ۵۰
چو قیصر گنج نپذیرد ز هرمز
خراج تو نخواهد نیز هرگز ۵۱
ترا از مصلحت آگاه کردم
تو به دانی سخن کوتاه کردم ۵۲
خوش آمد رای او، شه را چنان کرد
همه چون جمع شد هر یک نشان کرد ۵۳
یکی گنجی چو کوه زربیاراست
کنیزان را بصد زیور بیاراست ۵۴
چو کوهی سیم در گنج حصاری
شدند آن ماهرویان در عماری ۵۵
کله بر ماه چون سرو خرامان
کمر بستند بر خوی غلامان ۵۶
چو ماه تیزرو بر پشت باره
شدند آن مشتری رویان سواره ۵۷
وزان پس داد تشریفی بهرمز
که خورشید آن ندیده بود هرگز ۵۸
رسالت را چو بس درخور گرفتش
وداعش کرد و پس در بر گرفتش ۵۹
روان شد هرمز از خوزان چنان زود
که برقی چون رود برقی چنان بود ۶۰
چگویم عاقبت چون ره بسر شد
پسر آمد باقلیم پدر شد ۶۱
بیک ره صاحب اقبالی بصد ناز
فرستادند باستقبال او باز ۶۲
چو روز دیگر این چرخ دو تا پشت
نمود از آینه صد گونه انگشت ۶۳
بصد اعزاز هرمز را چو فرمود
فرود آمد ز رنج ره بیاسود ۶۴
چو شاه آگه شد ا زدُرّ شب افروز
بپیش خویشتن خواندش همانروز ۶۵
درآمد هرمز و پیشش زمین رفت
زبان بگشاد وبر شاه آفرین گفت ۶۶
از آن پس تحفهٔ شه پیش او برد
بیک ره عرضه داد و سر فرو برد ۶۷
چو قیصر دید چندان تحفه در پیش
ندید آزردن آن شاه در خویش ۶۸
چو هرمز را بدید آن شاه از دور
چو خورشیدی دلش زد موج از نور ۶۹
برو میتافت صبح آشنایی
پدید آمد دلش را روشنایی ۷۰
درو حیران بماند از بسکه نگریست
ز کس پنهان نماند از بسکه بگریست ۷۱
ولیکن اشک را پوشیده میداشت
برویش چشم را دزدیده میداشت ۷۲
مهی میدید چون سروی قباپوش
ز ماه او دلش از مهر زد جوش ۷۳
بجان در عهد بستن آمد او را
رگ شفقت بجستن آمد او را ۷۴
نهاد از بس گرستن دست بر روی
که لشکر بود استاده زهر سوی ۷۵
عجبتر آنکه هرمز نیز در حال
گشاد از پیش یکیک مژه قیفال ۷۶
نکو گفت این مثل پیر یگانه
که مهر وخون نخسبد در زمانه ۷۷
ز خون چشم آن شهزاده و شاه
روان شد خون زهر چشمی بیک راه ۷۸
بسی بگریستند آن نامداران
بخندیدند پس چون گل ز باران ۷۹
ندانستند تا آن گریه از چیست
نشد معلوم تا آن خنده از کیست ۸۰
زمانه شاه را فرزند میداد
پدر را با پسر پیوند میداد ۸۱
قضا را مادر هرمز ز منظر
بدید از دور روی آن سمنبر ۸۲
چو روی آن شکر لب دید از کاخ
روان شد شیر پستانش بصد شاخ ۸۳
دلش برخاست چشمش سیل انگیخت
عرق بر وی نشست و شیر میریخت ۸۴
ز کس نخرید دم وز مهر آن شاه
جهان بفروخت زیر پرده چون ماه ۸۵
دلش در بر چو مرغی مضطرب شد
چو گردون بیقرار و منقلب شد ۸۶
بتان در گرد او هنگامه کردند
ز جان صد جام خون بر جامه کردند ۸۷
گلاب تازه بر ماهش فشاندند
ز نرگس اشک بر راهش فشاندند ۸۸
چو کوه سیم از آن باهوش آمد
چو دریایی دلش در جوش آمد ۸۹
زبان بگشاد کاین برناکه امروز
بپیش شه درآمد عالم افروز ۹۰
مرا فرزند اوست و این یقینست
وگرشه را بپرسی هم چنینست ۹۱
مرا شمع دل و چشم و چراغ اوست
فروغ سینه ونور دماغ اوست ۹۲
نهادم جمله بگرفت آتش او
بسر گشتم ز زلف سرکش او ۹۳
چنان مهریم ازو در دل برافروخت
که ماه، افروختن زوخواهد آموخت ۹۴
چنان جان در ره پیوند او ماند
که یکیک بند من در بند او ماند ۹۵
ز سر تا پای، گویی قیصرست او
مگر بحرست قیصر گوهرست او ۹۶
نظیر هر دو تن در هفت اقلیم
نبیند هیچکس سیبی بدونیم ۹۷
مرا باری قرار از دل ببردهست
به دست بیقراری در سپردهست ۹۸
گرفتم دیوزد بر من چنین تیر
چرا ریزد ز پستانم چنین شیر ۹۹
گرفتم نفس زد بر جان من راه
چرا ماند بقیصر روی آن ماه ۱۰۰
گرفتم من نمییابم نشان زو
چرا شد شاه قیصر خونفشان زو ۱۰۱
یقین دانم که کاری بس شگفتست
که گردون با دل من درگرفتست ۱۰۲
بگفت این و خروشی سخت دربست
شه از آواز او از تخت برجست ۱۰۳
ز صدر پیشگه بر منظر آمد
وزان پس پیش آن سیمین برآمد ۱۰۴
بدید او را چنان گفتش چه بودست
بگفتند آنچه او را رونمودست ۱۰۵
چو شاه او را چنان سرگشته میدید
همه جامه ز شیر آغشته میدید ۱۰۶
نخست آن قصه را غوری چه جوید
همان افتاده بود او را چگوید ۱۰۷
بزیر پرده بنشست و ندانست
که در پرده چه بازیها نهانست ۱۰۸
کنیزک را بخواند آنگاه قیصر
که با من حال خود برگوی یکسر ۱۰۹
بگو تا از کجاداری تو پیوند
که هرمز را نهادی نام فرزند ۱۱۰
بگو تا خود ترا فرزند کی بود
بجز با من کست پیوند کی بود ۱۱۱
اگر رازی نهان در پرده داری
بگو با من چرا دل مرده داری ۱۱۲
چرا دردی که درمانش توان کرد
بنادانی ز من باید نهان کرد ۱۱۳
گرت رازیست با من در میان نه
که فرمودت که مهری بر زبان نه ۱۱۴
کنیزک گفت کای دارای ثانی
چو خضرت باد دایم زندگانی ۱۱۵
سخن بشنو بدان و باش آگاه
که آن وقتی که سوی حرب شد شاه ۱۱۶
مرادر پرده از شه گوهری بود
درخت قیصری را نوبری بود ۱۱۷
چو آتش کرد خاتون قصد جانش
که برگیرد چو شمعی از میانش ۱۱۸
فلان سرّیت برد او را سحرگاه
نمیدانم برین قصّه دگر راه ۱۱۹
کنون ز آن وقت قرب بیست سالست
عجب حالیست یارب این چه حالست ۱۲۰
شه از گفت کنیزک ماند خیره
دو چشم نور بخشش گشت تیره ۱۲۱
چو شمعش آتشی بر فرق آمد
تنش در آب اشکش غرق آمد ۱۲۲
فشاند از چشم جیحون را بزاری
براند از خشم خاتون را بخواری ۱۲۳
در آن اندیشه چون لختی فرو رفت
درآمدمهر و گفتی هوش ازو رفت ۱۲۴
یکی را گفت تا هرمز درآمد
زمین بوسید ونزد قیصر آمد ۱۲۵
دعا کرد آفرین خواند و ثنا گفت
که دولت باد و پیروزی ترا جفت ۱۲۶
ز دوران مدتی جاوید بادت
چو گردون سایهٔ خورشید بادت ۱۲۷
شه از دیدار و گفتارش فرو ماند
دعای چشم بد بروی فرو خواند ۱۲۸
بدو گفت ای هنرمند هنر جوی
مرا از زاد و بوم خویش برگوی ۱۲۹
بگو تا ازکدامین زاد وبودی
مرا زین حال آگه کن بزودی ۱۳۰
نشان پادشاهی بر تو پیداست
کژی هرگز نکو نبود بگو راست ۱۳۱
چو هرمز شد ز گفت شاه آگاه
تعجب کرد زان پرسیدن شاه ۱۳۲
زبان بگشاد و گفت ای شاه هشیار
ز من این راز پرسیدند بسیار ۱۳۳
ترا این شک که افتادست در پیش
مرا پیش از تو افتادست در خویش ۱۳۴
بسی کردند هر جای این سؤالم
چه گویم چون نشد معلوم حالم ۱۳۵
مرا در شهر خوزان مهربانیست
که باغ خاص شه را باغبانیست ۱۳۶
مرا پرورد و علم آموخت بسیار
چو جانم گوش داشت از چشم اغیار ۱۳۷
ز من هیچ از نکویی بازنگرفت
ولی باوی دل من ساز نگرفت ۱۳۸
نه مانندست چهر او بچهرم
نه بر وی میبجنبد هیچ مهرم ۱۳۹
عجب درماندهام در کار خود من
که بی پیوندم از روی خرد من ۱۴۰
منم امروز بیکس در زمانه
چو من بس بیکسم، زانم یگانه ۱۴۱
نیارم بردپای از یکدگر جای
که میدزدیده گیرندم بهرجای ۱۴۲
چو بشنید این سخن قیصر ز فرزند
طمع دربست و در پیوست پیوند ۱۴۳
دلش در بر گواهی داد صد بار
که نور چشم تست او را نگهدار ۱۴۴
چو در کاری، دلت فتوی ده آید
ز صد مرد گواهی ده به آید ۱۴۵
به هرمز گفت دست ازجامه بگشای
برهنه کن تن و بازوی بنمای ۱۴۶
نشانی بود قیصر را بشاهی
که بر اجداد او دادی گواهی ۱۴۷
چو شاه از بازویش داد آن نشان باز
ازان شادی، گرستن کرد آغاز ۱۴۸
ز بی صبری برفت دل از قرارش
گرفت از مهر دل سر در کنارش ۱۴۹
ببارید اشک از چشم گهربار
ببوسیدش لب لعل شکر بار ۱۵۰
وزان پس خواند مادر را بپیشش
بشارت داد از فرزند خویشش ۱۵۱
درآمد مادر و در بر گرفتش
ز دیده روی در گوهر گرفتش ۱۵۲
خروشی تا بگردون می برآورد
ز سنگ سخت دل، خون می برآورد ۱۵۳
چنان آن هر سه ماتم در گرفتند
کزان آتش، دو عالم درگرفتند ۱۵۴
بیکجا سور با ماتم بهم بود
عجب معجونی از شادی و غم بود ۱۵۵
فتاده هر سه تن حالی پریشان
ستاده ماهرویان گرد ایشان ۱۵۶
علی الجمله چو شه گنج گهر یافت
دلش صد گنج شادی بیشتر یافت ۱۵۷
بران کار از میان جان دراستاد
کسی را سوی خوزستان فرستاد ۱۵۸
که تا مهمرد را آرد بر شاه
برفت القصه آوردش بشش ماه ۱۵۹
چو مهمرد از در ایوان درآمد
بخدمت پیش قیصر بر سر آمد ۱۶۰
بر شه دید هرمز ایستاده
مرّصع افسری بر سر نهاده ۱۶۱
چو هرمز دید حالی پیشش آورد
بحرمت در جوار خویشش آورد ۱۶۲
فزون از حدّ او کردش مراعات
نکویی را نکویی دان مکافات ۱۶۳
پس آنگه قیصر از وی حال درخواست
که حال این پسر با ما بگوراست ۱۶۴
چو پاسخ یافت مهمرد از شه روم
دل آهن مزاجش گشت چون موم ۱۶۵
زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفت
ز اوّل تا بآخر جمله برگفت ۱۶۶
پس آن انگشتری کان دلستانش
بداده بود از بهر نشانش ۱۶۷
نوشته نام قیصر بر نگینش
نهاد آنجا بحرمت بر زمینش ۱۶۸
زبان بگشاد همچون سوسنی شاه
که استاد منجّم گفت آنگاه ۱۶۹
که فرزندیش باشد بس یگانه
مثل گردد بعالم جاودانه ۱۷۰
ولی در پیشش اوّل کار سختست
مگر این بود و اکنون دور بختست ۱۷۱
چو قیصر دید در پیش آن نشانی
دلش خوش شد چوآب زندگانی ۱۷۲
نه چندان داد سیم و زر بدرویش
که هرگز در حساب آید ازان بیش ۱۷۳
ازان شادی بعشرت رای کردند
جهانی خلق شهرآرای کردند ۱۷۴
بهر بازار خنیاگر نشسته
چو حوران بهشتی دسته دسته ۱۷۵
بزاری ارغنون آواز داده
صدای او ز گردون باز داده ۱۷۶
فتاده می میان رگ بتگ در
ز می خون کرده سر پی گم برگ در ۱۷۷
می سر زن چنان غوّاص گشته
که در سر مغز سر رّقاص گشته ۱۷۸
نهاده می بصد عقل دامی
شده سرمست هر موی از مسامی ۱۷۹
حریف چرب مغز خشک، در سر
در آب خشک کرده آتش تر ۱۸۰
ز ترّی خیک استسقا گرفته
شکم چون مشک در بالاگرفته ۱۸۱
شراب و ابگینه راز کرده
بسوی شیشه سنگ انداز کرده ۱۸۲
چکان مرغ صراحی را ز منقار
چو خال سیب شیرین، دانهٔ نار ۱۸۳
گل خوش رنگ زیر خوی نشسته
قدح تا گردن اندر می نشسته ۱۸۴
ز اشک و گریهٔ تلخ صراحی
شکرخنده زده مشتی مباحی ۱۸۵
ز شادی و نشاط باده نوشان
در افگندند خرقه خرقه پوشان ۱۸۶
رباب از هرزگی نیشی همی زد
همه بر جان درویشی همی زد ۱۸۷
کمانچه از درشتی تیر میخورد
شکر زاوای نرمش شیر میخورد ۱۸۸
چنان شد دف ز زخم نابریده
که جان دف بچنبر شد رسیده ۱۸۹
رسن در پای چنگ افتاده ناگاه
رسن با چنبر دف گشته همراه ۱۹۰
شکر پاشی رگ عودی گشوده
ز موسیقار داودی نموده ۱۹۱
ز خار زخمه زخم از خار رفته
ز کار آب آب از کار رفته ۱۹۲
بفال نیک بهر نیم جرعه
بپهلو گشته مستان همچو قرعه ۱۹۳
نه شب خفتند نه روز آرمیدند
نه یکدم زان دل افروز آرمیدند ۱۹۴
بدین شادی بهم شهزاده و شاه
طرب کردند و می خوردند یکماه ۱۹۵
زعیش و خوشدلی و شادکامی
یکی صد شد جمال آن گرامی ۱۹۶
شهش نگذاشت بی برقع ببازار
که تا ترساندش چشم بد آزار ۱۹۷
چو خسروشاه را در روم ششماه
مقام افتاد بگرفتش دل از شاه ۱۹۸
هوای گلرخش از حد برون شد
دل او زان هوا دریای خون شد ۱۹۹
برنجوری و بیماری بیفتاد
در آن غربت بصد زاری بیفتاد ۲۰۰
نه جانش را شکیبایی زمانی
نه دل را برگ تنهایی زمانی ۲۰۱
دل خویشش نبود و آن کس هم
نمیزد یک نفس بی همنفس دم ۲۰۲
چو گل بربوده بود او را دل از پیش
چگونه بی گلش بودی دل خویش ۲۰۳
پدر گفتش چرا از آب رفتی
چو زلف سرکشت در تاب رفتی ۲۰۴
اگر هست از پدر چیزیت درخواست
ز تو گفتن، زمن کردن همه راست ۲۰۵
جوابش داد خسروشاه کامروز
زبد عهدی خویشم مانده در سوز ۲۰۶
شه خوزان که شهرم داد و اقطاع
بسی حق دارد او بر من بانواع ۲۰۷
مرا چون در رسالت میفرستاد
بیامد بر سر راه و باستاد ۲۰۸
مرا سوگند داد اوّل که در روم
مقامی نبودت جز وقت معلوم ۲۰۹
دگر آنجایگه بسیار مردند
که با من نیکویی بسیار کردند ۲۱۰
چنان خواهم چو دارم رفعتی من
که بخشم هر یکی را خلعتی من ۲۱۱
چو من آنجا روم سرکش از این صدر
ببینندم بدین جاه و بدین قدر ۲۱۲
ببخشش دست چون باران کنم من
مکافات نکو کاران کنم من ۲۱۳
چو زین اندیشه دل پرداز گردم
بزودی پیش خدمت بازگردم ۲۱۴
یقین دانست شه کان مرغ دمساز
نگردد از هوای خویشتن باز ۲۱۵
وگر دارد ز رفتن شاه بازش
ز بیماری فتد در تن گدازش ۲۱۶
پدر را با پسر کاریست نازک
بتندی کار نپذیرد تدارک ۲۱۷
ندید آن کار را جز صبر انجام
ولیکن داد دستوری بناکام ۲۱۸
ز سر مهمرد را چندان عطا داد
که در صد سال دریا آن کجا داد ۲۱۹
بهر درویش درمانی دگر کرد
بهر رنجیش گنجی پرگهر کرد ۲۲۰
نکو گفت آن حکیم نکته پرداز
که نیکویی کن و درآب انداز ۲۲۱
وزان پس لشکری باده خزانه
بخسرو داد و خسرو شد روانه ۲۲۲
پدر چون دید روی چون نگارش
روان شد اشک خونین صد هزارش ۲۲۳
لبش بوسید و تنگ آورد در بر
بدو گفت ای مرا چون چشم در سر ۲۲۴
بزودی بوک همچون شیرآیی
که مرده بینیم گر دیر آیی ۲۲۵
چو خسرو همچو کیخسرو روان شد
خدنگی بود گویی کز کمان شد ۲۲۶
فرس میراند و مهمردش ز پی در
روان میرفت چون آتش به نی در ۲۲۷
چنان آن چست رو چالاک میرفت
که باد ازگرد او در خاک میرفت ۲۲۸
سپه چون نزد خوزستان رسیدند
ز خوزستان به جز نامی ندیدند ۲۲۹
گرفته عرض آن کشور خرابی
چو روی عالم از طوفان آبی ۲۳۰
سرا و کاخها باخاک هموار
زمینی رُت نه درمانده نه دیوار ۲۳۱
بدانسان شهر را ویرانه کرده
که در وی جغد خلوتخانه کرده ۲۳۲
درختان بیخ کنده شاخ رفته
سپه چون مار در سوراخ رفته ۲۳۳
نه در ششتر یکی دیبا بمانده
نه در اهواز یک زیبا بمانده ۲۳۴
کسی را جست خسرو شاه از راه
خبر پرسید از خوزان و از شاه ۲۳۵
جوابش داد مرد کار دیده
که خلقند این زمان تیمار دیده ۲۳۶
گریزان گشته شه در قلعهیی دور
همه کار ولایت رفته ازنور ۲۳۷
چو تو رفتی سپهدار سپاهان
سپاهی خواست از اقلیم شاهان ۲۳۸
سپاهی کرد گرد از هر دیاری
برون ازحد، فزون از هر شماری ۲۳۹
بخوزان آمدند و تیغ در چنگ
بیک هفته نیاسودند از جنگ ۲۴۰
بآخر شهر خوزستان گرفتند
خرابی پیش چون مستان گرفتند ۲۴۱
نخستین راه قصر شاه جستند
بسوی دختر وی راه جستند ۲۴۲
گل محروم را ناگاه بردند
بدست خادمانش در سپردند ۲۴۳
که تا از شهر خوزان با سپاهان
روان گشتند با گل تا سپاهان ۲۴۴
دمار از ما برآوردند صد بار
که ظالم باد دایم سرنگونسار ۲۴۵
چو بشنود این سخن خسرو چنان شد
که همچون دلبرش گویی که جان شد ۲۴۶
از آنجا سوی باغ شاه شد باز
بزاری نوحه کرد و گریه آغاز ۲۴۷
ز گریه خون سراپایش بیالود
چو شریان از تپیدن می نیاسود ۲۴۸
بهر جایی که با گل بود کاریش
برست آنجایگه از هجر خاریش ۲۴۹
نگرید ابر گرینده بنوروز
چنان کو میگریست از گل بصد سوز ۲۵۰
چو چشم نرگسین خونبار کردی
زمین باغ را گلزار کردی ۲۵۱
بزیر هر چمن میگشت سرمست
ز سوز عشق میزد دست بر دست ۲۵۲
بآخر ناتوان شد شاه ازان کار
توان شد ناتوان دل در چنان کار ۲۵۳
چو کار افتادگان پیوسته غمناک
دریده جامه و بنشسته بر خاک ۲۵۴
فگنده بستری از بوریا باز
نهاده سر ببالین بلا باز ۲۵۵
زمین از چشم او دریا گرفته
سویدای دلش سودا گرفته ۲۵۶
گذشته تندرستی، تب رسیده
تمامش نیم جان بر لب رسیده ۲۵۷
زباد سرد بر دل آه بسته
ز خون چشم بر تن راه بسته ۲۵۸
زبان بگشاد کای چرخ ستمگار
مرا چون خویشتن کردی نگونسار ۲۵۹
ز بدبختی سیه شد روز بر من
فتاد از آتش دل سوز بر من ۲۶۰
ز جورت رنج دل بسیار بردم
چه میخواهی ز من انگار مردم ۲۶۱
برای من چو عزم مرگ کردی
مرا از گل چنین بی برگ کردی ۲۶۲
کجایی ای گل بستان جانم
بیا تا چون گلت در دل نشانم ۲۶۳
کجایی ای گل مهجور گشته
بدل نزدیک و از تن دور گشته ۲۶۴
کجایی ای گل خوشبوی آخر
برون آی از کنار جوی آخر ۲۶۵
چنان بیروی تو دل بیقرارست
که گر عمرم بود،عمریم کارست ۲۶۶
سیه کردی مرا زین بد بتر نیست
پس از رنگ سیه رنگی دگر نیست ۲۶۷
بدینسان بود خسرو قرب یکماه
که تا پیکی درآمد ناگه از راه ۲۶۸
ز گلرخ نامهیی آورد شه را
که هین دریاب و در پیش آرره را ۲۶۹
که تا یک ره ببینی روی من باز
کجا بینی جز از زیر کفن باز ۲۷۰
ز حلقت جانفزای خلقی آخر ۱
گهر داری درون دل برون ریز
ز حلق خویش در صد حلقه خون ریز ۲
سخن را ساز ده آواز بگشای
چو بستی طوق معنی راز بگشای ۳
بهر بانگی جهانی را بر افروز
بهر دم شمع جانی را برافروز ۴
چو ترک دانهٔ دنیی گرفتی
قفس بشکستی و عقبی گرفتی ۵
کنون گر قصهیی داری ادا کن
همه بیگانگان را آشنا کن ۶
سخن سنجی که دادی در سخن داد
چنین کرد آن سخن سنج این سخن یاد ۷
که قیصر آنکه هرمز را پدر بود
که از گردون برفعت بیشتر بود ۸
بوقت او نبود افزون از او شاه
جهان افروخت بر گردون ازو ماه ۹
فلک اجری خور دیوان او بود
خراج چند کشور آن او بود ۱۰
ز دارالملک خود فرمانبری شاد
بسوی شاه خوزستان فرستاد ۱۱
که گر خواهی که یابی تخت و تاجت
ز من باید پذیرفتن خراجت ۱۲
برون کن دخل خوزستان و بفرست
که نام تو درون آمد بفهرست ۱۳
سر از فرمان مپیچ و پیروی کن
چو سر بر خط نهادی خسروی کن ۱۴
اگر یک موی از ما سر بتابی
زمین بر سر کنی و سر نیابی ۱۵
از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگ
که از دلتنگیش آمد جهان تنگ ۱۶
دمش سردی گرفت و روی زردی
سیه کردش سپهر لاجوردی ۱۷
بزرگان را بپیش خویشتن خواند
بپیش خرده گیران این سخن راند ۱۸
که قیصر باج میخواهد ز کشور
وگر ندهم بلا بینم ز قیصر ۱۹
نه در جنگش برآشفتن توانم
نه باج او پذیرفتن توانم ۲۰
کسی نیست این زمان در پادشاهی
که نیست از قیصرش صاحب کلاهی ۲۱
بر او من چون برون آیم زمانی
که بر جانم برون آید جهانی ۲۲
بزرگی بود حاضر رهنمایی
بغایت خرده دان مشکل گشایی ۲۳
بسی شادی و غم در کون دیده
فساد عالم از هر لون دیده ۲۴
ز غم برخاسته دل در بر او
نشسته برف پیری بر سر او ۲۵
زبان از فکر خاموشی بدر کرد
دهان رادر سخن دُرج گهر کرد ۲۶
بشه گفت ای سپهرت آشیانه
جناب آسمانت آستانه ۲۷
سخای بحر وحلم کوه بادت
شکست لشکر اندوه بادت ۲۸
چو روی فال گیرد شهریاری
بیابد پشت گرمی روزگاری ۲۹
نه هرگز پشت گرداند از آن روی
نه روی آنکه پشت آرد از آن سوی ۳۰
تو این دم فال از هرمز گرفتی
چنین فالی کجا هرگز گرفتی ۳۱
در این جنگ کزو آمد فرازت
شود زوهم در این صلح بازت ۳۲
چو هرمز در سخن گفتن کسی نیست
بسی میداند و عمرش بسی نیست ۳۳
چنان آزاده و بسیار دانست
کز آزادی چو سوسن ده زبانست ۳۴
زبان ترکی و رومی و تازی
همه میآیدش در چشم بازی ۳۵
چواین زیبا سخن رومی زبانست
اگر او را فرستی لایق آنست ۳۶
رسولی را بر قیصر فرستش
خزانه درگشای وزر فرستش ۳۷
بزر اقلیمت از قیصر نگهدار
که از زر همچو زر گردد همه کار ۳۸
چو زر در مغز داری دوست داری
وگرنه هرچه داری پوست داری ۳۹
بباید سیم و زر چندین شتروار
جواهر پیل بالا دُر بخروار ۴۰
زهر در جامههای سخت زیبا
لباس زرنگار و تخت دیبا ۴۱
بخور و صندل و مشک تتاری
عبیر وعنبر و عود قماری ۴۲
غلامی صد که در صاحب جمالی
فلکشان خاک بوسد در حوالی ۴۳
بسحر تنگ چشمی جان فزوده
جهان در چشمشان مویی نموده ۴۴
سمندی صد سبق برده ز افلاک
بتک در چشم کرده بادرا خاک ۴۵
جهانی برق را پیشی دهنده
چو برقی صد جهان زیشان جهنده ۴۶
کنیزی صد ز ماه افزون بهاتر
ز خورشید فلک نیکو لقاتر ۴۷
نمودی دستبردی عقل و جان را
بسرپایی درآورده جهان را ۴۸
قبایی و کلاهی سخت فاخر
مرصع کرده از درّ و جواهر ۴۹
بدینسان تحفهیی از گنج گوهر
روان کن باسواران سوی قیصر ۵۰
چو قیصر گنج نپذیرد ز هرمز
خراج تو نخواهد نیز هرگز ۵۱
ترا از مصلحت آگاه کردم
تو به دانی سخن کوتاه کردم ۵۲
خوش آمد رای او، شه را چنان کرد
همه چون جمع شد هر یک نشان کرد ۵۳
یکی گنجی چو کوه زربیاراست
کنیزان را بصد زیور بیاراست ۵۴
چو کوهی سیم در گنج حصاری
شدند آن ماهرویان در عماری ۵۵
کله بر ماه چون سرو خرامان
کمر بستند بر خوی غلامان ۵۶
چو ماه تیزرو بر پشت باره
شدند آن مشتری رویان سواره ۵۷
وزان پس داد تشریفی بهرمز
که خورشید آن ندیده بود هرگز ۵۸
رسالت را چو بس درخور گرفتش
وداعش کرد و پس در بر گرفتش ۵۹
روان شد هرمز از خوزان چنان زود
که برقی چون رود برقی چنان بود ۶۰
چگویم عاقبت چون ره بسر شد
پسر آمد باقلیم پدر شد ۶۱
بیک ره صاحب اقبالی بصد ناز
فرستادند باستقبال او باز ۶۲
چو روز دیگر این چرخ دو تا پشت
نمود از آینه صد گونه انگشت ۶۳
بصد اعزاز هرمز را چو فرمود
فرود آمد ز رنج ره بیاسود ۶۴
چو شاه آگه شد ا زدُرّ شب افروز
بپیش خویشتن خواندش همانروز ۶۵
درآمد هرمز و پیشش زمین رفت
زبان بگشاد وبر شاه آفرین گفت ۶۶
از آن پس تحفهٔ شه پیش او برد
بیک ره عرضه داد و سر فرو برد ۶۷
چو قیصر دید چندان تحفه در پیش
ندید آزردن آن شاه در خویش ۶۸
چو هرمز را بدید آن شاه از دور
چو خورشیدی دلش زد موج از نور ۶۹
برو میتافت صبح آشنایی
پدید آمد دلش را روشنایی ۷۰
درو حیران بماند از بسکه نگریست
ز کس پنهان نماند از بسکه بگریست ۷۱
ولیکن اشک را پوشیده میداشت
برویش چشم را دزدیده میداشت ۷۲
مهی میدید چون سروی قباپوش
ز ماه او دلش از مهر زد جوش ۷۳
بجان در عهد بستن آمد او را
رگ شفقت بجستن آمد او را ۷۴
نهاد از بس گرستن دست بر روی
که لشکر بود استاده زهر سوی ۷۵
عجبتر آنکه هرمز نیز در حال
گشاد از پیش یکیک مژه قیفال ۷۶
نکو گفت این مثل پیر یگانه
که مهر وخون نخسبد در زمانه ۷۷
ز خون چشم آن شهزاده و شاه
روان شد خون زهر چشمی بیک راه ۷۸
بسی بگریستند آن نامداران
بخندیدند پس چون گل ز باران ۷۹
ندانستند تا آن گریه از چیست
نشد معلوم تا آن خنده از کیست ۸۰
زمانه شاه را فرزند میداد
پدر را با پسر پیوند میداد ۸۱
قضا را مادر هرمز ز منظر
بدید از دور روی آن سمنبر ۸۲
چو روی آن شکر لب دید از کاخ
روان شد شیر پستانش بصد شاخ ۸۳
دلش برخاست چشمش سیل انگیخت
عرق بر وی نشست و شیر میریخت ۸۴
ز کس نخرید دم وز مهر آن شاه
جهان بفروخت زیر پرده چون ماه ۸۵
دلش در بر چو مرغی مضطرب شد
چو گردون بیقرار و منقلب شد ۸۶
بتان در گرد او هنگامه کردند
ز جان صد جام خون بر جامه کردند ۸۷
گلاب تازه بر ماهش فشاندند
ز نرگس اشک بر راهش فشاندند ۸۸
چو کوه سیم از آن باهوش آمد
چو دریایی دلش در جوش آمد ۸۹
زبان بگشاد کاین برناکه امروز
بپیش شه درآمد عالم افروز ۹۰
مرا فرزند اوست و این یقینست
وگرشه را بپرسی هم چنینست ۹۱
مرا شمع دل و چشم و چراغ اوست
فروغ سینه ونور دماغ اوست ۹۲
نهادم جمله بگرفت آتش او
بسر گشتم ز زلف سرکش او ۹۳
چنان مهریم ازو در دل برافروخت
که ماه، افروختن زوخواهد آموخت ۹۴
چنان جان در ره پیوند او ماند
که یکیک بند من در بند او ماند ۹۵
ز سر تا پای، گویی قیصرست او
مگر بحرست قیصر گوهرست او ۹۶
نظیر هر دو تن در هفت اقلیم
نبیند هیچکس سیبی بدونیم ۹۷
مرا باری قرار از دل ببردهست
به دست بیقراری در سپردهست ۹۸
گرفتم دیوزد بر من چنین تیر
چرا ریزد ز پستانم چنین شیر ۹۹
گرفتم نفس زد بر جان من راه
چرا ماند بقیصر روی آن ماه ۱۰۰
گرفتم من نمییابم نشان زو
چرا شد شاه قیصر خونفشان زو ۱۰۱
یقین دانم که کاری بس شگفتست
که گردون با دل من درگرفتست ۱۰۲
بگفت این و خروشی سخت دربست
شه از آواز او از تخت برجست ۱۰۳
ز صدر پیشگه بر منظر آمد
وزان پس پیش آن سیمین برآمد ۱۰۴
بدید او را چنان گفتش چه بودست
بگفتند آنچه او را رونمودست ۱۰۵
چو شاه او را چنان سرگشته میدید
همه جامه ز شیر آغشته میدید ۱۰۶
نخست آن قصه را غوری چه جوید
همان افتاده بود او را چگوید ۱۰۷
بزیر پرده بنشست و ندانست
که در پرده چه بازیها نهانست ۱۰۸
کنیزک را بخواند آنگاه قیصر
که با من حال خود برگوی یکسر ۱۰۹
بگو تا از کجاداری تو پیوند
که هرمز را نهادی نام فرزند ۱۱۰
بگو تا خود ترا فرزند کی بود
بجز با من کست پیوند کی بود ۱۱۱
اگر رازی نهان در پرده داری
بگو با من چرا دل مرده داری ۱۱۲
چرا دردی که درمانش توان کرد
بنادانی ز من باید نهان کرد ۱۱۳
گرت رازیست با من در میان نه
که فرمودت که مهری بر زبان نه ۱۱۴
کنیزک گفت کای دارای ثانی
چو خضرت باد دایم زندگانی ۱۱۵
سخن بشنو بدان و باش آگاه
که آن وقتی که سوی حرب شد شاه ۱۱۶
مرادر پرده از شه گوهری بود
درخت قیصری را نوبری بود ۱۱۷
چو آتش کرد خاتون قصد جانش
که برگیرد چو شمعی از میانش ۱۱۸
فلان سرّیت برد او را سحرگاه
نمیدانم برین قصّه دگر راه ۱۱۹
کنون ز آن وقت قرب بیست سالست
عجب حالیست یارب این چه حالست ۱۲۰
شه از گفت کنیزک ماند خیره
دو چشم نور بخشش گشت تیره ۱۲۱
چو شمعش آتشی بر فرق آمد
تنش در آب اشکش غرق آمد ۱۲۲
فشاند از چشم جیحون را بزاری
براند از خشم خاتون را بخواری ۱۲۳
در آن اندیشه چون لختی فرو رفت
درآمدمهر و گفتی هوش ازو رفت ۱۲۴
یکی را گفت تا هرمز درآمد
زمین بوسید ونزد قیصر آمد ۱۲۵
دعا کرد آفرین خواند و ثنا گفت
که دولت باد و پیروزی ترا جفت ۱۲۶
ز دوران مدتی جاوید بادت
چو گردون سایهٔ خورشید بادت ۱۲۷
شه از دیدار و گفتارش فرو ماند
دعای چشم بد بروی فرو خواند ۱۲۸
بدو گفت ای هنرمند هنر جوی
مرا از زاد و بوم خویش برگوی ۱۲۹
بگو تا ازکدامین زاد وبودی
مرا زین حال آگه کن بزودی ۱۳۰
نشان پادشاهی بر تو پیداست
کژی هرگز نکو نبود بگو راست ۱۳۱
چو هرمز شد ز گفت شاه آگاه
تعجب کرد زان پرسیدن شاه ۱۳۲
زبان بگشاد و گفت ای شاه هشیار
ز من این راز پرسیدند بسیار ۱۳۳
ترا این شک که افتادست در پیش
مرا پیش از تو افتادست در خویش ۱۳۴
بسی کردند هر جای این سؤالم
چه گویم چون نشد معلوم حالم ۱۳۵
مرا در شهر خوزان مهربانیست
که باغ خاص شه را باغبانیست ۱۳۶
مرا پرورد و علم آموخت بسیار
چو جانم گوش داشت از چشم اغیار ۱۳۷
ز من هیچ از نکویی بازنگرفت
ولی باوی دل من ساز نگرفت ۱۳۸
نه مانندست چهر او بچهرم
نه بر وی میبجنبد هیچ مهرم ۱۳۹
عجب درماندهام در کار خود من
که بی پیوندم از روی خرد من ۱۴۰
منم امروز بیکس در زمانه
چو من بس بیکسم، زانم یگانه ۱۴۱
نیارم بردپای از یکدگر جای
که میدزدیده گیرندم بهرجای ۱۴۲
چو بشنید این سخن قیصر ز فرزند
طمع دربست و در پیوست پیوند ۱۴۳
دلش در بر گواهی داد صد بار
که نور چشم تست او را نگهدار ۱۴۴
چو در کاری، دلت فتوی ده آید
ز صد مرد گواهی ده به آید ۱۴۵
به هرمز گفت دست ازجامه بگشای
برهنه کن تن و بازوی بنمای ۱۴۶
نشانی بود قیصر را بشاهی
که بر اجداد او دادی گواهی ۱۴۷
چو شاه از بازویش داد آن نشان باز
ازان شادی، گرستن کرد آغاز ۱۴۸
ز بی صبری برفت دل از قرارش
گرفت از مهر دل سر در کنارش ۱۴۹
ببارید اشک از چشم گهربار
ببوسیدش لب لعل شکر بار ۱۵۰
وزان پس خواند مادر را بپیشش
بشارت داد از فرزند خویشش ۱۵۱
درآمد مادر و در بر گرفتش
ز دیده روی در گوهر گرفتش ۱۵۲
خروشی تا بگردون می برآورد
ز سنگ سخت دل، خون می برآورد ۱۵۳
چنان آن هر سه ماتم در گرفتند
کزان آتش، دو عالم درگرفتند ۱۵۴
بیکجا سور با ماتم بهم بود
عجب معجونی از شادی و غم بود ۱۵۵
فتاده هر سه تن حالی پریشان
ستاده ماهرویان گرد ایشان ۱۵۶
علی الجمله چو شه گنج گهر یافت
دلش صد گنج شادی بیشتر یافت ۱۵۷
بران کار از میان جان دراستاد
کسی را سوی خوزستان فرستاد ۱۵۸
که تا مهمرد را آرد بر شاه
برفت القصه آوردش بشش ماه ۱۵۹
چو مهمرد از در ایوان درآمد
بخدمت پیش قیصر بر سر آمد ۱۶۰
بر شه دید هرمز ایستاده
مرّصع افسری بر سر نهاده ۱۶۱
چو هرمز دید حالی پیشش آورد
بحرمت در جوار خویشش آورد ۱۶۲
فزون از حدّ او کردش مراعات
نکویی را نکویی دان مکافات ۱۶۳
پس آنگه قیصر از وی حال درخواست
که حال این پسر با ما بگوراست ۱۶۴
چو پاسخ یافت مهمرد از شه روم
دل آهن مزاجش گشت چون موم ۱۶۵
زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفت
ز اوّل تا بآخر جمله برگفت ۱۶۶
پس آن انگشتری کان دلستانش
بداده بود از بهر نشانش ۱۶۷
نوشته نام قیصر بر نگینش
نهاد آنجا بحرمت بر زمینش ۱۶۸
زبان بگشاد همچون سوسنی شاه
که استاد منجّم گفت آنگاه ۱۶۹
که فرزندیش باشد بس یگانه
مثل گردد بعالم جاودانه ۱۷۰
ولی در پیشش اوّل کار سختست
مگر این بود و اکنون دور بختست ۱۷۱
چو قیصر دید در پیش آن نشانی
دلش خوش شد چوآب زندگانی ۱۷۲
نه چندان داد سیم و زر بدرویش
که هرگز در حساب آید ازان بیش ۱۷۳
ازان شادی بعشرت رای کردند
جهانی خلق شهرآرای کردند ۱۷۴
بهر بازار خنیاگر نشسته
چو حوران بهشتی دسته دسته ۱۷۵
بزاری ارغنون آواز داده
صدای او ز گردون باز داده ۱۷۶
فتاده می میان رگ بتگ در
ز می خون کرده سر پی گم برگ در ۱۷۷
می سر زن چنان غوّاص گشته
که در سر مغز سر رّقاص گشته ۱۷۸
نهاده می بصد عقل دامی
شده سرمست هر موی از مسامی ۱۷۹
حریف چرب مغز خشک، در سر
در آب خشک کرده آتش تر ۱۸۰
ز ترّی خیک استسقا گرفته
شکم چون مشک در بالاگرفته ۱۸۱
شراب و ابگینه راز کرده
بسوی شیشه سنگ انداز کرده ۱۸۲
چکان مرغ صراحی را ز منقار
چو خال سیب شیرین، دانهٔ نار ۱۸۳
گل خوش رنگ زیر خوی نشسته
قدح تا گردن اندر می نشسته ۱۸۴
ز اشک و گریهٔ تلخ صراحی
شکرخنده زده مشتی مباحی ۱۸۵
ز شادی و نشاط باده نوشان
در افگندند خرقه خرقه پوشان ۱۸۶
رباب از هرزگی نیشی همی زد
همه بر جان درویشی همی زد ۱۸۷
کمانچه از درشتی تیر میخورد
شکر زاوای نرمش شیر میخورد ۱۸۸
چنان شد دف ز زخم نابریده
که جان دف بچنبر شد رسیده ۱۸۹
رسن در پای چنگ افتاده ناگاه
رسن با چنبر دف گشته همراه ۱۹۰
شکر پاشی رگ عودی گشوده
ز موسیقار داودی نموده ۱۹۱
ز خار زخمه زخم از خار رفته
ز کار آب آب از کار رفته ۱۹۲
بفال نیک بهر نیم جرعه
بپهلو گشته مستان همچو قرعه ۱۹۳
نه شب خفتند نه روز آرمیدند
نه یکدم زان دل افروز آرمیدند ۱۹۴
بدین شادی بهم شهزاده و شاه
طرب کردند و می خوردند یکماه ۱۹۵
زعیش و خوشدلی و شادکامی
یکی صد شد جمال آن گرامی ۱۹۶
شهش نگذاشت بی برقع ببازار
که تا ترساندش چشم بد آزار ۱۹۷
چو خسروشاه را در روم ششماه
مقام افتاد بگرفتش دل از شاه ۱۹۸
هوای گلرخش از حد برون شد
دل او زان هوا دریای خون شد ۱۹۹
برنجوری و بیماری بیفتاد
در آن غربت بصد زاری بیفتاد ۲۰۰
نه جانش را شکیبایی زمانی
نه دل را برگ تنهایی زمانی ۲۰۱
دل خویشش نبود و آن کس هم
نمیزد یک نفس بی همنفس دم ۲۰۲
چو گل بربوده بود او را دل از پیش
چگونه بی گلش بودی دل خویش ۲۰۳
پدر گفتش چرا از آب رفتی
چو زلف سرکشت در تاب رفتی ۲۰۴
اگر هست از پدر چیزیت درخواست
ز تو گفتن، زمن کردن همه راست ۲۰۵
جوابش داد خسروشاه کامروز
زبد عهدی خویشم مانده در سوز ۲۰۶
شه خوزان که شهرم داد و اقطاع
بسی حق دارد او بر من بانواع ۲۰۷
مرا چون در رسالت میفرستاد
بیامد بر سر راه و باستاد ۲۰۸
مرا سوگند داد اوّل که در روم
مقامی نبودت جز وقت معلوم ۲۰۹
دگر آنجایگه بسیار مردند
که با من نیکویی بسیار کردند ۲۱۰
چنان خواهم چو دارم رفعتی من
که بخشم هر یکی را خلعتی من ۲۱۱
چو من آنجا روم سرکش از این صدر
ببینندم بدین جاه و بدین قدر ۲۱۲
ببخشش دست چون باران کنم من
مکافات نکو کاران کنم من ۲۱۳
چو زین اندیشه دل پرداز گردم
بزودی پیش خدمت بازگردم ۲۱۴
یقین دانست شه کان مرغ دمساز
نگردد از هوای خویشتن باز ۲۱۵
وگر دارد ز رفتن شاه بازش
ز بیماری فتد در تن گدازش ۲۱۶
پدر را با پسر کاریست نازک
بتندی کار نپذیرد تدارک ۲۱۷
ندید آن کار را جز صبر انجام
ولیکن داد دستوری بناکام ۲۱۸
ز سر مهمرد را چندان عطا داد
که در صد سال دریا آن کجا داد ۲۱۹
بهر درویش درمانی دگر کرد
بهر رنجیش گنجی پرگهر کرد ۲۲۰
نکو گفت آن حکیم نکته پرداز
که نیکویی کن و درآب انداز ۲۲۱
وزان پس لشکری باده خزانه
بخسرو داد و خسرو شد روانه ۲۲۲
پدر چون دید روی چون نگارش
روان شد اشک خونین صد هزارش ۲۲۳
لبش بوسید و تنگ آورد در بر
بدو گفت ای مرا چون چشم در سر ۲۲۴
بزودی بوک همچون شیرآیی
که مرده بینیم گر دیر آیی ۲۲۵
چو خسرو همچو کیخسرو روان شد
خدنگی بود گویی کز کمان شد ۲۲۶
فرس میراند و مهمردش ز پی در
روان میرفت چون آتش به نی در ۲۲۷
چنان آن چست رو چالاک میرفت
که باد ازگرد او در خاک میرفت ۲۲۸
سپه چون نزد خوزستان رسیدند
ز خوزستان به جز نامی ندیدند ۲۲۹
گرفته عرض آن کشور خرابی
چو روی عالم از طوفان آبی ۲۳۰
سرا و کاخها باخاک هموار
زمینی رُت نه درمانده نه دیوار ۲۳۱
بدانسان شهر را ویرانه کرده
که در وی جغد خلوتخانه کرده ۲۳۲
درختان بیخ کنده شاخ رفته
سپه چون مار در سوراخ رفته ۲۳۳
نه در ششتر یکی دیبا بمانده
نه در اهواز یک زیبا بمانده ۲۳۴
کسی را جست خسرو شاه از راه
خبر پرسید از خوزان و از شاه ۲۳۵
جوابش داد مرد کار دیده
که خلقند این زمان تیمار دیده ۲۳۶
گریزان گشته شه در قلعهیی دور
همه کار ولایت رفته ازنور ۲۳۷
چو تو رفتی سپهدار سپاهان
سپاهی خواست از اقلیم شاهان ۲۳۸
سپاهی کرد گرد از هر دیاری
برون ازحد، فزون از هر شماری ۲۳۹
بخوزان آمدند و تیغ در چنگ
بیک هفته نیاسودند از جنگ ۲۴۰
بآخر شهر خوزستان گرفتند
خرابی پیش چون مستان گرفتند ۲۴۱
نخستین راه قصر شاه جستند
بسوی دختر وی راه جستند ۲۴۲
گل محروم را ناگاه بردند
بدست خادمانش در سپردند ۲۴۳
که تا از شهر خوزان با سپاهان
روان گشتند با گل تا سپاهان ۲۴۴
دمار از ما برآوردند صد بار
که ظالم باد دایم سرنگونسار ۲۴۵
چو بشنود این سخن خسرو چنان شد
که همچون دلبرش گویی که جان شد ۲۴۶
از آنجا سوی باغ شاه شد باز
بزاری نوحه کرد و گریه آغاز ۲۴۷
ز گریه خون سراپایش بیالود
چو شریان از تپیدن می نیاسود ۲۴۸
بهر جایی که با گل بود کاریش
برست آنجایگه از هجر خاریش ۲۴۹
نگرید ابر گرینده بنوروز
چنان کو میگریست از گل بصد سوز ۲۵۰
چو چشم نرگسین خونبار کردی
زمین باغ را گلزار کردی ۲۵۱
بزیر هر چمن میگشت سرمست
ز سوز عشق میزد دست بر دست ۲۵۲
بآخر ناتوان شد شاه ازان کار
توان شد ناتوان دل در چنان کار ۲۵۳
چو کار افتادگان پیوسته غمناک
دریده جامه و بنشسته بر خاک ۲۵۴
فگنده بستری از بوریا باز
نهاده سر ببالین بلا باز ۲۵۵
زمین از چشم او دریا گرفته
سویدای دلش سودا گرفته ۲۵۶
گذشته تندرستی، تب رسیده
تمامش نیم جان بر لب رسیده ۲۵۷
زباد سرد بر دل آه بسته
ز خون چشم بر تن راه بسته ۲۵۸
زبان بگشاد کای چرخ ستمگار
مرا چون خویشتن کردی نگونسار ۲۵۹
ز بدبختی سیه شد روز بر من
فتاد از آتش دل سوز بر من ۲۶۰
ز جورت رنج دل بسیار بردم
چه میخواهی ز من انگار مردم ۲۶۱
برای من چو عزم مرگ کردی
مرا از گل چنین بی برگ کردی ۲۶۲
کجایی ای گل بستان جانم
بیا تا چون گلت در دل نشانم ۲۶۳
کجایی ای گل مهجور گشته
بدل نزدیک و از تن دور گشته ۲۶۴
کجایی ای گل خوشبوی آخر
برون آی از کنار جوی آخر ۲۶۵
چنان بیروی تو دل بیقرارست
که گر عمرم بود،عمریم کارست ۲۶۶
سیه کردی مرا زین بد بتر نیست
پس از رنگ سیه رنگی دگر نیست ۲۶۷
بدینسان بود خسرو قرب یکماه
که تا پیکی درآمد ناگه از راه ۲۶۸
ز گلرخ نامهیی آورد شه را
که هین دریاب و در پیش آرره را ۲۶۹
که تا یک ره ببینی روی من باز
کجا بینی جز از زیر کفن باز ۲۷۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۷۰
۴۳۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:خواستگاری شاه اصفهان از گل
گوهر بعدی:نامه نوشتن گل بخسرو در فراق و ناخوشی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.