هوش مصنوعی: این متن یک شعر عاشقانه و عرفانی است که روایتگر داستان عشق هرمز به گلرخ است. در این شعر، توصیف‌های زیبا و پراحساسی از عشق، جدایی، درد فراق، و وصال ارائه شده است. هرمز، عاشقی دلباخته، با تمام وجود به گلرخ عشق می‌ورزد و در این راه رنج‌های بسیاری را متحمل می‌شود. شعر پر از تصاویر شاعرانه و استعاره‌های زیبا است که احساسات عمیق عاشقانه و عرفانی را به تصویر می‌کشد.
رده سنی: 16+ متن دارای مضامین عاشقانه عمیق و گاهی پیچیده است که درک آن برای مخاطبان جوان‌تر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از تصاویر و استعاره‌ها نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه‌ی عاطفی دارند.

رفتن خسرو بطبیبی بر بالین گلرخ

الا ای سبز طاوس مقدّس
ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس ۱

زمین و آسمان گرد و بخارت
کواکب بر طبق بهر نثارت ۲

دو عالم گرچه عالی مینمودست
دو چشمهای هستی تو بودست ۳

چو عکس تست هر چیزی که هستند
چو فیض تست هر نقشی که بستند ۴

زمانی نقش بندی سخن کن
چو نو داری سخن ترک کهن کن ۵

سخن گفتن ز مردم یادگارست
خموشی بی زبانان را بکارست ۶

بگو چون فکر دور اندیش داری
خموشی خود بسی در پیش داری ۷

چنین گفت آن سخن سنج سخنران
کزو بهتر ندیدم من سخندان ۸

که چون شه با سپاهان شد زخوزان
ز عشق گل دلی چون شمع سوزان ۹

زگرد ره چو رفت و چهر گل دید
زچهر گل دلی پر مهر گل دید ۱۰

چنان از یک نظر زیروز بر شد
که گفتی از دو گیتی بیخبر شد ۱۱

چو شه در چهرهٔ گلرخ نگه کرد
گل از کین هر دو ابرو پر گره کرد ۱۲

ز خشم شه قصب از ماه برداشت
بیک زخم زبان صد آه برداشت ۱۳

گه از مه دام مشگین بند میکند
گه از مرجان کنار قند میکند ۱۴

گه از نرگس زمین چون لاله میکرد
گه از مژگان هواپرژاله میکرد ۱۵

زمانی درد خان و مان گرفتش
زمانی عشق جانان جان گرفتش ۱۶

چنان زان شاه گل بی برگ بودی
که گر،‌دیدیش بیم مرگ بودی ۱۷

زمانی شاه را از در براندی
زمانی دایه را در یر بخواندی ۱۸

زمانی پرده بر ماه اوفگندی
زمانی سنگ بر شاه اوفگندی ۱۹

زمانی خاک ره بر فرق کردی
زمانی جامه در خون غرق کردی ۲۰

نه دیده یک نفس بی آب بودش
نه در بستر زمانی خواب بودش ۲۱

همه شب تا بروزش دیده تر بود
همه روزش ز شب تاریکتر بود ۲۲

نه روز آسود تا شب از پگاهی
نه شب خفت از خروشش مرغ وماهی ۲۳

چو برق از آتش دل تیز گشته
چو ابر از چشم، باران ریز گشته ۲۴

ز چشمش بسترش جیحون گرفته
وزان جیحون جهانی خون گرفته ۲۵

دلش چون دیگ جوشان بر همی شد
ز سر تا بن ز بن تا سر همی شد ۲۶

ز جزع تر گهر بر زرهمی ریخت
دو دستی خاک ره بر سر همی ریخت ۲۷

چو کردی یاد آن نارفته از یاد
برو میاوفتادی بانگ و فریاد ۲۸

چو راندی بر زبان نام دلارام
برفتی از تنش دل وز دل آرام ۲۹

نبودش خواب گر یک دم بخفتی
برو ماهی و مه ماتم گرفتی ۳۰

چو اشک از چشم خون افشان براندی
ز اشکش بسترش طوفان براندی ۳۱

اگر شب را خبر بودی ز سوزش
نبودی تا قیامت باز روزش ۳۲

وگر خود صبح دیدی ماتم او
فرو رفتی دم صبح از غم او ۳۳

وگر پروین بدیدی دُرّ اشکش
چو اشکش سرنگون گشتی زرشکش ۳۴

وگر دیدی شفق آن ناتوانیش
چو زر گشتی ز روی زعفرانیش ۳۵

وگر ماه از غمش آگاه بودی
برآوردی ز خود ناگاه دودی ۳۶

وگر خورشید دیدی سوز و دردش
ز زاری خرقه گشتی شعر زردش ۳۷

وگر دیدی فلک خونخواری او
دلش خونین شدی از زاری او ۳۸

وگر خود کوه آن اندوه دیدی
جهانی بر دل خود کوه دیدی ۳۹

وگر دریاش دیدی در چنان درد
ازو برخاستی در یک زمان گرد ۴۰

وگر دیدی دران اندوه میغش
نباریدی، مگر درد و دریغش ۴۱

گهی سیلاب بست از چشم برخویش
گهی چون آتشی افتاد در خویش ۴۲

گهی چون شمع سر پرتاب میتافت
گهی بس زار چون مهتاب میتافت ۴۳

گهی بر بام میشد دست بر سر
گهی میرفت همچون حلقه بر در ۴۴

گهی چون بلبلی در دام مانده
گهی بر درگهی بر بام مانده ۴۵

گهی از بام راه در گرفتی
دگر ره راه بام از سر گرفتی ۴۶

چو راه در گرفتی دل دو نیمش
سگان کوی بودندی ندیمش ۴۷

زمانی با سگان انباز گشتی
نشستی ساعتی و باز گشتی ۴۸

دگر ره سوی بام آوردی آهنگ
چو شب گشتی ز آه او شباهنگ ۴۹

وگر شب خود شب مهتاب بودی
که داند کوچسان در تاب بودی ۵۰

چو دیدی ماه، بی روی دلارام
بگردیدی بپهلو جملهٔ بام ۵۱

نکردی بام را باران چنان تر
که کردی نرگسش در یک زمان تر ۵۲

چگویم من که چون بود و چسان بود
ندانم تا چنان هرگز توان بود ۵۳

ز بس کان ماه گرد بام و در گشت
همه شب مرغ و ماهی زو بسر گشت ۵۴

ز بس کز آه سردش باد برخاست
ز مرغان هوا فریاد برخاست ۵۵

ز بس کز آتش دل دم برافروخت
همه مرغان شب را بال وپر سوخت ۵۶

چو گِرد بام ماندی پای در گل
دگر ره سوی درشد دست بر دل ۵۷

زمانی پیش در در روی افتاد
زمانی باسگان در کوی افتاد ۵۸

زمانی استخوان آورد سگ را
زمانی با سگان بنهاد رگ را ۵۹

زمانی آب زد از چشم بر در
زمانی خاک ریخت از عشق بر سر ۶۰

زمانی سر برهنه پای برخاک
بدست خویش بر تن جامه زد چاک ۶۱

فغان از دایهٔ مسکین برآمد
تو گفتی جان از آن غمگین برآمد ۶۲

کنیزی را بخواند و کار فرمود
بزودی بام و در مسمار فرمود ۶۳

چنان درها بران دلبر فرو بست
که نتوانست بادی خوش بروجست ۶۴

چو گل درمانده شد زدایه میخواست
که کارگل نگردد جز بمی راست ۶۵

برفتش دایه و حالی میآورد
تنی چندش ز خوبان در پی آورد ۶۶

نشست آن دلبر وشمعی ببربر
بدستی باده و دستی بسر بر ۶۷

چو جامی نوش کردی آن شکربار
ز خون چشم پرکردی دگر بار ۶۸

نکردی هیچ جام از باده خالی
که نه پر گشتی از بیجاده حالی ۶۹

چو بودی نوبت خسرو دگر بار
نخوردی و بکردی سرنگونسار ۷۰

چنین بودی چنین میخوردن او
زهی فریاد و زاری کردن او ۷۱

جوانی بود و دلتنگی و پستی
فراق و اشتیاق و عشق و مستی ۷۲

چو زد صد گونه دردش دست درهم
فرو شد گلرخ سرمست در غم ۷۳

برآورد از جگر آهی چه آهی
که تا هفتم فلک بگشاد راهی ۷۴

زبان بگشاد کاخر خرمنم سوخت
ز خون دل همه خون در تنم سوخت ۷۵

چنان از آتش دل شد خروشان
که برهم سوخت سقف سبزپوشان ۷۶

ز یک یک مژه چندان اشک بارم
که یاران را از آن در رشک آرم ۷۷

همه شب در میان خون چشمم
بزاری غرقهٔ جیحون چشمم ۷۸

همه روز از خروش دل نزارم
بسان نای و چون نی ناله دارم ۷۹

همه روز از غم دل در خروشم
چو بحری آتشین در تفّ و جوشم ۸۰

شبم را گر امید روز بودی
کجا چندین دلم در سوز بودی ۸۱

چو درد من سری پیدا ندارد
شب یلدای من فردا ندارد ۸۲

ز آهم آسمان هر شب چنان گشت
که گویی ابر شد و اتش فشان گشت ۸۳

همی هرجا که برخیزد غباری
شود هر ذرّه از آهم شراری ۸۴

چگویم من که آن سرگشته چون بود
که هر دم سوز جان او فزون بود ۸۵

شبی خوابی عجب دید آن دل افروز
که میآید برش هرمز دگر روز ۸۶

کبابش از دل زیر و زبر بود
شرابش از خم خون جگر بود ۸۷

دران آتش بدانسان سخت میسوخت
که از تفش تو گویی تخت میسوخت ۸۸

فغان میکرد کای دانای رازم
ز حد بگذشت سوز من، چه سازم ۸۹

بآه سینهٔ شب زنده داران
بخون دیدهٔ پرهیزگاران ۹۰

بدان آبی که از چشم گنه کار
فرو ریزد چو تنگش درکشد کار ۹۱

بدان خاکی که زیر خون بودتر
که دارد کشتهٔ مظلوم در بر ۹۲

بدان بادی که مرد دست کوتاه
برآرد از جگر وقت سحرگاه ۹۳

بدان آتش که در وقت ندامت
بود در سینهٔ صاحب سلامت ۹۴

بباد سرد از جان کریمان
بآب گرم از چشم یتیمان ۹۵

بپیری پشت چون چوگان خمیده
تک گویش بسر میدان رسیده ۹۶

بطفلی دیده پرنم، سینه پرتاب
بمرد تشنه چون گلبرگ سیراب ۹۷

بدان زاری که پیر ناتوانی
فرو ریزد بسر، خاک جوانی ۹۸

بدرد نوعروس روی برخاک
ز درد زه بداده جان غمناک ۹۹

بمشتاقان اسرار حقیقت
بنقّادان بازار طریقت ۱۰۰

بدان دل کو ز نو آشناماند
بدان جان کو ز آلایش جدا ماند ۱۰۱

بحق پادشاهی تو بر تو
چگویم نیز میدانی دگر تو ۱۰۲

که دستم گیر و فریادم رس آخر
بس آخر گوشمال من بس آخر ۱۰۳

مرا از تنگنای دهر برهان
دلم زین غصه و زین قهر برهان ۱۰۴

اگر روزی ز عالم شاد بودم
هزاران روز با فریاد بودم ۱۰۵

نهایت نیست روز ماتمم را
سری پیدا نمیآید غمم را ۱۰۶

ز زاری کردن آن ماهپاره
بزاری گشت گریان هر ستاره ۱۰۷

بآخر چون ز حالی شد بحالی
نجاتش داد ازان غم حق تعالی ۱۰۸

رسید آخر دعای او بجایی
برآمد بر هدف تیر دعایی ۱۰۹

هزاران جان نثار صبحگاهی
که آید بر نشانه تیر آهی ۱۱۰

چو مرغ صبحگاهی پر برافشاند
عروس آسمان گوهر برافشاند ۱۱۱

برآمد صبح همچو نار خندان
بزدیک خنده بر گردون گردان ۱۱۲

بسان قبّهٔ زرّین بدو نیم
گرفته در دهن ماسورهٔ سیم ۱۱۳

چو یافت این طاق ازرق روشنایی
پدید آمد نشان آشنایی ۱۱۴

درآمد هرمز عاشق ز در در
بدستان بسته دستاری بسر بر ۱۱۵

سرای چون بهشتی دید پرنور
بهشتی از بهشتی روی پر حور ۱۱۶

بپیش صفّه تختی بود از زر
مرصّع کرده او از پای تا سر ۱۱۷

بپیش تخت در بستر فگنده
بر آن بستر گل تر سر فگنده ۱۱۸

نشسته دایه بر بالین گلرخ
زبان بگشاده با گلرخ بپاسخ ۱۱۹

که برنایی غریب اینجا فتادست
که در علم پزشکی اوستادست ۱۲۰

تراگر قرض هرمز دارد این مرد
همه درمان تواند کردن این درد ۱۲۱

چو بشنید این سخن گلرخ نظر کرد
دل خود زان نظر زیر و زبر کرد ۱۲۲

جوانی دید دستاری بسر بر
کتانی همچو برگ گل ببر در ۱۲۳

خطی در گرد خورشیدش کشیده
بشاهی خط ز جمشیدش رسیده ۱۲۴

دو لب چون پارهٔ لعل دو پاره
نهفته زیر لعلش سی ستاره ۱۲۵

سر زلفش ز عنبر حلّه در بر
وزان هر موی را صد فتنه در سر ۱۲۶

رخی کز برگ گل صد دایه بودش
مهی کز مشگ تر صد سایه بودش ۱۲۷

نظر چون بر رخ گلفامش افتاد
چو برگی لرزه بر اندامش افتاد ۱۲۸

بپیش خطّ او شد حلقه در گوش
درآمد خون او یکباره در جوش ۱۲۹

ز دل آرام و از سر هوش او شد
اسیر چشمهٔ چون نوش او شد ۱۳۰

چو چشمش در رخ آن سبز خط ماند
چو حیرانی به هرمز در غلط ماند ۱۳۱

بدل گفتا نمیدانم که او هست
که گلرخ شد بهشیاری ازو مست ۱۳۲

چو کس نبود نظیرش او بود این
اگر او این بود نیکو بود این ۱۳۳

بیا تا خاک او در دیده گیریم
چرا او را چنین دزدیده گیریم ۱۳۴

دگر ره گفت ممکن نیست هرگز
که گل را باز بیند نیز هرمز ۱۳۵

چو شد اندیشهٔ گل بی نهایت
ز بی صبری بجوش آمد بغایت ۱۳۶

نهان بادایه گفت این ماه چهره
که دارد طلعتش از ماه بهره ۱۳۷

نماند جز به هرمز بند بندش
نگه کن چهره و سرو بلندش ۱۳۸

ندانم اوست یا ماننده اوست
که دل آزاد ازو چون بنده اوست ۱۳۹

جوابش داد حالی دایه کای حور
بسی ماند بمردم مردم از دور ۱۴۰

بکردار تو بیحاصل دلی نیست
چو خواهی کرد در آبم گلی نیست ۱۴۱

نکو افتادت الحق عشقبازی
که از سر پردهٔ عشّاق سازی ۱۴۲

مگر آن رنگرز لاف هنر زد
که چون رنگش خوش آمد ریش درزد ۱۴۳

بگفت این و بگرمی کرد سردش
کزان گفتار گل دل درد کردش ۱۴۴

نگه کرد از کنار چشم دایه
بران خورشید روی افگند سایه ۱۴۵

چو هرمز را بدید او باز بشناخت
بر گل جای هرمز بازپرداخت ۱۴۶

درآمد هرمز و از پای بنشست
گرفتش چون طبیبان نبض در دست ۱۴۷

تأمل کرد و نبضش نیک بشناخت
ولیکن خویشتن را اعجمی ساخت ۱۴۸

عجب کانجا جهان بر هم نمیزد
دلش میسوخت اما دم نمیزد ۱۴۹

بفرمودش علاج و زود برخاست
چو آتش آمد و چون دود برخاست ۱۵۰

چو هرمز شد برون گلرخ بزاری
ز نرگس ریخت باران بهاری ۱۵۱

ز هرمز دل چنان در بندش افتاد
که آتش در همه پیوندش افتاد ۱۵۲

همه روز و همه شب در فغان بود
دلش در آرزوی دلستان بود ۱۵۳

همان روز و همان شب هرمز از غم
چو صبح آتش همی افروخت از دم ۱۵۴

دران آتش چنان میسوخت جانش
که موج آتشین میزد زبانش ۱۵۵

دو یار اندر برش بنشسته بودند
ز بیداری خسرو خسته بودند ۱۵۶

بدو گفتند کاخر دل بخویش آر
خردمندی، خردمندیت پیش آر ۱۵۷

چو در عقل و تمیز از مافزونی
چرا باید در این سودا زبونی ۱۵۸

دل و عقل از پی این روز باید
صبوری در میان سوز باید ۱۵۹

بدینسان بود آن شب تا بروز او
نمیآسود چون شمعی ز سوز او ۱۶۰

چو خورشید از خم گردون درآمد
ز زیر چرخ سقلاطون برآمد ۱۶۱

تو گفتی جامهٔ زر بفت میبافت
که بر چرخ فلک زررشته میتافت ۱۶۲

بر گل رفت خسرو از پگاهی
که درگل از پگاهی به نگاهی ۱۶۳

چو در دهلیز آن ایوان باستاد
دلش از اشک سیلابی فرستاد ۱۶۴

نه روی آنکه بی دمساز گردد
نه برگ آنکه از گل باز گردد ۱۶۵

بدل گفت آخر ای دل هوش میدار
دمی گر چشم داری گوش میدار ۱۶۶

بآیین باش و سر در پیش افگن
نظر بر پشت پای خویش افگن ۱۶۷

بگفت این و بدان دهلیز در رفت
بر آن سرو قدّ سیمبر رفت ۱۶۸

چو هرمز را بدید آن ماهپاره
فرو بارید بر ماهش ستاره ۱۶۹

گهی اشکی چو خون پوشیده میکرد
گهی پنهان نظر دزدیده میکرد ۱۷۰

بسی با دل دم از راه جدل زد
که هرمز را طبیبی در بدل زد ۱۷۱

زمانی گفت هرگز هرمز او نیست
چو هرمز خفتهیی تو هرگز او نیست ۱۷۲

اگر او هرمز مدهوش بودی
کجا در پیش گل خاموش بودی ۱۷۳

کسی پروانه گردد در خیالم
که آرد طاقت شمع جمالم ۱۷۴

اگراو هرمز آشفته بودی
بیک یک موی رمزی گفته بودی ۱۷۵

بسی ماند بهم مردم بمردم
چراغ شب بسی ماند بانجم ۱۷۶

زمانی گفت بیشک جان من اوست
کدامین جان و دل جانان من اوست ۱۷۷

گر از انجم شود گردون شکفته
کجا مه در میان گردد نهفته ۱۷۸

یقین دانم که بیشک اوست این ماه
ولکین سوختست از رنج این راه ۱۷۹

چو او پر سوخت دل در برازان سوخت
کدامین دل چه میگویم که جان سوخت ۱۸۰

مرا باید که درد بیش بینم
که تا روی طبیب خویش بینم ۱۸۱

در این دردی که دارم مرد من اوست
بهررویی طبیب درد من اوست ۱۸۲

کنون این درد با او باز گویم
طبیبم اوست با او راز گویم ۱۸۳

بآخر چون ز حد بگذشت سوزش
سیه‌تر شد ز صد شبگیر روزش ۱۸۴

بزودی همچو تیری عقل او شد
کمان طاقتش از زه فرو شد ۱۸۵

بدل گفت اینت زیبا دلربایی
طبیبست این پریوش یا بلایی ۱۸۶

چه سازم تا شود با من هم آواز
چه سازم چون گشایم پیش او راز ۱۸۷

ز رسوا گشتن خود می بترسم
اگر زین راز چیزی زو بپرسم ۱۸۸

ز دست دل بلایی بیشم آمد
ز سر در پیش پایی پیشم آمد ۱۸۹

چو جایی بود خالی و کسی نه
خصوصاً در میان دوری بسی نه ۱۹۰

درین اندیشه چون آشفته حالی
درافگند از سر رمزی سؤالی ۱۹۱

بدو گفت ای سبک پی از کجایی
که داری در دل ما آشنایی ۱۹۲

خبر ده از نژاد خویش ما را
که آمد شبهتی در پیش ما را ۱۹۳

لب هرمز ازان بت باز خندید
بشادی در رخ دمساز خندید ۱۹۴

فسون هرمز خورشید تمثال
ازان یک خنده گل بشناخت در حال ۱۹۵

بدو گفت ای جهان را نور از تو
بدوران چشم زخمی دور از تو ۱۹۶

اگر تو هرمزی بر گوی حالت
ویا در خواب میبینم جمالت ۱۹۷

خطی بر خونم آوردی دگر بار
منم سر بر خطت چشمی گهر بار ۱۹۸

لب لعلت رگ جانم گرفتست
خط سبزت گریبانم گرفتست ۱۹۹

درشتی کرد خط باروی نرمت
ز رویم آخر آید بو که شرمت ۲۰۰

منم بی روی تو سالی، ز تیمار
نشسته روی آورده بدیوار ۲۰۱

منم بی روی تو بر روی مانده
دلی پرخون تنی چون موی مانده ۲۰۲

ز گل برکش مرا پای دل آخر
چو من کس را مکن سر درگل آخر ۲۰۳

چو دل بربودی و جان نیز بردی
دلم خستی و بر جانم سپردی ۲۰۴

بعنّابم چو کردی مغز خسته
ازان در پوست میخندی چو پسته ۲۰۵

ز دست تو چو در دستت اسیرم
مکن گر دستگیری دستگیرم ۲۰۶

زبان بگشاد هرمز کای سمن بوی
مشو با من درین معنی سخنگوی ۲۰۷

تو میدانی ز مهرت بر چه سانم
ز مهرت چون مه نو ناتوانم ۲۰۸

شدم آواره بی روی تو از روم
وز انجا اوفتادم سوی این بوم ۲۰۹

هزاران حیله و تزویر کردم
که تا با تو سخن تقریر کردم ۲۱۰

منم امروز همچون سایهیی خوار
چو سایه بر زمین افتادهیی زار ۲۱۱

رهی پیشت بدان امید آید
که سایه از پی خورشید آید ۲۱۲

چو وقت و جای نیست ای زندگانی
چگونه خواهم از تو مژدگانی ۲۱۳

بدان ای ماه تا دلشاد گردی
ز بی اصلی من آزاد گردی ۲۱۴

که من فرزند قیصر شاه رومم
ز رتبت سجده میآرد نجومم ۲۱۵

چو زلف او ز سر تا بن کم و بیش
یکایک شرح دادش قصهٔ خویش ۲۱۶

چو گل بشنود کوشهزاد رومست
سپهر ملک و دریای علومست ۲۱۷

لب گل شد چو گل خندان از آن کار
گرفت انگشت در دندان از آن کار ۲۱۸

بهرمز گفت اکنون کار افتاد
که گل را بار دیگر خار افتاد ۲۱۹

در آن گاهی که بودی باغبانی
نبودت پادشاهی بر جهانی ۲۲۰

بمن آنگه نمیکردی نگاهی
نگاهی چون کنی در پادشاهی ۲۲۱

چه میگویم کزین شادی چنانم
که در تن همچو گل بشکفت جانم ۲۲۲

کرا بود آگهی کاین بیسر و پای
نهاده بود لایق پای بر جای ۲۲۳

بحمداللّه که اکنون پادشایی
نیی مهمرد زاد روستایی ۲۲۴

کنون آن رفت زین پس کار من ساز
ز راه مصلحت با خویشتن ساز ۲۲۵

چنین مگذار بر بستر مرا زار
که در عالم ندارم جز ترا یار ۲۲۶

طبیب من مکن از من تحاشی
خلاصم ده ازین صاحب فراشی ۲۲۷

طبیبی باش و جای من بگردان
وزین موضع هوای من بگردان ۲۲۸

ز دست افتادهام از جای برخیز
مرا زین شهر بگریزان و بگریز ۲۲۹

تو دانی کز توام آواره گشته
چنین عاجز چنین بیچاره گشته ۲۳۰

پدر از من زخان و مان برامد
ولیکن گل ز تو از جان برامد ۲۳۱

بیکره فتنهها شد روشن از تو
پدر آواره از من شد من ازتو ۲۳۲

کنون چیزی که حالی دلپذیرست
وصال امشبست و ناگزیرست ۲۳۳

چو گردون بر زمین افگند سایه
بیاید در نهان پیش تو دایه ۲۳۴

ترا درچادر و در موزه حالی
فرود آرد بدین ایوان عالی ۲۳۵

مگر امشب دمی از ما براید
وزین شادی غمی از ما سراید ۲۳۶

سخن با خط تو دیرینه دارم
وزان خط نسختی در سینه دارم ۲۳۷

چو عهد عاشقی شد تازه از ما
ز صد تا صد رسید آوازه از ما ۲۳۸

ز سر در تازه گردانیم عهدی
برآمیزیم با هم شیروشهدی ۲۳۹

بماند آنجایگه تا نیم روز او
سخن میگفت پیش دلفروز او ۲۴۰

ازان چندان بماند آن جایگه شاه
که معجون میسرشت از بهر آن ماه ۲۴۱

کسی گر آمدی آنجا بکاری
روان کردی گلش همچون غباری ۲۴۲

چو گل را تیر آمد بر نشانه
چو تیری گشت خسرو شه روانه ۲۴۳

برون آمد ز ایوان پیش یاران
بگفت احوال خود با نامداران ۲۴۴

چو یارانش سخن از شه شنودند
از آن پاسخ بسی شادی نمودند ۲۴۵

چو طاس آتش گردون درافتاد
شفق ازحلق شب چون خون درافتاد ۲۴۶

کبوتر خانه شکل هفت پایه
بیک ره مرغ شب بنهاد خایه ۲۴۷

همه شب، همچو مرغان دانه میریخت
بگرد این کبوتر خانه میریخت ۲۴۸

چو گیتی ماند از شب پای در قیر
بیامد پیش هرمز دایهٔ پیر ۲۴۹

بهرمز گفت برخیز و برون آی
بچادر در شو و در موزه کن پای ۲۵۰

روان شو از پسم تا من هم آنگاه
بپیشت میبرم شمعی درین راه ۲۵۱

بلی چون عشق در سر کارت آرد
ز جوشن سوی چادر یارت آرد ۲۵۲

بآخر رفت و گشت آن شمع در راه
درآمد از در دزدیده ناگاه ۲۵۳

چو هرمز در قفای او روان شد
بیک ساعت بنزد دلستان شد ۲۵۴

برون آمد زچادر عاشق زار
درون خانه شد از صفّهٔ بار ۲۵۵

چو چشم هر دو تن افتاد بر هم
بپیچیدند همچون مار در هم ۲۵۶

درامد لشکر عشق از کمینگاه
فگند آن هر دو عاشق را بیک راه ۲۵۷

سخن ناگفته یک دم آن دو سرکش
فتادند از دل پرتف در آتش ۲۵۸

تو گفتی آن دو ماه اوفتیده
دو ماهیاند بر آتش تپیده ۲۵۹

چو باهوش آمدند آن هر دو سرمست
گره کردند درهم زلف چون شست ۲۶۰

بسی در داغ هجران بوده بودند
بکام دل دمی نغنوده بودند ۲۶۱

چو از هم صبرشان پرسید حالی
جوانی بود و عشق و جای خالی ۲۶۲

بیک ره هر دو لب بر هم نهادند
چو لب بر هم نشست از هم گشادند ۲۶۳

شه از یاقوت گل شکّر همی خورد
گلاب از چشمهٔ کوثر همی خورد ۲۶۴

چو شه زان لب برون شکّر گرفتی
گلش معشوق را در بر گرفتی ۲۶۵

زهی خوشی که شه را بود آن شب
خوشی نبود کسی را لب بر آن لب ۲۶۶

زمانی خنده زد بر لعل خندان
زمانی بر گرفت از لعل دندان ۲۶۷

علم از کوه بر روی کمر زد
دو دست اندر کمر گاه شکر زد ۲۶۸

چو گل دید آن چنان حالی زدلکش
برآورد از دم سرد ازدل آتش ۲۶۹

بدو گفت ای سراز پیمان کشیده
مرا در محنت هجران کشیده ۲۷۰

دگر ره چون برم در برگرفتی
ز سر در کار خود از سر گرفتی ۲۷۱

بدستان دست پیچ آسمانی
ز دستت چون نهادم همچنانی ۲۷۲

برو برخود ببند این درچه پیچی
که نگشاید ز من جز بوسه هیچی ۲۷۳

کنار و بوسه دارم زود برخیز
بنقدی در کنار و بوسه آویز ۲۷۴

اگر راضی نیی با من چه خفتی
برو دنبال زن بر ریگ و رفتی ۲۷۵

سرم بار دگر زیر بغل گیر
ز سر در باز پایم درو حل گیر ۲۷۶

چرا چون عود گرد پرده گردی
که شکّر یک تنه صد مرده خوردی ۲۷۷

شکربارست لعلم در درستی
مکن دربارهٔ این پاره سستی ۲۷۸

چرا ای دوست ناساز آمدی تو
ازین ره تشنه تر باز آمدی تو ۲۷۹

ترش کردی مرا چون غوره امشب
که تا دریابی این ماشوره امشب ۲۸۰

شدی در بسط و در قبضم گرفتی
طبیبی کاین چنین نبضم گرفتی ۲۸۱

تو طرّاری و نقد من درستست
زهی اقبال کاین سر کیسه چستست ۲۸۲

چو دل طرّاری از روی تو دیدست
درست ر کنیم زو درکشیدست ۲۸۳

شب تیرهست و تو بس ناجوانمرد
درستم با قراضه چون توان کرد ۲۸۴

مده دُرد و چنین صافی بمنشین
شب تیره بصرّافی بمنشین ۲۸۵

دل شه جوش زد ازناصبوری
که بود از دیرگاهش درد دوری ۲۸۶

دو پای گل چنان پیچیدبرپای
که گفتی چار میخش کرده برجای ۲۸۷

چنان پیچید گل بر خود بصد رنگ
که درگهواره طفل و اسب در تنگ ۲۸۸

چو کار از حد بشد شهزادهٔ روم
درآمد تا گشاید مهرش ازموم ۲۸۹

کلید شاه ازان بر درج ره داشت
که یعنی این بران نتوان نگه داشت ۲۹۰

گل آنجا کرد با خسرو کمرگاه
که زیر این کمر کوهیست بر راه ۲۹۱

زبان بگشاد خسرو کای جفاکار
ندیدم چون تو یاری ناوفادار ۲۹۲

نیم زانها که آرم روی در پشت
که کار پشت و روی تو مرا کشت ۲۹۳

چو در من پشت آوردی چنین خوار
زبان را چون برآرم من بدیدار ۲۹۴

چو صدره از سر دیوار جستم
برون آور ازین دیوار پستم ۲۹۵

مگر چون پاسبان بیدار گردم
همه شب گرد این دیوار گردم ۲۹۶

ترا خود چون دهد دل بار آخر
مرا با روی در دیوار آخر ۲۹۷

ندانم تا چه دیوت راهبر بود
مگر دیوار من کوتاه تر بود ۲۹۸

چنین من سخت کوش از حیله سازی
تو این را سست میگیری ببازی ۲۹۹

چه مرغی تو که چون پر برگشادی
مرا از پیش خود بر در نهادی ۳۰۰

گهی از ناز بر جانم سپردی
گهی از دلبری جانم ببردی ۳۰۱

نبازم غوره با عزمی دگر بار
گرم این غوره درنفشاری ای یار ۳۰۲

مرا صفرا بکشت این غورهٔ‌تو
عفی اللّه آب تلخ شورهٔ تو ۳۰۳

نیی افعی چرا ناسازی آخر
چرا این زهر میاندازی آخر ۳۰۴

چو سنبل زهر دارد در میانه
تواند بود گل را ای یگانه ۳۰۵

گلش گفت ای مرا چون جان گرامی
بنازم گر تو بر جانم خرامی ۳۰۶

چو گل بس سخت سست افتاد بندیش
چه یازی سخت تر آخر ازین بیش ۳۰۷

تو میدانی که چون در بندم از تو
بجان آمد دلم تا چندم از تو ۳۰۸

دلم بردوش زد زین سوز جوشن
ندیدم یک شبت چون روز روشن ۳۰۹

چو سر گردان شدم چون چرخ گردان
ز سر درباز، در پایم مگردان ۳۱۰

نه با من عهد کردی روز اوّل
که مهر من بودمهری معطّل ۳۱۱

ولی چون هر دو باهم عقد بندیم
ز چندین نسیه دل در نقد بندیم ۳۱۲

کنون چون زار و بیمارم بدیدی
بزیر چوب پندارم کشیدی ۳۱۳

خوشم در چوب کش ای چوب تو خوش
مکن دل تاخوش ای آشوب تو خوش ۳۱۴

چو تو از گل بدینسان خرده گیری
نکوتر آنکه گل را مرده گیری ۳۱۵

ز درد گل دل خسرو چنان شد
که با همدم بهم همداستان شد ۳۱۶

بگل گفت ای چراغ بوستانها
فروغ ماه رویت شمع جانها ۳۱۷

زنخدانت ز گردون گوی برده
شب از زلف سیاهت بوی برده ۳۱۸

جهانی جادو از بابل رسیده
ز چشمت یک بیک را دل رمیده ۳۱۹

دل و جان خرقه و زلف تو چینی
دو گیتی حلقه و لعلت نگینی ۳۲۰

مگیر از عاشق شوریده بر دست
که بدمستی عجب نبود ز سرمست ۳۲۱

مکن با من که من بیمار زارم
که این جز از تو باور می ندارم ۳۲۲

ببیماری چنین چالاک و چستی
چگونه بودهیی در تندرستی ۳۲۳

مرا جانی و از جان نیز برتر
چه چیز ازجان به وزان چیز برتر ۳۲۴

اگرچه خاک ره گشتم خجل وار
مگیر از من غباری سنگدل یار ۳۲۵

اگرچه خواجه تاش خاص و عامم
بجان و دل غلامت را غلامم ۳۲۶

بگفت این و بهم آن هر دو دلسوز
شدند از خام کاری بس دل افروز ۳۲۷

سر تنگ شکر را باز کردند
شکر زان تنگ دست انداز کردند ۳۲۸

چونی با شکّر و گل در کمر شد
لب شیرین گل چون نیشکر شد ۳۲۹

گهی پشتی بروی یار میکرد
گهی غنجی برخ بر کار میکرد ۳۳۰

گهی از وی بهای ناز میخواست
گهی از بوسه عذری باز میخواست ۳۳۱

چو خورد آب حیات از لعل خندان
سکندر زد بسی دامن بدندان ۳۳۲

بوقت فرصتی گل گشت خواهان
که شاه او را بدزدد از سپاهان ۳۳۳

چو کار هر دو آمد با قراری
بخفتند آن دو تن یک لحظه باری ۳۳۴

چو خوش درخواب رفتند آن دو دمساز
ندانم تا کجا شد آن همه ناز ۳۳۵

چو شبدیز سپهر فتنه انگیز
سپیدی یافت از صبح بگه خیز ۳۳۶

برامد صبح پرچین کرد ابرو
چو کرم پیله ز اطلس کرداکسو ۳۳۷

چو روشن گشت آن ایوان عالی
درامد دایهٔ فرتوت حالی ۳۳۸

ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن را
مه رخشنده و سرو چمن را ۳۳۹

چو شه را چشم خواب آلود مخمور
فتاد از خوشدلی بر چشمهٔ نور ۳۴۰

دگر ره چشم گل در خواب کردش
جگر پرخون و دل پرتاب کردش ۳۴۱

بآخر پای را در موزه کرد او
ز لعلش یک شکر در یوزه کرد او ۳۴۲

برون شد دایه با شمعی ز پیشش
وز انجا برد تا ایوان خویشش ۳۴۳

چو شد روز دگر شاه سپاهان
بر گلرخ بیامد نیک خواهان ۳۴۴

رخ گل را طراوت دید بسیار
لب گل را حلاوت دید بسیار ۳۴۵

لبی میدید چون یاقوت خندان
خرد زان لب بمانده لب بدندان ۳۴۶

رخی میدید خوبی را سزاوار
ازانرخ ماه کرده رخ بدیوار ۳۴۷

چو ملک خوبرویی لایقش دید
بهرمویی هزاران عاشقش دید ۳۴۸

ببر سیم و بلب قند و برخ ماه
چو شاه او را بدید از دست شد شاه ۳۴۹

بگل گفت ای نگارستان خوبی
رخ خوبت گل بستان خوبی ۳۵۰

ز رویت ماه سرگردان بمانده
گهی پیدا گهی پنهان بمانده ۳۵۱

ز قدّت سرو با فریاد گشته
ز قدّ خویشتن آزاد گشته ۳۵۲

ز لعلت تنگ شکّر خسته مانده
ازان معنی بشوری بسته مانده ۳۵۳

دو چشمت نیم مست بازگشته
مشعبد وار لعبت بازگشته ۳۵۴

ز عشقت چند گردانی بخونم
چه میدانی که در عشق تو چونم ۳۵۵

دلم تا کی بخون بنشیند آخر
بزن، تا مهره چون بنشیند آخر ۳۵۶

چو شه را تو دُر شهوار دُرجی
مباش آخر کبوتروار، برجی ۳۵۷

چنان آوردهیی در بند دامم
که نگشاد از تو جز خون از مشامم ۳۵۸

چرا تو جان من ازتن ببردی
چوجان بردی و نام من نبردی ۳۵۹

اگر بیماریت آمد بهانه
کنون بیماریت رفت ای یگانه ۳۶۰

چو بس بیمار میدیدی تو خود را
زهی قربان که کردی چشم بد را ۳۶۱

ترا بیماری ای بت سازگارست
که در بیماریت رخ چون نگارست ۳۶۲

مرا عشق تو پیوسته چو ابرو
تو سر میتابی از من همچو گیسو ۳۶۳

بغمزه میزنیم از چشم، زخمی
دلم را میبری از چشم زخمی ۳۶۴

بچشم خود دلم را مست داری
که تو در مست کردن دست داری ۳۶۵

چو دل پروانه شد در عکس رویت
جنون آوردم از زنجیر مویت ۳۶۶

دلم تا در خم زنجیر دیدم
هوای زلف تو دلگیر دیدم ۳۶۷

مکن ای ماه، تن در ده بکارم
که پرکردی ز خون دل کنارم ۳۶۸

گرت از من برای آن ملالست
که تا ترک تو گویم، این محالست ۳۶۹

گل از گفتار او فریاد در بست
که فریاد از تو ای بیدادگر مست ۳۷۰

مرا از خان و مان آواره کردی
جهانی خلق را بیچاره کردی ۳۷۱

بغارت درفگندی خان و مانم
کنون گردی ز سر در قصد جانم ۳۷۲

بگفت این و برفت از هوش آن ماه
بماند از کار او مدهوش آن شاه ۳۷۳

برخود خواند هرمز را از ایوان
ز بهر کار گل برساخت دیوان ۳۷۴

بهرمز گفت آخر چارهیی ساز
مگر کاین زن شود با من هم آواز ۳۷۵

شدم بیمار در تیمار این زن
مرا رایی بزن در کار این زن ۳۷۶

زنا دانی خرد را خیره کردست
ز گریه چشم روشن تیره کردست ۳۷۷

بزاری گاه میخوانم بخویشش
بخواری گاه میرانم ز پیشش ۳۷۸

نه زاری سود میدارد نه خواری
من این دارم تو برگو تا چه داری ۳۷۹

جوابش داد هرمز خوش جوابی
که گل با دل مگر خوردهست تابی ۳۸۰

زخشم شاه ازان صفرا براندست
که دروی اندکی سودا نماندست ۳۸۱

اگر خواهی که بازآید براهی
نپیوندی درو زین پس بماهی ۳۸۲

مگر لختی دلش آرام گیرد
مزاج گرم او انجام گیرد ۳۸۳

من اکنون هرچه باید ساخت سازم
وزین خدمت بگردون سرفرازم ۳۸۴

چنان سازم که تا یک ماه دیگر
نداند جز بر شه راه دیگر ۳۸۵

ز درد دل سوی درمانش آرم
بپیش شاه در فرمانش آرم ۳۸۶

نگردم هیچ باز از خدمت تو
که بسیارست حق نعمت تو ۳۸۷

خوش آمد شاه را گفتار هرمز
بدو داد آنچه نتوان داد هرگز ۳۸۸

نچندان داد شاه او را زر و سیم
که داده بود کس در هفت اقلیم ۳۸۹

چو یافت از شاه بسیاری مراعات
شهش گفتا دگر یابی مکافات ۳۹۰

چنان بر چرخ سازم پایگاهت
که ماه آسمان بوسد کلاهت ۳۹۱

هنرمند و خموش و پاک رایی
مبارک دستی و نیکو لقایی ۳۹۲

اگر زر دارم وگر مال دارم
ترا دارم که رویت فال دارم ۳۹۳

بگفت این و بصد انعام و اعزاز
فرستادش سوی ایوان خودباز ۳۹۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۹۴
کانال گوهرین در ایتا
۴۸۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:رسیدن نامۀ گل بخسرو و زاری كردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان
گوهر بعدی:بیمار گشتن جهان افروز خواهرشاه اصفهان و رفتن هرمز بطبیبی بربالین و عاشق شدن او بر هرمز
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.