هوش مصنوعی: این متن یک شعر عاشقانه و حماسی است که داستان عشق و رنج‌های یک دختر به نام گلرخ را روایت می‌کند. او در مسیر عشق خود با مشکلات و موانع زیادی روبرو می‌شود، از جمله اسارت در دریا، گرفتاری در دست صیادان، و عشق نافرجام به شاهزاده‌ای به نام خسرو. در نهایت، او با تحمل رنج‌های فراوان، به دنبال یافتن راهی برای وصال معشوق خود است.
رده سنی: 16+ متن دارای مضامین عاشقانه پیچیده، رنج‌های عاطفی، و صحنه‌های توصیفی از درد و اندوه است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر سنگین باشد. همچنین، استفاده از زبان شاعرانه و مفاهیم عمیق عاشقانه نیاز به درک و بلوغ عاطفی دارد.

از سر گرفتن قصّه

الا ای طوطی طوبی نشین خیز
دمی طوبی لک از طوبی شکرریز ۱

چو هستی قرّة العین معانی
که قوت القلب و عین الشمس جانی ۲

چو تو در اصل فطرت آفتابی
بیک یک ذرّه تا چندین شتابی ۳

برای ذرّه، خورشیدی ز میغی
اگر آید برون باشد دریغی ۴

بیک ذرّه اگر مشغول باشی
بدان یک ذرّه خود را غول باشی ۵

چو هر چیزی که در هر دو جهانست
همه ذرّات تست و این عیانست ۶

همه اجزا برافگن ره بگل جوی
بهانه ساز گل را، حال خود گوی ۷

چنین گفت آن سخنگوی دل افروز
که گلرخ بود در صندوق ده روز ۸

فتاده در میان آب دریا
گهی شد تاثری گه تا ثریا ۹

گرفتار آمده در آب و صندوق
گهی در قعر دریا گه بعیوق ۱۰

گهی رفتی ببُن چون گنج قارون
گهی رفتی بسر مانند گردون ۱۱

زهی بازی چرخ بوالعجب باز
که گل را چون فگند از پردهٔ ناز ۱۲

دران صندوق گلرخ ماند ماهی
مهی بر ماه و ماهی گرد راهی ۱۳

مهی آورده با ماهی بهم پشت
نبود از ماه تا ماهی دو انگشت ۱۴

بمانده ماه در زیر سیاهی
گرفته آب از مه تا بماهی ۱۵

ز تُرکی کردن باد جهنده
بترکستان فتاد آن نیم زنده ۱۶

چو کرد آن آب دریا را گذاره
فگندش آب دریا در کناره ۱۷

لب دریاستاده بود مردی
که ماهی را ز دریا صید کردی ۱۸

کنون صیدش نه ماهی بود مه بود
چنین ماهی،‌ز صد ماهیش به بود ۱۹

یکی صندوق را میدید بر آب
که میآمد سبک چون تیر پرتاب ۲۰

چوآن صندوق تنگ او درآمد
ازان دریا بچنگ او درآمد ۲۱

ازان دریا برون آورد بر سر
نهاده دید قفلی سخت بر در ۲۲

بدل گفتا ندانم تا چه چیزست
ولی دانم که چیزی بس عزیزست ۲۳

اگر این هست صندوق خزینه
دلم خوش باد در صندوق سینه ۲۴

ز دریا کردمی باید کرانه
بباید برد این را سوی خانه ۲۵

بگفت این و بسوی خانه برد او
بزرگی کرد و قفلش کرد خرد او ۲۶

چو سر برداشت دروی مردهیی دید
جهان بر خود بسر آوردهیی دید ۲۷

رخی چون ماه گشته زعفرانی
بری چون سیم گشته پرنیانی ۲۸

دهانی خشک و رویی زرد گشته
نفس بگسسته و دم سرد گشته ۲۹

سیاهی باسفیدی رفته در هم
لبش از تشنگی بگرفته بر هم ۳۰

که داند کو ز زاری برچسان بود
ز بی برگی چو برگ زعفران بود ۳۱

چو چوگانی شده پشتش بخم در
چو گویی بسته پا و سر بهم در ۳۲

مهش با مشک تر درهم گرفته
چو ماه نو قد او خم گرفته ۳۳

ز سرو و ماه بسیاری شنیدیم
ولی سروی چو ماه او ندیدیم ۳۴

ز دریا و زماهی رسته بود او
مهی از دست ماهی جسته بود او ۳۵

چو بر گل محنت دریا سرآمد
چو ماهی حوت از دریا برآمد ۳۶

سبک روح جهان پیرایه برداشت
دو گوش او گرانباری ز درداشت ۳۷

شکست آن مرد آن صندوق را پس
بلندی یافت چون صندوق کرگس ۳۸

چو آن دلبند را برداشت ازجای
نهاده بود آن بت بند بر پای ۳۹

درامد مرد و سنگ سخت بردست
نگار سنگدل را بند بشکست ۴۰

ز درد آن شکستن زود از جای
بجنبانید آهسته سر و پای ۴۱

چنان خوش گشت ماهیگیر ازان ماه
که گفتی شد ز ماهی تا بمه راه ۴۲

برفت و ماهیی برآتش افگند
چو بریان شد برو بوی خوش افگند ۴۳

برآورد و بپیش روی او داشت
بت مهروی بیخود، سر فرو داشت ۴۴

چو مشک آورد در پیش مشامش
گشاد از بوی آن حالی مسامش ۴۵

بعطسه شد دماغ او گشاده
دو چشم چون چراغ او گشاده ۴۶

چوچشم دلفریب از هم گشاد او
ز دست دل بدست غم فتاد او ۴۷

ز عالم نیم جانی دید خود را
میان آشیانی دید خود را ۴۸

عجب درمانده زان صیادخانه
بجوش آمد ز درد او زمانه ۴۹

بدل گفتا ندانم کاین چه جایست
ز سر در این چه دوران بلایست ۵۰

اگر این جان من سنگین نبودی
مرا تاب بلا چندین نبودی ۵۱

اگر من بودهام ازسنگ خاره
چگونه کردهام دریا کناره ۵۲

اگر دریا بدیدی دُرّ اشکم
فرو بردی بقعر خود ز رشکم ۵۳

وگر باران بدیدی آب چشمم
چو برقی در من افتادی بخشمم ۵۴

مگر درخواب میبینم من اینجای
که نتوان راست کردن بر زمین پای ۵۵

چو صد غم بر دل ناشادش آمد
بیک ره مکر حُسنا یادش آمد ۵۶

از آن سگ گریه برگلزارش افتاد
یقین دانست کز وی کارش افتاد ۵۷

بدل میگفت خسروشاه هرگز
ز حسنا کی شود آگاه هرگز ۵۸

که داند کو بجان من چه بد کرد
برای شهوتی ترک خرد کرد ۵۹

ز رشک خود مرا در خون جان شد
چنین در خون جانی کی توان شد ۶۰

ولی چون بگذرد از فرق آبش
دهد دوزخ بیک آتش جوابش ۶۱

کنون چون مرغ بی آرام ماندم
بجستم دانهیی در دام ماندم ۶۲

اگر بینم رخ یارم دمی نیز
اگر مرگم رسد نبود غمی نیز ۶۳

کجایی خسروا تا یار بینی
بیا ای بیخبر تا کار بینی ۶۴

اگر یاری مرا یاری کنون کن
چو یارانم وفاداری کنون کن ۶۵

مرا خود ساقی حسن وفا مُرد
که صاف آمد ترا قسم و مرا دُرد ۶۶

مگر انصاف شد کلّی فراموش
که زهر آمد مرا حصّه ترانوش ۶۷

ز عشقت کیسهیی بردوختم من
که برجانت جهان بفروختم من ۶۸

چنان در پردهٔ غم زار گشتم
که گرد عنکبوتان تار گشتم ۶۹

تنم چون زیر پیراهن بدیدند
همه پیوستگان از من بریدند ۷۰

ز من پیوستگان رفتند یکسو
ز من زان طاق شد پیوسته ابرو ۷۱

دو چشمت جادوان دلفروزند
که در آنجا مرا جان درتو دوزند ۷۲

مرا چون درتو میدوزند هر دم
چرا از هم جدا ماندیم در غم ۷۳

مرا چون درتومیدوزند از آنست
کزان زخم از دل من خون روانست ۷۴

چولختی راز گفت آن ماه مهجور
فرو بارید بر مه دُرّ منثور ۷۵

شده صیاد سرگردان ازان کار
که تا آن بت چرا گرید چنین زار ۷۶

زبان پارسی را می ندانست
سخنها فهم کردن کی توانست ۷۷

سمنبر بود ترکی گوی آفاق
بسی زو ترکتازی دیده عشّاق ۷۸

چنان بگشاد در تُرکی زبانش
که شد آن ترک چین هندو بجانش ۷۹

بدان صیاد گفتا راز بگشای
که چون دربندم آوردی درین جای ۸۰

کدامین کشورست و نام آن چیست
درین اقلیم شاه این زمین کیست ۸۱

جوابش داد صیاد زمانه
که هست این آشیان صیادخانه ۸۲

روان گشتم بدریا بامدادی
یکی صندوق میآمد چو بادی ۸۳

چو پیشم آمد از جیحون گرفتم
بیاوردم ترا بیرون گرفتم ۸۴

دگر این کشور ترکست و چینست
سراسر حدّ ترکستان زمینست ۸۵

شه فغفور شاه این دیارست
ز عدل او همه چین پرنگارست ۸۶

چو گل القصّه واقف شد ز اسرار
شد او از گشنگی خود خبردار ۸۷

طعامی خواست او و مرد برخاست
بسی ماهیش آورد و دگر خواست ۸۸

زماهی قوّت آن مه دگر شد
مهش لختی ز ماهی تازه تر شد ۸۹

ز بیماری ازان صیادخانه
نیامد بر در آن شمع زمانه ۹۰

بآخر چون برامد بیست و شش روز
چو شهدی شد گل چون شمع خوش سوز ۹۱

ز رنجوری کدویی بود بی شهد
کدو را شهد میگفتی ولی عهد ۹۲

چوشهدی شد لب گلفام او را
چو مومی گشت نرم اندام او را ۹۳

چنان خوش گشت و شیرین گشت و ترگشت
که چون پر مغز حلوای شکر گشت ۹۴

ز رویش بار دیگر شور برخاست
ببویش مرده هم از گور برخاست ۹۵

دگر ره غمزهٔ او شد جگر دوز
دگر ره مشک زلفش شد جهانسوز ۹۶

نکوتر شد ز چینش زلف مشکین
که نیکوتر نماید مشک در چین ۹۷

چو بنهاد آن نگارین شست بر راه
چو ماهی صید شد صیاد از آن ماه ۹۸

دلش از عشق آن دلخواه برخاست
بقصد وصل او ناگاه برخاست ۹۹

دماغش از گل نخوت بجنبید
جوان بود آتش شهوت بجنبید ۱۰۰

دلش چون چنگ از بر تنگ برخاست
نهاد او بر گنه چون چنگ ره راست ۱۰۱

چو گلرخ آن بدید از جای برجست
رگ شریان او بگرفت بر دست ۱۰۲

چنان افشرد کز وی جان برامد
جهان بر جان آن نادان سرامد ۱۰۳

ندارد کار نادان هیچ سامان
که نادانی ندارد هیچ درمان ۱۰۴

چو شد از جان جدا صیاد بی باک
بت سیمینش پنهان کرد در خاک ۱۰۵

گل آن شب بود تا وقت سحرگاه
که تا شد سرنگون سوی سفرماه ۱۰۶

فغان برداشت مرغ صبحگاهی
منادی کرد از مه تا بماهی ۱۰۷

فرو کوفت از سر درد و نیازی
بگوش خفتگان بانگ نمازی ۱۰۸

چو گل از کار آن صیاد پرداخت
خدا را شکر کرد وحیلهیی ساخت ۱۰۹

بدل گفتا اگر زینسان که هستم
برون آیم شود کارم ز دستم ۱۱۰

چو بینندم بتی سیمین سمنبر
همه کس را طمع افتد بمن بر ۱۱۱

مرا آن به که بر شکل غلامان
همه آفاق میگردم خرامان ۱۱۲

چو خود بر صورت مردان کنم من
کرا صورت بود کاخر زنم من ۱۱۳

روان گردم سوی هر شهر و هر بوم
روا باشد که بازافتم سوی روم ۱۱۴

دلم را محرمی درخورد یابم
دمی درمان چندین درد یابم ۱۱۵

شنودستم من از گویندهٔ راه
که یابنده بود جویندهٔ‌راه ۱۱۶

بآخر خویشتن را چون غلامان
قبا در بست و شد سرو خرامان ۱۱۷

کُله بر ماه مشکین طوق بشکست
قبا در سر و سیم اندام پیوست ۱۱۸

کلاهی همچو ترکان از نمد کرد
قبا و پیرهن در خورد خود کرد ۱۱۹

که داند این چکارست و چه راهی
مگر هم زان نمد یابد کلاهی ۱۲۰

چو مردان پیرهن یکتاییی ساخت
ز خود یکبارگی سوداییی ساخت ۱۲۱

قبا پوشید و پیراهن رها کرد
وزان بت، عقل پیراهن قبا کرد ۱۲۲

همه پیرایه و زرّینه برداشت
دو گوهر زان همه در گوش بگذاشت ۱۲۳

برامد از گهرهای فلک جوش
که گوهر گشت گل را حلقه در گوش ۱۲۴

نرسته بود دو پستان تمامش
فرو بست آن زمان چون سیم خامش ۱۲۵

مگر بایست آن سیمین صنم را
که لختی کم کند زلف بخم را ۱۲۶

ز زلف خود شکن گر درکشیدی
بجای هر یکی صد در رسیدی ۱۲۷

بآخر چون غلامان خویشتن را
یکی کرد آن دو زلف پرشکن را ۱۲۸

چو در هم بافت آن دو موی چون شست
ز زفتی در نمیآمد بدو دست ۱۲۹

ذوابه چون بپشت افتاد بازش
جهان بگرفت روی دلنوازش ۱۳۰

کجا بود آن زمان خسرو که ناگاه
بدیدی روی آن خورشید، چون ماه ۱۳۱

بآخر سرو سیمین شد روانه
چو تیری کورود سوی نشانه ۱۳۲

چگونه مه رود زیر کبودی
چنان میرفت آن مهرخ بزودی ۱۳۳

چو صبح آتشین از کوه دم زد
رخ خورشید از آتش علم زد ۱۳۴

بوقت صبح بادی خوش برامد
چو صبح اندر دمید آتش برآمد ۱۳۵

برامد آفتاب از کوه ناگاه
چو آتش از میان خرمنی کاه ۱۳۶

چو روشن گشت روز،‌آن ماه دلسوز
دو روز و شب قدم زد تا سوم روز ۱۳۷

چو مرغ صبح در فریاد آمد
فلک را بازیی نو یاد آمد ۱۳۸

عذابی، دیده از ره بر وی انداخت
بلای دیگرش حالی برانداخت ۱۳۹

غم کاری دگر در پیشش آورد
بپای خود بگور خویشش آورد ۱۴۰

بوقت صبح ازانجا راه برداشت
دو روز و شب چهل فرسنگ بگذاشت ۱۴۱

چو هنگام زوال آمد، دران راه
زمین میتافت همچون زلف آن ماه ۱۴۲

جهان را روشنی سوراخ میکرد
زمین پر زعفران شاخ میکرد ۱۴۳

یکی ده بود در نزدیک آن راه
چو بادی سوی آن ده رفت آن ماه ۱۴۴

چنان ده در جهان دیگر نبودی
بترکستان ازان خوشتر نبودی ۱۴۵

بهر سویی و هر کوییش آبی
ز بالا بسته هر سویی نقابی ۱۴۶

هزاران مرغ گوناگون گستاخ
بسوی آشیان پرّان بهر شاخ ۱۴۷

همی چون نوحه دردادی یکی زار
جداافتاده بودی چون گل از یار ۱۴۸

بپیش ده پدید آمد یکی کوی
میان، آب و درختان روی درروی ۱۴۹

کنار جوی نرگس رسته بیرون
نشسته سبزه در نم لاله درخون ۱۵۰

دمیده شعلهٔ آتش ز لاله
زده بر شعلهٔ او ابر ژاله ۱۵۱

یکی منظر بپیش کوی کرده
دو دکّانیش از هر سوی کرده ۱۵۲

ز بس گرمای راه و ناتوانی
بخفت آن ماه دلبر در دکانی ۱۵۳

تو گفتی در بهشتی حور خفتست
و یا در نرگس تر نور خفتست ۱۵۴

چو گل در خواب رفت از بوی گلزار
ز رویش فتنه شد درحال بیدار ۱۵۵

قضا را باغ باغ شاه چین بود
که خوشتر از همه روی زمین بود ۱۵۶

بزیر پرده ماهی داشت آن شاه
که ننمودی بپیش روی او ماه ۱۵۷

بلورین ساق بود و سیمتن بود
نگار چین و خورشید ختن بود ۱۵۸

ببالا سرو را تشویر دادی
بشکّر گلشکر را شیر دادی ۱۵۹

شکر وقف لب گلرنگ او بود
خرد را دست زیر سنگ او بود ۱۶۰

چو بگشادی دو لعل ارغوان رنگ
فراخی یافتی شکّر ازان تنگ ۱۶۱

اگر دندان زدی بر لعل خندان
بماندی لعل ازان لب لب بدندان ۱۶۲

چو چشم جادویش خونریز کردی
سر زلفش ز پی پس خیز کردی ۱۶۳

قضا را بر دریچه بود کز راه
رخ گل دید چون خورشید و چون ماه ۱۶۴

ز درد عشق جانش بر لب آمد
فرو شد روزش و دور شب آمد ۱۶۵

سمن در حلقهٔ سنبل فگنده
صبا مشگ ترش بر گل فگنده ۱۶۶

چو دختر دید موی مشک بیزش
گل تر کرده از لبخشک خیزش ۱۶۷

رخی چون روز و زلفی همچو شب داشت
بخوبی سی ستاره زیر لب داشت ۱۶۸

رخ گل را بشب در روز بودی
بروز اندر ستاره مینمودی ۱۶۹

چو دید آن روز و شب دختر، نهانی
شبش خوش کرد روز شادمانی ۱۷۰

چو گلرخ روز و شب بنمود با او
بروز و شب تو گفتی بود با او ۱۷۱

عرق بر رخ چو شمع از شوق میریخت
چو باران شبنمش از ذوق میریخت ۱۷۲

بدکّانی ببر باز اوفتاده
دل دختر بپرواز اوفتاده ۱۷۳

چو مردان خویشتن آراسته بود
بدستی دیگر از نوخاسته بود ۱۷۴

عرق بر روی آن دلبر نشسته
چو مروارید بروی رسته بسته ۱۷۵

سر زلفش ز پیچ و تابداری
لب لعلش ز لطف و آبداری ۱۷۶

یکی گفتی ز جانم تاب بردهست
دگر گفتی زچشمم آب بردهست ۱۷۷

چنان شد دختر از سودای آن ماه
که از منظر بخواست افتاد بر راه ۱۷۸

دلش در عشق گل دریای خون شد
بزیر دست عشق او زبون شد ۱۷۹

رخش از خون دل گلگون برامد
دلش چون لالهیی ازخون برامد ۱۸۰

کنیزی را بخواند و گفت آن ماه
بجان آمد دلم زین خفته در راه ۱۸۱

ازین برنای زیبا، جان من شد
دلم خون گشت و از مژگان من شد ۱۸۲

چو دیدم زلف او چون مارپیچان
بزد مارم، شدم زان مار بی جان ۱۸۳

چو مشکین بند زلفش دلستانست
دل مسکین من دربند آنست ۱۸۴

مرا در عشق او از خود خبر نیست
نکوتر زو بعالم در، پسر نیست ۱۸۵

به چین گرچه بسی دلخواه باشند
بر این ماه خاک راه باشند ۱۸۶

ازو گر کام دل حاصل نیاید
مرا شادی دگر در دل نیاید ۱۸۷

دلم از پستهٔ او شور دارد
ازان از دیده آب شور بارد ۱۸۸

مرا با او بهم بنشان زمانی
که بستانم ازو داد جهانی ۱۸۹

کنیزک چون سخن بشنود برجست
بر گل رفت چون بادی و بنشست ۱۹۰

ز خواب خوش برامد سیمبر ماه
کنیزک را برخود دید بر راه ۱۹۱

بترکی گفت کای هندوت خورشید
تویی زنگی ولی در چین چو جمیشید ۱۹۲

قدم را رنجه کن با چاکر خویش
که میخواند ترا خاتون برِخویش ۱۹۳

اگر فرمان بری جانت بکارست
وگرنه جای تو زندان ودارست ۱۹۴

که گر ترکی نه در فرمانش آید
چو پیلی یاد هندستانش آید ۱۹۵

مگر بختت براه آمد که آن ماه
بمهر دل ترا گیرد بجان شاه ۱۹۶

چو خاتون درجهان یک سیمبر نیست
بعالم در، چنین باغی دگر نیست ۱۹۷

تراست این باغ و خاتون هر دو باهم
شمادانید اکنون هر دو با هم ۱۹۸

چو بشنود این سخن گلرخ فروماند
بجای آورد و تا پایان فرو خواند ۱۹۹

بدل گفتا نبود این هیچ سامان
که بیرون آمدم شبه غلامان ۲۰۰

اگر همچون ز نان میبودمی من
ازین دیگر زنان آسودمی من ۲۰۱

ولیکن گر زن و گر مرد باشم
محال افتد که من بی درد باشم ۲۰۲

نداند دید بی دردم زمانه
ازین در درد ماندم جاودانه ۲۰۳

هنوز اندوه خود باسر نبردم
رهی دیگر بنو باید سپردم ۲۰۴

دل مسکین من گمراه افتاد
برون آمد ز گو در چاه افتاد ۲۰۵

زهی گردنده چرخ کوژ رفتار
بدرد دیگرم کردی گرفتار ۲۰۶

پیاپی غم مده کز جان برایم
مکن تعجیل تا با ن برایم ۲۰۷

جهانا هر زمان رنگی براری
که داند تا تو در پرده چه داری ۲۰۸

چو گل پاسخ شنید از وی خجل شد
ز گفت آن کنیزک تنگدل شد ۲۰۹

بدو گفت ای مرا در خون نهاده
قدم از حدّ خود بیرون نهاده ۲۱۰

چو تو کار غریبان دانی آخر
غریبی را چرا رنجانی آخر ۲۱۱

مکن بد نام خاتون جهان را
ترا به گر نگهداری زبان را ۲۱۲

که باشم من، که جفت شاه باشم
نیم خورشید تا با ماه باشم ۲۱۳

برو بریخ نویس این گرم کوشی
ز سردی چون فقع تا چند جوشی ۲۱۴

منم مردی غریب از پیش من دور
گدایی را نباشد هیچ منشور ۲۱۵

منم اینجا غریبی دل شکسته
چه میخواهی ازین در خون نشسته ۲۱۶

بگفت این وز خون دل چو باران
فرو بارید از نرگس هزاران ۲۱۷

کنیزک چون سخن بشنید ازان ماه
بر خاتون خودآمد همانگاه ۲۱۸

همه احوال با خاتون بیان کرد
سه بار دیگرش خاتون روان کرد ۲۱۹

چو نگشاد از کنیزک هیچ کاری
خود آمد پیش گلرخ چون نگاری ۲۲۰

بگلرخ گفت ای سرو سمنبوی
نگو داری همه چیزی به جز خوی ۲۲۱

منم دل در هوایت ذرّه کردار
که تا چون آفتاب آیی پدیدار ۲۲۲

منم پروانهیی دل در تو بسته
طواف شمع رویت را نشسته ۲۲۳

چودل بردی بجانم رای داری
که الحق دلبری را جای داری ۲۲۴

هوایت را دل من گشت بنده
که دلها از هوا باشند زنده ۲۲۵

چو دیدم در بساطت نقد عینی
بگردانیم با هم کعبتینی ۲۲۶

چرا در باغ شاه چین نیایی
چو خسرو در برِ شیرین نیایی ۲۲۷

تویی شمع و دلم پروانهٔ تست
دمی تشریف ده کاین خانهٔ تست ۲۲۸

چو آتش تند خو افتادهیی تو
مگر ازتخم شاهان زادهیی تو ۲۲۹

بیا تا خوش بهم باشیم پیوست
بزیر گل گهی خفته گهی مست ۲۳۰

گل تر گفت میباید مرا این
ولی در روم با خسرو نه در چین ۲۳۱

چو بسیاری بگفت آن سرو چینی
پدید امد ز گلرخ خشمگینی ۲۳۲

برابروزد گره از خشم آن ماه
گریزان شد ز پیش چشم آن ماه ۲۳۳

چو برنامد ازان گل هیچ کارش
نه صبرش ماند در دل نه قرارش ۲۳۴

برآن دلبر دل او کینه ور شد
ز نافرمانیش زیر و زبر شد ۲۳۵

میان باغ در شد آن فسونگر
اِزار پای کرد آنجا بخون در ۲۳۶

برآورد از جهان بانگ خروشی
ز خلقش در جهان افتاد جوشی ۲۳۷

فغان میکرد، دل پرخون و رخ تر
که ای دردا که رسوا گشت دختر ۲۳۸

کنیزک بود گر باغ بسیار
چو عنبر خادمان نام بردار ۲۳۹

ز بانگ او همه از جای جستند
چو دل آشفتگان بر پای جستند ۲۴۰

فتاده بود آن دختر بخواری
چو می جوشان چو نی نالان بزاری ۲۴۱

بدیشان گفت جایی خفته بودم
بپیش بادگیری رفته بودم ۲۴۲

خبر نه ازجهان درخواب رفته
چسان باشد میان مرگ و خفته ۲۴۳

غریبی آمد و با من چنین کرد
برسوایی ز من خون بر زمین کرد ۲۴۴

چو حاصل کرد کام خویش ناگاه
نهاد از قصر بیرون، سرسوی راه ۲۴۵

دویدند و گرفتندش بخواری
درافگندند در خاکش بزاری ۲۴۶

یکی مشتش زدی دیگر تپانچه
یکی مویش برآوردی بپنجه ۲۴۷

چو بردندش بپیش دختر شاه
بیستاد آن سنمبر بر سر راه ۲۴۸

چو دختر روی آن ماه زمین دید
رخش چون گل لبش چون انگبین دید ۲۴۹

بدیشان گفت کاین را باز دارید
بر شاه این سخن را رازدارید ۲۵۰

که تا لختی بیندیشم درینکار
که کار افتاد و من مُردم ازین بار ۲۵۱

بزودی خانهیی را در گشادند
بسان حلقه، بندش بر نهادند ۲۵۲

گل تر در میان خاک و خون ماند
بزیر پای محنت سرنگون ماند ۲۵۳

ز خون دیده خاک خانه گل کرد
زمژگان ابر و دریا را خجل کرد ۲۵۴

نه چندان اشک ریخت آن عالم افروز
که باران ریزد آن در یک شبانروز ۲۵۵

فغان میکرد کای چرخ دونده
نگونسارم چو خود در خون فگنده ۲۵۶

مرا از جور تو تا چند آخر
کنی هر ساعتم در بند آخر ۲۵۷

فرو ماندم ندیدم شادمانی
بجان آمد دلم زین زندگانی ۲۵۸

بگو تا کی دهی این گوشمالم
که از جورت درامد تنگ، حالم ۲۵۹

ز من برساختی بازارگانی
چه میگردانیم گرد جهانی ۲۶۰

گهی آغشتهٔ دریام داری
گهی سرگشتهٔ صحرام داری ۲۶۱

بکن چیزی که خواهی کرد با من
که من بفشاندم از تو پاک دامن ۲۶۲

چو سوزی باره باره هر زمانم
بیکباره بسوز و وارهانم ۲۶۳

ز سوزم نیک سودی برنخیزد
که گر سوزیم دودی برنخیزد ۲۶۴

ز مرگم گرچه تیماری نباشد
گلی را سوختن کاری نباشد ۲۶۵

دلم در عشق خسرو آن بلا دید
که هرگز هیچ عاشق آن کجا دید ۲۶۶

اگر اندوه من کوهی بیابد
بیک یک ذرّه اندوهی بیابد ۲۶۷

مرا درد فراق از بسکه جان سوخت
ازان تف مردمم در دیدگان سوخت ۲۶۸

سزد گر دل ازین تف می بسوزم
که گر بر دل نهم کف می بسوزم ۲۶۹

مرا چندانکه از رگ خون چکیدست
ز زیر پای من بر سر رسیدست ۲۷۰

ز بس خونابه کافشاندم ز دیده
چو چوبی خشک برماندم ز دیده ۲۷۱

دریغا کاین زمانم گریه کم شد
دلم مستغرق دریای غم شد ۲۷۲

چو جانم آرزومندی گرفتی
دلم از گریه خرسندی گرفتی ۲۷۳

بسی غم زاشک چون باران به در شد
کنون چشمم از آن باران به سر شد ۲۷۴

بخوردم خون دل دیگر ندارم
کنون بی رویش از چشمم چه بارم ۲۷۵

چه میگویم که چندانی بگریم
که از هر مژّه طوفانی بگریم ۲۷۶

ازان از دیده بارم نار دانه
که دل پرنار دارم جاودانه ۲۷۷

منم کاهی چنین دلخسته از تو
چو کوهی سنگ بر دل بسته ازتو ۲۷۸

تن من طاقت کاهی ندارد
دل من قوّت آهی ندارد ۲۷۹

مرا گر هیچ گونه تن پدیدست
ازان دانم که پیراهن پدیدست ۲۸۰

ز زاری خویش را من مینبینم
درون پیرهن تن مینبینم ۲۸۱

رخ آوردم بدیوار از غم تو
شدم سرگشتهٔ کار از غم تو ۲۸۲

چو نه دل دارم ونه یاردارم
سزد گر روی در دیوار دارم ۲۸۳

بهم بودیم چون موم وعسل خوش
جداماندیم از هجران چو آتش ۲۸۴

گل تر را، چو بلبل قصه دارست
غراب البین اینجا برچه کارست ۲۸۵

تویی جان من و من مانده بی جان
بگو تا چون بود تن زنده بی جان ۲۸۶

چه خواهم کرد بی جان تن بمانده
عجب دارم توبی من، من بمانده ۲۸۷

نیم من مانده کز من آنچه ماندست
سر مویست ازتن آنچه ماندست ۲۸۸

سر مویی چه خواهد کرد بیتو
که جانم نیست و تن درخورد بیتو ۲۸۹

دلی دارم درین وادی هجران
بحکم نامرادی کرده قربان ۲۹۰

گلم، باعمر اندک، چون بگویم
غمی کز هجر تو آمد برویم ۲۹۱

غم و اندوه من از کوه بیشست
چه دریا و چه کوه اندوه بیشست ۲۹۲

مرا چون خورد غم، غم چون خورم من
مگر تا جان سپارم خون خورم من ۲۹۳

منم خاکی بسر خون خورده بیتو
چو خاکی روی در خون کرده بیتو ۲۹۴

گر از من سیر گشتی نیست زین باک
کم انگار از همه عالم کفی خاک ۲۹۵

اگر در راه مشتی خاک نبود
ز مشتی خاک کس را باک نبود ۲۹۶

ز هر نوعی سخن میگفت آن ماه
ز چشم او شفق بگرفته آن راه ۲۹۷

چو بحر شب برامد از کناری
همه چین گشت همچون زنگباری ۲۹۸

چنان شد روی گردون از ستاره
که گفتی گشت گردون پاره پاره ۲۹۹

در آن شب دختر افتاده در دام
بخون میگشت ازان مرغ دلارام ۳۰۰

چو از شب نیمهیی بگذشت دختر
بیامد پیش گل لب خشک، رخ تر ۳۰۱

بیامد شمع پیش ماه بنهاد
دران خانه رخش بر راه بنهاد ۳۰۲

وزان پس شد برون، خوان پیش آورد
شراب و نان بریان پیش آورد ۳۰۳

بگل گفت ای نکویی مایهٔ تو
رخ زیبای تو پیرایهٔ تو ۳۰۴

دلم آتش فروزی درگهت را
دو چشمم آب زن خاک رهت را ۳۰۵

رخت بر ماه نو زنهار خورده
شده نیمی ازو زنگار خورده ۳۰۶

برت بر سیم دست سنگ بسته
بمن بربستهٔ تو تنگ بسته ۳۰۷

منم از لعل گلرنگت شکر خواه
تو نیز آخر ز من یک چیز در خواه ۳۰۸

ز عشق آن شکر دل خسته دارم
که بیتو چون جگر دل بسته دارم ۳۰۹

خوشی با من بهم بنشین شب و روز
که تو هم دلبری من هم دل افروز ۳۱۰

دو دستی جام خور پیوست با من
مرا باش و یکی کن دست با من ۳۱۱

مکن، ازخون چشم من حذر کن
کسی دیگر طلب خونی دگر کن ۳۱۲

مکن، با من نشین گر هوش دای
که بر چشمت نهم گر گوش داری ۳۱۳

بدست خود دریدم پرده خویش
پشیمانم کنون از کردهٔ خویش ۳۱۴

ولیکن دل چنین کز عشق برخاست
نیاید عشق با نام نکو راست ۳۱۵

ز تو چون سیم اندامی ندیدم
بدادم نام و بدنامی خریدم ۳۱۶

مدار این عاشق خود را تو عاجز
مگر عاشق نبودستی تو هرگز ۳۱۷

اگردر عشق همچون من تو زاری
ز عشق من خبر آنگاه داری ۳۱۸

ولی چون نیستی از عشق آگاه
کجا داری بسوز عاشقان راه ۳۱۹

چه میدانست آن در خون فتاده
که از عشقست گل بیرون فتاده ۳۲۰

چه بسیاری بگفت آن تاب دیده
چو نرگس کرد ازو پر آب دیده ۳۲۱

اجابت می نکرد آن ماه دلبر
که از گل می نیاید کار دیگر ۳۲۲

ز زن مردی نیاید هیچگونه
ولیکن بود آنجا باژگونه ۳۲۳

گلش گفت ای خرد یکسو نهاده
بخون جان خود بازو گشاده ۳۲۴

تومیخواهی که چون زلف سیاهت
بمن برتابی و اینست راهت ۳۲۵

اگر تو فی المثل چون آفتابی
بقدر ذرّهیی بر من نتابی ۳۲۶

وگر تو زارزوی من بسوزی
ز من روزی نخواهی یافت روزی ۳۲۷

وگر خونم بریزی بر سر خاک
بحل کردم ترا من از دل پاک ۳۲۸

وگر بر سر کنی خاک از غم من
همه بادست تا گیری کم من ۳۲۹

کسی خو کرده در صد ناز و اعزاز
چگونه از کسی دیگر کشد ناز ۳۳۰

برون آمد ز پیش گل چو گردی
بسی بگریست چون باران بدردی ۳۳۱

بسر آمد نخستین بار چون گاز
ولی چون شمع شد آخر بسر باز ۳۳۲

درآمد خاک بر سر آب در چشم
برون شد دل پر آتش سینه پر خشم ۳۳۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۳۳
کانال گوهرین در ایتا
۴۳۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:آگاهی یافتن قیصر از آمدن خسرو
گوهر بعدی:آگاهی یافتن خسرو از گل
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.