هوش مصنوعی:
این متن داستانی عاشقانه و تراژیک را روایت میکند که در آن شخصیت اصلی، یک زن جوان زیبا، به ناحق متهم شده و با مشکلات زیادی روبرو میشود. داستان پر از احساسات شدید، عشق، غم، خیانت و عدالت است. در نهایت، حقایق آشکار میشوند و شخصیت اصلی به کمک یک خادم وفادار، نامهای به معشوق خود مینویسد تا از وضعیت خود آگاه شود.
رده سنی:
16+
متن شامل موضوعات پیچیدهای مانند عشق، خیانت، ظلم و عدالت است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسن مناسب نباشد. همچنین، برخی صحنهها ممکن است از نظر احساسی سنگین باشند و درک کامل آنها نیاز به بلوغ عاطفی دارد.
آگاهی یافتن خسرو از گل
چوصبح پرده در از پرده دم زد
عروس عالم غیبی علم زد ۱
دم عیسی از آن زد صبح خوش دم
که بویی داشت از عیسی و مریم ۲
چو شد از شمع این پیروزه گلشن
جهان را چون چراغی چشم روشن ۳
دو خادم دشمن شهزاده بودند
وزو در سختیی افتاده بودند ۴
بپیش شه شدند و راز گفتند
همه احوال دختر باز گفتند ۵
که با شهزاده برنایی چنین کرد
وزو در یک زمان خون بر زمین کرد ۶
همه شهر این زمان گویند امروز
همه زین غصّه میگریند وزین سوز ۷
چوشاه ترک شد زان قصّه آگاه
فغان برخاست زو زین غصّه ناگاه ۸
حمیّت دردل او کارگر شد
قرار و صبر از جانش بدر شد ۹
چو دریا شد دل شوریدهٔ او
برامد موج خون از دیدهٔ او ۱۰
چو خون شد هر دو چشم او ازان غم
نداشت او چشم دیدن را ازان هم ۱۱
بفرمود آن زمان شاه سرافراز
که تا شهزاده را برند سر، باز ۱۲
بزرگان چون شنیدند این سخن را
شفاعت خواستند آن سرو بن را ۱۳
که این کشتن نه کار پادشاهست
که این شهزاده بی شک بی گناهست ۱۴
گنه زان مرد نامعلوم رفتست
که دختر خفته او در بوم رفتست ۱۵
شه چین خورد بی اندازه سوگند
کزین پس برندارم هرگزش بند ۱۶
بجان بخشیدمش تا باشد از دور
ولی میلش کشم در چشمهٔ نور ۱۷
کسی کو دختری در خانه دارد
تنی لاغر دلی دیوانه دارد ۱۸
غم دختر که میخ دامن تست
چو طوق آتشین درگردن تست ۱۹
وزیر خاص را فرمود آنگاه
که دو چشمش ز میل اندازدرراه ۲۰
وزیر خاص چون شه را چنان دید
بدان دلداده دل را مهربان دید ۲۱
ببرد آن سیمبر راو نهان کرد
زبان در پیش دختر دُرفشان کرد ۲۲
که بهر چشم بد نیلت کشم من
مبادم چشم اگر میلت کشم من ۲۳
ترا پنهان بدارم تا شه چین
چو مه با مهر گردد از ره کین ۲۴
چو دل خوش کرد لختی شاه با تو
بگویم گفتنی آنگاه باتو ۲۵
بگفت این و بپیش شاه چین شد
زخون چشم خونین آستین شد ۲۶
که میلش در کشیدم وز قیاسی
جهان بر چشم او شد چون پلاسی ۲۷
چه گویم من که باد از چشم شه دور
که چون تاریک شد آن چشمهٔ نور ۲۸
چو شه بشنود گفتا نیست باکی
مخور زوغم که باد آن شوم خاکی ۲۹
بگفت این و بفرمود آن زمان شاه
که آتش را برافروزند در راه ۳۰
ز نفت وهیزم آتش برفروزند
گل سیراب در آتش بسوزند ۳۱
چو بردارش کنند آنگه بزاری
میان آتش آرندش بخواری ۳۲
گلی را کی بود طاقت، زهی خوش
کش اوّل دار باشد آخر آتش ۳۳
براه عشق ازین کمتر نباید
که عاشق تا نسوزد بر نیاید ۳۴
چوآتش بوتهٔ مردان راهست
بباید سوخت آتش خوابگاهست ۳۵
کسی داند بلای عشق دلخواه
که خون و آتشش دارد بدل راه ۳۶
بلی عاشق ازین بسیار بیند
که تخت خویشتن از دار بیند ۳۷
کسی کز عشق خود بشنوده باشد
چنان نبود که عاشق بوده باشد ۳۸
الا ای اهل درد آخر کجایید
درین مجلس زمانی حاضر آیید ۳۹
ز میغ دیده بارانها ببارید
برین غم کشته طوفانها ببارید ۴۰
ز خونریزی نیامد کم درین راه
که خون شد زهرهٔ عالم درین راه ۴۱
خبر در عرصهٔ آن کشور افتاد
که برنایی بکشتن باسر افتاد ۴۲
سراسر شهر چین آوازه بگرفت
ز مردم راه بر دروازه بگرفت ۴۳
دوان گشتند از دروازه در باغ
بیاوردند گل را بر جگر داغ ۴۴
دلی پر آتش از کین میدمیدند
بزلف آن سیمبر را میکشیدند ۴۵
چو کاهی روی گل دو چشم نمناک
بخونی کاهگل کرده همه خاک ۴۶
لبی و صد شکر زلفی و صد تاب
رخی و صد گهر چشمی و صد آب ۴۷
برسوایی فتاده در کشاکش
ببردندش بسوی دار و آتش ۴۸
بآخر گل چو حیرانی فروماند
ز یک یک مژّه صد طوفان فرو راند ۴۹
بدل گفتا بباید گفت رازم
که چون من سوختم آنگه چه سازم ۵۰
چو جان پرتاب و دل دربند دارم
بگویم راز، پنهان چند دارم ۵۱
دگر ره گفت رسواگردی ای زن
صبوری کن دمی گر مردی ای زن ۵۲
فراوان خلق بود استاده بر راه
عجب مانده ز زیبایی آن ماه ۵۳
ز نیکو رویی آن سرو آزاد
قیامت در میان خلق افتاد ۵۴
بهم گفتند هرگز درجهانی
نبیند کس نکوتر زین جوانی ۵۵
کسی در غم چنین بنموده باشد
بشادی خودچگونه بوده باشد ۵۶
هنوزش خطّ مشکین نادمیده
جهان درخط کشیدش نارسیده ۵۷
بدین خوبی که هست این سیمبر ماه
همانا جرم هست از دختر شاه ۵۸
چو بردند آن صنم را در بر دار
برامد بانگ زاری بر سر کار ۵۹
غریوی از میان خلق برخاست
تو گفتی جان خلق از حلق برخاست ۶۰
چو ظاهر شد خروش و اشک ریزی
برامد های و هوی رستخیزی ۶۱
چوسوی دار شد آن نازنین ماه
ازو بی او برامد آتشین آه ۶۲
بدل میگفت: نی از دار ترسم
ولیکن از فراق یار ترسم ۶۳
اگر خسرو شهم در پیش بودی
مرا زین جان فشاندن بیش بودی ۶۴
خوشی برخیزمی من از سر جان
ولیکن نیست بی خسرو سر آن ۶۵
هزاران جان و دل بر روی دلدار
توان دادن چه در آتش چه بردار ۶۶
وفا نبود که بی او جان دهم من
مگر جان بر رخ جانان دهم من ۶۷
دلی دارم که درمانی ندارد
چنین دل را غم جانی ندارد ۶۸
بجان گر کار جانانم برآید
روا دارم اگر جانم برآید ۶۹
بیا ای دوست تا سوزم ببینی
که میخواهم که امروزم ببینی ۷۰
دلم بر مرگ از افسون صد ورق خواند
یکی نشنود و ازجان یک رمق ماند ۷۱
دلم خون شد ز گرمی در تن از تو
نکو دل گرمیی دیدم من ازتو ۷۲
بدست دشمنانم باز دادی
بنای دوستی محکم نهادی ۷۳
بزیر دار در ماندم بخواری
بر آتش می بسوزندم بزاری ۷۴
نه تو زاتش خبر داری نه ازدار
اگر وقت آمد ازدارم فرود آر ۷۵
مرا در عشق کمتر چیز دارست
بتر از دار و آتش صد هزارست ۷۶
دلاچندم بخون گردانی آخر
بجان آوردیم، میدانی آخر؟ ۷۷
بدست خویش خود را خوار کردی
برسوایی مرا بردار کردی ۷۸
تو با من آنچه کردی کس نکردست
هنوزت عشقبازی بس نکردست؟ ۷۹
بسی گویی ولی سودی ندارد
که کارت روی بهبودی ندارد ۸۰
کسی کز یار خود صد بارش افتاد
چه سازد چون بصد کس کارش افتاد؟ ۸۱
نکو بودالحقم کاری و باری
بسر بازیم دربایست داری ۸۲
ز قوم عاشقان نه کار بازیست
که اوّل کار او را دار بازیست ۸۳
اگر لرزندهیی برجان چه چیزی
نه مردی نه زنی یعنی که حیزی ۸۴
اگر خواهی که اهل نار گردی
ز جان بیزار گرد دار گردی ۸۵
چو گفت این، های و هوی سخت دربست
برفتن جانش از تن رخت بر بست ۸۶
چو مردان نعرهیی از دل براورد
بنعره پای دل از گل براورد ۸۷
زبان بگشاد کاین رسوایی امروز
بتر از کشتنست و از بسی سوز ۸۸
ولیک افتادهام در برگ ریزان
بگویم، جان عزیزست ای عزیزان ۸۹
اگر زین بیش آگاهیم بودی
کجا این سوز و گمراهیم بودی ۹۰
کنون آگاه گشتم من که ناگاه
چه گفتند از من درویش باشاه ۹۱
الا ای خلق استاده برین دار
خدا داند که بی جرمم درین کار ۹۲
شما را دو گواهم عذر خواهست
که این دم در بر من دو گواهست ۹۳
مپندارید از من زرق و دستان
که هرگز مرد نبود نار پستان ۹۴
مپندارید کز من کار خامست
دوپستان دو گواه من تمامست ۹۵
منم در درد و دردم را دوا نه
زنی دلداده و مرد شما نه ۹۶
زنی را زار و سرگردان ببینید
نیم من مرد، ای مردان ببینید ۹۷
زنیام من که کرد آواره دهرم
نه آن نامرد چندان باره شهرم ۹۸
نبود از شیر مردی هیچ تقصیر
چو رسوا کرد تقدیرم چه تدبیر ۹۹
که این گردون پیرسال پرورد
زنی پیرست امّا ناجوانمرد ۱۰۰
کنون چون من زنم کی مرد گردم
چو مردان با دلم این درد خوردم ۱۰۱
سپهر گرم رو سردی بسی کرد
بدین زن ناجوانمردی بسی کرد ۱۰۲
کنون ای شیر مردان گر که مردید
ازین زن، در میان خود مگردید ۱۰۳
چو هست اینجا شما را جای مردی
کنید این خسته زن را پایمردی ۱۰۴
زنی را پایمرد درد باشید
که تادر کار این زن مرد باشید ۱۰۵
جهانی مرد و زن چون آن بدیدند
از آن زن، بر زمین طوفان بدیدند ۱۰۶
زنان گشته چو مردان مست درکوی
همه مردان زنان دو دست بر روی ۱۰۷
چو گلرخ از بر پیراهن خویش
دو پستان کرد بیرون از تن خویش ۱۰۸
خروشی در میان مردم افتاد
تو گفتی آتشی در انجم افتاد ۱۰۹
همه خیره در آن پستان بماندند
همه در کار گل حیران بماندند ۱۱۰
بپوشیدند در معجر سرماه
خبر بردند ازان دلبر بر شاه ۱۱۱
شه چینی چو آگه گشت ازان کار
گل تر را بر خود خواند ازدار ۱۱۲
چو سروی سیمبر از در درامد
دل خاقان چین از بر برامد ۱۱۳
بیک دیدن دلش زیر و زبر شد
بسی در عشقش از دختر بتر شد ۱۱۴
چنان از مهر او دیوانه دل گشت
کزان اندیشه هم در خودخجل گشت ۱۱۵
بدل گفتا چنین زیبا که او هست
دل دختر ز زیبایی فرو بست ۱۱۶
چو بربود از برم او دل چنین زود
چه گویم، حق بدست دخترم بود ۱۱۷
چنین رویی که این دلدار دارد
بسی دختر درین غم یار دارد ۱۱۸
کسی در سوز این دلبر عجب نیست
پدر چون فتنه شد دختر عجب نیست ۱۱۹
بگرمابه فرستادش بصد ناز
دو تاکرد آن گره مشکین ز سر باز ۱۲۰
بحکم شه ز گرمابه برون شد
بمشک و اطلسش زیور درون شد ۱۲۱
چنان شد مهر او در جان آن شاه
که یک ساعت دلش نشکفت ازان ماه ۱۲۲
ز گلرخ حال او پرسید بسیار
نیاورد آن صنم بر خود پدیدار ۱۲۳
مرا گفتا، پدر بازارگان بود
همه کارش طواف بحر و کان بود ۱۲۴
مرا هرجا که شد با خویشتن برد
بآخر بار، هم در کار من مرد ۱۲۵
بدریا غرق گشت و من بناگاه
ز کشتی اوفتادم بر سر راه ۱۲۶
ز بیم ناجوانمردان ضرورت
چو مردان ساختم خود را بصورت ۱۲۷
چو سوی این نگارستان فتادم
بدار و آتش و زندان فتادم ۱۲۸
ز جور دخترت در بند ماندم
دران اندوه هم یک چند ماندم ۱۲۹
نگفتم من زنم با آن دل افروز
که ترسیدم ز رسوایی امروز ۱۳۰
سخن میگفت ازینسان تا شب آمد
فلک را ماه چون جان بر لب آمد ۱۳۱
چو چتر خسرو انجم نگون شد
لب دریای گردون جوی خون شد ۱۳۲
برامد راست چون آیینه از درج
ز قلعه کوتوال و ماه از برج ۱۳۳
دران شب شاه چین شمعی نهاده
نشسته بود با آن حور زاده ۱۳۴
همی چندانکه گل را بیش میدید
سراپایش بکام خویش میدید ۱۳۵
بت لاغر میان فربه سرین بود
برخ چون گل بلب چون انگبین بود ۱۳۶
چو شاه ان انگبین و گل بهم دید
خرد را زیر آن زلف بخم دید ۱۳۷
دلش را زلف گل در دام آورد
خرد آنجا زبان در کام آورد ۱۳۸
حساب وصل آن دلبر بسی کرد
خط و خالی بدست دل کسی کرد ۱۳۹
چو صبر او چو تیری ازکمان جست
دلش در بر چومرغی زاشیان جست ۱۴۰
شهنشاه جوان و ماه در پیش
چگونه صبر ماند خود بیندیش ۱۴۱
بزد دست و کشیدش موی در بر
چنان کافتاد ان مهروی بر سر ۱۴۲
گل عاشق خروشی در جهان بست
ز دل صد سیل خون بر دیدگان بست ۱۴۳
بفندق مشک را از گل فرو کند
ز شاخ گلستان سنبل فرو کند ۱۴۴
زمانی شعر ازرق چاک میزد
زمانی اشک خون بر خاک میزد ۱۴۵
خروش شیر برانجم فرو بست
سرشکش راه بر مردم فرو بست ۱۴۶
زمانی آه خون آلود میکرد
زمانی زاتش دل دود میکرد ۱۴۷
شهش گفت این چه بیدادست آخر
بده داد این چه فریادست آخر ۱۴۸
تو میدانی که شاه گیتی افروز
منم در چارحدّ عالم امروز ۱۴۹
اگر از ماه گردون وصل جویم
بنازد چون سخن بر اصل گویم ۱۵۰
تو از پیش چو من شه سر بتابی
نترسی زانکه بی تن سر بیابی ۱۵۱
ترا به گر ز من میگیری امشب
حساب رفته تا کی گیری امشب ۱۵۲
بمی با من بعشرت پای داری
که عشرت را ومی را جای داری ۱۵۳
بعیش خوش، غم دل را قضا کن
میسوزی طلب، ماتم رها کن ۱۵۴
گل از گفتار شاه چین بجوشید
همه خون دلش از کین بجوشید ۱۵۵
بدو گفت ای دغا باز دغا گوی
جفاکار جفاورز جفا جوی ۱۵۶
دغا بازی، حریف من نیی تو
که چون من آتشین خرمن نیی تو ۱۵۷
بترک من بگو ورنه ازین غم
بریزم از تن خود خون همین دم ۱۵۸
بخون خویشتن بندم میان را
ز ننگ خود بپردازم جهان را ۱۵۹
ز دست دخترت جستم کنون من
چرا در پای تو گردم بخون من ۱۶۰
منم با مادری مرده بزاری
پدر غرقه شده در سوکواری ۱۶۱
دلی ماتمزده خود میبپرسی
بروز رستخیز از من عروسی؟ ۱۶۲
بزور تیغ از من وصل، افسوس
گه گر بکشی مرا تیغت دهم بوس ۱۶۳
شهش در بند کرد و رای آن بود
که گل گردن نهد چه جای آن بود ۱۶۴
نه بندش سودمند آمد نه پندش
بطرح افگند شاه مستمندش ۱۶۵
ولیکن پیش او رفتی چو بادی
بدیدی روی او هر بامدادی ۱۶۶
سخن گفتی ز هر فصلی و بابی
ولی هرگز ندادی گل جوابی ۱۶۷
نکردی هیچ سوی او نگاهی
که می ننگ آمدش زین پادشاهی ۱۶۸
نمیآسود از زاری و ناله
خوشی بر لاله میبارید ژاله ۱۶۹
فغان میکرد و میگفت ای جهاندار
ز جان سیرم ندارم در جهان کار ۱۷۰
بفضل خود برون بر از جهانم
مرا تا کی ز جان، برگیر جانم ۱۷۱
ندانم تا چه فال و بخت دارم
که هر دم تازه بندی سخت دارم ۱۷۲
نشسته بیدل و دلدار رفته
بسی بارم فتاده یار رفته ۱۷۳
چو در پرده ندارم هیچ یاری
بجز زاری ندارم هیچ کاری ۱۷۴
مرا چون نی خوشست این زاری من
خنک شد این تب و بیماری من ۱۷۵
شده تب از دم سردم خنکتر
دلم گشته ز بیماری سبک تر ۱۷۶
دلم بر آتشست از عشق هرمز
ولی چشمم نگردد گرم هرگز ۱۷۷
کجایی ای درون جان نشسته
چنین پیدا چنین پنهان نشسته ۱۷۸
اگرچه رویت از سویی نبینم
ولی بر روی تو مویی نبینم ۱۷۹
چنان بگرفتهیی یکسر نهادم
که از خود مینیاید هیچ یادم ۱۸۰
گلی از عشق تو در سینه دارم
که خاری میشود گر دم برآرم ۱۸۱
دلم در عشق چندان شور دارد
که گر درعرش پیچد زور دارد ۱۸۲
ز چشم پیل بالاخون چکیدهست
که بر بالای چشم من بریدهست ۱۸۳
گهرهای مرا کز دل دراید
ترا بخشم گرم از دل براید ۱۸۴
بهرمویی ز خون صد برق گردم
که تا بیتو دران خون غرق گردم ۱۸۵
ز سر تا پای پیوندی ندارم
که چون زلفت بروبندی ندارم ۱۸۶
چگویم راز دل زین بیش دیگر
تو خود دانی فرواندیش دیگر ۱۸۷
نیارم راز دل گفتن تمامت
که روزی بایدم همچون قیامت ۱۸۸
بگفت این و برفت ازهوش آن ماه
چنان کز تفّ اوزد جوش آن ماه ۱۸۹
چنین بودی دلی پر انتظارش
غم خسرو شدی هم غمگسارش ۱۹۰
نشسته با دل امّیدوار او
که روزی باز بیند روی یار او ۱۹۱
بصد زاری چو مرغی پر بریده
میان دام، نیمی سر بریده ۱۹۲
دمی میزد بامّید و دگر نه
ز سستی زان دمش یک جو خبر نه ۱۹۳
ازینسان بود روز و روزگارش
نه یک همدم نه یک آموزگارش ۱۹۴
موکّل بود بر گل خادمی زشت
که نامش بود کافور و چوانگشت ۱۹۵
ولیکن سخت نیکو خوی بودی
بسی از مشک صدقش بوی بودی ۱۹۶
نگهبان بود بر درّ شب افروز
بشفقت کار گل کردی شب و روز ۱۹۷
بدلداری شبش افسانه بودی
بروزش همدم و همخانه بودی ۱۹۸
بسی پندش بدادی در هر اندوه
که بر دل می مکن چندین غم انبوه ۱۹۹
بسی مگری که چشمت خیره گردد
جهان برچشم روشن تیره گردد ۲۰۰
بسی سوگند خوردی گاه و بیگاه
که گر گردم من از حال تو آگاه ۲۰۱
بسازم چارهٔ کارت بزودی
برارم ماه بختت از کبودی ۲۰۲
اگر باید گرفتن ترک جانم
برای تو غمی نبود ازانم ۲۰۳
بجان تو که گردیدم جهانی
بفرّ تو ندیدم دلستانی ۲۰۴
یقین دانم که ازنسل شهانی
ولی در غم فتاده ناگهانی ۲۰۵
مکن پنهان ز من رازی که داری
برآراز پرده آوازی که داری ۲۰۶
چه گر خادم بیاید نامساعد
نمیکرد اعتماد آن سیم ساعد ۲۰۷
شب و روز آن سمنبر نوحه گر بود
زهر روزیش، هر روزی بتر بود ۲۰۸
ز زاری کردن آن ماهپاره
بفریاد آمد از گردون ستاره ۲۰۹
ز درّ اشک او پروین بسر گشت
بنات النعش نیز از رشک برگشت ۲۱۰
شفق را خون چشمش رنگ میکرد
فلک را تفّ او دلتنگ میکرد ۲۱۱
ز آهش مرغ شب برتابه میسوخت
جگر زان سوز درخونابه میسوخت ۲۱۲
اگر دم برکشیدی صبح ازکوه
فرورفتی دمش حالی از اندوه ۲۱۳
وگرمه خیمه بر افلاک بردی
از آن غم رخت را با خاک بردی ۲۱۴
وگر خورشید سوز او بدیدی
بشب رفتی چو روز اوبدیدی ۲۱۵
دل کافور ازو میسوخت امّا
نمیکرد آگهش گل زان معمّا ۲۱۶
برین منوال چون بگذشت سالی
شد آن مهروی از حال بحالی ۲۱۷
دران اندوه لب برهم نهاده
دلی چندی که شد بر غم نهاده ۲۱۸
چو شد یکبارگی صبر و قرارش
در آن سختی ز حد بگذشت کارش ۲۱۹
بسی بی طاقتی بودش از آن پیش
ولی طاقت نمیآورد از آن بیش ۲۲۰
برخود خواند خادم را یکی روز
بسوگندش امین کرد آن دل افروز ۲۲۱
نه چندان خورد سوگند آن وفادار
که هرگز هیچکس باشد روا دار ۲۲۲
گل آنگه گفت چون سوگند خوردی
دلی با جان من پیوند کردی ۲۲۳
اگرچه خادمی، مخدوم گشتی
امین چار حدّ روم گشتی ۲۲۴
کنون چندانکه خواهد بود جانم
تو خواهی بود محرم در جهانم ۲۲۵
چو القصّه بسی گوی سخن برد
ز اوّل کرد آغاز و ببُن برد ۲۲۶
دلی پرداشت میگفت آن فسانه
فرو نگذاشت حرفی ازمیانه ۲۲۷
سخن میگفت و اشک از دیده میریخت
گهی پیدا گهی دزدیده میریخت ۲۲۸
چو شمعش آتشی بر فرق میشد
ز آب چشم در خون غرق میشد ۲۲۹
ز چندانی نوازش یاد میکرد
چو چنگی زان نوافریاد میکرد ۲۳۰
گهی از خون دل افگار میشد
گهی از آه آتشبار میشد ۲۳۱
چوحال خویش پیش او بیان کرد
ز دل کافور را آتشفشان کرد ۲۳۲
چنان کافور از آن قصّه عجب ماند
که چون مشک از گل تر خشک لب ماند ۲۳۳
پر آتش گشت دل زان سرگذشتش
بسی بگریست و آب از سر گذشتش ۲۳۴
به گلرخ گفت ای چون گل دل افروز
اگر تو نامهیی بنویسی امروز ۲۳۵
چو بادی نامه را آنجا رسانم
ولیکن چون شدم آنجا بمانم ۲۳۶
به ترکستان نیارم آمدن باز
که شاه چین بکین من کند ساز ۲۳۷
چو خسرو گردد از حال تو آگاه
بسازد چارهٔ کارت همانگاه ۲۳۸
بهرنوعی که داند چاره جوید
خلاص کارت ای مهپاره جوید ۲۳۹
کنون چون شد دل سرگشته ازدست
مده یکبارگی سر رشته از دست ۲۴۰
دل خود بازده، دل را بخویش آر
قلم گیر و دوات و نامه پیش آر ۲۴۱
چو گل دید آن همه آزادی او
بجوش آمد دلش از شادی او ۲۴۲
بر آن خادم بصد دل مهربان شد
که او را مهربان الحق توان شد ۲۴۳
از آنسو کرد خادم برگ ره ساز
وزینسو گل بزاری نامه آغاز ۲۴۴
نوشت آن نامه وزمهرش نشان کرد
به کافور سیه داد و روان کرد ۲۴۵
کنون بشنو حدیث نامهٔ گل
دمی نظّاره کن هنگامهٔ گل ۲۴۶
فریدست این زمان بحر معانی
که بروی ختم شد گوهرفشانی ۲۴۷
ز بس معنی که دارم می ندانم
که هر یک را بهم چون در رسانم ۲۴۸
چو مویم معنیی گرد ضمیرست
بدستم نرم کردن چون خمیرست ۲۴۹
چو معنی از ضمیر آرم برون من
چو مویی از خمیر آرم برون من ۲۵۰
ز بس معنی که پیوندم بهم در
چو زلف دلبران افتد بهم بر ۲۵۱
چو مویی معنیی در پیش گیرم
بر آن معنی فرا اندیش گیرم ۲۵۲
چو در معنی سخن پرداز گردم
بسوی نامهٔ گل باز گردم ۲۵۳
عروس عالم غیبی علم زد ۱
دم عیسی از آن زد صبح خوش دم
که بویی داشت از عیسی و مریم ۲
چو شد از شمع این پیروزه گلشن
جهان را چون چراغی چشم روشن ۳
دو خادم دشمن شهزاده بودند
وزو در سختیی افتاده بودند ۴
بپیش شه شدند و راز گفتند
همه احوال دختر باز گفتند ۵
که با شهزاده برنایی چنین کرد
وزو در یک زمان خون بر زمین کرد ۶
همه شهر این زمان گویند امروز
همه زین غصّه میگریند وزین سوز ۷
چوشاه ترک شد زان قصّه آگاه
فغان برخاست زو زین غصّه ناگاه ۸
حمیّت دردل او کارگر شد
قرار و صبر از جانش بدر شد ۹
چو دریا شد دل شوریدهٔ او
برامد موج خون از دیدهٔ او ۱۰
چو خون شد هر دو چشم او ازان غم
نداشت او چشم دیدن را ازان هم ۱۱
بفرمود آن زمان شاه سرافراز
که تا شهزاده را برند سر، باز ۱۲
بزرگان چون شنیدند این سخن را
شفاعت خواستند آن سرو بن را ۱۳
که این کشتن نه کار پادشاهست
که این شهزاده بی شک بی گناهست ۱۴
گنه زان مرد نامعلوم رفتست
که دختر خفته او در بوم رفتست ۱۵
شه چین خورد بی اندازه سوگند
کزین پس برندارم هرگزش بند ۱۶
بجان بخشیدمش تا باشد از دور
ولی میلش کشم در چشمهٔ نور ۱۷
کسی کو دختری در خانه دارد
تنی لاغر دلی دیوانه دارد ۱۸
غم دختر که میخ دامن تست
چو طوق آتشین درگردن تست ۱۹
وزیر خاص را فرمود آنگاه
که دو چشمش ز میل اندازدرراه ۲۰
وزیر خاص چون شه را چنان دید
بدان دلداده دل را مهربان دید ۲۱
ببرد آن سیمبر راو نهان کرد
زبان در پیش دختر دُرفشان کرد ۲۲
که بهر چشم بد نیلت کشم من
مبادم چشم اگر میلت کشم من ۲۳
ترا پنهان بدارم تا شه چین
چو مه با مهر گردد از ره کین ۲۴
چو دل خوش کرد لختی شاه با تو
بگویم گفتنی آنگاه باتو ۲۵
بگفت این و بپیش شاه چین شد
زخون چشم خونین آستین شد ۲۶
که میلش در کشیدم وز قیاسی
جهان بر چشم او شد چون پلاسی ۲۷
چه گویم من که باد از چشم شه دور
که چون تاریک شد آن چشمهٔ نور ۲۸
چو شه بشنود گفتا نیست باکی
مخور زوغم که باد آن شوم خاکی ۲۹
بگفت این و بفرمود آن زمان شاه
که آتش را برافروزند در راه ۳۰
ز نفت وهیزم آتش برفروزند
گل سیراب در آتش بسوزند ۳۱
چو بردارش کنند آنگه بزاری
میان آتش آرندش بخواری ۳۲
گلی را کی بود طاقت، زهی خوش
کش اوّل دار باشد آخر آتش ۳۳
براه عشق ازین کمتر نباید
که عاشق تا نسوزد بر نیاید ۳۴
چوآتش بوتهٔ مردان راهست
بباید سوخت آتش خوابگاهست ۳۵
کسی داند بلای عشق دلخواه
که خون و آتشش دارد بدل راه ۳۶
بلی عاشق ازین بسیار بیند
که تخت خویشتن از دار بیند ۳۷
کسی کز عشق خود بشنوده باشد
چنان نبود که عاشق بوده باشد ۳۸
الا ای اهل درد آخر کجایید
درین مجلس زمانی حاضر آیید ۳۹
ز میغ دیده بارانها ببارید
برین غم کشته طوفانها ببارید ۴۰
ز خونریزی نیامد کم درین راه
که خون شد زهرهٔ عالم درین راه ۴۱
خبر در عرصهٔ آن کشور افتاد
که برنایی بکشتن باسر افتاد ۴۲
سراسر شهر چین آوازه بگرفت
ز مردم راه بر دروازه بگرفت ۴۳
دوان گشتند از دروازه در باغ
بیاوردند گل را بر جگر داغ ۴۴
دلی پر آتش از کین میدمیدند
بزلف آن سیمبر را میکشیدند ۴۵
چو کاهی روی گل دو چشم نمناک
بخونی کاهگل کرده همه خاک ۴۶
لبی و صد شکر زلفی و صد تاب
رخی و صد گهر چشمی و صد آب ۴۷
برسوایی فتاده در کشاکش
ببردندش بسوی دار و آتش ۴۸
بآخر گل چو حیرانی فروماند
ز یک یک مژّه صد طوفان فرو راند ۴۹
بدل گفتا بباید گفت رازم
که چون من سوختم آنگه چه سازم ۵۰
چو جان پرتاب و دل دربند دارم
بگویم راز، پنهان چند دارم ۵۱
دگر ره گفت رسواگردی ای زن
صبوری کن دمی گر مردی ای زن ۵۲
فراوان خلق بود استاده بر راه
عجب مانده ز زیبایی آن ماه ۵۳
ز نیکو رویی آن سرو آزاد
قیامت در میان خلق افتاد ۵۴
بهم گفتند هرگز درجهانی
نبیند کس نکوتر زین جوانی ۵۵
کسی در غم چنین بنموده باشد
بشادی خودچگونه بوده باشد ۵۶
هنوزش خطّ مشکین نادمیده
جهان درخط کشیدش نارسیده ۵۷
بدین خوبی که هست این سیمبر ماه
همانا جرم هست از دختر شاه ۵۸
چو بردند آن صنم را در بر دار
برامد بانگ زاری بر سر کار ۵۹
غریوی از میان خلق برخاست
تو گفتی جان خلق از حلق برخاست ۶۰
چو ظاهر شد خروش و اشک ریزی
برامد های و هوی رستخیزی ۶۱
چوسوی دار شد آن نازنین ماه
ازو بی او برامد آتشین آه ۶۲
بدل میگفت: نی از دار ترسم
ولیکن از فراق یار ترسم ۶۳
اگر خسرو شهم در پیش بودی
مرا زین جان فشاندن بیش بودی ۶۴
خوشی برخیزمی من از سر جان
ولیکن نیست بی خسرو سر آن ۶۵
هزاران جان و دل بر روی دلدار
توان دادن چه در آتش چه بردار ۶۶
وفا نبود که بی او جان دهم من
مگر جان بر رخ جانان دهم من ۶۷
دلی دارم که درمانی ندارد
چنین دل را غم جانی ندارد ۶۸
بجان گر کار جانانم برآید
روا دارم اگر جانم برآید ۶۹
بیا ای دوست تا سوزم ببینی
که میخواهم که امروزم ببینی ۷۰
دلم بر مرگ از افسون صد ورق خواند
یکی نشنود و ازجان یک رمق ماند ۷۱
دلم خون شد ز گرمی در تن از تو
نکو دل گرمیی دیدم من ازتو ۷۲
بدست دشمنانم باز دادی
بنای دوستی محکم نهادی ۷۳
بزیر دار در ماندم بخواری
بر آتش می بسوزندم بزاری ۷۴
نه تو زاتش خبر داری نه ازدار
اگر وقت آمد ازدارم فرود آر ۷۵
مرا در عشق کمتر چیز دارست
بتر از دار و آتش صد هزارست ۷۶
دلاچندم بخون گردانی آخر
بجان آوردیم، میدانی آخر؟ ۷۷
بدست خویش خود را خوار کردی
برسوایی مرا بردار کردی ۷۸
تو با من آنچه کردی کس نکردست
هنوزت عشقبازی بس نکردست؟ ۷۹
بسی گویی ولی سودی ندارد
که کارت روی بهبودی ندارد ۸۰
کسی کز یار خود صد بارش افتاد
چه سازد چون بصد کس کارش افتاد؟ ۸۱
نکو بودالحقم کاری و باری
بسر بازیم دربایست داری ۸۲
ز قوم عاشقان نه کار بازیست
که اوّل کار او را دار بازیست ۸۳
اگر لرزندهیی برجان چه چیزی
نه مردی نه زنی یعنی که حیزی ۸۴
اگر خواهی که اهل نار گردی
ز جان بیزار گرد دار گردی ۸۵
چو گفت این، های و هوی سخت دربست
برفتن جانش از تن رخت بر بست ۸۶
چو مردان نعرهیی از دل براورد
بنعره پای دل از گل براورد ۸۷
زبان بگشاد کاین رسوایی امروز
بتر از کشتنست و از بسی سوز ۸۸
ولیک افتادهام در برگ ریزان
بگویم، جان عزیزست ای عزیزان ۸۹
اگر زین بیش آگاهیم بودی
کجا این سوز و گمراهیم بودی ۹۰
کنون آگاه گشتم من که ناگاه
چه گفتند از من درویش باشاه ۹۱
الا ای خلق استاده برین دار
خدا داند که بی جرمم درین کار ۹۲
شما را دو گواهم عذر خواهست
که این دم در بر من دو گواهست ۹۳
مپندارید از من زرق و دستان
که هرگز مرد نبود نار پستان ۹۴
مپندارید کز من کار خامست
دوپستان دو گواه من تمامست ۹۵
منم در درد و دردم را دوا نه
زنی دلداده و مرد شما نه ۹۶
زنی را زار و سرگردان ببینید
نیم من مرد، ای مردان ببینید ۹۷
زنیام من که کرد آواره دهرم
نه آن نامرد چندان باره شهرم ۹۸
نبود از شیر مردی هیچ تقصیر
چو رسوا کرد تقدیرم چه تدبیر ۹۹
که این گردون پیرسال پرورد
زنی پیرست امّا ناجوانمرد ۱۰۰
کنون چون من زنم کی مرد گردم
چو مردان با دلم این درد خوردم ۱۰۱
سپهر گرم رو سردی بسی کرد
بدین زن ناجوانمردی بسی کرد ۱۰۲
کنون ای شیر مردان گر که مردید
ازین زن، در میان خود مگردید ۱۰۳
چو هست اینجا شما را جای مردی
کنید این خسته زن را پایمردی ۱۰۴
زنی را پایمرد درد باشید
که تادر کار این زن مرد باشید ۱۰۵
جهانی مرد و زن چون آن بدیدند
از آن زن، بر زمین طوفان بدیدند ۱۰۶
زنان گشته چو مردان مست درکوی
همه مردان زنان دو دست بر روی ۱۰۷
چو گلرخ از بر پیراهن خویش
دو پستان کرد بیرون از تن خویش ۱۰۸
خروشی در میان مردم افتاد
تو گفتی آتشی در انجم افتاد ۱۰۹
همه خیره در آن پستان بماندند
همه در کار گل حیران بماندند ۱۱۰
بپوشیدند در معجر سرماه
خبر بردند ازان دلبر بر شاه ۱۱۱
شه چینی چو آگه گشت ازان کار
گل تر را بر خود خواند ازدار ۱۱۲
چو سروی سیمبر از در درامد
دل خاقان چین از بر برامد ۱۱۳
بیک دیدن دلش زیر و زبر شد
بسی در عشقش از دختر بتر شد ۱۱۴
چنان از مهر او دیوانه دل گشت
کزان اندیشه هم در خودخجل گشت ۱۱۵
بدل گفتا چنین زیبا که او هست
دل دختر ز زیبایی فرو بست ۱۱۶
چو بربود از برم او دل چنین زود
چه گویم، حق بدست دخترم بود ۱۱۷
چنین رویی که این دلدار دارد
بسی دختر درین غم یار دارد ۱۱۸
کسی در سوز این دلبر عجب نیست
پدر چون فتنه شد دختر عجب نیست ۱۱۹
بگرمابه فرستادش بصد ناز
دو تاکرد آن گره مشکین ز سر باز ۱۲۰
بحکم شه ز گرمابه برون شد
بمشک و اطلسش زیور درون شد ۱۲۱
چنان شد مهر او در جان آن شاه
که یک ساعت دلش نشکفت ازان ماه ۱۲۲
ز گلرخ حال او پرسید بسیار
نیاورد آن صنم بر خود پدیدار ۱۲۳
مرا گفتا، پدر بازارگان بود
همه کارش طواف بحر و کان بود ۱۲۴
مرا هرجا که شد با خویشتن برد
بآخر بار، هم در کار من مرد ۱۲۵
بدریا غرق گشت و من بناگاه
ز کشتی اوفتادم بر سر راه ۱۲۶
ز بیم ناجوانمردان ضرورت
چو مردان ساختم خود را بصورت ۱۲۷
چو سوی این نگارستان فتادم
بدار و آتش و زندان فتادم ۱۲۸
ز جور دخترت در بند ماندم
دران اندوه هم یک چند ماندم ۱۲۹
نگفتم من زنم با آن دل افروز
که ترسیدم ز رسوایی امروز ۱۳۰
سخن میگفت ازینسان تا شب آمد
فلک را ماه چون جان بر لب آمد ۱۳۱
چو چتر خسرو انجم نگون شد
لب دریای گردون جوی خون شد ۱۳۲
برامد راست چون آیینه از درج
ز قلعه کوتوال و ماه از برج ۱۳۳
دران شب شاه چین شمعی نهاده
نشسته بود با آن حور زاده ۱۳۴
همی چندانکه گل را بیش میدید
سراپایش بکام خویش میدید ۱۳۵
بت لاغر میان فربه سرین بود
برخ چون گل بلب چون انگبین بود ۱۳۶
چو شاه ان انگبین و گل بهم دید
خرد را زیر آن زلف بخم دید ۱۳۷
دلش را زلف گل در دام آورد
خرد آنجا زبان در کام آورد ۱۳۸
حساب وصل آن دلبر بسی کرد
خط و خالی بدست دل کسی کرد ۱۳۹
چو صبر او چو تیری ازکمان جست
دلش در بر چومرغی زاشیان جست ۱۴۰
شهنشاه جوان و ماه در پیش
چگونه صبر ماند خود بیندیش ۱۴۱
بزد دست و کشیدش موی در بر
چنان کافتاد ان مهروی بر سر ۱۴۲
گل عاشق خروشی در جهان بست
ز دل صد سیل خون بر دیدگان بست ۱۴۳
بفندق مشک را از گل فرو کند
ز شاخ گلستان سنبل فرو کند ۱۴۴
زمانی شعر ازرق چاک میزد
زمانی اشک خون بر خاک میزد ۱۴۵
خروش شیر برانجم فرو بست
سرشکش راه بر مردم فرو بست ۱۴۶
زمانی آه خون آلود میکرد
زمانی زاتش دل دود میکرد ۱۴۷
شهش گفت این چه بیدادست آخر
بده داد این چه فریادست آخر ۱۴۸
تو میدانی که شاه گیتی افروز
منم در چارحدّ عالم امروز ۱۴۹
اگر از ماه گردون وصل جویم
بنازد چون سخن بر اصل گویم ۱۵۰
تو از پیش چو من شه سر بتابی
نترسی زانکه بی تن سر بیابی ۱۵۱
ترا به گر ز من میگیری امشب
حساب رفته تا کی گیری امشب ۱۵۲
بمی با من بعشرت پای داری
که عشرت را ومی را جای داری ۱۵۳
بعیش خوش، غم دل را قضا کن
میسوزی طلب، ماتم رها کن ۱۵۴
گل از گفتار شاه چین بجوشید
همه خون دلش از کین بجوشید ۱۵۵
بدو گفت ای دغا باز دغا گوی
جفاکار جفاورز جفا جوی ۱۵۶
دغا بازی، حریف من نیی تو
که چون من آتشین خرمن نیی تو ۱۵۷
بترک من بگو ورنه ازین غم
بریزم از تن خود خون همین دم ۱۵۸
بخون خویشتن بندم میان را
ز ننگ خود بپردازم جهان را ۱۵۹
ز دست دخترت جستم کنون من
چرا در پای تو گردم بخون من ۱۶۰
منم با مادری مرده بزاری
پدر غرقه شده در سوکواری ۱۶۱
دلی ماتمزده خود میبپرسی
بروز رستخیز از من عروسی؟ ۱۶۲
بزور تیغ از من وصل، افسوس
گه گر بکشی مرا تیغت دهم بوس ۱۶۳
شهش در بند کرد و رای آن بود
که گل گردن نهد چه جای آن بود ۱۶۴
نه بندش سودمند آمد نه پندش
بطرح افگند شاه مستمندش ۱۶۵
ولیکن پیش او رفتی چو بادی
بدیدی روی او هر بامدادی ۱۶۶
سخن گفتی ز هر فصلی و بابی
ولی هرگز ندادی گل جوابی ۱۶۷
نکردی هیچ سوی او نگاهی
که می ننگ آمدش زین پادشاهی ۱۶۸
نمیآسود از زاری و ناله
خوشی بر لاله میبارید ژاله ۱۶۹
فغان میکرد و میگفت ای جهاندار
ز جان سیرم ندارم در جهان کار ۱۷۰
بفضل خود برون بر از جهانم
مرا تا کی ز جان، برگیر جانم ۱۷۱
ندانم تا چه فال و بخت دارم
که هر دم تازه بندی سخت دارم ۱۷۲
نشسته بیدل و دلدار رفته
بسی بارم فتاده یار رفته ۱۷۳
چو در پرده ندارم هیچ یاری
بجز زاری ندارم هیچ کاری ۱۷۴
مرا چون نی خوشست این زاری من
خنک شد این تب و بیماری من ۱۷۵
شده تب از دم سردم خنکتر
دلم گشته ز بیماری سبک تر ۱۷۶
دلم بر آتشست از عشق هرمز
ولی چشمم نگردد گرم هرگز ۱۷۷
کجایی ای درون جان نشسته
چنین پیدا چنین پنهان نشسته ۱۷۸
اگرچه رویت از سویی نبینم
ولی بر روی تو مویی نبینم ۱۷۹
چنان بگرفتهیی یکسر نهادم
که از خود مینیاید هیچ یادم ۱۸۰
گلی از عشق تو در سینه دارم
که خاری میشود گر دم برآرم ۱۸۱
دلم در عشق چندان شور دارد
که گر درعرش پیچد زور دارد ۱۸۲
ز چشم پیل بالاخون چکیدهست
که بر بالای چشم من بریدهست ۱۸۳
گهرهای مرا کز دل دراید
ترا بخشم گرم از دل براید ۱۸۴
بهرمویی ز خون صد برق گردم
که تا بیتو دران خون غرق گردم ۱۸۵
ز سر تا پای پیوندی ندارم
که چون زلفت بروبندی ندارم ۱۸۶
چگویم راز دل زین بیش دیگر
تو خود دانی فرواندیش دیگر ۱۸۷
نیارم راز دل گفتن تمامت
که روزی بایدم همچون قیامت ۱۸۸
بگفت این و برفت ازهوش آن ماه
چنان کز تفّ اوزد جوش آن ماه ۱۸۹
چنین بودی دلی پر انتظارش
غم خسرو شدی هم غمگسارش ۱۹۰
نشسته با دل امّیدوار او
که روزی باز بیند روی یار او ۱۹۱
بصد زاری چو مرغی پر بریده
میان دام، نیمی سر بریده ۱۹۲
دمی میزد بامّید و دگر نه
ز سستی زان دمش یک جو خبر نه ۱۹۳
ازینسان بود روز و روزگارش
نه یک همدم نه یک آموزگارش ۱۹۴
موکّل بود بر گل خادمی زشت
که نامش بود کافور و چوانگشت ۱۹۵
ولیکن سخت نیکو خوی بودی
بسی از مشک صدقش بوی بودی ۱۹۶
نگهبان بود بر درّ شب افروز
بشفقت کار گل کردی شب و روز ۱۹۷
بدلداری شبش افسانه بودی
بروزش همدم و همخانه بودی ۱۹۸
بسی پندش بدادی در هر اندوه
که بر دل می مکن چندین غم انبوه ۱۹۹
بسی مگری که چشمت خیره گردد
جهان برچشم روشن تیره گردد ۲۰۰
بسی سوگند خوردی گاه و بیگاه
که گر گردم من از حال تو آگاه ۲۰۱
بسازم چارهٔ کارت بزودی
برارم ماه بختت از کبودی ۲۰۲
اگر باید گرفتن ترک جانم
برای تو غمی نبود ازانم ۲۰۳
بجان تو که گردیدم جهانی
بفرّ تو ندیدم دلستانی ۲۰۴
یقین دانم که ازنسل شهانی
ولی در غم فتاده ناگهانی ۲۰۵
مکن پنهان ز من رازی که داری
برآراز پرده آوازی که داری ۲۰۶
چه گر خادم بیاید نامساعد
نمیکرد اعتماد آن سیم ساعد ۲۰۷
شب و روز آن سمنبر نوحه گر بود
زهر روزیش، هر روزی بتر بود ۲۰۸
ز زاری کردن آن ماهپاره
بفریاد آمد از گردون ستاره ۲۰۹
ز درّ اشک او پروین بسر گشت
بنات النعش نیز از رشک برگشت ۲۱۰
شفق را خون چشمش رنگ میکرد
فلک را تفّ او دلتنگ میکرد ۲۱۱
ز آهش مرغ شب برتابه میسوخت
جگر زان سوز درخونابه میسوخت ۲۱۲
اگر دم برکشیدی صبح ازکوه
فرورفتی دمش حالی از اندوه ۲۱۳
وگرمه خیمه بر افلاک بردی
از آن غم رخت را با خاک بردی ۲۱۴
وگر خورشید سوز او بدیدی
بشب رفتی چو روز اوبدیدی ۲۱۵
دل کافور ازو میسوخت امّا
نمیکرد آگهش گل زان معمّا ۲۱۶
برین منوال چون بگذشت سالی
شد آن مهروی از حال بحالی ۲۱۷
دران اندوه لب برهم نهاده
دلی چندی که شد بر غم نهاده ۲۱۸
چو شد یکبارگی صبر و قرارش
در آن سختی ز حد بگذشت کارش ۲۱۹
بسی بی طاقتی بودش از آن پیش
ولی طاقت نمیآورد از آن بیش ۲۲۰
برخود خواند خادم را یکی روز
بسوگندش امین کرد آن دل افروز ۲۲۱
نه چندان خورد سوگند آن وفادار
که هرگز هیچکس باشد روا دار ۲۲۲
گل آنگه گفت چون سوگند خوردی
دلی با جان من پیوند کردی ۲۲۳
اگرچه خادمی، مخدوم گشتی
امین چار حدّ روم گشتی ۲۲۴
کنون چندانکه خواهد بود جانم
تو خواهی بود محرم در جهانم ۲۲۵
چو القصّه بسی گوی سخن برد
ز اوّل کرد آغاز و ببُن برد ۲۲۶
دلی پرداشت میگفت آن فسانه
فرو نگذاشت حرفی ازمیانه ۲۲۷
سخن میگفت و اشک از دیده میریخت
گهی پیدا گهی دزدیده میریخت ۲۲۸
چو شمعش آتشی بر فرق میشد
ز آب چشم در خون غرق میشد ۲۲۹
ز چندانی نوازش یاد میکرد
چو چنگی زان نوافریاد میکرد ۲۳۰
گهی از خون دل افگار میشد
گهی از آه آتشبار میشد ۲۳۱
چوحال خویش پیش او بیان کرد
ز دل کافور را آتشفشان کرد ۲۳۲
چنان کافور از آن قصّه عجب ماند
که چون مشک از گل تر خشک لب ماند ۲۳۳
پر آتش گشت دل زان سرگذشتش
بسی بگریست و آب از سر گذشتش ۲۳۴
به گلرخ گفت ای چون گل دل افروز
اگر تو نامهیی بنویسی امروز ۲۳۵
چو بادی نامه را آنجا رسانم
ولیکن چون شدم آنجا بمانم ۲۳۶
به ترکستان نیارم آمدن باز
که شاه چین بکین من کند ساز ۲۳۷
چو خسرو گردد از حال تو آگاه
بسازد چارهٔ کارت همانگاه ۲۳۸
بهرنوعی که داند چاره جوید
خلاص کارت ای مهپاره جوید ۲۳۹
کنون چون شد دل سرگشته ازدست
مده یکبارگی سر رشته از دست ۲۴۰
دل خود بازده، دل را بخویش آر
قلم گیر و دوات و نامه پیش آر ۲۴۱
چو گل دید آن همه آزادی او
بجوش آمد دلش از شادی او ۲۴۲
بر آن خادم بصد دل مهربان شد
که او را مهربان الحق توان شد ۲۴۳
از آنسو کرد خادم برگ ره ساز
وزینسو گل بزاری نامه آغاز ۲۴۴
نوشت آن نامه وزمهرش نشان کرد
به کافور سیه داد و روان کرد ۲۴۵
کنون بشنو حدیث نامهٔ گل
دمی نظّاره کن هنگامهٔ گل ۲۴۶
فریدست این زمان بحر معانی
که بروی ختم شد گوهرفشانی ۲۴۷
ز بس معنی که دارم می ندانم
که هر یک را بهم چون در رسانم ۲۴۸
چو مویم معنیی گرد ضمیرست
بدستم نرم کردن چون خمیرست ۲۴۹
چو معنی از ضمیر آرم برون من
چو مویی از خمیر آرم برون من ۲۵۰
ز بس معنی که پیوندم بهم در
چو زلف دلبران افتد بهم بر ۲۵۱
چو مویی معنیی در پیش گیرم
بر آن معنی فرا اندیش گیرم ۲۵۲
چو در معنی سخن پرداز گردم
بسوی نامهٔ گل باز گردم ۲۵۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۵۳
۴۴۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:از سر گرفتن قصّه
گوهر بعدی:از سر گرفتن قصه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.