هوش مصنوعی:
این متن داستان غمانگیز خسرو و گلرخ را روایت میکند که با مرگ ناگهانی خسرو توسط مار سمی، گلرخ در غم او دچار اندوه شدید میشود و سرانجام از غصه جان میسپارد. داستان به زیبایی احساسات عمیق عشق، وفاداری و سوگواری را به تصویر میکشد و در نهایت به فلسفه زندگی و مرگ میپردازد.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عمیق عاطفی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان زیر 16 سال ممکن است دشوار باشد. همچنین، توصیفات غمانگیز و پرداختن به موضوع مرگ ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.
سپری شدن کار خسرو
چنین گفت او که کرد از وی روایت
کسی کو بود راوی حکایت ۱
که چون خسرو ز رنج و غم بیاسود
همیشه شادمان و کامران بود ۲
نیاسود از سرود رود ونخجیر
نه از جام می و نز نغمهٔ زیر ۳
بدینسان تا که شد بسیار سالش
نیامد هیچ نقصان در کمالش ۴
وزان پس بد شبی اندر بر گل
بصد ناز و خوشی در بستر گل ۵
دل بیناش خوابی سهمگین دید
که همچون بید از سهمش بلرزید ۶
برون شد روز دیگر سوی نخجیر
مگر کز وی بگردد بد بتدبیر ۷
شدند اندر رکاب وی خرامان
ز خویشان و ندیمان وغلامان ۸
تنی صد را سواران گزیده
شکاری افگنان کار دیده ۹
سگ و شاهین و چرغ ویوز و شهباز
همی بردند مردان سر افراز ۱۰
دوانیدند اندر دشت هر سو
یکایک در شکار مرغ و آهو ۱۱
بیفگندند بسیاری شکاری
از آهو و ز کبک کوهساری ۱۲
پدید آمد پی گوران بسیار
همی بردند زان پی ره بهنجار ۱۳
فتادند از عقبشان در بیابان
بران اسپان چون دیوان شتابان ۱۴
ازان گوران نیامد هیچ درپیش
بیفگندند چیزی از کم و بیش ۱۵
بدینسان تا بشد یک نیمهٔ روز
بگشت از چرخ مهر گیتی افروز ۱۶
ز تاب آفتاب و زخم گرما
شدند ازتشنگی حیران و شیدا ۱۷
همی رفتند از هر سوی پویان
همه کوه و بیابان راه جویان ۱۸
چو بسیاری زهر جانب برفتند
امید از جان شیرین برگرفتند ۱۹
قضا را سبزهیی دیدند سیراب
دران جانب دوانیدند بشتاب ۲۰
یکی چشمه بدانجا آبکی کم
زمین گردش گرفته اندکی نم ۲۱
بگرد چشمه اندر حلقه کردند
از آن چشمه یکایک آب خوردند ۲۲
بیاران گفت شاه نام بردار
که من امروز دیدم رنج بسیار ۲۳
ندارم چشمهٔ خورشید را تاب
بباید خفت پیش چشمهٔ آب ۲۴
چو شاه این گفت حالی بارگاهش
کشیدند و بگرد او سپاهش ۲۵
بگرد چشمه فرش خسروی را
بیفگندند شاه منزوی را ۲۶
درون شد شه نه کس را خواند ونه گفت
بدل ناخوش جلابی خورد و خوش خفت ۲۷
ز بسخوشی که دل در خواب بودش
سپهر پیر خوابی دید زودش ۲۸
چنان خوابیش دید وحیله آمیخت
که جانش برد و از خوابش نه انگیخت ۲۹
قضا را افعیی هر روز در تاب
ز گرما آمدی تا چشمهٔ آب ۳۰
بران نم ساعتی خفتی و بودی
چو تفّش کم شدی رفتی چو دودی ۳۱
بوقت خویش باز آمد دران روز
بدانجاخفته بد شاه دل افروز ۳۲
چو شه درخواب بود و جای خالی
بزد بر شاه و خشکش کرد حالی ۳۳
چو شه را کشت خاک تر برفت او
هم آنجا حلقهیی زد خوش بخفت او ۳۴
شهٔ دلداده جان در قهر مانده
لب چون نوش او پر زهر مانده ۳۵
فلک چون گوی سرگردانش کرده
بجان آورده آنگه جانش برده ۳۶
بداد از بیخودی جان بی ستوهی
بیک جو زهر مردی همچو کوهی ۳۷
بیک ساعت چنان شد خسرو یل
که با صد ساله مرده شد مقابل ۳۸
شکاری را، برون شد شه دریغا
شکار او شد چنین ناگه دریغا ۳۹
همه عالم نه ماهست و نه میغست
ولی بحری پر از موج دریغست ۴۰
اگر هر ذرّه را از هم کنی باز
دریغا یابیش انجام و آغاز ۴۱
چو دارد هر که زاد او مرگ از پس
سخن زو چیست انّاللّه و بس ۴۲
چو طفل از پرده عزم این جهان کرد
چو زاد او ماتم خود آن زمان کرد ۴۳
ازان در گریه آمد چون بزاد او
که اندر ماتم خویش اوفتاد او ۴۴
چه گرمرغی دلارام اوفتادی
بسی بگری که در دام اوفتادی ۴۵
چو زادن از برای مرگ آمد
کرا این زیستن پر برگ آمد ۴۶
ز یک دم تا بمیری خوارو عاجز
بدیگر دم نگردی زنده هرگز ۴۷
چرا باشی ز عمری مانده در دام
که یک یک دم بباید مرد ناکام ۴۸
ترا این زندگانی آشکاره
نهانی هست مرگ باره باره ۴۹
برو عمری گزین زین به که داری
که آن بهتر که این مهمل گذاری ۵۰
سرافشانان چو عیب عمر دیدند
شهادت لاجرم شاهد گزیدند ۵۱
چه خواهی کرد در جایی که هرگز
کسی قادر نشد ناگشته عاجز ۵۲
تو از بادی طلسمی کرده بر پای
کجا ماند طلسم از باد برجای ۵۳
چرات ازعالم و از خویش بس نیست
که بنیاد تو جز بر یک نفس نیست ۵۴
دمی کز تو برامد آن نفس پاک
فرو شد روزت و دیگر کفی خاک ۵۵
من و من چند گویی چند پیچی
که یک من خاک و دیگر هیچ هیچی ۵۶
منی خاکی تو من من گفتنت چیست
تو هیچی این همه آشفتنت چیست ۵۷
من و من چند گویی کاین من تو
دمست و بس همان من دشمن تو ۵۸
طلسمی کز دمی گرمست بر جای
چو آن دم سرد گشت افتاد از پای ۵۹
چو آن دم رفت ناماند مگر هیچ
مزن دم خویش را دان و دگر هیچ ۶۰
ولیکن تا که ندهند آن دمت باز
خبر ندهد کسی زان عالمت باز ۶۱
تو این دم مردخو کرده بنازی
بعادت میکنی کاری مجازی ۶۲
قدم در نه درین دریای بی بن
که از تو نام ماند ناز میکن ۶۳
جهان در فربهی و در گدازت
فراغت داد از آز و نیازت ۶۴
جهان را از غم تو هیچ غم نیست
که از شادی تو شادیش کم نیست ۶۵
اگر تو غم خوری گر شاد باشی
بیک نرخست تا آزاد باشی ۶۶
اگر صد چون تو هر روزی بمیرد
زمین گردی، فلک سوزی نگیرد ۶۷
منه بر گردن ای غافل بسی بار
که در گردن کنی خود را بسی کار ۶۸
هزاران بار اگر برپشت گیری
چنانست آنکه بر انگشت گیری ۶۹
چرا بر دست چندین پیچ داری
که بشمردی هزاران هیچ داری ۷۰
که خواهد در حسابی باز ماندن
که آخر دست ازان باید فشاندن ۷۱
زهر دستی حسابی یاد داری
ولی در دست آخر باد داری ۷۲
بآخر چون نماز دیگری بود
نه شاه آمد نه خوابش را سری بود ۷۳
سپه رفتند و شه در خواب دیدند
برِ او افعیی پرتاب دیدند ۷۴
میان زهرشه را غرقه کرده
ز سر تا پای خود را حلقه کرده ۷۵
تن شه تیره تر ازمشک گشته
چو کافوری ز سردی خشک گشته ۷۶
چو دیدندش چنان یاران و خویشان
چگویم من که چون گشتند ایشان ۷۷
ز اشک آن چشمه را جیحون گرفتند
بسنگ آن مار را در خون گرفتند ۷۸
چه سود از افعیی در پیش کرده
که بود آن شوم کار خویش کرده ۷۹
چو زان بد زهر، دل پرداز گشتند
بسوی کشتهٔ خود باز گشتند ۸۰
خبر بردند سوی پیر فرتوت
که خسرو کشته شد، بفرست تابوت ۸۱
ز یار خویش گلرخ را خبر کن
جهانگیر جهان را پیش درکن ۸۲
درین ماتم برانگیزان قیامت
که ننشیند چنین جایی ملامت ۸۳
درامد قاصد ناخوش خبر زود
خبر بر گفت تا شه را خبر بود ۸۴
برامد تند بادی بی سلامت
جهان پر شور شد همچون قیامت ۸۵
جگر خون شد ازان بادی که برخاست
زهی زاری و فریادی که برخاست ۸۶
خروشی در میان روم افتاد
که خسرو را شکاری شوم افتاد ۸۷
چو دریا کشوری پرجوش میشد
کسی کان میشنید از هوش میشد ۸۸
جهانگیر از پس قیصر برون رفت
کنون کار مصیبت بین که چون رفت ۸۹
چو دیگر روز صبح افتاد بر راه
جهانی خلق گرد آمد بدرگاه ۹۰
کسی ناگاه گلرخ را خبر کرد
که جانان تو جان بادادگر کرد ۹۱
چنین بود و چنین بنیوش حالش
دریغا خسرو و حسن و جمالش ۹۲
بجه از جای و در پیش آر ره را
برون بر رخت کاوردند شه را ۹۳
چگویم من که گل زین حال چون شد
در آتش اوفتاد و غرق خون شد ۹۴
برون آمد ز در آن شمع خوبان
زنان دو دست برسر پای کوبان ۹۵
پلاس افگنده بر سر روی خسته
کنب بر سر بجای موی بسته ۹۶
بنخ نخ، پیرهن را چاک کرده
ز پای افتاده بر سر خاک کرده ۹۷
بریده موی عنبر بار از سر
فگنده جامهٔ زر کار از بر ۹۸
زمین از اشک در طوفان گرفته
همه بازار ازو افغان گرفته ۹۹
بناخن نقره نیلی فام کرده
بافسون تن چونیل خام کرده ۱۰۰
نه دل در سینه و نه عقل بر جای
نه مقنع بر سر ونه کفش در پای ۱۰۱
ز سوز دلبرش دل گشته بریان
جهانی خلق بر گل گشته گریان ۱۰۲
ز حلقش تا فلک آواز میشد
بپیش کشتهٔ خود باز میشد ۱۰۳
فغان برداشته گل تا بعیّوق
که عاشق زین به آید نزد معشوق ۱۰۴
نماندم تا ز تو ماندم جدا من
کجا رفتی کجا جویم ترا من ۱۰۵
چراکردی چنین قصد شکاری
که خود گشتی شکار روزگاری ۱۰۶
چو گلرخ را بدینسان پای بستی
شدی ناگاه و کردی پیشدستی ۱۰۷
منم از درد تو چون مار پیچان
تو چون گشتی بدرد ازمار بیجان ۱۰۸
نخواهم زنده بر روی زمین من
چگونه بینمت آخر چنین من ۱۰۹
بدیدار پسر آن پیر فرتوت
برهنه پای میشد پیش تابوت ۱۱۰
دریده پیرهن، خیل وحشم را
فگنده سر نگون چتر و علم را ۱۱۱
هزاران اسپ یال و دم بریده
لگام و زین او از هم دریده ۱۱۲
هزاران ماهرخ رخسار کنده
بمرجان روی چون گلنار کنده ۱۱۳
همه خاک زمین بر سر نشسته
جهان در خاک و خاکستر نشسته ۱۱۴
چو از دروازه پیدا گشت تابوت
روان شد بر زمین روم یاقوت ۱۱۵
نه چندان خاک پاشیدند هر جای
که کس را هیچ خاکی ماند در پای ۱۱۶
نه چندان اشک باریدند هر سوی
که خاکی ماند گل ناکرده در گوی ۱۱۷
نه چندان سوز و زاری بود آن روز
که بتوان گفت درصد سال آن سوز ۱۱۸
پی تابوت میشد گل چو مستان
گهی رخسار خستی گاه پستان ۱۱۹
گهی سر بر سر تابوت میزد
گهی خاک آب چون یاقوت میزد ۱۲۰
گهی خوش های هایی می برآورد
گهی آهی ز جایی می بر آورد ۱۲۱
زمانی میفتاد از هوش میشد
زمانی با دلی پر جوش میشد ۱۲۲
چنان فریاد میکرد از دل تنگ
که از زاریش خون میشد دل سنگ ۱۲۳
ازان عهد وفایش یاد میکرد
چو چنگی هر رگش فریاد میکرد ۱۲۴
کنیزان گرد او هنگامه کرده
ببر در از پلاسی جامه کرده ۱۲۵
جهان گر تیره گردانی بماتم
ز فعل خود نه استد باز عالم ۱۲۶
چو سوی قصر بردندش ز بیرون
تن او را فرو شستند از خون ۱۲۷
بخوابانید گل بر تخت زرّینش
نشد یک دمزدن فارغ ز بالینش ۱۲۸
زمانی پرده از رویش گشادی
زمانی روی بر رویش نهادی ۱۲۹
زمانی اشک بر رویش فشاندی
زمانی سیل بر رویش براندی ۱۳۰
بنگذاشت آن سمنبر کان تن پاک
نهند از تخت زرّین در دل خاک ۱۳۱
شبانروزی بران تختش رها کرد
چه گویم من که آن بیدل چها کرد ۱۳۲
چه گر خسرو نهان شد زیر کافور
ولکین بد تن سیمینش پر نور ۱۳۳
دو بادامش بپژمرد از لطیفی
چوجوزی در گوافتاد از ضعیفی ۱۳۴
دو لعل سبز پوش او بزودی
چو نیل خام شد از بس کبودی ۱۳۵
سر زلفش که دام جان و دل بود
همی شد تا بریزد زیر گل زود ۱۳۶
دهانش را که بودی چشمهٔ خور
بمحلوجش بیاگندند و کافور ۱۳۷
بآخر چون کفن پوشید خسرو
گلش شد تا بگنبد خانه، پس رو ۱۳۸
شه روی زمین چون رویش این بود
کفن پوشید و شد زیر زمین زود ۱۳۹
گل تر، پیرهن را نیلگون کرد
چو نیلوفر بافسون سر برون کرد ۱۴۰
کبود از بهر آن پوشید آن ماه
که شد روزش سیه بی طلعت شاه ۱۴۱
چو گلرخ در کبودی شد بزودی
ز خجلت ماه شد زیر کبودی ۱۴۲
چو شد بر دخمه شه را گورخانه
مجاور گشت گل بر آستانه ۱۴۳
بسی گفتند گل را، کم نشد سوز
برون نامد از آن گنبد شب و روز ۱۴۴
فرو میریخت اشک از چشم نمناک
بمشک زلف میرفت از زمین خاک ۱۴۵
چو در دل داشت گل زانگونه یاری
نبودش روز و شب جز گریه کاری ۱۴۶
چو آن بیدل بزاری خون گرستی
ز صد ابر بهار افزون گرستی ۱۴۷
هر اشکی کو در آن ماتم شمردی
ز دل بگداختی وز دم فسردی ۱۴۸
شده یکبارگی بروی جهان تنگ
جهان بر خویش کرده چون دهان تنگ ۱۴۹
فغان میکرد و میگفت ای دل افروز
کجا جویم ترا در عالم امروز ۱۵۰
چرا گل راز خود مهجور داری
ز نزدیکانت دامن دور داری ۱۵۱
تهی چون بینم از تو تخت ای دوست
بمردم من ز مرگت سخت ای دوست ۱۵۲
نخواهم جان شیرین در جوانی
ز مرگ تلخ تو ای زندگانی ۱۵۳
بناخن سنگ کندن هست آسان
شکیبا بودن از روی تو نتوان ۱۵۴
چوناخن گر ببرّندم سر از تن
براید زارزومندی سر از من ۱۵۵
کجا رفتی بدین زودی نگارا
زهی حسرت دریغا رنج ما را ۱۵۶
منم جانی و چندان شور دروی
که نتوان کرد چندین زور دروی ۱۵۷
شبانروزی بوصلم غرقه بودی
که با من چون نگین در حلقه بودی ۱۵۸
کنون از حلقه بیرونم نهادی
شدی در خاک و درخونم نهادی ۱۵۹
بسی شب در غمم تا روز بودی
کنون چون شمع دل پرسوز بودی ۱۶۰
دلم زین غم چو با نیرو بسوزد
یقین دانم که آتش زو بسوزد ۱۶۱
توانم سوخت گردون را بیک آه
چنانک آتش بننشیند بیک ماه ۱۶۲
ولی ترسم که گر آهی برآرم
گریز حلق را راهی برآرم ۱۶۳
منم جانی و چندان شور دروی
که نتوان کرد چندان زور بروی ۱۶۴
زهی محنت که در دل دارم ازتو
زهی حسرت که حاصل دارم از تو ۱۶۵
ازین محنت و زین حسرت چگویم
فرو ماندم بصد حیرت چگویم ۱۶۶
بآخر هم بدینسان بود آن ماه
توان بودن بدینسان از چنان شاه ۱۶۷
نه نان خوردی و نه شب خواب کردی
بهر روزی یکی جلّاب خوردی ۱۶۸
چنان گشت آن سمنبر از نزاری
که بروی خون گرستندی بزاری ۱۶۹
جهانگیرش شدی هر دم برِ او
ببوسیدی ز پایش تا سرِ او ۱۷۰
بسی خواهش بسی زاری بکردی
دلش دادی و دلداری بکردی ۱۷۱
ولیکن گل نبردی هیچ فرمان
که نپذیرفت دردش هیچ درمان ۱۷۲
بآخر چون برامد یک مه و نیم
فرو شد ماه آن خورشید اقلیم ۱۷۳
بوقت صبحگاهی بود تنها
بدل میگفت با خسرو سخنها ۱۷۴
ز حال او به جز حق را خبرنه
بدل دانا، زبانش کار گرنه ۱۷۵
درامد آتشی از مغز جانش
روان شد سیل خون از دیدگانش ۱۷۶
رخ پر خون نهاد آن ماه بر خاک
خروشی خوش برآورد از دل پاک ۱۷۷
بزاری گفت ای خسرو من اینک
ندانم جان کجاست امّا تن اینک ۱۷۸
کنون میآیمت گر می بخوانی
وگرنه میروم گر می برانی ۱۷۹
هزاران جان پاک از سینهٔ من
فدای همدم دیرینهٔ من ۱۸۰
مرا جان جهان چون از جهان رفت
ز شخص گل جهان نادیده جان رفت ۱۸۱
بحمداللّه که ماندم از جهان باز
نهادم روی جانان را بجان باز ۱۸۲
کنون جان میدهم از ناصبوری
که جان دادن بسی به کز تو دوری ۱۸۳
بگفت این و بسر برد این جهان را
بصد زاری بجانان داد جان را ۱۸۴
زبان او که شوری در شکر بست
بیکدم آن زبان را قفل بر بست ۱۸۵
یکی خادم که خدمتگار بودش
بگردانید سوی قبله زودش ۱۸۶
عنایت کرد حق تا از عنا رست
بیک ساعت زصد گونه بلارست ۱۸۷
خداوند جهان فرمان بداده
دورخ بر خاک گلرخ جان بداده ۱۸۸
درین بستان چو گل از خاک خیزد
ببادی تند هم بر خاک ریزد ۱۸۹
گلی برخاک ریخت از جور ایّام
که به زان گل نبیند دور ایّام ۱۹۰
چه خواهی دید ازین گردنده پرگار
که خواهی شد بدام او گرفتار ۱۹۱
کزین گردنده پرگار سبک رو
نماند هیچکس نه گل نه خسرو ۱۹۲
برامد تند بادی از کناری
ببرد آن هر دو تن را چون غباری ۱۹۳
چه حاصل گرچه عمری غم کشیدند
که ببریدند چو درهم رسیدند ۱۹۴
چو زین ویرانه، دل پرتاب رفتند
بحسرت هر دو خوش درخواب رفتند ۱۹۵
چو چرخ پیر خونخواری ندیدم
بجز خون خوردنش کاری ندیدم ۱۹۶
چو کژبازست با تو چرخ گردان
بنه رگ راست گردن را چو مردان ۱۹۷
تو میباید که چندان پند گیری
ازان یک مرگ کز محنت بمیری ۱۹۸
تو خود از غایت غفلت چنانی
که گر صد مرگ بینی هیچ دانی ۱۹۹
چو بسیاری بلا در پیش داری
نیی عاقل که دل بر خویش داری ۲۰۰
چو چندینی بلات از پیش و پس هست
عجب نبود اگر مرگت کند پست ۲۰۱
عجب میآیدم گر می ندانی
که با چندین بلا چون زنده مانی ۲۰۲
عجب کاریست کار آدمیزاد
که در کم بودگی و در کمی زاد ۲۰۳
بدست خود سرشتندش بآغاز
بدست دیو دادند آخرش باز ۲۰۴
زهی بیقدری او کز چنان دست
بدست دیو افتد غافل و مست ۲۰۵
کسی کز دست دیوان سر افراز
بدست دوست نرسد عاقبت باز ۲۰۶
ندانم تا بود فردا در آن سوز
بدین صورت که مردم هست امروز ۲۰۷
دلا تو خفتهیی و هر زمانی
بدین وادی بی پایان چه مانی ۲۰۸
فرو رفتند تا چون خواهد آمد
وزین وادی که بیرون خواهد آمد ۲۰۹
چه دریاییست این دریای خونخوار
که کس در وی نمیآید پدیدار؟ ۲۱۰
بسی گردون بسر خواهد گذشتن
گذشتست و دگر خواهد گذشتن ۲۱۱
بسی افلاک خواهد بود و تونه
تنت در خاک خواهد بود و تونه ۲۱۲
اگر در زندگی در خاک و افلاک
توانی گشت خاک، آنجا رسی پاک ۲۱۳
وگر این هر دو بندت بسته دارد
ترا در ماتم پیوسته دارد ۲۱۴
سعیدی، گر تو در افلاک مانی
شقی باشی اگر در خاک مانی ۲۱۵
وگر زین هر دو بگذشتی چو مردان
برستی از زمین و چرخ گردان ۲۱۶
ازین بیغوله قصد آشیان کن
چه میباشی ز همّت نردبان کن ۲۱۷
اگرچون جعفر طیار ازین دام
برون پرّی، شوی مرغی دلارام ۲۱۸
چو جعفر این سفر گرهست رایت
بود بی دست و پایی دست و پایت ۲۱۹
چو پروانه درین ره ترک جان کن
سفر بی پا و سر چون آسمان کن ۲۲۰
چرا تو کشتهٔ نفس و هوایی
ذبیح الله شو گر مرد مایی ۲۲۱
سه سدّ سخت دشوارست در راه
یکی نان و یکی مال و یکی جاه ۲۲۲
چو زین سه بگذرد هرک اهل باشد
گذشتن از دو کونش سهل باشد ۲۲۳
اگر خواهی کزین دو بگذری پاک
ازین هر سه مشو آلوده در خاک ۲۲۴
تنت مُرد و تودل در خویش داری
نداری برگ و ره در پیش داری ۲۲۵
چرا ره را نسازی برگ راهی
که برگ ره نداری برگ کاهی ۲۲۶
بمُردی گویی آن ساعت که زادی
شب آمد بر در آن بامدادی ۲۲۷
گرفتار آمدی در بند تن تو
ز جان دادن بترس ای جان من تو ۲۲۸
فلک از مرگ چندین میگریزد
زمین میتازدش تاخون بریزد ۲۲۹
چوهستی لشکری کم گیر بنگاه
که آدم هست سر خیل تو در راه ۲۳۰
بلشکر گاه آدم بر ره امروز
که گورستانست آن لشکرگه امروز ۲۳۱
پشیمانی ندارد سود در خاک
چو زهرت کُشت چه حاصل ز تریاک ۲۳۲
تو در دنیا که جای رنج و بارست
اگر صد کار داری هیچ کارست ۲۳۳
ترا چاهی قوی افتاده در راه
که آن دنیاست و گنبد دارد ان چاه ۲۳۴
چو گنبد در درون چاه باشد
پس این گنبد چرا بر ماه باشد ۲۳۵
ولی چون کار دنیا باژگونهست
چه میپرسی که این گنبد چگونهست ۲۳۶
چو دارد چاه گنبد خاصه از دود
دمش باشد، فرو گیرد نفس زود ۲۳۷
فلک دود و زمین گردو تو خیره
چگونه دم زنی با این دو تیره ۲۳۸
دمت زان باد و آید بر سر راه
که دم دارد چو همدم نیست این چاه ۲۳۹
گرت انصاف دادن نیست پیشه
تویی چاهی که دم داری همیشه ۲۴۰
زهی چاهی نجس سر برفگنده
دمی آینده و دیگر شونده ۲۴۱
درونی داری ای غافل برون گیر
دلی سرگشته و نفس زبون گیر ۲۴۲
اگر بیرون نیایی زین درون تو
بگردی چون بخاک آیی بخون تو ۲۴۳
زهی نفس عدو پرور کجایی
که بر یک جای صد جا مینمایی ۲۴۴
زهر شاخی دگر داری بری نیز
برون کردی زهر روزن سری نیز ۲۴۵
تو با این جمله طرّاری یقینست
که روی حق نبینی رویت اینست ۲۴۶
اگر کفش کهن یا ژنده داری
وگر نانی بخاک افگنده داری ۲۴۷
چراندهی برای حق بدرویش
یقین میدان که بستایند از آن بیش ۲۴۸
مپزسودا مشو مطمع مپندار
که جوکاری و آرد گندمت بار ۲۴۹
بمویی گر بدنیا بسته باشی
چو مردی در غم پیوسته باشی ۲۵۰
وگرمویی نباشد کوه باشد
میندیش آنکه چون اندوه باشد ۲۵۱
بآخر چون برآمد صبح خوش رو
نه گل بود از جهان پیدا نه خسرو ۲۵۲
چو گل را دم فرو شد صبح دم زد
سپیدی بر سواد شب رقم زد ۲۵۳
چو در جنبش فتاد این آتشین صحن
فغان برخاست از مرغان خوش لحن ۲۵۴
جهانگیر از پگاهی روز دیگر
بر گل رفت و خورد آن سوز دیگر ۲۵۵
میان خاک مادر را چنان دید
گلی را زردتر از زعفران دید ۲۵۶
بپیش خاک خسرو جان بداده
بزاری درغم جانان فتاده ۲۵۷
چو جان بی طلعت جانان خجل بود
بداد از شرم جان آن تنگدل زود ۲۵۸
زنی را در وفا این بود کردار
تو چون اوباش اگرهستی وفادار ۲۵۹
اگر یاری کنی باری چنین کن
عزیزان را وفاداری چنین کن ۲۶۰
دگر ره ماتمی از سر گرفتند
دگرره بانگ و زاری درگرفتند ۲۶۱
پسر میگفت کای مادر کجایی
چو دست من فرو بست این جدایی ۲۶۲
چو آتش آمدی چون دود رفتی
بدیدار پدر بس زود رفتی ۲۶۳
سبک رفتی چو بادی پیش خسرو
که احسنت ای وفادار سبک رو ۲۶۴
بآخر سیمبر گل نیز چون باد
بزیر خاک شد کاین خاک خون باد ۲۶۵
چو آمد خاک را آن گنج در خور
ز چندان رنج بودش خاک بر سر ۲۶۶
گلی کز ناز از یک گرد بگریخت
کنون با خاک ره باهم برآمیخت ۲۶۷
کسی کو بود راوی حکایت ۱
که چون خسرو ز رنج و غم بیاسود
همیشه شادمان و کامران بود ۲
نیاسود از سرود رود ونخجیر
نه از جام می و نز نغمهٔ زیر ۳
بدینسان تا که شد بسیار سالش
نیامد هیچ نقصان در کمالش ۴
وزان پس بد شبی اندر بر گل
بصد ناز و خوشی در بستر گل ۵
دل بیناش خوابی سهمگین دید
که همچون بید از سهمش بلرزید ۶
برون شد روز دیگر سوی نخجیر
مگر کز وی بگردد بد بتدبیر ۷
شدند اندر رکاب وی خرامان
ز خویشان و ندیمان وغلامان ۸
تنی صد را سواران گزیده
شکاری افگنان کار دیده ۹
سگ و شاهین و چرغ ویوز و شهباز
همی بردند مردان سر افراز ۱۰
دوانیدند اندر دشت هر سو
یکایک در شکار مرغ و آهو ۱۱
بیفگندند بسیاری شکاری
از آهو و ز کبک کوهساری ۱۲
پدید آمد پی گوران بسیار
همی بردند زان پی ره بهنجار ۱۳
فتادند از عقبشان در بیابان
بران اسپان چون دیوان شتابان ۱۴
ازان گوران نیامد هیچ درپیش
بیفگندند چیزی از کم و بیش ۱۵
بدینسان تا بشد یک نیمهٔ روز
بگشت از چرخ مهر گیتی افروز ۱۶
ز تاب آفتاب و زخم گرما
شدند ازتشنگی حیران و شیدا ۱۷
همی رفتند از هر سوی پویان
همه کوه و بیابان راه جویان ۱۸
چو بسیاری زهر جانب برفتند
امید از جان شیرین برگرفتند ۱۹
قضا را سبزهیی دیدند سیراب
دران جانب دوانیدند بشتاب ۲۰
یکی چشمه بدانجا آبکی کم
زمین گردش گرفته اندکی نم ۲۱
بگرد چشمه اندر حلقه کردند
از آن چشمه یکایک آب خوردند ۲۲
بیاران گفت شاه نام بردار
که من امروز دیدم رنج بسیار ۲۳
ندارم چشمهٔ خورشید را تاب
بباید خفت پیش چشمهٔ آب ۲۴
چو شاه این گفت حالی بارگاهش
کشیدند و بگرد او سپاهش ۲۵
بگرد چشمه فرش خسروی را
بیفگندند شاه منزوی را ۲۶
درون شد شه نه کس را خواند ونه گفت
بدل ناخوش جلابی خورد و خوش خفت ۲۷
ز بسخوشی که دل در خواب بودش
سپهر پیر خوابی دید زودش ۲۸
چنان خوابیش دید وحیله آمیخت
که جانش برد و از خوابش نه انگیخت ۲۹
قضا را افعیی هر روز در تاب
ز گرما آمدی تا چشمهٔ آب ۳۰
بران نم ساعتی خفتی و بودی
چو تفّش کم شدی رفتی چو دودی ۳۱
بوقت خویش باز آمد دران روز
بدانجاخفته بد شاه دل افروز ۳۲
چو شه درخواب بود و جای خالی
بزد بر شاه و خشکش کرد حالی ۳۳
چو شه را کشت خاک تر برفت او
هم آنجا حلقهیی زد خوش بخفت او ۳۴
شهٔ دلداده جان در قهر مانده
لب چون نوش او پر زهر مانده ۳۵
فلک چون گوی سرگردانش کرده
بجان آورده آنگه جانش برده ۳۶
بداد از بیخودی جان بی ستوهی
بیک جو زهر مردی همچو کوهی ۳۷
بیک ساعت چنان شد خسرو یل
که با صد ساله مرده شد مقابل ۳۸
شکاری را، برون شد شه دریغا
شکار او شد چنین ناگه دریغا ۳۹
همه عالم نه ماهست و نه میغست
ولی بحری پر از موج دریغست ۴۰
اگر هر ذرّه را از هم کنی باز
دریغا یابیش انجام و آغاز ۴۱
چو دارد هر که زاد او مرگ از پس
سخن زو چیست انّاللّه و بس ۴۲
چو طفل از پرده عزم این جهان کرد
چو زاد او ماتم خود آن زمان کرد ۴۳
ازان در گریه آمد چون بزاد او
که اندر ماتم خویش اوفتاد او ۴۴
چه گرمرغی دلارام اوفتادی
بسی بگری که در دام اوفتادی ۴۵
چو زادن از برای مرگ آمد
کرا این زیستن پر برگ آمد ۴۶
ز یک دم تا بمیری خوارو عاجز
بدیگر دم نگردی زنده هرگز ۴۷
چرا باشی ز عمری مانده در دام
که یک یک دم بباید مرد ناکام ۴۸
ترا این زندگانی آشکاره
نهانی هست مرگ باره باره ۴۹
برو عمری گزین زین به که داری
که آن بهتر که این مهمل گذاری ۵۰
سرافشانان چو عیب عمر دیدند
شهادت لاجرم شاهد گزیدند ۵۱
چه خواهی کرد در جایی که هرگز
کسی قادر نشد ناگشته عاجز ۵۲
تو از بادی طلسمی کرده بر پای
کجا ماند طلسم از باد برجای ۵۳
چرات ازعالم و از خویش بس نیست
که بنیاد تو جز بر یک نفس نیست ۵۴
دمی کز تو برامد آن نفس پاک
فرو شد روزت و دیگر کفی خاک ۵۵
من و من چند گویی چند پیچی
که یک من خاک و دیگر هیچ هیچی ۵۶
منی خاکی تو من من گفتنت چیست
تو هیچی این همه آشفتنت چیست ۵۷
من و من چند گویی کاین من تو
دمست و بس همان من دشمن تو ۵۸
طلسمی کز دمی گرمست بر جای
چو آن دم سرد گشت افتاد از پای ۵۹
چو آن دم رفت ناماند مگر هیچ
مزن دم خویش را دان و دگر هیچ ۶۰
ولیکن تا که ندهند آن دمت باز
خبر ندهد کسی زان عالمت باز ۶۱
تو این دم مردخو کرده بنازی
بعادت میکنی کاری مجازی ۶۲
قدم در نه درین دریای بی بن
که از تو نام ماند ناز میکن ۶۳
جهان در فربهی و در گدازت
فراغت داد از آز و نیازت ۶۴
جهان را از غم تو هیچ غم نیست
که از شادی تو شادیش کم نیست ۶۵
اگر تو غم خوری گر شاد باشی
بیک نرخست تا آزاد باشی ۶۶
اگر صد چون تو هر روزی بمیرد
زمین گردی، فلک سوزی نگیرد ۶۷
منه بر گردن ای غافل بسی بار
که در گردن کنی خود را بسی کار ۶۸
هزاران بار اگر برپشت گیری
چنانست آنکه بر انگشت گیری ۶۹
چرا بر دست چندین پیچ داری
که بشمردی هزاران هیچ داری ۷۰
که خواهد در حسابی باز ماندن
که آخر دست ازان باید فشاندن ۷۱
زهر دستی حسابی یاد داری
ولی در دست آخر باد داری ۷۲
بآخر چون نماز دیگری بود
نه شاه آمد نه خوابش را سری بود ۷۳
سپه رفتند و شه در خواب دیدند
برِ او افعیی پرتاب دیدند ۷۴
میان زهرشه را غرقه کرده
ز سر تا پای خود را حلقه کرده ۷۵
تن شه تیره تر ازمشک گشته
چو کافوری ز سردی خشک گشته ۷۶
چو دیدندش چنان یاران و خویشان
چگویم من که چون گشتند ایشان ۷۷
ز اشک آن چشمه را جیحون گرفتند
بسنگ آن مار را در خون گرفتند ۷۸
چه سود از افعیی در پیش کرده
که بود آن شوم کار خویش کرده ۷۹
چو زان بد زهر، دل پرداز گشتند
بسوی کشتهٔ خود باز گشتند ۸۰
خبر بردند سوی پیر فرتوت
که خسرو کشته شد، بفرست تابوت ۸۱
ز یار خویش گلرخ را خبر کن
جهانگیر جهان را پیش درکن ۸۲
درین ماتم برانگیزان قیامت
که ننشیند چنین جایی ملامت ۸۳
درامد قاصد ناخوش خبر زود
خبر بر گفت تا شه را خبر بود ۸۴
برامد تند بادی بی سلامت
جهان پر شور شد همچون قیامت ۸۵
جگر خون شد ازان بادی که برخاست
زهی زاری و فریادی که برخاست ۸۶
خروشی در میان روم افتاد
که خسرو را شکاری شوم افتاد ۸۷
چو دریا کشوری پرجوش میشد
کسی کان میشنید از هوش میشد ۸۸
جهانگیر از پس قیصر برون رفت
کنون کار مصیبت بین که چون رفت ۸۹
چو دیگر روز صبح افتاد بر راه
جهانی خلق گرد آمد بدرگاه ۹۰
کسی ناگاه گلرخ را خبر کرد
که جانان تو جان بادادگر کرد ۹۱
چنین بود و چنین بنیوش حالش
دریغا خسرو و حسن و جمالش ۹۲
بجه از جای و در پیش آر ره را
برون بر رخت کاوردند شه را ۹۳
چگویم من که گل زین حال چون شد
در آتش اوفتاد و غرق خون شد ۹۴
برون آمد ز در آن شمع خوبان
زنان دو دست برسر پای کوبان ۹۵
پلاس افگنده بر سر روی خسته
کنب بر سر بجای موی بسته ۹۶
بنخ نخ، پیرهن را چاک کرده
ز پای افتاده بر سر خاک کرده ۹۷
بریده موی عنبر بار از سر
فگنده جامهٔ زر کار از بر ۹۸
زمین از اشک در طوفان گرفته
همه بازار ازو افغان گرفته ۹۹
بناخن نقره نیلی فام کرده
بافسون تن چونیل خام کرده ۱۰۰
نه دل در سینه و نه عقل بر جای
نه مقنع بر سر ونه کفش در پای ۱۰۱
ز سوز دلبرش دل گشته بریان
جهانی خلق بر گل گشته گریان ۱۰۲
ز حلقش تا فلک آواز میشد
بپیش کشتهٔ خود باز میشد ۱۰۳
فغان برداشته گل تا بعیّوق
که عاشق زین به آید نزد معشوق ۱۰۴
نماندم تا ز تو ماندم جدا من
کجا رفتی کجا جویم ترا من ۱۰۵
چراکردی چنین قصد شکاری
که خود گشتی شکار روزگاری ۱۰۶
چو گلرخ را بدینسان پای بستی
شدی ناگاه و کردی پیشدستی ۱۰۷
منم از درد تو چون مار پیچان
تو چون گشتی بدرد ازمار بیجان ۱۰۸
نخواهم زنده بر روی زمین من
چگونه بینمت آخر چنین من ۱۰۹
بدیدار پسر آن پیر فرتوت
برهنه پای میشد پیش تابوت ۱۱۰
دریده پیرهن، خیل وحشم را
فگنده سر نگون چتر و علم را ۱۱۱
هزاران اسپ یال و دم بریده
لگام و زین او از هم دریده ۱۱۲
هزاران ماهرخ رخسار کنده
بمرجان روی چون گلنار کنده ۱۱۳
همه خاک زمین بر سر نشسته
جهان در خاک و خاکستر نشسته ۱۱۴
چو از دروازه پیدا گشت تابوت
روان شد بر زمین روم یاقوت ۱۱۵
نه چندان خاک پاشیدند هر جای
که کس را هیچ خاکی ماند در پای ۱۱۶
نه چندان اشک باریدند هر سوی
که خاکی ماند گل ناکرده در گوی ۱۱۷
نه چندان سوز و زاری بود آن روز
که بتوان گفت درصد سال آن سوز ۱۱۸
پی تابوت میشد گل چو مستان
گهی رخسار خستی گاه پستان ۱۱۹
گهی سر بر سر تابوت میزد
گهی خاک آب چون یاقوت میزد ۱۲۰
گهی خوش های هایی می برآورد
گهی آهی ز جایی می بر آورد ۱۲۱
زمانی میفتاد از هوش میشد
زمانی با دلی پر جوش میشد ۱۲۲
چنان فریاد میکرد از دل تنگ
که از زاریش خون میشد دل سنگ ۱۲۳
ازان عهد وفایش یاد میکرد
چو چنگی هر رگش فریاد میکرد ۱۲۴
کنیزان گرد او هنگامه کرده
ببر در از پلاسی جامه کرده ۱۲۵
جهان گر تیره گردانی بماتم
ز فعل خود نه استد باز عالم ۱۲۶
چو سوی قصر بردندش ز بیرون
تن او را فرو شستند از خون ۱۲۷
بخوابانید گل بر تخت زرّینش
نشد یک دمزدن فارغ ز بالینش ۱۲۸
زمانی پرده از رویش گشادی
زمانی روی بر رویش نهادی ۱۲۹
زمانی اشک بر رویش فشاندی
زمانی سیل بر رویش براندی ۱۳۰
بنگذاشت آن سمنبر کان تن پاک
نهند از تخت زرّین در دل خاک ۱۳۱
شبانروزی بران تختش رها کرد
چه گویم من که آن بیدل چها کرد ۱۳۲
چه گر خسرو نهان شد زیر کافور
ولکین بد تن سیمینش پر نور ۱۳۳
دو بادامش بپژمرد از لطیفی
چوجوزی در گوافتاد از ضعیفی ۱۳۴
دو لعل سبز پوش او بزودی
چو نیل خام شد از بس کبودی ۱۳۵
سر زلفش که دام جان و دل بود
همی شد تا بریزد زیر گل زود ۱۳۶
دهانش را که بودی چشمهٔ خور
بمحلوجش بیاگندند و کافور ۱۳۷
بآخر چون کفن پوشید خسرو
گلش شد تا بگنبد خانه، پس رو ۱۳۸
شه روی زمین چون رویش این بود
کفن پوشید و شد زیر زمین زود ۱۳۹
گل تر، پیرهن را نیلگون کرد
چو نیلوفر بافسون سر برون کرد ۱۴۰
کبود از بهر آن پوشید آن ماه
که شد روزش سیه بی طلعت شاه ۱۴۱
چو گلرخ در کبودی شد بزودی
ز خجلت ماه شد زیر کبودی ۱۴۲
چو شد بر دخمه شه را گورخانه
مجاور گشت گل بر آستانه ۱۴۳
بسی گفتند گل را، کم نشد سوز
برون نامد از آن گنبد شب و روز ۱۴۴
فرو میریخت اشک از چشم نمناک
بمشک زلف میرفت از زمین خاک ۱۴۵
چو در دل داشت گل زانگونه یاری
نبودش روز و شب جز گریه کاری ۱۴۶
چو آن بیدل بزاری خون گرستی
ز صد ابر بهار افزون گرستی ۱۴۷
هر اشکی کو در آن ماتم شمردی
ز دل بگداختی وز دم فسردی ۱۴۸
شده یکبارگی بروی جهان تنگ
جهان بر خویش کرده چون دهان تنگ ۱۴۹
فغان میکرد و میگفت ای دل افروز
کجا جویم ترا در عالم امروز ۱۵۰
چرا گل راز خود مهجور داری
ز نزدیکانت دامن دور داری ۱۵۱
تهی چون بینم از تو تخت ای دوست
بمردم من ز مرگت سخت ای دوست ۱۵۲
نخواهم جان شیرین در جوانی
ز مرگ تلخ تو ای زندگانی ۱۵۳
بناخن سنگ کندن هست آسان
شکیبا بودن از روی تو نتوان ۱۵۴
چوناخن گر ببرّندم سر از تن
براید زارزومندی سر از من ۱۵۵
کجا رفتی بدین زودی نگارا
زهی حسرت دریغا رنج ما را ۱۵۶
منم جانی و چندان شور دروی
که نتوان کرد چندین زور دروی ۱۵۷
شبانروزی بوصلم غرقه بودی
که با من چون نگین در حلقه بودی ۱۵۸
کنون از حلقه بیرونم نهادی
شدی در خاک و درخونم نهادی ۱۵۹
بسی شب در غمم تا روز بودی
کنون چون شمع دل پرسوز بودی ۱۶۰
دلم زین غم چو با نیرو بسوزد
یقین دانم که آتش زو بسوزد ۱۶۱
توانم سوخت گردون را بیک آه
چنانک آتش بننشیند بیک ماه ۱۶۲
ولی ترسم که گر آهی برآرم
گریز حلق را راهی برآرم ۱۶۳
منم جانی و چندان شور دروی
که نتوان کرد چندان زور بروی ۱۶۴
زهی محنت که در دل دارم ازتو
زهی حسرت که حاصل دارم از تو ۱۶۵
ازین محنت و زین حسرت چگویم
فرو ماندم بصد حیرت چگویم ۱۶۶
بآخر هم بدینسان بود آن ماه
توان بودن بدینسان از چنان شاه ۱۶۷
نه نان خوردی و نه شب خواب کردی
بهر روزی یکی جلّاب خوردی ۱۶۸
چنان گشت آن سمنبر از نزاری
که بروی خون گرستندی بزاری ۱۶۹
جهانگیرش شدی هر دم برِ او
ببوسیدی ز پایش تا سرِ او ۱۷۰
بسی خواهش بسی زاری بکردی
دلش دادی و دلداری بکردی ۱۷۱
ولیکن گل نبردی هیچ فرمان
که نپذیرفت دردش هیچ درمان ۱۷۲
بآخر چون برامد یک مه و نیم
فرو شد ماه آن خورشید اقلیم ۱۷۳
بوقت صبحگاهی بود تنها
بدل میگفت با خسرو سخنها ۱۷۴
ز حال او به جز حق را خبرنه
بدل دانا، زبانش کار گرنه ۱۷۵
درامد آتشی از مغز جانش
روان شد سیل خون از دیدگانش ۱۷۶
رخ پر خون نهاد آن ماه بر خاک
خروشی خوش برآورد از دل پاک ۱۷۷
بزاری گفت ای خسرو من اینک
ندانم جان کجاست امّا تن اینک ۱۷۸
کنون میآیمت گر می بخوانی
وگرنه میروم گر می برانی ۱۷۹
هزاران جان پاک از سینهٔ من
فدای همدم دیرینهٔ من ۱۸۰
مرا جان جهان چون از جهان رفت
ز شخص گل جهان نادیده جان رفت ۱۸۱
بحمداللّه که ماندم از جهان باز
نهادم روی جانان را بجان باز ۱۸۲
کنون جان میدهم از ناصبوری
که جان دادن بسی به کز تو دوری ۱۸۳
بگفت این و بسر برد این جهان را
بصد زاری بجانان داد جان را ۱۸۴
زبان او که شوری در شکر بست
بیکدم آن زبان را قفل بر بست ۱۸۵
یکی خادم که خدمتگار بودش
بگردانید سوی قبله زودش ۱۸۶
عنایت کرد حق تا از عنا رست
بیک ساعت زصد گونه بلارست ۱۸۷
خداوند جهان فرمان بداده
دورخ بر خاک گلرخ جان بداده ۱۸۸
درین بستان چو گل از خاک خیزد
ببادی تند هم بر خاک ریزد ۱۸۹
گلی برخاک ریخت از جور ایّام
که به زان گل نبیند دور ایّام ۱۹۰
چه خواهی دید ازین گردنده پرگار
که خواهی شد بدام او گرفتار ۱۹۱
کزین گردنده پرگار سبک رو
نماند هیچکس نه گل نه خسرو ۱۹۲
برامد تند بادی از کناری
ببرد آن هر دو تن را چون غباری ۱۹۳
چه حاصل گرچه عمری غم کشیدند
که ببریدند چو درهم رسیدند ۱۹۴
چو زین ویرانه، دل پرتاب رفتند
بحسرت هر دو خوش درخواب رفتند ۱۹۵
چو چرخ پیر خونخواری ندیدم
بجز خون خوردنش کاری ندیدم ۱۹۶
چو کژبازست با تو چرخ گردان
بنه رگ راست گردن را چو مردان ۱۹۷
تو میباید که چندان پند گیری
ازان یک مرگ کز محنت بمیری ۱۹۸
تو خود از غایت غفلت چنانی
که گر صد مرگ بینی هیچ دانی ۱۹۹
چو بسیاری بلا در پیش داری
نیی عاقل که دل بر خویش داری ۲۰۰
چو چندینی بلات از پیش و پس هست
عجب نبود اگر مرگت کند پست ۲۰۱
عجب میآیدم گر می ندانی
که با چندین بلا چون زنده مانی ۲۰۲
عجب کاریست کار آدمیزاد
که در کم بودگی و در کمی زاد ۲۰۳
بدست خود سرشتندش بآغاز
بدست دیو دادند آخرش باز ۲۰۴
زهی بیقدری او کز چنان دست
بدست دیو افتد غافل و مست ۲۰۵
کسی کز دست دیوان سر افراز
بدست دوست نرسد عاقبت باز ۲۰۶
ندانم تا بود فردا در آن سوز
بدین صورت که مردم هست امروز ۲۰۷
دلا تو خفتهیی و هر زمانی
بدین وادی بی پایان چه مانی ۲۰۸
فرو رفتند تا چون خواهد آمد
وزین وادی که بیرون خواهد آمد ۲۰۹
چه دریاییست این دریای خونخوار
که کس در وی نمیآید پدیدار؟ ۲۱۰
بسی گردون بسر خواهد گذشتن
گذشتست و دگر خواهد گذشتن ۲۱۱
بسی افلاک خواهد بود و تونه
تنت در خاک خواهد بود و تونه ۲۱۲
اگر در زندگی در خاک و افلاک
توانی گشت خاک، آنجا رسی پاک ۲۱۳
وگر این هر دو بندت بسته دارد
ترا در ماتم پیوسته دارد ۲۱۴
سعیدی، گر تو در افلاک مانی
شقی باشی اگر در خاک مانی ۲۱۵
وگر زین هر دو بگذشتی چو مردان
برستی از زمین و چرخ گردان ۲۱۶
ازین بیغوله قصد آشیان کن
چه میباشی ز همّت نردبان کن ۲۱۷
اگرچون جعفر طیار ازین دام
برون پرّی، شوی مرغی دلارام ۲۱۸
چو جعفر این سفر گرهست رایت
بود بی دست و پایی دست و پایت ۲۱۹
چو پروانه درین ره ترک جان کن
سفر بی پا و سر چون آسمان کن ۲۲۰
چرا تو کشتهٔ نفس و هوایی
ذبیح الله شو گر مرد مایی ۲۲۱
سه سدّ سخت دشوارست در راه
یکی نان و یکی مال و یکی جاه ۲۲۲
چو زین سه بگذرد هرک اهل باشد
گذشتن از دو کونش سهل باشد ۲۲۳
اگر خواهی کزین دو بگذری پاک
ازین هر سه مشو آلوده در خاک ۲۲۴
تنت مُرد و تودل در خویش داری
نداری برگ و ره در پیش داری ۲۲۵
چرا ره را نسازی برگ راهی
که برگ ره نداری برگ کاهی ۲۲۶
بمُردی گویی آن ساعت که زادی
شب آمد بر در آن بامدادی ۲۲۷
گرفتار آمدی در بند تن تو
ز جان دادن بترس ای جان من تو ۲۲۸
فلک از مرگ چندین میگریزد
زمین میتازدش تاخون بریزد ۲۲۹
چوهستی لشکری کم گیر بنگاه
که آدم هست سر خیل تو در راه ۲۳۰
بلشکر گاه آدم بر ره امروز
که گورستانست آن لشکرگه امروز ۲۳۱
پشیمانی ندارد سود در خاک
چو زهرت کُشت چه حاصل ز تریاک ۲۳۲
تو در دنیا که جای رنج و بارست
اگر صد کار داری هیچ کارست ۲۳۳
ترا چاهی قوی افتاده در راه
که آن دنیاست و گنبد دارد ان چاه ۲۳۴
چو گنبد در درون چاه باشد
پس این گنبد چرا بر ماه باشد ۲۳۵
ولی چون کار دنیا باژگونهست
چه میپرسی که این گنبد چگونهست ۲۳۶
چو دارد چاه گنبد خاصه از دود
دمش باشد، فرو گیرد نفس زود ۲۳۷
فلک دود و زمین گردو تو خیره
چگونه دم زنی با این دو تیره ۲۳۸
دمت زان باد و آید بر سر راه
که دم دارد چو همدم نیست این چاه ۲۳۹
گرت انصاف دادن نیست پیشه
تویی چاهی که دم داری همیشه ۲۴۰
زهی چاهی نجس سر برفگنده
دمی آینده و دیگر شونده ۲۴۱
درونی داری ای غافل برون گیر
دلی سرگشته و نفس زبون گیر ۲۴۲
اگر بیرون نیایی زین درون تو
بگردی چون بخاک آیی بخون تو ۲۴۳
زهی نفس عدو پرور کجایی
که بر یک جای صد جا مینمایی ۲۴۴
زهر شاخی دگر داری بری نیز
برون کردی زهر روزن سری نیز ۲۴۵
تو با این جمله طرّاری یقینست
که روی حق نبینی رویت اینست ۲۴۶
اگر کفش کهن یا ژنده داری
وگر نانی بخاک افگنده داری ۲۴۷
چراندهی برای حق بدرویش
یقین میدان که بستایند از آن بیش ۲۴۸
مپزسودا مشو مطمع مپندار
که جوکاری و آرد گندمت بار ۲۴۹
بمویی گر بدنیا بسته باشی
چو مردی در غم پیوسته باشی ۲۵۰
وگرمویی نباشد کوه باشد
میندیش آنکه چون اندوه باشد ۲۵۱
بآخر چون برآمد صبح خوش رو
نه گل بود از جهان پیدا نه خسرو ۲۵۲
چو گل را دم فرو شد صبح دم زد
سپیدی بر سواد شب رقم زد ۲۵۳
چو در جنبش فتاد این آتشین صحن
فغان برخاست از مرغان خوش لحن ۲۵۴
جهانگیر از پگاهی روز دیگر
بر گل رفت و خورد آن سوز دیگر ۲۵۵
میان خاک مادر را چنان دید
گلی را زردتر از زعفران دید ۲۵۶
بپیش خاک خسرو جان بداده
بزاری درغم جانان فتاده ۲۵۷
چو جان بی طلعت جانان خجل بود
بداد از شرم جان آن تنگدل زود ۲۵۸
زنی را در وفا این بود کردار
تو چون اوباش اگرهستی وفادار ۲۵۹
اگر یاری کنی باری چنین کن
عزیزان را وفاداری چنین کن ۲۶۰
دگر ره ماتمی از سر گرفتند
دگرره بانگ و زاری درگرفتند ۲۶۱
پسر میگفت کای مادر کجایی
چو دست من فرو بست این جدایی ۲۶۲
چو آتش آمدی چون دود رفتی
بدیدار پدر بس زود رفتی ۲۶۳
سبک رفتی چو بادی پیش خسرو
که احسنت ای وفادار سبک رو ۲۶۴
بآخر سیمبر گل نیز چون باد
بزیر خاک شد کاین خاک خون باد ۲۶۵
چو آمد خاک را آن گنج در خور
ز چندان رنج بودش خاک بر سر ۲۶۶
گلی کز ناز از یک گرد بگریخت
کنون با خاک ره باهم برآمیخت ۲۶۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۶۷
۴۰۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:از سر گرفتن قصّه
گوهر بعدی:در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.