هوش مصنوعی:
این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و فراق سخن میگوید. او از معشوق خود میخواهد که با او با لطف و مهربانی رفتار کند و از جفا و دوری بپرهیزد. شاعر از درد فراق و عشق شکایت میکند و از معشوق میخواهد که به او وفادار بماند و سخنان تلخ نگوید. او همچنین از اهمیت عشق و وفاداری در زندگی سخن میگوید و از معشوق میخواهد که درهای خانهاش را به روی صوفیان باز کند و به تنهایی نرنجد.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات شعر کلاسیک فارسی ممکن است برای سنین پایینتر دشوار باشد.
غزل ۹۰۷ - مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
مَدِه به دستِ فِراقَت دلِ مرا که نَشایَد
مَکُش تو کُشته خود را مَکُن بُتا که نَشایَد ۱
مرا به لُطف گُزیدی چرا زِ من بِرَمیدی؟
اَیا نموده وَفاها مَکُن جَفا که نَشایَد ۲
بِداد خازِنِ لُطفَت مرا قَبایِ سعادت
بُرون مَکُن زِ تَنِ من چُنین قَبا که نَشایَد ۳
مِثالِ دلْ همه رویی قَفا نباشد دل را
زِ ما تو رویْ مَگَردان مَدِه قَفا که نَشایَد ۴
حَدیثِ وَصلِ تو گفتم بِگُفت لُطفِ تو کآری
زِ بَعدِ گفتنِ آری مگو چرا؟ که نَشایَد ۵
تو کانِ قَند و نَباتی نَباتْ تَلْخ نگوید
مَگوی تَلْخ سُخَنها به رویِ ما که نَشایَد ۶
بیار آن سُخنانی که هر یکیست چو جانی
نَهان مَکُن تو درین شبْ چراغ را که نَشایَد ۷
غَمَت که کاهِشِ تَن شُد نه در تَن است نه بیرون
غم آتشیست نه در جا مَگو کُجا؟ که نَشایَد ۸
دِلَم زِ عالَمِ بیچون خیالَت از دل ازان سو
میانِ این دو مسافر مَکُن جُدا که نَشایَد ۹
مَبَند آن دَرِ خانه به صوفیانْ نَظَری کُن
مَخور بِرنج به تنها بگو صَلا که نَشایَد ۱۰
دِلا بِخُسب زِ فِکْرَت که فکرْ دامِ دل آمد
مَرو به جُز که مُجَرَّد بَرِ خدا که نَشایَد ۱۱
مَکُش تو کُشته خود را مَکُن بُتا که نَشایَد ۱
مرا به لُطف گُزیدی چرا زِ من بِرَمیدی؟
اَیا نموده وَفاها مَکُن جَفا که نَشایَد ۲
بِداد خازِنِ لُطفَت مرا قَبایِ سعادت
بُرون مَکُن زِ تَنِ من چُنین قَبا که نَشایَد ۳
مِثالِ دلْ همه رویی قَفا نباشد دل را
زِ ما تو رویْ مَگَردان مَدِه قَفا که نَشایَد ۴
حَدیثِ وَصلِ تو گفتم بِگُفت لُطفِ تو کآری
زِ بَعدِ گفتنِ آری مگو چرا؟ که نَشایَد ۵
تو کانِ قَند و نَباتی نَباتْ تَلْخ نگوید
مَگوی تَلْخ سُخَنها به رویِ ما که نَشایَد ۶
بیار آن سُخنانی که هر یکیست چو جانی
نَهان مَکُن تو درین شبْ چراغ را که نَشایَد ۷
غَمَت که کاهِشِ تَن شُد نه در تَن است نه بیرون
غم آتشیست نه در جا مَگو کُجا؟ که نَشایَد ۸
دِلَم زِ عالَمِ بیچون خیالَت از دل ازان سو
میانِ این دو مسافر مَکُن جُدا که نَشایَد ۹
مَبَند آن دَرِ خانه به صوفیانْ نَظَری کُن
مَخور بِرنج به تنها بگو صَلا که نَشایَد ۱۰
دِلا بِخُسب زِ فِکْرَت که فکرْ دامِ دل آمد
مَرو به جُز که مُجَرَّد بَرِ خدا که نَشایَد ۱۱
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۱
۷۳۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۹۰۶ - گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد
گوهر بعدی:غزل ۹۰۸ - چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.