هوش مصنوعی:
این متن عرفانی-اخلاقی با تأکید بر شناخت خود، عشق به حقیقت و پیروی از راه اولیا، به ویژه حیدر (امیرالمؤمنین علی)، سروده شده است. شاعر با بیانی شورانگیز از اهمیت علم معنا، دوری از دنیای فانی، و رسیدن به مقام انسان کامل سخن میگوید. او هفده کتاب خود را معرفی میکند و بر نقش دانایان و عارفان در هدایت سالکان تأکید دارد. همچنین، هشدارهایی درباره خطرات دنیا و شیطان، و ضرورت تمسک به شریعت و طریقت ارائه میدهد.
رده سنی:
18+
محتوا دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی دینی و عرفانی دارد. همچنین، برخی اشارات به مفاهیم پیچیده مانند «اناالحق» یا نقد صریح گروههای خاص، ممکن است برای مخاطبان جوان نامفهوم یا چالشبرانگیز باشد.
در اشاره بتألیفات خود و عدد ابیات آنها فرماید
بدان خود را و خود را کن فراموش
تو جوهر ذات را میدان و بخروش ۱
بدان خود را که تا مظهر ببینی
ز وصلت نامهام اظهر ببینی ۲
بدان خود را که حلّاجم چنین گفت
که از اسرارنامه دُر توان سفت ۳
بدان خود را که مرغ لامکانی
کتاب طیر ما را آشیانی ۴
بدان خود را و خسرو دان تو معنا
الهی نامه گفتست این معمّا ۵
بدان خود را که پند من شفیق است
مصیبت نامهات این دم رفیقست ۶
بدان خود را که بلبل نامهداری
به اشترنامه کی همخانه داری ۷
بدان خود را اگر تذکیره خوانی
جمیع اولیا را دیده دانی ۸
بدان خود را که این معراج نامه
به هفتم آسمان دارد علامه ۹
بدان خود را که این مختارنامه است
دو عالم را از و دانه و دام است ۱۰
بدان خود را جواهر نامه کن کوش
بشرح القلب من فی الحال می نوش ۱۱
بدان خود را که این هفده کتب را
نهادم بر طریق علم اسما ۱۲
شمار بیت اینها را بگویم
من از کشف معانی تخم جویم ۱۳
دویست و دو هزار و شصت بیت است
برای سالکان هر بیت بیت است ۱۴
مرا در علم و حکمت بس کتبها است
ولیکن آن به پیش مرد داناست ۱۵
هر آن شخصی که خواند او تمامش
بهشت عدن میباشد مقامش ۱۶
همه علمی به پیش او مکمل
همه حکمت به پیش او مسجل ۱۷
هر آن دانا که آن جمله نیابد
بجهد وسعی خود دو سه بیابد ۱۸
تمام علم و حکمت اندرین دوست
طریق اولیا میدان در این کوست ۱۹
همه در این کتب پیدا ببیند
ازو مقصود هر دو کون چیند ۲۰
کدامند این کتب ای یار شبخیز
که دارد او دمی همچون قمر تیز ۲۱
کتاب جوهر الذاتست و مظهر
بود در پیش دانای مطّهر ۲۲
همه در پیش دانا هست روشن
به پیش عارفانش همچو گلشن ۲۳
هر آنکس را که دولت بختیار است
مراورا این کتبها در کنار است ۲۴
هر آنکس کو بحیدر راه بین شد
بجوهر ذات و مظهر همنشین شد ۲۵
هر آنکس کو محبّ هر دو پور است
مراورا این کتبها همچو نور است ۲۶
دو پور و دو کتب از بهر شاه است
دگرها غرق دریای گناه است ۲۷
هر آنکس کو ازین بحر است آگاه
صفات ذات او شد قل هوالله ۲۸
محمّد بود از بهر حق آگاه
نمیدانی از آن گم کردهٔ راه ۲۹
به ره از هستی خود شو گریزان
که تایابی مقام قرب جانان ۳۰
ترا چندانکه گفتم غیر کردی
بمعنی خویش را در دیر کردی ۳۱
دریغا سی ونه سال تمامت
بکردم درمعانیها سلامت ۳۲
همه اوقات من در پیش نادان
برفت از دست کو مرد صفادان ۳۳
ولیکن شکر گویم صد هزاری
که دارد ملک اسرارم مداری ۳۴
دوعالم گر ازین اسرار گویند
نه براین شیوهٔ عطّار گویند ۳۵
بحمدالله که عارف راز دار است
چو اشترهای مستم در قطار است ۳۶
مرا ملک سلیمان درنگین است
که انسانم بمعنی همنشین است ۳۷
ز بهر عارفان دارم کتبها
که گویندم دعا در صبح اعلا ۳۸
هلا ای عاشق مست سخندان
ترا باشد همه اسرار در جان ۳۹
بگویم با تو حال دین و تقوا
اگرداری دمی با من مدارا ۴۰
ز آدم تا به این دم علم دارم
چو تخم عشق درجانت بکارم ۴۱
ز آدم نور عرفان گشت پیدا
ولی در پرده پنهان بود آنجا ۴۲
بدور مصطفی کرد اوظهوری
بجان حیدر آمد او چو نوری ۴۳
ز حیدر شاه بشنید و نبی گفت
به همراهان اهل فسق کی گفت ۴۴
ز آدم تا بایندم سر همو گفت
یکی منصور بی دانش فرو گفت ۴۵
سرش اندر سر اینکار رفت او
مرا خود او همی گوید که رو گو ۴۶
وگرنه من کیم یک مستمندی
چو صیدی اوفتاده درکمندی ۴۷
کمندم او فکند و صید اویم
ز چوگانش در این میدان چو گویم ۴۸
رو ای درویش سالک راه او گیر
شنو اسرار معنیهاش از پیر ۴۹
برو در لو کشف بنگر زمانی
اگر داری بکویش آشیانی ۵۰
که تا حل گرددت اسرار مشکل
شوی اندر طریقت مرد کامل ۵۱
ترا انسان کامل میتوان گفت
منافق را چو جاهل میتوان گفت ۵۲
اگرداری ز علم دین تونوری
تو داری در دو عالم خوش حضوری ۵۳
تو داری آنچه مقصود جهان است
از آن جایت بچارم آسمانست ۵۴
بیا این گنج را سرپوش بردار
که تا بینی تو روی خوب دلدار ۵۵
بیک صورت بیک معنی بیک حال
همو باشد درون این زمان قال ۵۶
ولیکن خاص دیگر یار دیگر
برون پرده خود اغیار دیگر ۵۷
بیک جوزی که نامش چار مغز است
تو اصل روغنش میدان که نغز است ۵۸
دگرها را بباید سوختن زود
که تا از وی برآید بوی چون دود ۵۹
دگر آن روغنش گر در چراغی
بمانی و بسوزیش چو داغی ۶۰
ازو مقصود دیگر نیز زاید
که پیش اهل معنی رو نماید ۶۱
شعاع او نمیدانی و رفتی
همان بهتر که اندر خاک خفتی ۶۲
تو این خورشید انور را نبینی
چو کوران بر سر رهها نشینی ۶۳
کسی کو روز این خورشید نادید
بشب او شمع ما را او کجا دید ۶۴
جهان اندر جهان خورشید و نور است
وگراندر جنان رضوان و حور است ۶۵
مرا با اصل اینها کار باشد
هم اویم دلبرو دلدارباشد ۶۶
چو بد اصلی ندانی اصل خود را
ترا کی باشد اندر کوی ما جا ۶۷
تو ناپاکی و هم ناپاک زاده
ز حتّ شهسوار ما پیاده ۶۸
هر آنکس را که حبّ حیدری نیست
شعاع روی او خود انوری نیست ۶۹
هر آنکس کو باین ره راه برده
ز عرش هفتمین خرگاه برده ۷۰
بیا در راه حق جان را فدا کن
پس آنگه کار خود با او رها کن ۷۱
بیا و صدق خود بر صادقان خوان
تو حال معنوی بر عاشقان خوان ۷۲
میا درخانهٔ مستان تو هشیار
اگر هستی تو واقف خود ز اسرار ۷۳
اگر آئی چو ایشان مست گردی
بدور مالکان پابست گردی ۷۴
ولیکن هر که صالح نیست چون ما
ندارد او میان اولیا جا ۷۵
اگر هستی تو قابل جای داری
تو بیشک در بهشت خود پای داری ۷۶
وگرنه میشوی همچون حماری
به انسانت نباشد هیچ کاری ۷۷
دریغا و دریغا و دریغا
که کردی خویش را در دین تو رسوا ۷۸
تو انسان بودی و انسان تو بودی
میان اولیا برهان تو بودی ۷۹
تو انسان بودی و انسان رفیقت
محمّد بود در عقبی شفیقت ۸۰
تو انسان بودی و انسانت میثاق
ولیکن در معانی گشتهٔ عاق ۸۱
تو انسان بودی و انسان امیرت
امیرالمؤمنین بُد دستگیرت ۸۲
ولیکن خویش را نشناختی تو
تو ایمان را بیک جو باختی تو ۸۳
دریغا نام فرزندیّ آدم
که باشد بر تو این نام مسلّم ۸۴
تو شرعش را چو من دان ای برادر
بکن از لفظ عطّار این تو باور ۸۵
بهر چه الله گفت احمد چنان کرد
نماز خویش را بر آسمان کرد ۸۶
بخاطر هیچ غیر او میآور
تمامی ورد او الله اکبر ۸۷
تو گر اندر نمازی خواب داری
ز رحمت روی خود بی آب داری ۸۸
نماز و روزهات بر هیچ باشد
ز طوق لعنتت صد پیچ باشد ۸۹
بخاطر فکر دنیا همچو نمرود
شدستی پیش اهل الله مردود ۹۰
اگر خواهی که با مقدار باشی
به این عالم تو با اسرار باشی ۹۱
بکن پیشه تو عزلت را بعالم
که گویندت توئی فرزند آدم ۹۲
بکن همره تو علم عارفان را
که تا همره شوی تو صالحان را ۹۳
بکن با علم معنی آشنائی
که تا آید به قلبت روشنائی ۹۴
بکن اصلاح ملکت ای برادر
اگر هستی تو خود ازنسل بوذر ۹۵
ز نسل بوذر غفّار دیدم
بتون از وی معانیها شنیدم ۹۶
ازو احوال جانان گشت معلوم
نبد پیش من این اسرار مفهوم ۹۷
هر آنکس کو ز اسرارش خبر یافت
چو جبریل آسمان در زیر پر یافت ۹۸
هر آنکس کو معانی را بداند
کلام الله را از بر بخواند ۹۹
مرا مقصود معنیهاش باشد
میان جان من غوغاش باشد ۱۰۰
ز معنیّ کلام الله محوم
نه چون مفتی بیمعنی است صحوم ۱۰۱
مرا فتوی ز حکم این کلام است
نه ازگفتار شیخ و شرح عامست ۱۰۲
ز شرح عام بگذر شرح او خوان
که تا گردی معانی دان قرآن ۱۰۳
به پیشم کفر باشد قول مفتی
بدام زرق و سالوسش نیفتی ۱۰۴
تو گرد فشّ و دستار بلندش
نگردی تا نیفتی در کمندش ۱۰۵
تو ایشان را مدان انسان عاقل
که ایشانند مثل خر در آن گل ۱۰۶
تو از ایشان مجو معنی قرآن
از ایشان گرروایت هست برخوان ۱۰۷
روایت حقّ ایشان شد به تقلید
مرا خود نطق قرآنست و توحید ۱۰۸
تو گرد عارفان راه حق گرد
بدین مصطفی میباش خود فرد ۱۰۹
تو شرع مصطفی چون شاه من دان
که او بوده است نصّ و بطن قرآن ۱۱۰
امیرالمؤمنین انسان کامل
به پیشش هر دوعالم یک منازل ۱۱۱
تو منزلگاه شاه ما چه دانی
وگردانی چرا مظهر نخوانی ۱۱۲
ز مظهر گرددت روشن شریعت
معانی دان شوی در سرّ وحدت ۱۱۳
ز مظهر تو طریقت را بیابی
بجوهر ذات من خود نور یابی ۱۱۴
ز جوهر ذات من ذات خدابین
حقیقت در وجود انما بین ۱۱۵
مرا دانای اسرار معانی
بگفتا ای رفیق من چه خوانی ۱۱۶
بگفتم سورهٔ یوسف ز اوّل
به آخر سورهٔ طاها مکمّل ۱۱۷
بیا ای نور خود را نیک بشناس
ز شیطانان دنیا زود بهراس ۱۱۸
تو این خلقان دنیا را شناسی
که ایشانند چون شیطان لباسی ۱۱۹
کسی کو زین چنین شیطان جداشد
مراو را طوق ازگردن رها شد ۱۲۰
ولیکن این چنین دولت که یابد
کسی کز جاه دنیا روی تابد ۱۲۱
بگویم اصل درویشی کدام است
که این معنی بعالم نی بعام است ۱۲۲
بگویم با تو ای درویش کن گوش
مکن ما را در این معنی فراموش ۱۲۳
به اوّل آنکه پیش نور باشی
دوم آنکه ز دنیا دور باشی ۱۲۴
سیم آنکه ز خلق این جهان تو
کناره گیری و باشی تو نیکو ۱۲۵
ز اوّل نور میدانی چه باید
بود پیری که از وی علم زاید ۱۲۶
نه آن علمی که زرّاقان بخوانند
نه آن علمی که سالوسان بدانند ۱۲۷
بنور آن علم آموزد که حق گفت
نه آن علمی که او وی را سبق گفت ۱۲۸
بتو از معنی قرآن بگوید
ز سرّ مَن عرف عرفان بگوید ۱۲۹
بروای یار ازدنیا جدا شو
پس آنگه در معانی رهنما شو ۱۳۰
هر آنکس کو خبر از بود دارد
همه دنیا و دین نابود دارد ۱۳۱
مر او را با اناالحق کار باشد
چه پروایش ز پای دار باشد ۱۳۲
ز اصل و وصل دارم من خبرها
که تا گردی تو واقف از خطرها ۱۳۳
که این دنیا خطر بسیار دارد
بسی را همچو خود افگار دارد ۱۳۴
خداوندا ازین جمله خطرها
نگهداری تو درویشان دین را ۱۳۵
که درویشان ترا دانند و خوانند
ز اسرار تو خود درها فشاند ۱۳۶
ز درویشی تو سلطانی و برهان
ترا باشد مراد از وصل جانان ۱۳۷
توئی آنکه بحکمت همنشینی
طریق شرع را در خویش بینی ۱۳۸
شریعت خانهٔ دان همچو این بند
طریقت اندرو هم قفل و هم بند ۱۳۹
حقیقت یار در خانه نشانده
همه مستان حق جانها فشانده ۱۴۰
همه کرّوبیان لبیّک گویان
بگرد خانه خود از بهر جانان ۱۴۱
بیا ای دوست بنشین باهم آنجا
میفکن این چنین روزی بفردا ۱۴۲
هر آنکس کو چنین نقدی ز کف داد
به نسیه عمر خود بر هیچ بنهاد ۱۴۳
بنقد این سود در بازار عشق است
برای عاشقان اذکار عشق است ۱۴۴
بذکر دوست مست مست مستم
بهشیاریّ او از جای جستم ۱۴۵
تو هم پاداری و گوش و بصر هم
بکن از غیر حق این دم حذر هم ۱۴۶
بجه از جوی این دریای پرخون
وگرنه اوفتی دروی هم اکنون ۱۴۷
هر آنکس کو زجوی این جهان جست
بدریای جنانش هست صد شصت ۱۴۸
بهر شستی هزاران ماهی حور
فتاده هم ز رضوان با چنان نور ۱۴۹
اگر تو ای برادر هوشداری
سخنهای معانی گوش داری ۱۵۰
در آیینی نهان صد بحر اسرار
بهر بحری هزاران درّ شهوار ۱۵۱
تو آن دُر در همه الفاظ من دان
که تا گردد معانی بر تو آسان ۱۵۲
هر آنکس کو معانی دان چو من شد
ملایک پیش او بیخویشتنشد ۱۵۳
هر آنکو کو بداند سرّ جانان
برد همراه خود او کلّ ایمان ۱۵۴
هر آنکس را که ایمان نیست مرده است
به آخر خویش با شیطان سپرده است ۱۵۵
هرآنکس راکه حقّ شد رهنمایش
دو عالم شد تمامی زیر پایش ۱۵۶
هرآنکس کو بحکمت پیش دیده
طریق شرع را در خویش دیده ۱۵۷
هر آنکس کو نظاره کرد جان را
طلاقی داد او ملک جهان را ۱۵۸
تو اندر این جهان تا چند باشی
به این مشت دغل در بند باشی ۱۵۹
شکن این بند از دنیا برون شو
بکوی آخرت چون من درون شو ۱۶۰
که تا بینی کیانند مست جبّار
ولی درخلوت یارند هشیار ۱۶۱
ز هشیاران عقبایت خبر نیست
بشیطانان دنیایت ظفر نیست ۱۶۲
تو شیطان را بگیر و دور انداز
درون بوتهٔ دنیاش بگداز ۱۶۳
که تا ایمن شوی از مکرش ای یار
وگرنه درجهان گردی تو مردار ۱۶۴
هر آنکس کو شود مردار خواره
وجود او جراحت گشت و پاره ۱۶۵
ز مردار جهان بگذر چو مردان
که تا گردی مطهّر بهر جانان ۱۶۶
هرآنکس کو ز آلایش برونست
هم او مقصود کلّ کاف ونونست ۱۶۷
ز بهر تو سخن بسیار گفتم
دو صد من گوهر اسرار سفتم ۱۶۸
دو عالم راز بهرت راست کردم
ز دوزخ من ترا در خواست کردم ۱۶۹
چه حاصل چونکه ننیوشی تو پندم
برین اوقات بی معنیت خندم ۱۷۰
ز اوقاتت هزاران گریه زاید
رهت مالک بدوزخ میگشاید ۱۷۱
پس آنگه خط مردودی کشندت
بقعر دوزخ تابان برندت ۱۷۲
ببین اوقات خود را ای برادر
مکن تو گفت شیطان هیچ باور ۱۷۳
هزاران آدمی کو علم خوانده
بگرد خویشتن خطّی کشانده ۱۷۴
که من در علم خود ناجی شدستم
میان عالمان عالی شدستم ۱۷۵
همی گوید دماغم پر ز علمست
همه اجسام من خود کان حلمست ۱۷۶
مرا از علم و حلمت حال باید
نه همچون آن مدرّس قال باید ۱۷۷
ز حال انسان کامل نور گردد
ز قال بد مدرّس کور گردد ۱۷۸
غلطهای حماران درس گویند
میان مدرسه خود قرس گویند ۱۷۹
ز قرس و درس بگذر راه او گیر
پس آنگه رو بخاک راه اومیر ۱۸۰
وگرنه کور گردی اندرین راه
نگردد هیچکس از حالت آگاه ۱۸۱
هرآنکس کو بباطن کور باشد
بباطن خود زعلمم عور باشد ۱۸۲
هر آن کز علم معنی دیده کور است
باو این علم دنیا نیز زور است ۱۸۳
بیا از علم معنی پرس ما را
اگرداری بحال خویش پروا ۱۸۴
برو تو مظهرم را سرّ کلّ دان
درو گفتم همه اسرار آسان ۱۸۵
برو او را ز سر تا پا بخوانش
که تا گردی تو نور آسمانش ۱۸۶
بتابی بر جمیع خلق عالم
منوّر باشی همچون نور آدم ۱۸۷
بدانش خود کلید علم معنا
بدانش خود تونور روح عیسی ۱۸۸
کلید جمله توحید الاه است
بر این معنی شه مردان گواه است ۱۸۹
شه مردانست علم وحال و گفتم
ازو من درّ هر اسرار سفتم ۱۹۰
اگر صد قرن باشد عمر نوحت
بدنیا دمبدم باشد فتوحت ۱۹۱
چو اسرارش ندانی خود تو گیجی
میان عارفان بر مثل هیجی ۱۹۲
برو عارف شو و اسرار او دان
پس آنگه مظهر انوار او دان ۱۹۳
که تاکشفت شود اسرار مبهم
شوی در پیش اهل الله محرم ۱۹۴
مرا شوقش ز عالم کرد بیرون
بعشقش آمدم در عالم اکنون ۱۹۵
بعشقش زنده باشم در جهان من
شدم دانای سرّ لامکان من ۱۹۶
زنم لبّیک منصوری بعالم
به دانا ختم شد والله اعلم ۱۹۷
هر آنکس را که دانا همنشین است
بر او علم معانی خود یقین است ۱۹۸
هر آنکس کو ز دانا روی تابد
به آخر او جزای خویش یابد ۱۹۹
ترا دانا رفیق نیک باشد
که تا از چاه کفرت خود برآرد ۲۰۰
ترا دانا رفیق ملک جانست
که در شهر معانی او زبان است ۲۰۱
ترا دانا بسوی خویش خواند
بمحشر از صراطت بگذراند ۲۰۲
ترا دانا دهد از حوض کوثر
شرابی همچو روح جان مطهّر ۲۰۳
ترا دانا کند واقف ز اسلام
مرو در کوی نادان کالأنعام ۲۰۴
ترا دانا ز دانش راز گوید
طریق علم معنی بازگوید ۲۰۵
ترا دانا کند ازحال آگاه
برو تو فکر خود کن اندرین راه ۲۰۶
ترا دانا بحقّ واصل کند زود
اگر صافی کنی این جسم مقصود ۲۰۷
ترا دانا همه توحید گوید
ز نوروز محبّت عید گوید ۲۰۸
ترا دانا کند خود عقل همراه
ترا دانا کند از حالت آگاه ۲۰۹
ترا دانا بحکمت رهنمون کرد
پس آنگه روح حیوانی برون کرد ۲۱۰
ترا دانا زاصل کار گوید
میان شرع و حکمت یار گوید ۲۱۱
ترا دانا براه فقر آرد
درون توبه عشقت گذارد ۲۱۲
ترا دانا زند از عشق اکسیر
که تا آرد ز غشّ فسق تطهیر ۲۱۳
ترا دانا کند از من خبردار
که تا آئی بسوی من دگر بار ۲۱۴
ترا دانا هم از عطّار گوید
نه از قاضیّ و از طرّار گوید ۲۱۵
ترا دانا برون آرد ز تقلید
نماید خود ترا این راه توحید ۲۱۶
ترا دانا ز فکر و شیخ و مفتی
برون آرد مثال نوح و کشتی ۲۱۷
ترا دانا ز مکر او رهاند
چو نوحت اندر آن کشتی نشاند ۲۱۸
ترا دانا مثال بحر باید
که لب خشک آید و خوش رخ گشاید ۲۱۹
ترا دانا دهد از عشق بهره
تو باشی در معانیهاش شهره ۲۲۰
ترا دانا رهاند از بدیها
مکن خود را چو شیخ بدتورسوا ۲۲۱
ترا دانا بشرع مصطفی خواند
دگر بر تو طریق مرتضی خواند ۲۲۲
طریق مرتضی ایمان کل دان
وزو هر دم کتاب عاشقان خوان ۲۲۳
طریق مرتضی یک راه دارد
حقیقت را بمعنی شاه دارد ۲۲۴
شریعت کرد او شد در طریقت
طریقت ورد او شد در حقیقت ۲۲۵
حقیقت غیر او من غیر دانم
چو منصور این معانی من بخوانم ۲۲۶
از آن درجسم عطّار آمدی تو
که برگوئی اناالحق را تو نیکو ۲۲۷
اناالحق هم توئیّ و هم تو باشی
میان عاشقان محرم تو باشی ۲۲۸
درون شمع احمد راه دیدم
شه مردان از آن آگاه دیدم ۲۲۹
کسی بهتر ازو این ره نرفته
وگر رفته رهش از وی شنفته ۲۳۰
کسی دیگر ندارد حدّ این قرب
وگر گوید بحلقش ریز خود سرب ۲۳۱
مرا تیز است مظهر سرب ریزان
میان جان دشمن نار سوزان ۲۳۲
تو سربش ریز در حلق و برون شو
بجوهر ذات من چون درون شو ۲۳۳
که تا گردی همچون شیخ مردان
از آنکو نخوتی دارد چو شیطان ۲۳۴
هر آنکس را که نخوت یار باشد
امیر ما ازو بیزار باشد ۲۳۵
امیرم آنکه مدّاحش خلیل است
تولّدگاه او خانهٔ جلیل است ۲۳۶
بکعبه زاد از مادر امیرم
از آن شد حلقهٔ او دستگیرم ۲۳۷
بدانستم من این دم راه خود را
از آن گشتم بعالم مست و شیدا ۲۳۸
هر آنکس را که حیدر راهبر شد
درون جنّت او همچون قمر شد ۲۳۹
هر آنکس را که حیدر دوستار است
محمّد خود شفیعش در شمار است ۲۴۰
هر آنکس را که حیدر میر دین شد
خوارج بیشکی با او بکین شد ۲۴۱
هر آنکس را که حیدر مقتدایست
تمام جان و تن نور صفایست ۲۴۲
هر آنکس را که حیدر میر باشد
چه پروایش ز شاه و میر باشد ۲۴۳
هر آنکس را که حیدر پیش خواند
بدرب هیچکس او را نراند ۲۴۴
هر آنکس را که حیدر خود شفیق است
خداوندش بمعنی دان رفیق است ۲۴۵
هر آنکس را که حیدر شد طلبکار
هزارش یوسف مصری خریدار ۲۴۶
هر آنکس را که حیدر شد امامش
همه اسرار معنی شد تمامش ۲۴۷
هر آنکس را که حیدر یار غار است
چه پروایش ز زهر و نیش مار است ۲۴۸
هر آنکس را که حیدر لطف دارد
بجنت حوریانش عطف دارد ۲۴۹
هر آنکس را که حیدر کرد بیرون
خدا بیزار گشت ازوی هم اکنون ۲۵۰
هر آنکس را که حیدر نور تن شد
مر او را حلّهٔ ایمان کفن شد ۲۵۱
هر آنکس را که حیدر جام دارد
در او مستی حقّ آرام دارد ۲۵۲
هر آنکس را که حیدر شد زبانش
بخواند مظهر وداند بیانش ۲۵۳
هر آنکس را که حیدر گفت سلمان
تو او را بوذر و غفّار میخوان ۲۵۴
هر آنکس را که حیدر شد محبّش
طبیب حاذق آمد کلّ طبّش ۲۵۵
هر آنکس را که حیدر حقّ نماید
درخت دید از ذاتش برآید ۲۵۶
برو ای یار برخطّش بنه سر
که تا آزاد گردی همچو بوذر ۲۵۷
برو ای یار گفتم گوش کن تو
میان عارفان خاموش کن تو ۲۵۸
اگر خاموش بنشینی چو مردان
نباشد خود ترا ز اسرار نقصان ۲۵۹
وگرگوئی بکشتن میکشندت
بگویندت توئی رافض برندت ۲۶۰
ندانستی که رافض کیست ای سگ
بگویم تا شود خود خشکت این لب ۲۶۱
روافض آنکه دین شه ندارد
بکوی مرتضی این ره ندارد ۲۶۲
روافض آنکه ملعون شد در اسلام
ندارد او براه شاهم اقدام ۲۶۳
روافض آنکه دین غیر دارد
بکوی غیر حیدر سیر دارد ۲۶۴
روافض آنکه حق بیزار زو شد
بدوزخ مالکان دل زار ازو شد ۲۶۵
روافض آنکه دین تغییر داده است
بغیر راه حق راهی نهاده است ۲۶۶
روافض آنکه او اغیار دیده است
تمام آل احمد خار دیده است ۲۶۷
روافض آنکه ازتوحید دور است
بعلم چار مذهب خود کفور است ۲۶۸
مرا نام احد بس دل پسند است
که ایمانم بسی شیرین چو قنداست ۲۶۹
مرا احمد بشرعش ره یکی داد
نهادی تو مراو را چار بنیاد ۲۷۰
خدا و مصطفی را دور کردی
بهر دو کون خود را کور کردی ۲۷۱
امیرمؤمنان را دین چو تو نیست
ویا چون حنبل و شافع نکو نیست ۲۷۲
همه را راه راه احمدی هست
ولی در ذات بعضی بس بدی هست ۲۷۳
ابابکر و عمر را دوست دارید
همه را پیرو احمد شمارید ۲۷۴
همه را دین حق یک شد نه دو شد
ترا خار مغیلان در گلو شد ۲۷۵
ترا ایمان سلمانیت باید
که تا خورشید از کوهت برآبد ۲۷۶
ترا ایمان بایشان هست محکم
که ایشانند نورذات آدم ۲۷۷
چرا غافل شدی از حال ایشان
مگر رفته است از ذات تو ایمان ۲۷۸
مرا ایمان علیّ مرتضایست
که او در دین احمد مقتدایست ۲۷۹
مرا دین نبی از وی مسلّم
که او بد مصطفی را یارو همدم ۲۸۰
مرا تعلیم دین مصطفی کرد
همه مذهب ز دین او جدا کرد ۲۸۱
مرا کرد او اشارت خود بجعفر
که ازگفت ولیّ حقّ بمگدز ۲۸۲
بگفتا گفت او گفت نبیّ است
بمعنی و بتقوی او ولیّ است ۲۸۳
بزهد و پاکی او حق گواه است
تمام اولیآ را عذر خواه است ۲۸۴
باو ختمست ایمان و توکّل
تو بر غیرش مکن چنگ توسّل ۲۸۵
که دارد چون تو شاهی پاک و معصوم؟
مرا از لطف خود مگذار محروم ۲۸۶
تو بحر حلم و کان جود و علمی
تو مست بادهٔ صافی و سلمی ۲۸۷
ترا باده ز دست باب دادند
تمام اهل حق را آب دادند ۲۸۸
کرا قدرت که آن باده بنوشد
مگر او جامهٔ شاهی بپوشد ۲۸۹
کرا قدرت که پا بر کتف احمد
نهد غیر از تو ای سلطان سرمد ۲۹۰
کرا قدرت که گوید لو کشف را
و یا داند وجود من عرف را ۲۹۱
کرا قدرت که گویدحق بدیدم
و یا گوید که از او این شنیدم ۲۹۲
کرا قدرت که استادیّ جبریل
کند در علم قرآن تا به انجیل ۲۹۳
کرا قدرت که او اسرار داند
به پیش او مگر عطّار داند ۲۹۴
چو عطار این زمان از سرگذشتهاست
به جان جان جان مهرت نوشته است ۲۹۵
بگوید سرّ اسرارت به هر کو
برآرد نعرهٔ یاهو و من هو ۲۹۶
ورای ذکر تو ذکری ندارم
ورای فکر تو فکری ندارم ۲۹۷
توئی مظهر نمای کل مظهر
توی اندر وجود من منوّر ۲۹۸
جهان از نور تو روشن شناسم
همین باشد بمعنی خود لباسم ۲۹۹
به پیش احمق نادان چگویم
که یک گامی نرفته او بکویم ۳۰۰
مرا از احمق نادان گریز است
که کار احمقان جنگ و ستیز است ۳۰۱
برو بر گفت دانایان عمل کن
نه همچو احمقان مکر و دغل کن ۳۰۲
مرا باشد زبان چون نور روشن
ترا باشد زبان گفت الکن ۳۰۳
بمظهر گفتهام آنچه خدا گفت
که او در گوش جان من ندا گفت ۳۰۴
که من روشن ترم از نور خورشید
گرفته همچو عاشق ملک جاوید ۳۰۵
من این مظهر بلفظ عام گفتم
گهی پخته و گه خود خام گفتم ۳۰۶
که فهم خلق دروی خوش برآید
ز جهل و کبر خود بیرون درآید ۳۰۷
وگرنه خود بالفاظ شریفش
همی گفتم که میآید حریفش ۳۰۸
دل درویش ازو محروم ماند
به پیش خادم و مخدوم ماند ۳۰۹
بچشم دانش اندر وی نظر کرد
همه عبّاد عالم را خبر کن ۳۱۰
درو گم کردهای من علم عالم
ز دور خویشتن تا دور آدم ۳۱۱
تو ختم این معمّا کن که بسیار
سخن دارم من از اسرار دلدار ۳۱۲
تو جوهر ذات را میدان و بخروش ۱
بدان خود را که تا مظهر ببینی
ز وصلت نامهام اظهر ببینی ۲
بدان خود را که حلّاجم چنین گفت
که از اسرارنامه دُر توان سفت ۳
بدان خود را که مرغ لامکانی
کتاب طیر ما را آشیانی ۴
بدان خود را و خسرو دان تو معنا
الهی نامه گفتست این معمّا ۵
بدان خود را که پند من شفیق است
مصیبت نامهات این دم رفیقست ۶
بدان خود را که بلبل نامهداری
به اشترنامه کی همخانه داری ۷
بدان خود را اگر تذکیره خوانی
جمیع اولیا را دیده دانی ۸
بدان خود را که این معراج نامه
به هفتم آسمان دارد علامه ۹
بدان خود را که این مختارنامه است
دو عالم را از و دانه و دام است ۱۰
بدان خود را جواهر نامه کن کوش
بشرح القلب من فی الحال می نوش ۱۱
بدان خود را که این هفده کتب را
نهادم بر طریق علم اسما ۱۲
شمار بیت اینها را بگویم
من از کشف معانی تخم جویم ۱۳
دویست و دو هزار و شصت بیت است
برای سالکان هر بیت بیت است ۱۴
مرا در علم و حکمت بس کتبها است
ولیکن آن به پیش مرد داناست ۱۵
هر آن شخصی که خواند او تمامش
بهشت عدن میباشد مقامش ۱۶
همه علمی به پیش او مکمل
همه حکمت به پیش او مسجل ۱۷
هر آن دانا که آن جمله نیابد
بجهد وسعی خود دو سه بیابد ۱۸
تمام علم و حکمت اندرین دوست
طریق اولیا میدان در این کوست ۱۹
همه در این کتب پیدا ببیند
ازو مقصود هر دو کون چیند ۲۰
کدامند این کتب ای یار شبخیز
که دارد او دمی همچون قمر تیز ۲۱
کتاب جوهر الذاتست و مظهر
بود در پیش دانای مطّهر ۲۲
همه در پیش دانا هست روشن
به پیش عارفانش همچو گلشن ۲۳
هر آنکس را که دولت بختیار است
مراورا این کتبها در کنار است ۲۴
هر آنکس کو بحیدر راه بین شد
بجوهر ذات و مظهر همنشین شد ۲۵
هر آنکس کو محبّ هر دو پور است
مراورا این کتبها همچو نور است ۲۶
دو پور و دو کتب از بهر شاه است
دگرها غرق دریای گناه است ۲۷
هر آنکس کو ازین بحر است آگاه
صفات ذات او شد قل هوالله ۲۸
محمّد بود از بهر حق آگاه
نمیدانی از آن گم کردهٔ راه ۲۹
به ره از هستی خود شو گریزان
که تایابی مقام قرب جانان ۳۰
ترا چندانکه گفتم غیر کردی
بمعنی خویش را در دیر کردی ۳۱
دریغا سی ونه سال تمامت
بکردم درمعانیها سلامت ۳۲
همه اوقات من در پیش نادان
برفت از دست کو مرد صفادان ۳۳
ولیکن شکر گویم صد هزاری
که دارد ملک اسرارم مداری ۳۴
دوعالم گر ازین اسرار گویند
نه براین شیوهٔ عطّار گویند ۳۵
بحمدالله که عارف راز دار است
چو اشترهای مستم در قطار است ۳۶
مرا ملک سلیمان درنگین است
که انسانم بمعنی همنشین است ۳۷
ز بهر عارفان دارم کتبها
که گویندم دعا در صبح اعلا ۳۸
هلا ای عاشق مست سخندان
ترا باشد همه اسرار در جان ۳۹
بگویم با تو حال دین و تقوا
اگرداری دمی با من مدارا ۴۰
ز آدم تا به این دم علم دارم
چو تخم عشق درجانت بکارم ۴۱
ز آدم نور عرفان گشت پیدا
ولی در پرده پنهان بود آنجا ۴۲
بدور مصطفی کرد اوظهوری
بجان حیدر آمد او چو نوری ۴۳
ز حیدر شاه بشنید و نبی گفت
به همراهان اهل فسق کی گفت ۴۴
ز آدم تا بایندم سر همو گفت
یکی منصور بی دانش فرو گفت ۴۵
سرش اندر سر اینکار رفت او
مرا خود او همی گوید که رو گو ۴۶
وگرنه من کیم یک مستمندی
چو صیدی اوفتاده درکمندی ۴۷
کمندم او فکند و صید اویم
ز چوگانش در این میدان چو گویم ۴۸
رو ای درویش سالک راه او گیر
شنو اسرار معنیهاش از پیر ۴۹
برو در لو کشف بنگر زمانی
اگر داری بکویش آشیانی ۵۰
که تا حل گرددت اسرار مشکل
شوی اندر طریقت مرد کامل ۵۱
ترا انسان کامل میتوان گفت
منافق را چو جاهل میتوان گفت ۵۲
اگرداری ز علم دین تونوری
تو داری در دو عالم خوش حضوری ۵۳
تو داری آنچه مقصود جهان است
از آن جایت بچارم آسمانست ۵۴
بیا این گنج را سرپوش بردار
که تا بینی تو روی خوب دلدار ۵۵
بیک صورت بیک معنی بیک حال
همو باشد درون این زمان قال ۵۶
ولیکن خاص دیگر یار دیگر
برون پرده خود اغیار دیگر ۵۷
بیک جوزی که نامش چار مغز است
تو اصل روغنش میدان که نغز است ۵۸
دگرها را بباید سوختن زود
که تا از وی برآید بوی چون دود ۵۹
دگر آن روغنش گر در چراغی
بمانی و بسوزیش چو داغی ۶۰
ازو مقصود دیگر نیز زاید
که پیش اهل معنی رو نماید ۶۱
شعاع او نمیدانی و رفتی
همان بهتر که اندر خاک خفتی ۶۲
تو این خورشید انور را نبینی
چو کوران بر سر رهها نشینی ۶۳
کسی کو روز این خورشید نادید
بشب او شمع ما را او کجا دید ۶۴
جهان اندر جهان خورشید و نور است
وگراندر جنان رضوان و حور است ۶۵
مرا با اصل اینها کار باشد
هم اویم دلبرو دلدارباشد ۶۶
چو بد اصلی ندانی اصل خود را
ترا کی باشد اندر کوی ما جا ۶۷
تو ناپاکی و هم ناپاک زاده
ز حتّ شهسوار ما پیاده ۶۸
هر آنکس را که حبّ حیدری نیست
شعاع روی او خود انوری نیست ۶۹
هر آنکس کو باین ره راه برده
ز عرش هفتمین خرگاه برده ۷۰
بیا در راه حق جان را فدا کن
پس آنگه کار خود با او رها کن ۷۱
بیا و صدق خود بر صادقان خوان
تو حال معنوی بر عاشقان خوان ۷۲
میا درخانهٔ مستان تو هشیار
اگر هستی تو واقف خود ز اسرار ۷۳
اگر آئی چو ایشان مست گردی
بدور مالکان پابست گردی ۷۴
ولیکن هر که صالح نیست چون ما
ندارد او میان اولیا جا ۷۵
اگر هستی تو قابل جای داری
تو بیشک در بهشت خود پای داری ۷۶
وگرنه میشوی همچون حماری
به انسانت نباشد هیچ کاری ۷۷
دریغا و دریغا و دریغا
که کردی خویش را در دین تو رسوا ۷۸
تو انسان بودی و انسان تو بودی
میان اولیا برهان تو بودی ۷۹
تو انسان بودی و انسان رفیقت
محمّد بود در عقبی شفیقت ۸۰
تو انسان بودی و انسانت میثاق
ولیکن در معانی گشتهٔ عاق ۸۱
تو انسان بودی و انسان امیرت
امیرالمؤمنین بُد دستگیرت ۸۲
ولیکن خویش را نشناختی تو
تو ایمان را بیک جو باختی تو ۸۳
دریغا نام فرزندیّ آدم
که باشد بر تو این نام مسلّم ۸۴
تو شرعش را چو من دان ای برادر
بکن از لفظ عطّار این تو باور ۸۵
بهر چه الله گفت احمد چنان کرد
نماز خویش را بر آسمان کرد ۸۶
بخاطر هیچ غیر او میآور
تمامی ورد او الله اکبر ۸۷
تو گر اندر نمازی خواب داری
ز رحمت روی خود بی آب داری ۸۸
نماز و روزهات بر هیچ باشد
ز طوق لعنتت صد پیچ باشد ۸۹
بخاطر فکر دنیا همچو نمرود
شدستی پیش اهل الله مردود ۹۰
اگر خواهی که با مقدار باشی
به این عالم تو با اسرار باشی ۹۱
بکن پیشه تو عزلت را بعالم
که گویندت توئی فرزند آدم ۹۲
بکن همره تو علم عارفان را
که تا همره شوی تو صالحان را ۹۳
بکن با علم معنی آشنائی
که تا آید به قلبت روشنائی ۹۴
بکن اصلاح ملکت ای برادر
اگر هستی تو خود ازنسل بوذر ۹۵
ز نسل بوذر غفّار دیدم
بتون از وی معانیها شنیدم ۹۶
ازو احوال جانان گشت معلوم
نبد پیش من این اسرار مفهوم ۹۷
هر آنکس کو ز اسرارش خبر یافت
چو جبریل آسمان در زیر پر یافت ۹۸
هر آنکس کو معانی را بداند
کلام الله را از بر بخواند ۹۹
مرا مقصود معنیهاش باشد
میان جان من غوغاش باشد ۱۰۰
ز معنیّ کلام الله محوم
نه چون مفتی بیمعنی است صحوم ۱۰۱
مرا فتوی ز حکم این کلام است
نه ازگفتار شیخ و شرح عامست ۱۰۲
ز شرح عام بگذر شرح او خوان
که تا گردی معانی دان قرآن ۱۰۳
به پیشم کفر باشد قول مفتی
بدام زرق و سالوسش نیفتی ۱۰۴
تو گرد فشّ و دستار بلندش
نگردی تا نیفتی در کمندش ۱۰۵
تو ایشان را مدان انسان عاقل
که ایشانند مثل خر در آن گل ۱۰۶
تو از ایشان مجو معنی قرآن
از ایشان گرروایت هست برخوان ۱۰۷
روایت حقّ ایشان شد به تقلید
مرا خود نطق قرآنست و توحید ۱۰۸
تو گرد عارفان راه حق گرد
بدین مصطفی میباش خود فرد ۱۰۹
تو شرع مصطفی چون شاه من دان
که او بوده است نصّ و بطن قرآن ۱۱۰
امیرالمؤمنین انسان کامل
به پیشش هر دوعالم یک منازل ۱۱۱
تو منزلگاه شاه ما چه دانی
وگردانی چرا مظهر نخوانی ۱۱۲
ز مظهر گرددت روشن شریعت
معانی دان شوی در سرّ وحدت ۱۱۳
ز مظهر تو طریقت را بیابی
بجوهر ذات من خود نور یابی ۱۱۴
ز جوهر ذات من ذات خدابین
حقیقت در وجود انما بین ۱۱۵
مرا دانای اسرار معانی
بگفتا ای رفیق من چه خوانی ۱۱۶
بگفتم سورهٔ یوسف ز اوّل
به آخر سورهٔ طاها مکمّل ۱۱۷
بیا ای نور خود را نیک بشناس
ز شیطانان دنیا زود بهراس ۱۱۸
تو این خلقان دنیا را شناسی
که ایشانند چون شیطان لباسی ۱۱۹
کسی کو زین چنین شیطان جداشد
مراو را طوق ازگردن رها شد ۱۲۰
ولیکن این چنین دولت که یابد
کسی کز جاه دنیا روی تابد ۱۲۱
بگویم اصل درویشی کدام است
که این معنی بعالم نی بعام است ۱۲۲
بگویم با تو ای درویش کن گوش
مکن ما را در این معنی فراموش ۱۲۳
به اوّل آنکه پیش نور باشی
دوم آنکه ز دنیا دور باشی ۱۲۴
سیم آنکه ز خلق این جهان تو
کناره گیری و باشی تو نیکو ۱۲۵
ز اوّل نور میدانی چه باید
بود پیری که از وی علم زاید ۱۲۶
نه آن علمی که زرّاقان بخوانند
نه آن علمی که سالوسان بدانند ۱۲۷
بنور آن علم آموزد که حق گفت
نه آن علمی که او وی را سبق گفت ۱۲۸
بتو از معنی قرآن بگوید
ز سرّ مَن عرف عرفان بگوید ۱۲۹
بروای یار ازدنیا جدا شو
پس آنگه در معانی رهنما شو ۱۳۰
هر آنکس کو خبر از بود دارد
همه دنیا و دین نابود دارد ۱۳۱
مر او را با اناالحق کار باشد
چه پروایش ز پای دار باشد ۱۳۲
ز اصل و وصل دارم من خبرها
که تا گردی تو واقف از خطرها ۱۳۳
که این دنیا خطر بسیار دارد
بسی را همچو خود افگار دارد ۱۳۴
خداوندا ازین جمله خطرها
نگهداری تو درویشان دین را ۱۳۵
که درویشان ترا دانند و خوانند
ز اسرار تو خود درها فشاند ۱۳۶
ز درویشی تو سلطانی و برهان
ترا باشد مراد از وصل جانان ۱۳۷
توئی آنکه بحکمت همنشینی
طریق شرع را در خویش بینی ۱۳۸
شریعت خانهٔ دان همچو این بند
طریقت اندرو هم قفل و هم بند ۱۳۹
حقیقت یار در خانه نشانده
همه مستان حق جانها فشانده ۱۴۰
همه کرّوبیان لبیّک گویان
بگرد خانه خود از بهر جانان ۱۴۱
بیا ای دوست بنشین باهم آنجا
میفکن این چنین روزی بفردا ۱۴۲
هر آنکس کو چنین نقدی ز کف داد
به نسیه عمر خود بر هیچ بنهاد ۱۴۳
بنقد این سود در بازار عشق است
برای عاشقان اذکار عشق است ۱۴۴
بذکر دوست مست مست مستم
بهشیاریّ او از جای جستم ۱۴۵
تو هم پاداری و گوش و بصر هم
بکن از غیر حق این دم حذر هم ۱۴۶
بجه از جوی این دریای پرخون
وگرنه اوفتی دروی هم اکنون ۱۴۷
هر آنکس کو زجوی این جهان جست
بدریای جنانش هست صد شصت ۱۴۸
بهر شستی هزاران ماهی حور
فتاده هم ز رضوان با چنان نور ۱۴۹
اگر تو ای برادر هوشداری
سخنهای معانی گوش داری ۱۵۰
در آیینی نهان صد بحر اسرار
بهر بحری هزاران درّ شهوار ۱۵۱
تو آن دُر در همه الفاظ من دان
که تا گردد معانی بر تو آسان ۱۵۲
هر آنکس کو معانی دان چو من شد
ملایک پیش او بیخویشتنشد ۱۵۳
هر آنکو کو بداند سرّ جانان
برد همراه خود او کلّ ایمان ۱۵۴
هر آنکس را که ایمان نیست مرده است
به آخر خویش با شیطان سپرده است ۱۵۵
هرآنکس راکه حقّ شد رهنمایش
دو عالم شد تمامی زیر پایش ۱۵۶
هرآنکس کو بحکمت پیش دیده
طریق شرع را در خویش دیده ۱۵۷
هر آنکس کو نظاره کرد جان را
طلاقی داد او ملک جهان را ۱۵۸
تو اندر این جهان تا چند باشی
به این مشت دغل در بند باشی ۱۵۹
شکن این بند از دنیا برون شو
بکوی آخرت چون من درون شو ۱۶۰
که تا بینی کیانند مست جبّار
ولی درخلوت یارند هشیار ۱۶۱
ز هشیاران عقبایت خبر نیست
بشیطانان دنیایت ظفر نیست ۱۶۲
تو شیطان را بگیر و دور انداز
درون بوتهٔ دنیاش بگداز ۱۶۳
که تا ایمن شوی از مکرش ای یار
وگرنه درجهان گردی تو مردار ۱۶۴
هر آنکس کو شود مردار خواره
وجود او جراحت گشت و پاره ۱۶۵
ز مردار جهان بگذر چو مردان
که تا گردی مطهّر بهر جانان ۱۶۶
هرآنکس کو ز آلایش برونست
هم او مقصود کلّ کاف ونونست ۱۶۷
ز بهر تو سخن بسیار گفتم
دو صد من گوهر اسرار سفتم ۱۶۸
دو عالم راز بهرت راست کردم
ز دوزخ من ترا در خواست کردم ۱۶۹
چه حاصل چونکه ننیوشی تو پندم
برین اوقات بی معنیت خندم ۱۷۰
ز اوقاتت هزاران گریه زاید
رهت مالک بدوزخ میگشاید ۱۷۱
پس آنگه خط مردودی کشندت
بقعر دوزخ تابان برندت ۱۷۲
ببین اوقات خود را ای برادر
مکن تو گفت شیطان هیچ باور ۱۷۳
هزاران آدمی کو علم خوانده
بگرد خویشتن خطّی کشانده ۱۷۴
که من در علم خود ناجی شدستم
میان عالمان عالی شدستم ۱۷۵
همی گوید دماغم پر ز علمست
همه اجسام من خود کان حلمست ۱۷۶
مرا از علم و حلمت حال باید
نه همچون آن مدرّس قال باید ۱۷۷
ز حال انسان کامل نور گردد
ز قال بد مدرّس کور گردد ۱۷۸
غلطهای حماران درس گویند
میان مدرسه خود قرس گویند ۱۷۹
ز قرس و درس بگذر راه او گیر
پس آنگه رو بخاک راه اومیر ۱۸۰
وگرنه کور گردی اندرین راه
نگردد هیچکس از حالت آگاه ۱۸۱
هرآنکس کو بباطن کور باشد
بباطن خود زعلمم عور باشد ۱۸۲
هر آن کز علم معنی دیده کور است
باو این علم دنیا نیز زور است ۱۸۳
بیا از علم معنی پرس ما را
اگرداری بحال خویش پروا ۱۸۴
برو تو مظهرم را سرّ کلّ دان
درو گفتم همه اسرار آسان ۱۸۵
برو او را ز سر تا پا بخوانش
که تا گردی تو نور آسمانش ۱۸۶
بتابی بر جمیع خلق عالم
منوّر باشی همچون نور آدم ۱۸۷
بدانش خود کلید علم معنا
بدانش خود تونور روح عیسی ۱۸۸
کلید جمله توحید الاه است
بر این معنی شه مردان گواه است ۱۸۹
شه مردانست علم وحال و گفتم
ازو من درّ هر اسرار سفتم ۱۹۰
اگر صد قرن باشد عمر نوحت
بدنیا دمبدم باشد فتوحت ۱۹۱
چو اسرارش ندانی خود تو گیجی
میان عارفان بر مثل هیجی ۱۹۲
برو عارف شو و اسرار او دان
پس آنگه مظهر انوار او دان ۱۹۳
که تاکشفت شود اسرار مبهم
شوی در پیش اهل الله محرم ۱۹۴
مرا شوقش ز عالم کرد بیرون
بعشقش آمدم در عالم اکنون ۱۹۵
بعشقش زنده باشم در جهان من
شدم دانای سرّ لامکان من ۱۹۶
زنم لبّیک منصوری بعالم
به دانا ختم شد والله اعلم ۱۹۷
هر آنکس را که دانا همنشین است
بر او علم معانی خود یقین است ۱۹۸
هر آنکس کو ز دانا روی تابد
به آخر او جزای خویش یابد ۱۹۹
ترا دانا رفیق نیک باشد
که تا از چاه کفرت خود برآرد ۲۰۰
ترا دانا رفیق ملک جانست
که در شهر معانی او زبان است ۲۰۱
ترا دانا بسوی خویش خواند
بمحشر از صراطت بگذراند ۲۰۲
ترا دانا دهد از حوض کوثر
شرابی همچو روح جان مطهّر ۲۰۳
ترا دانا کند واقف ز اسلام
مرو در کوی نادان کالأنعام ۲۰۴
ترا دانا ز دانش راز گوید
طریق علم معنی بازگوید ۲۰۵
ترا دانا کند ازحال آگاه
برو تو فکر خود کن اندرین راه ۲۰۶
ترا دانا بحقّ واصل کند زود
اگر صافی کنی این جسم مقصود ۲۰۷
ترا دانا همه توحید گوید
ز نوروز محبّت عید گوید ۲۰۸
ترا دانا کند خود عقل همراه
ترا دانا کند از حالت آگاه ۲۰۹
ترا دانا بحکمت رهنمون کرد
پس آنگه روح حیوانی برون کرد ۲۱۰
ترا دانا زاصل کار گوید
میان شرع و حکمت یار گوید ۲۱۱
ترا دانا براه فقر آرد
درون توبه عشقت گذارد ۲۱۲
ترا دانا زند از عشق اکسیر
که تا آرد ز غشّ فسق تطهیر ۲۱۳
ترا دانا کند از من خبردار
که تا آئی بسوی من دگر بار ۲۱۴
ترا دانا هم از عطّار گوید
نه از قاضیّ و از طرّار گوید ۲۱۵
ترا دانا برون آرد ز تقلید
نماید خود ترا این راه توحید ۲۱۶
ترا دانا ز فکر و شیخ و مفتی
برون آرد مثال نوح و کشتی ۲۱۷
ترا دانا ز مکر او رهاند
چو نوحت اندر آن کشتی نشاند ۲۱۸
ترا دانا مثال بحر باید
که لب خشک آید و خوش رخ گشاید ۲۱۹
ترا دانا دهد از عشق بهره
تو باشی در معانیهاش شهره ۲۲۰
ترا دانا رهاند از بدیها
مکن خود را چو شیخ بدتورسوا ۲۲۱
ترا دانا بشرع مصطفی خواند
دگر بر تو طریق مرتضی خواند ۲۲۲
طریق مرتضی ایمان کل دان
وزو هر دم کتاب عاشقان خوان ۲۲۳
طریق مرتضی یک راه دارد
حقیقت را بمعنی شاه دارد ۲۲۴
شریعت کرد او شد در طریقت
طریقت ورد او شد در حقیقت ۲۲۵
حقیقت غیر او من غیر دانم
چو منصور این معانی من بخوانم ۲۲۶
از آن درجسم عطّار آمدی تو
که برگوئی اناالحق را تو نیکو ۲۲۷
اناالحق هم توئیّ و هم تو باشی
میان عاشقان محرم تو باشی ۲۲۸
درون شمع احمد راه دیدم
شه مردان از آن آگاه دیدم ۲۲۹
کسی بهتر ازو این ره نرفته
وگر رفته رهش از وی شنفته ۲۳۰
کسی دیگر ندارد حدّ این قرب
وگر گوید بحلقش ریز خود سرب ۲۳۱
مرا تیز است مظهر سرب ریزان
میان جان دشمن نار سوزان ۲۳۲
تو سربش ریز در حلق و برون شو
بجوهر ذات من چون درون شو ۲۳۳
که تا گردی همچون شیخ مردان
از آنکو نخوتی دارد چو شیطان ۲۳۴
هر آنکس را که نخوت یار باشد
امیر ما ازو بیزار باشد ۲۳۵
امیرم آنکه مدّاحش خلیل است
تولّدگاه او خانهٔ جلیل است ۲۳۶
بکعبه زاد از مادر امیرم
از آن شد حلقهٔ او دستگیرم ۲۳۷
بدانستم من این دم راه خود را
از آن گشتم بعالم مست و شیدا ۲۳۸
هر آنکس را که حیدر راهبر شد
درون جنّت او همچون قمر شد ۲۳۹
هر آنکس را که حیدر دوستار است
محمّد خود شفیعش در شمار است ۲۴۰
هر آنکس را که حیدر میر دین شد
خوارج بیشکی با او بکین شد ۲۴۱
هر آنکس را که حیدر مقتدایست
تمام جان و تن نور صفایست ۲۴۲
هر آنکس را که حیدر میر باشد
چه پروایش ز شاه و میر باشد ۲۴۳
هر آنکس را که حیدر پیش خواند
بدرب هیچکس او را نراند ۲۴۴
هر آنکس را که حیدر خود شفیق است
خداوندش بمعنی دان رفیق است ۲۴۵
هر آنکس را که حیدر شد طلبکار
هزارش یوسف مصری خریدار ۲۴۶
هر آنکس را که حیدر شد امامش
همه اسرار معنی شد تمامش ۲۴۷
هر آنکس را که حیدر یار غار است
چه پروایش ز زهر و نیش مار است ۲۴۸
هر آنکس را که حیدر لطف دارد
بجنت حوریانش عطف دارد ۲۴۹
هر آنکس را که حیدر کرد بیرون
خدا بیزار گشت ازوی هم اکنون ۲۵۰
هر آنکس را که حیدر نور تن شد
مر او را حلّهٔ ایمان کفن شد ۲۵۱
هر آنکس را که حیدر جام دارد
در او مستی حقّ آرام دارد ۲۵۲
هر آنکس را که حیدر شد زبانش
بخواند مظهر وداند بیانش ۲۵۳
هر آنکس را که حیدر گفت سلمان
تو او را بوذر و غفّار میخوان ۲۵۴
هر آنکس را که حیدر شد محبّش
طبیب حاذق آمد کلّ طبّش ۲۵۵
هر آنکس را که حیدر حقّ نماید
درخت دید از ذاتش برآید ۲۵۶
برو ای یار برخطّش بنه سر
که تا آزاد گردی همچو بوذر ۲۵۷
برو ای یار گفتم گوش کن تو
میان عارفان خاموش کن تو ۲۵۸
اگر خاموش بنشینی چو مردان
نباشد خود ترا ز اسرار نقصان ۲۵۹
وگرگوئی بکشتن میکشندت
بگویندت توئی رافض برندت ۲۶۰
ندانستی که رافض کیست ای سگ
بگویم تا شود خود خشکت این لب ۲۶۱
روافض آنکه دین شه ندارد
بکوی مرتضی این ره ندارد ۲۶۲
روافض آنکه ملعون شد در اسلام
ندارد او براه شاهم اقدام ۲۶۳
روافض آنکه دین غیر دارد
بکوی غیر حیدر سیر دارد ۲۶۴
روافض آنکه حق بیزار زو شد
بدوزخ مالکان دل زار ازو شد ۲۶۵
روافض آنکه دین تغییر داده است
بغیر راه حق راهی نهاده است ۲۶۶
روافض آنکه او اغیار دیده است
تمام آل احمد خار دیده است ۲۶۷
روافض آنکه ازتوحید دور است
بعلم چار مذهب خود کفور است ۲۶۸
مرا نام احد بس دل پسند است
که ایمانم بسی شیرین چو قنداست ۲۶۹
مرا احمد بشرعش ره یکی داد
نهادی تو مراو را چار بنیاد ۲۷۰
خدا و مصطفی را دور کردی
بهر دو کون خود را کور کردی ۲۷۱
امیرمؤمنان را دین چو تو نیست
ویا چون حنبل و شافع نکو نیست ۲۷۲
همه را راه راه احمدی هست
ولی در ذات بعضی بس بدی هست ۲۷۳
ابابکر و عمر را دوست دارید
همه را پیرو احمد شمارید ۲۷۴
همه را دین حق یک شد نه دو شد
ترا خار مغیلان در گلو شد ۲۷۵
ترا ایمان سلمانیت باید
که تا خورشید از کوهت برآبد ۲۷۶
ترا ایمان بایشان هست محکم
که ایشانند نورذات آدم ۲۷۷
چرا غافل شدی از حال ایشان
مگر رفته است از ذات تو ایمان ۲۷۸
مرا ایمان علیّ مرتضایست
که او در دین احمد مقتدایست ۲۷۹
مرا دین نبی از وی مسلّم
که او بد مصطفی را یارو همدم ۲۸۰
مرا تعلیم دین مصطفی کرد
همه مذهب ز دین او جدا کرد ۲۸۱
مرا کرد او اشارت خود بجعفر
که ازگفت ولیّ حقّ بمگدز ۲۸۲
بگفتا گفت او گفت نبیّ است
بمعنی و بتقوی او ولیّ است ۲۸۳
بزهد و پاکی او حق گواه است
تمام اولیآ را عذر خواه است ۲۸۴
باو ختمست ایمان و توکّل
تو بر غیرش مکن چنگ توسّل ۲۸۵
که دارد چون تو شاهی پاک و معصوم؟
مرا از لطف خود مگذار محروم ۲۸۶
تو بحر حلم و کان جود و علمی
تو مست بادهٔ صافی و سلمی ۲۸۷
ترا باده ز دست باب دادند
تمام اهل حق را آب دادند ۲۸۸
کرا قدرت که آن باده بنوشد
مگر او جامهٔ شاهی بپوشد ۲۸۹
کرا قدرت که پا بر کتف احمد
نهد غیر از تو ای سلطان سرمد ۲۹۰
کرا قدرت که گوید لو کشف را
و یا داند وجود من عرف را ۲۹۱
کرا قدرت که گویدحق بدیدم
و یا گوید که از او این شنیدم ۲۹۲
کرا قدرت که استادیّ جبریل
کند در علم قرآن تا به انجیل ۲۹۳
کرا قدرت که او اسرار داند
به پیش او مگر عطّار داند ۲۹۴
چو عطار این زمان از سرگذشتهاست
به جان جان جان مهرت نوشته است ۲۹۵
بگوید سرّ اسرارت به هر کو
برآرد نعرهٔ یاهو و من هو ۲۹۶
ورای ذکر تو ذکری ندارم
ورای فکر تو فکری ندارم ۲۹۷
توئی مظهر نمای کل مظهر
توی اندر وجود من منوّر ۲۹۸
جهان از نور تو روشن شناسم
همین باشد بمعنی خود لباسم ۲۹۹
به پیش احمق نادان چگویم
که یک گامی نرفته او بکویم ۳۰۰
مرا از احمق نادان گریز است
که کار احمقان جنگ و ستیز است ۳۰۱
برو بر گفت دانایان عمل کن
نه همچو احمقان مکر و دغل کن ۳۰۲
مرا باشد زبان چون نور روشن
ترا باشد زبان گفت الکن ۳۰۳
بمظهر گفتهام آنچه خدا گفت
که او در گوش جان من ندا گفت ۳۰۴
که من روشن ترم از نور خورشید
گرفته همچو عاشق ملک جاوید ۳۰۵
من این مظهر بلفظ عام گفتم
گهی پخته و گه خود خام گفتم ۳۰۶
که فهم خلق دروی خوش برآید
ز جهل و کبر خود بیرون درآید ۳۰۷
وگرنه خود بالفاظ شریفش
همی گفتم که میآید حریفش ۳۰۸
دل درویش ازو محروم ماند
به پیش خادم و مخدوم ماند ۳۰۹
بچشم دانش اندر وی نظر کرد
همه عبّاد عالم را خبر کن ۳۱۰
درو گم کردهای من علم عالم
ز دور خویشتن تا دور آدم ۳۱۱
تو ختم این معمّا کن که بسیار
سخن دارم من از اسرار دلدار ۳۱۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۱۲
۷۱۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در آفرینش انسان و مبدأو معاد او فرماید
بعدی:دفتر اول
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.