هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و معنوی، با تأکید بر نور الهی در وجود انسان، سفر روحانی از عالم مادی به معنوی، و وحدت وجود، به مضامینی همچون قناعت، ریاضت، عشق الهی، و نقش محمد(ص) و علی(ع) در هدایت انسان میپردازد. شاعر از خواننده میخواهد با شکستن قیدوبندهای مادی، به حقیقت درون دست یابد و با توکل و قناعت، به وصال معشوق حقیقی نائل شود.
رده سنی:
18+
مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در متن، نیازمند درک و تجربهای است که معمولاً در بزرگسالان یافت میشود. همچنین، برخی از اشارات به مفاهیم انتزاعی مانند وحدت وجود یا ریاضت، ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
در تفسیر وَلَقَدکَرَّمنا بَنی آدَمَ وَحَمَّلنا هُم فی البَرِّ وَالبَحر فرماید
الا ای جان و دل را درد و دارو
تو آن نوری که لَم تَمسَسهُ نارو ۱
تو درمشکات تن مصباح نوری
ز نزدیکی که هستی دور دوری ۲
ز روزنهای مِشکات مشبک
نشیمن کردهٔ خاک مبارکت ۳
زجاجه بشکن و زَیتَت برون ریز
بنور کوکب درّی درآویز ۴
ترا با مشرق و مغرب چه کار است
که نور آسمان گردن حصار است ۵
ز بینائی مدان این فرّ و فرهنگ
که گنجشکی بپّرد بیست فرسنگ ۶
تو آن نوری که اندر بام افلاک
همی گشتی بگرد کعبهٔ خاک ۷
تو آن نوری که منشوری بعالم
عیان عین منصوری بعالم ۸
تو نوری لیکن در ظلمت فتادی
ولی در عین آن قربت فتادی ۹
تونور مخزن اسرار جانی
که اینجا رهنمای لامکانی ۱۰
تو نوری این زمان در عین مشکات
ز مصباحت نموداری تو ذرّات ۱۱
حقیقت لامکان گلشن تو داری
که جسم و جان و عقل غمگساری ۱۲
سفر کردی ز دریا سوی عُنصُر
سفر ناکرده قطره کی شود دُر ۱۳
سفر کردی بمنزل در رسیدی
حقیقت روی جان اینجا بدیدی ۱۴
سفر کردی ز دریا در صدف باز
شدی جوهر کنون از عزّت و ناز ۱۵
سفر کردی تو در انجام این تن
بتوست این جملهٔ آفاق روشن ۱۶
سفر کردی ز کل فارغ شدی تو
در اینجا در صدف بالغ شدی تو ۱۷
تو ای جوهر چو از دریا برآئی
ز زیر طشت زرّین بر سر آئی ۱۸
توئی جوهر که قدر خویش دانی
نباید کاین چنین اینجا بمانی ۱۹
تو در قعری کجا باشد بهایت
بهای تست جان بی حدّ و غایت ۲۰
توئی آن جوهر هر دو جهان هم
که بخشیدی تو این معنی دمادم ۲۱
کنون درهرچه هستی روی بنمای
یکی شو بی عدد هر سوی بنمای ۲۲
که جوهر روشنیّ او یکی است
نمود گردش او بیشکی است ۲۳
الا ای جوهر بالا گزیده
ولیکن در گمانی نارسیده ۲۴
الا ای جوهر بحر معانی
کنون اندر صدف بیشک نهانی ۲۵
توئی دریا ولی جوهر نمودی
که دایم در صدف گوهر نبودی ۲۶
سفر کردی و دیدی روی دلدار
حجاب این صدف از پیش بردار ۲۷
صدف بشکن که اندر نور قدسی
جدا مانی ز حیوان نقش سُدسی ۲۸
برافکن شش جهاتت از صدف باز
که با نورت بود پر دُر صدف باز ۲۹
زند عکس و تو مه را باز بینی
همت انجام و هم آغاز بینی ۳۰
تو نور قدس داری در درونت
یکی نور درون و هم برونت ۳۱
تو نور قدس داری در نمودار
عیان روح داری جسم بردار ۳۲
تو نور قدسی افتادی در اینجا
شعاعت در گرفته عین دریا ۳۳
تونور قدسی و در این صفاتی
حقیقت ترجمان عین ذاتی ۳۴
تو نور قدسی و دیدی تو خود را
عیان دریاب خود عین اَحَد را ۳۵
خطابم باتو و با هیچکس نیست
که جز تو هیچکس فریادرس نیست ۳۶
الا ای نور قدسی روی بنمای
ز زنگ آینه دل پاک بزدای ۳۷
زمین و اسمان از پیش بردار
نمود جسم و جان از خویش بردار ۳۸
در این آیینهٔ دل کن نظر باز
حجاب صورت و معنی برانداز ۳۹
ز اشترنامهٔ سرکاردیدی
حقیقت دیدهٔ دیدار دیدی ۴۰
برافکن چار طبع و شش جهت تو
که تا ز اعداد گردی یک صفت تو ۴۱
صفات وذات خود هر دو یکی بین
درون را با برون حق بیشکی بین ۴۲
توئی ذات و صفات و فعل در حق
جهانِ جان توئی ای یار مطلق ۴۳
جواهر ذات بر گو آشکاره
چو خواهد کرد یارت پاره پاره ۴۴
چو چیزی دیگرت اینجا نماندست
بجز نامیت اینجا که نشاندست ۴۵
بگو اسرار فاش و فاش گردان
برافکن نقش خود نقّاش گردان ۴۶
توئی عین العیان جوهر ذات
نمودِ تست بیشک جمله ذرّات ۴۷
چو خواهد کُشت محبوبت بزاری
برافکن جوهر و کن پایداری ۴۸
چو عیسی زنده میر از جوهر پاک
که تا چون خر نمانی در گوِ خاک ۴۹
چو زان کانی که جانهاگوهر اوست
فلک از دیرگه خاک در اوست ۵۰
تو داری ملکت معنی سراسر
دمی تو از نمود دوست مگذر ۵۱
درونِ کعبهٔ دل باز دیدی
دمی در صحبت جان آرمیدی ۵۲
شترها را رها کن در چراگاه
درونِ کعبه می زن صنعةاللّه ۵۳
درون کعبهٔ جانان تو داری
سزد گر اشتران اینجاگذاری ۵۴
درون کعبه خلوتگاه جانست
که مرد دیدار جانان کل عیانست ۵۵
درونِ کعبهٔ و راز داری
سزد گردل ز شهوت باز داری ۵۶
درون کعبه این سرّ درنگنجد
فلک اینجا به یک کنجد نسنجد ۵۷
درون کعبه زیبا باید و پاک
درون کعبه نی گرد است و نی خاک ۵۸
درون کعبه گر یک شب درآئی
به بینی جان جانان جانفزائی ۵۹
درون کعبه جانان میزند سیر
اگرچه مینگنجد بت در این دیر ۶۰
درون کعبه غیری درنگنجد
بجز یک دید سیری در نگنجد ۶۱
حرمگاه دلت را کن نظر زود
که تا بینی درو دیدار معبود ۶۲
حرمگاه دلت جانان مقیم است
ترا هم پرده دار و هم ندیم است ۶۳
حرمگاه دلت چون جانست دریاب
ز پیدایی عجب پنهانست دریاب ۶۴
حرمگاه دلت جانست دردید
ز دید او یکی بین گفت واشنید ۶۵
چو در خلوت نشیند یار با یار
اگر موئی بود کی گنجد اغیار ۶۶
نگنجد در نمود دیدن دوست
ترا از گوش جان بشنیدن دوست ۶۷
چو در خلوت مقیم است او عیانت
زمانی تازه گردان عین جانت ۶۸
توئی در کعبه و بت میپرستی
چرا تو بت بیکباره شکستی ۶۹
توئی در کعبه و بت کرده حاصل
کجا گردی تو اندر عین واصل ۷۰
توئی در کعبه اینجا بت شکن باش
چو حق دیدی بحق بنمای دین فاش ۷۱
توئی در کعبه و پستی بیفکن
بتِ صورت چوابراهیم بشکن ۷۲
توئی در کعبه و خلوت گزیده
نمودی دیده و بُت برگزیده ۷۳
اگر با دیدهٔ با دیده میباش
ز خلقان خویشتن دزدیده میباش ۷۴
اگر با دیدهٔ نادیده مشنو
حقیقت جوی و بر تقلید مگرو ۷۵
اگر بادیدهٔ رازت نهان گوی
وگر گوئی ابا خلق جهان گوی ۷۶
اگر با دیدهٔ حاصل چه داری
در این اعیان دلت واصل چه داری ۷۷
ندیدی وصل یار ای بی وفا تو
از آن هستی در این راه جفا تو ۷۸
جفاکردی وفا میداری امّید
بسوزد ذرّه اندر عین خورشید ۷۹
جفا کردی وفا هرگز نبینی
بجز وقتی که خود عاجز ببینی ۸۰
بعجز اقرار ده ای تو ستمکار
که تاعذرت پذیرد روی دلدار ۸۱
ز عجز خویش دایم باش مسکین
که تا چون گل شوی خوشبوی و مشگین ۸۲
ز عجز خویش دایم ربّنا گوی
بروز و شب یقین فاغفرلنا گوی ۸۳
زعجز خویش خود گم نه بهرحال
که تا رسته شوی از قیل وزقال ۸۴
ز عجز خویش کن دائم تو طاعت
که بیرون آید از رنج تو راحت ۸۵
ببینی چون دمی انصاف از خود
ز نور شرع بینی نیک از بد ۸۶
اگر انصاف دادی رستی ازنار
ببخشد مر ترا پس عاقبت یار ۸۷
اگر انصاف دادی پاک باشی
ولی باید که همچون خاک باشی ۸۸
اگر انصاف دادی راست بینی
درون کعبه با جانان نشینی ۸۹
اگر انصاف دادی یار رستی
به کنج عافیت شادان نشستی ۹۰
اگر انصاف دادی گنج یابی
درون جان و دل بی رنج یابی ۹۱
اگر انصاف دادی جانِ جانی
که هستی قاف سیمرغ معانی ۹۲
اگر انصاف دادی نور گردی
درونِ جزو و کل مشهور گردی ۹۳
اگر انصاف دادی در صفائی
نمود عشق کل اندر صف آئی ۹۴
بده انصاف تا این راز یابی
که خود بی شک حق از خود بازیابی ۹۵
چو انصافست اینجا پرده راز
تو نیز انصاف ده پرده برانداز ۹۶
ز طاعت مگذر و عین قناعت
قناعت برتر است از عین طاعت ۹۷
قناعت بهتر است از هر دو عالم
قناعت کرد و توبه یافت آدم ۹۸
قناعت سلطنت دارد بتحقیق
ز هر کس ناید از پندار توفیق ۹۹
قناعت کردهاند اینجای مردان
تو از عین قناعت رخ مگردان ۱۰۰
قناعت از صفاکردست اینجا
مصفّا شد از آن آمد هویدا ۱۰۱
قناعت مرد را در حق رساند
کسی کو راز فقر کل بداند ۱۰۲
قناعت بهتر از هر دو جهانست
بدان این سر که بیشک کار جانست ۱۰۳
قناعت روی جانان باز دیدست
قناعت زینت و اعزاز دیدست ۱۰۴
قناعت انبیا کردند پیشه
از آن در وصل بودندی همیشه ۱۰۵
قناعت اندرون صافی نماید
همه زنگ طبیعت بر زداید ۱۰۶
قناعت گوهری بس بی بها بین
قناعت جوی پس عین لقا بین ۱۰۷
قناعت دل کند صافی و روشن
نماید دید گلخن همچو گلشن ۱۰۸
قناعت کردهاند اینجای پیدا
که تا جان در عیان گردد هویدا ۱۰۹
قناعت چون کنی اینجا یقینی
رخ معشوق خود اینجا ببینی ۱۱۰
درونت صاف و پاکی گردد از کل
شوی فارغ نیابی رنج و هم ذل ۱۱۱
دلت آئینهٔ صافی کند زود
نماید اندر او دیدار معبود ۱۱۲
در آئینه ببینی هرچه باشد
به جز رخسار جان چیزی نباشد ۱۱۳
همه جانان بود گر بازدانی
ولی باید که آن هم راز دانی ۱۱۴
که بی فقرت نباشد این مسلم
ز قعر افتادم این عین دمادم ۱۱۵
قناعت کردهام اینجا بسی من
یقین دانستهام خود را کسی من ۱۱۶
ندیدم خویش را در عین صورت
از آن ذوقم نمود آن بی کدورت ۱۱۷
قناعت کردم و دیدار دیدم
نمود جان ودل را یار دیدم ۱۱۸
قناعت جوهریست ازعالم عشق
که میخوانند او را آدم عشق ۱۱۹
قناعت لامکان دارد ز اللّه
عیان دارد نمود قل هواللّه ۱۲۰
قناعت جز یکی هرگز ندیداست
اگرچه زو بسی گفت و شنیداست ۱۲۱
ز فقر است ای برادر این قناعت
قناعت کن تو تا بینی سعادت ۱۲۲
قناعت کرد اینجا عنکبوتی
درون خلوتی اندر بیوتی ۱۲۳
حقیقت کرده اینجا پردهٔ باز
درونش آنِ تست ای محرم راز ۱۲۴
در اینجا او قناعت میگذارد
وطن پیوسته اندر پرده دارد ۱۲۵
تو تا چون عنکبوت اینجا نباشی
چو او لاغر صفت اعضا نباشی ۱۲۶
درون پرده کی بینی تو اسرار
که میگویم ترا اینجا به تکرار ۱۲۷
تو این صورت در اینجا پرده بستی
درون پرده بس فارغ نشستی ۱۲۸
بیکباره چنین میبایدت راست
که این پرده به پیوسته که آراست ۱۲۹
چو خواهد گشت پرده پاره پاره
قناعت کن تو و کم کن نظاره ۱۳۰
بهر چیزی تو بنگر تا توانی
خدا را بین تو از روی معانی ۱۳۱
چو جز حق نیست چیزی دیگر ای دوست
اگر جز حق دگر بینی نه نیکو است ۱۳۲
ریاضت اختیار کاملان است
کسی را کاندر این راه او نشان است ۱۳۳
ریاضت مرد را واصل کند زود
عیان دیده را حاصل کند زود ۱۳۴
ریاضت واصلان دیدند اینجا
از آن در قرب حق گشتند یکتا ۱۳۵
ریاضت کش که جانا رخ نماید
درون چشمهٔ کل بحر زاید ۱۳۶
ریاضت میکشد اینجای ذرات
بخوان ازجاهدوادر عین آیات ۱۳۷
ریاضت مصطفی اینجا کشیدست
از آن جانان درون خود بدیدست ۱۳۸
ریاضت او کشید و گشت سرور
ز جمله انبیا او گشت برتر ۱۳۹
ریاضت او کشید از دیدن شاه
چو بیخود شد بگفت اولی مع اللّه ۱۴۰
ریاضت او کشید و جان جان شد
درون جزو و کلّ کلّی نهان شد ۱۴۱
ریاضت او کشید و ذات آمد
ز عین ذات در آیات آمد ۱۴۲
بگفت اسرار فاش اینجا به حیدر
که بر شهر علومش بود او در ۱۴۳
بدو اسرار گفت اندر قناعت
محمد صاحب حوض و شفاعت ۱۴۴
بدو اسرار گفت و راز بنمود
حقیقت مرتضی نفس نبی بود ۱۴۵
محمّد با علی هر دو یکیاند
ز نورحق حقیقت بیشکیاند ۱۴۶
محمّد با علی هر دو دو رازند
که بهر آفرینش کار سازند ۱۴۷
محمّد با علی هر دو همامند
که ایشان در میان کل تمامند ۱۴۸
محمّد با علی از نور ذاتند
که این دم همدم عین صفاتند ۱۴۹
محمّد با علی هر دو جهانند
که ایشان برتر از کون و مکانند ۱۵۰
محمّد با علی دو سرفرازند
که جان مومنان زیشان بنازند ۱۵۱
محمّد با علی دو شمع دینند
که ایشان رهنمای کفر و دینند ۱۵۲
محمّد با علی دارند بیشک
وجود لحمک لحمی ابریک ۱۵۳
یکی باشند ایشان گر بدانی
اگر اسرار ایشان باز دانی ۱۵۴
یکی باشند ایشان عین اسرار
از ایشان شد حقیقت کل پدیدار ۱۵۵
یکی باشند ایشان و دو جوهر
اگر تو مؤمنی زیشان تو بگذر ۱۵۶
از ایشان راه جو تا ره نمایند
که ایشانت در این سر برگشایند ۱۵۷
از ایشان بازدانی جوهر خویش
نهندت مرهمی اندر دل ریش ۱۵۸
از ایشان بازدانی هر دوعالم
که ایشانند نفخ جان در این دم ۱۵۹
از ایشان بازدانی تا چه بودی
که با ایشان تو در گفت و شنودی ۱۶۰
از ایشان بازدانی سرّ اسرار
کز ایشانت دید تو پدیدار ۱۶۱
از ایشان جوی اینجا مرهم دل
که ایشانند اینجا محرم دل ۱۶۲
از ایشان جوی در عین شریعت
که بنمایند رازت از حقیقت ۱۶۳
از ایشان جوی اینجا نور ایمان
که ایشانند اینجا ذات سبحان ۱۶۴
از ایشان جوی بیشک نور بینش
که ایشان زندهاند از آفرینش ۱۶۵
از ایشان جوی عین کل تمامت
که ایشانند شاهان قیامت ۱۶۶
از ایشان جوی تا بینی عیان یار
وز ایشانت شود اعیان پدیدار ۱۶۷
از ایشان جوی راه لامکانی
کز ایشان سرّ سبحانی بدانی ۱۶۸
از ایشان بود بود آمد پدیدار
نداند این سخن جز مرد دیندار ۱۶۹
که ایشان سالکان و واصلانند
حقیقت بیشکی هر دو جهانند ۱۷۰
هم ایشان رازدار آفرینند
هم ایشان درگشای آخرینند ۱۷۱
از ایشانست بود کل در اینجا
که ایشانند پنهانی و پیدا ۱۷۲
از ایشان جوی اسرار دو عالم
که ایشانند نور چشم آدم ۱۷۳
میان دیدهها بینا نمایند
درون جسم و جان یکتا نمایند ۱۷۴
درون دل نظر کن روی ایشان
که تو بنشستهٔ در کوی ایشان ۱۷۵
درون دل نظر کن راز تحقیق
که ایشانند بود تو ز توفیق ۱۷۶
حقیقت سرّ ایشان گر بدانی
از ایشان واصل هر دو جهانی ۱۷۷
چو زیشان یک نفس خارج نباشی
که جانند و در او جمله تو باشی ۱۷۸
چو ایشانند و تو هستی از ایشان
برادر خواندت هستی چو خویشان ۱۷۹
از ایشان مگذر و زیشان همی گوی
درون دل تو ایشان را همی جوی ۱۸۰
از ایشان مگذر و ایشان همی بین
درون جان و دل ای مرد با دین ۱۸۱
از ایشان واصلی آید ترا هم
اگر داری قدم در کارمحکم ۱۸۲
درون دل تراگشتند پیدا
نمیبینی تو ایشان را هویدا ۱۸۳
درون دل ترا بنموده اسرار
کنون بشنو تو این سرّ و نگهدار ۱۸۴
درون جان تو ایشان بدیدند
ولی از چشم صورت ناپدیدند ۱۸۵
درون جان تو رویت نمودند
به نیکی هر دو در گفت و شنودند ۱۸۶
درون جان ودل اسرار گفتند
ابا تو جمله از دادار گفتند ۱۸۷
درون جان تو عین عیانند
که ایشان در تو چون جان جهانند ۱۸۸
ترا گفتند اسرار دمادم
چگویم خفتهٔ اینجا تو بی غم ۱۸۹
کجا دانی تو مر اسرار ایشان
که این دم خفتهٔ بیشک پریشان ۱۹۰
کجا هرگز بیابد خفته این راز
مگر وقتی که با خویش آید او باز ۱۹۱
کجاهرگز بداند خفته اسرار
مگر آنگه که گردد زود بیدار ۱۹۲
مخفت ای دوست یارت در درونست
ولی بیچاره خفته در برونست ۱۹۳
مخفت ای دوست تا بیدار کردی
مگر شایستهٔ اسرار کردی ۱۹۴
مخفت ای جان سخن بپذیر آخر
که میگویم ترا اسرار ظاهر ۱۹۵
چرا خفتی که یارت هست بیدار
ز مستی با خود آی و باش هشیار ۱۹۶
محمّد(ص) با علی درخود نظر کن
برِ ایشان تو آهنگ اَدَب کن ۱۹۷
اگر ایشان در این معنی ببینی
گمان بردار هان صاحب یقینی ۱۹۸
دل و جان کن نثار روی ایشان
چوخاکی باش اندر کوی ایشان ۱۹۹
تو آن نوری که لَم تَمسَسهُ نارو ۱
تو درمشکات تن مصباح نوری
ز نزدیکی که هستی دور دوری ۲
ز روزنهای مِشکات مشبک
نشیمن کردهٔ خاک مبارکت ۳
زجاجه بشکن و زَیتَت برون ریز
بنور کوکب درّی درآویز ۴
ترا با مشرق و مغرب چه کار است
که نور آسمان گردن حصار است ۵
ز بینائی مدان این فرّ و فرهنگ
که گنجشکی بپّرد بیست فرسنگ ۶
تو آن نوری که اندر بام افلاک
همی گشتی بگرد کعبهٔ خاک ۷
تو آن نوری که منشوری بعالم
عیان عین منصوری بعالم ۸
تو نوری لیکن در ظلمت فتادی
ولی در عین آن قربت فتادی ۹
تونور مخزن اسرار جانی
که اینجا رهنمای لامکانی ۱۰
تو نوری این زمان در عین مشکات
ز مصباحت نموداری تو ذرّات ۱۱
حقیقت لامکان گلشن تو داری
که جسم و جان و عقل غمگساری ۱۲
سفر کردی ز دریا سوی عُنصُر
سفر ناکرده قطره کی شود دُر ۱۳
سفر کردی بمنزل در رسیدی
حقیقت روی جان اینجا بدیدی ۱۴
سفر کردی ز دریا در صدف باز
شدی جوهر کنون از عزّت و ناز ۱۵
سفر کردی تو در انجام این تن
بتوست این جملهٔ آفاق روشن ۱۶
سفر کردی ز کل فارغ شدی تو
در اینجا در صدف بالغ شدی تو ۱۷
تو ای جوهر چو از دریا برآئی
ز زیر طشت زرّین بر سر آئی ۱۸
توئی جوهر که قدر خویش دانی
نباید کاین چنین اینجا بمانی ۱۹
تو در قعری کجا باشد بهایت
بهای تست جان بی حدّ و غایت ۲۰
توئی آن جوهر هر دو جهان هم
که بخشیدی تو این معنی دمادم ۲۱
کنون درهرچه هستی روی بنمای
یکی شو بی عدد هر سوی بنمای ۲۲
که جوهر روشنیّ او یکی است
نمود گردش او بیشکی است ۲۳
الا ای جوهر بالا گزیده
ولیکن در گمانی نارسیده ۲۴
الا ای جوهر بحر معانی
کنون اندر صدف بیشک نهانی ۲۵
توئی دریا ولی جوهر نمودی
که دایم در صدف گوهر نبودی ۲۶
سفر کردی و دیدی روی دلدار
حجاب این صدف از پیش بردار ۲۷
صدف بشکن که اندر نور قدسی
جدا مانی ز حیوان نقش سُدسی ۲۸
برافکن شش جهاتت از صدف باز
که با نورت بود پر دُر صدف باز ۲۹
زند عکس و تو مه را باز بینی
همت انجام و هم آغاز بینی ۳۰
تو نور قدس داری در درونت
یکی نور درون و هم برونت ۳۱
تو نور قدس داری در نمودار
عیان روح داری جسم بردار ۳۲
تو نور قدسی افتادی در اینجا
شعاعت در گرفته عین دریا ۳۳
تونور قدسی و در این صفاتی
حقیقت ترجمان عین ذاتی ۳۴
تو نور قدسی و دیدی تو خود را
عیان دریاب خود عین اَحَد را ۳۵
خطابم باتو و با هیچکس نیست
که جز تو هیچکس فریادرس نیست ۳۶
الا ای نور قدسی روی بنمای
ز زنگ آینه دل پاک بزدای ۳۷
زمین و اسمان از پیش بردار
نمود جسم و جان از خویش بردار ۳۸
در این آیینهٔ دل کن نظر باز
حجاب صورت و معنی برانداز ۳۹
ز اشترنامهٔ سرکاردیدی
حقیقت دیدهٔ دیدار دیدی ۴۰
برافکن چار طبع و شش جهت تو
که تا ز اعداد گردی یک صفت تو ۴۱
صفات وذات خود هر دو یکی بین
درون را با برون حق بیشکی بین ۴۲
توئی ذات و صفات و فعل در حق
جهانِ جان توئی ای یار مطلق ۴۳
جواهر ذات بر گو آشکاره
چو خواهد کرد یارت پاره پاره ۴۴
چو چیزی دیگرت اینجا نماندست
بجز نامیت اینجا که نشاندست ۴۵
بگو اسرار فاش و فاش گردان
برافکن نقش خود نقّاش گردان ۴۶
توئی عین العیان جوهر ذات
نمودِ تست بیشک جمله ذرّات ۴۷
چو خواهد کُشت محبوبت بزاری
برافکن جوهر و کن پایداری ۴۸
چو عیسی زنده میر از جوهر پاک
که تا چون خر نمانی در گوِ خاک ۴۹
چو زان کانی که جانهاگوهر اوست
فلک از دیرگه خاک در اوست ۵۰
تو داری ملکت معنی سراسر
دمی تو از نمود دوست مگذر ۵۱
درونِ کعبهٔ دل باز دیدی
دمی در صحبت جان آرمیدی ۵۲
شترها را رها کن در چراگاه
درونِ کعبه می زن صنعةاللّه ۵۳
درون کعبهٔ جانان تو داری
سزد گر اشتران اینجاگذاری ۵۴
درون کعبه خلوتگاه جانست
که مرد دیدار جانان کل عیانست ۵۵
درونِ کعبهٔ و راز داری
سزد گردل ز شهوت باز داری ۵۶
درون کعبه این سرّ درنگنجد
فلک اینجا به یک کنجد نسنجد ۵۷
درون کعبه زیبا باید و پاک
درون کعبه نی گرد است و نی خاک ۵۸
درون کعبه گر یک شب درآئی
به بینی جان جانان جانفزائی ۵۹
درون کعبه جانان میزند سیر
اگرچه مینگنجد بت در این دیر ۶۰
درون کعبه غیری درنگنجد
بجز یک دید سیری در نگنجد ۶۱
حرمگاه دلت را کن نظر زود
که تا بینی درو دیدار معبود ۶۲
حرمگاه دلت جانان مقیم است
ترا هم پرده دار و هم ندیم است ۶۳
حرمگاه دلت چون جانست دریاب
ز پیدایی عجب پنهانست دریاب ۶۴
حرمگاه دلت جانست دردید
ز دید او یکی بین گفت واشنید ۶۵
چو در خلوت نشیند یار با یار
اگر موئی بود کی گنجد اغیار ۶۶
نگنجد در نمود دیدن دوست
ترا از گوش جان بشنیدن دوست ۶۷
چو در خلوت مقیم است او عیانت
زمانی تازه گردان عین جانت ۶۸
توئی در کعبه و بت میپرستی
چرا تو بت بیکباره شکستی ۶۹
توئی در کعبه و بت کرده حاصل
کجا گردی تو اندر عین واصل ۷۰
توئی در کعبه اینجا بت شکن باش
چو حق دیدی بحق بنمای دین فاش ۷۱
توئی در کعبه و پستی بیفکن
بتِ صورت چوابراهیم بشکن ۷۲
توئی در کعبه و خلوت گزیده
نمودی دیده و بُت برگزیده ۷۳
اگر با دیدهٔ با دیده میباش
ز خلقان خویشتن دزدیده میباش ۷۴
اگر با دیدهٔ نادیده مشنو
حقیقت جوی و بر تقلید مگرو ۷۵
اگر بادیدهٔ رازت نهان گوی
وگر گوئی ابا خلق جهان گوی ۷۶
اگر با دیدهٔ حاصل چه داری
در این اعیان دلت واصل چه داری ۷۷
ندیدی وصل یار ای بی وفا تو
از آن هستی در این راه جفا تو ۷۸
جفاکردی وفا میداری امّید
بسوزد ذرّه اندر عین خورشید ۷۹
جفا کردی وفا هرگز نبینی
بجز وقتی که خود عاجز ببینی ۸۰
بعجز اقرار ده ای تو ستمکار
که تاعذرت پذیرد روی دلدار ۸۱
ز عجز خویش دایم باش مسکین
که تا چون گل شوی خوشبوی و مشگین ۸۲
ز عجز خویش دایم ربّنا گوی
بروز و شب یقین فاغفرلنا گوی ۸۳
زعجز خویش خود گم نه بهرحال
که تا رسته شوی از قیل وزقال ۸۴
ز عجز خویش کن دائم تو طاعت
که بیرون آید از رنج تو راحت ۸۵
ببینی چون دمی انصاف از خود
ز نور شرع بینی نیک از بد ۸۶
اگر انصاف دادی رستی ازنار
ببخشد مر ترا پس عاقبت یار ۸۷
اگر انصاف دادی پاک باشی
ولی باید که همچون خاک باشی ۸۸
اگر انصاف دادی راست بینی
درون کعبه با جانان نشینی ۸۹
اگر انصاف دادی یار رستی
به کنج عافیت شادان نشستی ۹۰
اگر انصاف دادی گنج یابی
درون جان و دل بی رنج یابی ۹۱
اگر انصاف دادی جانِ جانی
که هستی قاف سیمرغ معانی ۹۲
اگر انصاف دادی نور گردی
درونِ جزو و کل مشهور گردی ۹۳
اگر انصاف دادی در صفائی
نمود عشق کل اندر صف آئی ۹۴
بده انصاف تا این راز یابی
که خود بی شک حق از خود بازیابی ۹۵
چو انصافست اینجا پرده راز
تو نیز انصاف ده پرده برانداز ۹۶
ز طاعت مگذر و عین قناعت
قناعت برتر است از عین طاعت ۹۷
قناعت بهتر است از هر دو عالم
قناعت کرد و توبه یافت آدم ۹۸
قناعت سلطنت دارد بتحقیق
ز هر کس ناید از پندار توفیق ۹۹
قناعت کردهاند اینجای مردان
تو از عین قناعت رخ مگردان ۱۰۰
قناعت از صفاکردست اینجا
مصفّا شد از آن آمد هویدا ۱۰۱
قناعت مرد را در حق رساند
کسی کو راز فقر کل بداند ۱۰۲
قناعت بهتر از هر دو جهانست
بدان این سر که بیشک کار جانست ۱۰۳
قناعت روی جانان باز دیدست
قناعت زینت و اعزاز دیدست ۱۰۴
قناعت انبیا کردند پیشه
از آن در وصل بودندی همیشه ۱۰۵
قناعت اندرون صافی نماید
همه زنگ طبیعت بر زداید ۱۰۶
قناعت گوهری بس بی بها بین
قناعت جوی پس عین لقا بین ۱۰۷
قناعت دل کند صافی و روشن
نماید دید گلخن همچو گلشن ۱۰۸
قناعت کردهاند اینجای پیدا
که تا جان در عیان گردد هویدا ۱۰۹
قناعت چون کنی اینجا یقینی
رخ معشوق خود اینجا ببینی ۱۱۰
درونت صاف و پاکی گردد از کل
شوی فارغ نیابی رنج و هم ذل ۱۱۱
دلت آئینهٔ صافی کند زود
نماید اندر او دیدار معبود ۱۱۲
در آئینه ببینی هرچه باشد
به جز رخسار جان چیزی نباشد ۱۱۳
همه جانان بود گر بازدانی
ولی باید که آن هم راز دانی ۱۱۴
که بی فقرت نباشد این مسلم
ز قعر افتادم این عین دمادم ۱۱۵
قناعت کردهام اینجا بسی من
یقین دانستهام خود را کسی من ۱۱۶
ندیدم خویش را در عین صورت
از آن ذوقم نمود آن بی کدورت ۱۱۷
قناعت کردم و دیدار دیدم
نمود جان ودل را یار دیدم ۱۱۸
قناعت جوهریست ازعالم عشق
که میخوانند او را آدم عشق ۱۱۹
قناعت لامکان دارد ز اللّه
عیان دارد نمود قل هواللّه ۱۲۰
قناعت جز یکی هرگز ندیداست
اگرچه زو بسی گفت و شنیداست ۱۲۱
ز فقر است ای برادر این قناعت
قناعت کن تو تا بینی سعادت ۱۲۲
قناعت کرد اینجا عنکبوتی
درون خلوتی اندر بیوتی ۱۲۳
حقیقت کرده اینجا پردهٔ باز
درونش آنِ تست ای محرم راز ۱۲۴
در اینجا او قناعت میگذارد
وطن پیوسته اندر پرده دارد ۱۲۵
تو تا چون عنکبوت اینجا نباشی
چو او لاغر صفت اعضا نباشی ۱۲۶
درون پرده کی بینی تو اسرار
که میگویم ترا اینجا به تکرار ۱۲۷
تو این صورت در اینجا پرده بستی
درون پرده بس فارغ نشستی ۱۲۸
بیکباره چنین میبایدت راست
که این پرده به پیوسته که آراست ۱۲۹
چو خواهد گشت پرده پاره پاره
قناعت کن تو و کم کن نظاره ۱۳۰
بهر چیزی تو بنگر تا توانی
خدا را بین تو از روی معانی ۱۳۱
چو جز حق نیست چیزی دیگر ای دوست
اگر جز حق دگر بینی نه نیکو است ۱۳۲
ریاضت اختیار کاملان است
کسی را کاندر این راه او نشان است ۱۳۳
ریاضت مرد را واصل کند زود
عیان دیده را حاصل کند زود ۱۳۴
ریاضت واصلان دیدند اینجا
از آن در قرب حق گشتند یکتا ۱۳۵
ریاضت کش که جانا رخ نماید
درون چشمهٔ کل بحر زاید ۱۳۶
ریاضت میکشد اینجای ذرات
بخوان ازجاهدوادر عین آیات ۱۳۷
ریاضت مصطفی اینجا کشیدست
از آن جانان درون خود بدیدست ۱۳۸
ریاضت او کشید و گشت سرور
ز جمله انبیا او گشت برتر ۱۳۹
ریاضت او کشید از دیدن شاه
چو بیخود شد بگفت اولی مع اللّه ۱۴۰
ریاضت او کشید و جان جان شد
درون جزو و کلّ کلّی نهان شد ۱۴۱
ریاضت او کشید و ذات آمد
ز عین ذات در آیات آمد ۱۴۲
بگفت اسرار فاش اینجا به حیدر
که بر شهر علومش بود او در ۱۴۳
بدو اسرار گفت اندر قناعت
محمد صاحب حوض و شفاعت ۱۴۴
بدو اسرار گفت و راز بنمود
حقیقت مرتضی نفس نبی بود ۱۴۵
محمّد با علی هر دو یکیاند
ز نورحق حقیقت بیشکیاند ۱۴۶
محمّد با علی هر دو دو رازند
که بهر آفرینش کار سازند ۱۴۷
محمّد با علی هر دو همامند
که ایشان در میان کل تمامند ۱۴۸
محمّد با علی از نور ذاتند
که این دم همدم عین صفاتند ۱۴۹
محمّد با علی هر دو جهانند
که ایشان برتر از کون و مکانند ۱۵۰
محمّد با علی دو سرفرازند
که جان مومنان زیشان بنازند ۱۵۱
محمّد با علی دو شمع دینند
که ایشان رهنمای کفر و دینند ۱۵۲
محمّد با علی دارند بیشک
وجود لحمک لحمی ابریک ۱۵۳
یکی باشند ایشان گر بدانی
اگر اسرار ایشان باز دانی ۱۵۴
یکی باشند ایشان عین اسرار
از ایشان شد حقیقت کل پدیدار ۱۵۵
یکی باشند ایشان و دو جوهر
اگر تو مؤمنی زیشان تو بگذر ۱۵۶
از ایشان راه جو تا ره نمایند
که ایشانت در این سر برگشایند ۱۵۷
از ایشان بازدانی جوهر خویش
نهندت مرهمی اندر دل ریش ۱۵۸
از ایشان بازدانی هر دوعالم
که ایشانند نفخ جان در این دم ۱۵۹
از ایشان بازدانی تا چه بودی
که با ایشان تو در گفت و شنودی ۱۶۰
از ایشان بازدانی سرّ اسرار
کز ایشانت دید تو پدیدار ۱۶۱
از ایشان جوی اینجا مرهم دل
که ایشانند اینجا محرم دل ۱۶۲
از ایشان جوی در عین شریعت
که بنمایند رازت از حقیقت ۱۶۳
از ایشان جوی اینجا نور ایمان
که ایشانند اینجا ذات سبحان ۱۶۴
از ایشان جوی بیشک نور بینش
که ایشان زندهاند از آفرینش ۱۶۵
از ایشان جوی عین کل تمامت
که ایشانند شاهان قیامت ۱۶۶
از ایشان جوی تا بینی عیان یار
وز ایشانت شود اعیان پدیدار ۱۶۷
از ایشان جوی راه لامکانی
کز ایشان سرّ سبحانی بدانی ۱۶۸
از ایشان بود بود آمد پدیدار
نداند این سخن جز مرد دیندار ۱۶۹
که ایشان سالکان و واصلانند
حقیقت بیشکی هر دو جهانند ۱۷۰
هم ایشان رازدار آفرینند
هم ایشان درگشای آخرینند ۱۷۱
از ایشانست بود کل در اینجا
که ایشانند پنهانی و پیدا ۱۷۲
از ایشان جوی اسرار دو عالم
که ایشانند نور چشم آدم ۱۷۳
میان دیدهها بینا نمایند
درون جسم و جان یکتا نمایند ۱۷۴
درون دل نظر کن روی ایشان
که تو بنشستهٔ در کوی ایشان ۱۷۵
درون دل نظر کن راز تحقیق
که ایشانند بود تو ز توفیق ۱۷۶
حقیقت سرّ ایشان گر بدانی
از ایشان واصل هر دو جهانی ۱۷۷
چو زیشان یک نفس خارج نباشی
که جانند و در او جمله تو باشی ۱۷۸
چو ایشانند و تو هستی از ایشان
برادر خواندت هستی چو خویشان ۱۷۹
از ایشان مگذر و زیشان همی گوی
درون دل تو ایشان را همی جوی ۱۸۰
از ایشان مگذر و ایشان همی بین
درون جان و دل ای مرد با دین ۱۸۱
از ایشان واصلی آید ترا هم
اگر داری قدم در کارمحکم ۱۸۲
درون دل تراگشتند پیدا
نمیبینی تو ایشان را هویدا ۱۸۳
درون دل ترا بنموده اسرار
کنون بشنو تو این سرّ و نگهدار ۱۸۴
درون جان تو ایشان بدیدند
ولی از چشم صورت ناپدیدند ۱۸۵
درون جان تو رویت نمودند
به نیکی هر دو در گفت و شنودند ۱۸۶
درون جان ودل اسرار گفتند
ابا تو جمله از دادار گفتند ۱۸۷
درون جان تو عین عیانند
که ایشان در تو چون جان جهانند ۱۸۸
ترا گفتند اسرار دمادم
چگویم خفتهٔ اینجا تو بی غم ۱۸۹
کجا دانی تو مر اسرار ایشان
که این دم خفتهٔ بیشک پریشان ۱۹۰
کجا هرگز بیابد خفته این راز
مگر وقتی که با خویش آید او باز ۱۹۱
کجاهرگز بداند خفته اسرار
مگر آنگه که گردد زود بیدار ۱۹۲
مخفت ای دوست یارت در درونست
ولی بیچاره خفته در برونست ۱۹۳
مخفت ای دوست تا بیدار کردی
مگر شایستهٔ اسرار کردی ۱۹۴
مخفت ای جان سخن بپذیر آخر
که میگویم ترا اسرار ظاهر ۱۹۵
چرا خفتی که یارت هست بیدار
ز مستی با خود آی و باش هشیار ۱۹۶
محمّد(ص) با علی درخود نظر کن
برِ ایشان تو آهنگ اَدَب کن ۱۹۷
اگر ایشان در این معنی ببینی
گمان بردار هان صاحب یقینی ۱۹۸
دل و جان کن نثار روی ایشان
چوخاکی باش اندر کوی ایشان ۱۹۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۹۹
۴۱۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در ثنا گفتن پیر حضرت یوسف را علیه السلام و جان در باختن او در نظر یوسف فرماید
گوهر بعدی:در وصف علی مرتضی علیه السّلام فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.