هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و شاعرانه، بیانگر حالات روحانی و عاشقانهی شاعر در برابر معشوق الهی است. شاعر از رازهای نهان، عشق، رحمت و لعنت الهی سخن میگوید و خود را در میان این مفاهیم گم کرده میبیند. او از تجربیات عرفانی، حیرت در برابر ذات الهی و رابطهی عمیق خود با خداوند میگوید و در نهایت، به عجز خود در برابر عظمت پروردگار اعتراف میکند.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر دشوار بوده و نیاز به بلوغ فکری و تجربهی بیشتری دارد. همچنین، برخی از اصطلاحات و مفاهیم به کار رفته ممکن است برای سنین پایینتر نامفهوم باشد.
در جواب دادن ابلیس در اعیان فرماید
جوابش داد کای پیر گزیده
چرا گوی سخنهای شنیده ۱
چو میپرسی مرا از عین اسرار
شنیده کم بگو اینجا بگفتار ۲
ز دیده گوی تا من دیده گویم
ترا من نکتهٔ بگزیده گویم ۳
گزیده گوی چندانی که دانی
گزیده هست اصل زندگانی ۴
ز اصل ذات من اینجا نپرسی
که مخفی ماند اینجانور قدسی ۵
ز اصل ذات من گوئی چه دانی
که ازمعنی تو جز نامی ندانی ۶
اگر پُر تو ز عشق کوی گشتی
در این میدان مثال گوی گشتی ۷
ز زور بازویت اینجا نماندست
فتاده گوی حیران در بماندست ۸
منم آن جوهر ذات عیانی
که دارم طوق لعنت رایگانی ۹
منم آن جوهر اسرار جانان
که فعلم ظاهر است اسرار پنهان ۱۰
منم آن جوهر جان داده بر باد
به لعنت کرده اینجا جمله آباد ۱۱
منم آن جوهر ذاتی که آیات
خدا از بهر من گفتست در ذات ۱۲
بقرآن چندجانانم نموده است
زیانم نزد جانان جمله سودست ۱۳
زیانم سود باشد از خطابش
نمییارم ز هیبت من جوابش ۱۴
بدادن زانکه جانان راز گفتست
عیان عشق با من باز گفتست ۱۵
خطاب دوست اندر اندرونم
که میداند که من در شوق چونم ۱۶
خطاب دوست ما را در نهادست
نهادم اندر اینجا داد دادست ۱۷
خطاب دوست کردش نام باشد
همه ننگ جهان در نام باشد ۱۸
خطاب دوست درجانم رقم زد
نمود من دمادم در عدم زد ۱۹
بقا بودم شدم نقش فنا من
ولی خواهم شدن عین بقا من ۲۰
بقا بودم ولی اندر خطابش
خوشی کردم همی عین عذابش ۲۱
عذاب اینجا و آنجادر خطابست
بر آن عاشق که مر او را خطابست ۲۲
چو من گرد و نگردد یک دم ازدوست
حقیقت مغز گرداند عیان پوست ۲۳
چو من در عشق کی آید پدیدار
که لعنت راکند رحمت خریدار ۲۴
چو خود من عاشقی اینجا ندیدم
منالم و اصلی بینا ندیدم ۲۵
به پنهان در میان انبیا من
بسی بشنیدهام اسرارها من ۲۶
میان انبیا من راز گفتم
حقیقت هم بد ایشان باز گفتم ۲۷
نمود من در اوّل بود بودش
نمود خویش دیدم در نمودش ۲۸
حضورم نزد جانان بود دائم
بذات خود بدم پیوسته قائم ۲۹
عیان راز دیدم در ملایک
نمود کل شیء نیز هالک ۳۰
همه در لوح محفوظم نمودند
نمود عشق در بودم نمودند ۳۱
همه دیدم بچشم سر نهانی
جمال بار در عین العیانی ۳۲
نمود یار دیدم در همه چیز
نمود جمله بود و زان من نیز ۳۳
قلم بدرفته در هرراز او بود
ولیکن راز من عین نکو بود ۳۴
ندانستم که چون بُد سرّ اسرار
که اعیانم بد اینجا دیدن بار ۳۵
جمال یار بود آنجا عیانم
نمود عشق در هر دو جهانم ۳۶
چو خواندم راز دیدم آنچه بُد آن
مر آن را چارهٔ ما را نَبُد آن ۳۷
قلم چون رفت اندر عین کاغذ
ولی نتوان نوشتن نیک مربد ۳۸
قلم چون رفت کاغذ شد نوشته
چوخاکی شد به آبی آن نوشته ۳۹
چه سود از رفته دارم آنچه خواند
کند چیزی نیفزاید کآید ۴۰
همه رفتست اندر بود او نیز
که او داند یقین راز هر چیز ۴۱
چو خطی یار بنویسد بخونم
حقیقت حاکمست و من زبونم ۴۲
منم مفلس در این دنیا بمانده
نمودم جمله در عقبی بمانده ۴۳
میان هر دو من اینجا اسیرم
همو باشد در اینجا دستگیرم ۴۴
من بیچاره چتوانم بکردن
بجز غم اینجاگاه خوردن ۴۵
ندارم هیچ چیزی خبر نمودش
طلبکارم در اینجا بود بودش ۴۶
طلبکارم که تا ذاتش بیابم
نمود عشق جز ذاتش ندانم ۴۷
ز اصل خویش در من غم گرفتار
عیان در نزد شرعم من گرفتار ۴۸
عجائب راز دارم در جهان من
که دارم در جهان راز نهان من ۴۹
طلب کردم بسی تا خود بدانم
که چون بد اصلُ فرع داستانم ۵۰
بجز من هر کسی من چون شناسد
کسی باید که او چون من شناسد ۵۱
بجز من کس نداند حال من هم
بریش خویشتن بنهاده مرهم ۵۲
بجز من هیچکس رازم نداند
وگر داند بخود حیران بماند ۵۳
منم استاد جمله پیش بینان
منم اینجا نموده عشق جانان ۵۴
مرا طوقیست در گردن فتاده
از او در عین ما و من فتاده ۵۵
ز طوق لعنتم خود پاک نبود
که اینجا آتش اندر خاک نبود ۵۶
ولی چون خاک اصل پاک دارد
نمود زهر من تریاک دارد ۵۷
همی با یکدگر پیوند داریم
ز قول و عهد او سر بر نداریم ۵۸
هر آن یک چشم باشد کفر و دینم
بجز یکی در این دیده نبینم ۵۹
بجز یکی نباشد در وصالم
بجز یکی نیاید در خیالم ۶۰
بجز یکی در اینجا من ندارم
که راز جان جان پنهان ندارم ۶۱
بگویم راز با تو گر بدانی
که هستی صاحب عشق و معانی ۶۲
مرا افتاد کاری تا قیامت
ندارم جز خود اینجا من ندامت ۶۳
مرا افتاد کاری اندر اینجا
نگردانم رخ از دیدار یکتا ۶۴
مرا افتاد اینجاگاه کاری
گرفتست این زمان ذرّه غباری ۶۵
ملامت میکشم در عشق دلدار
نیندیشم دمی از لعنت یار ۶۶
ملامت میکشم در غرق خونم
ز بیهوشی فتاده در جنونم ۶۷
ملامت میکشم از طوق لعنت
چو جانم هست اینجا عین رحمت ۶۸
ملامت میکشم در هر دو عالم
منم در عشق جانان شاد و خرّم ۶۹
زیارم گر جفا آید پدیدار
ولیک از من وفا آید پدیدار ۷۰
زیارم گر جفا دیدم بسی من
همان خواهم که باشم با کسی من ۷۱
که او اینجا کس هر ناکسانست
هر آن کو این بداند خود کسانست ۷۲
اگر ناکس شوی در کوی دلدار
کسانت گر شوندت من خریدار ۷۳
اگر تو ناکسی از ناکسانش
ز من بشنو همه شرح و بیانش ۷۴
چو دیدم خود بدیدم نار بودم
ز بود کفر در زنّار بودم ۷۵
همه کفر جهان دارم بیکبار
شدم کافر چینن در روی دلدار ۷۶
اگر درکنه یکدم دم زنی تو
ببام هفتمین خرگه زنی تو ۷۷
اگر در کفر آئی عشق بینی
نمود عشق هم در عشق بینی ۷۸
اگر در کافری بوئی بری تو
ز بود چرخ و انجم بگذری تو ۷۹
اگر در کافری یابی تو دلدار
نمودبت شکن در کفر بسیار ۸۰
شو اندر آخر کارت نظر کن
دلت از کفر روحانی خبر کن ۸۱
اگر کافر شوی باشی مسلمان
ولی گفتن چنین بر جای نتوان ۸۲
اگر از کافری دم میزنی تو
نه چون مردان بمعنی چون زنی تو ۸۳
اگر از کافری خواهی نشانی
ز من بشنو کنون شرح و بیانی ۸۴
من اندر کافری دلدار دیدم
در اینجاگه نمود یار دیدم ۸۵
من اندر کافری زنّار بستم
وز آنجا در نمود یار بستم ۸۶
من اندر عاشقی کافر نبودم
هم اندر کافری صادق ببودم ۸۷
من اندر کافری اسرار دارم
نمود جزو و کل دلدار دارم ۸۸
من اندر کافری بگزیدهام یار
هم اندر کافری هم دیدهام یار ۸۹
نشان عشق دارم من بگردن
چگویم تا چه بتوانم بکردن ۹۰
نشان عشق اینجا برنهادم
که درد عشق باشد در نهادم ۹۱
نشان عشق رویم زرد کردست
نهاد جان و دل پر درد کردست ۹۲
نشان عشق ما را در میان کرد
ولی بودم ابی نام و نشان کرد ۹۳
نشان عشق از من بنگر ای دل
چرا درماندهٔ در آب و در گل ۹۴
نشان عشق من دارم بزاری
که کردستم در اینجا پایداری ۹۵
نشان عشق در جانم نهانست
ولیکن یار اینجا در میان است ۹۶
چو درد دوست دارد جان من هان
کجا باشد مرا هرگز دل و جان ۹۷
چو جانان رخ نمودم رایگانی
من این لعنت گزیدم در نهانی ۹۸
ز جانان چون خطابی هست ما را
دمادم چون جوابی هست ما را ۹۹
خطاب او کجا دارد جوابی
ولی در عشق مسکینی خطابی ۱۰۰
کنم هر لحظه در عشق تو تکرار
چو او دارم ابا او گویم اسرار ۱۰۱
که ای جان جهان و جوهر کل
مرا گر راحت آری و اگر ذل ۱۰۲
منت ذل کل شمارم راحت جان
که دیدم مر ترا مر راحت جان ۱۰۳
همه جانها بتو قائم بدیدم
همه دلها بتو دائم بدیدم ۱۰۴
نمود جان و دلها چون تو داری
مرا اندر میان ضایع گذاری ۱۰۵
مکن ضایع مر او و شاد دل کن
ببخشد یارِ ما ما را بحل کن ۱۰۶
ببخش اندر میان و دست گیرم
در این لعنت که دارم دستگیرم ۱۰۷
نمود لعنتم اینجا تو کردی
در اینجاگه مرا رسوا تو کردی ۱۰۸
منم خوار و توئی غمخوار مانده
میان آفرینش خوار مانده ۱۰۹
منم رسوا شده در کویت ای جان
نظر بنهاده اندر سویت ای جان ۱۱۰
بسی در دل جفای تو کشیدم
به امّیدی بکوی تو دویدم ۱۱۱
بسی دیدم ملامت اندر اینجا
بسی کردم زبودت نیز غوغا ۱۱۲
من اندر کوی تو غمخوار و مسکین
نموده کافری و رفته از دین ۱۱۳
منم در راز تو ثابت قدم من
که دیدستم همه راز قدم من ۱۱۴
مرا شاید که گویم وصفت ای جان
تو لعنت میکنی ما را چه تاوان ۱۱۵
تو لعنت کردی و رحمت گزیدم
که در رحمت منش لعنت بدیدم ۱۱۶
مرا لعنت بکن چندانکه خواهی
که بر اجزای این کل پادشاهی ۱۱۷
مرا لعنت کن اینجاگه دمادم
بهانه می منه اُسجُدلِآدَم ۱۱۸
مرا لعنت کن و از خود مرانم
که هر چیزی که گوئی من همانم ۱۱۹
منم ملعون ترا اینجا طلبکار
که دارم از عنایت راز بسیار ۱۲۰
منم لعنت گزیده چند گویم
که از بهر تو اینجا گفتگویم ۱۲۱
مرا این لعنت عالم چه باشد
نموده سجدهٔ آدم چه باشد ۱۲۲
که مارا با تو افتادست کاری
که با ما کردهٔ تو یادگاری ۱۲۳
مرا شد یادگاری دانم اینجا
که دیدستم عیان عین الیقین را ۱۲۴
مرا این بس که دارم بودت ای جان
بروز محشرم هم شاد گردان ۱۲۵
بروز محشرم بخشی بیکبار
ز دوش آنجای برداری مرا بار ۱۲۶
بروز محشرم تو کل ببخشی
گناه جزوی و کلّی ببخشی ۱۲۷
کنم پیوسته زاری من بدرگاه
که من دارم نمود قل هو اللّه ۱۲۸
اگر منسوخ گشتم بر در او
فتادستم بکلّی بر در او ۱۲۹
چو نسخم کردی اندر این میان کم
بفضل خود ببخشم رایگان هم ۱۳۰
مرا از رایگان کردی تو پیدا
شدم در کوی تو مسکین و رسوا ۱۳۱
چو رسوائی ببخشی کم نباشد
ز بحر خود یکی شبنم نباشد ۱۳۲
مرا جز تو دگر اینجا کجا بود
که بود من ز بودت انتها بود ۱۳۳
بفضل خود ببخشم در جهانت
که رحمت یافتم هر دو جهانت ۱۳۴
مرا چیزی که کردی حاکمی تو
خداوندی نمودی عالمی تو ۱۳۵
همه رحمت ترا و لعنت من
بفضل خویش کن تاریک روشن ۱۳۶
عیان رحمت تو بیشمارست
مرا امّید در روز شمارست ۱۳۷
عیان رحمت تو جاودانست
همه امیّدشان تا جاودانست ۱۳۸
چو تو شاهی، شاهانت گدایند
نموت انبیا و اولیایند ۱۳۹
چو توشاهی تمامت ملکت تست
همه امّید ما بر رحمت تست ۱۴۰
چو تو شاهی تمامت بندگانند
نهاده جمله سر بر آستانند ۱۴۱
تو شاهی و ترا از جان غلامند
اگر اتمام اگر نه ناتمامند ۱۴۲
تو شاهی و کنی جمله که خواهی
که بر ملک دو عالم پادشاهی ۱۴۳
تو شاهی و همه در تو اسیرند
نمیری و همه پیش تو میرند ۱۴۴
تو شاهی و ترا زیبد که مانی
که شاه آشکارا و نهانی ۱۴۵
همه شاهان بتو باشند زنده
شده ازجان ترا محکوم و بنده ۱۴۶
تو شاهی و توئی شاه و توئی شاه
توئی سالک توئی اصل و تو آگاه ۱۴۷
ز کار راز جمله می تو دانی
که بیرون از جهان و هم جهانی ۱۴۸
ترا در دیدهها بینا بدیدم
ترا در لفظها گویا بدیدم ۱۴۹
از اوّل تا به آخر راز داری
سزد گر لعنت از من بازداری ۱۵۰
بمن رحمت کنی یوم القیامت
ببخشی هم گناهم با ندامت ۱۵۱
هم آمرزی تمامت بیشکی تو
که دیدستم عیانت مر یکی تو ۱۵۲
چو ذات تو قدیم و لایزالست
زبانم اندر اینجا گنگ و لال است ۱۵۳
تمامت انبیا و صفت بگفتند
بجز جوهر ز انوارت نسفتند ۱۵۴
همه حیران تو بهر خطابی
که تو بنمایی ایشان را عتابی ۱۵۵
ز بهر تو چنین حیران بماندند
حزین و خوار و سرگردان بماندند ۱۵۶
ز دید سالکان واصلانت
بچشم من زجمله رهروانت ۱۵۷
ترا دیدم همه تصدیق و رحمت
نمیگنجد در ذات تو لعنت ۱۵۸
ترا دانم که جانی و دلی تو
گشاده رازهای مشکلی تو ۱۵۹
حقیقت نیست جز ذاتت در اسرار
چه باشد لعنت اینجا مرد ستّار ۱۶۰
خداوند نهان و آشکاری
مرا باید ببین در پرده داری ۱۶۱
چنان در لعنت تو دیدم اینجا
بسی در کوی تو گردیدم اینجا ۱۶۲
همه در من بُد و من در همه گم
چو دیده قطرهٔ در عین قلزم ۱۶۳
صفاتت لامکان و من مکانم
که راز تو در آن باشد عیانم ۱۶۴
صفاتت برتر است از عقل و افعال
کجا گنجد ز علم عالمان قال ۱۶۵
تمامت وصف گفتندت بهرحال
زبان جمله از حیرت شده لال ۱۶۶
بجز تو هیچ چیزی درنگنجد
همه پیشم به جو سنگی نسنجد ۱۶۷
بجز تو من ندیدم هیچ غیری
ز دورت درتو ما را بود سیری ۱۶۸
یقینت عین بالا بود پیوست
که یدّ صنع حکمت نقش توبست ۱۶۹
تو بستی نقش آدم در نمودت
شده بیدار اینجا بود بودت ۱۷۰
نظر کردم صفاتت ذات دیدم
وجود آدم و ذرّات دیدم ۱۷۱
بهم پیوسته بودی جز و کل تو
که تا محرم شوی زان عز و ذل تو ۱۷۲
بهم پیوسته شد تا فاش دیدی
حقیقت در عیان نقاش دیدی ۱۷۳
ز ذاتت در صفات فعل مطلق
نمودی بودی آدم را تو الحق ۱۷۴
چو من بی من به تو اسرار دیدم
وجود آدم و انوار دیدم ۱۷۵
همه علم من و حکمت تو بودی
مرا اندر بهانه در ربودی ۱۷۶
نبد آدم که دیدم ذات پاکت
تجلّی فعل گشته در صفاتت ۱۷۷
جهان جان جان کل شده باز
بهم پیوسته بُد انجام و آغاز ۱۷۸
یقین دانستم اسرارت در اینجا
چو دیدم آدم از ذاتت هویدا ۱۷۹
یقین شد زانکه غیری نیست جز تو
نمود جمله سیری نیست جز تو ۱۸۰
به علم اندر ملائک گشتم
تمامت نام و ننگم در نوشتم ۱۸۱
ز معدن روشنم شد در معانی
که پیدا گشته از راز نهانی ۱۸۲
ندیدم غیر آن میدانم اینجا
که بودتست هم پنهان و پیدا ۱۸۳
مراگرچه تو فرمودی بسجده
که آدم هست ما را عین زبده ۱۸۴
بهانه خاک بود و من بدم نار
شدم کافر ببستم عین زنّار ۱۸۵
چو کافر گشتم و کفران گزیدم
ز کفران روی خوبت باز دیدم ۱۸۶
نبد غیری تو دانم جمله هستی
برم اینجا نگنجد بُت پرستی ۱۸۷
من اینجا کافر عشق تو هستم
بت صورت بمعنی کی پرستم ۱۸۸
جمال بی نشانی یافتی تو
بسوی بی نشانی تافتی تو ۱۸۹
جمال بی نشان صورت شده باز
حجاب بت برم آخر برانداز ۱۹۰
بصورت آدم آمد حق ولی هان
بسی افتاد اینجا عین برهان ۱۹۱
تو گفتستی که آدم صورت ما است
ز دید من عیانم جمله پیداست ۱۹۲
اگر سجده کنم هر پیشهٔ من
بود پیش تو این اندیشهٔ من ۱۹۳
غلط این بُد که خودبینی نمودم
عیان عشق تو کلّی ربودم ۱۹۴
ز خودبینی شدم در عین لعنت
ولی آخر کنی بر جمله رحمت ۱۹۵
چو عین بحر رحمت خاص و عامست
از آنجا قطرهٔ ما را تمامست ۱۹۶
اگر خواهی ببخشی مر مرا بخش
که ذات پاک تو نیکست در نقش ۱۹۷
کجا وصف تو داند کرد ادراک
که عاجز اوفتاد اندر کف خاک ۱۹۸
عقول عاقلان گم شد ز حیرت
فرو ماندند اندر عین قربت ۱۹۹
صفات ذات پاک تو منزّه
عقول افتاد بیخود اندر این ره ۲۰۰
که باشد عقل کز ذاتت زند دم
که سرگردانست اندر عین عالم ۲۰۱
که باشد عقل طفلِ شیرخواره
نداند کرد اینجا هیچ چاره ۲۰۲
که باشد عقل افتاده برابر
فرومانده میان آب و آذر ۲۰۳
که باشد عقل اینجا باز مانده
میان آرزو و آز مانده ۲۰۴
که باشد عقل گردان گرد کویت
دونده تا برد ره نیز سویت ۲۰۵
بسی گشت و ندیدست جز که افعال
نهادش در صفاتت در بیان قال ۲۰۶
بسی زو عاقبت درمانده عاجز
نمود عشق تو نایافت هرگز ۲۰۷
چرا گوی سخنهای شنیده ۱
چو میپرسی مرا از عین اسرار
شنیده کم بگو اینجا بگفتار ۲
ز دیده گوی تا من دیده گویم
ترا من نکتهٔ بگزیده گویم ۳
گزیده گوی چندانی که دانی
گزیده هست اصل زندگانی ۴
ز اصل ذات من اینجا نپرسی
که مخفی ماند اینجانور قدسی ۵
ز اصل ذات من گوئی چه دانی
که ازمعنی تو جز نامی ندانی ۶
اگر پُر تو ز عشق کوی گشتی
در این میدان مثال گوی گشتی ۷
ز زور بازویت اینجا نماندست
فتاده گوی حیران در بماندست ۸
منم آن جوهر ذات عیانی
که دارم طوق لعنت رایگانی ۹
منم آن جوهر اسرار جانان
که فعلم ظاهر است اسرار پنهان ۱۰
منم آن جوهر جان داده بر باد
به لعنت کرده اینجا جمله آباد ۱۱
منم آن جوهر ذاتی که آیات
خدا از بهر من گفتست در ذات ۱۲
بقرآن چندجانانم نموده است
زیانم نزد جانان جمله سودست ۱۳
زیانم سود باشد از خطابش
نمییارم ز هیبت من جوابش ۱۴
بدادن زانکه جانان راز گفتست
عیان عشق با من باز گفتست ۱۵
خطاب دوست اندر اندرونم
که میداند که من در شوق چونم ۱۶
خطاب دوست ما را در نهادست
نهادم اندر اینجا داد دادست ۱۷
خطاب دوست کردش نام باشد
همه ننگ جهان در نام باشد ۱۸
خطاب دوست درجانم رقم زد
نمود من دمادم در عدم زد ۱۹
بقا بودم شدم نقش فنا من
ولی خواهم شدن عین بقا من ۲۰
بقا بودم ولی اندر خطابش
خوشی کردم همی عین عذابش ۲۱
عذاب اینجا و آنجادر خطابست
بر آن عاشق که مر او را خطابست ۲۲
چو من گرد و نگردد یک دم ازدوست
حقیقت مغز گرداند عیان پوست ۲۳
چو من در عشق کی آید پدیدار
که لعنت راکند رحمت خریدار ۲۴
چو خود من عاشقی اینجا ندیدم
منالم و اصلی بینا ندیدم ۲۵
به پنهان در میان انبیا من
بسی بشنیدهام اسرارها من ۲۶
میان انبیا من راز گفتم
حقیقت هم بد ایشان باز گفتم ۲۷
نمود من در اوّل بود بودش
نمود خویش دیدم در نمودش ۲۸
حضورم نزد جانان بود دائم
بذات خود بدم پیوسته قائم ۲۹
عیان راز دیدم در ملایک
نمود کل شیء نیز هالک ۳۰
همه در لوح محفوظم نمودند
نمود عشق در بودم نمودند ۳۱
همه دیدم بچشم سر نهانی
جمال بار در عین العیانی ۳۲
نمود یار دیدم در همه چیز
نمود جمله بود و زان من نیز ۳۳
قلم بدرفته در هرراز او بود
ولیکن راز من عین نکو بود ۳۴
ندانستم که چون بُد سرّ اسرار
که اعیانم بد اینجا دیدن بار ۳۵
جمال یار بود آنجا عیانم
نمود عشق در هر دو جهانم ۳۶
چو خواندم راز دیدم آنچه بُد آن
مر آن را چارهٔ ما را نَبُد آن ۳۷
قلم چون رفت اندر عین کاغذ
ولی نتوان نوشتن نیک مربد ۳۸
قلم چون رفت کاغذ شد نوشته
چوخاکی شد به آبی آن نوشته ۳۹
چه سود از رفته دارم آنچه خواند
کند چیزی نیفزاید کآید ۴۰
همه رفتست اندر بود او نیز
که او داند یقین راز هر چیز ۴۱
چو خطی یار بنویسد بخونم
حقیقت حاکمست و من زبونم ۴۲
منم مفلس در این دنیا بمانده
نمودم جمله در عقبی بمانده ۴۳
میان هر دو من اینجا اسیرم
همو باشد در اینجا دستگیرم ۴۴
من بیچاره چتوانم بکردن
بجز غم اینجاگاه خوردن ۴۵
ندارم هیچ چیزی خبر نمودش
طلبکارم در اینجا بود بودش ۴۶
طلبکارم که تا ذاتش بیابم
نمود عشق جز ذاتش ندانم ۴۷
ز اصل خویش در من غم گرفتار
عیان در نزد شرعم من گرفتار ۴۸
عجائب راز دارم در جهان من
که دارم در جهان راز نهان من ۴۹
طلب کردم بسی تا خود بدانم
که چون بد اصلُ فرع داستانم ۵۰
بجز من هر کسی من چون شناسد
کسی باید که او چون من شناسد ۵۱
بجز من کس نداند حال من هم
بریش خویشتن بنهاده مرهم ۵۲
بجز من هیچکس رازم نداند
وگر داند بخود حیران بماند ۵۳
منم استاد جمله پیش بینان
منم اینجا نموده عشق جانان ۵۴
مرا طوقیست در گردن فتاده
از او در عین ما و من فتاده ۵۵
ز طوق لعنتم خود پاک نبود
که اینجا آتش اندر خاک نبود ۵۶
ولی چون خاک اصل پاک دارد
نمود زهر من تریاک دارد ۵۷
همی با یکدگر پیوند داریم
ز قول و عهد او سر بر نداریم ۵۸
هر آن یک چشم باشد کفر و دینم
بجز یکی در این دیده نبینم ۵۹
بجز یکی نباشد در وصالم
بجز یکی نیاید در خیالم ۶۰
بجز یکی در اینجا من ندارم
که راز جان جان پنهان ندارم ۶۱
بگویم راز با تو گر بدانی
که هستی صاحب عشق و معانی ۶۲
مرا افتاد کاری تا قیامت
ندارم جز خود اینجا من ندامت ۶۳
مرا افتاد کاری اندر اینجا
نگردانم رخ از دیدار یکتا ۶۴
مرا افتاد اینجاگاه کاری
گرفتست این زمان ذرّه غباری ۶۵
ملامت میکشم در عشق دلدار
نیندیشم دمی از لعنت یار ۶۶
ملامت میکشم در غرق خونم
ز بیهوشی فتاده در جنونم ۶۷
ملامت میکشم از طوق لعنت
چو جانم هست اینجا عین رحمت ۶۸
ملامت میکشم در هر دو عالم
منم در عشق جانان شاد و خرّم ۶۹
زیارم گر جفا آید پدیدار
ولیک از من وفا آید پدیدار ۷۰
زیارم گر جفا دیدم بسی من
همان خواهم که باشم با کسی من ۷۱
که او اینجا کس هر ناکسانست
هر آن کو این بداند خود کسانست ۷۲
اگر ناکس شوی در کوی دلدار
کسانت گر شوندت من خریدار ۷۳
اگر تو ناکسی از ناکسانش
ز من بشنو همه شرح و بیانش ۷۴
چو دیدم خود بدیدم نار بودم
ز بود کفر در زنّار بودم ۷۵
همه کفر جهان دارم بیکبار
شدم کافر چینن در روی دلدار ۷۶
اگر درکنه یکدم دم زنی تو
ببام هفتمین خرگه زنی تو ۷۷
اگر در کفر آئی عشق بینی
نمود عشق هم در عشق بینی ۷۸
اگر در کافری بوئی بری تو
ز بود چرخ و انجم بگذری تو ۷۹
اگر در کافری یابی تو دلدار
نمودبت شکن در کفر بسیار ۸۰
شو اندر آخر کارت نظر کن
دلت از کفر روحانی خبر کن ۸۱
اگر کافر شوی باشی مسلمان
ولی گفتن چنین بر جای نتوان ۸۲
اگر از کافری دم میزنی تو
نه چون مردان بمعنی چون زنی تو ۸۳
اگر از کافری خواهی نشانی
ز من بشنو کنون شرح و بیانی ۸۴
من اندر کافری دلدار دیدم
در اینجاگه نمود یار دیدم ۸۵
من اندر کافری زنّار بستم
وز آنجا در نمود یار بستم ۸۶
من اندر عاشقی کافر نبودم
هم اندر کافری صادق ببودم ۸۷
من اندر کافری اسرار دارم
نمود جزو و کل دلدار دارم ۸۸
من اندر کافری بگزیدهام یار
هم اندر کافری هم دیدهام یار ۸۹
نشان عشق دارم من بگردن
چگویم تا چه بتوانم بکردن ۹۰
نشان عشق اینجا برنهادم
که درد عشق باشد در نهادم ۹۱
نشان عشق رویم زرد کردست
نهاد جان و دل پر درد کردست ۹۲
نشان عشق ما را در میان کرد
ولی بودم ابی نام و نشان کرد ۹۳
نشان عشق از من بنگر ای دل
چرا درماندهٔ در آب و در گل ۹۴
نشان عشق من دارم بزاری
که کردستم در اینجا پایداری ۹۵
نشان عشق در جانم نهانست
ولیکن یار اینجا در میان است ۹۶
چو درد دوست دارد جان من هان
کجا باشد مرا هرگز دل و جان ۹۷
چو جانان رخ نمودم رایگانی
من این لعنت گزیدم در نهانی ۹۸
ز جانان چون خطابی هست ما را
دمادم چون جوابی هست ما را ۹۹
خطاب او کجا دارد جوابی
ولی در عشق مسکینی خطابی ۱۰۰
کنم هر لحظه در عشق تو تکرار
چو او دارم ابا او گویم اسرار ۱۰۱
که ای جان جهان و جوهر کل
مرا گر راحت آری و اگر ذل ۱۰۲
منت ذل کل شمارم راحت جان
که دیدم مر ترا مر راحت جان ۱۰۳
همه جانها بتو قائم بدیدم
همه دلها بتو دائم بدیدم ۱۰۴
نمود جان و دلها چون تو داری
مرا اندر میان ضایع گذاری ۱۰۵
مکن ضایع مر او و شاد دل کن
ببخشد یارِ ما ما را بحل کن ۱۰۶
ببخش اندر میان و دست گیرم
در این لعنت که دارم دستگیرم ۱۰۷
نمود لعنتم اینجا تو کردی
در اینجاگه مرا رسوا تو کردی ۱۰۸
منم خوار و توئی غمخوار مانده
میان آفرینش خوار مانده ۱۰۹
منم رسوا شده در کویت ای جان
نظر بنهاده اندر سویت ای جان ۱۱۰
بسی در دل جفای تو کشیدم
به امّیدی بکوی تو دویدم ۱۱۱
بسی دیدم ملامت اندر اینجا
بسی کردم زبودت نیز غوغا ۱۱۲
من اندر کوی تو غمخوار و مسکین
نموده کافری و رفته از دین ۱۱۳
منم در راز تو ثابت قدم من
که دیدستم همه راز قدم من ۱۱۴
مرا شاید که گویم وصفت ای جان
تو لعنت میکنی ما را چه تاوان ۱۱۵
تو لعنت کردی و رحمت گزیدم
که در رحمت منش لعنت بدیدم ۱۱۶
مرا لعنت بکن چندانکه خواهی
که بر اجزای این کل پادشاهی ۱۱۷
مرا لعنت کن اینجاگه دمادم
بهانه می منه اُسجُدلِآدَم ۱۱۸
مرا لعنت کن و از خود مرانم
که هر چیزی که گوئی من همانم ۱۱۹
منم ملعون ترا اینجا طلبکار
که دارم از عنایت راز بسیار ۱۲۰
منم لعنت گزیده چند گویم
که از بهر تو اینجا گفتگویم ۱۲۱
مرا این لعنت عالم چه باشد
نموده سجدهٔ آدم چه باشد ۱۲۲
که مارا با تو افتادست کاری
که با ما کردهٔ تو یادگاری ۱۲۳
مرا شد یادگاری دانم اینجا
که دیدستم عیان عین الیقین را ۱۲۴
مرا این بس که دارم بودت ای جان
بروز محشرم هم شاد گردان ۱۲۵
بروز محشرم بخشی بیکبار
ز دوش آنجای برداری مرا بار ۱۲۶
بروز محشرم تو کل ببخشی
گناه جزوی و کلّی ببخشی ۱۲۷
کنم پیوسته زاری من بدرگاه
که من دارم نمود قل هو اللّه ۱۲۸
اگر منسوخ گشتم بر در او
فتادستم بکلّی بر در او ۱۲۹
چو نسخم کردی اندر این میان کم
بفضل خود ببخشم رایگان هم ۱۳۰
مرا از رایگان کردی تو پیدا
شدم در کوی تو مسکین و رسوا ۱۳۱
چو رسوائی ببخشی کم نباشد
ز بحر خود یکی شبنم نباشد ۱۳۲
مرا جز تو دگر اینجا کجا بود
که بود من ز بودت انتها بود ۱۳۳
بفضل خود ببخشم در جهانت
که رحمت یافتم هر دو جهانت ۱۳۴
مرا چیزی که کردی حاکمی تو
خداوندی نمودی عالمی تو ۱۳۵
همه رحمت ترا و لعنت من
بفضل خویش کن تاریک روشن ۱۳۶
عیان رحمت تو بیشمارست
مرا امّید در روز شمارست ۱۳۷
عیان رحمت تو جاودانست
همه امیّدشان تا جاودانست ۱۳۸
چو تو شاهی، شاهانت گدایند
نموت انبیا و اولیایند ۱۳۹
چو توشاهی تمامت ملکت تست
همه امّید ما بر رحمت تست ۱۴۰
چو تو شاهی تمامت بندگانند
نهاده جمله سر بر آستانند ۱۴۱
تو شاهی و ترا از جان غلامند
اگر اتمام اگر نه ناتمامند ۱۴۲
تو شاهی و کنی جمله که خواهی
که بر ملک دو عالم پادشاهی ۱۴۳
تو شاهی و همه در تو اسیرند
نمیری و همه پیش تو میرند ۱۴۴
تو شاهی و ترا زیبد که مانی
که شاه آشکارا و نهانی ۱۴۵
همه شاهان بتو باشند زنده
شده ازجان ترا محکوم و بنده ۱۴۶
تو شاهی و توئی شاه و توئی شاه
توئی سالک توئی اصل و تو آگاه ۱۴۷
ز کار راز جمله می تو دانی
که بیرون از جهان و هم جهانی ۱۴۸
ترا در دیدهها بینا بدیدم
ترا در لفظها گویا بدیدم ۱۴۹
از اوّل تا به آخر راز داری
سزد گر لعنت از من بازداری ۱۵۰
بمن رحمت کنی یوم القیامت
ببخشی هم گناهم با ندامت ۱۵۱
هم آمرزی تمامت بیشکی تو
که دیدستم عیانت مر یکی تو ۱۵۲
چو ذات تو قدیم و لایزالست
زبانم اندر اینجا گنگ و لال است ۱۵۳
تمامت انبیا و صفت بگفتند
بجز جوهر ز انوارت نسفتند ۱۵۴
همه حیران تو بهر خطابی
که تو بنمایی ایشان را عتابی ۱۵۵
ز بهر تو چنین حیران بماندند
حزین و خوار و سرگردان بماندند ۱۵۶
ز دید سالکان واصلانت
بچشم من زجمله رهروانت ۱۵۷
ترا دیدم همه تصدیق و رحمت
نمیگنجد در ذات تو لعنت ۱۵۸
ترا دانم که جانی و دلی تو
گشاده رازهای مشکلی تو ۱۵۹
حقیقت نیست جز ذاتت در اسرار
چه باشد لعنت اینجا مرد ستّار ۱۶۰
خداوند نهان و آشکاری
مرا باید ببین در پرده داری ۱۶۱
چنان در لعنت تو دیدم اینجا
بسی در کوی تو گردیدم اینجا ۱۶۲
همه در من بُد و من در همه گم
چو دیده قطرهٔ در عین قلزم ۱۶۳
صفاتت لامکان و من مکانم
که راز تو در آن باشد عیانم ۱۶۴
صفاتت برتر است از عقل و افعال
کجا گنجد ز علم عالمان قال ۱۶۵
تمامت وصف گفتندت بهرحال
زبان جمله از حیرت شده لال ۱۶۶
بجز تو هیچ چیزی درنگنجد
همه پیشم به جو سنگی نسنجد ۱۶۷
بجز تو من ندیدم هیچ غیری
ز دورت درتو ما را بود سیری ۱۶۸
یقینت عین بالا بود پیوست
که یدّ صنع حکمت نقش توبست ۱۶۹
تو بستی نقش آدم در نمودت
شده بیدار اینجا بود بودت ۱۷۰
نظر کردم صفاتت ذات دیدم
وجود آدم و ذرّات دیدم ۱۷۱
بهم پیوسته بودی جز و کل تو
که تا محرم شوی زان عز و ذل تو ۱۷۲
بهم پیوسته شد تا فاش دیدی
حقیقت در عیان نقاش دیدی ۱۷۳
ز ذاتت در صفات فعل مطلق
نمودی بودی آدم را تو الحق ۱۷۴
چو من بی من به تو اسرار دیدم
وجود آدم و انوار دیدم ۱۷۵
همه علم من و حکمت تو بودی
مرا اندر بهانه در ربودی ۱۷۶
نبد آدم که دیدم ذات پاکت
تجلّی فعل گشته در صفاتت ۱۷۷
جهان جان جان کل شده باز
بهم پیوسته بُد انجام و آغاز ۱۷۸
یقین دانستم اسرارت در اینجا
چو دیدم آدم از ذاتت هویدا ۱۷۹
یقین شد زانکه غیری نیست جز تو
نمود جمله سیری نیست جز تو ۱۸۰
به علم اندر ملائک گشتم
تمامت نام و ننگم در نوشتم ۱۸۱
ز معدن روشنم شد در معانی
که پیدا گشته از راز نهانی ۱۸۲
ندیدم غیر آن میدانم اینجا
که بودتست هم پنهان و پیدا ۱۸۳
مراگرچه تو فرمودی بسجده
که آدم هست ما را عین زبده ۱۸۴
بهانه خاک بود و من بدم نار
شدم کافر ببستم عین زنّار ۱۸۵
چو کافر گشتم و کفران گزیدم
ز کفران روی خوبت باز دیدم ۱۸۶
نبد غیری تو دانم جمله هستی
برم اینجا نگنجد بُت پرستی ۱۸۷
من اینجا کافر عشق تو هستم
بت صورت بمعنی کی پرستم ۱۸۸
جمال بی نشانی یافتی تو
بسوی بی نشانی تافتی تو ۱۸۹
جمال بی نشان صورت شده باز
حجاب بت برم آخر برانداز ۱۹۰
بصورت آدم آمد حق ولی هان
بسی افتاد اینجا عین برهان ۱۹۱
تو گفتستی که آدم صورت ما است
ز دید من عیانم جمله پیداست ۱۹۲
اگر سجده کنم هر پیشهٔ من
بود پیش تو این اندیشهٔ من ۱۹۳
غلط این بُد که خودبینی نمودم
عیان عشق تو کلّی ربودم ۱۹۴
ز خودبینی شدم در عین لعنت
ولی آخر کنی بر جمله رحمت ۱۹۵
چو عین بحر رحمت خاص و عامست
از آنجا قطرهٔ ما را تمامست ۱۹۶
اگر خواهی ببخشی مر مرا بخش
که ذات پاک تو نیکست در نقش ۱۹۷
کجا وصف تو داند کرد ادراک
که عاجز اوفتاد اندر کف خاک ۱۹۸
عقول عاقلان گم شد ز حیرت
فرو ماندند اندر عین قربت ۱۹۹
صفات ذات پاک تو منزّه
عقول افتاد بیخود اندر این ره ۲۰۰
که باشد عقل کز ذاتت زند دم
که سرگردانست اندر عین عالم ۲۰۱
که باشد عقل طفلِ شیرخواره
نداند کرد اینجا هیچ چاره ۲۰۲
که باشد عقل افتاده برابر
فرومانده میان آب و آذر ۲۰۳
که باشد عقل اینجا باز مانده
میان آرزو و آز مانده ۲۰۴
که باشد عقل گردان گرد کویت
دونده تا برد ره نیز سویت ۲۰۵
بسی گشت و ندیدست جز که افعال
نهادش در صفاتت در بیان قال ۲۰۶
بسی زو عاقبت درمانده عاجز
نمود عشق تو نایافت هرگز ۲۰۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۷
۴۲۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در سؤال کردن پیر از ابلیس در پاکی در لعنت و نافرمانی کردن فرماید
گوهر بعدی:و ایضاً در اسرار شیطان فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.