هوش مصنوعی: این متن یک شعر عرفانی است که به داستان آدم و حوا و وسوسه‌های ابلیس اشاره دارد. در این شعر، مفاهیمی مانند عشق الهی، رازهای وجود، قضا و قدر، و سلوک عرفانی مورد بررسی قرار می‌گیرد. همچنین، به موضوعاتی مانند حقیقت و شریعت، بلای قرب، و حیات جاودان پرداخته شده است.
رده سنی: 16+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال دشوار خواهد بود. همچنین، برخی از مفاهیم مانند وسوسه‌های ابلیس و بلای قرب ممکن است برای سنین پایین نامناسب باشد.

در مناجات کردن شیطان با حق و یاری خواستن او در بیرون آوردن آدم(ع) از بهشت

چنین دیدم من اندر لوح اسرار
تو میدانی نمییارم بگفتار ۱

که آدم گندمت اینجای خورد او
در این اسرار تو ماتم ببرد او ۲

قضا پیوسته کن از پیش دانم
دمی دیگر ز جنّات مرانم ۳

تو پیوستی نمود لعنت من
بکردستی بخود تو نخوت من ۴

چنان دیدم که آدم را زبونست
که اسرار توام خود رهنمونست ۵

مرنجانم در اینجا گه بزاری
که تاآدم خورد گندم بخواری ۶

ورا اینجا زجنّاتت برون کن
دگر زهره ندارم تا که چون کن ۷

مرا مقصود ز انعامت همین است
که میدانی مرا عین الیقین است ۸

که آدم گندم اینجاگه خورد او
ز فعل زود من فرمان برد او ۹

همه اسرار در پیشم عیانست
که روی تو تماشاگاه جانست ۱۰

چنان ابلیس بد از شوق مهجور
ز عکس تست اشیا جمله پر نور ۱۱

خطابی آمدش آنگه بدو باز
پس آنگه مکر کرد ابلیس آغاز ۱۲

یقین دانست شد حاجت قبولش
ز عشق آمد عیان صاحب وصولش ۱۳

یقین دانست کاینجا کار افتاد
بشد نزدیک آدم زود چون باد ۱۴

سلامی کرد بر آدم نهانی
بگفت آدم تو نور جسم وجانی ۱۵

توئی اعیان و استاد ملایک
عیان کل توئی اینجا فذلک ۱۶

تو داری سلطنت امروز اینجا
توئی در جزو و کل فیروز اینجا ۱۷

تو داری نور اسرار الهی
نشسته این زمان بر تخت شاهی ۱۸

ترا دیدند اینجا کاردانی
ترا دادست اسرار نهانی ۱۹

نمود تست آدم جنّت و حور
ز عکس تست اشیا جمله پر نور ۲۰

همه از نور تست اینجا مزیّن
بتو شد آفرینش جمله روشن ۲۱

ملایک کردهاند اینجا سجودت
که پنهان نیست اینجا بود بودت ۲۲

توئی نوری که در ظلمت فتادی
ولی در عین این قربت فتادی ۲۳

ترا دادست حق توفیق اینجا
که هستی این زمان نور مصفّا ۲۴

حقیقت نور سرّ کردگاری
درون جزو و کل تو هوشیاری ۲۵

بهشت عدن داری جاو ماوا
توئی امروز اندر عشق یکتار ۲۶

ز نور عشق و سرّ لامکانی
درون جنّت و عین العیانی ۲۷

بتو پیدا شده سرّ خداوند
ابا معنی تو صورت گشته پابند ۲۸

مشو پابند چون جمله تو داری
که اعیان خدای کردگاری ۲۹

تو داری آدم اسرار دل و جان
حقیقت هم تو هستی جان و جانان ۳۰

نمیدانی که چون اینجا فتادی
که اندر صورت فانی نهادی ۳۱

چرا اینجا بماندستی ندانی
ز من دریاب گر تو کاردانی ۳۲

توئی حق مر ترا دانستهام کل
چرا افتادهٔ در عین این ذل ۳۳

بخور هر چیز کان داری تمنّا
که از بهر تو چون کردست پیدا ۳۴

همه لذّات بهر تست و جنّات
خوشی میدار خود در عین لذّات ۳۵

قضا را پیش آدم رسته شد آن
دمادم از نمود سرّ سُبحان ۳۶

بهر سوئی که آدم شد در آنجا
دمادم رسته میشد آن از آنجا ۳۷

بهرجائی که آدم ساخت مسکن
برستی در زمان فی الحال گلشن ۳۸

اشارت کرد شیطان گفت آن خور
که خوش چیزیست آن فرمان من بر ۳۹

در این جنّات به زین تو نبینی
بشیرینی از این لذّات بینی ۴۰

بخور این گندم آدم بر تو فرمان
دل خود را از این تو شادگردان ۴۱

بدو گفت آدم ای مرد سخنگوی
برو زینجا و کمتر زین سخن گوی ۴۲

خداگفتست کین اینجا مخور تو
مرا از قول حق آری بدر تو ۴۳

نباشد شرط این خوردن در اینجا
که گردانی مرا در لحظه رسوا ۴۴

خدا گفتست و جبریل امینم
ندارم چشم کین گندم ببینم ۴۵

نخواهم خوردن این را این زمان من
وگرنه اوفتم از غم چنان من ۴۶

ز حق من ناگهانی دور افتم
ز رنج و غم عجب مهجور افتم ۴۷

مگو هرگز دگر این سرّ به پیشم
که من با حق چنان در قول خویشم ۴۸

که گر جانم رود از تن در آن دم
نخواهد خوردن اینجا گندم آدم ۴۹

بدو ابلیس گفت آخر چه بودت
ز بهر چیست این گفت و شنیدت ۵۰

اگر خواهی همی حق تو بخور زین
تو داری رفعت آیینه میبین ۵۱

خدا با تست تو هم با خدائی
دوئی اینجا نگنجد در خدائی ۵۲

چرا ترسان و بیچاره بماندی
مگر از سرّ حق چیزی نخواندی ۵۳

تو هستی حکمت ونور نمودار
حجاب بیخودی از پیش بردار ۵۴

خدا ما را ز بهر این فرستاد
ز ذات پاکش او پیغامها داد ۵۵

که آدم گوی تا گندم خورد زود
که ما هستیم زو پیوسته خوشنود ۵۶

ز قول حق ترا این راز گفتم
هر آنچه او بگفتت باز گفتم ۵۷

نه من از خویش کردم اندر این دم
تو دانی این زمان میدان تو آدم ۵۸

اگر قول من آری مر تو بر جای
بسی شادی ببینی اندر اینجای ۵۹

خدا با من چنین گفتست کین گوی
ابا آدم تو رازم اینچنین گوی ۶۰

که من آن دم ترا میآزمودم
وگرنه من غرض آنجا نبودم ۶۱

چه باشد گر خوری در حضرت من
که تو داری نمود قدرت من ۶۲

مرا مقصودم این بُد آدم اینجا
که فرمان بردی اندر حضرت ما ۶۳

نخوردی مدتی گندم بجنّت
ترا میدیدم اندر عین قربت ۶۴

درین قربت تو فرمانم ببردی
مر این گندم بقول ما نخوردی ۶۵

ولی این دم برو گندم همی خَور
چو فرمان میبری فرمان من بَرْ ۶۶

بفرمانم نخوردی هم بفرمان
بخور گندم اجازت دادمت هان ۶۷

ز قول حق ترا من گفتم اسرار
بگفت این و بشد او ناپدیدار ۶۸

عجائب ماند آدم گشت حیران
در این اسرار بود او راز پنهان ۶۹

که میداند که چرخ سالخورده
چه بنماید بزیر هفت پرده ۷۰

قضا بُد رفته آدم را در آن راز
که بتواند که گرداند قضا باز ۷۱

قلم چون سرنوشت اینجا که داند
بجز او کو نوشت او خود بخواند ۷۲

کسی بر سرّ حق واقف نگردد
کسی کوره نشد واصف نگردد ۷۳

نیاید راست این معنی بگفتن
ترا از گوش دل باید شنفتن ۷۴

هر آن کو حق شناسد این بداند
که اسرار من اینجا باز خواند ۷۵

نداند راز سرّ حق تعالی
که جمله مخفیست در سرّ الّا ۷۶

قضا او رانده بر فرق هر کس
در این اسرار اکنون تن زن و بس ۷۷

اگر دانای راز اوّلینی
مر این اسرار اینجا بازبینی ۷۸

اگر دانا و گرنادان فتادی
ز لا در لاآله اعیان فتادی ۷۹

کسی کو باز بیند راز اول
نمود آخرش اینجا مبدّل ۸۰

شود بر هر جهت بر شش جهاتش
ولی یکسان بود دید صفاتش ۸۱

بهر کسوت که گرداند ترا یار
نمود راز او را پای میدار ۸۲

اگر سنگت زند معشوقهٔ مست
به از کاری که با آن غیر پیوست ۸۳

بلای قرب جانان خوش بلائیست
که آن جز با نمود انبیا نیست ۸۴

بلای قرب جانان پای میدار
اگر خود مر ترا گرداندت خوار ۸۵

بلای قرب جانان جمله خواریست
به پیش عاشقان این پایداریست ۸۶

بلای قرب جانان هست محنت
ولی از بعد محنت هست دولت ۸۷

بلای قرب جانان یافت آدم
نه یک لحظه که او را بُد دمادم ۸۸

بلای قرب کش در پیش جانان
میان ناخوشی دل شادگردان ۸۹

بلای قرب را آدم کشیدست
که او آخر جمال دوست دیدست ۹۰

بلای قرب کش تا دوست یابی
چنان کآنجا کمال اوست یابی ۹۱

بلای قرب کش وندر بلا باش
بَرِ آن جان تو همچون انبیا باش ۹۲

بلای قرب کش مانند ایشان
چو خویشِ تست حق بگذر ز خویشان ۹۳

بلای قرب کش با حق شو انباز
ز نور عشق او میسوز و میساز ۹۴

بلای قرب کش تا جان سپاری
اگر مردان مرد و هوشیاری ۹۵

بلای قرب کش در باز جانت
که تا یابی لقای جاودانت ۹۶

بلای قرب کش مانند جانان
اگر خود لعنتت ازدست جانان ۹۷

بلای قرب کش در ناتوانی
که تا یابی لقای جاودانی ۹۸

بلای قرب کش در بود اللّه
که این باشد عیان مقصود اللّه ۹۹

بلای قرب کش تا راز بینی
هر آنچه کردهٔ گم باز بینی ۱۰۰

بلای قرب آدم دید بس لا
نمودش باشد اندر لاهویدا ۱۰۱

بلای قرب جانان نوح هم دید
که تا کشتی بگرد بحر گردید ۱۰۲

بلای قرب ابراهیم از آتش
بدید و خوش در او خفتید خوشخوش ۱۰۳

بلای قرب اسماعیل دیدست
که مراسحق با او سر بُریدست ۱۰۴

بلای قرب موسی یافت بر طور
که باشد ز انبیا او راز مستور ۱۰۵

بلای قرب هم دیدست یعقوب
که از پیش ویش گم گشت محبوب ۱۰۶

بلای قرب یوسف در بُن چاه
کشید افتاد او آنگاه در جاه ۱۰۷

بلای قرب ایّوب پیمبر
بسی دیدست سرد و گرم بر سر ۱۰۸

بلای قرب یونس یافت اینجا
ببطن ماهی اندر عین دریا ۱۰۹

بلای قرب هم اینجا زکریا
بدیدست ازنمود یار اینجا ۱۱۰

بلای قرب کردش پاره پاره
که با حکم ازل کس نیست چاره ۱۱۱

بلای قرب اینجا هم توبرخوان
ز دید دیو اینجا چون سلیمان ۱۱۲

بلای قرب پیغامبر کشیدست
که اسرار دو عالم او شنیدست ۱۱۳

بلای قرب او اینجا بسی دید
ز بوجهل لعین و زهر حسنی دید ۱۱۴

بلای قرب او دیده نبوّت
برون آورد مر جمله ز محنت ۱۱۵

بلا او دید و حلم یار دانست
بهر دو عالم او اسرار دانست ۱۱۶

حقیقت او بدانست جملهٔ راز
برش روشن شده انجام و آغاز ۱۱۷

بلا دید و لقای جاودانی
ز حق دریافت اینجا درمعانی ۱۱۸

بلا دید و سعادت یار او بود
گرچه جهل در انکار او بود ۱۱۹

بلا دید و سعادت بد مر او را
ز بهر اوست چندین گفتگو را ۱۲۰

لقا اودید کو خاتم عیان داشت
در اینجا او نمود جان جان داشت ۱۲۱

لقا او دید و ختم انبیا شد
بگفت اسرار و عین مرتضی شد ۱۲۲

محمّد(ص) با علی اسرار ذاتند
که اعیان گشته در نور صفاتند ۱۲۳

زهی راز خدا هر دو شمائید
شما بر هر دو عالم پیشوائید ۱۲۴

بلا دیدند ایشان از نمودار
که ایشان داشتند اسرار جبّار ۱۲۵

ز بهرتست دنیا گستریده
چوهر دو چشم عالم کس ندیده ۱۲۶

درون جان شما اندر برونید
که اینجا رهنما و رهنمونید ۱۲۷

شما در دید برتر از سمائید
که ما را هر دم اینجا پیشوائید ۱۲۸

درون دیدار جان و دل حقیقت
نمودستند جانان مر حقیقت ۱۲۹

حقیقت مرتضی سرّ خدا بود
محمد(ص) ازعیان سرّ بقا بود ۱۳۰

اگر ایشان نبودی رهبر ما
بخاصّه در جهان پیغمبر ما ۱۳۱

که من او را یقین بودم بتحقیق
از او من یافتم اسرار توفیق ۱۳۲

درون جان من گویاست اینجا
اگرچه عقل کل جویاست اینجا ۱۳۳

اگرچه عقل کل او بود رهبر
نمود عشق او دان راز اکبر ۱۳۴

یقین بشناس احمد رادل و جان
که جانانست اندر دید اعیان ۱۳۵

ز شیطان دور شو از قول اللّه
که بفریبد ترا اینجای ناگاه ۱۳۶

اگرچه رهزنست اینجای شیطان
چو یاد حق بود اینجا به نتوان ۱۳۷

که گِردِ تو بگردد گوشدار این
بجز دیدار حق چیزی بمگزین ۱۳۸

ز یاد دوست جانت تازه گردان
مگرد اینجایگه از دید مردان ۱۳۹

ز یاد دوست دائم در بقا باش
چو آیینه درون با صفا باش ۱۴۰

ز یاد دوست یک لحظه مشو دور
که باشی تو همیشه غرقهٔ نور ۱۴۱

ز یاد دوست جان و دل بر افشان
چنین کردند اینجا جمله مردان ۱۴۲

ز یاد دوست اوّل یار یابی
اگر بود خودت اینجا بیابی ۱۴۳

ز یاد دوست داری هر دو عالم
ز یاد دوست کن اینجا دمادم ۱۴۴

دمادم یاد او از یاد مگذار
درون را با برون آباد میدار ۱۴۵

بسی یادش کن و بگذار عالم
بشکر آنکه داری سرّ آدم ۱۴۶

بسی یادش کن اندر جان و در دل
که او بگشایدت مر راز مشکل ۱۴۷

بسی یادش کن و او بین حقیقت
منه پایت برون جان از شریعت ۱۴۸

حقیقت شرع اینجا پیشوایست
نمود انبیا و اولیایست ۱۴۹

حقیقت شرع بنماید ره راست
که دید حق در اینجاگاه یکتاست ۱۵۰

حققت شرع دیدار اله است
که راهش مر ترا آن نیکخواهست ۱۵۱

حقیقت شرع نیک از بد جدا کرد
نمود زشت منثور و هبا کرد ۱۵۲

ز شرعت روشنی جانا نماید
ترا دشوار یا آسان نماید ۱۵۳

ز شرعت واصلی پیدا شود زود
ببینی ناگهان دیدار معبود ۱۵۴

ز شرعت جان و دل گردد هواللّه
ببینی سرّ او اینجای ناگاه ۱۵۵

حقیقت نور قرآن نور شرعست
که در جان نور او را اصل و فرعست ۱۵۶

حقیقت نور قرآن در درونست
سوی حق اندر اینجا رهنمونست ۱۵۷

حقیقت نور قرآن جان جانانست
ولی از دیدهٔ اغیار پنهانست ۱۵۸

حقیقت نور قرآن گر بدانی
نمود سرّ قرآن گر بخوانی ۱۵۹

ترا اسرار کل گردد از آن فاش
عیان بینی میان جان تو نقاش ۱۶۰

چو نقاش ازل اینجا با تست
درون جان و دل یکتای باتست ۱۶۱

نمیبینی تو او را در شب و روز
از آن هستی تو دایم در تف و سوز ۱۶۲

نمیبینی تو او را چون کنم من
که شکها از دلت بیرون کنم من ۱۶۳

نمیبینی تو او را از حقایق
فروماندی تو در عین دقایق ۱۶۴

ندیدی یار پنهان گشته اینجا
از آنی دائما سرگشته اینجا ۱۶۵

ندیدی یار خود اندر دل و جان
ز پیدائی بماندستی تو پنهان ۱۶۶

ندیدی یار اگر او را بدانی
دل و جان جملگی بر وی فشانی ۱۶۷

ندیدی یار اندر عین دیده
که ماندستی تو در راز شنیده ۱۶۸

تو در تقلید اکنون باز ماندی
چو اندر آذری و آز ماندی ۱۶۹

تو از تقلید خیری مینیابی
چو جَدْیی در کُهستان میشتابی ۱۷۰

بسی گشتی ابر گِردِ کمر تو
که باز اینجا بری بوئی اگر تو ۱۷۱

بسی گشتی و مقصودی ندیدی
در این حسرت تو بهبودی ندیدی ۱۷۲

بسی گشتی ندیدی تو نمودی
زیان کردی ندیدی هیچ سودی ۱۷۳

بسی گشتی تو اندر گِردِ عالم
ندانستی یقین اسرار آدم ۱۷۴

بسی گشتی بگِردِ هر کسی تو
از این دریاندیدی جز خسی تو ۱۷۵

بسی گشتی تو تا جانان بیابی
نمود راز او پنهان بیابی ۱۷۶

بسی گشتی و دیدی سرّ این کار
نیامد ذرّهٔ کارت پدیدار ۱۷۷

بسی گشتی در اینجا از تک و تاز
که تا گم کرده را بینی دگر باز ۱۷۸

بسی گشتی و خوردی خون دل تو
بماندی عاقبت اینجا خجل تو ۱۷۹

بسی گشتی که تا یابی تو جوهر
نبودی اندر اینجا هیچ رهبر ۱۸۰

نبودت رهبر و حیران بماندی
نه راهست اینکه اندر چه بماندی ۱۸۱

نبودت رهبر اینجا جز محمّد(ص)
ندانستی تو مردیدار احمد(ص) ۱۸۲

که تا درجات او را تو بیابی
ز جان و دل تو نزد او شتابی ۱۸۳

بگوئی درد خود نزدیک اوفاش
ز بهر او تو اندر گفتگو باش ۱۸۴

بجز شرعش مدان راز حقیقت
حقیقت دان عیان را از شریعت ۱۸۵

اگر جانت شود رهبر همین است
که او در جان ترا عین الیقین است ۱۸۶

اگر جان رهبر آید اندر این راه
رساند ناگهانت در بر شاه ۱۸۷

اگر جان رهبر آید از دو عالم
حقیقت بگذری تا عین آدم ۱۸۸

اگر جان رهبر آید حق ببینی
در اینجا راز او مطلق ببینی ۱۸۹

اگر جان رهبر آید غم نماند
وجود عالمت این دم نماند ۱۹۰

اگر جان رهبر آید در نمودار
نماند نقطه و اسرار و پرگار ۱۹۱

اگر جان رهبر عطّار گردد
بگرد جمله چون پرگار گردد ۱۹۲

چه شور است ای فرید آخر نگوئی
که پیوسته چنین در گفتگوئی ۱۹۳

بگفتی قصّهٔ آدم تو اتمام
برافکندی بیک ره ننگ با نام ۱۹۴

بگوئی فرع و اندر فرع پیچی
حقیقت بی شریعت هیچ هیچی ۱۹۵

حقیقت با شریعت پایدارست
که اسرار شریعت پایدارست ۱۹۶

در اسرار شریعت جان ندادی
قدم زینجایگه بیرون نهادی ۱۹۷

حقیقت با شریعت هست محبوب
که شرع اندر حقیقت دار مطلوب ۱۹۸

حقیقت با شریعت هر دو گنجند
که مخفی اندر این دار سپنجند ۱۹۹

حقیقت با شریعت راز جانند
که پیدا در نهاد واصلانند ۲۰۰

حقیقت با شریعت جانفزایند
که ناگاهی یقین جانان نمایند ۲۰۱

حقیقت با شریعت پیشوادان
ز عین هر دو دیدار خدادان ۲۰۲

حقیقت با شریعت رخ نمودند
گره از کار عالم برگشودند ۲۰۳

حقیقت با شریعت نور ذاتند
که در جان و دل اعیان صفاتند ۲۰۴

حقیقت با شریعت نور حق دان
که ایشانند هر دو مرد و حق دان ۲۰۵

حقیقت با شریعت جوهر یار
نمود اندر تن عالم بیکبار ۲۰۶

حجاب واصلان عین کمالست
حجاب سالکان جمله وبالست ۲۰۷

حجاب جان همین صورت در اینجا
که چون پیدا نموده عین غوغا ۲۰۸

حجاب آدم از گندم بدان راز
که دورانداخت او را از عیان باز ۲۰۹

حجاب تست صورت را معانی
بقدر عقل تو راز نهانی ۲۱۰

همی گویم مگر بیدار گردی
ز مستی یک زمان هشیار گردی ۲۱۱

ترا چندین که گفتم بس نیامد
غم تو رفت و دل با من نیامد ۲۱۲

ترا چندین جواهرهای پرنور
که بنمودست بر مانند منصور ۲۱۳

دم منصور زن اندر حقیقت
جواهرها فشان اندر شریعت ۲۱۴

دم منصور زن درعین مستی
چرا چندین دراینجا بت پرستی ۲۱۵

دم منصور زن گر میتوانی
برافکن خویشتن تا وارهانی ۲۱۶

دم منصور زن اینجا میندیش
حجاب هست خود بردار از پیش ۲۱۷

دم منصور زن اندر لقا تو
بسوزان خویشتن اندر بقا تو ۲۱۸

دم منصور زن اندر نمودار
ز عشقت گرکند اینجای بردار ۲۱۹

دم منصور زن تو بی علایق
میندیش از همه دید خلایق ۲۲۰

اگر اینجایگه قربان کنندت
نمود جان یقین جانان کنندت ۲۲۱

اگر اینجا یکی غوغا کنی تو
نمود جسم را رسوا کنی تو ۲۲۲

بعزّت گوی راز دید جانان
مکن اسرار را اینجای پنهان ۲۲۳

بعزّت باش در هر دو جهان تو
چو مردان جان برافشان رایگان تو ۲۲۴

اگر اسرار کل داری تو بنمای
وگرنه پر مرو چندین بهر جای ۲۲۵

اگر داری حقیقت فاش گردان
برافکن نقش خود نقاش گردان ۲۲۶

اگر داری حقیقت همچو منصور
اناالحق زن عیان ازنفخهٔ صور ۲۲۷

اگر داری حقیقت راز گو فاش
میان جمله انسان نیکخو باش ۲۲۸

اگر داری حقیقت همچو عطّار
نمودش فاش گردان تو باسرار ۲۲۹

اگر داری حقیقت زن اناالحق
مترس و بازگو تو راز مطلق ۲۳۰

اگر داری حقیقت حق بگو تو
چو مر حق حاضرست خود حق مجو تو ۲۳۱

اگر داری حقیقت جانت در باز
مکن از جان حذر هم سر تو درباز ۲۳۲

سرت در باز تا شهباز بینی
همه گنجشک را شهباز بینی ۲۳۳

سرت در باز در بازار دینی
که دیدستی بسی بازار دینی ۲۳۴

سرت در باز و هم از جان میندیش
اناالحق گوی هم در خویش بیخویش ۲۳۵

سرت در باز و زین عالم برون شو
همه ذرّات اینجا رهنمون شو ۲۳۶

سرت در باز تا جانت شود یار
ولی اسرار کی گویم باغیار ۲۳۷

سرت در باز چون منصور حلّاج
بنه بر فرّ معنی زود تو تاج ۲۳۸

اگر چون او سرت بُرّی بتحقیق
بری اندر میانه گوی توفیق ۲۳۹

چرا بر جان همی لرزی چنین تو
از آن اینجا نهٔ مر پیش بین تو ۲۴۰

چرا بر جان همی لرزی تو چون بید
بخواهی یافت تو دیدار جاوید ۲۴۱

چرا برجان همی لرزی وخواری
نه بر مانند مردان پایداری ۲۴۲

حیات جاودان در کشتن آمد
شقی را زین میان برگشتن آمد ۲۴۳

حیات جاودان دیدست عطّار
سرخود را برید اینجایگه زار ۲۴۴

حیات جاودانش گشت روزی
چرا بر جان خود چنین بسوزی ۲۴۵

از آن ماندی تو بر مانند خفّاش
که نتوانی که بینی شمس را فاش ۲۴۶

حیات جاودانم مینمایند
دمادم از نمودم میربایند ۲۴۷

حیات جاودانم در نهادست
که معنی اندر اینجا داد دادست ۲۴۸

حیات جاودانم کل نمودست
گره از کار من باری گشودست ۲۴۹

حیات جاودانم در دل و جانست
دل و جان زنده از دیدار جانانست ۲۵۰

حیات جاودانم نور یارست
که جانم در عیان منصور یارست ۲۵۱

حیات جاودانم کل نمودند
همه در ذات از دیدم نمودند ۲۵۲

حیات جاودان را سرد گردان
که صورت را از این تو بیخبردان ۲۵۳

حیات جاودان دیدار یارست
در اینجا نور جانان آشکارست ۲۵۴

حیات جاودان در نور ذاتست
که دیدار خدا عین صفاتست ۲۵۵

اگر جان و تنت روشن شود زود
تنت جانست و جانت هست معبود ۲۵۶

بگفتم سرّ اسرارت همه فاش
ولی کوری تو بر مانند خفاش ۲۵۷

چو خفاشی بمانده چشم بسته
در این کاشانهٔ رنگین نشسته ۲۵۸

ز کوری ره نمیدانی تو در روز
کجاگردی تو ای بیچاره فیروز ۲۵۹

علاج کورکی اینجا شود راست
ز من بشنو که این معنی شود راست ۲۶۰

علاج کور مردن هست بتحقیق
که چون مرده شود در سرّ توفیق ۲۶۱

شود بینا در آن عالم بیکبار
مگر اینجابداند سرّ اسرار ۲۶۲

تو کوری صورت جانان ندیده
بزیر جاه دنیا پروریده ۲۶۳

تو کور صورتی و مبتلائی
فرومانده تو در عین بلائی ۲۶۴

تو کوری صورت چیزی ندیدی
چو کوران دائماً گفت و شنودی ۲۶۵

تو چون خفاش اگر خورشید انور
نبینی کی شوی بیچاره رهبر ۲۶۶

تو چون خفاش در تاریک جائی
ندیده اندر اینجا هیچ جائی ۲۶۷

شب تاریک چون خفاش پرّان
توئی اینجایگه در درد و درمان ۲۶۸

نمیدانم چه گوئی ماند مسکین
چگویم چون نئی اینجاتو حق بین ۲۶۹

نمیدانی تو و غافل بماندی
چنین در عشق کل بیدل بماندی ۲۷۰

نمیدانی در اینجا کز کجائی
فتاده اندر اینجا از چه جائی ۲۷۱

نمیدانی که اوّل چون بدی تو
در آخر چون بدانی چونشدی تو ۲۷۲

نمیدانی که چون یابی تو دلدار
گهی هشیار و گه در خواب و بیدار ۲۷۳

نمیدانی زنادانان راهی
که بیدل در نمود دید شاهی ۲۷۴

نمیدانی که چون بُد اوّلینت
کجا یابی در آخر آخرینت ۲۷۵

نمیدانی که می آخر چه بودت
ز بهر چیست این گفت و شنودت ۲۷۶

نمیدانی که چون حیوان حیران
بمانده اندر اینجائی تو نادان ۲۷۷

نمیدانی که جسمت از کجایست
نمود جانت اینجا از چه جایست ۲۷۸

نمیدانی که پیری پیشوایت
کنی تا او شود مر رهنمایت ۲۷۹

بدان غافل مباش و این تو دریاب
بسوی پیر خود آخر تو بشتاب ۲۸۰

چو پیرتست اینجا در درونت
همو باشدبکلّی رهنمونت ۲۸۱

چو پیر تست اینجا ره نموده
ترادر جان و دل آگه نموده ۲۸۲

چو پیر تست اندر عین دیدار
اگر او را شوی از جان خریدار ۲۸۳

ز پیرت راز کلّی برگشاید
در اینجا گه ویت جانان نماید ۲۸۴

ز پیرت واصلی باشد بعالم
وز این دم اوفتی در عین آدم ۲۸۵

ز پیرت راحت جان بازیابی
که خود گنجشک و او شهباز یابی ۲۸۶

ز پیرت در سلوک آخر بیفتد
که آه اینجا حقیقت بر سر افتد ۲۸۷

ز پیرت راز کل آید پدیدار
تو پیر خویشتن در عین جان دار ۲۸۸

ترا پیریست اندر جان نهانی
که اوگوید همه راز معانی ۲۸۹

ترا پیریست اندر آرزویت
گرفته هم درون و هم برونت ۲۹۰

ترا پیریست اینجاگاه حاصل
که او مر سالکان کردست واصل ۲۹۱

ترا پیریست رهبر حق نماهم
که دارند اندر اینجا در بقاهم ۲۹۲

ترا بنماید اینجاگاه آن پیر
کند در جانت اینجاگاه تدبیر ۲۹۳

ترا آن پیر کل واصل کند زود
همه مقصود جان حاصل کند زود ۲۹۴

ترا آن پیر کل با حق رساند
ولی چشمت عجب حیران بماند ۲۹۵

ترا آن پیر اینجا دستگیر است
که رویش بهتر از بدر منیر است ۲۹۶

ترا آن پیر گر بشتافتی باز
نماید او ترا انجام و آغاز ۲۹۷

ترا آن پیر کل همراه بودست
از اوّل مر ترا همراه بودست ۲۹۸

یکی پیریست یک بین در حقیقت
که بسپردست او راه شریعت ۲۹۹

یکی پیریست همچون ماه تابان
بمعنی خوشتر ازخورشید تابان ۳۰۰

یکی پیریست داد جمله داده
درونِ جان خود را برگشاده ۳۰۱

یکی پیریست دائم با صفا او
که با هرکس کند اینجا وفا او ۳۰۲

یکی پیریست حق را او بداند
از آن در عاقبت حیران بماند ۳۰۳

یکی پیریست در عین فنایست
ز دید دید حق اندر بقایست ۳۰۴

یکی پیریست جان درباخته او
کمال جان جان بشناخته او ۳۰۵

یکی پیریست در لا راه برده
بدست اوست اینجاهفت پرده ۳۰۶

یکی پیریست اندر راز اللّه
زند دم در عیان قل هواللّه ۳۰۷

یکی پیریست از وحدت زند دم
ندیده هیچ جز اللّه هر دم ۳۰۸

یکی پیریست از راز نمودار
که کرده فاش او این جمله اسرار ۳۰۹

یکی پیریست واصل از عیانی
اگر اینجا تو قدر او بدانی ۳۱۰

یکی پیریست جانان دیده اینجا
شده در ذات کل اینجای یکتا ۳۱۱

یکی پیریست نامش میندانم
وگردانم بر هر کس بخوانم ۳۱۲

یکی پیریست در ذات الهی
که او دریافت آیات الهی ۳۱۳

یکی پیریست ذات حق بدیده
بسی اسرار گفته هم شنیده ۳۱۴

یکی پیریست روحانی صفاتست
عیان مشتق شده از نور ذاتست ۳۱۵

یکی پیریست کز وحدت سرآید
کسی کو دید اندوهش سرآید ۳۱۶

یکی پیری است عالم زوست پر نور
میان واصلان این سرّ مشهور ۳۱۷

یکی پیریست اینجا لا ابر لا
زده دم تا بمانده جمله یکتا ۳۱۸

یقین میدان که پیر رهبر آمد
که از دیدار ربّ اکبر آمد ۳۱۹

یقین میدان که ره او بازیابی
وزو تو زینت و اعزاز یابی ۳۲۰

یقین دارو یقین این سرّ جمله
کند اینجایگه تدبیر جمله ۳۲۱

از او یابی تو اینجاگاه درمان
کند جان تو دراینجای جانان ۳۲۲

حقیقت اوست اینجا رهنمایت
نماید ناگهی دید خدایت ۳۲۳

حقیقت اوست دیدار خداوند
زبان اینجایگه ای دوست دربند ۳۲۴

حقیقت فاش نتوان گفت به زین
درون جان نظر کن زود خودبین ۳۲۵

حقیقت فاش کرد اندر نهادم
از آن کین پیر خود را داد دادم ۳۲۶

حقیقت فاش گشت و راز شد حق
رخم بنمود اینجا یار مطلق ۳۲۷

حقیقت فاش گشت و یار آمد
کنون بی زحمت اغیار آمد ۳۲۸

حقیقت فاش گشت و جان برون شد
دلم ذرّات کل را رهنمون شد ۳۲۹

حقیقت فاش گشت و جان عیان دید
رخ دلدار بی نام ونشان دید ۳۳۰

حقیقت فاش گشت و یار با ماست
نمود جزو و کل در خویش آراست ۳۳۱

عیان شد آنچه پنهان بود اینجا
بدیدم آنچه بد مقصود اینجا ۳۳۲

عیان شد یار اندر گفتگویم
ندانم تا دگر چیزی چگویم ۳۳۳

عیان شد یار و از دیده نهانست
اگرچه جمله هم کون و مکانست ۳۳۴

عیان شد یار و با ما آشنا شد
نمود جسم اندر جان فناشد ۳۳۵

عیان شد یار و کل برقع برانداخت
همه آفاق را غلغل درانداخت ۳۳۶

عیان شد یار و ناگه پرده برداشت
یکی بُدْ هر که او در خود نظر داشت ۳۳۷

عیان شد یار اینجاگه تمامی
نمیگنجد بر او نیکنامی ۳۳۸

عیان شد یار و اینجا واصلم کرد
میان جمله بیجان و دلم کرد ۳۳۹

عیان شد یار و دیدارش بدیدم
بآخر هم بکام دل رسیدم ۳۴۰

عیان شد یار اندر ذات ما را
بجان کردش بدل در ذات ما را ۳۴۱

عیان شد یار و بیجان گشت عطّار
حقیقت عین جانان گشت عطّار ۳۴۲

عیان شد یار و در دیدار جمله
همی گوید یقین اسرار جمله ۳۴۳

عیان شد یار و برگفت آشکارا
حقیقت فاش کرد اینجای ما را ۳۴۴

عیان شد یار و او را کس ندیدست
اگرچه در همه گفت و شنیدست ۳۴۵

عیان شد یاروکل عین لقایست
نمود ابتدا و انتهایست ۳۴۶

عیان شد یار و میگوید دمادم
میان جان و دل اسرار آدم ۳۴۷

عیان شد یار و عین راز برگفت
نبد کس خویشتن برگفت و بشنفت ۳۴۸

بخود گفت آنچه بُدْ اسرار پنهان
نمود خویشتن بنمود اعیان ۳۴۹

رموز عشق اینجا کس نداند
که یار اینجا بخود کلّی بخواند ۳۵۰

رموز عشق کس نگشاد جز حق
که او عشقست و معشوقست مطلق ۳۵۱

رموز عشق اگر اینجا بدانی
دل و جان بر رخ جانان فشانی ۳۵۲

رموز عشق احمد برگشاد است
که او سرّ حقیقت داد دادست ۳۵۳

رموز عشق بر وی منکشف شد
وجود او بحق کل متّصف شد ۳۵۴

رموز عشق در قرآن بیان کرد
وجود خویشتن کل جان جان کرد ۳۵۵

رموز عشق کل بگشاد از دید
که خود حق دید و خود را نیز حق دید ۳۵۶

رموز عشق اینجاگه بیابی
درون جان اگر پیشش شتابی ۳۵۷

رموز عشق او اینجا گشاید
همه راز نهانت رو نماید ۳۵۸

رموز عشق اینجاگه کند فاش
اگر مردی برو خاک درش باش ۳۵۹

رموز عشق میگوید ترا او
درون جان تست ای مرد نیکو ۳۶۰

رموز عشق ذرّاتِ دو عالم
طلبکارند اینجاگه دمادم ۳۶۱

رموز عشق میجویند ایشان
از آن پیدا شد اینجا راز پنهان ۳۶۲

که دید عشق احمد دید در خود
از آن اسرار کل میدید در خود ۳۶۳

ز عشق اینجاست چندین شور و افغان
نمییابد کسی اسرار پنهان ۳۶۴

ز عشق ار ذرّهٔ واقف شوی تو
ابر ذرّات کل واصف شوی تو ۳۶۵

ز عشق ار ذرّهٔ بوئی بری تو
در این میدان همی گوئی بری تو ۳۶۶

ز عشق ار ذرّهٔ پیدا نماید
نمود قطرهها دریا نماید ۳۶۷

ز عشق ار ذرّهٔ حاصل شود زود
حقیقت مرد را واصل شود زود ۳۶۸

ز عشق ار ذرّهٔ در جان درآید
ز هر قطره دو صد طوفان برآید ۳۶۹

ز عشق ار ذرّهٔ خواهی بده جان
که دریابی در اینجا جان جانان ۳۷۰

نهان شو عشق را دریاب در کل
که افکنداست مر ذرّات در ذلّ ۳۷۱

نهان شو عشق بین بیخویشتن شو
در اینجا گه برافکن جان و تن شو ۳۷۲

نهان شو عشق را اینجا عیان بین
تو عشق اینجا نمود جان جان بین ۳۷۳

نهان شو عشق میگوید نهان شو
بصورت این جهان و آن جهان شو ۳۷۴

نهان شو عشق میگوید ترا باز
حجاب جان توئی صورت برانداز ۳۷۵

نهان شو در نمود عشق اینجا
که تا بینی نمود عشق اینجا ۳۷۶

نهان شو عشق را معشوقه گردان
چنین کردند اینجا جمله مردان ۳۷۷

نهان شو تا عیان بینی تو دلدار
چرائی بیخود آخر هان تو دلدار ۳۷۸

نهان شو در بلائی دل میامیز
اگرمرد رهی با عشق مستیز ۳۷۹

نهان شو تا عیان اصل بینی
دمادم در نهادت وصل بینی ۳۸۰

نهان شو درنهان و بین تو پیدا
درون را با برون در شور و غوغا ۳۸۱

نهان شو همچو مردان جهان تو
ببر گوئی از اینجا رایگان تو ۳۸۲

نهان شو تا بمانی جاودانی
که چون گردی نهان کلی بدانی ۳۸۳

نهان شو اصل اینست ای برادر
نمود عشق واصل نیست بنگر ۳۸۴

نهان شو حق درون بین از نمودار
اگر باشی تو اندر عشق بیدار ۳۸۵

نهان شود تا تو جان با آشکاره
ببینی در زمان اینجا ستاره ۳۸۶

کنی او را درون جان نهانی
شوی واصل ز اسرار و معانی ۳۸۷

اگر از وصل او بوئی بری راه
تو باشی چون رسی با جملگی شاه ۳۸۸

اگر از وصل او خواهی نشانی
ز من بشنو در اینجاگه بیانی ۳۸۹

اگر از وصل او جان باختی تو
عیان او یقین بشناختی تو ۳۹۰

اگر از وصل او نابود گردی
درون جان و دل معبود گردی ۳۹۱

اگر از وصل او یابی دمی تو
نهی بر ریش جانت مرهمی تو ۳۹۲

اگر از وصل او آزاد گردی
در اینجا بی نشان چون بادگردی ۳۹۳

اگر از وصل او یابی تو اعزاز
حجاب جسم وجان یکره برانداز ۳۹۴

اگر از وصل او دیدی تو قربت
ترا تا جاودانی هست دولت ۳۹۵

ز وصلش عاشقان جانباز بودند
ازآن اینجای در اعزاز بودند ۳۹۶

ز وصلش عاشقان جان برفشاندند
نه بر مانند تو حیران بمانند ۳۹۷

ز وصلش آنکه اینجا جان بدادست
میان عاشقان او داد داد است ۳۹۸

ز وصلش جمله ذرّه درخروشند
در این دیگ فنا کلّی بجوشند ۳۹۹

ز وصلش جمله اشیا هست گردان
تو هم مانند ایشانی یقین دان ۴۰۰

ز وصلش جمله حیرانند و مدهوش
ز خود دربسته و با عقل خاموش ۴۰۱

ز وصلش بنگر ایشان را یقین تو
همه در تست گردان باز بین تو ۴۰۲

ز وصلش جملگی حیران و مستند
چو بود یار اندر نیست مستند ۴۰۳

ز وصلش آفتاب اینجاست گردان
بسر پیوسته اندر چرخ گردان ۴۰۴

ز وصلش ماه هر مه میگدازد
عیان خویش بود یار سازد ۴۰۵

ز وصلش آسمان جوهر فشان است
بسی ره کرد و هم رازی ندانست ۴۰۶

ز وصلش جملگی نابود گردند
در آن نابود کُل معبود گردند ۴۰۷

ز وصلش گرچه آدم یافت جنّت
اگرچه یافت آخر عین محنت ۴۰۸

ز وصلش جان چنین اسرارگوید
همه ازدیدن دلدار گوید ۴۰۹

ز وصلش گر عیان خواهی عیانست
درون جان بقای جاودانست ۴۱۰

بقای جاودان دیدار یار است
کسی کو واقف اسرار یار است ۴۱۱

بقای جاودان دانم معانی
که تو دیدم نشان بی نشانی ۴۱۲

بقای جاودان زو بازدیدم
که از یار است این گفت و شنیدم ۴۱۳

بقای جاودان دیدم رخ یار
رها کردم در اینجا پنج با چار ۴۱۴

بقای جاودان دریاب در خود
که فارغ دل شوی از نیک و ز بد ۴۱۵

بقای جاودان دیدم ز اعیان
شده در دید یار خویش پنهان ۴۱۶

بقای جاودان خواهی برون شو
ز خود آنگه درون وهم برون شو ۴۱۷

بقای جاودان گور است اینجا
نبیند خویش را جز عین یکتا ۴۱۸

بقای جاودان راکس نداند
که جان شکرانه بر جانان فشاند ۴۱۹

بقای جاودان معنیّ قرآنست
کزو مر جمله این اسرار پنهانست ۴۲۰

بقای جاودان عشقست فانی
شو ای بیچاره تا او را بدانی ۴۲۱

بقای جاودان سلطان عشقست
که این اسرارها برهان عشقست ۴۲۲

بقای جاودان از عشق یابی
بوقتی کین نمود تن بیابی ۴۲۳

بقای جاودان زو گشت حاصل
که جمله سالکان او کرد واصل ۴۲۴

جهان دیدی که جمله در فنایست
ولی درسر همه عین بقایست ۴۲۵

در آن سر جمله اندوه است و محنت
در آن سر جمله یابی عین قربت ۴۲۶

در این سر جمله در غوغا فتادند
برستند آنکه اندر لافتادند ۴۲۷

در آن سر هیچ شادی نیست تحقیق
در آن سر هست جمله عین توفیق ۴۲۸

در این سر انبیا دیدند بلایش
در آنجا یافتند بیشک لقایش ۴۲۹

در آن سر این همه اندوه ودردست
در آن سر جمله را یابی که فرداست ۴۳۰

در این سر ماتم است اینجا دمادم
در آن سر نیست چیزی جز که آدم ۴۳۱

از آن سری که آمد جمله پیدا
بدان سر بینی اینجابشنواز ما ۴۳۲

در این سر کن تو حاصل آن سری را
که گفتست این بیان شیخ سری را ۴۳۳

در این سر گر بیابی سرّ آن سر
اگر مردی ز یک بینی بمگذر ۴۳۴

گر این سر آنسرست آنسر این سر
شوی واصل یکی بینی سراسر ۴۳۵

از آن سر رفته است اینجا که دیدی
از آن سر سرّ آن سر میندیدی ۴۳۶

از آن سر آمدند ذرّات اینجا
در اینجا گه شدند بیشک هویدا ۴۳۷

از آن سر آمدی پیدا شدی تو
از آن حیران دل و شیدا شدی تو ۴۳۸

از آن سر آمدی ای سر ندیده
چرائی اوّل و آخر ندیده ۴۳۹

از آن سر آمدی و فاش بودی
یقین دانم که بانقاش بودی ۴۴۰

از آن سر آمدی تا بودی عالم
شدی پیدا و هستی بود آدم ۴۴۱

از آن سر آمدی ای آدم جان
سفر کردی درون عالم جان ۴۴۲

از آن سر آمدی در عین اینخاک
ندیدی جوهر اعیان افلاک ۴۴۳

از آن سر آمدی بنگر که آنی
ولیکن چون کنم تا سر بدانی ۴۴۴

از آن سر آمدی ای خفته در خواب
زمانی کرد بیدار و تو دریاب ۴۴۵

از آن سر آمدی بیدار او شو
چرا مستی دمی هشیار او شو ۴۴۶

از آن سر آمدی در جنّت جان
ز پیدائی شدی در حق تو پنهان ۴۴۷

از آن سر آمدی فارغ بماندی
چو طفلی هان تو نابالغ بماندی ۴۴۸

از آن سر آمدی و باز ماندی
ز حرص وشهوت اندر آزماندی ۴۴۹

از آن سر آمدی در جستجوئی
بهرزه دائمادر گفت و گوئی ۴۵۰

از آن سر آمدی و جان جانت
در اینجاگاه هست اکنون عیانت ۴۵۱

از آن سر آمدی و چشم بگشای
همه ذرّات رادیدار بنمای ۴۵۲

از آن سر آمدی بگشای رُخسار
جمال خویش را گردان پدیدار ۴۵۳

جمال خویشتن بنمای اعیان
جمال از دوستان خویش پنهان ۴۵۴

مکن جانا که جمله عاشقانند
بلاکش بهر تو بی جسم و جانند ۴۵۵

مکن جانا چرا پنهان بماندی
بیک ره دست بر ما برفشاندی ۴۵۶

مکن جانا ترا این خو نباشد
به پیش عاشقان نیکو نباشد ۴۵۷

جمال تو وصال عاشقانست
لقای تو کمال جاودانست ۴۵۸

دل وجانی و جان از تو خبردار
تو هم از عاشقان خود خبردار ۴۵۹

خبر داری که در فریاد و سوزم
بپایان آمدم شب گشت روزم ۴۶۰

خبر داری که جانم هست حیران
ترا میجویم اندر دید مردان ۴۶۱

خبر داری که در اندوه و دردم
عیان بنمای تا من شاد گردم ۴۶۲

خبر داری که در کوی تو هستم
همیشه خسته دل سوی تو هستم ۴۶۳

خبر داری و میدانی تو حالم
نمودی ناگهی عین وصالم ۴۶۴

خبر داری که در وصلت چسانم
که هر شب آه بر گردون رسانم ۴۶۵

خبر داری که اندر درد هجران
چو شمعی ماندهام پیوسته سوزان ۴۶۶

خبر داری که چون خورشید فردم
گهی سرخی نموده گاه زردم ۴۶۷

خبر داری که چون ماهم گدازان
بر خورشید رویت ای دل و جان ۴۶۸

خبر داری کم از جنّت براندی
نپرسیدی که آخر چون بماندی ۴۶۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۶۹
کانال گوهرین در ایتا
۴۷۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:رفتن ابلیس به تلبیس در بهشت در دهان مار از جهت مکر کردن با آدم علیه افضل الصّلوات و اکمل التحیات
گوهر بعدی:در بلای عشق کشیدن و لقای دوست دیدن فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.