هوش مصنوعی: این متن یک شعر عرفانی است که در آن شاعر (احتمالاً عطار نیشابوری) به بیان مفاهیم عمیق عرفانی مانند عشق الهی، فنا در ذات حق، وحدت وجود، و سلوک روحانی می‌پردازد. در این شعر، راوی با حیدر (که احتمالاً اشاره به علی(ع) یا یک پیر عرفانی است) گفت‌وگو می‌کند و از اسرار وجود، رازهای نهان، و رسیدن به حقیقت سخن می‌گوید. مفاهیمی مانند اناالحق، فنا و بقا، و عشق به معشوق حقیقی به‌صورت نمادین و عمیق بیان شده‌اند.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، برخی از اصطلاحات و مفاهیم استفاده‌شده ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا سنگین باشد.

سؤال کردن امیرالمؤمنین و امام المتّقین اسداللّه الغالب علی ابن ابی طالب علیه السّلام و جواب دادن نی در اسرارها فرماید

ز من پرسید حیدر کیستی تو
بگو کاین جایگه بر چیستی تو ۱

در اینجاآمدی بیرون ز ساعت
سعادت داری اینجا یا شقاوت ۲

چه داری آنچه داری راست برگو
ز من این سرّ دل درخواست برگو ۳

بدو گفتم که ای جان جهانم
یقین دانم که من راز نهانم ۴

ز سرّ تو شدم پیدادر این دم
ز تو گویم حقیقت راز آن دم ۵

ز سرّ تو در اینجا دید دیدم
به یک لحظه بکام دل رسیدم ۶

ز راز تو شدم پیدا نهانی
بخواهم گفت اسرار معانی ۷

بگفتی کیستی من خود که باشم
بنزد ذاتت ای حیدر که باشم ۸

که باشم من نیم خود نیستم من
در این دنیای دون خود کیستم من ۹

نیم من نیستیم دارم بباطن
ز ظاهر بازگویم کار باطن ۱۰

نیم من اندرونم هیچ نبود
سراپایم به جز از هیچ نبود ۱۱

سراپایم همه بر هیچ افتاد
بنای باطنم بر هیچ افتاد ۱۲

ندارم هیچ و در پیچی فتادم
یقین دانم که در پیچی فتادم ۱۳

ندارم هیچ و میدانی تو رازم
تو خواهی بود حیدر کار سازم ۱۴

ندارم هیچ و پایم رفته درچاه
شدم پیدا در اینجاگاه ناگاه ۱۵

چو پایم اندراین چاهِ بلا ماند
درونم اندر این عین فنا ماند ۱۶

چو پایم در درون چاه ماندست
منم حیران بدید شاه ماندست ۱۷

بجز درد جگر اینجا ندارم
بمانده دردرون چاه خوارم ۱۸

جگر پرخون و دل سوخته من
ولیکن سرّ ز تو آموخته من ۱۹

جگر پر خون و دل پر درد دارم
در این چه مانده سرگردان و خوارم ۲۰

نیم حیدر کنون ما راتو دانی
که ما را دادهٔ راز نهانی ۲۱

کمر در خدمت تو بستهام من
که با رازت کنون پیوستهام من ۲۲

کمر بستم علی آسا به پیشم
که تا مرهم نهی بر جان ریشم ۲۳

کمر بستم علی آسا برت من
که کردستی مرا اسرار روشن ۲۴

کمر بستم علی آسا کنونم
که در اسرار هستی رهنمونم ۲۵

کمر بستم زجانت بندهام من
سر اندر نزد تو افکندهام من ۲۶

کمر بستم منش تا روز محشر
که بودی اوّلین راهم تو رهبر ۲۷

کمر بستم ز اسرارت نگردم
یکی لحظه ز گفتارت نگردم ۲۸

کمر بستم که میدانم ترا حق
ز تو دارم کنون من سرّ مطلق ۲۹

کمر بستم که میدانم که جانی
که گفتستی مرا راز نهانی ۳۰

کمر بستم بنزدت تا قیامت
کشم در راه تو بیشک ملامت ۳۱

کمر بستم کنون نزدیکت ای جان
بگویم بیزبان با عاشقان آن ۳۲

کمر بستم بنزدت بی یقین باز
مرابنمای اینجا اوّلین راز ۳۳

کمر بستم که جانی در تن و دل
کنی اسرار اینجا روشن دل ۳۴

زِنِی چون حیدر این اسرار بشنید
نظر کرد و وجودش ناتوان دید ۳۵

ز سر تا پای او پیوسته درهم
چو محکومان کمر بربسته محکم ۳۶

در او اسرار جانان یافت اینجا
حقیقت راز پنهان یافت اینجا ۳۷

وجودش ناتوان و اندرون پاک
بمانده پای او در آب و در خاک ۳۸

درون چاه معنی بازمانده
ولیکن صاحب پر راز مانده ۳۹

چون آن اسرار از او بشنید حیدر
که خوش آمد ورا آن لحظه خوشتر ۴۰

جوابش داد کایمر تو ز هستی
ز عشق دوست تو سرّ الستی ۴۱

الست عشق داری چون نهٔ تو
ز جام عشق کل مست مئی تو ۴۲

زِ رازِ سرّ جانان مست گشتی
چونی گفتی کنون تو مست گشتی ۴۳

تو هستی این زمان از هست اسرار
که خواهی بود بیشک مست اسرار ۴۴

تو هستی راز دار هر دو عالم
بگوئی بیزبان سرّ دمادم ۴۵

تو هستی راز دانِ خالقِ پاک
که پروازت بود از عین افلاک ۴۶

تو هستی این زمان اسرار گفته
ابا حق گفتهٔ و ز حق شنفته ۴۷

تو هستی این زمان مر سرّ بیچون
که برگوئی زِ هر رازی دگرگون ۴۸

تو هستی این زمان اسرار ما را
بگوئی هر زمان گفتار ما را ۴۹

تو هستی این زمان سرّ الهی
بگو اسرار چندانی که خواهی ۵۰

تو داری و تو هستی راز جانان
بگو با عاشقان اسرار سبحان ۵۱

ترا بخشیدم این دم سرّ آن دم
برو با عاشقان می گو دمادم ۵۲

بگو با عاشقان سرّ نهانی
بزن دمهای شوق لامکانی ۵۳

بگو با عاشقان آنچه شنفتی
که با من خوب اسرارت بگفتی ۵۴

بگو با عاشقان هر لحظهٔ راز
حجاب از پیششان کلّی برانداز ۵۵

بگو با عاشقان هر لحظه پنهان
نمود عشق سرّ دوست اعیان ۵۶

بگو با عاشقان گفتار ما را
که تا دانند هان اسرار ما را ۵۷

ترا دادیم اکنون داد ده تو
وجود خویشتن بر باد ده تو ۵۸

سر و پایت بیفکن همچو عشّاق
که بیسر سرّها گوئی در آفاق ۵۹

سر و پایت بیفکن بیسر و پای
رموز عشق را اینجا تو بگشای ۶۰

سر و پایت بیفکن تا توانی
که بیسر بازدانی آنچه دانی ۶۱

سر و پایت بیفکن راز برگوی
که با عشّاق گردانی تو چون گوی ۶۲

که چون تو اندر آئی در سخن تو
بگوئی جملگی راز کُهن تو ۶۳

همه عشّاق از رازت در آواز
ببیند جان جان اینجایگه باز ۶۴

سماع عشق جانان گوش دارند
نمود جسم و جان بیهوش دارند ۶۵

سماع جسم و جان عین فنا دان
فنا را جملگی رازِ بقا دان ۶۶

بوقتی کاندر آید نی بگفتار
بنالد ناگهی از شوق دلدار ۶۷

دلِ عشّاق در پرواز آید
در آندم در نمود راز آید ۶۸

کند بیهوش جان عاشقان را
براندازد زمین را و زمان را ۶۹

دل و جان محو گرداند بیکبار
نماید رخ ز ناگاهیت دلدار ۷۰

در آندم وانماید عاشقانش
که ازنی بازداند عاشقانش ۷۱

که او اینجا چه میگوید زنالش
ز درد عشق بنماید جمالش ۷۲

چو دم در نی شود بیچون بماند
که داند تا که گفتن چون بداند ۷۳

دل صادق از آن دم جان ببیند
رخِ معشوق خود پنهان ببیند ۷۴

دل صادق در آندم یار جوید
عیان ذات در اسرار جوید ۷۵

دل صادق بداند کان چه حالست
دم نی عاشقان اینجا وصال است ۷۶

دل عشّاق آندم دم زند کل
نهاد خویش بر عالم زند کل ۷۷

دم عشّاق آندم عین هستی
بیابد بی نمود بت پرستی ۷۸

دل عشّاق در اسرار آید
عیان در دیدن دیدار آید ۷۹

دل عشّاق آندم گر بجوید
همه اسرار با دلدار گوید ۸۰

در آندم گر سماع بی سماعش
بر آید جان کنی اینجا وداعش ۸۱

اگر مرد رهی آندم که بیند
سزد گر جسم و جان اینجا نبیند ۸۲

در آندم رحم کن گر مرد راهی
بگوید بی عیان سرّ الهی ۸۳

در آندم جهد کن تا راز اوّل
بیابی چون کنی جسمت مبدّل ۸۴

در آندم جهد کن کز جان بر آئی
که چون بیجان شوی عین بقائی ۸۵

در آندم جهد کن تا راز گوئی
نباشی تو ابا حق بازگوئی ۸۶

در آندم جهد کن تا دل نباشد
حجاب نقش آب و گل نباشد ۸۷

در آندم جهد کن تا باز دانی
ابی خود جمله اسرار معانی ۸۸

در آندم جهد کن بیخویشتن تو
که پی بردی نمود جان و تن تو ۸۹

عیان بینی جمال اندر جلالش
رسی بیجان و دل اندر وصالش ۹۰

عیان بینی تو بی خود روی دلدار
شود اسرار مخفی بر تو اظهار ۹۱

عیان بینی درون خود بقایش
در آندم باز جو کلّ لقایش ۹۲

عیان بینی نمود جمله مردان
فلک همچون تو اندر رقص گردان ۹۳

در آندم چون فلک در رقص آئی
ترا پیدا شود عین خدائی ۹۴

فنا شو اندر آن دم در فنا تو
که تا یابی همه عین لقا تو ۹۵

فنا شو در خدا تو از دم نی
تو همچون او بخور یک دم از آن می ۹۶

از آن دم مست شو در حالت جان
که تا بینی رخ معشوق اعیان ۹۷

از آن می مست شو در بیخودی تو
که بیرون آئی از نیک و بدی تو ۹۸

از آن می مست شو اندر نمودار
حجاب مستیت از پیش بردار ۹۹

از آن می مست شو پس مست حق باش
دمادم همچو نی تومست حق باش ۱۰۰

از آن می مست شو مانند گوئی
بزن در عشق اینجا های و هوئی ۱۰۱

از آن می مست شو مانند افلاک
برافشان نور قدس خویشتن پاک ۱۰۲

از آن می مست شو جانان نظر کن
تمامت ذرّهها در خود خبر کن ۱۰۳

از آن می مست شو مانند حلّاج
وجود خود چو نی کن همچو آماج ۱۰۴

از آن می مست شو مانند منصور
چو نی در دم بجوش جان خود صور ۱۰۵

از آن می مست شو اعیان مطلق
مزن از بیخودی از حق اناالحق ۱۰۶

از آن می مست شو تو جان جانی
چرا در خویشتن اکنون نهانی ۱۰۷

از آن می مست شو اسرار بشناس
نمود نقش خود کن دید نقاش ۱۰۸

از آن می مست شو تا چند خود بین
توئی اکنون دمادم سرّ حق بین ۱۰۹

از آن می مست شو بنمای مطلق
تو چون منصور کل سرّ اناالحق ۱۱۰

چونی اندر میان جمع نالان
یقین دانند عیان صاحب وصالان ۱۱۱

که بیچونست ازگفتار او راست
که اسرار معانی نیست پیداست ۱۱۲

ز سرّ عشق دارد نی وصالی
که میدارد که مینالد ز حالی ۱۱۳

ز سرّ عشق نی نالان درآمد
ز بهر عاشقان او رهبر آمد ۱۱۴

ز سرّ عشق مردان راز گفتند
حقیقت هر یکی از راز گفتند ۱۱۵

از او هر یک بیانی کرد اینجا
که از بهر چه دارد شور و غوغا ۱۱۶

فغان نی ز اسرارست دردم
که میگوید ز عشق درد آندم ۱۱۷

فغان نی علی دانست یکبار
که او دانستش و بخشید اسرار ۱۱۸

فغاننی عیان میدان که حیدر
یقین دانسته همچون راز اکبر ۱۱۹

فغان نی همه از درد باشد
کسی داند که مردِ مرد باشد ۱۲۰

ز درد عشق مینالد ز اسرار
سماع جان کسی داند که از یار ۱۲۱

که چون او جان و دل سوراخ دارد
همیشه سوز و درد و آخ دارد ۱۲۲

اگر تو صاحب دردی فغان کن
وجود خویشتن اینجا نهان کن ۱۲۳

اگر تو صاحب دردی در این راز
حجاب آندم ز پیش خود برانداز ۱۲۴

اگر تو صاحب دردی در این بین
خدا را در نهادت خود یقین بین ۱۲۵

اگر تو صاحب دردی بهرحال
بجز حق میمبین خود هیچ احوال ۱۲۶

در آن ساعت که دل بیخویش گردد
نمود عشق جمله درنوردد ۱۲۷

یکی باشد سماع عشق در جان
که بنماید حقیقت روی جانان ۱۲۸

چونی باش ای ندیده جوهر راز
دم خود کرده در اسرار کل باز ۱۲۹

همه زان تو و تو در سماعی
بکرده جان و جسمت را وداعی ۱۳۰

همه مردان ره حق باز دیدند
سماع دوست در جان بازدیدند ۱۳۱

سماع دوست در جانست نه در نی
تو خوردستی از آن جام ازل می ۱۳۲

دم آدم چو در نی سالها کرد
بسی در هر صفت آوازها کرد ۱۳۳

دم آدم همه اسرار برگفت
هر آنچه دید بُد از یار برگفت ۱۳۴

دم آدم چو در نی شد نهانی
بگفت اسرار کلّی در معانی ۱۳۵

دم آدم تو داری و توئی نی
بهر رازی تو مینالی تو از وی ۱۳۶

دم رحمان توداری و مشودور
دمادم میدمد درجان تو صور ۱۳۷

زند سوراخ در بود وجودت
عیان کردست مر اسرار بودت ۱۳۸

ز چاه آمد برون ناله ز انوار
نمود این جایگه او بود دیدار ۱۳۹

ز چاه آمد برون تا سرّ بگوید
نمود راز خود اینجا بجوید ۱۴۰

همه اسرار جان دارد در اینجا
همه انوار جان دارد در اینجا ۱۴۱

از آنجا آمد اندر جاه دنیا
که تا گردد ز راز آگاه دنیا ۱۴۲

چو حق در جاه دنیا راز برگفت
یقین هم جاه دنیا راز بشنفت ۱۴۳

علی بودست اگر این سر بدانی
ز من بشنو تو اسرار معانی ۱۴۴

چو زین چاهت برآمد صورت بود
همی جوئی از آن اسرار معبود ۱۴۵

سر و پایت بیفکن تا که این راز
بدانی در زمان انجام و آغاز ۱۴۶

نهادت برگره افتاد در پیچ
درونت همچو نی خالیست در هیچ ۱۴۷

نهادت برگره کردند از آغاز
نمییابی تو راز اوّلین باز ۱۴۸

از آن جامی که جانها مست او شد
نبُد پیدا نمود هست او شد ۱۴۹

از آن جامی که خوردست عین منصور
که نامش بود کل تا نفخهٔ صور ۱۵۰

از آن جامی که اشیا یافت بوئی
بسرگردانست دائم همچو گوئی ۱۵۱

از آن جامی که خورشید جهانتاب
چشیدست و بسرگردانست از تاب ۱۵۲

از آن جامی که مه خوردست در ره
شود ازتاب او مر جوهر مه ۱۵۳

از آن جامی که آتش یافت خانه
از آن مستی همی سوزد زمانه ۱۵۴

از آن جامی که رطلی یافته باد
از او شد عالم ارواح آباد ۱۵۵

از آن جامی که یکدم خاک دیدست
از آن اسرار صنع پاک دیدست ۱۵۶

از آن جامی که در آب روانست
از آن از عشق او ازجان روانست ۱۵۷

از آن جامی که در کهسار افتاد
یکی قطره ز هستی زار افتاد ۱۵۸

وجودش پاره شد اندر غم یار
همی گردد شده ریزه ز تیمار ۱۵۹

مئی کان بحر خورد و میزند جوش
کجاهرگز تواند بود خاموش ۱۶۰

مئی کان جسم ناگه یافت بوئی
فتاد اندر درونش های و هوئی ۱۶۱

مئی کین دل از او یک قطره خوردست
ز بوی عشق در اندوه و دردست ۱۶۲

مئی کان جان بخورده درمعانی
همی گوید همی راز نهانی ۱۶۳

مئی کان سالکان اینجای خوردند
فتاده درره و وز خود بمُردند ۱۶۴

مئی کان عاشقان لاابالی
دمادم میخورند اینجا بحالی ۱۶۵

مئی کان چون خورند عشّاق اینجا
نواها میزنند آفاق اینجا ۱۶۶

مئی کان جسم جان یک قطره دریافت
سوی کون و مکان دزدیده بشتافت ۱۶۷

مئی کان خورد عطّار اندر اینجا
نماید لحظه لحظه سرّ یکتا ۱۶۸

درون او سماع یار دارد
دل از جمله جهان بیزار دارد ۱۶۹

نمیداند که خود آخر چه گفته است
که او دُرهای پر معنی بسفتست ۱۷۰

نماندش عقل و هوش و عین ادراک
برافکند است کلّی جسم و جان پاک ۱۷۱

ز زیر عشق در آفاق جانها
زند اوداستانها در بیانها ۱۷۲

دمادم میزند این زیر عشّاق
که او دارد عیان تدبیر عشاق ۱۷۳

دمادم میدمد ازنفخهٔ صور
اناالحق میزند مانند منصور ۱۷۴

اناالحق میزند در کلّ آفاق
میان جمله عشّاق است اوطاق ۱۷۵

نوای پردهٔ عشّاق دارد
عیان آیات فی الافاق دارد ۱۷۶

نوار پردهٔ عشّاق سازد
همه ذرّات در جان مینوازد ۱۷۷

ز زیر عشق دایم در خروش است
ز بحر لامکان اینجا بجوش است ۱۷۸

ز زیر عشق این دستان که بنواخت
سر عشّاق در عالم برافراخت ۱۷۹

ز زیر عشق عشّاق جهان او
همه در رقص کردستش جهان او ۱۸۰

چو زیر عشق هر دم مینوازد
ز سوزش جملهٔ عشّاق سازد ۱۸۱

چو زیر عشق او را دردم آید
از آن دم یادش اینجا زادم آید ۱۸۲

که آدم چون برون آمد ز جنّت
درونش پر خروش و عین قربت ۱۸۳

شب و روزش نبُد جز ناله و درد
بمانده در میان دهر او فرد ۱۸۴

سماع درد و زیر شوق جانش
همی زد در درون جان نهانش ۱۸۵

از آن دُردی که آدم یافت اینجا
کنون اندر درون افتاد ما را ۱۸۶

از آندردم دمادم من خروشان
بدیگ عشق اینجاگاه جوشان ۱۸۷

همه ذرّات من اندر سماعند
بکرده عقل جان اینجا وداعند ۱۸۸

برافکندند کلّی دل از این خاک
که اینجا بازدیدند صانع پاک ۱۸۹

برافکندند کلّی پرده از رخ
چو بشنیدند کل از یار پاسُخ ۱۹۰

برافکندند اینجا کلّ هستی
رها کردند بیشک بت پرستی ۱۹۱

برافکندند اینجا هستی خود
چو افتادند اندر مستی خود ۱۹۲

برافکندند آنچه بود پیدا
شدند از لامکان دید پیدا ۱۹۳

ز دیده دید حق را باز دیدند
نظر کردند و اندر حق رسیدند ۱۹۴

ز دیده دید جانان راز بنمود
مر انسان را نمودش باز بنمود ۱۹۵

همه ذرّات من درحق رسیدند
نمود جان جان از حق بدیدند ۱۹۶

همه ذرّات من جویای یارند
ورا دید نهان گویای یارند ۱۹۷

همه ذرّات من در ترجمانند
دمادم جمله در شرح و بیانند ۱۹۸

همه ذرّات من اندر فنا اند
بکلّی در عیان عین بقا اند ۱۹۹

همه ذرّات من نابود گشتند
سراسر جملگی معبود گشتند ۲۰۰

همه ذرّات من اندر نمودار
عیان بنموده در اینجای دیدار ۲۰۱

همه ذرّات من در شوق جانند
کنون افتاده اندر ذوق جانند ۲۰۲

همه ذرّات من در آشکاره
چو منصورند کلّی پاره پاره ۲۰۳

همه ذرّات من منصور گشتند
سراسر جملگی پر نور گشتند ۲۰۴

همه ذرّات من اندر اناالحق
فرو گفتند راز یار مطلق ۲۰۵

همه ذرّات من چون یاردیدند
زهر سوئی بسوی او رسیدند ۲۰۶

همه ذرّات من اینجا نهانند
ز دید یار خود اندر عیانند ۲۰۷

همه ذرّات من در اوّلین باز
بدیده جمله را از آخرین باز ۲۰۸

مرا چون وقت کشتن آمده باز
همی گوید حقیقت گو ز سرباز ۲۰۹

مرا چون وقت کشتن در رسیدست
که چشم جانم اینجا حق بدیداست ۲۱۰

همه ذرّات من گردان عشقند
از آن اینجای سرگردان عشقند ۲۱۱

که وصلم ناتمامی باشد اینجا
مرا ناپخته خامی باشد اینجا ۲۱۲

چو وقت کشتن آمد در وصالم
نمانده ذرّهٔ عین وِبالم ۲۱۳

چو وقت کشتن آمد جان جانان
شوم اینجا ز دید دوست پنهان ۲۱۴

مرا چون وقت کشتن پیش آمد
نمود عشقم اینجا بیش آمد ۲۱۵

مرا چون وقت کشتن زود دیدم
برافکندم همه معبود دیدم ۲۱۶

مرا چون وقت کشتن آمدست هان
نخواهم دید جز که جمله جانان ۲۱۷

مرا چون محو شد در دیدن دوست
یقینم شد که درگفتار کل اوست ۲۱۸

مرا خود جان چه باشد خود قبولست
که او اندر اصول دل نزول است ۲۱۹

دل و جان رفت جانانست تنها
که اینجا میکند او شور و غوغا ۲۲۰

دل و جان رفت جانان رخ نمودست
درون جان و دل گفت و شنودست ۲۲۱

دل و جان رفت تا بنمود دیدار
بجز جانان نمیبینم پدیدار ۲۲۲

دل و جان رفت و او میبینم و بس
بجز اونیست در عالم مراکس ۲۲۳

دل و جان رفت تا دیدار دیدم
نظر کردم بکلّی یار دیدم ۲۲۴

دل و جان رفت و سلطان گشت عطّار
نمود جانش جانان گشت عطّار ۲۲۵

دل و جان رفت جانان جان گرفتست
درون جسم و جان پنهان گرفتست ۲۲۶

دل و جان رفت جانانست تحقیق
مرا در داده اینجاگاه توفیق ۲۲۷

دل و جان رفت دید او را ز اوّل
ندارد زان بجان و دل معوّل ۲۲۸

دل و جان رفت و حق اسرار گفتست
خود او در وصال او بسفتست ۲۲۹

دل و جان رفت شد جمله ابر باد
که تا شد عالم ارواح آباد ۲۳۰

نمود جمله عشّاقم من از جان
که در من کرده است او راز پنهان ۲۳۱

نمود جمله عشّاقم من از دل
که بگشودم در این جا راز مشکل ۲۳۲

نمود جمله عشّاق جهانم
که من کل آشکارا و نهانم ۲۳۳

نمود جمله عشّاقم در آفاق
که از من شور خواهند کرد عشّاق ۲۳۴

نمود جمله عشّاقم بمعنی
که دارم شرح عشق ونور تقوی ۲۳۵

نمود جمله عشّاقم نهانی
مرا شد منکشف جمله معانی ۲۳۶

نمود جمله عشّاقمخبردار
که چون منصور هستم من ابردار ۲۳۷

نمود جمله عشّاقم که دیدم
نمود یار آنگه سربریدم ۲۳۸

نمود جمله عشّاقم بکشتن
بخواهم یک دم از سردرگذشتن ۲۳۹

نمود جمله عشّاقم که در کل
کشیدستم چو آدم من بسی ذلّ ۲۴۰

نمود جمله عشّاقم چو آدم
که دارم جنّت جانان در این دم ۲۴۱

دم من دمدمه در عالم انداخت
وجود عاشقان چون شمع بگداخت ۲۴۲

دم من دمدمه دارد نهانی
که او دیدست کل عین العیانی ۲۴۳

دم من سالکان را کرد واصل
که دارد جملگی مقصود حاصل ۲۴۴

دم من وصل دارد ازنمودار
که اینجا میندارد هیچ پندار ۲۴۵

دم من عین ذاتِ لامکانست
حقیقت راست خواهی جان جانست ۲۴۶

دم من هست سلطان شریعت
از آن دم زد بکلّی از حقیقت ۲۴۷

دم من زان دم است اینجا بدیده
چو منصورم بکام دل رسیده ۲۴۸

دم من زان دم است و آدم آمد
که ما را راز از جان دم دم آمد ۲۴۹

دم من ذات دارد در صفاتست
یقین داند که او کلّی زذاتست ۲۵۰

دم من میزند اینجا اناالحق
نظر هم بین تو در تقوای مطلق ۲۵۱

دم من هو زند یا هو ندیده
نمود لابکل در هو بدیده ۲۵۲

دم من هو زند از ذات اعظم
دمادم خواند او آیات اعظم ۲۵۳

دم من هو زند کو دید هو است
ز عین ذات در اللّه هو است ۲۵۴

دم من هو زند اند رسموات
که دارد اندر اینجا نفخهٔ ذات ۲۵۵

دم من هو زند جز هو ندیدست
که اینجا گه زلا درهو رسیدست ۲۵۶

دم من هو زند در عشق جانان
نمود صورت اینجا کرده پنهان ۲۵۷

دم من هو زند کو واصل آمد
عیان ذات او را حاصل آمد ۲۵۸

دم من هو زند چونعاشقان او
که کل دیدست اینجا جان جان او ۲۵۹

منم واصل که کل دیدار دیدم
در اینجا من عیان یار دیدم ۲۶۰

من و یاریم و کل پیوسته با هم
دل وجانست و جان و دل در این دم ۲۶۱

بهشت روی جانان هست معنی
که معنی دارم اندر عین تقوی ۲۶۲

بهشت روی جانان در رخ ماست
که او اسرار گفت و پاسخ ماست ۲۶۳

در این دنیا مرا شادی از آنست
که ما را سرّ معنی جان جانست ۲۶۴

در این دنیا که دیدست جان جانان
که من دریافتم در خویش اعیان ۲۶۵

در این دنیا بسی زیندم زنندش
ولی مانند احمد کی بدندش ۲۶۶

در این دنیا نباشد چو محمّد(ص)
چو او منصور دائم هم مؤیّد ۲۶۷

در این دنیا جز او دیگر نباشد
چو او پیغامبر و رهبر نباشد ۲۶۸

خدا بود او ولی بر قدر هر کس
نمود اسرار خود از این سخن بس ۲۶۹

درون جان عطّارست تحقیق
که اودارد در اینجا راز توفیق ۲۷۰

درون جان عطّارست احمد
بکرده فارغ از نیکی و از بد ۲۷۱

درون جان عطّارست گویا
ولی عطّار را او هست جویا ۲۷۲

درونم اوست هم بیرونم از اوست
که او دیدم حقیقت مغز هر پوست ۲۷۳

از او میگویم و من او شدستم
عیان تحقیق ذات او بدستم ۲۷۴

از او میگویم اینجاگه از اویم
ز بهر دید او در گفتگویم ۲۷۵

مرا گفتست اندر خواب دلدار
که خواهیمت بریدن سر بناچار ۲۷۶

سر و جانم فدای روی او باد
همیشه روی من در سوی او باد ۲۷۷

سر و جانم فدای خاک پایش
که اینجا من نمیبینم ورایش ۲۷۸

کسی کو بهتر از وی باشد اینجا
که او جانست پنهانی و پیدا ۲۷۹

چو صیت اوست در عالم گرفته
نمود ذات او همدم گرفته ۲۸۰

دم مردم از او صوری روانست
از اوهر جان یقین نور عیانست ۲۸۱

کسی کو میشناسد همچو عطّار
شود کل از وجود خویش بیزار ۲۸۲

کسی کو میشناسد دید حق اوست
که اندر آفرینش مرسبق اوست ۲۸۳

کس کو راست از جان خواستگارش
وِرا زینجا ببیند آشکارش ۲۸۴

کسی کو راست او از دل ببیند
نه اندر عین آب و گل ببیند ۲۸۵

کسی کو راست اینجاگه غلامش
درون جان کند اینجا پیامش ۲۸۶

نماید حق درون جان عیان او
که دارد اوّلین و آخرین او ۲۸۷

نماید حق که او تحقیق حق است
وجود پاک او با حق بپیوست ۲۸۸

کنون حقست اندر جزو و کل جان
که او راهست این اسرار اعیان ۲۸۹

محیط مرکز جانهاست احمد
که او را دردو عالم بُد مؤیّد ۲۹۰

درون جان حقیقت جان جانست
چگویم آشکارا و نهانست ۲۹۱

چو مر عطّار او را دید بشناخت
عیان جسم و جان پیشش برانداخت ۲۹۲

در آخر کرد اینجا واصلم اوست
همه مقصود کلّی حاصلم اوست ۲۹۳

بگفت احمد چو دیدم صاحب درد
که من بودم میان سالکان فرد ۲۹۴

بگفت اسرارها در گوش جانم
نمود اینجایگه عین العیانم ۲۹۵

عیان بنمود ما را در حقیقت
چو حق بسپردمش راه شریعت ۲۹۶

ره شرعش سپار و دم ازین زن
وجود خویش بر چرخ برین زن ۲۹۷

ره شرعش سپار و جان فنا ساز
نقاب از لعبت صورت برانداز ۲۹۸

ره شرعش سپار اندر نهانی
که او بنمایدت کلّ معانی ۲۹۹

ره شرعش سپار و حق یقین یاب
نمود او خدا عین الیقین یاب ۳۰۰

از او واصل شو و زو گوی دائم
که بود اوست اندر ذات قائم ۳۰۱

از او واصل شو وحاصل کن اعیان
ازو بشنو حقیقت نّص قرآن ۳۰۲

از او واصل شو و دم دم همی زن
کز او گرددهمه اسرار روشن ۳۰۳

از او واصل شو و زو گوی اسرار
در او شو ناگهی تو ناپدیدار ۳۰۴

چُه گوئی می ندانی آن معانی
وگر دانی از او حیران بمانی ۳۰۵

خدا و مصطفا هر دویکی است
بنزدیک محقق بیشکی است ۳۰۶

خدا و مصطفا درجان نهانند
مرا این جایگه شرح و بیانند ۳۰۷

خدا و مصطفا در جان بدیدم
چو مه در پیش اشیا ناپدیدم ۳۰۸

منت بگداخته از بهر ایشان
بجان دارم از ایشان ذوق ایشان ۳۰۹

یکی اندر حقیقت دیدهام یار
مرا برداشت اینجا عین پندار ۳۱۰

یکی اندر حقیقت یافتستم
از او بیخود بکل بشتافتستم ۳۱۱

یکی اندر حقیقت بین تو دلدار
که میگوید دمادم در سخن یار ۳۱۲

منم در جان و پنهان بود بودم
همه معبود بودم تا که بودم ۳۱۳

اگر مرد رهی کلّی فنائی
در آن دید فنا تو در بقائی ۳۱۴

لقای یار بی صورت بود هان
چرا هستی بدیده دید برهان ۳۱۵

دلا تاچند گوئی سرّ اسرار
چو جانت گشت کلّی عین دیدار ۳۱۶

نمود جمله مردان دیدی از خویش
حجاب صورتت چون رفت از پیش ۳۱۷

ز جنّت آمدی بیرون چو آدم
چرا اسرارها گوئی دمادم ۳۱۸

تو اینجاگه غریبی ای دل آزار
ولیکن هستی اندر عین دیدار ۳۱۹

تو اینجاگه در آخر راز دیدی
نمود یار خود را باز دیدی ۳۲۰

نمود یار داری در فنا باز
ترا مکشوف شد انجام و آغاز ۳۲۱

سرانجامت چنین افتاد دانی
که خواهی گشت در کُشتن تو فانی ۳۲۲

سرانجامت چنین افتاد از حق
که بیخود میزنی اینجا اناالحق ۳۲۳

اناالحق را ز الحق در دو حرفست
چنین معنی بشرع اینجا شگرفست ۳۲۴

تو الحق گوی تا رازت شود فاش
اناالحق خود بگوید نیز نقاش ۳۲۵

همو گفتست در منصور اناالحق
تراگوید ابی سر کل اناالحق ۳۲۶

همان کو گفت بر منصور بادار
بگوید در نهاد تو بیکبار ۳۲۷

همان کو گفت در منصور انالحق
همان گوید حقیقت نی اناالحق ۳۲۸

همان کو گفت هم او بازگوید
در اینجاگه همه کل راز گوید ۳۲۹

همان کو گفت هم آنکس شنفتست
که او گفتست اناالحق او شنفتست ۳۳۰

همان کو گفت خود را کرد بردار
تو گر مردی از این معنیت بردار ۳۳۱

همان کو گفت اینجا سربرید او
جمال خویشتن بی سر بدید او ۳۳۲

همان کو گفت در یک دیده باشد
کسی باید که صاحب دیده باشد ۳۳۳

که تاداند یقین اینجا اناالحق
که جز حق مینگوید خود اناالحق ۳۳۴

اناالحق از نمود حق عیانست
که این در ذات او راز نهانست ۳۳۵

اناالحق آنکه برگوید ابی دید
نباید اندر اینجا روی او دید ۳۳۶

کسی باید که او کل دیده باشد
درون جز و کل گردیده باشد ۳۳۷

اناالحق گوید اندر عین هستی
خورد آن جام را کلّی ز مستی ۳۳۸

چو منصوری شود تا سرّ بداند
بجز وی هیچ چیزی مینداند ۳۳۹

چو منصوری شود اندر فنایش
ببیند عاقبت دید بقایش ۳۴۰

چو منصوری شود جوید اناالحق
سزد کز دید گوید او اناالحق ۳۴۱

چو منصوری شود در عین خواری
کند در پای دار او پایداری ۳۴۲

چو منصوری شود هستی آن ذات
بگوید راز کل از جملهٔ ذرّات ۳۴۳

چو منصوری شود اینجا عیانی
پذیرد او نشان بی نشانی ۳۴۴

نشان بی نشان گردد در این راز
که او بنماید اینجا راز حق باز ۳۴۵

ببازی نیست این گفت حقیقت
که تا نسپارد اینجاگه طریقت ۳۴۶

طریقت بسپر و دریاب الحق
چو در کلّی رسی حق گوی الحق ۳۴۷

کسانی کین طلب دارند اینجا
نیاید راست آن در عین غوغا ۳۴۸

کسی مَردَست اندر دید عشاق
که چون منصور گردد کل عیان طاق ۳۴۹

کسی مردست همچون او نمودار
که آوردند او را بر سر دار ۳۵۰

کسی مردست همچون او عیانی
که گردد او نشان در بی نشانی ۳۵۱

نشان اینجانگنجد بی نشان باش
حقیقت راز مردان جهان باش ۳۵۲

نشان صورت اینجاگه بیفکن
که گردد مر ترا این راز روشن ۳۵۳

نشان صورت اینجا محو گردان
که اوّل راز این باشد ز اعیان ۳۵۴

نشان صورت و معنی بر افکن
اگر مردی تو بی دعوی بیفکن ۳۵۵

نشان ذات کلّی بی نشان است
که عاشق در نهاد ذات فانی است ۳۵۶

اگر تو مرد ذاتی بی نشان شو
پس آنگاهی چو مردان جهان شو ۳۵۷

چو گردد بی نشان صورت در این راه
بباید اندر این جا دیدن شاه ۳۵۸

چو گردد بی نشان با بود باشد
یقین در دید حق معبود باشد ۳۵۹

چو گردد بی نشان دادار گردد
ز دید خویشتن بیزار گردد ۳۶۰

چو گردد بی نشان هستی پذیرد
وجود او بمیرد حق نمیرد ۳۶۱

بماند زندهٔ جاوید آنکس
که جز یکی نبیند در جهان کس ۳۶۲

بماند زندهٔ جاوید عاشق
که اندر بیخودی حق یافت صادق ۳۶۳

اگر زنده دلی هرگز نمیری
اگر هستی چنین حق بی نظیری ۳۶۴

اگر زنده دلی مرده مشو تو
چو یخ اینجای افسرده مشو تو ۳۶۵

چو عیسی زنده میر ای زنده دل تو
که تا اینجا نباشی آب و گل تو ۳۶۶

چو عیسی زنده میر از خویشتن پاک
برافکن همچو عیسی جان و دل پاک ۳۶۷

چو عیسی زنده میر و جان جان بین
تو روحاللّه شو عین العیان بین ۳۶۸

چو عیسی زنده میر ای زندهٔ پاک
که تا چون خر نمانی در گَو خاک ۳۶۹

چو عیسی زنده زنده میرو ذات حق بین
بجز حق خودمدان و خویش حق بین ۳۷۰

چو عیسی زنده دل باش و فنا گرد
چو رفتی از میان دید خداگرد ۳۷۱

چو عیسی زنده دل باش و یقین باش
نمود اوّلین و آخرین باش ۳۷۲

چو عیسی گر شوی از جسم و جان پاک
ببینی ذاتحق اندر عیان پاک ۳۷۳

چو عیسی گر شوی در حق مجرّد
شوی فارغ تو از هر نیک و هر بد ۳۷۴

چو عیسی گر شوی تو روح اللّه
زنی دم همچو او در قل هواللّه ۳۷۵

چو عیسی گر شوی نور علی نور
تو روح اللّه شوی تا نفخهٔ صور ۳۷۶

تو روح اللّه باشی همچو عیسی
شوی مانند او در ذات یکتا ۳۷۷

تو روح اللّه هستی و یقینی
ولیکن بود خود اینجا نبینی ۳۷۸

چو روح اللّه باش و روح بردار
که تا اللّه کل آید پدیدار ۳۷۹

چو روح اللّه باش اندر طریقت
حذر کن از پلیدیّ طبیعت ۳۸۰

خدای اوّلین و آخرین بین
چو روح اللّه باش و سرّ یقین بین ۳۸۱

چو روح اللّه دم زن از نمودار
که مرده زنده گردانی ز دلدار ۳۸۲

چو روح اللّه دم زن تا دم آئی
ترا پیدا شود دید خدائی ۳۸۳

چو روح اللّه شو جانبخش مرده
برافکن از نمود ذات پرده ۳۸۴

چو روح اللّه مرده زنده گردان
فلک را با ملک کل زنده گردان ۳۸۵

چو روح اللّه گر این راز دانی
حقیقت مرده جانبخشی که جانی ۳۸۶

تو جانانی اگر این دید یابی
بیان من نه از تقلید یابی ۳۸۷

تو جانانی ولی پنهان ذاتی
کنون افتاده در عین صفاتی ۳۸۸

تو روح اللّه را اینجا ندیدی
چه گر عمری در این عالم دویدی ۳۸۹

تو داری آنچه گم کردی بجو باز
که تا یابی یقین اینجا بجو باز ۳۹۰

تو عیسی در درون داری حقیقت
ولیکن باز ماندی در طبیعت ۳۹۱

طبیعت دور کن تا جان شوی تو
حقیقت در صفت جانان شوی تو ۳۹۲

چو عیسی صورت و معنی برافکن
که تا گردی حقیقت جان روشن ۳۹۳

چو عیسی صورت و جان را یکی کن
چو روح اللّه در اعیان یکی کن ۳۹۴

نداری تاب آن کین سر بدانی
نیابی باز اسرار نهانی ۳۹۵

توئی افتاده چون عیسی گرفتار
بدست ناکسان مردم آزار ۳۹۶

توئی افتاده چون عیسی همه روح
نه سر تا پای تو یکتا همه روح ۳۹۷

تو روحی جسم را کلّی رهاکن
عنایت را چو عیسی ابتدا کن ۳۹۸

چو جان گردی اگر جانان شوی تو
بدین گفتار از جان بگروی تو ۳۹۹

تو جان گردی چو عیسی روح اللّه
شوی گر جان جان بینی تو ناگاه ۴۰۰

ولی اینجا بلا یابی ز اوّل
شوی اینجایگه ناگه مبدّل ۴۰۱

بلابین و بلاکش اندر اینجای
که تا گردی چو عیسی عین آلای ۴۰۲

بلاکش همچو او گر پایداری
که چون عیسی کنون در پای داری ۴۰۳

که بُد کز جان بلا اینجا ندیدست
که بُد کاینجا لقا پنهان ندیدست ۴۰۴

بلا را با لقا پیوسته میدار
کسی کامد بلای او خریدار ۴۰۵

هر آنکو در بلا پائی ندارد
میان آن بلا شکری گذارد ۴۰۶

بود او را همیشه عاقبت خیر
اگر در کعبه باشد او اگر دیر ۴۰۷

بنزد جان جان هر دو یکی است
بلا را خیر در حق بیشکی است ۴۰۸

بلا نفس است شیطان نفس بنگر
چو شیطانست نفس ای نیک منظر ۴۰۹

چو از نفست بلایت میرسد بیش
از اوئی دائما مسکین و دلریش ۴۱۰

ز نفست این همه اینجا بلایست
از اینجانت بماند ابتلایست ۴۱۱

بلای نفس دیدن جمله مردان
اگرمردی ز نفست رخ بگردان ۴۱۲

بلای نفس بیشک دید آدم
از آن مجروح شد بی عین مرهم ۴۱۳

بلای نفس دید آنکس که ابلیس
بَرِ او ساخته یک لحظه تلبیس ۴۱۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۱۴
کانال گوهرین در ایتا
۴۹۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:در اسرارِ نفس مردم و نمود عشق بهر نوع فرماید
گوهر بعدی:در مکر کردن شیطان آدم رادرخوردن گندم و ناپدید شدن شیطان و گندم خوردن حضرت آدم علیه السّلام و الصواة فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.