هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی است که به داستان هبوط آدم و حوا از بهشت میپردازد و سپس به مفاهیم عمیق عرفانی مانند وحدت وجود، فنا در ذات الهی، جدایی از دنیای فانی و رسیدن به حقیقت از طریق عشق و معرفت اشاره میکند. شاعر از زبان عطار نیشابوری، مخاطب را به ترک تعلقات دنیوی و رسیدن به وصال معشوق حقیقی دعوت میکند.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند هبوط، گناه و مفاهیم انتزاعی ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
در بیرون کردن جبرئیل علیه السلام حضرت آدم صفی را از بهشت ونصیحت کردن جبرئیل اورا فرماید
کنون جبریل بیرون بر تو آدم
که گستاخی ندارد او در این دم ۱
برون کن از بهشتم تا رود زود
که تا گردم از او این بار خشنود ۲
برون شد آدم و حوّا ز جنّت
فتاده هر دو اندر رنج و محنت ۳
فتاده هر دو در اندوه نایافت
بحالی جبرئیل اینجا و بشتافت ۴
گرفته دست آدم را بزاری
چنین میگفت آدم پایداری ۵
نداری چارهٔ و من ندارم
که در فرمان حیّ کردگارم ۶
زبان خود نکو میدارو بشتاب
مر این پند دگر از من تو دریاب ۷
چو خود کردی چه تاوانست بر کس
همی گو دائما اللّه را بس ۸
بهرکاری که آید در بر تو
بود اللّه بیشک رهبر تو ۹
بهر کاری که پیش آید ترا هان
بجز اللّه مخوان اللّه را دان ۱۰
ندارد چارهٔ جبریل اینجا
که تا سازد ترادرمان در اینجا ۱۱
کنون آدم مبین خود را زمانی
که خواهی یافت از حق داستانی ۱۲
سوی دنیا تراخواهد فرستاد
که دادی روزگارت جمله بر باد ۱۳
سوی دنیا تو خواهی شد کنونت
همه خواهد بُدن مر رهنمونت ۱۴
سوی دنیا تماشای دگر دان
رخ از جانان بهر حالی مگردان ۱۵
سوی دنیا ترا اسرار بسیار
ز حق خواهد شد ای آدم پدیدار ۱۶
ترا در سوی دنیا راه دادست
بسی اندوه بهر تو نهادست ۱۷
قلم رفتست اندر لوح بر راز
نخواهی یافت مر جنّت دگر باز ۱۸
خیالی بود کاینجا مینمودت
گنه کردی وز خود در ربودت ۱۹
خیالی بود آن فر الهی
فتادی این زمان ازمه بماهی ۲۰
خیالی بود بگذشته از این زود
چه چاره آدم اکنون بودنی بود ۲۱
خیالی بود همچون تیر بگذشت
ره خود دید اندر کوه و در دشت ۲۲
بشد آن عین دیداری که دیدی
بجز عین خیالی تو ندیدی ۲۳
بدادی عمر خودبر باد ناگاه
فتادی از سر ره در بن چاه ۲۴
قضا بُد از سر تو اینچنین راند
دلت درحسرت جنّت چنین ماند ۲۵
قضا بُد رفته اینجا بر سر تو
که باشد بعد از این مر غمخور تو ۲۶
قضا بُد رفته پیش از آفرینش
نداند هیچکس علم الیقینش ۲۷
هر آن چیزی که میخواهد کند او
بکن جانا که نیکو هست نیکو ۲۸
هر آنچیزی که خواهد کرد آدم
اگر شادی بود آرد دگر غم ۲۹
بنه تن تا بمالد روزگارت
که هم خواهد بُدن در دهر کارت ۳۰
بلای دوست کش آدم بخواری
که او را هست با تودوستداری ۳۱
کنون آدم بفرمان خداوند
ز جنّت دور باش و رخت بربند ۳۲
برون شد آدم و حوّا ابا من
فتاده هر دو اندر گفت و در گو ۳۳
بهرجائی که آدم میشد از دور
ز درد عشق بُد در ظلمت و نور ۳۴
یکی بادی برآمد بس پریشان
ز هم دور افکند زینجای ایشان ۳۵
کنون گرمرد راهی باز دانی
تو از عطّار کل راز نهانی ۳۶
نمیدانی دلاکز که جدائی
فتاده در میان صد بلائی ۳۷
جدا افتادهٔ و میندانی
به هرزه ماند در دنیای فانی ۳۸
جدائی این زمان از یار خود تو
بسر کردی بسی مر نیک و بد تو ۳۹
جدائی مانده وندر صدر جان نار
فتادستی میان خاک ره خوار ۴۰
جدائی در بلا تو صبر کرده
بماند در درون هفت پرده ۴۱
شدی در پردهٔ دنیای غدّار
نهان دره نمیآید پدیدار ۴۲
ز یار خود جدا ماندی از آن دم
جداگشتی تو چون حوّا ز آدم ۴۳
در این دنیا چه خواهی یافت آخر
زمانی باش اندر یافت آخر ۴۴
نمیدانی که دلدارت کدامست
همه میل تو اندر ننگ ونام است ۴۵
نمیدانی دلا اسرار بودت
ولی جانی تو میدانی چه بودت ۴۶
تو جان میدانی آخر کز کجائی
در این دهر فنا کل از کجائی ۴۷
تو ز آنجائی که جنّت در بر آن
کجا باشد حقیقت همسر آن ۴۸
تو ز آنجائی که جای انبیایست
سکون انبیا و اولیایست ۴۹
تو ز آنجائی که جان جمله ز اینجاست
در آخر عین راز جمله آنجاست ۵۰
تو ز آنجائی که هیچی در نگنجد
ملک آنجا بیک حبه نسنجد ۵۱
تو ز آنجائی که آدم بودش آنجاست
در آخر عین راز جمله ز آنجاست ۵۲
تمامت انبیا آنجا مقیمند
همه حوران درآن مجلس ندیمند ۵۳
مقام جان در آنجاهست بیشک
نمیگنجد دوئی آنجا به جز یک ۵۴
مقام وحدت کل بیشک آنجاست
ز بهر آن قیام این شور وغوغاست ۵۵
ز بهر آن مقام اینجاست گفتار
که آنجا گاه باشد دید دیدار ۵۶
مقام صادقان و عاشقانست
مقام رهبران و عارفانست ۵۷
مقام جمله مردانست آنجا
که ذات حق یقین اعیانست آنجا ۵۸
یکی باشد در آنجا هر چه بینی
اگر تو مرد راهی پیش بینی ۵۹
بمیر از خویش و بگذر تو ز صورت
که تا دائم بود اینجا حضورت ۶۰
فناگردی ز صورت همچو عطّار
بقای جاودان آید پدیدار ۶۱
جهان جاودان ذاتست تحقیق
ولی هر کس در آنجا نیست توفیق ۶۲
اگر از خود بمیری ناگهانی
مر این گفتار را آنجا بدانی ۶۳
اگر از خود بمیری زنده گردی
نظر کن این زمان چون حق تو گردی ۶۴
اگر از خود بمیری در فنا تو
بیابی بود بود ابتدا تو ۶۵
اگر از خود بمیری جان شوی کل
یقین اینجایگه جانان شوی کل ۶۶
اگر از خود بمیری و دو عالم
گذاری جنّت اینجاگه چو آدم ۶۷
رها کن جنّت و در خاک و خون رو
بکش دردی تو زین عالم برون رو ۶۸
برون رو زین بهشت آباد دنیا
میاور بعد از این تو یاد دنیا ۶۹
برون رو زین بهشت ناتمامی
که تا پخته شوی زیرا که خامی ۷۰
برون شو زین بهشت پرخیالی
که ناگاهت رسد زینجا وبالی ۷۱
برون رو زین بهشت و زود بگذار
که ناگهی شوی مانند او خوار ۷۲
رها کن این بهشت دوزخ آسا
که تا ناگه نگردی هان تو رسوا ۷۳
رها کن این بهشت و زودبگذر
اگر مردی رهی آنراتو منگر ۷۴
دل خود در بهشت اینجا تو بستی
عجب فارغ در اینجاگه نشستی ۷۵
برون خواهی شدن اینجا بخواری
خبر زین سر که میگویم نداری ۷۶
بخواری زین بهشت خوش براند
که تاب هجر ناگه بر تو خواند ۷۷
براند زین بهشتت ناگهان خوار
بمانی عاجز و مسکین و غمخوار ۷۸
براند زین بهشتت رایگانی
ز ناگه خوارو سرگردان بمانی ۷۹
براند زین بهشتت خوار و افگار
میان صد بلا ماند گرفتار ۸۰
ز جسم و جان خبرداری که روزی
مر ایشان راست اینجا درد و سوزی ۸۱
جدا خواهند بود از هم یقین دان
که حق گفتست این اسرار مردان ۸۲
جدا خواهند شد در دهر فانی
تو آنگه قدر این دم بازدانی ۸۳
جدا خواهند بد اینجا حقیقت
یقین خواهد سپردن در طریقت ۸۴
نداری توخبر زین راز آخر
که خواهی رفت از اینجا باز آخر ۸۵
نداری تو خبر زین دهر خونخوار
که خواهد ریخت اینجاخون تو خوار ۸۶
بریزد خونت ایندنیا بزاری
چه گر او را تو از جان دوستداری ۸۷
بریزد خونت اندر خاک دنیا
گذرکن زود از این ناپاک دنیا ۸۸
همه دنیا بکاهی مینیرزد
که عشق و دوستی با او بورزد ۸۹
ترا خواهد بزاری کشت اینجا
اگر مردی بدو کن پشت اینجا ۹۰
بدین کن پشت و رویت درحق آور
بدنیا هرچه اندر اوست منگر ۹۱
بگردان رویت اینجا همچو مردان
بعقبی آر و جانت شاد گردان ۹۲
بگردان رویت از وی تا توانی
که تا اینجا سرآید زندگانی ۹۳
چنان از وی حذر میکن بناچار
که عاقل بنگرد این دهر غدّار ۹۴
یکی غدّار دان دنیای ملعون
که دائم داردت او خوار و محزون ۹۵
یکی غدّار ناپاینده باشد
که ناگه جان و دلها میخراشد ۹۶
چنان بفریبدت این گندهٔ پیر
کند هر لحظه او صد رای و تدبیر ۹۷
چنانت اوّل اینجا شاد دارد
ز هر غم پیش خود آزاد دارد ۹۸
که گوئی به از او هرگز نبینم
بر او دائما شادان نشینم ۹۹
ولی در آخر کارت بیکبار
کند چون خونی دزدی گرفتار ۱۰۰
گرفتارت کند چون مرغ در دام
فرومانی تو در بندش بناکام ۱۰۱
گرفتارت کند در عین زندان
که سجن مؤمن است اینجایِ ویران ۱۰۲
همه شادی اینجا دان بلاتو
مرو جز بر طریق انبیا تو ۱۰۳
تمامت انبیا دیدند بلایش
شدند در عاقبت اندر فنایش ۱۰۴
تمامت انبیای کار دیده
ازو هم رنج وهم تیمار دیده ۱۰۵
تمامت انبیا گشتند از او دور
ز ظلمت آشنا گردند در نور ۱۰۶
همه رنج وبلای او کشیدند
اگر در عاقبت دلدار دیدند ۱۰۷
چو این دنیا تلی خاکست پرغم
مقام حیرتست و جای ماتم ۱۰۸
همه دنیا مثال گلخنی است
در این گلخن دلت چون شاد بنشست ۱۰۹
در این گلخن که جای آتش آمد
به پیش انبیاء بس ناخوش آمد ۱۱۰
گذر کردند از او و شاد گشتند
ز زندان بلا آزاد گشتند ۱۱۱
گذر کردن از او دوری گزیدند
که تا آخر بکام دل رسیدند ۱۱۲
گذر کردن از او چون باد در دشت
ترا هم عمر همچون باد بگذشت ۱۱۳
دریغا درگذشتت عمر ناگاه
بماندی خوار تو اندر سر راه ۱۱۴
دریغا بر گذشت و عمر کم شد
وجودت ناگهی عین عدم شد ۱۱۵
دریغا هست عقل و هوش و رایت
از آن او میبرد جائی بجایت ۱۱۶
دریغا رنج بردت ضایع آمد
تو را از تو عجب دنیات بستد ۱۱۷
نمیدانی که چون باشد سرانجام
که بشکسته شود ناگاهت این جام ۱۱۸
اگر مرد رهی اوّل ببین باز
که چون خواهد بُدن انجام و آغاز ۱۱۹
گرت ملک زمین زیر نگین است
بآخر جای تو زیر زمین است ۱۲۰
نماند کس بدنیا جاودانی
بگورستان نگر گر میندانی ۱۲۱
بگورستان نگر آخر دمی تو
چو مردان باش دائم در غمی تو ۱۲۲
بگورستان نگر ای دل زمانی
که نشنیدی ز مردان داستانی ۱۲۳
بگورستان نگر ای مرد غمناک
ببین آن رویها بنهاده در خاک ۱۲۴
بگورستان نگر وین سر نظر کن
ولی خود را زمانی تو خبر کن ۱۲۵
بگورستان نگر در آخر کار
که تو زو نیز خواهی شد گرفتار ۱۲۶
بگورستان نگر ای مرد غافل
که خواهی رفت روزی زیر این گِل ۱۲۷
بگورستان نگر ای دیده بنگر
حقیقت کلّهٔ فغفور و قیصر ۱۲۸
بگورستان نگر ایشان همه خاک
شده ذرّات شان در عین افلاک ۱۲۹
بگورستان نگر پر خاک و پر خون
که ذاتت آمدست از چرخ بیرون ۱۳۰
دمی بنگر قطار اندر قطارست
ز حدّ بگذشت او بس بیمارست ۱۳۱
نهان او خرابی در خرابی است
بسا تنها که آنجا در عذابی است ۱۳۲
خراباتست گورستان نظر کن
دل تو بیخبر زیشان خبر کن ۱۳۳
خرابات فنا اندر فنایست
ولی عین بقا اندر بقایست ۱۳۴
خراباتیست پر از ماتم اینجا
براه راست نبود مرهم اینجا ۱۳۵
همه پاکان در آنجاگه مقیمند
که پاکان نیز اندر خوف و بیمند ۱۳۶
بسا دلها که خونشد زیر این خاک
پریشان برگذشت دوران افلاک ۱۳۷
همه در خاک و در خون مانده ایشان
ولی مائیم اینجاگه پریشان ۱۳۸
چو ایشان ما هم اندر خاک و خونیم
گهی در عقل و گاهی درجنونیم ۱۳۹
اگر میریم از خود زنده باشیم
خدا را بندهٔ پاینده باشیم ۱۴۰
بمیر ای دل چو ایشان نیز از خود
که تا فارغ شوی ازنیک وز بد ۱۴۱
بمیر ای دل چو خواهی مُرد ناچار
گذر کن این زمان از پنج وز چار ۱۴۲
تو ای دل هم در این دنیا چرائی
بگو تا چند از این دستان سرائی ۱۴۳
زدی بسیار اینجا مهره در طاس
چو مهره خرد گشتی اندر این آس ۱۴۴
بهر مکری که میکردی فسونی
بهر دیوانگیها چون جنونی ۱۴۵
ترا اینجا سؤالست و جوابست
ز قول حق ترا بیشک عذابست ۱۴۶
در اینجا چه گدا چه میر باشد
چو افتادی چهات تدبیر باشد ۱۴۷
از اینسان تا سخن آمد پدیدار
شدی عطّار اندر خود گرفتار ۱۴۸
گذر چون کرده بودی بازگشتی
مکن رجعت ز هرچه بازگشتی ۱۴۹
که مردان ره از هرچه گذشتند
نه چون مرغان بیهش بازگشتند ۱۵۰
ز جان و دل گذشتی تو بیکبار
ز آب و گِل گذر کردی بیکبار ۱۵۱
مرو بار دگر درخانه محبوس
که ناگه زار مانی خوار و مدروس ۱۵۲
چو آمد دوش جان تن شدستی
چو کفّارت چرا بت میپرستی ۱۵۳
بت نفس و هوا را باز بشکن
که تا رسته شوی از ما و از من ۱۵۴
چرا در بت پرستی همچون کفّار
دمادم میشوی از جان گرفتار ۱۵۵
بترک هرچه گفتی آن مبین تو
اگر مرد رهی اندر یقین تو ۱۵۶
بجز اومنگر اندر عین وحدت
حدود نفس را از دید کثرت ۱۵۷
بیک ره محو کن اندر فنا تو
که داری در جهان جان بقا تو ۱۵۸
به یک ره محو کن این صورت خویش
که دیدستی حقیقت رازت از پیش ۱۵۹
بیک ره محو کن بود وجودت
چو دیدستی عیان مربود بودت ۱۶۰
به یک ره محو کند این جانمودار
شوی از جسم و جانت ناپدیدار ۱۶۱
قدم زن همچو مردان طریقت
چو شد رازت همه فاش حقیقت ۱۶۲
حقیقت بود اصل عاشقانست
ترا زینجایگه زینسان بیانست ۱۶۳
که داری جوهر ذات هواللّه
زنی دم دائما در صبغةاللّه ۱۶۴
دم تو دم زده است اینجا چو منصور
شدت از نفس بت اینجایگه دور ۱۶۵
دم تو از دم عین الیقین است
چو مردان اندر اینجا راز بین است ۱۶۶
دم تو زان دمست ای مرد واصل
که ذرّات جهان زین گشت واصل ۱۶۷
دم تو زان دمست اینجا نهانی
که شد زو فاش اسرار و معانی ۱۶۸
دم تو زان دمست اینجا دمادم
که الحق میزند او دم از آن دم ۱۶۹
دم تو زان دمست ای جان جانان
درون دل همی بینی باعیان ۱۷۰
دم تو در جهان بس نادر افتاد
که رازِ مشکل عشاق بگشاد ۱۷۱
دم تو از بقای ذات آمد
نمود جملهٔ ذرّات آمد ۱۷۲
دم تو زان دمست از کل سزاوار
از ایندم شد حقیقت آن پدیدار ۱۷۳
دم تو ز آن دم رحمان که آمد
مراد خود ز معنی دیدبستد ۱۷۴
دمی داری که آن دم آن ندارد
ترا آن دم حقیقت درگذارد ۱۷۵
دمی داری که دید انبیایست
از آن پیوسته در عین بقایست ۱۷۶
دمی داری عجائب در معانی
که پیدا میکند راز نهانی ۱۷۷
دمی داری که آن جوهر فشان است
برای زاد جمله رهروانست ۱۷۸
دمی داری که ذات کل یقین است
در این دم اوّلین و آخرین است ۱۷۹
دی این دم هیچ غیری در نگنجد
جهان دو بیک ذرّهٔ نسنجد ۱۸۰
در این دم آن دم اینجا کردهٔ فاش
نمودستی حقیقت دید نقاش ۱۸۱
در این دم جمله مردان اِلهست
یقین دانی که این دیدار شاهست ۱۸۲
در این دم منکشف عین الیقین است
در این دم اوّلین و آخرین است ۱۸۳
در این دم مر دمادم سرّ اسرار
همی آید ز یک معنی پدیدار ۱۸۴
در این دم هرچه بودست فاش گفتی
عیان این جوهر اسرار سفتی ۱۸۵
در این دم بحرمعنی مر تو دیدی
چو مردان اندر او جوهر گزیدی ۱۸۶
در این دم دم مزن جز از یکی تو
که دیدستی در اینجا بی شکی تو ۱۸۷
در این دم دم زدی از جُمله مردان
ترا جاگه شدست این چرخ گردان ۱۸۸
در این دم دم مزن جز از دم یار
چو گشتی در حقیقت همدم یار ۱۸۹
در این دم دم مزن جز از نمودش
چو پیدا کردی اینجا بود بودش ۱۹۰
در این دم دم مزن جز از حقیقت
نگه میدار اسرار شریعت ۱۹۱
در این دم دم مزن جز از عیان تو
یکی بین در تمامت جان جان تو ۱۹۲
در این دم دم مزن جز ذات بیچون
برافکن عرش و فرش هفت گردون ۱۹۳
برافکن هفت گردون از نظر تو
که تا مر ذات بینی سر بسر تو ۱۹۴
دم او زن که او بنمایدت راز
همو بینی تو در انجام و آغاز ۱۹۵
دم او زن به جز او غیر منگر
سراسر در یکی در سیر منگر ۱۹۶
دم او زن که اوهمدم ترا شد
نمود عشق هم آدم ترا شد ۱۹۷
ترا بنمود از دیدار خود او
همیّت دان حیقت مر خدا تو ۱۹۸
ترا بنمود از خود در جلالش
عیان چون تو ببردی در وصالش ۱۹۹
ترا بنمود از خود او بعالم
که شرح او کن از جان تو دمادم ۲۰۰
ترا بنمود از خود تا شد او کم
ازو بودت حقیقت گفتگو هم ۲۰۱
ترا بنمود از خود ناگهانی
از اودیده چنین شرح و معانی ۲۰۲
ترا بنمود از خود تا بدانی
زنی دم تو از اودر لامکانی ۲۰۳
تو ذات پاک بیچون خدائی
چو از بود خودت اینجا جدائی ۲۰۴
از او گوی و وز او بشنو دمادم
مزن عطّار جز یکّی از او دم ۲۰۵
یکی دیدی تو او بی مثل و مانند
وجود جانت شد با دوست پیوند ۲۰۶
یکی شد جانت اندر دیدن یار
نمیگنجد به جز او هیچ دیّار ۲۰۷
یکی شد بود بودت در بر او
کند درجانت جانان رهبر او ۲۰۸
یکی شد جانت اندر جوهر ذات
همه جان گشت اندر دوست ذرّات ۲۰۹
یکی شد جانت و گم شد دویی باز
بدیدی بیشکی انجام و اغاز ۲۱۰
یکی شد جانت اندر نزد دلدار
حقیقت جسم شد زو ناپدیدار ۲۱۱
یکی شد جانت ای دل در بقایش
فنا بنگر عیان دید لقایش ۲۱۲
یکی شد جانت و جانت بقا دید
نهان کرد و نمود خود فنا دید ۲۱۳
یکی شد جانت ودلدار دریافت
بجز خود جملگی دلدار دریافت ۲۱۴
چو دیدی ناپدیداری کنون تو
مشو اینجا دمادم در جنون تو ۲۱۵
چودیدی دید دیدار خدائی
از این صورت گزیدی تو جدائی ۲۱۶
چو دیدی آنچه گم کردی حقیقت
بدیدی باز در عین شریعت ۲۱۷
چودیدی یار گم کرده در اینجا
حقیقت بر گرفتی پرده زانجا ۲۱۸
چو دیدی یار خود جان جهانی
ترا زیبد کنون سرّ معانی ۲۱۹
حقیقت یار بنمودست دیدار
ولی در بی نشانی ناپدیدار ۲۲۰
حقیقت یار بنموست خود را
یکی کرده در اینجا نیک و بد را ۲۲۱
حقیقت یار بنمودست رویم
از او باشد حقیقت گفتگویم ۲۲۲
حقیقت جز یکی نبود نمودش
یکی باشد در اینجا بود بودش ۲۲۳
حقیقت یار ما عین العیانست
ولی از بود پیدا و نهانست ۲۲۴
حقیقت یار ما ذات و صفاتست
صفاتش بیشکی دیدار ذاتست ۲۲۵
حقیقت یار ما در هر چه دیدم
بجز او هیچ دیگر میندیدم ۲۲۶
حقیقت یار ما در جمله پنهانست
نمود جملگی و جان جانانست ۲۲۷
حقیقت یار ما با جمله یارست
ولی صورت چو معنی بیشمارست ۲۲۸
حقیقت یار ما گویای خود شد
در اینجاگاه او جویای خود شد ۲۲۹
حقیقت یار ما جان جهان شد
بَرِ واصل بکل عین العیان شد ۲۳۰
حقیقت یار ما گفت و شنودست
اگردانی تمامت بود بودست ۲۳۱
حقیقت یار ما هم اوّلین است
نمود انبیا و مرسلین است ۲۳۲
حقیقت یار ما دیدار خویش است
در این اسرارها گفتار خویش است ۲۳۳
بسی آوردم و بنمودهام شان
بآخر در فنا بنمودهان شان ۲۳۴
بسی آوردم و بشکستم اینجا
ز ذات خود بخود پیوستم اینجا ۲۳۵
بسی بنمودم و من بس نمایم
دمادم دید راز خود گشایم ۲۳۶
منم پیدا و پنهان گشته درخود
که بنمودم حقیقت نیک و هم بد ۲۳۷
دوعالم دیدهام از خود هویدا
ز خود گردم در اینجاگاه پیدا ۲۳۸
ز خود مر خود نمودم آشکاره
ز خود در خویشتن کردم نظاره ۲۳۹
ز خود گویا شدم در هر زمانم
من اندر هر زبان عین العیانم ۲۴۰
ز خود بینایم و دانای اسرار
ز خود بنمودم اینجا جسم و رفتار ۲۴۱
ز خودشان جملگی واصل کنم من
نمود خویششان حاصل کنم من ۲۴۲
دو عالم دید بیچون من آمد
نمود هفت گردون من آمد ۲۴۳
ز خود دائم توانم مینمانم
که من جمله بدید حق رسانم ۲۴۴
حقیقت جسم و جان پرداختم من
ز دید خویشتن بشناختم من ۲۴۵
حقیقت جسم و جان دیدار ما است
زبان جملگی گفتار ما است ۲۴۶
من اندر هر زبان گویای خویشم
من اندر هر دلی جویای خویشم ۲۴۷
من اندر دست جمله دستگیرم
خداوند جهان بی نظیرم ۲۴۸
نمود من منم خود هیچکس نیست
بجز من هیچکس فریاد رس نیست ۲۴۹
نمود من دو عالم آمد و بس
بهشت و عین آدم آمد و بس ۲۵۰
جمال خود نمودم عاشقان را
نمایم سالکان و واصلان را ۲۵۱
جمال من درون جان ببیند
همه با من ز من در من نشیند ۲۵۲
جمال من همه آفاق دارد
نموددیدهٔ عشاق دارد ۲۵۳
جمال من ز هر ذرّات پیداست
که ذاتم از نمود جمله یکتاست ۲۵۴
جمال من عیان جمله آمد
ولی در کلّ پنهان جمله آمد ۲۵۵
جمال من کسی اینجا ببیند
که با من خیزد و با من نشیند ۲۵۶
جمال من یکی بیند سراسر
نمود نار و ریح و ماه و آذر ۲۵۷
جمال ماست اینجا هر چه دیدی
اگر بینی چنین بیشک رسیدی ۲۵۸
جمال ماست اینجا جمله اشیا
منم اینجایگه در جمله پیدا ۲۵۹
جمال ماست در خورشید انور
که پیدا میکنم ذرّات یکسر ۲۶۰
جمال ماست در خورشید تابان
ز دید ماست در هر روز رخشان ۲۶۱
جمال ماست اینجا نور او بین
اگر مرد رهی او را نکو بین ۲۶۲
جمال ماست کو را میدواند
که تا ناگه بمقصودش رساند ۲۶۳
جمال ماست در بدر منیرم
که رخشانست عین بی نظیرم ۲۶۴
جمال ماست اندر ماه هر ماه
که نور اندازدم از وی بناگاه ۲۶۵
جمال ماست کو را میگدازد
کسی کو تا که خود چون او ببازد ۲۶۶
جمال ماست اندر هر کواکب
که رخشانست هر شب این عجائب ۲۶۷
جمال ما همه نور و ضیایست
چو گلشنها صفا اندر صفایست ۲۶۸
جمال ماست در عرش آمده کل
ز دیدارم ابر فرش آمده کل ۲۶۹
جمال ماست در لوحی نمودار
قلم از من نوشته سرّ اسرار ۲۷۰
جمال ماست اندر عین جنّت
که دید حوریان ازذات قربت ۲۷۱
جمال ماست اندر جان نهانی
که بنمایم همه راز نهانی ۲۷۲
جمال ماست چنین دیدار کردست
که اشیا نور ما اظهار کردست ۲۷۳
ز نور ماست اینجا جوهر جان
بمانده از نمود خویش پنهان ۲۷۴
ز نور ماست دل روشن نموده
در اعیان هفت گلشن رانموده ۲۷۵
ز نور ما است عین دیدهٔ راز
حجابم کرد از دیدار خود باز ۲۷۶
ز نور خود همه پیدا نمودم
بهرجانب دوصد غوغا نمودم ۲۷۷
همه غوغای من بگرفت جانها
نمودم فتنهها اندر جهانها ۲۷۸
ندارم جز نمود خود یکی من
که دایمدر عیان کل بیشکی من ۲۷۹
ندارم اوّل و آخر بدیدار
هم آر اوّل و آخر بدیدار ۲۸۰
ندارم اوّل و آخر نمایم
نمود اوّل از ظاهر نمایم ۲۸۱
ندارم اوّل و آخر نمودم
در آخر راز جمله برگشودم ۲۸۲
ز صنع خود ببودم آشکاره
ز خود کردم یقین در خود نظاره ۲۸۳
بدیدم دید خود را من ز اوّل
در آخر ذات خود کردم مبدّل ۲۸۴
نمود ذات خود کردم صفاتم
نمودار از نهان دیدار ذاتم ۲۸۵
نمود خویش اندر جسم دو جْهان
ز پیدائی شدم در جمله پنهان ۲۸۶
بهر نوعی برآوردم نمودم
ظهور آوردم اینجا بود و بودم ۲۸۷
نمودم تا مرا از من شناسند
اگرچه جمله بی فهم و قیاسند ۲۸۸
نمودم تا یکی گردانم آخر
براندازم نهان دیدار ظاهر ۲۸۹
حقیقت یار ما خود رخ نمودست
گره از کار خود او برگشودست ۲۹۰
حقیقت یار خود برگفت اسرار
دمادم در یکی معنی بتکرار ۲۹۱
همی گوید که من جان جهانم
نمود آشکارا و نهانم ۲۹۲
همی گویم که من بشناس و من بین
بجز من هیچ غیری را تو مگزین ۲۹۳
همی گوید که من دیدار دیدم
ز خود گفتم یقین از خود شنیدم ۲۹۴
همی گوید که من عین وصالم
درون جمله در دید جلالم ۲۹۵
جلال من که میداند که چونست
که دید من ز عقل و جان برونست ۲۹۶
جلال من یقین جمله آمد
وجود عاشقان از خویش بستد ۲۹۷
که گستاخی ندارد او در این دم ۱
برون کن از بهشتم تا رود زود
که تا گردم از او این بار خشنود ۲
برون شد آدم و حوّا ز جنّت
فتاده هر دو اندر رنج و محنت ۳
فتاده هر دو در اندوه نایافت
بحالی جبرئیل اینجا و بشتافت ۴
گرفته دست آدم را بزاری
چنین میگفت آدم پایداری ۵
نداری چارهٔ و من ندارم
که در فرمان حیّ کردگارم ۶
زبان خود نکو میدارو بشتاب
مر این پند دگر از من تو دریاب ۷
چو خود کردی چه تاوانست بر کس
همی گو دائما اللّه را بس ۸
بهرکاری که آید در بر تو
بود اللّه بیشک رهبر تو ۹
بهر کاری که پیش آید ترا هان
بجز اللّه مخوان اللّه را دان ۱۰
ندارد چارهٔ جبریل اینجا
که تا سازد ترادرمان در اینجا ۱۱
کنون آدم مبین خود را زمانی
که خواهی یافت از حق داستانی ۱۲
سوی دنیا تراخواهد فرستاد
که دادی روزگارت جمله بر باد ۱۳
سوی دنیا تو خواهی شد کنونت
همه خواهد بُدن مر رهنمونت ۱۴
سوی دنیا تماشای دگر دان
رخ از جانان بهر حالی مگردان ۱۵
سوی دنیا ترا اسرار بسیار
ز حق خواهد شد ای آدم پدیدار ۱۶
ترا در سوی دنیا راه دادست
بسی اندوه بهر تو نهادست ۱۷
قلم رفتست اندر لوح بر راز
نخواهی یافت مر جنّت دگر باز ۱۸
خیالی بود کاینجا مینمودت
گنه کردی وز خود در ربودت ۱۹
خیالی بود آن فر الهی
فتادی این زمان ازمه بماهی ۲۰
خیالی بود بگذشته از این زود
چه چاره آدم اکنون بودنی بود ۲۱
خیالی بود همچون تیر بگذشت
ره خود دید اندر کوه و در دشت ۲۲
بشد آن عین دیداری که دیدی
بجز عین خیالی تو ندیدی ۲۳
بدادی عمر خودبر باد ناگاه
فتادی از سر ره در بن چاه ۲۴
قضا بُد از سر تو اینچنین راند
دلت درحسرت جنّت چنین ماند ۲۵
قضا بُد رفته اینجا بر سر تو
که باشد بعد از این مر غمخور تو ۲۶
قضا بُد رفته پیش از آفرینش
نداند هیچکس علم الیقینش ۲۷
هر آن چیزی که میخواهد کند او
بکن جانا که نیکو هست نیکو ۲۸
هر آنچیزی که خواهد کرد آدم
اگر شادی بود آرد دگر غم ۲۹
بنه تن تا بمالد روزگارت
که هم خواهد بُدن در دهر کارت ۳۰
بلای دوست کش آدم بخواری
که او را هست با تودوستداری ۳۱
کنون آدم بفرمان خداوند
ز جنّت دور باش و رخت بربند ۳۲
برون شد آدم و حوّا ابا من
فتاده هر دو اندر گفت و در گو ۳۳
بهرجائی که آدم میشد از دور
ز درد عشق بُد در ظلمت و نور ۳۴
یکی بادی برآمد بس پریشان
ز هم دور افکند زینجای ایشان ۳۵
کنون گرمرد راهی باز دانی
تو از عطّار کل راز نهانی ۳۶
نمیدانی دلاکز که جدائی
فتاده در میان صد بلائی ۳۷
جدا افتادهٔ و میندانی
به هرزه ماند در دنیای فانی ۳۸
جدائی این زمان از یار خود تو
بسر کردی بسی مر نیک و بد تو ۳۹
جدائی مانده وندر صدر جان نار
فتادستی میان خاک ره خوار ۴۰
جدائی در بلا تو صبر کرده
بماند در درون هفت پرده ۴۱
شدی در پردهٔ دنیای غدّار
نهان دره نمیآید پدیدار ۴۲
ز یار خود جدا ماندی از آن دم
جداگشتی تو چون حوّا ز آدم ۴۳
در این دنیا چه خواهی یافت آخر
زمانی باش اندر یافت آخر ۴۴
نمیدانی که دلدارت کدامست
همه میل تو اندر ننگ ونام است ۴۵
نمیدانی دلا اسرار بودت
ولی جانی تو میدانی چه بودت ۴۶
تو جان میدانی آخر کز کجائی
در این دهر فنا کل از کجائی ۴۷
تو ز آنجائی که جنّت در بر آن
کجا باشد حقیقت همسر آن ۴۸
تو ز آنجائی که جای انبیایست
سکون انبیا و اولیایست ۴۹
تو ز آنجائی که جان جمله ز اینجاست
در آخر عین راز جمله آنجاست ۵۰
تو ز آنجائی که هیچی در نگنجد
ملک آنجا بیک حبه نسنجد ۵۱
تو ز آنجائی که آدم بودش آنجاست
در آخر عین راز جمله ز آنجاست ۵۲
تمامت انبیا آنجا مقیمند
همه حوران درآن مجلس ندیمند ۵۳
مقام جان در آنجاهست بیشک
نمیگنجد دوئی آنجا به جز یک ۵۴
مقام وحدت کل بیشک آنجاست
ز بهر آن قیام این شور وغوغاست ۵۵
ز بهر آن مقام اینجاست گفتار
که آنجا گاه باشد دید دیدار ۵۶
مقام صادقان و عاشقانست
مقام رهبران و عارفانست ۵۷
مقام جمله مردانست آنجا
که ذات حق یقین اعیانست آنجا ۵۸
یکی باشد در آنجا هر چه بینی
اگر تو مرد راهی پیش بینی ۵۹
بمیر از خویش و بگذر تو ز صورت
که تا دائم بود اینجا حضورت ۶۰
فناگردی ز صورت همچو عطّار
بقای جاودان آید پدیدار ۶۱
جهان جاودان ذاتست تحقیق
ولی هر کس در آنجا نیست توفیق ۶۲
اگر از خود بمیری ناگهانی
مر این گفتار را آنجا بدانی ۶۳
اگر از خود بمیری زنده گردی
نظر کن این زمان چون حق تو گردی ۶۴
اگر از خود بمیری در فنا تو
بیابی بود بود ابتدا تو ۶۵
اگر از خود بمیری جان شوی کل
یقین اینجایگه جانان شوی کل ۶۶
اگر از خود بمیری و دو عالم
گذاری جنّت اینجاگه چو آدم ۶۷
رها کن جنّت و در خاک و خون رو
بکش دردی تو زین عالم برون رو ۶۸
برون رو زین بهشت آباد دنیا
میاور بعد از این تو یاد دنیا ۶۹
برون رو زین بهشت ناتمامی
که تا پخته شوی زیرا که خامی ۷۰
برون شو زین بهشت پرخیالی
که ناگاهت رسد زینجا وبالی ۷۱
برون رو زین بهشت و زود بگذار
که ناگهی شوی مانند او خوار ۷۲
رها کن این بهشت دوزخ آسا
که تا ناگه نگردی هان تو رسوا ۷۳
رها کن این بهشت و زودبگذر
اگر مردی رهی آنراتو منگر ۷۴
دل خود در بهشت اینجا تو بستی
عجب فارغ در اینجاگه نشستی ۷۵
برون خواهی شدن اینجا بخواری
خبر زین سر که میگویم نداری ۷۶
بخواری زین بهشت خوش براند
که تاب هجر ناگه بر تو خواند ۷۷
براند زین بهشتت ناگهان خوار
بمانی عاجز و مسکین و غمخوار ۷۸
براند زین بهشتت رایگانی
ز ناگه خوارو سرگردان بمانی ۷۹
براند زین بهشتت خوار و افگار
میان صد بلا ماند گرفتار ۸۰
ز جسم و جان خبرداری که روزی
مر ایشان راست اینجا درد و سوزی ۸۱
جدا خواهند بود از هم یقین دان
که حق گفتست این اسرار مردان ۸۲
جدا خواهند شد در دهر فانی
تو آنگه قدر این دم بازدانی ۸۳
جدا خواهند بد اینجا حقیقت
یقین خواهد سپردن در طریقت ۸۴
نداری توخبر زین راز آخر
که خواهی رفت از اینجا باز آخر ۸۵
نداری تو خبر زین دهر خونخوار
که خواهد ریخت اینجاخون تو خوار ۸۶
بریزد خونت ایندنیا بزاری
چه گر او را تو از جان دوستداری ۸۷
بریزد خونت اندر خاک دنیا
گذرکن زود از این ناپاک دنیا ۸۸
همه دنیا بکاهی مینیرزد
که عشق و دوستی با او بورزد ۸۹
ترا خواهد بزاری کشت اینجا
اگر مردی بدو کن پشت اینجا ۹۰
بدین کن پشت و رویت درحق آور
بدنیا هرچه اندر اوست منگر ۹۱
بگردان رویت اینجا همچو مردان
بعقبی آر و جانت شاد گردان ۹۲
بگردان رویت از وی تا توانی
که تا اینجا سرآید زندگانی ۹۳
چنان از وی حذر میکن بناچار
که عاقل بنگرد این دهر غدّار ۹۴
یکی غدّار دان دنیای ملعون
که دائم داردت او خوار و محزون ۹۵
یکی غدّار ناپاینده باشد
که ناگه جان و دلها میخراشد ۹۶
چنان بفریبدت این گندهٔ پیر
کند هر لحظه او صد رای و تدبیر ۹۷
چنانت اوّل اینجا شاد دارد
ز هر غم پیش خود آزاد دارد ۹۸
که گوئی به از او هرگز نبینم
بر او دائما شادان نشینم ۹۹
ولی در آخر کارت بیکبار
کند چون خونی دزدی گرفتار ۱۰۰
گرفتارت کند چون مرغ در دام
فرومانی تو در بندش بناکام ۱۰۱
گرفتارت کند در عین زندان
که سجن مؤمن است اینجایِ ویران ۱۰۲
همه شادی اینجا دان بلاتو
مرو جز بر طریق انبیا تو ۱۰۳
تمامت انبیا دیدند بلایش
شدند در عاقبت اندر فنایش ۱۰۴
تمامت انبیای کار دیده
ازو هم رنج وهم تیمار دیده ۱۰۵
تمامت انبیا گشتند از او دور
ز ظلمت آشنا گردند در نور ۱۰۶
همه رنج وبلای او کشیدند
اگر در عاقبت دلدار دیدند ۱۰۷
چو این دنیا تلی خاکست پرغم
مقام حیرتست و جای ماتم ۱۰۸
همه دنیا مثال گلخنی است
در این گلخن دلت چون شاد بنشست ۱۰۹
در این گلخن که جای آتش آمد
به پیش انبیاء بس ناخوش آمد ۱۱۰
گذر کردند از او و شاد گشتند
ز زندان بلا آزاد گشتند ۱۱۱
گذر کردن از او دوری گزیدند
که تا آخر بکام دل رسیدند ۱۱۲
گذر کردن از او چون باد در دشت
ترا هم عمر همچون باد بگذشت ۱۱۳
دریغا درگذشتت عمر ناگاه
بماندی خوار تو اندر سر راه ۱۱۴
دریغا بر گذشت و عمر کم شد
وجودت ناگهی عین عدم شد ۱۱۵
دریغا هست عقل و هوش و رایت
از آن او میبرد جائی بجایت ۱۱۶
دریغا رنج بردت ضایع آمد
تو را از تو عجب دنیات بستد ۱۱۷
نمیدانی که چون باشد سرانجام
که بشکسته شود ناگاهت این جام ۱۱۸
اگر مرد رهی اوّل ببین باز
که چون خواهد بُدن انجام و آغاز ۱۱۹
گرت ملک زمین زیر نگین است
بآخر جای تو زیر زمین است ۱۲۰
نماند کس بدنیا جاودانی
بگورستان نگر گر میندانی ۱۲۱
بگورستان نگر آخر دمی تو
چو مردان باش دائم در غمی تو ۱۲۲
بگورستان نگر ای دل زمانی
که نشنیدی ز مردان داستانی ۱۲۳
بگورستان نگر ای مرد غمناک
ببین آن رویها بنهاده در خاک ۱۲۴
بگورستان نگر وین سر نظر کن
ولی خود را زمانی تو خبر کن ۱۲۵
بگورستان نگر در آخر کار
که تو زو نیز خواهی شد گرفتار ۱۲۶
بگورستان نگر ای مرد غافل
که خواهی رفت روزی زیر این گِل ۱۲۷
بگورستان نگر ای دیده بنگر
حقیقت کلّهٔ فغفور و قیصر ۱۲۸
بگورستان نگر ایشان همه خاک
شده ذرّات شان در عین افلاک ۱۲۹
بگورستان نگر پر خاک و پر خون
که ذاتت آمدست از چرخ بیرون ۱۳۰
دمی بنگر قطار اندر قطارست
ز حدّ بگذشت او بس بیمارست ۱۳۱
نهان او خرابی در خرابی است
بسا تنها که آنجا در عذابی است ۱۳۲
خراباتست گورستان نظر کن
دل تو بیخبر زیشان خبر کن ۱۳۳
خرابات فنا اندر فنایست
ولی عین بقا اندر بقایست ۱۳۴
خراباتیست پر از ماتم اینجا
براه راست نبود مرهم اینجا ۱۳۵
همه پاکان در آنجاگه مقیمند
که پاکان نیز اندر خوف و بیمند ۱۳۶
بسا دلها که خونشد زیر این خاک
پریشان برگذشت دوران افلاک ۱۳۷
همه در خاک و در خون مانده ایشان
ولی مائیم اینجاگه پریشان ۱۳۸
چو ایشان ما هم اندر خاک و خونیم
گهی در عقل و گاهی درجنونیم ۱۳۹
اگر میریم از خود زنده باشیم
خدا را بندهٔ پاینده باشیم ۱۴۰
بمیر ای دل چو ایشان نیز از خود
که تا فارغ شوی ازنیک وز بد ۱۴۱
بمیر ای دل چو خواهی مُرد ناچار
گذر کن این زمان از پنج وز چار ۱۴۲
تو ای دل هم در این دنیا چرائی
بگو تا چند از این دستان سرائی ۱۴۳
زدی بسیار اینجا مهره در طاس
چو مهره خرد گشتی اندر این آس ۱۴۴
بهر مکری که میکردی فسونی
بهر دیوانگیها چون جنونی ۱۴۵
ترا اینجا سؤالست و جوابست
ز قول حق ترا بیشک عذابست ۱۴۶
در اینجا چه گدا چه میر باشد
چو افتادی چهات تدبیر باشد ۱۴۷
از اینسان تا سخن آمد پدیدار
شدی عطّار اندر خود گرفتار ۱۴۸
گذر چون کرده بودی بازگشتی
مکن رجعت ز هرچه بازگشتی ۱۴۹
که مردان ره از هرچه گذشتند
نه چون مرغان بیهش بازگشتند ۱۵۰
ز جان و دل گذشتی تو بیکبار
ز آب و گِل گذر کردی بیکبار ۱۵۱
مرو بار دگر درخانه محبوس
که ناگه زار مانی خوار و مدروس ۱۵۲
چو آمد دوش جان تن شدستی
چو کفّارت چرا بت میپرستی ۱۵۳
بت نفس و هوا را باز بشکن
که تا رسته شوی از ما و از من ۱۵۴
چرا در بت پرستی همچون کفّار
دمادم میشوی از جان گرفتار ۱۵۵
بترک هرچه گفتی آن مبین تو
اگر مرد رهی اندر یقین تو ۱۵۶
بجز اومنگر اندر عین وحدت
حدود نفس را از دید کثرت ۱۵۷
بیک ره محو کن اندر فنا تو
که داری در جهان جان بقا تو ۱۵۸
به یک ره محو کن این صورت خویش
که دیدستی حقیقت رازت از پیش ۱۵۹
بیک ره محو کن بود وجودت
چو دیدستی عیان مربود بودت ۱۶۰
به یک ره محو کند این جانمودار
شوی از جسم و جانت ناپدیدار ۱۶۱
قدم زن همچو مردان طریقت
چو شد رازت همه فاش حقیقت ۱۶۲
حقیقت بود اصل عاشقانست
ترا زینجایگه زینسان بیانست ۱۶۳
که داری جوهر ذات هواللّه
زنی دم دائما در صبغةاللّه ۱۶۴
دم تو دم زده است اینجا چو منصور
شدت از نفس بت اینجایگه دور ۱۶۵
دم تو از دم عین الیقین است
چو مردان اندر اینجا راز بین است ۱۶۶
دم تو زان دمست ای مرد واصل
که ذرّات جهان زین گشت واصل ۱۶۷
دم تو زان دمست اینجا نهانی
که شد زو فاش اسرار و معانی ۱۶۸
دم تو زان دمست اینجا دمادم
که الحق میزند او دم از آن دم ۱۶۹
دم تو زان دمست ای جان جانان
درون دل همی بینی باعیان ۱۷۰
دم تو در جهان بس نادر افتاد
که رازِ مشکل عشاق بگشاد ۱۷۱
دم تو از بقای ذات آمد
نمود جملهٔ ذرّات آمد ۱۷۲
دم تو زان دمست از کل سزاوار
از ایندم شد حقیقت آن پدیدار ۱۷۳
دم تو ز آن دم رحمان که آمد
مراد خود ز معنی دیدبستد ۱۷۴
دمی داری که آن دم آن ندارد
ترا آن دم حقیقت درگذارد ۱۷۵
دمی داری که دید انبیایست
از آن پیوسته در عین بقایست ۱۷۶
دمی داری عجائب در معانی
که پیدا میکند راز نهانی ۱۷۷
دمی داری که آن جوهر فشان است
برای زاد جمله رهروانست ۱۷۸
دمی داری که ذات کل یقین است
در این دم اوّلین و آخرین است ۱۷۹
دی این دم هیچ غیری در نگنجد
جهان دو بیک ذرّهٔ نسنجد ۱۸۰
در این دم آن دم اینجا کردهٔ فاش
نمودستی حقیقت دید نقاش ۱۸۱
در این دم جمله مردان اِلهست
یقین دانی که این دیدار شاهست ۱۸۲
در این دم منکشف عین الیقین است
در این دم اوّلین و آخرین است ۱۸۳
در این دم مر دمادم سرّ اسرار
همی آید ز یک معنی پدیدار ۱۸۴
در این دم هرچه بودست فاش گفتی
عیان این جوهر اسرار سفتی ۱۸۵
در این دم بحرمعنی مر تو دیدی
چو مردان اندر او جوهر گزیدی ۱۸۶
در این دم دم مزن جز از یکی تو
که دیدستی در اینجا بی شکی تو ۱۸۷
در این دم دم زدی از جُمله مردان
ترا جاگه شدست این چرخ گردان ۱۸۸
در این دم دم مزن جز از دم یار
چو گشتی در حقیقت همدم یار ۱۸۹
در این دم دم مزن جز از نمودش
چو پیدا کردی اینجا بود بودش ۱۹۰
در این دم دم مزن جز از حقیقت
نگه میدار اسرار شریعت ۱۹۱
در این دم دم مزن جز از عیان تو
یکی بین در تمامت جان جان تو ۱۹۲
در این دم دم مزن جز ذات بیچون
برافکن عرش و فرش هفت گردون ۱۹۳
برافکن هفت گردون از نظر تو
که تا مر ذات بینی سر بسر تو ۱۹۴
دم او زن که او بنمایدت راز
همو بینی تو در انجام و آغاز ۱۹۵
دم او زن به جز او غیر منگر
سراسر در یکی در سیر منگر ۱۹۶
دم او زن که اوهمدم ترا شد
نمود عشق هم آدم ترا شد ۱۹۷
ترا بنمود از دیدار خود او
همیّت دان حیقت مر خدا تو ۱۹۸
ترا بنمود از خود در جلالش
عیان چون تو ببردی در وصالش ۱۹۹
ترا بنمود از خود او بعالم
که شرح او کن از جان تو دمادم ۲۰۰
ترا بنمود از خود تا شد او کم
ازو بودت حقیقت گفتگو هم ۲۰۱
ترا بنمود از خود ناگهانی
از اودیده چنین شرح و معانی ۲۰۲
ترا بنمود از خود تا بدانی
زنی دم تو از اودر لامکانی ۲۰۳
تو ذات پاک بیچون خدائی
چو از بود خودت اینجا جدائی ۲۰۴
از او گوی و وز او بشنو دمادم
مزن عطّار جز یکّی از او دم ۲۰۵
یکی دیدی تو او بی مثل و مانند
وجود جانت شد با دوست پیوند ۲۰۶
یکی شد جانت اندر دیدن یار
نمیگنجد به جز او هیچ دیّار ۲۰۷
یکی شد بود بودت در بر او
کند درجانت جانان رهبر او ۲۰۸
یکی شد جانت اندر جوهر ذات
همه جان گشت اندر دوست ذرّات ۲۰۹
یکی شد جانت و گم شد دویی باز
بدیدی بیشکی انجام و اغاز ۲۱۰
یکی شد جانت اندر نزد دلدار
حقیقت جسم شد زو ناپدیدار ۲۱۱
یکی شد جانت ای دل در بقایش
فنا بنگر عیان دید لقایش ۲۱۲
یکی شد جانت و جانت بقا دید
نهان کرد و نمود خود فنا دید ۲۱۳
یکی شد جانت ودلدار دریافت
بجز خود جملگی دلدار دریافت ۲۱۴
چو دیدی ناپدیداری کنون تو
مشو اینجا دمادم در جنون تو ۲۱۵
چودیدی دید دیدار خدائی
از این صورت گزیدی تو جدائی ۲۱۶
چو دیدی آنچه گم کردی حقیقت
بدیدی باز در عین شریعت ۲۱۷
چودیدی یار گم کرده در اینجا
حقیقت بر گرفتی پرده زانجا ۲۱۸
چو دیدی یار خود جان جهانی
ترا زیبد کنون سرّ معانی ۲۱۹
حقیقت یار بنمودست دیدار
ولی در بی نشانی ناپدیدار ۲۲۰
حقیقت یار بنموست خود را
یکی کرده در اینجا نیک و بد را ۲۲۱
حقیقت یار بنمودست رویم
از او باشد حقیقت گفتگویم ۲۲۲
حقیقت جز یکی نبود نمودش
یکی باشد در اینجا بود بودش ۲۲۳
حقیقت یار ما عین العیانست
ولی از بود پیدا و نهانست ۲۲۴
حقیقت یار ما ذات و صفاتست
صفاتش بیشکی دیدار ذاتست ۲۲۵
حقیقت یار ما در هر چه دیدم
بجز او هیچ دیگر میندیدم ۲۲۶
حقیقت یار ما در جمله پنهانست
نمود جملگی و جان جانانست ۲۲۷
حقیقت یار ما با جمله یارست
ولی صورت چو معنی بیشمارست ۲۲۸
حقیقت یار ما گویای خود شد
در اینجاگاه او جویای خود شد ۲۲۹
حقیقت یار ما جان جهان شد
بَرِ واصل بکل عین العیان شد ۲۳۰
حقیقت یار ما گفت و شنودست
اگردانی تمامت بود بودست ۲۳۱
حقیقت یار ما هم اوّلین است
نمود انبیا و مرسلین است ۲۳۲
حقیقت یار ما دیدار خویش است
در این اسرارها گفتار خویش است ۲۳۳
بسی آوردم و بنمودهام شان
بآخر در فنا بنمودهان شان ۲۳۴
بسی آوردم و بشکستم اینجا
ز ذات خود بخود پیوستم اینجا ۲۳۵
بسی بنمودم و من بس نمایم
دمادم دید راز خود گشایم ۲۳۶
منم پیدا و پنهان گشته درخود
که بنمودم حقیقت نیک و هم بد ۲۳۷
دوعالم دیدهام از خود هویدا
ز خود گردم در اینجاگاه پیدا ۲۳۸
ز خود مر خود نمودم آشکاره
ز خود در خویشتن کردم نظاره ۲۳۹
ز خود گویا شدم در هر زمانم
من اندر هر زبان عین العیانم ۲۴۰
ز خود بینایم و دانای اسرار
ز خود بنمودم اینجا جسم و رفتار ۲۴۱
ز خودشان جملگی واصل کنم من
نمود خویششان حاصل کنم من ۲۴۲
دو عالم دید بیچون من آمد
نمود هفت گردون من آمد ۲۴۳
ز خود دائم توانم مینمانم
که من جمله بدید حق رسانم ۲۴۴
حقیقت جسم و جان پرداختم من
ز دید خویشتن بشناختم من ۲۴۵
حقیقت جسم و جان دیدار ما است
زبان جملگی گفتار ما است ۲۴۶
من اندر هر زبان گویای خویشم
من اندر هر دلی جویای خویشم ۲۴۷
من اندر دست جمله دستگیرم
خداوند جهان بی نظیرم ۲۴۸
نمود من منم خود هیچکس نیست
بجز من هیچکس فریاد رس نیست ۲۴۹
نمود من دو عالم آمد و بس
بهشت و عین آدم آمد و بس ۲۵۰
جمال خود نمودم عاشقان را
نمایم سالکان و واصلان را ۲۵۱
جمال من درون جان ببیند
همه با من ز من در من نشیند ۲۵۲
جمال من همه آفاق دارد
نموددیدهٔ عشاق دارد ۲۵۳
جمال من ز هر ذرّات پیداست
که ذاتم از نمود جمله یکتاست ۲۵۴
جمال من عیان جمله آمد
ولی در کلّ پنهان جمله آمد ۲۵۵
جمال من کسی اینجا ببیند
که با من خیزد و با من نشیند ۲۵۶
جمال من یکی بیند سراسر
نمود نار و ریح و ماه و آذر ۲۵۷
جمال ماست اینجا هر چه دیدی
اگر بینی چنین بیشک رسیدی ۲۵۸
جمال ماست اینجا جمله اشیا
منم اینجایگه در جمله پیدا ۲۵۹
جمال ماست در خورشید انور
که پیدا میکنم ذرّات یکسر ۲۶۰
جمال ماست در خورشید تابان
ز دید ماست در هر روز رخشان ۲۶۱
جمال ماست اینجا نور او بین
اگر مرد رهی او را نکو بین ۲۶۲
جمال ماست کو را میدواند
که تا ناگه بمقصودش رساند ۲۶۳
جمال ماست در بدر منیرم
که رخشانست عین بی نظیرم ۲۶۴
جمال ماست اندر ماه هر ماه
که نور اندازدم از وی بناگاه ۲۶۵
جمال ماست کو را میگدازد
کسی کو تا که خود چون او ببازد ۲۶۶
جمال ماست اندر هر کواکب
که رخشانست هر شب این عجائب ۲۶۷
جمال ما همه نور و ضیایست
چو گلشنها صفا اندر صفایست ۲۶۸
جمال ماست در عرش آمده کل
ز دیدارم ابر فرش آمده کل ۲۶۹
جمال ماست در لوحی نمودار
قلم از من نوشته سرّ اسرار ۲۷۰
جمال ماست اندر عین جنّت
که دید حوریان ازذات قربت ۲۷۱
جمال ماست اندر جان نهانی
که بنمایم همه راز نهانی ۲۷۲
جمال ماست چنین دیدار کردست
که اشیا نور ما اظهار کردست ۲۷۳
ز نور ماست اینجا جوهر جان
بمانده از نمود خویش پنهان ۲۷۴
ز نور ماست دل روشن نموده
در اعیان هفت گلشن رانموده ۲۷۵
ز نور ما است عین دیدهٔ راز
حجابم کرد از دیدار خود باز ۲۷۶
ز نور خود همه پیدا نمودم
بهرجانب دوصد غوغا نمودم ۲۷۷
همه غوغای من بگرفت جانها
نمودم فتنهها اندر جهانها ۲۷۸
ندارم جز نمود خود یکی من
که دایمدر عیان کل بیشکی من ۲۷۹
ندارم اوّل و آخر بدیدار
هم آر اوّل و آخر بدیدار ۲۸۰
ندارم اوّل و آخر نمایم
نمود اوّل از ظاهر نمایم ۲۸۱
ندارم اوّل و آخر نمودم
در آخر راز جمله برگشودم ۲۸۲
ز صنع خود ببودم آشکاره
ز خود کردم یقین در خود نظاره ۲۸۳
بدیدم دید خود را من ز اوّل
در آخر ذات خود کردم مبدّل ۲۸۴
نمود ذات خود کردم صفاتم
نمودار از نهان دیدار ذاتم ۲۸۵
نمود خویش اندر جسم دو جْهان
ز پیدائی شدم در جمله پنهان ۲۸۶
بهر نوعی برآوردم نمودم
ظهور آوردم اینجا بود و بودم ۲۸۷
نمودم تا مرا از من شناسند
اگرچه جمله بی فهم و قیاسند ۲۸۸
نمودم تا یکی گردانم آخر
براندازم نهان دیدار ظاهر ۲۸۹
حقیقت یار ما خود رخ نمودست
گره از کار خود او برگشودست ۲۹۰
حقیقت یار خود برگفت اسرار
دمادم در یکی معنی بتکرار ۲۹۱
همی گوید که من جان جهانم
نمود آشکارا و نهانم ۲۹۲
همی گویم که من بشناس و من بین
بجز من هیچ غیری را تو مگزین ۲۹۳
همی گوید که من دیدار دیدم
ز خود گفتم یقین از خود شنیدم ۲۹۴
همی گوید که من عین وصالم
درون جمله در دید جلالم ۲۹۵
جلال من که میداند که چونست
که دید من ز عقل و جان برونست ۲۹۶
جلال من یقین جمله آمد
وجود عاشقان از خویش بستد ۲۹۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۹۷
۳۸۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:نداکردن حضرت آفریدگار عزّ شأنه با آدم علیه السّلام که چون عجز آوردی از عقوبت تو درگذشتم و امّا از بهشت بیرون رو
گوهر بعدی:در تجلی جلال و ناپدید شدن اشیاء فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.