هوش مصنوعی: این متن عرفانی و فلسفی به مضامینی مانند عشق الهی، وحدت وجود، فنا در حق، اسرار معنوی، و سلوک عرفانی می‌پردازد. شاعر با استفاده از استعاره‌های عمیق مانند نور، دریا، و نقاش، به بیان رابطه بین انسان و خدا و رسیدن به حقیقت از طریق عشق و فنا می‌پردازد. همچنین، تأکید بر اهمیت یقین، شریعت، و طریقت در مسیر معنوی مشهود است.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، برخی از استعاره‌ها و اصطلاحات به کار رفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.

در حق بینی و آداب بجای آوردن فرماید

همه حق بینی اینجا در یقین باز
یقین بین اوّلین و آخرین باز ۱

همه حق بینی و از حق طلب کن
ولیکن این همه از حق ادب کن ۲

همه حق بین و آن با خویشتن دار
وگرنه ناگهانیات ابردار ۳

کند اینجایگه مانند حلّاج
قتیل عشق را کردی تو آماج ۴

ز تیر عشقت اینجاگه بدوزد
پس آنگه بودت اینجاگه بسوزد ۵

کجادانی تو مر این راز دانست
که کس این سرّ معنی مر ندانست ۶

نداند این بیان الّا ز دیدار
یقین صاحبدلی در سرّ این کار ۷

نداند این رموز الّا که واصل
کند مقصود موجودات حاصل ۸

بهرزه چند کردی پیش و پس تو
سزد گر پود جانت بگسلی تو ۹

از این اسرار دم کم زن چو مردان
وگرنه همچو چرخ آئی تو گردان ۱۰

در این اندیشه جان دادی و مُردی
تو چون مردان چنین گوئی نبردی ۱۱

نبردی هیچ بوئی اندر این راز
که تا پیداکنی انجام وآغاز ۱۲

نیاید این بیان بر مبتلا داشت
ترا بر دارِ دین باید بیاراست ۱۳

تو خود رادوست میداری حقیقت
فتادستی چنین خوار طبیعت ۱۴

ز آز طبع کی بگشایدت کار
از آن سرگشتهٔ مانند پرگار ۱۵

شدستی اندر این راه از پی دل
فروماندی میان راز مشکل ۱۶

بگو تاکی چنین خواهی بُدن تو
چه میدانی که گم خواهی بدن تو ۱۷

بکن نامی که جمله ننگ ماندی
چرادر بانگ همچون چنگ ماندی ۱۸

تو مانند دُهُل فریاد داری
میانت خالی و پُر باد داری ۱۹

نگر همچون دهل مانندهیچی
در این معنی بگو تا چند پیچی ۲۰

بفریاد این نیاید راست اینجا
نگیرد هیچ اینجا شور وغوغا ۲۱

سرت باید بریدن پیش دلدار
زمانی کرد از این معنی بر اسرار ۲۲

سرت باید بریدن تا بدانی
رموز عشق و اسرار معانی ۲۳

سرت باید بریدن بر سر دار
وگرنه تن زن و سرّت نگهدار ۲۴

سرت باید بریدن زار و مجروح
که تا تن گردد اینجا قوّت روح ۲۵

چرا خود دوستی زان پوستی تو
وگرنه پای تا سر دوستی تو ۲۶

چرا خود دوستی از خویش بگذر
نمود بود خود اینجا تو بنگر ۲۷

حقیقت باز بین وگرد دلدار
که تا فارغ شوی از جمله اغیار ۲۸

دمی داری که عالم جمله هیچ است
چرا کین بود جسمت جمله هیچ است ۲۹

دمی داری که آن دم دارد اینجا
که آدم هست اندر ذات یکتا ۳۰

دمی داری از آن دم در دل و جان
که بنماید در اینجا جان جانان ۳۱

از آن دم داری اینجازندگانی
از آن دم هست این شرح و معانی ۳۲

از آندم میشود اسرار کل فاش
از آن دم مینماید روی نقّاش ۳۳

از آندم این همه دم دم برآرند
از آن دم جملگی امّید دارند ۳۴

از آندم جان جانم حاصل آمد
وجود من در اینجاواصل آمد ۳۵

از آندم جمله دمها شادمان است
ولیکن این دم اینجا بی نشانست ۳۶

از آندم میزند عشق از عیان دم
که آندم برتر است از هر دو عالم ۳۷

دو عالم پیش این دم ناپدیداست
از این دم جملگی گفت و شنید است ۳۸

دو عالم زین دم آمد جمله پیدا
که این دم هست اندر جمله اشیا ۳۹

همه اشیا از این دم پایدار است
که باشد کاندر ایندم پایدار است ۴۰

کسی زین دم بیابد کام دل باز
که بگذارد حجاب وآب و گل باز ۴۱

نمیداند کسی اسرار این دم
که مخفی مانده است این سرّ به عالم ۴۲

دمی کاندم درون دل دم آنست
دمی دارد نگه میکن دم آنست ۴۳

در این دم گر تو آن دم بازبینی
چو آدم زینت و اعزاز بینی ۴۴

دم رحمانست اینجاگه دمِ تو
دم تو آمد اینجاآدمِ تو ۴۵

از این دم آندم اینجاگه نیابی
اگر بیخود شوی آندم بیابی ۴۶

از آندم یافت اینجاگاه منصور
اناالحق تا عیان نفخهٔ صور ۴۷

از آندم یافت این دم کل فنا شد
یقین میدان که اونزد خدا شد ۴۸

از آندم زد اناالحق اندر اینجا
یقین میدان که اوزد بر حق اینجا ۴۹

از آن دم یافت هم کون و مکان او
حقیقت دید اینجا جان جان او ۵۰

از آندم یافت سرّ لامکانی
یقین بنمود اسرار نهانی ۵۱

از آندم دمدمه در عالم انداخت
وجود آفرینش جمله بگداخت ۵۲

از آندم گشت واصل در حقیقت
ولی بردار از آن شد کز شریعت ۵۳

نمود عیانِ رازِ شرع اینجا
نمود آن واصلی در ذات یکتا ۵۴

چو سر ما همه اعیان ذاتست
نموداری بذات اندر صفاتست ۵۵

صفات و ذات یکسان اوفتاد است
ولی فعل از دگرسان اوفتاد است ۵۶

اگرداری عیان عشق بنمای
گره از کار عالم جمله بگشای ۵۷

وگر اینجا نداری هیچ تحقیق
نخواهی برد اینجاهیچ توفیق ۵۸

دمی از خویشتن کم گوی ای دل
که سرگردان شدی چون گوی ای دل ۵۹

دمی از خویشتن کلّی فنا گرد
که مانند زنان هستی نه چون مرد ۶۰

زنان را این رموز اینجا شده فاش
ترا خود نیست چیزی جز که نقّاش ۶۱

اگر نقّاش بشناسی ز اعیان
کنی هم فاش اینجا سر جانان ۶۲

اگر نقّاش بشناسی توئی کل
چرا چندین کشی اینجایگه ذُل ۶۳

اگر نقّاش بشناسی ز دیدار
هموآید ترا اینجا خریدار ۶۴

اگر نقّاش بشناسی یقینی
یقین دانم چو مردان پیش بینی ۶۵

اگر نقّاش بشناسی درونت
بریزد ناگهی اینجای خونت ۶۶

اگر نقّاش بشناسی چو منصور
شوی در هر دوعالم دوست مشهور ۶۷

اگر نقّاش بشناسی در اینجا
نمود جملگی کردی تو پیدا ۶۸

اگر نقّاش اینجاگه بدانی
توئی ای بیدل اینجا حق عیانی ۶۹

اگر نقّاش بشناسی فنا گرد
که تا آئی در اینجا صاحب درد ۷۰

اگر نقّاش بشناسی تو درجان
بگوید رازهات اینجای پنهان ۷۱

اگر نقّاش بشناسی تو در دل
گشاید مر ترا او راز مشکل ۷۲

اگر نقّاش بشناسی خدا شو
بمعنی بر ترا از هر دو سرا شو ۷۳

اگر نقّاش بشناسی همانی
حقیقت مرخدای لامکانی ۷۴

رموز جمله میگویم دمادم
ولیکن ماندهٔ در نقش عالم ۷۵

نباشی و نبینی دید نقّاش
مکن اسرار اکنون بیش از این فاش ۷۶

تو ای عطّار تا کی از نمودار
کنی اینجایگه مرفاش دلدار ۷۷

چرا اینجا کنی مرفاش حق را
زنی اینجا اناالحق دید حق را ۷۸

تو دیدی در یقین او رامعیّن
تو کردی راز کل اینجای روشن ۷۹

معین گفتی اینجادیده دید
که دید اینجایگه یا خود که بشنید ۸۰

یکی مرموز توحید عیانی
نبگشاید کسی و هم تودانی ۸۱

تو بگشادی و شادی همچو مردان
نمود معنی تو ذات سبحان ۸۲

بود اینجا و آنجا گه همانست
که گفتار تو در عین العیانست ۸۳

عیانست آنچه میگوئی در اسرار
ولی کس می چه داند سرّ گفتار ۸۴

اناالحق حجّت تحقیق داری
که از حق این زمان توفیق داری ۸۵

ترا توفیق بخشیدند و معنی
تو داری مخزن اسرار و تقوی ۸۶

بعین راستی در راستی تو
نمود عشق را آراستی تو ۸۷

چو امر ذات پایانی ندارد
که هر دم صد هزاران دُر ببارد ۸۸

از آن جوهر که دیدستی در اینجا
بسی دل آوری از گفت شیدا ۸۹

حقیقت جوهر معنی تودیدی
در این قعرِ بحار جان رسیدی ۹۰

دمادم میکنی نقّاش را فاش
دمادم می شوی در نقش نقّاش ۹۱

بخواهد ریخت خونت ناگهانی
که اورا فاش کردی در معانی ۹۲

بخواهد ریخت خونت دوست اینجا
بگرداند بمغزت پوست اینجا ۹۳

بخواهد ریخت خونت همچو منصور
که در عالم توئی امروز مشهور ۹۴

خراسان راتوئی امروز سردار
اگر آئی چو او اندر سرِ دار ۹۵

دم کل میزنی در دمدمه تو
عجب افکندهٔ این زمزمه تو ۹۶

دم عیسی تو داری در حقیقت
که بسپردی ره شرع و طریقت ۹۷

دم عیسی تو داری در معانی
که میبخشی حیات جاودانی ۹۸

دم عیسی تو داری در زمان باز
که گفتستی عیان اندر جهان باز ۹۹

دم عیسی تو داری راز بیچون
حقیقت دم زدی در عین گردون ۱۰۰

دم عیسی تو داری جان جانی
عجایب آشکارا و نهانی ۱۰۱

دم عیسی تو زنی مرده ز زنده
کنی اینجایگه هستی بسنده ۱۰۲

دمی کز جان جانان یافتستی
از آن در جزو و کل بشتافتستی ۱۰۳

ترا زیبد که هستی سالک کل
شوی هم عاقبت تو هالک کل ۱۰۴

ترا زیبد که گفتی راز اسرار
که جان کردی بروی دوست ایثار ۱۰۵

ترا زیبد که بود یار دیدی
حقیقت در بصر دلدار دیدی ۱۰۶

ترا زیبد که جانانی در اینجا
شدی تو درحقیقت دوست یکتا ۱۰۷

ترا چون جوهر ذات و صفاتست
از آن معنی ترا آن در صفاتست ۱۰۸

که یک چیز است جمله در نهانی
ولی بر هر صفت اینجامعانی ۱۰۹

کند تقدیر یا تدبیر سازد
عیان ذات را تفسیر سازد ۱۱۰

چو ذات کل ترا دادست مرداد
خدای پاک دائم این جهان باد ۱۱۱

چو ذات پاکداری پاکدل باش
حقیقت بی نهاد آب و گل باش ۱۱۲

توئی مرموز مردان حقیقت
سپردی اندر اینجاگه طریقت ۱۱۳

توئی مرموز اسرار الهی
که بر اسرار معنی جمله شاهی ۱۱۴

توئی مرموز سرّ جوهر ذات
که کردی آشکارا جوهر ذات ۱۱۵

توئی مرموز اسرار حقیقی
که با روح القدس دائم رفیقی ۱۱۶

توئی مرموز سرّ جمله اشیا
که پنهان میکنی امروز پیدا ۱۱۷

تو پنهان میشوی اینجا بتحقیق
ولی اسرار کل داری بتوفیق ۱۱۸

بخواهد ریخت خونت ذات اینجا
که گفتستی تمامت سرّ یکتا ۱۱۹

توئی یکتا در این عصر و زمانه
که خواهی ماند با من جاودانه ۱۲۰

توی یکتای بی همتا فتادی
عجب در شور و در غوغا فتادی ۱۲۱

در معنی ترا کردست حق باز
نمودستی حقیقت دید حق باز ۱۲۲

در معنی برویت برگشادست
دل عشاق از تو جمله شادست ۱۲۳

در معنی ز حیدر داری اینجا
که از اسرار او برداری اینجا ۱۲۴

در معنی نگه میدار و خوشباش
که کردستی همه اسرارها فاش ۱۲۵

تو داری ملک و معنی جاودانه
زدی تیر معانی برنشانه ۱۲۶

زدی تیری بر این آماج اینجا
نمود خویش را در پیش اینجا ۱۲۷

نهادستی و فارغ ازوجودت
که پیدا شد در اینجا بود بودت ۱۲۸

ز بود حق ترا اسرار جمله
تو میبینی کنون اظهار جمله ۱۲۹

تو داری سلطنت در خیل عشاق
فکندی دمدمه در کلّ آفاق ۱۳۰

تو کردی فاش فاشی نزد هر کس
که میگوید یکی اللّه خود بس ۱۳۱

از این گفتار بگذر یک نفس تو
چو داری در میان حق نفس تو ۱۳۲

از این گفتارها کاینجاتو گفتی
دُرِ اسرار در معنی تو سُفتی ۱۳۳

تو برخور از نمود خویش اینجا
نمود خویش را در پیش اینجا ۱۳۴

یقین بردار و در عین الیقین شو
حقیقت اوّلین و آخرین شو ۱۳۵

چو اوّل اندر آخر یافتی باز
سوی اسرار کل بشتافتی باز ۱۳۶

در آخر جوی اوّل ذات بیچون
که دیدستی خدا را بی چه و چون ۱۳۷

خدا را دیدهٔ اینجا تو در ذات
شده واصل ابا تو جمله ذرّات ۱۳۸

خدا را دیدهٔ اینجا نهانی
از او داری تو اسرار و معانی ۱۳۹

چو اسرارست و مر چیز دگر نیست
در این اسرار جز حق راهبر نیست ۱۴۰

ترا حق رهبرست و رهنمایست
در این اسرارها او جانفزایست ۱۴۱

ترا حق رهبرست و جان جانست
درون جان تو عین العیانست ۱۴۲

درون جان تو باغ بهشتست
که عین طینت تو حق سرشتست ۱۴۳

درون جان تو راز الهی است
در اینجا بیشکی راز الهی است ۱۴۴

درون را با برون هر دو یکی شد
خداگشت و نمودت بیشکی شد ۱۴۵

از این دم که تو داری در حقیقت
مزن دم جزدمی اندر شریعت ۱۴۶

در این اسرارها مردی کدامست
در اینجا صاحب دردی کدامست ۱۴۷

ندیدم صاحب دردی در اینجا
که باشد او یقین مردی در اینجا ۱۴۸

ندیدم هیچ همدردی در اینجا
که تا یابم یقین فردی در اینجا ۱۴۹

مرا یک همدم پر درد باید
که همراهیم مرد مرد باید ۱۵۰

در این ره هر که او صاحب قدم نیست
ره جانش باسرار قدم نیست ۱۵۱

نمود درد مردان کیست مائیم
که اسرار عیانی مینمائیم ۱۵۲

نمود درد مردانست عطّار
که او آمد حقیقت صاحب اسرار ۱۵۳

بر او شد منکشف اسرار عشاق
که افتادست اندر جان ودل طاق ۱۵۴

حقیقت یار دیدست اونهانی
از او میگوید این راز نهانی ۱۵۵

که حق دیدم حقیقت حق شدم من
چو دیدم عاقبت مر حق بُدم من ۱۵۶

همه جویای ما و ما فنائیم
چنین در مانده در عین فنائیم ۱۵۷

ز حق حق دیدم و اندر وصالم
نمیداند کسی اینجای حالم ۱۵۸

مرا مقصود حق بد هم بدیدم
شدم واصل بکام دل رسیدم ۱۵۹

مرا مقصود حق بُد از نمودار
که تاگردم ز خواب عقل بیدار ۱۶۰

مرا مقصود بد جانان در اینجا
حقیقت فاش کرد اسرار اینجا ۱۶۱

نمودم عاقبت سرّ نهانی
زدم دمدر عیان لامکانی ۱۶۲

مکان را محو گردانید پیشم
نهاد او مرهمی بر جان ریشم ۱۶۳

زمان را با زمین کلّی برانداخت
حقیقت جان نظر کرد او و بشناخت ۱۶۴

که جانانست و خود چیز دگر نیست
بجز او در دل و جان راهبر نیست ۱۶۵

چو او همره بود همراه باشد
کسی باید کز این آگاه باشد ۱۶۶

چو او رهبر بوددرعالم جان
همه پیدا کند مر راز پنهان ۱۶۷

چو او رهبر بود عشاق از ایندست
کند ذرات را از دید خود مست ۱۶۸

از او ره یافتم او رهبر جان
ورامیجستم و اندر برم جان ۱۶۹

ازاو ره یافتم بسیار اینجا
از آن کردم بسی تکرار اینجا ۱۷۰

از او شد منکشف عین العیانم
که بیشک من نمود جسم و جانم ۱۷۱

از او شد فاش اسرار دل اینجا
حقیقت هست او گفتار اینجا ۱۷۲

از او شد منکشف هر دوجهانم
از او دیدم یقین عین العیانم ۱۷۳

منم امروز در نزدیک جانان
نمود هر دو عالم راز پنهان ۱۷۴

منم امروز دم ازوی زده باز
یقین از پرده بیرون برزده راز ۱۷۵

منم امروز صاحب درد آفاق
بمن روشن شده اسرار عشّاق ۱۷۶

منم امروز جان و تن یکی حق
شده اینجایگه کل بیشکی حق ۱۷۷

منم امروز واصل در زمانه
که بردم گوی معنی جاودانه ۱۷۸

منم امروز واصل در نمودار
که کردم فاش اینجا سرّدلدار ۱۷۹

منم امروز دم از کل زده پاک
برافکنده نمود آب با خاک ۱۸۰

منم امروز سرّ لایزالی
عجائب جوهری بس لاابالی ۱۸۱

رموز عشق بر من شد گشاده
ز بهر من همه معنی نهاده ۱۸۲

یکی من یافتم اینجا حقیقت
ولیکن ره سپردم در شریعت ۱۸۳

شریعت مر مرا بنمود اسرار
وز او شد راز من کلّی پدیدار ۱۸۴

شریعت مر مرا آزاد کردست
ز غمهای جهانم شاد کردست ۱۸۵

شریعت میکند تحقیق روشن
خدا میگوید این اسرار بر من ۱۸۶

من اندر وی گُمم چون قطره در بحر
بکرده جملگی تریاک را زهر ۱۸۷

من اندروی نهانم دائما اوست
مراهم مغز عشق و عقل با پوست ۱۸۸

من آوردم طریقت عشقبازی
یقین بنمودم اینجا نی ببازی ۱۸۹

من آوردم طریق جمله مردان
حقیقت فاش کردم جان جانان ۱۹۰

من آوردم از اینسان شیوه عشق
ز باغ جان بدادم میوهٔ عشق ۱۹۱

بهرکس تاخورند اینجا از آن بار
که این شیوه به آید اندر اسرار ۱۹۲

در ایثارم سخن قوّت گرفتست
که ذرّات دو عالم درگرفتست ۱۹۳

نماندم عقل و هوش و صبر و آرام
که بنمودست خود رویم دلارام ۱۹۴

نماند هیچ تا عاشق شدستم
ز دید عشق من لایق شدستم ۱۹۵

ز جوهرهای معنی در بحارم
که دارم بیعدد من در شمارم ۱۹۶

نصیب عام وخاص اینجا بدادم
که در اسرار اینجا داد دادم ۱۹۷

منم اینجای داده داد جانها
شده امروز اندر عشق تنها ۱۹۸

در این تنهائی و اندوه جانم
حقیقت درّ معنی میچکانم ۱۹۹

در این دنیا نه غم دارم نه شادی
که دیدم جملگی مانند بادی ۲۰۰

گذر دارم ز دنیا هم ز عقبی
نه دعوی مینمایم این نه تقوی ۲۰۱

منزّه از همه از جان جانان
شدستم درنمود ذات یکسان ۲۰۲

نمودذاتم اینجا فاش گشته
نمود نقش من نقّاش گشته ۲۰۳

چو اصل اینجا بدیدم فرع بودم
نظر کردم به جز من کس نبودم ۲۰۴

همه گفتار من سرّ اله است
ولی ذرّات از من عذر خواهست ۲۰۵

نباشد هیچ خود بی راز اینجا
همه ذرات را پرداز اینجا ۲۰۶

چو مرغ است و یقین پر باز دارند
چگونه خویشتن را بازدارند ۲۰۷

همه ذرّات در خورشید انور
عیانی پای کوبانند یک سر ۲۰۸

دو عالم غرق این نور است جاوید
چگونه من شوم زین راز امّید ۲۰۹

دو عالم تابش خورشید دارد
دلم در سوی کل امید دارد ۲۱۰

مرا امّید بر خورشید رویش
شوم کاینجا فتاده من بکویش ۲۱۱

چو خورشید است اینجاگاه تابان
تمامت ذرّه رقصانندو تابان ۲۱۲

همه در سوی خورشیدند ذرّه
شده اینجایگه بر خویش غرّه ۲۱۳

نمیبینی تو مر خورشید اینجا
که چون عکس افکند در خانه تنها ۲۱۴

بقدر روزنی اینجا نظر کن
دل خود زین معانی با خبر کن ۲۱۵

همه ذرّات را بین پای کوبان
شده در رفتن اینجا گاه تابان ۲۱۶

همه درگردش اندر سوی خورشید
که میدارند مانند تو امید ۲۱۷

چگونه ناامید اینجابمانند
که پیدا گشته و آنگه نهانند ۲۱۸

همه سوی ویاند اینجا حقیقت
حقیقت می سپارندش طریقت ۲۱۹

شوند اینجایگه تا حضرت نور
اگرچه ره کنند اینجایگه دور ۲۲۰

فتادست این ره اینجادور میدان
حقیقت ذرّهها را نور میدان ۲۲۱

تمامت ره روان و سالکانند
در این درگاه جمله هالکانند ۲۲۲

تمامت ره کنان درکوی معشوق
نهاده جمله سر در سوی معشوق ۲۲۳

تمامت ره کنان در سوی دلدار
شده کل پایکوبان سوی دلدار ۲۲۴

همه در راه و فارغ گشته از راه
برامیّدی که آید تا برِ شاه ۲۲۵

همه در راه قدر خود ندانند
ولی چندی در اینجا باز دانند ۲۲۶

همه در راه تادلدار یابند
چو مرغان سوی خانه میشتابند ۲۲۷

همه در راه و فارغ ازتن خویش
همی بینند راه روشن خویش ۲۲۸

بسوی نور کل گشته شتابان
گه تا ناگه ببینند روی جانان ۲۲۹

سوی جنت شده شوریده و مست
شده فارغ همه ازنیست وز هست ۲۳۰

امید جملگی خورشید آمد
همه رهشان چنین جاوید آمد ۲۳۱

همه در سوی آن حضرت شتابند
که تا مرقوب آن حضرت بیابند ۲۳۲

چوشان رقصی کنند اینجای در خویش
نمود جملگی برخیزد از پیش ۲۳۳

بقدر خود کنند اینجایگه راه
ولی بینی تو این اسرار ناگاه ۲۳۴

برخورشید آیند و بسوزند
چو شمعی هر یکی رخ برفروزند ۲۳۵

بسوزند جملگی در حضرت خَور
شوند آنگاه سوی ذات رهبر ۲۳۶

چوسوی ذات آیند از نهانی
شوندآنگه عیان اندر عیانی ۲۳۷

نمیبینی که چون پروانه ناگاه
شوند از شمع اودیوانه ناگاه ۲۳۸

چونور شمع بیند روشنائی
شود حیران از آن داغ جدائی ۲۳۹

شود دیوانه سوی جمع آید
بنزد روشنی چون شمع آید ۲۴۰

درآید پرزنان اینجای پرتاب
زند خود را بر آن شمع جهانتاب ۲۴۱

ز عشق شمع او نابود گردد
زیانش جملگی با سود گردد ۲۴۲

چنان خود را زند بر شمع زود او
که چون خورشید تابان برفزود او ۲۴۳

نماند بال و پر اینجا شود گم
مثال قطرهٔ در عین قلزم ۲۴۴

شود گم اندر او نور نهانی
که تا سرّ فنا را بازدانی ۲۴۵

همه آفاق خورشید است و تو کور
چو چشمه میزنی جوش و عجب شور ۲۴۶

چو دریا شو اگر دریا شوی تو
ز عشق دوست ناپروا شوی ۲۴۷

چو دریا شو که دریای صفاتی
در اینجاگه عیانِ نور ذاتی ۲۴۸

چو دریا شو که دُر بخشی و جوهر
ز دریاگر تو غوّاصی بمگذر ۲۴۹

چو دریا شو تو اندر شور و مستی
که دُر داریّ و دریا میپرستی ۲۵۰

چو دریا باشی تو دایم پر از شور
میندیش اندر اینجاگه شرو شور ۲۵۱

چو دریا باشی و دُر بخش اندر او تو
بجز دیدار یار ازآن مجو تو ۲۵۲

یکی جوهر در این بحر دل تست
که برتراز دوعالم مشکل تست ۲۵۳

اگر آن جوهر آری هم بکف تو
زنی تیر مردای بر هدف تو ۲۵۴

از آن جوهر ترا آمد شعاعی
درون دل ترا دارد وداعی ۲۵۵

که چون جوهر رسیدت بشکن اینجا
صدف بنمای بی ما و من اینجا ۲۵۶

دریغا عمر همچون باد بگذشت
در این دریا بیک ره جمله پیوست ۲۵۷

ولیکن جوهر اینجا باز دیدم
چو دریا یک زمانی آرمیدم ۲۵۸

بآرام این همه جوهر ز دلدار
حقیقت یافتم ازدید دیدار ۲۵۹

ایا دل جوهر ذات و صفاتی
در اینجاگه عجایب بی صفاتی ۲۶۰

صفات ذات داری و جواهر
چنین دریافتی در عین خاطر ۲۶۱

نظر داری سوی کون و مکان تو
یقین می باز بینی هر زمان تو ۲۶۲

سوی دلدارنام تست دل هان
ممان اینجایگه در آب و گل هان ۲۶۳

سوی دلداری و جان در بر تست
حقیقت یار اینجا رهبرتست ۲۶۴

ترا دردی است آن در درد جانان
که داری از همه ذرات پنهان ۲۶۵

ترادردیست همچون درد عشاق
نواها میزنی اینجا ز عشاق ۲۶۶

ترادردیست ازدلدارمانده
که درمان وی آمد یار خوانده ۲۶۷

ترا اندر بر خود ناگهانی
بدان میگویمت تاخوش بدانی ۲۶۸

بدان این سرّ که جان خواهی شدن دل
ز ناگاهی نهان خواهی شدن دل ۲۶۹

نهان خواهی شد ای دل تا بدانی
همی گویم ترا راز نهانی ۲۷۰

نهان خواهی شد اینجاگاه در جان
شوی اینجا حقیقت جان جانان ۲۷۱

نهان خواهی شدن ناگاه در خَود
که تا رسته شوی از نیک و ز بد ۲۷۲

نهان خواهی شدن در کوی دلدار
که تا پیدا شوی در سوی دلدار ۲۷۳

نهان خواهی شدن همچون چراغی
ترا خواهد بدن از حق فراغی ۲۷۴

نهان خواهی شدن مانندخورشید
دگر آئی ز نور قدس جاوید ۲۷۵

نهان خواهی شدن آنگه بمانی
بجز یکی سزد گر خود ندانی ۲۷۶

نهان خواهی شدن در جوهر دوست
حقیقت مغز گشتت جملگی پوست ۲۷۷

نهان خواهی شد اینجا گاه ناچار
که بیرون آئیش از پنج وز چار ۲۷۸

نهان خواهی شدن در بحر اعظم
نماند این دمت اینجا دمادم ۲۷۹

نهان خواهی شدن مانند ماهی
که ناید هیچت اینجا از تباهی ۲۸۰

دلاداری امیدی سوی جانان
بسی گردیدهٔ در کوی جانان ۲۸۱

امیدی بسته بودی هم برآمد
غم و اندوه تو یکسر سرآمد ۲۸۲

امیدی بسته بودی در طریقت
سپردی هم عیان راز شریعت ۲۸۳

نمودت روی دلدارت چو از جام
طلب کن این زمان آخر سرانجام ۲۸۴

سرانجامت ببین اینجا یقین باز
چو مردانِ جهان مر راه بین باز ۲۸۵

رهت کردی و دروی چون رسیدی
رخ جانان در این منزل ندیدی ۲۸۶

در این منزل همه ذرّات عالم
قدم اینجا نهادستت دمادم ۲۸۷

در این منزل یقین اندر یقین است
کسی یابد که اینجا پیش بین است ۲۸۸

ز من گر بینش این راز دانی
حقیقت دید این ره بازدانی ۲۸۹

همه چون ذرّه و خورشید باشد
ولیکن رفتنش جاوید باشد ۲۹۰

ترا جاوید در این راه کار است
که در این ره عجائب بیشمار است ۲۹۱

ترا جاوید باید شد در این راه
که تاگردی از این منزل تو آگاه ۲۹۲

ترا جاوید اینجاگاه ای دل
بباید ماند اندر راز مشکل ۲۹۳

دریغا راه دور و عمر کوتاه
کز این اندیشهها استغفراللّه ۲۹۴

از این اندیشه جز خون جگر نیست
در این دریا مرا راهی بدر نیست ۲۹۵

از این اندیشه دلها غرق خونست
که میداند که سرّ کار چونست ۲۹۶

از این اندیشه بس جانها برآمد
بسی حکم سلاطینان سرآمد ۲۹۷

همه غرقاب در دریا بماندند
عجائب خوار و ناپروا بماندند ۲۹۸

در این دریا شدند و غرقهٔ آز
که پیدا مینشد مر تختهٔ باز ۲۹۹

در این دریا شمار هیچکس نیست
همه غرقند و کس فریادرس نیست ۳۰۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۰۰
کانال گوهرین در ایتا
۴۸۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:حکایت - چنین گفتست عبّادی یکی روز
گوهر بعدی:در تقریر کردن شیخ ابوسعید ابوالخیر در تمثیل بدریای معانی و گمشدن دروی مثال قطره فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.