هوش مصنوعی: این متن عرفانی و شاعرانه، توصیفی از حالات عاشقانه و روحانی است که در آن شاعر از عشق به معشوق حقیقی سخن می‌گوید. او از فنا در عشق، رؤیاهای عاشقانه، و جستجوی حقیقت درونی صحبت می‌کند. متن پر از استعاره‌های عرفانی است که به رابطه‌ی عاشق و معشوق و جستجوی معنویت اشاره دارد.
رده سنی: 16+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و استعاره‌های پیچیده است که درک آن برای مخاطبان جوان‌تر دشوار بوده و نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.

درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرماید

چنان مدهوش عشق اندر فنا بود
که گوئی آن زمان عین لقا بود ۱

شده درخواب و خاموش اوفتاده
چو مستان سخت بیهوش اوفتاده ۲

مگر معشوق او در خواب میدید
درون خویشتن مهتاب میدید ۳

که معشوقش رخ اینجاگاه بنمود
که گوئی آن زمان عین لقا بود ۴

چنان صاحب جمالی دید آنجا
که وصفش مینگنجد آن دلارا ۵

جمالش فتنه و عشاق آفاق
بخوبی و ملاحت در جهان طاق ۶

لب لعلش نبات و قند و شکّر
رخش تابان مثال ماه انور ۷

نظر کرد وجمالش دید در خواب
گرفتش گوش آن مه را باشتاب ۸

بجست ازخواب و گفت ای جان کجائی
نمود خود تو ما را مینمائی ۹

چگونت یافتم ای جان جانم
کنون در دست خود عین العیانم ۱۰

گرفته گوش تو بینم بتحقیق
زهی اسرار ما از عز و توفیق ۱۱

نظر کرد و بدستش گوش خود دید
ز شرم خویشتن آنجا بخندید ۱۲

گمان برد او در اینجاگه نهانی
درونِ جان و دل گفت از نهانی ۱۳

تو دانی تونمودی تو ربودی
تو گفتی در حقیقت تو شنودی ۱۴

ندانستم ولی دانستم اینجا
ترا من گوش نتوانستم اینجا ۱۵

گرفتم گوش تو تا گوش دارم
کجایارم که گوشت گوش دارم ۱۶

ولی دانستم ای پیدا و پنهان
که این مشکل بَرِ من هست آسان ۱۷

تو بودی و من ای خوش خفته در خواب
مرا بنمودهٔاینجا تک و تاب ۱۸

چگویم صاحبِ حسن و جمالی
منم نقصان تو درعین کمالی ۱۹

نمودی و ربودی جان زپیشم
نمک افکندهٔ اینجا بریشم ۲۰

رموز تو دراینجاگه گشاید
مرا اینجایگه جز تو نشاید ۲۱

دگر من از کجا جویم جمالت
که یک دم شاد گردم از وصالت ۲۲

وصالت بود و شد عین فراقم
کنون دل پر ز درد و اشتیاقم ۲۳

جگر خونست دیگر روی بنمای
گره تو بستهٔ و هم تو بگشای ۲۴

دریغا من تو بودم یا تو مائی
درون خواب رویم مینمائی ۲۵

به بیداری ترا بینم در اینجا
یقین مهر تو بگزیدم در اینجا ۲۶

همت بیدار دیدم جاودانی
اگرچه ازدو چشم من نهانی ۲۷

نهانی لیک پیدائی همیشه
نه درجانی نه برجائی همیشه ۲۸

تو در خوابی و دنیا همچو خوابست
یقین عمر تو اینجا در شتابست ۲۹

شتاب اینجا مکن نی صبر نی دل
که بنماید ترا این راز مشکل ۳۰

در این خواب خراب آباد دنیا
ندیدی هیچ اینجا روی مولی ۳۱

اگر معشوق اینجا رخ نماید
ترا از عقل و جان کلّی رباید ۳۲

ندانی تا که بُد این بی دل مست
تو گوش که گرفتی زود بردست ۳۳

ترا گوشست در دستت گرفته
بیکره عقل و آرامت گرفته ۳۴

نمیبینی دو چشم آخر تو دلدار
که تا چشم افکنی بر روی دلدار ۳۵

ترا دلدار اینجا رخ نمودست
عیان عقل اینجا در ربود است ۳۶

تو اندر خواب غفلت او بدیدی
چنین مست و خرابی آرمیدی ۳۷

نمیبینی ورا بنمایدت روی
ولیکن نقش میبازد دگرسوی ۳۸

بجز دیدار حق درخود مبین تو
که هستی صاحب عین الیقین تو ۳۹

گهر دیدی و مینشناختی باز
بهرزه آن گهر انداختی باز ۴۰

چویار امروز با تست و تو اوئی
در این معنی که من گفتم چگوئی ۴۱

رخت بنمود او را میشناسی
وگر نشناسیش تو ناشناسی ۴۲

ورا بشناس اندر پردهٔ دل
طلب کن یک زمان گم کردهٔ دل ۴۳

نه یارت در برست و رهبرت اوست
در اینجاگاه کلی غمخورت اوست ۴۴

غم او خور که او از تست روشن
نموده اندر اینجا هفت گلشن ۴۵

چنین آسان و تو دشوار داری
عزیزی خویشتن را خوار داری ۴۶

مشو خوار جهان جان را خبر کن
برویش اندر اینجاگه نظر کن ۴۷

نظر کن تا ببینی زود رویش
طلب کن در نهادِ های و هویش ۴۸

قفس داده قفس را روح داده
مقام سنّت اندر دل نهاده ۴۹

دریغا جان تست و جان شده لال
نمییابی دریغا تا کی این حال ۵۰

توان گفتن به جز تو تابدانی
که او شاهست و کرده پاسبانی ۵۱

ترا او بنده و تو بندهٔ او
سرت در پیش اوافکندهٔ او ۵۲

نمیخواهم که گویم آشکاره
دلی خواهم که سازم پاره پاره ۵۳

وجود خویشتن در نزد دلدار
که کردم راز او اینجای اظهار ۵۴

از آن نکته بسی اسرار دانم
همی ترسم که تا رمزی بدانم ۵۵

نمیبینم یکی همدم در اینجا
که باشد مرمرا محرم در اینجا ۵۶

نمییابم در اینجا وصل ای دل
که با او برگشایم رازمشکل ۵۷

نمیبینم یکی صادق چگویم
که دیری هست تا در جستجویم ۵۸

نمیبینم یکی همدرد جانی
که برگویم یکی راز نهانی ۵۹

همه در غفلتند و رفته در خواب
در این دریا شده کلّی بغرقاب ۶۰

چنین در غفلت اینجاگاه مستند
که گویا نیستند و نیز هستند ۶۱

چنان مستند اندر خواب رفته
که ایشان را همه طوفان گرفته ۶۲

در این طوفان کجا گردند بیدار
و زین مستی کجا گردند هشیار ۶۳

در این طوفان دل جمله خرابست
گرفته پیش و پس گرداب آبست ۶۴

ز خواب اینجا اگر بیدار آیم
که با وی پاسخی اینجا گذارم ۶۵

بگویم راز با دیوار اینجا
همه از رمز پر اسرار اینجا ۶۶

به از دیوار اینجاکس ندانم
که با وی دمبدم رازی برانم ۶۷

که دیوار است دانم رازدار او
که خاکت را نموده کردگار او ۶۸

بود اورازدار عاشقان هم
که دارد سرّ راز جان جان هم ۶۹

چو بادیوار گوئی سرّ اسرار
زبان خود در آن ساعت نگهدار ۷۰

نگهدار ای برادر هم نهانت
که گوشی دارد و گوید بیانت ۷۱

دلا خاموش چون همدم نداری
تو این عمرت بضایع میگذاری ۷۲

چرا هر دم بگوئی دیگر اینجا
همی گردی ز حیرت جای بر جا ۷۳

خبرداری که اکنون دوست با تست
درون مغز نقش و پوست با تست ۷۴

خبرداری که جانان در درونت
گرفته هم درون و هم برونت ۷۵

خبرداری که او پرده نشین است
کسی داند که با او همنشین است ۷۶

خبرداری که بنمودست رخسار
ولیکن از لطافت ناپدیدار ۷۷

خبرداری که کردت واصل اینجا
مراد دل نکردست حاصل اینجا ۷۸

خبرداری که جانت در ربودست
خود اینجاگاه در گفت و شنودست ۷۹

خبرداری که میگوید دمادم
رموز عشق خود اینجا دمادم ۸۰

خبرداری که او جان جهانست
ولی از دیدهٔ عقلت نهانست ۸۱

خبرداری خبر ای بیخبر هان
که داری یار اینک در نظر هان ۸۲

خبرداری که اودارد دل و تن
نموده رخ در این آئینه روشن ۸۳

خبرداری که درگفتار ت او بود
یقین اسرار گفت و خویش بشنود ۸۴

خبرداری که اندر دیده بیناست
درون جان ودل رویت تواناست ۸۵

درونت با برون هر دو گرفتست
تنت یکبارگی اینجا نهفتست ۸۶

درونت با برون در ذات او بین
وجودت جملگی در ذات او بین ۸۷

چنان عاشق شدست اینجا ترا یار
که جز تو درنمیگنجد ز اغیار ۸۸

چنان عاشق شدست اینجا ترا او
که در تو ابتدا در انتها او ۸۹

چنانت دوست میدارد یقین دوست
که مغزت کرد اینجاگاه او پوست ۹۰

چنانت دوست میدارد عیانی
که میگوید ترا راز نهانی ۹۱

بجانت دوست میدارد یقین تو
که کردت اوّلین و آخرین تو ۹۲

نموده ذات کل اندر صفاتت
عیان کرده در اینجا بود ذاتت ۹۳

ترا ازخویشتن پیدا نمودست
رموز مشکلت کلی گشودست ۹۴

چنان عاشق شده اینجا بتحقیق
که میبخشد ترا اسرار توفیق ۹۵

تو هستی بیخبر گویای اسرار
نمیبینی حقیقت روی دلدار ۹۶

تو هستی بیخبر در بی نشانی
نمییابی ورا اندر نهانی ۹۷

تو هستی بیخبر دریاب دلدار
حجاب آخر ز پیش خویش بردار ۹۸

ببین رخسار همچون ماه رخشان
درون پردهٔ دل گشته تابان ۹۹

ببین رخسار او اینجا چو خورشید
که داری در کنار خویش امّید ۱۰۰

ببین رخسار او چون مشتری تو
اگر هستی بجانت مشتری تو ۱۰۱

ترا بنمود اینجاگاه خود او
نشسته فارغش ازنیک و بد او ۱۰۲

تو سرگردان چرا هرجا دوانی
نظر کن یک دمی گر کاردانی ۱۰۳

تو سرگردان مشو با خویشتن باش
بر او بیحجاب جان و تن باش ۱۰۴

نظر کن آنچه پنهان بود از کل
بفکنده بد ترا در رنج و هم ذل ۱۰۵

درونت با برون هر دو یکی ساز
حجاب آخرز پیش دل برانداز ۱۰۶

جمال او نظر کن تا ببینی
اگر مرد رهی این راز بینی ۱۰۷

تو همچون دیگران مغرور و مستی
بروز و شب چنین بت میپرستی ۱۰۸

از این بت هیچ ناید مر ترا هان
بگو تا چند بای دیر رهبان ۱۰۹

کنون از بت پرستی خود تو برهان
از این بت هیچ ناید این یقین دان ۱۱۰

تو در دیری و مر بت میپرستی
کنون اندر شراب شرک مستی ۱۱۱

بت تو صورت تو گشته ترسا
درون دیر صورت راهب آسا ۱۱۲

چو ابراهیم باش و بشکن آن بُت
که آمدنزد عاشق مر تن آن بت ۱۱۳

همه مردان بُت خود را شکستند
ز دست صورت اینجاگه برستند ۱۱۴

بکردند دیر صورت جمله ویران
از این بیشه شده بیرون چو شیران ۱۱۵

دوعالم عاشق آسا صید کردند
زمین را با زمان در قید کردند ۱۱۶

بیکره باطن خود را چو ظاهر
یکی کردند در تُبْلَی السّرائر ۱۱۷

یکی کردند اینجا جسم با جان
شدند ایشان ز دید خویش پنهان ۱۱۸

یکی گشتند از عین دو بینی
برون رفتند در صاحب یقینی ۱۱۹

چو ایشان در یکی اینجا قدم زن
وجود جان ودل را در عدم زن ۱۲۰

تو همچون ذات ایشانی بمعنی
ولی در باطن تو نیست تقوی ۱۲۱

بتقوی این چنین دانی بکردن
از این میدان کل گوئی ببردن ۱۲۲

بتقوی باطنت گر پاک داری
مر این معنی بدانی که سواری ۱۲۳

بتقوی مرکب معنی برانی
بموئی اندر این ره مینمائی ۱۲۴

بموئی گر بمانی خسته باشی
چو دزدان دائما بر بسته باشی ۱۲۵

از این زندان خلاصی بخش خود را
وجود خویشتن گردان اَحَد را ۱۲۶

چرا در بند خود ماندی گرفتار
دمادم میکنی بر خویش آزار ۱۲۷

چنین صورت که میبینی تو روشن
ورای صورت خود هفت گلشن ۱۲۸

از این گلشن نظر گاه دلِ تست
ولی صورت در اینجا مشکل تست ۱۲۹

تو مرغ جان خود پرواز کل ده
یقین اینجا ورا تو ساز کل ده ۱۳۰

بمعنی صورت خود جان جان کن
نهادت در همه اشیا نهان کن ۱۳۱

بگرد قبة افلاک برگرد
برافشان خویشتن را پاک از این گرد ۱۳۲

زمین را با زمان هر دو یکی ساز
دمادم مرغ جان آور به پرواز ۱۳۳

قدم بیرون نه از این آستان تو
اگر مرد رهی اینجا نهان تو ۱۳۴

حجابت مستی است و بت پرستی
از این چنبر برون یک دم نرستی ۱۳۵

از این نه طاق و هفت انجم گذر کن
بذات پاک روحانی نظر کن ۱۳۶

ترا دانست اینجا حاصل ای دل
چرا خود رانکردی واصل ای دل ۱۳۷

ترا ذاتست حاصل اندر اینجا
دو بینی میکنی هستی تو شیدا ۱۳۸

از این نه چار طاق برستاده
بتو نرسد مگر لختی نظاره ۱۳۹

نظاره میکنی دم دم در او تو
فرو رفته در او هم تو بتو تو ۱۴۰

نداری زهره اندر دید بالا
که داری بر تفرّج عین آلا ۱۴۱

درون پردهٔ در پرده سازی
تماشا میکنی اینجا ببازی ۱۴۲

درون پرده گلشن هست بسیار
سر و پایش در اینجا ناپدیدار ۱۴۳

در این گلشن که گلهایش ستارست
چو بیکاران نصیب ما نظارست ۱۴۴

نظاره بیش نبود هیچکس را
جز این سیرت در صورت تو بس را ۱۴۵

یکی سیری اگر بیرون این است
کسی داند که اینجا پیش بین است ۱۴۶

یکی سیری که این سیر جهانتاب
از آن نورست این معنی تو دریاب ۱۴۷

چو تو این سیر اینجا مینبینی
کجا در اصل کل صاحب یقینی ۱۴۸

یقین گر باشدت این را بدانی
نمود عشق اینجا باز دانی ۱۴۹

ترا گر آن شود اینجای مکشوف
یقین دانی که هستی جمله مکشوف ۱۵۰

تو موصوفی ولی نه آگهی تو
که چون سالک فتاده در رهی تو ۱۵۱

بوقتی کاین سلوک اینجا نماند
یکی گردد کسی کاین را بداند ۱۵۲

شود واصل ولی اینجا بتحقیق
یکی بیند جمال جان ز توفیق ۱۵۳

ولیکن تا تو در عین نمائی
کجامرد وصولی و لقائی ۱۵۴

تر این گلشن اینجاگه خوش آید
از آن اصلت ز باد و آتش آمد ۱۵۵

نمود ذات و خاکت گو مگردان
بماندی در جمال خویش حیران ۱۵۶

تو حیرانی و حیران حق نبیند
کجادانی کسی کاین سرّ ببیند ۱۵۷

تو حیرانی و افتاده چنین خوار
کجا راهی بری در عین اسرار ۱۵۸

ترا جز این کواکب درسموات
نیامد در نظر دوری از این ذات ۱۵۹

نظاره کن در اینجا گر خموشی
بگو تا چند در هر گونه جوشی ۱۶۰

همه همچون تو در خورشید اشیا
ز پنهانی شده اینجای پیدا ۱۶۱

نظاره کن ترا با این چکارست
که صنع لامکانی بیشمارست ۱۶۲

نظاره کن زبان درکش تو خاموش
مشو چندین بهر چیزی بمخروش ۱۶۳

در این دریای پر جوهر نظاره
کن اینجا دم بدم کش نیست چاره ۱۶۴

در این دریای پر جوهر باعزاز
اگر مرد رهی دمدم در انداز ۱۶۵

طلب میکن در این زندان خداوند
که بیرونت کند ناگه از این بند ۱۶۶

تو در زندان و بام او پر از نور
تو افتاده چنین در شیب از دور ۱۶۷

تو زندانی و بامش جمله گلشن
تو افتاده چنین اندر نشیمن ۱۶۸

بجز نظاّرگی اینجا نداری
که جز جان و دلِ شیدا نداری ۱۶۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶۹
کانال گوهرین در ایتا
۳۹۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید
گوهر بعدی:در نگاه کردن درویش در کواکب و پاسخ دادن ایشان در اسرار نهانی و طلب کردن مقصود فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.