هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و شاعرانه، بیانگر عشق و اشتیاق شدید به معشوق الهی است. شاعر با زبانی پراحساس و عمیق، از جدایی و وصال، از جستجوی حقیقت و وحدت با معشوق ازلی سخن میگوید. او از فنا در عشق و بقای به ذات الهی میسراید و از رازهای نهانی عشق و معرفت پرده برمیدارد. متن مملو از مضامین عرفانی مانند فنا، بقا، وحدت وجود، عشق الهی و جستجوی حقیقت است.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و شناختی دارد. همچنین، استفاده از زبان نمادین و استعاری ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید
الا ای جوهر قدسّی یکتای
زمانی زین صدف هین روی بنمای ۱
صدف بشکن همه جوهر برون ریز
عیانی جوهر اندر خاک و خون ریز ۲
تو داری در صدف جوهر یقین باز
بده تا باز بینم عزّت و ناز ۳
منم شاه و مرا اینست جوهر
صدف زین بحر بیرون آر و بگذر ۴
هم اینجامرده شو تا زنده مانی
بیابی تو حیاتِ جاودانی ۵
هم اینجا مرده شو تا در حیاتت
یکی جوئی ز جوهر بی نهایت ۶
منم جویای تو تو مرده ماندی
عجب مانند من افسرده ماندی ۷
زمانی در دلی یکی نمائی
دگر یکبارگی دل میربائی ۸
زمانی اندر این دریا نشینی
ز بهر آنکه تا غیری نبینی ۹
زمانی واقفی بر کلّ اسرار
که تا مکشوف کل آری پدیدار ۱۰
زمانی در زمین ودر زمانی
عجب افتاده بی جا و مکانی ۱۱
نه درکونین نه در کنجی زمانی
نداری در مکان هم آشیانی ۱۲
نداری جای جمله جای آنست
تمامت مسکن و ماوای آنست ۱۳
طلبکار تواند افلاک و انجم
تو از جمله شده در جملگی گم ۱۴
یکی داری حقیقت نور ذاتی
یقین میدانم اکنون بی صفاتی ۱۵
صفاتی چون کنم چون نور باشی
درون جزو و کل منظور باشی ۱۶
همه جویای تو تو در میانه
ولی باشی حقیقت جاودانه ۱۷
همه زنده بتو تو نور جمله
حقیقت مر توئی منظور جمله ۱۸
صفاتت برتر ازکون و مکانست
نمود ذات تو کل کُن فکانست ۱۹
صفاتِ حق تو داری در طبایع
مکن بیچاره را اینجای ضایع ۲۰
تو بستی نقش هستی دید نقّاش
تو کردستی چنین اسرارها فاش ۲۱
تو کردی جمله پیدا نیز پنهان
کنی در عاقبت در نزد جانان ۲۲
توئی اصل و چرا در فرع هستی
از ایرادرنمود شرع هستی ۲۳
بتو پیداست اشیا جمله پیدا
توئی در دیدهٔ جانها هویدا ۲۴
بتو پیداست جان و دل حقیقت
سپردستی همی راه شریعت ۲۵
بتو پیداست سرّ لامکانی
گمانی بردهام تو جانِ جانی ۲۶
چو در عهد تو اینجا پایدارم
شدم تسلیم و اکنون کن به دارم ۲۷
چو درعهد تو ام پیدا شده من
ز نور تو چنین یکتا شده من ۲۸
بتو میبینم اینجاجان دیدار
به جان هستم ترا اینجا خریدار ۲۹
بتو میبینم آفاق جهانم
بتو زنده شده جان و روانم ۳۰
تو خود اصل تمام کایناتی
حقیقت در عیان نور ذاتی ۳۱
مرا بنمای آن دیدار اینجا
نمود خویش با دیدار اینجا ۳۲
ز عشقت سوختم چون موم در شمع
همه چشمم همه عشقم همه شمع ۳۳
چه میگوئی دمی آخر بگو تو
بنه بر ریشم اینجا مرهمی تو ۳۴
چه میگوئی که جمله گوش گشتم
نهاد عقلم و بیهوش گشتم ۳۵
شدم خاموش و دیدم ابتدایت
شدم بیهوش و دیدم انتهایت ۳۶
بدیدم جملگی ازتو پدیدار
شدستی جان مستم را خریدار ۳۷
ندارم بیش جانی آن ترا باد
مگر ما را کنی از خویش باد ۳۸
ندارم هیچ وجمله از تو دارم
چو دارم روی تو من غم ندارم ۳۹
ندارم هیچ جز دیدارت ای جان
چرا هستی ز خویش خویش پنهان ۴۰
جهانی رخ نمودی این چه حالست
ندانم این وبالم یا وصالست ۴۱
وصالم روی بنمود است ازتو
که ره در جمله بگشودست ازتو ۴۲
تو جانی لیک جانان هم تو داری
گُهر در حقهٔ مرجان توداری ۴۳
زهی دیدار تو نور مه و خور
کجا باشد چو من اینجای در خور ۴۴
کمالت برتر است از عقل و ادراک
عجایب جوهری هستی خطرناک ۴۵
درون پرده در پرده سرائی
بهر نوعی که میخواهی سرائی ۴۶
درون پرده و پرده دریده
کمال خویشتن هم خویش دیده ۴۷
درون پردهٔ پرده برانداز
مرا زین پیش اینجاگه تو مگذار ۴۸
درون پردهٔ پرده بسوزان
مر از نور خود کل بر فروزان ۴۹
یقین اینجا ترا بشناختم من
نمود خویش در تو باختم من ۵۰
یقین دیدم ترا در پردهٔ عشق
تو بودی مر مرا گم کردهٔ عشق ۵۱
یقین دیدم توئی جان و جهانم
ز تو مر راز پیدا و نهانم ۵۲
شدستم از غمت شیدا و مجنون
که یکسانی بهر لحظه دگرگون ۵۳
توئی اینجان من هم یک صفت باش
ز دید خویشتن نی بر صفت باش ۵۴
تمامت کاملان لال تو باشند
ز نور تو عیان حال تو باشند ۵۵
همه عشاق سرگردان بودت
عجایبها ز خود برساختستی ۵۶
چه شور است که میانداختستی
طلبکارند دائم در وجودت ۵۷
چه شور است این یقین با من بگو باز
که کردستی ابا من جنگ آغاز ۵۸
تمامت کُشتی و در خون فکندی
ز پرده جملگی بیرون فکندی ۵۹
تمامت پردهٔ عالم دریدی
ز اوّل پردهٔ آدم دریدی ۶۰
تو دانی آنچه خواهی میکن ای جان
مکن پیدا بکس این راز پنهان ۶۱
همه جانها فدای روی توباد
همه تنها چو خاک کوی تو باد ۶۲
زهی ملک جهان داری که داری
دریغا از وفا رحمی نداری ۶۳
نداری هیچ رحمی من چگویم
که سرگردان تو مانند گویم ۶۴
بکن رحمی مرا آخر مکش دوست
چو میدانی که کشتن هم نه نیکوست ۶۵
ولی خوئی خوشت اینست جانا
مگر با جملهات کین است جانا ۶۶
ترا مهراست کشتن کین نباشد
که کس را اینچنین آئین نباشد ۶۷
ترا مهرست با جمله نهانی
که کشتن باشد اینجا زندگانی ۶۸
ترا این بیوفائی کل وفایست
بر هر کس مر این جرم و جفایست ۶۹
یقین در کشتن اینجا زندگانیست
بر عشاق این راز نهانیست ۷۰
بر من خوب آمد عشق ناچار
بکن این بندهٔ خود را تو بردار ۷۱
همه جانها ز بهر تو نثارست
همه دلها ستاده زیر دارست ۷۲
همه محکوم فرمان تو باشیم
سزد با چون توئی ما خود نباشیم ۷۳
همه درماندهایم و زارومجروح
تو هستی جملگی را قوت و روح ۷۴
همه در نور تو نابود بودیم
زیانی نیست جمله سود بودیم ۷۵
همه در تو گمیم و هم عیانیم
بتو پیدا شده اندر جهانیم ۷۶
تو بنمودی جمال و میربائی
کنون دانیم چون باشد خدائی ۷۷
خدائی نیست اندر نزد معنی
نه این سر دارد اینجانیز دعوی ۷۸
ولی درد دلم باتو بگویم
طبیبم چون توئی درمان نجویم ۷۹
تو این درد مرادرمان کن ای جان
مر این دشوار من آسان کن ای جان ۸۰
تو دردی هم تو خواهی کرد درمان
تو جانی هم تو خواهی گشت جانان ۸۱
تو دردی هم تو درمانی یقینم
تو جانی نیز جانانی یقینم ۸۲
شده معلوم کاینجا هم تو بودی
نمود خود مرا اینجا نمودی ۸۳
نمود خود نمودی ای دل و جان
ز پیدائی نخواهی گشت پنهان ۸۴
تمامت عاشقانت بنده گشته
ز نورت جملگی تابنده گشته ۸۵
تمامت مست و حیرانند جانا
بروز و شب تو میخوانند جانا ۸۶
درون جانِ جمله گفتگوئی
بمعنی و به صورت بس نکوئی ۸۷
ز حسنِ خویش برخوردار خویشی
ز فیض نور در اسرار خویشی ۸۸
کمالی جمله و نقصان نداری
وجود جملهٔ فرمان تو داری ۸۹
تو گویائی تو بینائی تو جانی
تو اسرار همه عشّاق دانی ۹۰
زهی نورت ربوده مسکن دل
عیان کرده نمود گلشن دل ۹۱
زهی نورت همه عالم گرفته
از آن یک پرتوی آدم گرفته ۹۲
نهان در جانی و جایت نهانست
به چشمم ذات تو عین العیانست ۹۳
ز تو گویا شدم ای جان جانم
بکُش آخر وز اینجاوارهانم ۹۴
مرا چون آرزوی کشتن آمد
نه همچون دیگران برگشتن آمد ۹۵
مرا از بهر کشتن آوریدی
بدینسانم ز جمله برگزیدی ۹۶
بکش زیرا که تسلیم تو گشتم
یقین من فارغ از بیم تو گشتم ۹۷
منم تسلیم و حیران اندر این راه
ترا من میشناسم شاه خرگاه ۹۸
مرا آن وعدهٔ کانجا بدادی
برآور تا شوم در عشق راضی ۹۹
منم تسلیم تو از بهر کشتن
دمی از دیدنت اینجا بگشتن ۱۰۰
توئی جان جهان و دید اسرار
مرا چندین در این دنیا میآزار ۱۰۱
تو ای جان جهان تا چند خواری
کنی برمن منم بر پایداری ۱۰۲
چنین من پایدار و پایدارت
همی بینم جهانی آشکارت ۱۰۳
جفا بر من کنی تو آشکاره
بآخر کرد خواهی پاره پاره ۱۰۴
مرا اینجا یقین میدانم ای جان
که برگویم این اسرار جانان ۱۰۵
من اینجا درگمان و در یقینم
اگرچه راز تو از پیش بینم ۱۰۶
بوقتی کاین طلسم آواره باشد
وجودم لخت لخت و پاره باشد ۱۰۷
من آن دم گویم اسرار معانی
کنونم کُش که زارم میتوانی ۱۰۸
ز بهر کشتن اینجا من بزادم
چو اکنون تن بتسلیمی نهادم ۱۰۹
چه باشد جان هزاران جان چه باشد
که این مشکین کمان تو که باشد ۱۱۰
بهردم صد هزاران جان شیرین
فدای رویت ای دلدار شیرین ۱۱۱
توئی کاندر نهاد جمله فردی
نکرده هیچ کس آنچه تو کردی ۱۱۲
لبِ شیرینِ گوهر پاشت ای جان
که دیدار تو آمد درد درمان ۱۱۳
بکن درمان من تا جان دهم باز
ز عین جسم خود پنهان دهم باز ۱۱۴
بکن جانم قبول ای جان جان تو
بکش عطّار ای جان رایگان تو ۱۱۵
تو میدانی که همچون او نیابی
جز این خواهی که کُشته او نیابی ۱۱۶
بکُش ای جان ودیگر زندهام کن
منم بنده بخود پایندهام کن ۱۱۷
چو قتل من بدست تست جانا
از آن جانم زهستی جست جانا ۱۱۸
چو کردی نیست آنکه هست باشم
که خود من از وصالت مست باشم ۱۱۹
ز جام تست این مستی که دارم
ز دید تست این هستی که دارم ۱۲۰
ز شور تست اینجا شورش جان
که پیدا میکند هر لحظه طوفان ۱۲۱
ز جام تست این هستی دمادم
مرا دادی تو این هستی دمادم ۱۲۲
دمادم جامت اینجا نوش دارم
از آن این حلقهات در گوش دارم ۱۲۳
شدم حلقه بگوشت همچو عشاق
زدم هر لحظه کوس عشق را طاق ۱۲۴
خروشم بر فلک دارد ملک گوش
نخواهم کرد من نامت فراموش ۱۲۵
فراموش نگردد ای دل و دین
توئی در جان و دل هم جان شیرین ۱۲۶
فراموشم نگردد مهر مهرت
که دیدستم دمی اعیان چهرت ۱۲۷
ز مهرت مهر دارم همچنان من
زنم در مهر جانت کوس جان من ۱۲۸
دمی تا در بدن دارم تو بینم
بجز تو هیچ دیگر مینبینم ۱۲۹
بجز تو هیچ چیزی در خیالم
نگنجد ز آنکه آن باشد وبالم ۱۳۰
بجز تو میندانم ای دلارام
که بی تو خود ندارد این دل آرام ۱۳۱
دلارامی و هم آرام جانی
کنون راز من اینجاگه بدانی ۱۳۲
چنین با من جفا داری مرا هان
از این اندوه زودم دوست برهان ۱۳۳
دمی نه مرهمی بر جان عطّار
که هم دردی و هم درمان عطّار ۱۳۴
ترا دریافت قصّه هست باقی
اگر جامی دهی اینجای ساقی ۱۳۵
بده جامی و جانم زودبستان
که بیرویت نخواهم باغ و بستان ۱۳۶
بده جامی که خرقه هست زنّار
بسوزم این زمانش در تف نار ۱۳۷
بده جامی که تا جان برفشانم
که از دریای تو گوهر فشانم ۱۳۸
بده جامی که جانم مست رویت
شد اکنون میزند او های و هویت ۱۳۹
بده جامی که جانم مست ماندست
ز بهر جان توپابست ماندست ۱۴۰
بده جامی اگرچه هست هستم
بیک جامی دگر ای دوست رستم ۱۴۱
بگیر از پایم آنگاهی درآور
مرا این است اگر داری تو باور ۱۴۲
که من خود در برت جانا که باشم
چو تو هستی بگو تا من چه باشم ۱۴۳
خراباتی شدم اندر خرابات
خراباتی منم اکنون مناجات ۱۴۴
کجادرگنجدم سالوس اینجا
نگیرد مکر و هم افسوس اینجا ۱۴۵
مرا جام میت فانی نمودست
بیک ره مرمرا از خود ربودست ۱۴۶
ندانم تو منی یا من توام جان
از آن شیوه زنی اینجای دستان ۱۴۷
تو مائی من توام اکنون تو دانی
تو میدانی که اسرار جهانی ۱۴۸
توئی اکنون من اینجا نیستم جان
بگو کاین جایگه برچیستم جان ۱۴۹
تو هستی در من و من خود نیم دوست
چو کردی مغز اینجاگه مدان پوست ۱۵۰
مگر بد خفته عشّاقی ابر خواب
شده بیهوش اندر عین غرقاب ۱۵۱
زمانی زین صدف هین روی بنمای ۱
صدف بشکن همه جوهر برون ریز
عیانی جوهر اندر خاک و خون ریز ۲
تو داری در صدف جوهر یقین باز
بده تا باز بینم عزّت و ناز ۳
منم شاه و مرا اینست جوهر
صدف زین بحر بیرون آر و بگذر ۴
هم اینجامرده شو تا زنده مانی
بیابی تو حیاتِ جاودانی ۵
هم اینجا مرده شو تا در حیاتت
یکی جوئی ز جوهر بی نهایت ۶
منم جویای تو تو مرده ماندی
عجب مانند من افسرده ماندی ۷
زمانی در دلی یکی نمائی
دگر یکبارگی دل میربائی ۸
زمانی اندر این دریا نشینی
ز بهر آنکه تا غیری نبینی ۹
زمانی واقفی بر کلّ اسرار
که تا مکشوف کل آری پدیدار ۱۰
زمانی در زمین ودر زمانی
عجب افتاده بی جا و مکانی ۱۱
نه درکونین نه در کنجی زمانی
نداری در مکان هم آشیانی ۱۲
نداری جای جمله جای آنست
تمامت مسکن و ماوای آنست ۱۳
طلبکار تواند افلاک و انجم
تو از جمله شده در جملگی گم ۱۴
یکی داری حقیقت نور ذاتی
یقین میدانم اکنون بی صفاتی ۱۵
صفاتی چون کنم چون نور باشی
درون جزو و کل منظور باشی ۱۶
همه جویای تو تو در میانه
ولی باشی حقیقت جاودانه ۱۷
همه زنده بتو تو نور جمله
حقیقت مر توئی منظور جمله ۱۸
صفاتت برتر ازکون و مکانست
نمود ذات تو کل کُن فکانست ۱۹
صفاتِ حق تو داری در طبایع
مکن بیچاره را اینجای ضایع ۲۰
تو بستی نقش هستی دید نقّاش
تو کردستی چنین اسرارها فاش ۲۱
تو کردی جمله پیدا نیز پنهان
کنی در عاقبت در نزد جانان ۲۲
توئی اصل و چرا در فرع هستی
از ایرادرنمود شرع هستی ۲۳
بتو پیداست اشیا جمله پیدا
توئی در دیدهٔ جانها هویدا ۲۴
بتو پیداست جان و دل حقیقت
سپردستی همی راه شریعت ۲۵
بتو پیداست سرّ لامکانی
گمانی بردهام تو جانِ جانی ۲۶
چو در عهد تو اینجا پایدارم
شدم تسلیم و اکنون کن به دارم ۲۷
چو درعهد تو ام پیدا شده من
ز نور تو چنین یکتا شده من ۲۸
بتو میبینم اینجاجان دیدار
به جان هستم ترا اینجا خریدار ۲۹
بتو میبینم آفاق جهانم
بتو زنده شده جان و روانم ۳۰
تو خود اصل تمام کایناتی
حقیقت در عیان نور ذاتی ۳۱
مرا بنمای آن دیدار اینجا
نمود خویش با دیدار اینجا ۳۲
ز عشقت سوختم چون موم در شمع
همه چشمم همه عشقم همه شمع ۳۳
چه میگوئی دمی آخر بگو تو
بنه بر ریشم اینجا مرهمی تو ۳۴
چه میگوئی که جمله گوش گشتم
نهاد عقلم و بیهوش گشتم ۳۵
شدم خاموش و دیدم ابتدایت
شدم بیهوش و دیدم انتهایت ۳۶
بدیدم جملگی ازتو پدیدار
شدستی جان مستم را خریدار ۳۷
ندارم بیش جانی آن ترا باد
مگر ما را کنی از خویش باد ۳۸
ندارم هیچ وجمله از تو دارم
چو دارم روی تو من غم ندارم ۳۹
ندارم هیچ جز دیدارت ای جان
چرا هستی ز خویش خویش پنهان ۴۰
جهانی رخ نمودی این چه حالست
ندانم این وبالم یا وصالست ۴۱
وصالم روی بنمود است ازتو
که ره در جمله بگشودست ازتو ۴۲
تو جانی لیک جانان هم تو داری
گُهر در حقهٔ مرجان توداری ۴۳
زهی دیدار تو نور مه و خور
کجا باشد چو من اینجای در خور ۴۴
کمالت برتر است از عقل و ادراک
عجایب جوهری هستی خطرناک ۴۵
درون پرده در پرده سرائی
بهر نوعی که میخواهی سرائی ۴۶
درون پرده و پرده دریده
کمال خویشتن هم خویش دیده ۴۷
درون پردهٔ پرده برانداز
مرا زین پیش اینجاگه تو مگذار ۴۸
درون پردهٔ پرده بسوزان
مر از نور خود کل بر فروزان ۴۹
یقین اینجا ترا بشناختم من
نمود خویش در تو باختم من ۵۰
یقین دیدم ترا در پردهٔ عشق
تو بودی مر مرا گم کردهٔ عشق ۵۱
یقین دیدم توئی جان و جهانم
ز تو مر راز پیدا و نهانم ۵۲
شدستم از غمت شیدا و مجنون
که یکسانی بهر لحظه دگرگون ۵۳
توئی اینجان من هم یک صفت باش
ز دید خویشتن نی بر صفت باش ۵۴
تمامت کاملان لال تو باشند
ز نور تو عیان حال تو باشند ۵۵
همه عشاق سرگردان بودت
عجایبها ز خود برساختستی ۵۶
چه شور است که میانداختستی
طلبکارند دائم در وجودت ۵۷
چه شور است این یقین با من بگو باز
که کردستی ابا من جنگ آغاز ۵۸
تمامت کُشتی و در خون فکندی
ز پرده جملگی بیرون فکندی ۵۹
تمامت پردهٔ عالم دریدی
ز اوّل پردهٔ آدم دریدی ۶۰
تو دانی آنچه خواهی میکن ای جان
مکن پیدا بکس این راز پنهان ۶۱
همه جانها فدای روی توباد
همه تنها چو خاک کوی تو باد ۶۲
زهی ملک جهان داری که داری
دریغا از وفا رحمی نداری ۶۳
نداری هیچ رحمی من چگویم
که سرگردان تو مانند گویم ۶۴
بکن رحمی مرا آخر مکش دوست
چو میدانی که کشتن هم نه نیکوست ۶۵
ولی خوئی خوشت اینست جانا
مگر با جملهات کین است جانا ۶۶
ترا مهراست کشتن کین نباشد
که کس را اینچنین آئین نباشد ۶۷
ترا مهرست با جمله نهانی
که کشتن باشد اینجا زندگانی ۶۸
ترا این بیوفائی کل وفایست
بر هر کس مر این جرم و جفایست ۶۹
یقین در کشتن اینجا زندگانیست
بر عشاق این راز نهانیست ۷۰
بر من خوب آمد عشق ناچار
بکن این بندهٔ خود را تو بردار ۷۱
همه جانها ز بهر تو نثارست
همه دلها ستاده زیر دارست ۷۲
همه محکوم فرمان تو باشیم
سزد با چون توئی ما خود نباشیم ۷۳
همه درماندهایم و زارومجروح
تو هستی جملگی را قوت و روح ۷۴
همه در نور تو نابود بودیم
زیانی نیست جمله سود بودیم ۷۵
همه در تو گمیم و هم عیانیم
بتو پیدا شده اندر جهانیم ۷۶
تو بنمودی جمال و میربائی
کنون دانیم چون باشد خدائی ۷۷
خدائی نیست اندر نزد معنی
نه این سر دارد اینجانیز دعوی ۷۸
ولی درد دلم باتو بگویم
طبیبم چون توئی درمان نجویم ۷۹
تو این درد مرادرمان کن ای جان
مر این دشوار من آسان کن ای جان ۸۰
تو دردی هم تو خواهی کرد درمان
تو جانی هم تو خواهی گشت جانان ۸۱
تو دردی هم تو درمانی یقینم
تو جانی نیز جانانی یقینم ۸۲
شده معلوم کاینجا هم تو بودی
نمود خود مرا اینجا نمودی ۸۳
نمود خود نمودی ای دل و جان
ز پیدائی نخواهی گشت پنهان ۸۴
تمامت عاشقانت بنده گشته
ز نورت جملگی تابنده گشته ۸۵
تمامت مست و حیرانند جانا
بروز و شب تو میخوانند جانا ۸۶
درون جانِ جمله گفتگوئی
بمعنی و به صورت بس نکوئی ۸۷
ز حسنِ خویش برخوردار خویشی
ز فیض نور در اسرار خویشی ۸۸
کمالی جمله و نقصان نداری
وجود جملهٔ فرمان تو داری ۸۹
تو گویائی تو بینائی تو جانی
تو اسرار همه عشّاق دانی ۹۰
زهی نورت ربوده مسکن دل
عیان کرده نمود گلشن دل ۹۱
زهی نورت همه عالم گرفته
از آن یک پرتوی آدم گرفته ۹۲
نهان در جانی و جایت نهانست
به چشمم ذات تو عین العیانست ۹۳
ز تو گویا شدم ای جان جانم
بکُش آخر وز اینجاوارهانم ۹۴
مرا چون آرزوی کشتن آمد
نه همچون دیگران برگشتن آمد ۹۵
مرا از بهر کشتن آوریدی
بدینسانم ز جمله برگزیدی ۹۶
بکش زیرا که تسلیم تو گشتم
یقین من فارغ از بیم تو گشتم ۹۷
منم تسلیم و حیران اندر این راه
ترا من میشناسم شاه خرگاه ۹۸
مرا آن وعدهٔ کانجا بدادی
برآور تا شوم در عشق راضی ۹۹
منم تسلیم تو از بهر کشتن
دمی از دیدنت اینجا بگشتن ۱۰۰
توئی جان جهان و دید اسرار
مرا چندین در این دنیا میآزار ۱۰۱
تو ای جان جهان تا چند خواری
کنی برمن منم بر پایداری ۱۰۲
چنین من پایدار و پایدارت
همی بینم جهانی آشکارت ۱۰۳
جفا بر من کنی تو آشکاره
بآخر کرد خواهی پاره پاره ۱۰۴
مرا اینجا یقین میدانم ای جان
که برگویم این اسرار جانان ۱۰۵
من اینجا درگمان و در یقینم
اگرچه راز تو از پیش بینم ۱۰۶
بوقتی کاین طلسم آواره باشد
وجودم لخت لخت و پاره باشد ۱۰۷
من آن دم گویم اسرار معانی
کنونم کُش که زارم میتوانی ۱۰۸
ز بهر کشتن اینجا من بزادم
چو اکنون تن بتسلیمی نهادم ۱۰۹
چه باشد جان هزاران جان چه باشد
که این مشکین کمان تو که باشد ۱۱۰
بهردم صد هزاران جان شیرین
فدای رویت ای دلدار شیرین ۱۱۱
توئی کاندر نهاد جمله فردی
نکرده هیچ کس آنچه تو کردی ۱۱۲
لبِ شیرینِ گوهر پاشت ای جان
که دیدار تو آمد درد درمان ۱۱۳
بکن درمان من تا جان دهم باز
ز عین جسم خود پنهان دهم باز ۱۱۴
بکن جانم قبول ای جان جان تو
بکش عطّار ای جان رایگان تو ۱۱۵
تو میدانی که همچون او نیابی
جز این خواهی که کُشته او نیابی ۱۱۶
بکُش ای جان ودیگر زندهام کن
منم بنده بخود پایندهام کن ۱۱۷
چو قتل من بدست تست جانا
از آن جانم زهستی جست جانا ۱۱۸
چو کردی نیست آنکه هست باشم
که خود من از وصالت مست باشم ۱۱۹
ز جام تست این مستی که دارم
ز دید تست این هستی که دارم ۱۲۰
ز شور تست اینجا شورش جان
که پیدا میکند هر لحظه طوفان ۱۲۱
ز جام تست این هستی دمادم
مرا دادی تو این هستی دمادم ۱۲۲
دمادم جامت اینجا نوش دارم
از آن این حلقهات در گوش دارم ۱۲۳
شدم حلقه بگوشت همچو عشاق
زدم هر لحظه کوس عشق را طاق ۱۲۴
خروشم بر فلک دارد ملک گوش
نخواهم کرد من نامت فراموش ۱۲۵
فراموش نگردد ای دل و دین
توئی در جان و دل هم جان شیرین ۱۲۶
فراموشم نگردد مهر مهرت
که دیدستم دمی اعیان چهرت ۱۲۷
ز مهرت مهر دارم همچنان من
زنم در مهر جانت کوس جان من ۱۲۸
دمی تا در بدن دارم تو بینم
بجز تو هیچ دیگر مینبینم ۱۲۹
بجز تو هیچ چیزی در خیالم
نگنجد ز آنکه آن باشد وبالم ۱۳۰
بجز تو میندانم ای دلارام
که بی تو خود ندارد این دل آرام ۱۳۱
دلارامی و هم آرام جانی
کنون راز من اینجاگه بدانی ۱۳۲
چنین با من جفا داری مرا هان
از این اندوه زودم دوست برهان ۱۳۳
دمی نه مرهمی بر جان عطّار
که هم دردی و هم درمان عطّار ۱۳۴
ترا دریافت قصّه هست باقی
اگر جامی دهی اینجای ساقی ۱۳۵
بده جامی و جانم زودبستان
که بیرویت نخواهم باغ و بستان ۱۳۶
بده جامی که خرقه هست زنّار
بسوزم این زمانش در تف نار ۱۳۷
بده جامی که تا جان برفشانم
که از دریای تو گوهر فشانم ۱۳۸
بده جامی که جانم مست رویت
شد اکنون میزند او های و هویت ۱۳۹
بده جامی که جانم مست ماندست
ز بهر جان توپابست ماندست ۱۴۰
بده جامی اگرچه هست هستم
بیک جامی دگر ای دوست رستم ۱۴۱
بگیر از پایم آنگاهی درآور
مرا این است اگر داری تو باور ۱۴۲
که من خود در برت جانا که باشم
چو تو هستی بگو تا من چه باشم ۱۴۳
خراباتی شدم اندر خرابات
خراباتی منم اکنون مناجات ۱۴۴
کجادرگنجدم سالوس اینجا
نگیرد مکر و هم افسوس اینجا ۱۴۵
مرا جام میت فانی نمودست
بیک ره مرمرا از خود ربودست ۱۴۶
ندانم تو منی یا من توام جان
از آن شیوه زنی اینجای دستان ۱۴۷
تو مائی من توام اکنون تو دانی
تو میدانی که اسرار جهانی ۱۴۸
توئی اکنون من اینجا نیستم جان
بگو کاین جایگه برچیستم جان ۱۴۹
تو هستی در من و من خود نیم دوست
چو کردی مغز اینجاگه مدان پوست ۱۵۰
مگر بد خفته عشّاقی ابر خواب
شده بیهوش اندر عین غرقاب ۱۵۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۱
۴۰۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در تقریر کردن شیخ ابوسعید ابوالخیر در تمثیل بدریای معانی و گمشدن دروی مثال قطره فرماید
گوهر بعدی:درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.