هوش مصنوعی: این متن عرفانی و معنوی، بیانگر تجربیات و دریافت‌های شاعر از ارتباط با خداوند و حقیقت وجود است. شاعر با زبانی نمادین و پر از استعاره، به توصیف وحدت وجود، عشق الهی، و سلوک عرفانی می‌پردازد. مفاهیمی مانند فنا در ذات الهی، لقاء الله، و تجلی حق در وجود انسان به‌صورت عمیق و شاعرانه بیان شده‌اند. همچنین، اشاره‌هایی به داستان منصور حلاج و گفتار مشهورش «اناالحق» وجود دارد که نماد فنا در ذات الهی است.
رده سنی: 18+ محتوا دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم انتزاعی و نمادین ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.

در جواب دادن اکّافی قدّس سره هاتف غیب و اسرارهای نهانی یافتن فرماید

یکی هاتف مر او را داد آواز
که اکّافی نکو گفتی ز آغاز ۱

کریمیم و رحیم و بردباریم
کجا مر بندگان ضایع گذاریم ۲

چو ما داریم حکم لایزالی
هر آنچه اندیشه میدارند حالی ۳

بدانیم آن همه از پیش اینجا
که هستیم بیشکی دانا و بینا ۴

نظر داریم ما در جان جمله
که مائیم این زمان پنهان جمله ۵

نهان و آشکارا جمله مائیم
که دید خویش جمله مینمائیم ۶

نظر داریم بر نیکیّ هر کس
که شاهی در دو عالم مر مرا بس ۷

ز عدلم ظلم نبود گر بدانید
که میدانم که جمله ناتوانید ۸

نکردم ظلم هرگز کی کنم من
چگونه عهد ایشان بشکنم من ۹

همه اندر ازل چون ذرّه بودند
نه چون این دم بخودشان غرّه بودند ۱۰

همی دانستم اسرار تمامت
نمود دادن و مرگ قیامت ۱۱

همه احوالشان نزدم یقین است
که ذاتم اوّلین و آخرین است ۱۲

در آندم کز الست خویش گفتم
عیان خویششان از پیش گفتم ۱۳

نه صورت بُد نه جان جز جوهر من
که بُد در ذاتشان انوار روشن ۱۴

الست و ربّکم گفتم همهشان
دُرِ اسرار من سفتم همهشان ۱۵

نمودمشان لقای خود در آن دم
یقینشان مینمایم هم دمادم ۱۶

همه قالو ابلی گفتند با ما
که امر ما بجا آرند اینجا ۱۷

چو حکم ما همه از پیش رفته است
تمامت راز ما از پیش گفتست ۱۸

هر آنکو امر من نارد بجایم
مر او را بیشکی ذاتم نمایم ۱۹

در این قرآن سرش روزی کنم من
عیانش جمله پیروزی کنم من ۲۰

در این قرآن سرش بخشم تمامت
رهانم من ولی از هول قیامت ۲۱

سوی جنّت برم بنمایمش دید
که تا ما را یکی بیند ز توحید ۲۲

نمود ذات خود او را نمایم
که من با جملگی مر آشنایم ۲۳

ولی باید که رمزم کار دارند
نمود خویش در اسرار دارند ۲۴

کسانی کاندر آن دم راز دیدند
همان دم اندر این دم باز دیدند ۲۵

طلب کردند ما را اندر اینجا
یکی بینند معانی با مسمّا ۲۶

هر آنکو طالب ما بُد در اوّل
نگردانیم ما او را معطّل ۲۷

هر آنکو طالب ما بد مرا یافت
بوقتی کاندر این دیدار بشتافت ۲۸

هر آنکو طالب ما گشت از جان
نمائیمش در آخر راز پنهان ۲۹

هر آنکو طالب ما بود از اول
کنیمش مشکلات اینجایگه حل ۳۰

هر آنکو طالب ما بود مادید
مرا هم ابتداو انتها دید ۳۱

کنم واصل مر او را آخر کار
یکی گردانمش هم نقطه پرگار ۳۲

کنم واصل مر او را ناگهانی
ببخشم این جهان و آن جهانی ۳۳

کنم واصل من از دیدار خویشم
که من از جملگی اینجای بیشم ۳۴

کنم واصل هم اینجاگه ولیکن
نباید بود آخر ازمن ایمن ۳۵

که من دانم که راز جمله چونست
که دائم هم برون و هم درونست ۳۶

کسانی را که دیدم راز ایشان
که بد باشد ز شان اینجا پریشان ۳۷

کنم اینجا سزاشان من دهم پاک
بگردانم همه در خون و در خاک ۳۸

ز ظالم داد مظلومان ستانم
که من با دوستداران دوستانم ۳۹

قصاص جملگی اینجا برانم
که راز جملگی من نیک دانم ۴۰

اگر اینجا بدیها کرده باشند
بمانده دائم اندر پرده باشند ۴۱

عقوبتشان کنم در دوزخ ستان
که تا گویند دم دم آخ ایشان ۴۲

ببخشم عاقبت او را بتحقیق
دهم او را هدایت من ز توفیق ۴۳

سوی جنّت برم او را بتحقیق
ببختش در رسانم من بتحقیق ۴۴

سوی جنّت برم او را بصد ناز
بتختش برنشانم من باعزاز ۴۵

کسی کو بد کند مانندهٔ خون
کنم خوارش در آخر بی چه و چون ۴۶

نمود او را کُشم من چند بارش
دراندازم نهان در سوی دارش ۴۷

بسوزانم ورا اینجا بزاری
نمایم مرد را بسیار خواری ۴۸

دگر خواهم ببخشم آخر کار
چنین رفته است حکم ما بیکبار ۴۹

ولی احوال دزدان اینچنین است
مرا راز همه عین الیقین است ۵۰

بدی را هم بدیشان آورم پیش
ز نیکی نیکی آرم دیدن پیش ۵۱

کنم روزی کسی کو نیک باشد
که قول من دروغ اینجا نباشد ۵۲

همه در نّص قرآن بازگفتم
یقین من جملگی در راز گفتم ۵۳

نمود جمله در قرآن نمودم
که تا دانی که من غافل نبودم ۵۴

زهر کس راز جمله دیدهام من
ولیکن انبیا بگزیدهام من ۵۵

کسی کو بر ره ایشان رود پاک
نماند در حجاب صورت خاک ۵۶

سلوک انبیا اینجا کند او
همه عهد الستم نشکند او ۵۷

بجای از دیر آن رازی که گفتم
نه آخر گوید اینجا نه شنفتم ۵۸

بهانه نیست ما را آخرالامر
مرا باید بجا آوردنت امر ۵۹

چنین است این نمود راز اینجا
حقیقت باز گفتم راز اینجا ۶۰

هر آنکو کرد امرم بیشکی ردّ
کنم با او بدی و من کنم رد ۶۱

مر او را شیخ دین اکّافی ما
توئی خود بیشکی کل صافی ما ۶۲

نمود ما تو دیدستی حقیقت
سپردی نزد ما راه شریعت ۶۳

توئی محبوب ما در سرّ معراج
که بر فرقت نهادستیم ما تاج ۶۴

توئی محبوب ما در وصل اول
که خود را مینکردستی معطّل ۶۵

براه شرع احمد داد دادی
از آن بر فرق تاجی بر نهادی ۶۶

منت اندر ازل بخشیدهام من
در اینجا خرقهات پوشیدهام من ۶۷

منت اندر ازل دلدار بودم
ترا هر جایگه من یار بودم ۶۸

منت دادم در اینجا کامرانی
حقیقت سرّ اسرار معانی ۶۹

منت اندر ازل کردم نمودار
ببخشیدم ترا معنیّ اسرار ۷۰

نمود ما بجا آوردهٔ تو
نه همچون دیگران در پردهٔ تو ۷۱

کنونت پرده اینجابرگرفتم
نه همچون دیگرانت بر گرفتم ۷۲

ترا بنمودهام اینجا نهانی
نمود خویشتن تا باز دانی ۷۳

که مائیم اندر اینجا دید دیدت
بهر مجلس یقین گفت و شنیدت ۷۴

همه اسرار کاینجا گفتهٔ تو
ز ما گفتی ز ما بشنفتهٔ تو ۷۵

حقیقت در دل و جانت منم من
که بنمودم ترا اسرار روشن ۷۶

ره شرع محمّد چون سپردی
حقیقت گوی از میدان تو بردی ۷۷

تو بردی گوی از میدان معنی
که داری سرّ شرع و راز تقوی ۷۸

تو بردی گوی وحدت نزد عشاق
توئی مشهور اندر کلّ آفاق ۷۹

تو راز ما نهان کردی و گفتی
حقیقت جملگی با ما نگفتی ۸۰

تو داری ملک و معنی اندر اینجا
توئی امروز اندر عشق یکتا ۸۱

هر آنکو ما نظر داریم بروی
دهیم از خمّ وحدت مر ورا می ۸۲

کنیمش مست همچون تو نهانی
که تا او دم زند اندر معانی ۸۳

دم معنی ترا بخشیدم از خَود
که تا بنمودی اینجانیک با بَد ۸۴

همه در راه ما بنمودهٔ راه
همه از سرّ ما گردی تو آگاه ۸۵

همه با ما تو داری آشنائی
ز تاریکی بدادی روشنائی ۸۶

دمی دادم در اینجا داد معنی
از آن گشتی بکل آزاد معنی ۸۷

تمامت مر ترا از جان مریدند
که همچون تو دگر عالم ندیدند ۸۸

نباشد چون تو دیگر در خراسان
که دشوار تمامت کردی آسان ۸۹

نباشد چون تو دیگر پاک یاری
که بیند چون تو دیگر شاه یاری ۹۰

نباشد چون تو دیگر صاحبِ درد
که افتادی میان عالمان فرد ۹۱

نباشد چون تو دیگر صاحبِ اصل
که داری در نمود ما یقین وصل ۹۲

نباشد چون تو دیگر واصل اندر ایّام
که بردی گوی معنی نیز و هم نام ۹۳

نباشد چون تو دیگر صاحب درد
که بردی گوی معنی تو در این درد ۹۴

براه شرع و تقوی پاکبازی
که اندر دید ما صاحب نیازی ۹۵

براه شرع و تقوی بردهٔ گوی
یقین از عالمان اندر سخن گوی ۹۶

منت دادم منت گفتم کلامم
در این اسرار بشنو تو پیامم ۹۷

پیامم بشنو و کل یاد میدار
ابا خود باش و ما را یاد میدار ۹۸

پیامم بشنو ای اکّافی دین
توئی مانند آدم صافی دین ۹۹

توئی صافی ز تقوی و بمعنی
گذشته از سر مُردار دنیی ۱۰۰

توئی صافی ز ظاهر هم ز باطن
که کردستی هزیمت از شرّ جن ۱۰۱

توئی صافی درون و هم برونی
نه همچون دیگران اینجا زبونی ۱۰۲

توئی اسراردانِ ما ز قرآن
که مثلت نیست اندر نّص و برهان ۱۰۳

توئی اسراردان ما و مائی
که این دم در عیان ما لقائی ۱۰۴

کسی که همچو تودادیمش اینجا
نمود علم و حکمت گشت دانا ۱۰۵

در آن سر جملگی را خواستگاریم
در آخر جملهشان حاجت برآیم ۱۰۶

در آن ساعت که ما دانیم اینجا
رهائی جمله را دانیم اینجا ۱۰۷

بدادن هر کسی بر قدر وسعت
نباشد هر کسی در عین قربت ۱۰۸

کسانی کاندر اوّل ذات ما را
ولیکن هست این معنی لقا را ۱۰۹

طلب کردن ز قومی دیدن ما
که تا گردند اینجاگاه یکتا ۱۱۰

نمودم دید خود دیدار ایشان
که من دانستهام اسرار ایشان ۱۱۱

ز من من را طلب کردند تحقیق
بدادم جملگی را عزّ و توفیق ۱۱۲

بما دیدند اینجا دیدن ما
که ما بودیم و ما باشیم یکتا ۱۱۳

نهان ما عیان آمد از ایشان
که ایشان گه بدند اینجا پریشان ۱۱۴

ابا ما خوش بدند و بر بلائی
حقیقت نوش کرده هر جفائی ۱۱۵

ره درد است راهِ ما نیازی
نداند این بیان هر کس ببازی ۱۱۶

ره درد است راه ما کسی را
که بتواند بریدن بی سر و پا ۱۱۷

مرا با صاحبانِ درد راز است
گهی راهم نشیب و گه فراز است ۱۱۸

کسی کو راهِ ما دیدست اینجا
نه بر تقلید بشنیدست اینجا ۱۱۹

کنم آگاه هر کس را که خواهم
برانم آنچه آنجا مینخواهم ۱۲۰

کنم آگاه از خود مرد مؤمن
که من دانم حقیقت مرد مؤمن ۱۲۱

نه درد مؤمنان آگاه هستم
که من دیدارم و کل شاه هستم ۱۲۲

در اینجا هر که باشد صاحب درد
کنم در ذات خود او را یقین فرد ۱۲۳

در اینجا هر که باشد صاحب اسرار
کنم او را نمود خود نمودار ۱۲۴

در اینجا هر که باشد در بلایم
نمایم عاقبت او را بلایم ۱۲۵

در اینجا هر که باشد مر خوشی او
نمایم دمبدم مر ناخوشی او ۱۲۶

در اینجا هر که ما را باز بیند
ز من هم عزّت و اعزاز بیند ۱۲۷

در اینجا هر که رازم گوش دارد
مثال انبیاء کل هوش دارد ۱۲۸

من او را صاحب قربت کنم باز
نمایم مر ورا انجام و آغاز ۱۲۹

لقا بنمایم اینجاگه بدو من
مثال آفتاب از چرخ روشن ۱۳۰

لقا بنمایم و دیدار بیند
مرا در جزو و کل اسرار بیند ۱۳۱

مر او را جاودانی نور بخشم
ز دید خویشتن منشور بخشم ۱۳۲

دهم او را بهشت جاودانی
که تا بیند لقایم جاودانی ۱۳۳

کنون ای خواجهٔ اکّافی ما
یقین بشناس و کل بنگر تو ما را ۱۳۴

مبین جز من که جز من هر چه بینی
یقین میدان که نی صاحب یقینی ۱۳۵

چو بر منبر روی منگر به جز من
که میگویم ترا اسرار روشن ۱۳۶

منم حاضر ترا از شیب و بالا
نمودم لاالهم دان تووالا ۱۳۷

منم حاضر منم ناظر بسویت
منم در حالت در های و هویت ۱۳۸

منم اینجا ترا جویان ز اسرار
همی گویم دمادم سرّ اسرار ۱۳۹

درون جانت اینجاهم برونم
حقیقت من تراکل رهنمونم ۱۴۰

بجزمن هیچ اینجاگه مبین غیر
که یکسانست پیشم کعبه و دیر ۱۴۱

چنین بُد با تو ما را عشقبازی
مدان زنهار ما را عشقبازی ۱۴۲

چنین بُد با تو ما را دوستداری
که دانستم که ما را دوستداری ۱۴۳

چنین بُد با تو ما را راز پنهان
که برگوئی تو ما را راز پنهان ۱۴۴

چنین بُد با تو ما را خوش فتاده
ببین این رازها چه خوش فتاده ۱۴۵

چنین بُد با تو ما را راز اوّل
که گفتم اندر اینجا راز اوّل ۱۴۶

چنین بُد با تو ما را راز تحقیق
که بخشیدیمت اینجا راز توفیق ۱۴۷

بگو با اهل مجلس هر زمانی
از این معنی حقیقت راستانی ۱۴۸

بگو با اهل مجلس راز ما را
نمای اینجایگه سرباز ما را ۱۴۹

بگو با اهل مجلس جمله مائیم
که خود را این چنین ما مینمائیم ۱۵۰

درون جانشان آگاه هستیم
که ما در جانتان سرّ الستیم ۱۵۱

بجای آرید اکنون امر ما را
که تا شادان شوید امروز و فردا ۱۵۲

بجا آرید آنچه اینجا بگفتم
که ما گفتیم و هم خود من شنفتم ۱۵۳

درون جملگی دانیم سرّتان
که بر رفعت برافرازیم سَرتان ۱۵۴

کنون در امر ما پائی بدارید
نمود امر ما را پایدارید ۱۵۵

که در آخر شما را من رهائی
دهم از دوزخ و عین جدائی ۱۵۶

دهمتان جنّت و حور و قصورم
بهشت جاودان ودید حورم ۱۵۷

دهمتان جاودانی دیدن خَود
کنمتان فارغ از هر نیک و هر بد ۱۵۸

بجا آرید ما را عین طاعت
در اینجاگه بقدر استطاعت ۱۵۹

بجا آرید فرمان اندر اینجا
که از بهر شما کردیم پیدا ۱۶۰

ببینید این زمان اینجای ماوا
که تا هر جمله را آریم پیدا ۱۶۱

ز بهر خود شما را آفریدیم
ز جمله آفرینش برگزیدیم ۱۶۲

ز بهر خود شما را عزّت و ناز
ببخشیدم حقیقت من دهم باز ۱۶۳

مکافاتی که اینجا جمله کردند
اگر کردند نیکی گوی بردند ۱۶۴

کسی کاسایشی اینجا رسانید
تن خود از عذاب ما رهانید ۱۶۵

کسی کاینجا نکوئی کرد از آغاز
عوض او رادهم اینجا لقا باز ۱۶۶

همه نیکی کنید و نیک بینید
بصدر جنّتم نیکو نشینید ۱۶۷

همه نیکی کنید امروز اینجا
که تا باشید کل پیروز فردا ۱۶۸

همه نیکی کنید و وز بدی دور
شوند اینجایگه کردن پر از نور ۱۶۹

حقیقت هر که ما را دید بشناخت
بجز نیکی نکرد و نیک پرداخت ۱۷۰

سرای آخرت بردار و خوش باش
تو تخم نیکنامی در جهان پاش ۱۷۱

تو تخم نیکنامی در بر افشان
که میداند خدا اینجا یقین دان ۱۷۲

رموزی بود این معنی حقیقت
که گفت اینجای آن پیر طریقت ۱۷۳

ز وحدت این معانی گفت اینجا
دُرِ اسرار کلّی سفت اینجا ۱۷۴

ز وحدت کرد مر اینجا نمودار
نداند این بیان جز صاحب اسرار ۱۷۵

ز وحدت کرد اینجاگه بیانی
حقیقت مؤمنان را شد نشانی ۱۷۶

هر آنکو رازدار کردگار است
در اینجا دائما او بردبار است ۱۷۷

هر آنکو کرد نیکی دید شاهی
در اینجاگاه از فرّ الهی ۱۷۸

بجز نیکی مکن با خلق زنهار
که نیکی بینی از دیدار جبّار ۱۷۹

بجز نیکی مکن تا نیکیت پیش
درآید این معانیها بیندیش ۱۸۰

رموز شرع را خوش یاد میدار
بیان عاشقان از یاد مگذار ۱۸۱

کسی کو برد رنجی برد گنجی
نیابی گنج تو نابرده رنجی ۱۸۲

تمامت اهل ما چو رنج دیدند
حقیقت اندر آخر گنج دیدند ۱۸۳

تمامت اهل دل خواری کشیدند
که در آخر بکام دل رسیدند ۱۸۴

تمامت اهل دل در آخر کار
بدیدند اندر اینجا روی دلدار ۱۸۵

تمامت اهل دل گشتند واصل
ز عین شرعشان مقصود حاصل ۱۸۶

شد اینجا در حقیقت حق بدیدند
یقین هم ناپدید و هم پدیدند ۱۸۷

یقین سر چو دید اینجای منصور
از آن زد دم اناالحق دم که مشهور ۱۸۸

شد اندر آفرینش دمدمه او
از آن افکند اینجا زمزمه او ۱۸۹

دم مردان مزن چون سرندانی
وگرنه در میان حیران بمانی ۱۹۰

دم مردان مزن اینجا تو زنهار
که تا آید نمود کل پدیدار ۱۹۱

دم مردان مزن تادم بیابی
چراچندین دمادم میشتابی ۱۹۲

دم مردان در آن دم زن که ناگاه
نماید رویت اینجا بی حجب شاه ۱۹۳

دم مردان در آندم زن حقیقت
که میبسپرده باشی تو شریعت ۱۹۴

دم مردان درآندم زن که بیخویش
حجاب جملگی برداری از پیش ۱۹۵

دم مردان در آندم زن نهانی
که نی صورت بماند نی معانی ۱۹۶

دم مردان در آندم زن که اینجا
نمودت سر بسر گردد هویدا ۱۹۷

دم مردان در آن دم زن یقین تو
که بینی اوّلین و آخرین تو ۱۹۸

دم مردان در آندم زن ز اعیان
که بنماید جمالت جان جانان ۱۹۹

چو بنماید جمالت ناگهان یار
وجودت سر بسر بین ناپدیدار ۲۰۰

چو بنماید جمالت ناگهان دوست
حقیقت مغز گردد جملگی پوست ۲۰۱

چو بنماید جمالت یار اینجا
نبینی بیشکی اغیار اینجا ۲۰۲

چو بنماید جمالت ذات گردی
ز بود خویشتن آزاد گردی ۲۰۳

چو بنماید جمالت سرّ عشاق
ببینی و تو باشی در جهان طاق ۲۰۴

چو بنماید جمالت شاد گردی
ز بود خویشتن آزاد گردی ۲۰۵

جمال یار پنهانی نماید
ترا از بود خود کلّی رباید ۲۰۶

جمال یار پنهان نیست پیداست
ولیکن چون ببیند دل که شیداست ۲۰۷

ندارد این بیان تا باز بیند
نمود خویش آنگه راز بیند ۲۰۸

دلم حیران شد از اسرار گفتن
از آن کاینجا ز دید یار گفتن ۲۰۹

بسی گفتست و شیدا شد در آخر
اناالحق میزند رسوا شد آخر ۲۱۰

همه مردان راهش منع کردند
همه ذرّات با او در نبردند ۲۱۱

که این اسرار کردی آشکاره
به یک ساعت کنندت پاره پاره ۲۱۲

نمیترسد زمانی کوست شیدا
ولیکن دمبدم در دید آن را ۲۱۳

بهوش آمد مصفّا گردد از نار
نمیبیند یقین جز دیدن یار ۲۱۴

بهوش آمد نمود جان به بیند
بجز جان هیچ و جز جانان نبیند ۲۱۵

ولیکن جان مر او را پایدار است
که دل در پایداری پایدار است ۲۱۶

دل و جان هر دو دیدار خدایند
نه پنداری ز یکدیگر جدایند ۲۱۷

دل و جان هر دو دیدارند اینجا
ولیکن ناپدیدارند اینجا ۲۱۸

یقین بشناس کاینجا دوست پیداست
حقیقت مغز جان در پوست پیداست ۲۱۹

یقین بشناس اینجا خویشتن تو
نمود روی اندر جان و تن تو ۲۲۰

مبین جز او که او بنمود رویت
درونِ جانِ تو در گفتگویت ۲۲۱

همه گفت تو او باشد چو بینی
ولیکن او عیان اینجا نبینی ۲۲۲

همه دیدار او اینجاست بنگر
درون جان و دل یکتاست بنگر ۲۲۳

فروغش کاینات اینجای دارد
ولیکن کس خبر اینجا ندارد ۲۲۴

تمامت دیدهها در دیده دارد
که بینائی یقین در دیده دارد ۲۲۵

کسی داند که او اینجا چگونست
که بیرونش یکی با اندرونست ۲۲۶

کسی داند که جانان دیده باشد
که سر تا پای خود او دیده باشد ۲۲۷

اگر دیده شوی این دیده باشی
وگرنه کی تو صاحب دیده باشی ۲۲۸

تو صاحب دیده شو در دیده بنگر
جمال جاودان در دیده بنگر ۲۲۹

تو صاحب دیده شو در دیدن یار
درون دیده او را بین و بگمار ۲۳۰

اگر صاحبدلی اینجانظر باز
نظر تا روی او بینی نظر باز ۲۳۱

اگر صاحبدلی جز او مبین تو
درون دیده در عین الیقین تو ۲۳۲

اگر صاحبدلی دل را نگهدار
که تا یابی در اینجا زود دلدار ۲۳۳

چو دلدارت نظر دارد نظر کن
دلت ازدیدن رویش خبر کن ۲۳۴

خبر کن دل که دلدارست آنجا
درون جان شده تحقیق یکتا ۲۳۵

خبر کن دل که جان درتو پدیدست
ولیکن جان ابر گفت و شنیدست ۲۳۶

خبر کن دل حقیقت جان شود دل
یقین بیند عیان جانها شود دل ۲۳۷

دلت جانست و جان یکتا و دل دوست
یقین پیدا و پنهان جمله خود اوست ۲۳۸

دلت جانست و جان دل گشت آنجا
چرا داری تو خود سرگشته اینجا ۲۳۹

دلت جانست و جان دل گشت ناگاه
اگر یابی تو اینجا دیدن شاه ۲۴۰

دلت جانست و جان و دل یکی بین
رخ جانان در این دو بیشکی بین ۲۴۱

دلت جانست و جان و دل صفاتند
حقیقت هر دو اینجانور ذاتند ۲۴۲

دلت جانست و جان ودل نمودار
یکی در ذات داند صاحب اسرار ۲۴۳

که چون جان دل شود جانان بگیرد
نمود هر دوشان آسان بگیرد ۲۴۴

محمد(ص) چون دل و جان را یکی دید
خدا را در دل و جان بیشکی دید ۲۴۵

دل و جانش یکی شد در حقیقت
ورا شد فاش در عین طبیعت ۲۴۶

دل و جانش یکی بُد در دو عالم
از آن میگفت او سرّ دمادم ۲۴۷

دل و جانش یکی گشت و خدا دید
از آن او ابتداو انتها دید ۲۴۸

دل و جانش یکی شد تا حقیقت
ورا شد فاش در عین شریعت ۲۴۹

دل و جانش نمود کن فکان بود
حقیقت او یقین خود جان جان بود ۲۵۰

دل و جانش نمود کائناتست
یقین میدان که او دیدار ذاتست ۲۵۱

دل و جانش چو در یکی لقا یافت
از آن اینجایگه عین بقا یافت ۲۵۲

دل و جانش چو در یکی قدم زد
ورای چرخ اعظم او قدم زد ۲۵۳

دل و جانش چو در یکی بیان کرد
درونِ جانِ من شرح و بیان کرد ۲۵۴

دل و جانش چو در حق گشت واصل
همه مقصود ما را کرد حاصل ۲۵۵

دل و جانش همه دلدار دارد
کسی داند که دل بیدار دارد ۲۵۶

دل و جانش نمودِ عاشقانست
مرا از جان و دل شرح و بیانست ۲۵۷

دل و جانش چودید اینجا یقین باز
حقیقت یافت اینجا اولین باز ۲۵۸

دل و جانش همه اسرار برگفت
همه از دیدن دلدار برگفت ۲۵۹

دل و جانش را تحقیق بنمود
بیک دم جان من اینجای بربود ۲۶۰

دل و جانش یقین منصور بشناخت
دل و جان نزد او یکباره درباخت ۲۶۱

دل و جانش چو دید اینجا یقین حق
زد از دیدار جانان او اناالحق ۲۶۲

دل و جانش نمود او نمودار
از آن شد ناگهی منصور بردار ۲۶۳

دل و جانش هر آنکو میشناسد
دو عالم خصم باشد کی هراسد ۲۶۴

دل و جانش یقین عطّار دارد
از اینسان نافهٔ اسرار دارد ۲۶۵

دل و جانم فدای خاک پایش
که در جان و دلم زینجا صفایش ۲۶۶

بجان بنمود اینجاگه نهانی
کز او دارم همه راز معانی ۲۶۷

دلم جان گشت و جان ودل حقیقت
چو دیدم مرورا راز شریعت ۲۶۸

دلم جان گشت جان دل در لقایش
چو دیدم ناگهی دید بقایش ۲۶۹

دلم جان گشت جان دل در بر او
ایا سالک کنون ره بر سوی او ۲۷۰

درون جمله جانها مصطفی بود
که او اینجایگه عین لقا بود ۲۷۱

ندانست این بیان جز مرد صدّیق
نداند این رموز اینجا چو زندیق ۲۷۲

کسی باید که او اینجا بداند
که جان و دل بروی او فشاند ۲۷۳

کسی باید که او را بیند اینجا
که باشد از نمود عشق اینجا ۲۷۴

کسی باید که صافی ذات باشد
نمود جملهٔ ذرّات باشد ۲۷۵

کسی باید که در یکی نمودش
ببیند مر ورا اینجا سجودش ۲۷۶

کنون چون آدم ار این سر بدانی
شود فاشت همه سرّ معانی ۲۷۷

معانی مصطفی دان ای برادر
ز شرع مصطفی امروز بر خور ۲۷۸

که شرع مصطفی دیدت نماید
یقین اینجایگه رازت نماید ۲۷۹

محمد واصل هر دو جهانست
بصورت برتر از کون و مکانست ۲۸۰

محمد(ص) واصل آید اندر اینجا
مر او را حاصل آمد اندر اینجا ۲۸۱

حقیقت جان جان بشناخت تحقیق
که او را بود این اسرار توفیق ۲۸۲

مر او را داده بُد یزدان بیچون
در اوّل تا بآخر بی چه و چون ۲۸۳

جمالش بود مکتوبات جمله
از آن بُد سرّ مصنوعات جمله ۲۸۴

چو مکتوبات عین او را عیان شد
در اینجاگاه او جان جهان شد ۲۸۵

جهان جمله جانها بود احمد
که پیدا کرد اینجا نیک از بد ۲۸۶

جهان جمله جانها بُد یقین او
که بیشک بود در عین الیقین او ۲۸۷

از او شو واصل و تحقیق او یاب
همی گویم یقین توفیق او یاب ۲۸۸

از او شو واصل ای سالک در اعیان
که او دارد حقیقت سرّ جانان ۲۸۹

ندانم چون محمد(ص) صاحب راز
که او دیدم حقیقت عین اعزاز ۲۹۰

ندانم چون محمد(ص) پیشوائی
کز او دیدم یقین عین لقائی ۲۹۱

ندانم چون محمد واصلی من
کز او دیدم حقیقت حاصلی من ۲۹۲

ندانم چون محمد دید اللّه
نمود من رآنی کرد آن شاه ۲۹۳

ندانم چون محمد دید جانان
که در جانست چون خورشید تابان ۲۹۴

درون جان برونم اوست اینجا
که بیشک جان جانان اوست اینجا ۲۹۵

مرا بنمود رخ در خواب و بیدار
شدم دیدم وجودم ناپدیدار ۲۹۶

همه اوبود چون دیدم یقین او
حقیقت اوّلین و آخرین او ۲۹۷

همه او بود او گفتست اسرار
نداند این بیان جز مرد دیندار ۲۹۸

محمد(ص) دید در خود حق نهانی
از آن او دید او صاحب قرانی ۲۹۹

محمد(ص) دید راز قل هو الله
بطونش با ظهور اندر هو اللّه ۳۰۰

یکی شد مینگفت اینجای بر کس
بوقتی این بیان برگفت خود بس ۳۰۱

حقیقت دم زد و گفت از معانی
بریاران حقیقت من رآنی ۳۰۲

چو حق بود او بصورت هم بمعنی
ببرد این گوی در دنیا و عقبی ۳۰۳

یقین بشناس اگر صاحب یقینی
سزد گر جز محمّد کس نبینی ۳۰۴

مبین جز مصطفی گر مرد راهی
از او یابی حقیقت پادشاهی ۳۰۵

مبین جز مصطفی ای دل در اینجا
کز او شد این یقین حاصل در اینجا ۳۰۶

مبین جز مصطفی چیزی تو ای جان
که دیدست او در اینجاگاه جانان ۳۰۷

مبین جز مصطفی در هر دو عالم
کز اودیدی حقایقها دمادم ۳۰۸

مبین جز مصطفی اکنون خبردار
که او باشد ترا معنی خبردار ۳۰۹

مبین جز مصطفی گر راز دانی
که بیشک او کند عین العیانی ۳۱۰

من از وی واصلم اینجا یقین است
که او در هر دو عالم پیش بین است ۳۱۱

یقین دل چو از وی گشت حاصل
مرا اینجایگه او کرد واصل ۳۱۲

بجز احمد مدان ای سالکِ جان
که برگوید ترا اسرار پنهان ۳۱۳

تو ای عطّار دیدی روی احمد
از آن گشتی تو منصور و مؤیّد ۳۱۴

دم کل زن در اینجاگاه از او
که داری در میان جان تو مینو ۳۱۵

دم کل زن حقیقت باز دیدی
ز احمد تو بکام دل رسیدی ۳۱۶

ز یکی مگذر اینجا ویکی باش
حقیت راز جانان بیشکی باش ۳۱۷

چنین معنی که اینجا یافتی تو
عجب اسرار کل دریافتی تو ۳۱۸

نداری صورتی لیکن معانی
همی گوید دمادم در نهانی ۳۱۹

دم منصور اینجا زد دمِ تو
یقین دیگر است اینجا غم تو ۳۲۰

دو عالم در تو حیرانست اینجا
که کردستی نمود حق هویدا ۳۲۱

دو عالم در تو حیران و ملایک
همی گویند در معنی ملایک ۳۲۲

دو عالم در تو حیران و نظاره
تو کردستی ز جمله مر کناره ۳۲۳

بجز جانان نمیبینی یقین تو
از آنی اندر اینجا پیش بین تو ۳۲۴

چنانی پیش بین در آخر کار
که پرده برفکندسی بیکبار ۳۲۵

چنانی پیش بین در دید مردان
تو کردی فاش مر توحید جانان ۳۲۶

چنانی پیش بین در اصل مانده
که حیرانی عجب دروصل مانده ۳۲۷

چنانی پیش بین و دم زده تو
که کام عشق هستی بستده تو ۳۲۸

چنانی پیش بین و راز دیده
که دلداری در اینجا باز دیده ۳۲۹

چنانی پیش بین اندر یکی تو
که حق میبینی اینجا بیشکی تو ۳۳۰

چنانی پیش بین و حق عیانت
که در یکی است این جمله بیانت ۳۳۱

چنان واصل شوی اینجا یقین باز
که دیدی رازهای ما یقین باز ۳۳۲

چنان واصل شوی در حق بیکبار
که یکسانست پیشت نقش پرگار ۳۳۳

چنان واصل شدی مانند منصور
که در آفاق خواهی گشت مشهور ۳۳۴

تو مشهوری و آگاهی بعالم
که اینجا میزنی دم در یکی دم ۳۳۵

از آن دم یافتی سرّ اناالحق
نه باطل میزنی این دم ابر حق ۳۳۶

زنی زیرا که بیچونی یقین یار
یکی میبینی اینجا جمله اغیار ۳۳۷

ندیدی غیر جمله دیدهٔ تست
که میدانی که بیشک دیدهٔ تست ۳۳۸

ندیدی غیر جمله یار دیدی
حقیقت در وصال کل رسیدی ۳۳۹

ندیدی غیر حق دیدی بر خویش
محمد(ص) دیدهٔ تو رهبر خویش ۳۴۰

ندیدی غیر دید مصطفی تو
از آنی در میانه با صفا تو ۳۴۱

وصال جاودانی یافتی تو
که سوی مصطفی بشتافتی تو ۳۴۲

وصال از اوست هر کس کاین نداند
یقین میدان که جز حق بین نداند ۳۴۳

زهی سرور، زهی مهتر، زهی جان
توئی بیشک مرا هم جان و جانان ۳۴۴

مرا بنمودهٔ اسرار تحقیق
ز تو دریافتم دلدار تحقیق ۳۴۵

اگرچه کس نمیداند که چونم
تو میدانی که هستی رهنمونم ۳۴۶

کسی کو رهنمونش می تو هستی
بلندی یابد او از سوی پستی ۳۴۷

دوائی دردهای جان عشاق
توئی بیشک رسول اللّه در آفاق ۳۴۸

دوای درد من کردی حقیقت
نمیگردم زمانی از شریعت ۳۴۹

ره شرع تو بسپردم یقین من
که تا کردی در اینجا پیش بین من ۳۵۰

کسی کز شرع پاکت روی برتافت
نمود عشق تو اینجا کجا یافت ۳۵۱

ره شرعت وصال جاودانیست
خوشا آنکس که اندر شرع تو زیست ۳۵۲

ره شرع تو آن عاشق که بسپرد
حقیقت در دو عالم گوی او برد ۳۵۳

ره شرع تو آنکو دیده باشد
یقین دانم که صاحب دیده باشد ۳۵۴

ره شرع تودیده انبیااند
حقیقت این سپرده اولیااند ۳۵۵

بجزشرع تو در جانم نگنجید
که اندر او جمال جاودان دید ۳۵۶

ز شرعت گشتم اینجاگاه واصل
همه مقصودهایم گشت حاصل ۳۵۷

ز شرعت این زمانم یافته راز
شدستم در یکی انجام و آغاز ۳۵۸

ز شرعت رخ نگردانم یکی دم
که به زین من ندیدم در دو عالم ۳۵۹

ز شرعت همچو دریا گشت جانم
دمادم جوهر و در میفشانم ۳۶۰

ز شرعت سالکان جان میفشانند
حکیمان نیز هم حیران بمانند ۳۶۱

توئی اینجا حکیم درد عشاق
توئی اندر میان انبیا طاق ۳۶۲

توئی دیده دمادم روی جانان
فکنده دمدمه در کوی جانان ۳۶۳

توئی بیشک جمال یار دیده
ز عزت سوی ذات کل رسیده ۳۶۴

مهین جملهٔ اینجا یقین تو
که دیدستی خدا عین الیقین تو ۳۶۵

مهین انبیاء و اولیائی
نمیدانم دگر کلّی خدائی ۳۶۶

دلادرمدح او جان میفشانی
کز او داری همه راز معانی ۳۶۷

اگر تو مدح او گوئی همه عمر
کجا در راه او پوئی همه عمر ۳۶۸

اگر صد سال مدحش گفته باشی
ز صد جوهر یکی ناسُفته باشی ۳۶۹

چگوئی مدح او مدحش خدا گفت
که نام اوست با نام خدا جُفت ۳۷۰

علیه افضل الصلوات میگوی
وجود او حقیقت ذات میگوی ۳۷۱

ترا این بس بود در هر دوعالم
که میگوئی حقیقت این دمادم ۳۷۲

ز توحیدش نظر کن این زمان باز
که دیدستی جمال جاودان باز ۳۷۳

سوی حضرت شدی بیشک تو ساکن
ز هر تشویشها گشتی تو ایمن ۳۷۴

ترا چون حق نمود اینجا رخ خود
دمادم دادت اینجا پاسخ خود ۳۷۵

کنون شو شاد در اسرار معنی
که هستی مرد برخوردار معنی ۳۷۶

جهانِ جان تو داری این زمان کل
یقین هستی بمعنی جان جان کل ۳۷۷

ترا بنمود اینجا ذات خود او
بکرده فارغت ازنیک و بد او ۳۷۸

دم این سر تو داری کس ندارد
یقین جانان تو داری کس ندارد ۳۷۹

همه دارند بقدر خویش جانان
ولی این راز افتادست پنهان ۳۸۰

میانِ اهلِ دل چون فاش گشتی
یقینِ نقش وهم نقّاش گشتی ۳۸۱

از این مستی که داری در دل و جان
ز بهر راز هستی گوهر افشان ۳۸۲

زهی گوهرفشانی که تو داری
زهی راز معانی که تو داری ۳۸۳

از اینسان کس ندارد هیچ اسرار
که داری این زمان زین شیوه گفتار ۳۸۴

همه ذرّات از گفتارت ای جان
یقین هستند اندر هست پنهان ۳۸۵

چه گویم ای دل رفته ز پیشم
که این دم من ندارم هیچ پیشم ۳۸۶

دلا آخر کجائی باز پس آی
وگر آمد گره زین عشق بگشا ۳۸۷

دمادم عقل پیر اینجا بتدبیر
مرا آنجاکشد بیشک بزنجیر ۳۸۸

جهانم میکند اینجای دربند
که ماندستم ز دستش سخت دربند ۳۸۹

چنانم خوار میگرداند اینجا
که خواهد کردنم یکباره شیدا ۳۹۰

گهی اندر گمان گاهی یقین است
گهی افتاده گاهی پیش بین است ۳۹۱

گهی اندر خراباتست ساکن
گهی اندر مناجاتست ایمن ۳۹۲

گهی اندر نمود زهد افتد
گهی یکبارگی پرده برافتد ۳۹۳

دمادم مینماید هر صفت او
گهی در کفر و گه درمعرفت او ۳۹۴

گهی در دین و گه کفر است کارش
چنین افتاد اینجا کار و بارش ۳۹۵

ز دست دل شدم افگار اینجا
فروماندم شدم یکبار اینجا ۳۹۶

یقین از جان جان دارم حقیقت
که سودا میدهد هر دم طبیعت ۳۹۷

خور و خفت میکنم در سوی صورت
پدیداریم بیشک در کدورت ۳۹۸

چو دیگر باز میگردم سوی جان
حقیقت روی بنمایند جانان ۳۹۹

از این پس سوی صورت مینیایم
که رنج خود ز صورت مینمایم ۴۰۰

از این صورت به جز سودا ندیدم
حقیقت جز دل غوغاندیدم ۴۰۱

از این صورت چنان خوار و اسیرم
که جانانست بیشک دستگیرم ۴۰۲

از این صورت بلا دیدم دمادم
نگشتم زو زمانی شاد و خرّم ۴۰۳

از این صورت ندیدم هیچ راحت
بجز رنج وبلا و حزن و محنت ۴۰۴

از این صورت همه مردان عالم
بلا دیدند اینجاگه دمادم ۴۰۵

از این صورت نه اوّل آدم اینجا
بلا و رنج دید او دم دم اینجا ۴۰۶

بجز معنی ندارم راحت خویش
که معنی مینماید قربتم بیش ۴۰۷

بجز معنی نخواهم اندر اینجا
که معنی کرد جان جانم اینجا ۴۰۸

چو معنی متّصل با ذات افتاد
رموز عشق اینجاگاه بگشاد ۴۰۹

چو معنی پیشوای عاشقانست
حقیقت درگشای سالکانست ۴۱۰

یقین از دید معنی میتوان یافت
که بی معنی نشاید جان جان یافت ۴۱۱

یقین معنی است اسرار دل و جان
که از صورت شدست اینجای پنهان ۴۱۲

چو معنی همچو جانان بی نشانست
ولی صورت در اینجا با نشانست ۴۱۳

ز معنی و ز صورت بازگفتند
بسی تقلید با هم باز گفتند ۴۱۴

کسانی کاندر این صورت بمانند
نمود عشق و معنی کی بدانند ۴۱۵

نمود عشق و معنی بی نشانی است
بَرِ عشاق این راز نهانی است ۴۱۶

نمود عشق صورت سالکانند
که ایشان راز نیکِ هر دو دانند ۴۱۷

نمود عشق صورت یافت منصور
ز صورت گشت او یکبارگی دور ۴۱۸

بمعنی زد اناالحق اندر اینجا
ولی صورت شدش اینجا بمعنی ۴۱۹

تنش جان کرد و جان در تن نهانی
بگفت آنگاه او راز نهانی ۴۲۰

تنش جان کرد و جان در تن بقا شد
به یک ره صورت اندر جان فنا شد ۴۲۱

تنش جان کرد اندر دیده دلدار
به یک ره هر دو گشته ناپدیدار ۴۲۲

تن و جان هردو محو یار گشتند
حقیقت درنهان دلدار گشتند ۴۲۳

تن و جان هردو روی دوست دیدند
تن و جان روی جانان بازدیدند ۴۲۴

تن و جان هر دو یکی گشت در ذات
فقالوا ربّنا ربّ السّموات ۴۲۵

مر ایشانرا یکی دیدار بنمود
نمود هر دوشان کل ذات بنمود ۴۲۶

شدند ایشان بیک ره جوهر کل
برستند از جفای و رنج وز ذلّ ۴۲۷

دم دلدار چون یکی عیان شد
تن و جان بیشکی در حق نهان شد ۴۲۸

نهان شد جان و تن اندر برِ یار
نمود عشق جانان شد پدیدار ۴۲۹

نهان شد جان و تن جان با عیانست
ولی این راز هر کس میندانست ۴۳۰

چو منصور آنچنان شد در حقیقت
برفتش ازمیان دید شریعت ۴۳۱

طبیعت محو شد آنجا بیکبار
نمود عشق جانان شد پدیدار ۴۳۲

نبُد منصور حق دیدار بنمود
درون و هم برون اسرار بنمود ۴۳۳

اناالحق زد همی جمله شنودند
کسانی کاندر این واقف نبودند ۴۳۴

مر او رامنع کردند از شریعت
نمیدیدند اسرار حقیقت ۴۳۵

چنان مغرور بودند اندر اینجا
که او رادر جنون دیدند و سودا ۴۳۶

مر او را میندانستند تحقیق
که حق میگفت اناالحق بهر توفیق ۴۳۷

که ایشان را کند واقف ز اسرار
چنان بودند در صورت گرفتار ۴۳۸

نمیدیدند راز حق درونش
همی گفتند کافتادش جنونش ۴۳۹

جنونست آنچه او میگوید از خود
نه نیکست این بیان و هست این بد ۴۴۰

جنونست اندر اینجا در دماغش
درون دل فرو مانده چراغش ۴۴۱

جنونست اوفتاده در سر او
بَد است این حال و اکنون نیست نیکو ۴۴۲

بیانش سخت بد افتاد اینجا
مر او را هست بیشک رنج وسودا ۴۴۳

دماغش او خلل کرد است از جهل
شد اکنون او در اینجا خوار و نااهل ۴۴۴

نگوید هیچکس او کو چنین گفت
یقین دانیم کو نِی از یقین گفت ۴۴۵

چنین علمی که او را بود اینجا
جنونش ناگهی بر بود زینجا ۴۴۶

جنونش ناگهی از ره بیفکند
بسر او رادرون چه بیفکند ۴۴۷

جنونش در دل و جان زور کردست
دو چشم ظاهرش راکور کردست ۴۴۸

جنونش بیخبر کردست در خویش
شده دیوانه و لایعقل از خویش ۴۴۹

بباید ره گرفتن تا دوائی
کنیم او را که باز آید صفائی ۴۵۰

دل او را از این سودای علّت
که افتادست اندر رنج و محنت ۴۵۱

از این سودا مر او را وارهانیم
که ما احوال این شه نیک دانیم ۴۵۲

همی گفتند از این شیوه سخنها
همی دانست منصور آن بیانها ۴۵۳

حقیقت بایزید او را چو بشناخت
حجاب از پیش روی خود برانداخت ۴۵۴

جمال بی نشان را یافت منصور
که سر تا پای او پاره شده نور ۴۵۵

چنانش عاشق و سرمست کل یافت
نظر میکرد و او را هستِ کل یافت ۴۵۶

حقیقت دید او را فرّ اللّه
که پیدا گشته بود آنجای آن شاه ۴۵۷

حقیقت یافت با او آشنائی
که دیدش بیشکی سرّ خدائی ۴۵۸

حقیقت چون نظر میکرد او دید
نمیزد دم ز سبحانی و توحید ۴۵۹

حقیقت دید او را لامکانی
که دم میزد در آن راز نهانی ۴۶۰

حقیقت دید او را آشنا یافت
عیانش دید دید مصطفی یافت ۴۶۱

حقیقت یافت او را صاحب اسرار
بخود میگفت ما را هست دلدار ۴۶۲

یقین دلدار این دیدست در خویش
حجاب اینجایگه برداشت از پیش ۴۶۳

یقین خویش آنجا مینماید
دل و جان عزیزان میرُباید ۴۶۴

یقین او واصل است و آمده کل
که بیرون مان کند از رنج وز ذلّ ۴۶۵

یقین اوواصل است اندر نهانی
حقیقت حق او اندر نهانی ۴۶۶

اناالحق میزند اندر دل او
گشادست اندر اینجا مشکل او ۴۶۷

اناالحق میزند در جان او حق
مر این باشد حقیقت راز مطلق ۴۶۸

از او اصل شوم اینجا مگر من
از او یابم در اینجاگه خبر من ۴۶۹

از او واصل شوم بیشک من اینجا
که برگوید مرا سر روشن اینجا ۴۷۰

از او واصل شوی کین راز جانست
خداوند زمین و آسمانست ۴۷۱

درون جان او گویا شده یار
ولیکن ازتمامت ناپدیدار ۴۷۲

درون جان او میگوید این سر
ببینم مر ورا صورت بظاهر ۴۷۳

بطون اوست جانان رخ نموده
بیک ره صورت او در ربوده ۴۷۴

اناالحق گوی صورت در میان نیست
که این گفتار او جز جان جان نیست ۴۷۵

حقیقت جان جانانست این مرد
درونش در اناالحق هست او فرد ۴۷۶

حقیقت جان جان گوید درونش
که او بودست اینجا رهنمونش ۴۷۷

یقین بشناختم اکنون ورا باز
من این اسرار میگویم کرا باز ۴۷۸

کنم پنهان و با شبلی بگویم
درون جان و دل با خود بگویم ۴۷۹

که خواهندم بکردن بر ملامت
گرفتست این زمان بیشک قیامت ۴۸۰

عوام الناس نادان و خرانند
جز او اسرار او بیشک ندانند ۴۸۱

کجا داند کسی معنی این مرد
که هست او اندر اینجا صاحب درد ۴۸۲

هر آنکو صاحب دردست داند
که او این صورت حرف از که خواند ۴۸۳

هرآنکو صاحب دردست دیدست
که بیشک حق در او گفت و شنید است ۴۸۴

مر این اسرار او را منکشف شد
نمود او بجانان متّصف شد ۴۸۵

یکی میبیند این منصور اینجا
سراسر در عیان نور اینجا ۴۸۶

یکی میبیند آن از جان شده پاک
حقیقت محو کرده آب با خاک ۴۸۷

یکی میبیند و اندر یکی است
یقین دارد حقیقت بیشکی است ۴۸۸

یکی دیدست در توحید اینجا
گذرکرد است ازتقلید اینجا ۴۸۹

یکی دیدست کلّی بی نشان است
ز دید خویش بی نام و نشان است ۴۹۰

یکی دیدست و یکرنگ است اینجا
یقین بی نام و بی ننگ است اینجا ۴۹۱

یکی دیدست صورت ناپدید است
حقیقت این زمان در دید دیدست ۴۹۲

یکی دیدست بیشک جمله را دوست
شدست اینجای مغزش جملگی پوست ۴۹۳

یکی دیدست و در یکی قدم زد
وجود بود خود جمله عدم زد ۴۹۴

یکی دیدست و دم زد در یکی او
فدا گشتست اینجا بیشکی او ۴۹۵

یکی دیدست و سلطان گشت دایم
ز ذات کل شدست اینجای قائم ۴۹۶

چو او یارست گفتارش خدایست
حقیقت این زمان عین لقایست ۴۹۷

کنون تحقیق میدانم که یار است
ولیکن چون کنم چون بیشمار است ۴۹۸

عوام الناس در غوغا فتادند
بیک ره سوی او سرها نهادند ۴۹۹

نمیدانم کنون تا چون کنم من
که این غوغای تن بیرون کنم من ۵۰۰

درون خانقه باید ببُردن
بدست این مریدانش سپردن ۵۰۱

عوام از هر طرف آواره سازم
پس آنگه درد خود را چاره سازم ۵۰۲

بسوی خانقه بردش نهان او
بکنجی در نشاندش جان جان او ۵۰۳

مریدان بانگ زد با خلق بسیار
از اینجاگاه گشتند جمله آوار ۵۰۴

سوی منصور شد در خانقه او
زمانی در نشستش پیش شه او ۵۰۵

چنان منصور بد از شوق دلدار
اناالحق گوی اندر ذوق دلدار ۵۰۶

که از هر دو جهان او بیخبر بود
که یارش جملگی اندر نظر بود ۵۰۷

بجز جانان اباکس مینپرداخت
بیک ره ازنظر برقع برانداخت ۵۰۸

اناالحق میزد اندر بایزید او
دمادم میشد اینجا ناپدید او ۵۰۹

دگر پیدا نمیشد در بر دوست
یکی بُد مغز او تحقیق با پوست ۵۱۰

یقین چون بایزید آنجا چنان دید
مر او را در میان راز نهان دید ۵۱۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۵۱۱
کانال گوهرین در ایتا
۴۰۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:مناجات کردن شیخ اکّافی در حضرت آفریدگار عزّ شانه و آمرزش خواستن او از حق
گوهر بعدی:در التماس کردن فناء کل حضرت سلطان العارفین از شیخ حسین منصور قدّس اللّه روحهما فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.