هوش مصنوعی:
این متن عرفانی از زبان یک صاحب راز (عاشق معنوی) بیان میشود که مخاطب را به فنا شدن در عشق الهی و رسیدن به لقای حق دعوت میکند. مفاهیم اصلی شامل فنا در ذات الهی، وحدت وجود، عشق معنوی، گذر از خودی و رسیدن به یقین است. شاعر از استعارههایی مانند پروانه و شمع برای بیان این مفاهیم استفاده میکند.
رده سنی:
18+
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند فنا و وحدت وجود ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
در جواب دادن حسین منصور بایزید را قدّس اللّه روحهما فرماید
جوابش داد آن دم صاحب راز
که اندر عشق ما میسوز و میساز ۱
بسوزان خویشتن مانندهٔ شمع
که تا گردی فنا نزدیکی جمع ۲
بسوزان خویشتن پروانه کردار
که تا گردی بیک ره ناپدیدار ۳
بسوزان خویشتن مانند ذرّه
برِ خورشید رویم مانده غّره ۴
نمانی همچو شبلی مانده مغرور
که افتادست هم نزدیک هم دور ۵
فنا شو تا بقای ما بیابی
پس آنگه سوی ما بیخود شتابی ۶
فنا شو تا لقایم باز بینی
حقیقت جملگی را راز بینی ۷
فنا شو در نمود ما به یک بار
حجاب جسم و جان از پیش بردار ۸
فنا شو تا شوی دیدار اشیا
بمانی آنگهی پنهان و پیدا ۹
فنا شو تا شوی کون ومکان تو
ببر از جملگی گوی از میان تو ۱۰
فنا شو در عیانِ رویم اینجا
که تا گردی ز ذات من مصفّا ۱۱
فنا شو همچو شمعی پا و تا سر
که تا بیرون شوی کلّی ز آذر ۱۲
فنا شو در نهاد ما یقین تو
که گردی اوّلین و آخرین تو ۱۳
فنا شو در بَرِ خورشید رویم
که بینی در تمامت های و هویم ۱۴
فنا شو تا یکی بنمایمت باز
ببینی مر مرا انجام و آغاز ۱۵
فنا شو تا کنم اینجات واصل
همه مقصود تو آرم بحاصل ۱۶
فنا شو در برم مانند مردان
بلای عشق من بیحدّ و مرز دان ۱۷
فنا شو در برم چون سایه جاوید
که تا بینی مرا مانندخورشید ۱۸
ز صورت دور شو تا نور گردی
چو من اندر جهان مشهور گردی ۱۹
به یک ره بود اینجاگه بر افکن
که تا بنمایدت خورشید روشن ۲۰
به یک ره ننگ شو نامت برانداز
چو موم اینجا بَرِ خورشید بگداز ۲۱
یکی شو بایزید و بس مرابین
درونِ جزو و کل عینِ لقا بین ۲۲
یکی شو بایزید اندر بَرَم زود
که تا یابی مرا دیدار معبود ۲۳
منم حق آمده اینجا سخن گوی
اناالحق میزنم در های و در هوی ۲۴
منم حق آمده اینجا بتحقیق
که تاذرّات کل بخشیم توفیق ۲۵
منم حق آمده اینجا نهانی
بدین کسوت بَرِ خلق جهانی ۲۶
منم حق تا نمایم راز اینجا
بگویم سرّ خود من باز اینجا ۲۷
منم حق آمده اینجا پدیدار
منم اینجای عشق خود خریدار ۲۸
منم حق آمده تا خود نمایم
وجودِ جملگی اندر ربایم ۲۹
منم حق آمده اینجا بر حق
که تا برگویم اینجا راز مطلق ۳۰
منم اللّه و جان جمله هستیم
یقین اینجایگه من نیست هستم ۳۱
منم حق آمده اللّه مطلق
درون جملهام آگاه مطلق ۳۲
نشانِ بی نشانی در همه من
درونِ جملگی خورشید روشن ۳۳
نشان بی نشانیم تمامت
نمایم در برت یوم القیامت ۳۴
مترس ای بایزید و گوش میدار
رموز من نهانی هوش میدار ۳۵
مشو عاشق که خویشم عاشق خود
شدستم فارغ از هر نیک و هر بُد ۳۶
منم عاشق کنون بر دیدن خویش
حجاب اینجایگه رفته ببین پیش ۳۷
من و تو هر دو یکسانیم بنگر
درون جمله جانانیم بینگر ۳۸
بجز من هیچ منگر در دل و جان
منم در بود تو پیدا و پنهان ۳۹
من آوردم ترا در دید دنیا
منت بیشک برم تا عین عقبی ۴۰
همه همچون تو آوردم بعالم
همه بخشیدم اینجا صورت دم ۴۱
ز دیدخویش کردم جمله پیدا
ز عشق خویش کردم جمله شیدا ۴۲
منم اینجات عمر و زندگانی
تمامت رازشان رازِ نهانی ۴۳
یقین میدانم وایشان ندانند
که در دیدار من عین جهانند ۴۴
منم گویا درونِ جان ایشان
منم پیدا و هم پنهان ایشان ۴۵
منم بینا و چشم جمله از من
در اینجاگاه بین خورشید روشن ۴۶
منم اندر زبان جمله گویا
درونِ جمله هستم راز دانا ۴۷
کنون ای بایزید این راز دیدی
بیانی کز زبان من شنیدی ۴۸
مگو با کس نهان میدار این را
که بیشک این بود عین الیقین را ۴۹
منم عین الیقین اینجاحقیقت
سپردستم یقین راه شریعت ۵۰
ره شرع محمّد من سپُردم
میان اولیا من گوی بُردم ۵۱
تمامت مهر او دیدار دیدم
بیانشان جمله از اسرار دیدم ۵۲
بَرِ قطبِ جهان بودم در این دم
یقین هم میروم پیشش دمادم ۵۳
کنون من آمده درملک بغداد
که اینجاکردهام بر نفس خود داد ۵۴
دهم داد اندر این ره همچو مردان
چو خود کردم ابا خود هیچ نتوان ۵۵
کسی را نیست من هستم دم کل
که بنمودم نمود از عالم کل ۵۶
نمود من در اوّل دان و آخر
نمودستم کنون هستیّ ظاهر ۵۷
بسوزانم در اینجا ظاهرم من
که بر هر شبی حقیقت قادرم من ۵۸
کجا رفتست شبلی این زمان هان
که دریابد یقین کَوْن و مکان هان ۵۹
همی دانم ولی پرسیدم از تو
که مر معنی کل من دیدم از تو ۶۰
سوی باغ است شبلی با مریدان
کنون مر راز کلّی مر مریدان ۶۱
کسی کز اوّلش پر درد وداغست
کجا او را هوای باغ و راغست ۶۲
ترا میبرد با او مینرفتی
که داری از یقین با او شگفتی ۶۳
اگرچه این زمان شیخ زمان است
نمود تو در اینجا او ندانست ۶۴
ندانست او ترا از ناسپاسی
تو در عصر زمان امروز خاصی ۶۵
مرا رازیست اندر مُلکِ شیراز
بسوی قطب عالم صاحب راز ۶۶
کنون خواهم شدن نزدیک آن پیر
که تا سازم وصال خویش تقریر ۶۷
چو باز آمد یقین شبلی از آن باغ
برت ای شیخ آید از سوی راغ ۶۸
بگو او را نمود عشق امروز
که تاگردد چو تو امروز پیروز ۶۹
بگو با او که ای از عشق دنیا
بمانده زار و سرگردان عقبی ۷۰
چنین مغرور جاه و مال مانده
همه دم پر ز قیل و قال مانده ۷۱
تو در بند غم وجاه و تیولی
کجا یابی چو ما صاحب قبولی ۷۲
مرا با تو کنون بسیار کار است
که معنی حقیقت بیشمار است ۷۳
ولیکن با تو من خواهم رسیدن
ترا بیشک یقین خواهیم دیدن ۷۴
بگویم باتو تا خود کیستی تو
در این عالم برای چیستی تو ۷۵
تو نافرمانی من کردهٔ تو
بمانده در حجاب و پردهٔ تو ۷۶
چنین غافل نماندستی بخود باز
ندیدم هیچ از انجام وآغاز ۷۷
بصورت مانده اینجا مبتلائی
از آن بیشک تو در خوف و رجائی ۷۸
بصورت ماندهٔ در ملک بغداد
ندیدی هیچ معنی را یکی داد ۷۹
بصورت ماندهٔ اینجا گرفتار
ندیدی هیچ از این معنی رخ یار ۸۰
کجا واصل شوی از سرّ معنی
که ماندستی تو سرگردان دنیی ۸۱
هوای باغ داری و زر و سیم
بماندی لاجرم در ترس و در بیم ۸۲
بدر کن از سرت سودای این جاه
وگرنه بازمانی تو در این چاه ۸۳
بدر کن از سرت سودای دنیا
که با شادی شوی در سوی عقبی ۸۴
تو دردی در یقین اینجا نداری
حقیقت عمر ضایع میگذاری ۸۵
بکش دردی در اینجا جوی درمان
بیاب اینجایگه از ما تو آسان ۸۶
بکش دردی و دم زن ازنمودار
که تا باشی بکلّی صاحب اسرار ۸۷
بکش دردی و آنگاهی دوا یاب
هر آن چیزی که میگویم تو دریاب ۸۸
ببر رنجی که تا گنجت نمایم
ترا از رنج خود مزدی فزایم ۸۹
ببازی نیست راز ما چنین هان
نمیگنجد بر ما گفت برهان ۹۰
طریقت باید اینجاگه سپردن
چو مردان اندر این سر گوی بُردن ۹۱
طریقت بایدت بسپردن اینجا
که تا بوئی بری زین حضرت اینجا ۹۲
کنون من گفتم و رفتم نهانی
یقین تا بایزید این سر بدانی ۹۳
خلایق جملگی امروز اینجا
بسر کردند از بهر تو غوغا ۹۴
مرا ترسی نبُد کین راز داریم
توانستم که از خود بازداریم ۹۵
مرایشان را ولی ازبهرت اینجا
یقین میآمدم ای پیر دانا ۹۶
بدّهْ روز دگر آیم بر تو
که هستم من یقین کل رهبر تو ۹۷
نمایم راز تا کل باز دانی
تو اکنون دار راز ما نهانی ۹۸
خلایق این چنین دانند اکنون
که من کردند ازینجاگاه بیرون ۹۹
کنون ای شیخ پیر و صاحب راز
بخواهم رفت اکنون سوی شیراز ۱۰۰
سوی شیخ کبیر آن قطب عالم
که او میداند احوالم در این دم ۱۰۱
مرا او جان جانست و یقینست
که او اینجا حقیقت پیش بین است ۱۰۲
بحق دانم مرا دانسته او حق
که دائم از حقیقت قطب مطلق ۱۰۳
بدو گفت آنگهی شیخ ایدل و جان
نگفتی این زمانم راز اعیان ۱۰۴
کیت بینم دگر اینجا یقین باز
چو خواهی شد کنون حقا بشیراز ۱۰۵
مرا کی باشد این دیدار رویت
نمیرم ناگهی از آرزویت ۱۰۶
بگفت ای شیخ هرگز تو نمیری
که ما را دوست چون شیخ کبیری ۱۰۷
شما را دارم اینجا من نهانی
که مانید اندر اینجا جاودانی ۱۰۸
ولیکن تا بده روز دگر باز
برون آیم ز پیش قطب شیراز ۱۰۹
نمایم راز آنگه بینی اسرار
نیاید راست این معنی بگفتار ۱۱۰
بگفت این و اناالحق زد بتوحید
درون خانقه خلقی بگردید ۱۱۱
اناالحق زد در آنجاگاه ده بار
درون خانقه شد ناپدیدار ۱۱۲
زهی معنی زهی صورت زهی دم
که چون او خود نباشد در دو عالم ۱۱۳
رموزی دان که اکنون گفتم ای جان
ابا تو از نمود جان جانان ۱۱۴
در اشترنامه من این سر نگفتم
ولی آن جوهر اینجا من بسُفتم ۱۱۵
رموز عشق جانانست پنهان
دمادم میشود اینجا باعیان ۱۱۶
رموز جان جان رویت نمودست
گره یکبارگی اینجا گشودست ۱۱۷
کسی باید که باشد بایزیدی
که او را باشد اینجا دید دیدی ۱۱۸
بداند راز چون منصور بیند
درون خانقه با او نشیند ۱۱۹
یقین بشناسد او را رهبر خویش
نهد مرهم بر این جا بر دل ریش ۱۲۰
چو منصور حقیقی رخ نموده است
ترا درجان و دل گفت و شنودست ۱۲۱
درون خانقاه دل برو بین
زمانی گوش کن از دوست تلقین ۱۲۲
ببین تا کیست او بشناس او را
ابا او کن زمانی گفتگو را ۱۲۳
بگو با او همه راز نهانت
که تا او بازگوید در میانت ۱۲۴
بگو با او تو درد دل در اینجا
که درمانت کند ای ماه شیدا ۱۲۵
بگو درد دل و بنگر دوایت
که بنماید بیک لحظه دوایت ۱۲۶
بیک لحظه ترا درمان کند او
نمود جان تو جانان کند او ۱۲۷
ترا منصور اندر خانقاه است
گرفته ملک جان و پادشاه است ۱۲۸
تو از وی بیخبر در سوی باغی
گرفتستی ز ذات کل فراغی ۱۲۹
چگویم تا تو دربند خودی هان
نخواهی یافت این اسرار پنهان ۱۳۰
چگویم تا تو دربند خودستی
یقین دانم که با خود بت پرستی ۱۳۱
چگویم تا تو دربند وجودی
بمانده در میان نار و دودی ۱۳۲
از این بند بلا اینجا اگر تو
برون آئی بیابی کل خبر تو ۱۳۳
از این بند بلای نفس زنهار
برون آی و نظر کن روی دلدار ۱۳۴
از این بند بلای خویشتن تو
برون آی و نظر کن جان و تن تو ۱۳۵
از این بند بلای صورت خود
بسی بر سرگذشتت نیک و هم بُد ۱۳۶
رخت بنموده است اینجا عیانی
همی گوید ترا راز نهانی ۱۳۷
گمانی میبری اندر یقین تو
بدانی تو اگر باشی امین تو ۱۳۸
گمان یکبارگی بردار از پیش
نظر کن تا ببینی جوهر خویش ۱۳۹
گمان یکبارگی تو با یقینت
رها کن بیشکی این کفر و دینت ۱۴۰
گمان بگذار و دنبال یقین باش
چو مردان خدا تو پیش بین باش ۱۴۱
که من هستم خدا او را یقین دان
خدای اوّلین و آخرین دان ۱۴۲
خدایست و تو صورت درگمانی
همی گوید ترا راز نهانی ۱۴۳
بخواهد رفت چون صورت نماید
دگر باز آید و رازت نماید ۱۴۴
نماید راز خود میدان بتحقیق
ببر از من تو اینجاگوی توفیق ۱۴۵
خدا بشناس اکنون در حقیقت
ببر از من تو این گوی طریقت ۱۴۶
خدا بشناس اینجاگه که فرد است
درون دل ترا تقریر کردست ۱۴۷
یقین گفتست که ای جان من خدایم
نمود انبیا و اولیایم ۱۴۸
یقین گفتست اکنون در گمانی
رود ناگاه و تو حیران بمانی ۱۴۹
بمانی تا ابد حیران دلدار
چه میگویم از این معنی خبردار ۱۵۰
مشو حیران که جانان رخ نموداست
زبانت جملگی اینجا شنود است ۱۵۱
اگر این راز کلّی باز دانی
حقیقت تا ابد تو جان جانی ۱۵۲
حقیقت تا ابد باشی یقین ذات
چو گردد محو اینجاگاه ذرّات ۱۵۳
حقیقت تا ابد جانان شوی تو
بوقتی کز صور پنهان شوی تو ۱۵۴
حقیقت تا ابد آری دمادم
نمود جملگی را در یکی دم ۱۵۵
حقیقت تا ابد سلطان تو باشی
درون جانها جانان تو باشی ۱۵۶
حقیقت تا ابد اندر خدائی
یکی بین از آن نبود جدائی ۱۵۷
حقیقت آفرینش ذات یابی
ولی منع یقین ذرّات یابی ۱۵۸
ز ذرّات این همه برهان نمود است
وز این برهان همه گفت و شنوداست ۱۵۹
ز ذرّات این همه جوش و خروشست
کسی یابد مر این کو جمله گوشست ۱۶۰
ز ذرّات این همه پیدا نمودار
ز بهر دید خود دارد در این کار ۱۶۱
ز ذرّات این همه شور و نشان است
درون جملگی او کل نهانست ۱۶۲
ز ذرّات این همه فریاد برخاست
اگرچه شاه پنهانست و پیداست ۱۶۳
چنان پنهان نمود او خویشتن را
که آمد بس حجاب جان و تن را ۱۶۴
حجاب این جان و تن بُد در ره او
ولی بر قدر بودند آگه او ۱۶۵
تمامی اندر اینجاگه مر ایشان
نشد مکشوف سرّ قدس ایشان ۱۶۶
که تا اوّل در آخر باز یابند
پس آنگاهی سوی اوّل شتابند ۱۶۷
چو هر دو این چنین اینجا فتادند
ز اوّل سر سوی حیرت نهادند ۱۶۸
ره صورت نمود جمله اشیاست
ولیکن راه جان یکی نه پیداست ۱۶۹
ره جان اوّل از کتم عدم بود
ز دانش در صفت اوّل قدم بود ۱۷۰
ره جان اوّل از ذات تعالی
نفخت فیه شد از قدرت لا ۱۷۱
مقام بی مقامی پاک بگذاشت
نظر در سوی دید خویش بگذاشت ۱۷۲
رهش بیحد بُد و پایان ندید او
از آن بُد از لطافت ناپدید او ۱۷۳
رهش بیحد بُد اندر اوج عزّت
طلب میکرد نور خویش و قربت ۱۷۴
چنان ره کرد از اوّل تا بآخر
که باطن ناگهی دریافت ظاهر ۱۷۵
ز باطن راه کرد او آخر کار
حجابی شد برش ناگه پدیدار ۱۷۶
حجابش بود صورت اندر اینجا
اگرچه بود جان از وصل پیدا ۱۷۷
ره جان از نهانِ راهِ صورت
که پیدائی فتاد اینجا ضرورت ۱۷۸
ره جان ذات بود اندر صفاتش
صفات اینجایگه میدان تو ذاتش ۱۷۹
ره صورت ز آب و خاک و معدن
فتاد اینجا ولیکن نار روشن ۱۸۰
چنان اینجا ز خصم ناموافق
بهم پیوسته شد در دید عاشق ۱۸۱
اگرچه ناخوشی اندر خوشی یافت
قراری کرد او هر لحظه بشتافت ۱۸۲
نه راهی یافت سوی اوّلین او
از آن مسکن گرفت از آخرین او ۱۸۳
قرار آتش اندر باد افتاد
بداند این کسی کآباد افتاد ۱۸۴
قرار آب اندر خاک بنگر
پس آنگه دید جانِ پاک بنگر ۱۸۵
قرار این جهان زیشان پدید است
کزیشان این همه گفت و شنید است ۱۸۶
قرار جان نخواهد بود بیشک
که تا اینجا نگردد بیشکی یک ۱۸۷
یکی میخواهد اینجا همچو اوّل
از آن مانده است چون صورت معطّل ۱۸۸
یکی میخواهد و او را دو آمد
از آن او را یقین از دید بستد ۱۸۹
یکی میخواهد و هم باز یابد
چو اوّل زینت و اعزاز یابد ۱۹۰
یکی میخواهد و جمله یکی است
ولیکن اندر این صورت شکی است ۱۹۱
مرا او را از دو بینی اندر این راه
از آن اینجا همی خواهد که آگاه ۱۹۲
شود از اصل اوّل آگهِ خویش
در اینجا باز یابد او ره خویش ۱۹۳
رهِ خود گم نکرد الّا ز صورت
بسی اینجایگه دید او نفورت ۱۹۴
ز اصل اوّلش حیران بماند است
در این صورت عجب حیران بماندست ۱۹۵
گهی نادان گهی دانا در این کار
فرو ماند است سرگردان چو پرگار ۱۹۶
چو جان نقطه فتاد و جسم پرگار
کجا آید در این معنی پدیدار ۱۹۷
نمود اصل اوّل عشق دید است
که او مانندهٔ جان ناپدید است ۱۹۸
اگر نه عشق باشد رهبر جان
بماند تاابد در خویش پنهان ۱۹۹
اگر نه عشق آوردی پیامی
کجا پیدا بدی پخته ز خامی ۲۰۰
اگر نه عشق جانان ره نمودی
که اینجا این دَرِ بسته گشودی ۲۰۱
اگر نه عشق هر لحظه در اینجا
کند آئینهٔ جانت مصفّا ۲۰۲
بمانی اندر این صورت بناچار
حقیقت تا ابد اینجا گرفتار ۲۰۳
در اینجا پیرو عشق ازل باش
پس آنگه در خدائی بی بدل باش ۲۰۴
در اینجا پیرو مردان دین شو
پس آنگه در عیان صاحب یقین شو ۲۰۵
در اینجا پیرو ایشان چو باشی
یقین میدان که تو غمگین نباشی ۲۰۶
در اینجا راز جسم و جان نیابی
درون جان یقین جانان نیابی ۲۰۷
در اینجا هر چه میجوئی نهانی
اگر سویش بری آخر بدانی ۲۰۸
در اینجا باز جوی و راه خود یاب
یقین انجام و هم آغاز دریاب ۲۰۹
در اینجا منکشف کن راز اوّل
تن و جان در یکی کن زین مبدل ۲۱۰
یکی بین و مکن اینجا دوئی باز
که اینجا نیست مائی و توئی باز ۲۱۱
دوئی بگذار و در یکی قدم نِه
که درحال یکی خود از دوئی بِه ۲۱۲
دوئی بگذار وز یکی در آور
اگر مردی تو از یکی بمگذر ۲۱۳
دوئی بگذار ویکی شو ز باطن
ز باطن دور گرد این صورت من ۲۱۴
دوئی بگذار و یکی باز بین هان
که از یکیّ است اینجا نصّ وبرهان ۲۱۵
اگرچه صورت اینجا در دو بینی است
از ان اینجا گرفتار دو بینی است ۲۱۶
اگرچه صورت اینجا جان جان یافت
نمود دوست در خود این جهان یافت ۲۱۷
ولی جان اصل کل دارد یقین او
که دیدست اوّلین و آخرین او ۲۱۸
ره صورت یقین پیداست بر جای
ز جان پیداست بیشک این سر و پای ۲۱۹
ره جان جملگی بنگر در اشیاء
که ازجانست مرجانی مصفّا ۲۲۰
صفات صورت اینجا نور جانست
بدان این سرّ که رمز عاشقانست ۲۲۱
صفات جان کمال لایزالست
کسی داند که بی نقش و خیال است ۲۲۲
صفات جان عجایب بی صفاتست
یقین بشناس کاینجا نور ذاتست ۲۲۳
ز جان وصورت اینجا چند گویم
از این معنی چه دانی تا چه گویم ۲۲۴
همه اسرارها زین هر دو دیدم
اگرچه من ز هر دو ناپدیدم ۲۲۵
همه اسرارها زین هر دو پیداست
که بیشک هر دو پنهان و پیداست ۲۲۶
ز جان جان توانی یافتن تو
اگر معنیّ من دریافتن تو ۲۲۷
ز صورت راز افعال جهانی
شود پیدا که تا رازی بدانی ۲۲۸
ز جان اسرار جانان باز دان زود
که تا حاصل کنی از دوست مقصود ۲۲۹
ز جانان گر چه میجوئی وصالت
ز صورت میرسد هر دم وبالت ۲۳۰
وبال تو همه افتاد صورت
کشیدن باید اینجا بی ضرورت ۲۳۱
ضرورت اوفتاد اینجا شر و شور
کزآن خواهی شد اینجاگه کر و کور ۲۳۲
اصّم آنگهی اعمّی جسمی
که تو گنجیّ و گه بند طلسمی ۲۳۳
طلسم آزاد کن بشکن بناچار
که تا رُسته شوی از پنج وز چار ۲۳۴
بیاب آن گنج راز عاشقانست
ز بهرش این همه شور و فغانست ۲۳۵
فغان جملگی زین مهر گنجست
همه جانها از آن پر درد و رنجست ۲۳۶
همه درد جهان از بهر آنست
که درد از صورت درمان بجانست ۲۳۷
حقیقت گنج مخفی ماند بیشک
طلبکارند اینجاگه یکایک ۲۳۸
حققت گنج از آنِ شاه باشد
کسی کز دید شاه آگاه باشد ۲۳۹
حقیقت گنج شب زانِ تو آمد
یقین هم درد ودرمان تو آمد ۲۴۰
تراگنجست چندین رنج بردی
بده جان شادمان و گنج بردی ۲۴۱
بده جان گنج بستان رایگانی
چه خواهی یافتن زین گنج فانی ۲۴۲
حقیقت جان بده بستان تو این گنج
گذر کن بیشکی از چار وز پنج ۲۴۳
حقیقت جان چو دادی گنج یابی
پس آنگه بی غم و بیرنج یابی ۲۴۴
غم و رنج تو جمله از طلسم است
وگرنه گنج اینجاگاه اسمست ۲۴۵
الا ای گنج ذات کل ندیده
در اینجا جز که رنج و ذل ندیده ۲۴۶
غمت جمله زبهر گنج افتاد
از آنت جسم و جان در رنج افتاد ۲۴۷
گذر کن زو و گنج لامکانی
بیاب اینجای خود را رایگانی ۲۴۸
گذر کن زود از این شش جهاتش
که اعیانست اینجا گنج ذاتش ۲۴۹
ز گنج ذات برخوردار خودباش
بس آنگه فارغت از نیک و بد باش ۲۵۰
ز گنج ذات اعیان یاب و توحید
بگو تا چند گردی گِردِ تقلید ۲۵۱
ز گنج ذات خود دیدی یقین باز
عیان شد اندر اینجا اوّلین باز ۲۵۲
چو آدم دم تو میآری ز تقلید
از آن دوری تو از انوار توحید ۲۵۳
ولیکن جملگی پیوستهٔ تست
حقیقت بود تست و رستهٔ تست ۲۵۴
حقیقت جملگی از تست وبودست
که ذات پاک تو اینجا نمود است ۲۵۵
حقیقت غیر تست و سیر پیدایست
نمود کعبه اندر دیر پیداست ۲۵۶
منم عاشق شده در دیر امروز
از آن اینجا زنم این سیر امروز ۲۵۷
منم عاشق شده در دیر عشاق
یکی دیده حقیقت سیر عشاق ۲۵۸
درون دیرم و سیرم یکی بین
حقیقت بت شکستم بیشکی من ۲۵۹
ز سیر دیر رهبان چندم اینجا
نشستم زانکه من پابندم اینجا ۲۶۰
ز صورت بت در این دیرم که هستم
دمادم این بت صورت شکستم ۲۶۱
بخود گویم دمادم من ز مستی
که ای دل چند آخر بت پرستی ۲۶۲
بت تو صورتست و بشکنش هان
اگردم میزنی اینجا زجانان ۲۶۳
در این جانت نمیگنجد ز تقلید
حقیقت ذات کل دان تو ز توحید ۲۶۴
دل من دوست میدارد بت خود
حقیقت میشناسد این بیان بد ۲۶۵
بت صورت دلم را دوست دارد
حقیقت نیز مغز و پوست دارد ۲۶۶
دلم در بند صورت مبتلا شد
از آن بیخود میان صد بلا شد ۲۶۷
دلم در بند صورت شد گرفتار
گهی باشد مسلمان گاه کفّار ۲۶۸
دلم در بند صورت باز ماندست
ولی در عشق صاحب راز ماندست ۲۶۹
دلم در بند صورت گشت پیدا
دمادم میکند از عشق غوغا ۲۷۰
دلم در بند صورت لاالهست
که لا او رادر اینجاگه بنا هست ۲۷۱
دلم در بند صورت ناتوانست
از آن هر لحظه شیدای جهانست ۲۷۲
از این صورت ندیدم من به جز غم
که غم میآردم اینجادمادم ۲۷۳
از این صورت همه دردست ما را
از آن باشد یقین دردست ما را ۲۷۴
رخ جانم نمودار دل آمد
مرا دیدار جانان حاصل آمد ۲۷۵
چنان عاشق شدم بر دیدن جان
که ماندستم عجب در خویش پنهان ۲۷۶
چنان عاشق شدم بر روی دلدار
که کلّی شد وجودم ناپدیدار ۲۷۷
ز عشقم خرّم و شادان بمانده
ازآنم دست از دل برفشانده ۲۷۸
ز عشقم خرّم و دلشاد گشته
ظهور و باطنم آزاد گشته ۲۷۹
ز عشقم دم زده اینجای در کل
برون جستم من اینجاگاه از ذل ۲۸۰
دمادم رنج اینجا شادی آمد
مرا از بند غم آزادی آمد ۲۸۱
دمادم مرمرا عین العیانست
که دید من نشان بی نشانست ۲۸۲
منم از عشق کُشته گشته اینجا
شده ازدید جانان زارو شیدا ۲۸۳
گهی رویم نماید جان جانم
که در پرده بکل عین العیانم ۲۸۴
گهی مخفی شود از دیدههایم
نماید ابتدا و انتهایم ۲۸۵
دو بینی نامد اینجا پیشم از دل
نمیدانم که چون این راز مشکل ۲۸۶
بیک ره حل کنم تا دوست بینم
حقیقت مغز اندر پوست بینم ۲۸۷
ولکین جان اگر چه دادم از پیش
یقین مرهم نهادم بر دل ریش ۲۸۸
چو جان از پیش دادم همچو مردان
مرا شد جان حقیقت دید جانان ۲۸۹
چو جان از پیش دادم همچو عشاق
فتادم لاجرم در واصلی طاق ۲۹۰
چو جان از پیش دادم زار گشتم
یقین از جسم و جان بیزار گشتم ۲۹۱
چو جان از پیش دادم رخ نمودم
عیان معشوق مشکل برگشودم ۲۹۲
چو جان دادم صفاتم روی بنمود
یقین این دم همه دیدار معبود ۲۹۳
چو جان دادم یکی شد در فنایم
نمود جسم و جان حق شد بقایم ۲۹۴
چو جان دادم شدم جانان یقین من
بدیدم اوّلین و آخرین من ۲۹۵
چو جان دادم وصالش یافتستم
ز نقصان کمالش یافتستم ۲۹۶
بده جان ای ندیده وصل عشاق
که تا آگه شوی از وصل عشاق ۲۹۷
بده جان و ببین جانان نهانی
که این دم هیچ در صورت ندانی ۲۹۸
بده جان و لقای جاودان یاب
از این صورت از این حضرت تو بشتاب ۲۹۹
بده جان تا شوی جانان حقیقت
که جانی کی توانی در طبیعت ۳۰۰
بدیدن بی طبیعت بازدان یار
بجائی کانزمانت لیس فی الدار ۳۰۱
نباشد هیچ دیدت را یکی هان
بود ذات حقیقی بیشکی هان ۳۰۲
نمود جسم و جان چون رفت از پیش
مر این معنی تو نیکوهان بیندیش ۳۰۳
نمود صورت کل خاک گردد
نمود عقل و جان افلاک گردد ۳۰۴
حقیقت صورتت جمله شود جان
بوقتی کآید اینجاگاه پنهان ۳۰۵
چو زیر خاک محو آمد یقین او
شود خاک رهت از کفر و دین او ۳۰۶
شود جان تن چو پنهانی بگیرد
نمود خاکها آسان بگیرد ۳۰۷
چو رجعت کرد اندر طور اطوار
شود اندر صفت او ناپدیدار ۳۰۸
یکی گردد درون و هم برون او
که اندر ذوفنونی رهنمون او ۳۰۹
بود کز قرب اینجا دم زند او
یقین میدان که خود را بر زند او ۳۱۰
از این دم صورت اینجا یافت بهره
دل و جان یافتست و عین زهره ۳۱۱
ره جان گر چه صافی اوفتادست
ولکین راه او در عین بادست ۳۱۲
ره صورت بود مشکل یقین دان
مر او را راز در عین زمین دان ۳۱۳
ره چونست و صورت آخر کار
که تا وقتی شود کل ناپدیدار ۳۱۴
وصال آنگاه یاد از رخ دوست
پس آنگه بشنود او پاسخ دوست ۳۱۵
که ای در راه ما افتاده مسکین
شده فارغ کنون درعین تمکین ۳۱۶
رسانم من ترا در دید اوّل
چو گشتی در صفات ما مبدّل ۳۱۷
کنون چون عین یکرنگی گزیدی
حقیقت درکمال ما رسیدی ۳۱۸
کنون بشناس ما را همچو ما تو
یقین باش اندر اینجا در فنا تو ۳۱۹
کنون بشناس ما را در یقین باز
چو گشتی اندر اینجا بیشکی راز ۳۲۰
کنون بشناس ما را در نهانی
که تا قدر وصال ما بدانی ۳۲۱
کنون بشناس ما را راز اینجا
چو دیدی روی ما را باز اینجا ۳۲۲
کنون بشناس ما را در فنائی
تو با ما ما ابا تو در جدائی ۳۲۳
یکی گشتی و در یکی مرابین
مرا از جان ما دیدار بگزین ۳۲۴
چون من تو تومنی این دم نئی تو
سزد ای عاشق اکنون خود نئی تو ۳۲۵
مبین خود را بهرجائی یقین تو
که تا یابی عیان عین الیقین تو ۳۲۶
ره جسم این بود کآخر فنایش
نموداری جان اندر بقایش ۳۲۷
چنان باشد که چون یکی شود جسم
برافتد آنگهی دیدار و هم اسم ۳۲۸
صفات حق شود اوّل ز پرگار
زهی معنی زهی ترکیب اسرار ۳۲۹
صفاتش آنگهی جانان شود زود
که تا یکی شودر ذات معبود ۳۳۰
صفاتش آنگهی جانان نماید
مر او را راز پنهانی گشاید ۳۳۱
صفات جسم روشن در دل خاک
شود تا آنگهی با جوهر پاک ۳۳۲
یکی گردد یکی باشد حقیقت
اگر خواهی چنین بسپر طریقت ۳۳۳
طریقت بسپر اندر راه جانان
اگر هستی یقین آگاه جانان ۳۳۴
طریقت بسپر و آنگاه حق بین
ز جانان در درون من یقین بین ۳۳۵
طریقت بسپر و بود ازل جوی
تمامت کارها در جان جان جوی ۳۳۶
حقیقت بسپر و دیدار دریاب
پس آنگاهی نمود یار دریاب ۳۳۷
حققت بسپر و جانان یقین بین
تو جانان در درون من یقین بین ۳۳۸
حقیقت با طریقت هر دو یکسانست
اگرچه شرع در هر لحظه یکسانست ۳۳۹
ولکین شرع اوّل پیشوایست
که دید انبیا و اولیایست ۳۴۰
ز شرع این آمده اندر رموزم
که تا خواهم که گویم این رموزم ۳۴۱
نخواهم گفتن این الّا بجائی
که نبود برتر از آنجا ورائی ۳۴۲
نمایم در یکی و راز گردم
یقین انجام و هم آغاز گردم ۳۴۳
ولی چون اصل جمله مینمایم
نه پنهان میکنم نیمیفزایم ۳۴۴
دمادم جام را بر قدر هر کس
دهم تا بر مزاج نفس هر کس ۳۴۵
مُفید آمد ز آنجا هرچه یابند
هم اندر این طلسمش گنج یابند ۳۴۶
دل و جانم دمادم خواهی اینجا
که بیخود میکشی گردی تو شیدا ۳۴۷
ز شیدائی شوی رسوای عالم
نیاری طاقت غوغای عالم ۳۴۸
ترا طاقت نماند آخر کار
شوی بیهوش و دل هر دو بیکبار ۳۴۹
بقدر خون من مینوش کن جام
ببین در آخرت چونست سرانجام ۳۵۰
بقدر خویش در کش جام معنی
مکن بدمستی و گفتار دعوی ۳۵۱
چو جامت هست وقتی خور دمادم
مخور جمله از آنجاگه دمادم ۳۵۲
تو درکش تا نگردی مست عاقل
که ناگاهی شوی در عشق باطل ۳۵۳
چو جامت از دو و از چار بگذشت
حقیقت کار دل ناچار بگذشت ۳۵۴
دمادم جام میآید بر آنجا
ز دست دوست بنگر تو مصفّا ۳۵۵
بقدر هر کسی جامی که باشد
دهد تا نیز مر طاقت نباشد ۳۵۶
اگر داری تو طاقت نوش کن جام
گذر کن بیشکی از ننگ و ز نام ۳۵۷
اگر داری تو طاقت جام نوشی
ضرورت صبر کن اندر خموشی ۳۵۸
بنوش آن جام و خاموشی گزین تو
چو مردان عین بیهوشی گزین تو ۳۵۹
چو مردان نوش کن اینجام وحدت
که تا یابی حقیقت جام قربت ۳۶۰
چو مردان نوش کن و چندینی تو مخروش
ز دست شاه جام دوست مینوش ۳۶۱
اگرواقف شوی بس سرّ در آنجا
حذر میکن که ناگاهی تو رسوا ۳۶۲
شوی ای دل صبوری به ز مستی
حقیقت نیستی بهتر ز هستی ۳۶۳
اگرچه نیستی هستی ذاتست
ولی هستی یقین دیدار ذاتست ۳۶۴
چو شه دربارگاه دل نشستست
بروی غیر او خود در ببستست ۳۶۵
بود روزی شهش بیخود بخواند
کسی باید که این معنی بداند ۳۶۶
ادب باید که بردارد یقین او
بنزد شاه باشد پیش بین او ۳۶۷
بنزد شاه دارد عزّت خود
نگه تا شاه نیکش بیند و بد ۳۶۸
نبیند چون نشیند شاه گردد
شه از وی در زمان آگاه گردد ۳۶۹
چو جان از پیش دارم رخ نمودم
عیان معشوق مشکل برگشودم ۳۷۰
دهد جام وصالش رایگانی
کند بر فرق او گوهر فشانی ۳۷۱
ز عزّت پایگاهش برفزاید
بجز شاهش به خاطر درنیاید ۳۷۲
گمانش این بود در آخر کار
دهد در دست او مرجام شهوار ۳۷۳
اگر طاقت بود آنرا کند نوش
بجز شه جمله را آرد فراموش ۳۷۴
خیال بد چو در پیشش نگنجد
بجز شه هیچ درخاطر نسنجد ۳۷۵
بجز شه مر کسی دیگر نماند
دمادم جام می از شه ستاند ۳۷۶
بعزّت باشد او با لشکر و رای
نه بر پیشش نهد از حدّ خود پای ۳۷۷
ادب به کز ادب یابد سعادت
که دایم بی ادب بیند شقاوت ۳۷۸
تمامت یابد و زجر و جفا او
ز قربت ماند اینجاگه جدا او ۳۷۹
به از عزّت نباشد درنمودار
که عزّت برتر است از کلّ انوار ۳۸۰
حقیقت حق بعزت میتوان یافت
کسی کاینجا حقیقت جان جان یافت ۳۸۱
به از عزت یافت دیدار الهی
برون شد کارش از عین تباهی ۳۸۲
بعزت باش وز عزت خدا جوی
چو شه دریافتی شد گفت و هم گوی ۳۸۳
بعزت انبیا در حق رسیدند
نمود جاودان زین راز دیدند ۳۸۴
بعزت جمله مردان پیشوایند
حقیقت جمله در عین لقایند ۳۸۵
بعزت جمله مردان ذات گشتند
نهان از جملهٔ ذرّات گشتند ۳۸۶
بعزت جملگی این دم لقایند
یکی گشته همه عین خدایند ۳۸۷
که اندر عشق ما میسوز و میساز ۱
بسوزان خویشتن مانندهٔ شمع
که تا گردی فنا نزدیکی جمع ۲
بسوزان خویشتن پروانه کردار
که تا گردی بیک ره ناپدیدار ۳
بسوزان خویشتن مانند ذرّه
برِ خورشید رویم مانده غّره ۴
نمانی همچو شبلی مانده مغرور
که افتادست هم نزدیک هم دور ۵
فنا شو تا بقای ما بیابی
پس آنگه سوی ما بیخود شتابی ۶
فنا شو تا لقایم باز بینی
حقیقت جملگی را راز بینی ۷
فنا شو در نمود ما به یک بار
حجاب جسم و جان از پیش بردار ۸
فنا شو تا شوی دیدار اشیا
بمانی آنگهی پنهان و پیدا ۹
فنا شو تا شوی کون ومکان تو
ببر از جملگی گوی از میان تو ۱۰
فنا شو در عیانِ رویم اینجا
که تا گردی ز ذات من مصفّا ۱۱
فنا شو همچو شمعی پا و تا سر
که تا بیرون شوی کلّی ز آذر ۱۲
فنا شو در نهاد ما یقین تو
که گردی اوّلین و آخرین تو ۱۳
فنا شو در بَرِ خورشید رویم
که بینی در تمامت های و هویم ۱۴
فنا شو تا یکی بنمایمت باز
ببینی مر مرا انجام و آغاز ۱۵
فنا شو تا کنم اینجات واصل
همه مقصود تو آرم بحاصل ۱۶
فنا شو در برم مانند مردان
بلای عشق من بیحدّ و مرز دان ۱۷
فنا شو در برم چون سایه جاوید
که تا بینی مرا مانندخورشید ۱۸
ز صورت دور شو تا نور گردی
چو من اندر جهان مشهور گردی ۱۹
به یک ره بود اینجاگه بر افکن
که تا بنمایدت خورشید روشن ۲۰
به یک ره ننگ شو نامت برانداز
چو موم اینجا بَرِ خورشید بگداز ۲۱
یکی شو بایزید و بس مرابین
درونِ جزو و کل عینِ لقا بین ۲۲
یکی شو بایزید اندر بَرَم زود
که تا یابی مرا دیدار معبود ۲۳
منم حق آمده اینجا سخن گوی
اناالحق میزنم در های و در هوی ۲۴
منم حق آمده اینجا بتحقیق
که تاذرّات کل بخشیم توفیق ۲۵
منم حق آمده اینجا نهانی
بدین کسوت بَرِ خلق جهانی ۲۶
منم حق تا نمایم راز اینجا
بگویم سرّ خود من باز اینجا ۲۷
منم حق آمده اینجا پدیدار
منم اینجای عشق خود خریدار ۲۸
منم حق آمده تا خود نمایم
وجودِ جملگی اندر ربایم ۲۹
منم حق آمده اینجا بر حق
که تا برگویم اینجا راز مطلق ۳۰
منم اللّه و جان جمله هستیم
یقین اینجایگه من نیست هستم ۳۱
منم حق آمده اللّه مطلق
درون جملهام آگاه مطلق ۳۲
نشانِ بی نشانی در همه من
درونِ جملگی خورشید روشن ۳۳
نشان بی نشانیم تمامت
نمایم در برت یوم القیامت ۳۴
مترس ای بایزید و گوش میدار
رموز من نهانی هوش میدار ۳۵
مشو عاشق که خویشم عاشق خود
شدستم فارغ از هر نیک و هر بُد ۳۶
منم عاشق کنون بر دیدن خویش
حجاب اینجایگه رفته ببین پیش ۳۷
من و تو هر دو یکسانیم بنگر
درون جمله جانانیم بینگر ۳۸
بجز من هیچ منگر در دل و جان
منم در بود تو پیدا و پنهان ۳۹
من آوردم ترا در دید دنیا
منت بیشک برم تا عین عقبی ۴۰
همه همچون تو آوردم بعالم
همه بخشیدم اینجا صورت دم ۴۱
ز دیدخویش کردم جمله پیدا
ز عشق خویش کردم جمله شیدا ۴۲
منم اینجات عمر و زندگانی
تمامت رازشان رازِ نهانی ۴۳
یقین میدانم وایشان ندانند
که در دیدار من عین جهانند ۴۴
منم گویا درونِ جان ایشان
منم پیدا و هم پنهان ایشان ۴۵
منم بینا و چشم جمله از من
در اینجاگاه بین خورشید روشن ۴۶
منم اندر زبان جمله گویا
درونِ جمله هستم راز دانا ۴۷
کنون ای بایزید این راز دیدی
بیانی کز زبان من شنیدی ۴۸
مگو با کس نهان میدار این را
که بیشک این بود عین الیقین را ۴۹
منم عین الیقین اینجاحقیقت
سپردستم یقین راه شریعت ۵۰
ره شرع محمّد من سپُردم
میان اولیا من گوی بُردم ۵۱
تمامت مهر او دیدار دیدم
بیانشان جمله از اسرار دیدم ۵۲
بَرِ قطبِ جهان بودم در این دم
یقین هم میروم پیشش دمادم ۵۳
کنون من آمده درملک بغداد
که اینجاکردهام بر نفس خود داد ۵۴
دهم داد اندر این ره همچو مردان
چو خود کردم ابا خود هیچ نتوان ۵۵
کسی را نیست من هستم دم کل
که بنمودم نمود از عالم کل ۵۶
نمود من در اوّل دان و آخر
نمودستم کنون هستیّ ظاهر ۵۷
بسوزانم در اینجا ظاهرم من
که بر هر شبی حقیقت قادرم من ۵۸
کجا رفتست شبلی این زمان هان
که دریابد یقین کَوْن و مکان هان ۵۹
همی دانم ولی پرسیدم از تو
که مر معنی کل من دیدم از تو ۶۰
سوی باغ است شبلی با مریدان
کنون مر راز کلّی مر مریدان ۶۱
کسی کز اوّلش پر درد وداغست
کجا او را هوای باغ و راغست ۶۲
ترا میبرد با او مینرفتی
که داری از یقین با او شگفتی ۶۳
اگرچه این زمان شیخ زمان است
نمود تو در اینجا او ندانست ۶۴
ندانست او ترا از ناسپاسی
تو در عصر زمان امروز خاصی ۶۵
مرا رازیست اندر مُلکِ شیراز
بسوی قطب عالم صاحب راز ۶۶
کنون خواهم شدن نزدیک آن پیر
که تا سازم وصال خویش تقریر ۶۷
چو باز آمد یقین شبلی از آن باغ
برت ای شیخ آید از سوی راغ ۶۸
بگو او را نمود عشق امروز
که تاگردد چو تو امروز پیروز ۶۹
بگو با او که ای از عشق دنیا
بمانده زار و سرگردان عقبی ۷۰
چنین مغرور جاه و مال مانده
همه دم پر ز قیل و قال مانده ۷۱
تو در بند غم وجاه و تیولی
کجا یابی چو ما صاحب قبولی ۷۲
مرا با تو کنون بسیار کار است
که معنی حقیقت بیشمار است ۷۳
ولیکن با تو من خواهم رسیدن
ترا بیشک یقین خواهیم دیدن ۷۴
بگویم باتو تا خود کیستی تو
در این عالم برای چیستی تو ۷۵
تو نافرمانی من کردهٔ تو
بمانده در حجاب و پردهٔ تو ۷۶
چنین غافل نماندستی بخود باز
ندیدم هیچ از انجام وآغاز ۷۷
بصورت مانده اینجا مبتلائی
از آن بیشک تو در خوف و رجائی ۷۸
بصورت ماندهٔ در ملک بغداد
ندیدی هیچ معنی را یکی داد ۷۹
بصورت ماندهٔ اینجا گرفتار
ندیدی هیچ از این معنی رخ یار ۸۰
کجا واصل شوی از سرّ معنی
که ماندستی تو سرگردان دنیی ۸۱
هوای باغ داری و زر و سیم
بماندی لاجرم در ترس و در بیم ۸۲
بدر کن از سرت سودای این جاه
وگرنه بازمانی تو در این چاه ۸۳
بدر کن از سرت سودای دنیا
که با شادی شوی در سوی عقبی ۸۴
تو دردی در یقین اینجا نداری
حقیقت عمر ضایع میگذاری ۸۵
بکش دردی در اینجا جوی درمان
بیاب اینجایگه از ما تو آسان ۸۶
بکش دردی و دم زن ازنمودار
که تا باشی بکلّی صاحب اسرار ۸۷
بکش دردی و آنگاهی دوا یاب
هر آن چیزی که میگویم تو دریاب ۸۸
ببر رنجی که تا گنجت نمایم
ترا از رنج خود مزدی فزایم ۸۹
ببازی نیست راز ما چنین هان
نمیگنجد بر ما گفت برهان ۹۰
طریقت باید اینجاگه سپردن
چو مردان اندر این سر گوی بُردن ۹۱
طریقت بایدت بسپردن اینجا
که تا بوئی بری زین حضرت اینجا ۹۲
کنون من گفتم و رفتم نهانی
یقین تا بایزید این سر بدانی ۹۳
خلایق جملگی امروز اینجا
بسر کردند از بهر تو غوغا ۹۴
مرا ترسی نبُد کین راز داریم
توانستم که از خود بازداریم ۹۵
مرایشان را ولی ازبهرت اینجا
یقین میآمدم ای پیر دانا ۹۶
بدّهْ روز دگر آیم بر تو
که هستم من یقین کل رهبر تو ۹۷
نمایم راز تا کل باز دانی
تو اکنون دار راز ما نهانی ۹۸
خلایق این چنین دانند اکنون
که من کردند ازینجاگاه بیرون ۹۹
کنون ای شیخ پیر و صاحب راز
بخواهم رفت اکنون سوی شیراز ۱۰۰
سوی شیخ کبیر آن قطب عالم
که او میداند احوالم در این دم ۱۰۱
مرا او جان جانست و یقینست
که او اینجا حقیقت پیش بین است ۱۰۲
بحق دانم مرا دانسته او حق
که دائم از حقیقت قطب مطلق ۱۰۳
بدو گفت آنگهی شیخ ایدل و جان
نگفتی این زمانم راز اعیان ۱۰۴
کیت بینم دگر اینجا یقین باز
چو خواهی شد کنون حقا بشیراز ۱۰۵
مرا کی باشد این دیدار رویت
نمیرم ناگهی از آرزویت ۱۰۶
بگفت ای شیخ هرگز تو نمیری
که ما را دوست چون شیخ کبیری ۱۰۷
شما را دارم اینجا من نهانی
که مانید اندر اینجا جاودانی ۱۰۸
ولیکن تا بده روز دگر باز
برون آیم ز پیش قطب شیراز ۱۰۹
نمایم راز آنگه بینی اسرار
نیاید راست این معنی بگفتار ۱۱۰
بگفت این و اناالحق زد بتوحید
درون خانقه خلقی بگردید ۱۱۱
اناالحق زد در آنجاگاه ده بار
درون خانقه شد ناپدیدار ۱۱۲
زهی معنی زهی صورت زهی دم
که چون او خود نباشد در دو عالم ۱۱۳
رموزی دان که اکنون گفتم ای جان
ابا تو از نمود جان جانان ۱۱۴
در اشترنامه من این سر نگفتم
ولی آن جوهر اینجا من بسُفتم ۱۱۵
رموز عشق جانانست پنهان
دمادم میشود اینجا باعیان ۱۱۶
رموز جان جان رویت نمودست
گره یکبارگی اینجا گشودست ۱۱۷
کسی باید که باشد بایزیدی
که او را باشد اینجا دید دیدی ۱۱۸
بداند راز چون منصور بیند
درون خانقه با او نشیند ۱۱۹
یقین بشناسد او را رهبر خویش
نهد مرهم بر این جا بر دل ریش ۱۲۰
چو منصور حقیقی رخ نموده است
ترا درجان و دل گفت و شنودست ۱۲۱
درون خانقاه دل برو بین
زمانی گوش کن از دوست تلقین ۱۲۲
ببین تا کیست او بشناس او را
ابا او کن زمانی گفتگو را ۱۲۳
بگو با او همه راز نهانت
که تا او بازگوید در میانت ۱۲۴
بگو با او تو درد دل در اینجا
که درمانت کند ای ماه شیدا ۱۲۵
بگو درد دل و بنگر دوایت
که بنماید بیک لحظه دوایت ۱۲۶
بیک لحظه ترا درمان کند او
نمود جان تو جانان کند او ۱۲۷
ترا منصور اندر خانقاه است
گرفته ملک جان و پادشاه است ۱۲۸
تو از وی بیخبر در سوی باغی
گرفتستی ز ذات کل فراغی ۱۲۹
چگویم تا تو دربند خودی هان
نخواهی یافت این اسرار پنهان ۱۳۰
چگویم تا تو دربند خودستی
یقین دانم که با خود بت پرستی ۱۳۱
چگویم تا تو دربند وجودی
بمانده در میان نار و دودی ۱۳۲
از این بند بلا اینجا اگر تو
برون آئی بیابی کل خبر تو ۱۳۳
از این بند بلای نفس زنهار
برون آی و نظر کن روی دلدار ۱۳۴
از این بند بلای خویشتن تو
برون آی و نظر کن جان و تن تو ۱۳۵
از این بند بلای صورت خود
بسی بر سرگذشتت نیک و هم بُد ۱۳۶
رخت بنموده است اینجا عیانی
همی گوید ترا راز نهانی ۱۳۷
گمانی میبری اندر یقین تو
بدانی تو اگر باشی امین تو ۱۳۸
گمان یکبارگی بردار از پیش
نظر کن تا ببینی جوهر خویش ۱۳۹
گمان یکبارگی تو با یقینت
رها کن بیشکی این کفر و دینت ۱۴۰
گمان بگذار و دنبال یقین باش
چو مردان خدا تو پیش بین باش ۱۴۱
که من هستم خدا او را یقین دان
خدای اوّلین و آخرین دان ۱۴۲
خدایست و تو صورت درگمانی
همی گوید ترا راز نهانی ۱۴۳
بخواهد رفت چون صورت نماید
دگر باز آید و رازت نماید ۱۴۴
نماید راز خود میدان بتحقیق
ببر از من تو اینجاگوی توفیق ۱۴۵
خدا بشناس اکنون در حقیقت
ببر از من تو این گوی طریقت ۱۴۶
خدا بشناس اینجاگه که فرد است
درون دل ترا تقریر کردست ۱۴۷
یقین گفتست که ای جان من خدایم
نمود انبیا و اولیایم ۱۴۸
یقین گفتست اکنون در گمانی
رود ناگاه و تو حیران بمانی ۱۴۹
بمانی تا ابد حیران دلدار
چه میگویم از این معنی خبردار ۱۵۰
مشو حیران که جانان رخ نموداست
زبانت جملگی اینجا شنود است ۱۵۱
اگر این راز کلّی باز دانی
حقیقت تا ابد تو جان جانی ۱۵۲
حقیقت تا ابد باشی یقین ذات
چو گردد محو اینجاگاه ذرّات ۱۵۳
حقیقت تا ابد جانان شوی تو
بوقتی کز صور پنهان شوی تو ۱۵۴
حقیقت تا ابد آری دمادم
نمود جملگی را در یکی دم ۱۵۵
حقیقت تا ابد سلطان تو باشی
درون جانها جانان تو باشی ۱۵۶
حقیقت تا ابد اندر خدائی
یکی بین از آن نبود جدائی ۱۵۷
حقیقت آفرینش ذات یابی
ولی منع یقین ذرّات یابی ۱۵۸
ز ذرّات این همه برهان نمود است
وز این برهان همه گفت و شنوداست ۱۵۹
ز ذرّات این همه جوش و خروشست
کسی یابد مر این کو جمله گوشست ۱۶۰
ز ذرّات این همه پیدا نمودار
ز بهر دید خود دارد در این کار ۱۶۱
ز ذرّات این همه شور و نشان است
درون جملگی او کل نهانست ۱۶۲
ز ذرّات این همه فریاد برخاست
اگرچه شاه پنهانست و پیداست ۱۶۳
چنان پنهان نمود او خویشتن را
که آمد بس حجاب جان و تن را ۱۶۴
حجاب این جان و تن بُد در ره او
ولی بر قدر بودند آگه او ۱۶۵
تمامی اندر اینجاگه مر ایشان
نشد مکشوف سرّ قدس ایشان ۱۶۶
که تا اوّل در آخر باز یابند
پس آنگاهی سوی اوّل شتابند ۱۶۷
چو هر دو این چنین اینجا فتادند
ز اوّل سر سوی حیرت نهادند ۱۶۸
ره صورت نمود جمله اشیاست
ولیکن راه جان یکی نه پیداست ۱۶۹
ره جان اوّل از کتم عدم بود
ز دانش در صفت اوّل قدم بود ۱۷۰
ره جان اوّل از ذات تعالی
نفخت فیه شد از قدرت لا ۱۷۱
مقام بی مقامی پاک بگذاشت
نظر در سوی دید خویش بگذاشت ۱۷۲
رهش بیحد بُد و پایان ندید او
از آن بُد از لطافت ناپدید او ۱۷۳
رهش بیحد بُد اندر اوج عزّت
طلب میکرد نور خویش و قربت ۱۷۴
چنان ره کرد از اوّل تا بآخر
که باطن ناگهی دریافت ظاهر ۱۷۵
ز باطن راه کرد او آخر کار
حجابی شد برش ناگه پدیدار ۱۷۶
حجابش بود صورت اندر اینجا
اگرچه بود جان از وصل پیدا ۱۷۷
ره جان از نهانِ راهِ صورت
که پیدائی فتاد اینجا ضرورت ۱۷۸
ره جان ذات بود اندر صفاتش
صفات اینجایگه میدان تو ذاتش ۱۷۹
ره صورت ز آب و خاک و معدن
فتاد اینجا ولیکن نار روشن ۱۸۰
چنان اینجا ز خصم ناموافق
بهم پیوسته شد در دید عاشق ۱۸۱
اگرچه ناخوشی اندر خوشی یافت
قراری کرد او هر لحظه بشتافت ۱۸۲
نه راهی یافت سوی اوّلین او
از آن مسکن گرفت از آخرین او ۱۸۳
قرار آتش اندر باد افتاد
بداند این کسی کآباد افتاد ۱۸۴
قرار آب اندر خاک بنگر
پس آنگه دید جانِ پاک بنگر ۱۸۵
قرار این جهان زیشان پدید است
کزیشان این همه گفت و شنید است ۱۸۶
قرار جان نخواهد بود بیشک
که تا اینجا نگردد بیشکی یک ۱۸۷
یکی میخواهد اینجا همچو اوّل
از آن مانده است چون صورت معطّل ۱۸۸
یکی میخواهد و او را دو آمد
از آن او را یقین از دید بستد ۱۸۹
یکی میخواهد و هم باز یابد
چو اوّل زینت و اعزاز یابد ۱۹۰
یکی میخواهد و جمله یکی است
ولیکن اندر این صورت شکی است ۱۹۱
مرا او را از دو بینی اندر این راه
از آن اینجا همی خواهد که آگاه ۱۹۲
شود از اصل اوّل آگهِ خویش
در اینجا باز یابد او ره خویش ۱۹۳
رهِ خود گم نکرد الّا ز صورت
بسی اینجایگه دید او نفورت ۱۹۴
ز اصل اوّلش حیران بماند است
در این صورت عجب حیران بماندست ۱۹۵
گهی نادان گهی دانا در این کار
فرو ماند است سرگردان چو پرگار ۱۹۶
چو جان نقطه فتاد و جسم پرگار
کجا آید در این معنی پدیدار ۱۹۷
نمود اصل اوّل عشق دید است
که او مانندهٔ جان ناپدید است ۱۹۸
اگر نه عشق باشد رهبر جان
بماند تاابد در خویش پنهان ۱۹۹
اگر نه عشق آوردی پیامی
کجا پیدا بدی پخته ز خامی ۲۰۰
اگر نه عشق جانان ره نمودی
که اینجا این دَرِ بسته گشودی ۲۰۱
اگر نه عشق هر لحظه در اینجا
کند آئینهٔ جانت مصفّا ۲۰۲
بمانی اندر این صورت بناچار
حقیقت تا ابد اینجا گرفتار ۲۰۳
در اینجا پیرو عشق ازل باش
پس آنگه در خدائی بی بدل باش ۲۰۴
در اینجا پیرو مردان دین شو
پس آنگه در عیان صاحب یقین شو ۲۰۵
در اینجا پیرو ایشان چو باشی
یقین میدان که تو غمگین نباشی ۲۰۶
در اینجا راز جسم و جان نیابی
درون جان یقین جانان نیابی ۲۰۷
در اینجا هر چه میجوئی نهانی
اگر سویش بری آخر بدانی ۲۰۸
در اینجا باز جوی و راه خود یاب
یقین انجام و هم آغاز دریاب ۲۰۹
در اینجا منکشف کن راز اوّل
تن و جان در یکی کن زین مبدل ۲۱۰
یکی بین و مکن اینجا دوئی باز
که اینجا نیست مائی و توئی باز ۲۱۱
دوئی بگذار و در یکی قدم نِه
که درحال یکی خود از دوئی بِه ۲۱۲
دوئی بگذار وز یکی در آور
اگر مردی تو از یکی بمگذر ۲۱۳
دوئی بگذار ویکی شو ز باطن
ز باطن دور گرد این صورت من ۲۱۴
دوئی بگذار و یکی باز بین هان
که از یکیّ است اینجا نصّ وبرهان ۲۱۵
اگرچه صورت اینجا در دو بینی است
از ان اینجا گرفتار دو بینی است ۲۱۶
اگرچه صورت اینجا جان جان یافت
نمود دوست در خود این جهان یافت ۲۱۷
ولی جان اصل کل دارد یقین او
که دیدست اوّلین و آخرین او ۲۱۸
ره صورت یقین پیداست بر جای
ز جان پیداست بیشک این سر و پای ۲۱۹
ره جان جملگی بنگر در اشیاء
که ازجانست مرجانی مصفّا ۲۲۰
صفات صورت اینجا نور جانست
بدان این سرّ که رمز عاشقانست ۲۲۱
صفات جان کمال لایزالست
کسی داند که بی نقش و خیال است ۲۲۲
صفات جان عجایب بی صفاتست
یقین بشناس کاینجا نور ذاتست ۲۲۳
ز جان وصورت اینجا چند گویم
از این معنی چه دانی تا چه گویم ۲۲۴
همه اسرارها زین هر دو دیدم
اگرچه من ز هر دو ناپدیدم ۲۲۵
همه اسرارها زین هر دو پیداست
که بیشک هر دو پنهان و پیداست ۲۲۶
ز جان جان توانی یافتن تو
اگر معنیّ من دریافتن تو ۲۲۷
ز صورت راز افعال جهانی
شود پیدا که تا رازی بدانی ۲۲۸
ز جان اسرار جانان باز دان زود
که تا حاصل کنی از دوست مقصود ۲۲۹
ز جانان گر چه میجوئی وصالت
ز صورت میرسد هر دم وبالت ۲۳۰
وبال تو همه افتاد صورت
کشیدن باید اینجا بی ضرورت ۲۳۱
ضرورت اوفتاد اینجا شر و شور
کزآن خواهی شد اینجاگه کر و کور ۲۳۲
اصّم آنگهی اعمّی جسمی
که تو گنجیّ و گه بند طلسمی ۲۳۳
طلسم آزاد کن بشکن بناچار
که تا رُسته شوی از پنج وز چار ۲۳۴
بیاب آن گنج راز عاشقانست
ز بهرش این همه شور و فغانست ۲۳۵
فغان جملگی زین مهر گنجست
همه جانها از آن پر درد و رنجست ۲۳۶
همه درد جهان از بهر آنست
که درد از صورت درمان بجانست ۲۳۷
حقیقت گنج مخفی ماند بیشک
طلبکارند اینجاگه یکایک ۲۳۸
حققت گنج از آنِ شاه باشد
کسی کز دید شاه آگاه باشد ۲۳۹
حقیقت گنج شب زانِ تو آمد
یقین هم درد ودرمان تو آمد ۲۴۰
تراگنجست چندین رنج بردی
بده جان شادمان و گنج بردی ۲۴۱
بده جان گنج بستان رایگانی
چه خواهی یافتن زین گنج فانی ۲۴۲
حقیقت جان بده بستان تو این گنج
گذر کن بیشکی از چار وز پنج ۲۴۳
حقیقت جان چو دادی گنج یابی
پس آنگه بی غم و بیرنج یابی ۲۴۴
غم و رنج تو جمله از طلسم است
وگرنه گنج اینجاگاه اسمست ۲۴۵
الا ای گنج ذات کل ندیده
در اینجا جز که رنج و ذل ندیده ۲۴۶
غمت جمله زبهر گنج افتاد
از آنت جسم و جان در رنج افتاد ۲۴۷
گذر کن زو و گنج لامکانی
بیاب اینجای خود را رایگانی ۲۴۸
گذر کن زود از این شش جهاتش
که اعیانست اینجا گنج ذاتش ۲۴۹
ز گنج ذات برخوردار خودباش
بس آنگه فارغت از نیک و بد باش ۲۵۰
ز گنج ذات اعیان یاب و توحید
بگو تا چند گردی گِردِ تقلید ۲۵۱
ز گنج ذات خود دیدی یقین باز
عیان شد اندر اینجا اوّلین باز ۲۵۲
چو آدم دم تو میآری ز تقلید
از آن دوری تو از انوار توحید ۲۵۳
ولیکن جملگی پیوستهٔ تست
حقیقت بود تست و رستهٔ تست ۲۵۴
حقیقت جملگی از تست وبودست
که ذات پاک تو اینجا نمود است ۲۵۵
حقیقت غیر تست و سیر پیدایست
نمود کعبه اندر دیر پیداست ۲۵۶
منم عاشق شده در دیر امروز
از آن اینجا زنم این سیر امروز ۲۵۷
منم عاشق شده در دیر عشاق
یکی دیده حقیقت سیر عشاق ۲۵۸
درون دیرم و سیرم یکی بین
حقیقت بت شکستم بیشکی من ۲۵۹
ز سیر دیر رهبان چندم اینجا
نشستم زانکه من پابندم اینجا ۲۶۰
ز صورت بت در این دیرم که هستم
دمادم این بت صورت شکستم ۲۶۱
بخود گویم دمادم من ز مستی
که ای دل چند آخر بت پرستی ۲۶۲
بت تو صورتست و بشکنش هان
اگردم میزنی اینجا زجانان ۲۶۳
در این جانت نمیگنجد ز تقلید
حقیقت ذات کل دان تو ز توحید ۲۶۴
دل من دوست میدارد بت خود
حقیقت میشناسد این بیان بد ۲۶۵
بت صورت دلم را دوست دارد
حقیقت نیز مغز و پوست دارد ۲۶۶
دلم در بند صورت مبتلا شد
از آن بیخود میان صد بلا شد ۲۶۷
دلم در بند صورت شد گرفتار
گهی باشد مسلمان گاه کفّار ۲۶۸
دلم در بند صورت باز ماندست
ولی در عشق صاحب راز ماندست ۲۶۹
دلم در بند صورت گشت پیدا
دمادم میکند از عشق غوغا ۲۷۰
دلم در بند صورت لاالهست
که لا او رادر اینجاگه بنا هست ۲۷۱
دلم در بند صورت ناتوانست
از آن هر لحظه شیدای جهانست ۲۷۲
از این صورت ندیدم من به جز غم
که غم میآردم اینجادمادم ۲۷۳
از این صورت همه دردست ما را
از آن باشد یقین دردست ما را ۲۷۴
رخ جانم نمودار دل آمد
مرا دیدار جانان حاصل آمد ۲۷۵
چنان عاشق شدم بر دیدن جان
که ماندستم عجب در خویش پنهان ۲۷۶
چنان عاشق شدم بر روی دلدار
که کلّی شد وجودم ناپدیدار ۲۷۷
ز عشقم خرّم و شادان بمانده
ازآنم دست از دل برفشانده ۲۷۸
ز عشقم خرّم و دلشاد گشته
ظهور و باطنم آزاد گشته ۲۷۹
ز عشقم دم زده اینجای در کل
برون جستم من اینجاگاه از ذل ۲۸۰
دمادم رنج اینجا شادی آمد
مرا از بند غم آزادی آمد ۲۸۱
دمادم مرمرا عین العیانست
که دید من نشان بی نشانست ۲۸۲
منم از عشق کُشته گشته اینجا
شده ازدید جانان زارو شیدا ۲۸۳
گهی رویم نماید جان جانم
که در پرده بکل عین العیانم ۲۸۴
گهی مخفی شود از دیدههایم
نماید ابتدا و انتهایم ۲۸۵
دو بینی نامد اینجا پیشم از دل
نمیدانم که چون این راز مشکل ۲۸۶
بیک ره حل کنم تا دوست بینم
حقیقت مغز اندر پوست بینم ۲۸۷
ولکین جان اگر چه دادم از پیش
یقین مرهم نهادم بر دل ریش ۲۸۸
چو جان از پیش دادم همچو مردان
مرا شد جان حقیقت دید جانان ۲۸۹
چو جان از پیش دادم همچو عشاق
فتادم لاجرم در واصلی طاق ۲۹۰
چو جان از پیش دادم زار گشتم
یقین از جسم و جان بیزار گشتم ۲۹۱
چو جان از پیش دادم رخ نمودم
عیان معشوق مشکل برگشودم ۲۹۲
چو جان دادم صفاتم روی بنمود
یقین این دم همه دیدار معبود ۲۹۳
چو جان دادم یکی شد در فنایم
نمود جسم و جان حق شد بقایم ۲۹۴
چو جان دادم شدم جانان یقین من
بدیدم اوّلین و آخرین من ۲۹۵
چو جان دادم وصالش یافتستم
ز نقصان کمالش یافتستم ۲۹۶
بده جان ای ندیده وصل عشاق
که تا آگه شوی از وصل عشاق ۲۹۷
بده جان و ببین جانان نهانی
که این دم هیچ در صورت ندانی ۲۹۸
بده جان و لقای جاودان یاب
از این صورت از این حضرت تو بشتاب ۲۹۹
بده جان تا شوی جانان حقیقت
که جانی کی توانی در طبیعت ۳۰۰
بدیدن بی طبیعت بازدان یار
بجائی کانزمانت لیس فی الدار ۳۰۱
نباشد هیچ دیدت را یکی هان
بود ذات حقیقی بیشکی هان ۳۰۲
نمود جسم و جان چون رفت از پیش
مر این معنی تو نیکوهان بیندیش ۳۰۳
نمود صورت کل خاک گردد
نمود عقل و جان افلاک گردد ۳۰۴
حقیقت صورتت جمله شود جان
بوقتی کآید اینجاگاه پنهان ۳۰۵
چو زیر خاک محو آمد یقین او
شود خاک رهت از کفر و دین او ۳۰۶
شود جان تن چو پنهانی بگیرد
نمود خاکها آسان بگیرد ۳۰۷
چو رجعت کرد اندر طور اطوار
شود اندر صفت او ناپدیدار ۳۰۸
یکی گردد درون و هم برون او
که اندر ذوفنونی رهنمون او ۳۰۹
بود کز قرب اینجا دم زند او
یقین میدان که خود را بر زند او ۳۱۰
از این دم صورت اینجا یافت بهره
دل و جان یافتست و عین زهره ۳۱۱
ره جان گر چه صافی اوفتادست
ولکین راه او در عین بادست ۳۱۲
ره صورت بود مشکل یقین دان
مر او را راز در عین زمین دان ۳۱۳
ره چونست و صورت آخر کار
که تا وقتی شود کل ناپدیدار ۳۱۴
وصال آنگاه یاد از رخ دوست
پس آنگه بشنود او پاسخ دوست ۳۱۵
که ای در راه ما افتاده مسکین
شده فارغ کنون درعین تمکین ۳۱۶
رسانم من ترا در دید اوّل
چو گشتی در صفات ما مبدّل ۳۱۷
کنون چون عین یکرنگی گزیدی
حقیقت درکمال ما رسیدی ۳۱۸
کنون بشناس ما را همچو ما تو
یقین باش اندر اینجا در فنا تو ۳۱۹
کنون بشناس ما را در یقین باز
چو گشتی اندر اینجا بیشکی راز ۳۲۰
کنون بشناس ما را در نهانی
که تا قدر وصال ما بدانی ۳۲۱
کنون بشناس ما را راز اینجا
چو دیدی روی ما را باز اینجا ۳۲۲
کنون بشناس ما را در فنائی
تو با ما ما ابا تو در جدائی ۳۲۳
یکی گشتی و در یکی مرابین
مرا از جان ما دیدار بگزین ۳۲۴
چون من تو تومنی این دم نئی تو
سزد ای عاشق اکنون خود نئی تو ۳۲۵
مبین خود را بهرجائی یقین تو
که تا یابی عیان عین الیقین تو ۳۲۶
ره جسم این بود کآخر فنایش
نموداری جان اندر بقایش ۳۲۷
چنان باشد که چون یکی شود جسم
برافتد آنگهی دیدار و هم اسم ۳۲۸
صفات حق شود اوّل ز پرگار
زهی معنی زهی ترکیب اسرار ۳۲۹
صفاتش آنگهی جانان شود زود
که تا یکی شودر ذات معبود ۳۳۰
صفاتش آنگهی جانان نماید
مر او را راز پنهانی گشاید ۳۳۱
صفات جسم روشن در دل خاک
شود تا آنگهی با جوهر پاک ۳۳۲
یکی گردد یکی باشد حقیقت
اگر خواهی چنین بسپر طریقت ۳۳۳
طریقت بسپر اندر راه جانان
اگر هستی یقین آگاه جانان ۳۳۴
طریقت بسپر و آنگاه حق بین
ز جانان در درون من یقین بین ۳۳۵
طریقت بسپر و بود ازل جوی
تمامت کارها در جان جان جوی ۳۳۶
حقیقت بسپر و دیدار دریاب
پس آنگاهی نمود یار دریاب ۳۳۷
حققت بسپر و جانان یقین بین
تو جانان در درون من یقین بین ۳۳۸
حقیقت با طریقت هر دو یکسانست
اگرچه شرع در هر لحظه یکسانست ۳۳۹
ولکین شرع اوّل پیشوایست
که دید انبیا و اولیایست ۳۴۰
ز شرع این آمده اندر رموزم
که تا خواهم که گویم این رموزم ۳۴۱
نخواهم گفتن این الّا بجائی
که نبود برتر از آنجا ورائی ۳۴۲
نمایم در یکی و راز گردم
یقین انجام و هم آغاز گردم ۳۴۳
ولی چون اصل جمله مینمایم
نه پنهان میکنم نیمیفزایم ۳۴۴
دمادم جام را بر قدر هر کس
دهم تا بر مزاج نفس هر کس ۳۴۵
مُفید آمد ز آنجا هرچه یابند
هم اندر این طلسمش گنج یابند ۳۴۶
دل و جانم دمادم خواهی اینجا
که بیخود میکشی گردی تو شیدا ۳۴۷
ز شیدائی شوی رسوای عالم
نیاری طاقت غوغای عالم ۳۴۸
ترا طاقت نماند آخر کار
شوی بیهوش و دل هر دو بیکبار ۳۴۹
بقدر خون من مینوش کن جام
ببین در آخرت چونست سرانجام ۳۵۰
بقدر خویش در کش جام معنی
مکن بدمستی و گفتار دعوی ۳۵۱
چو جامت هست وقتی خور دمادم
مخور جمله از آنجاگه دمادم ۳۵۲
تو درکش تا نگردی مست عاقل
که ناگاهی شوی در عشق باطل ۳۵۳
چو جامت از دو و از چار بگذشت
حقیقت کار دل ناچار بگذشت ۳۵۴
دمادم جام میآید بر آنجا
ز دست دوست بنگر تو مصفّا ۳۵۵
بقدر هر کسی جامی که باشد
دهد تا نیز مر طاقت نباشد ۳۵۶
اگر داری تو طاقت نوش کن جام
گذر کن بیشکی از ننگ و ز نام ۳۵۷
اگر داری تو طاقت جام نوشی
ضرورت صبر کن اندر خموشی ۳۵۸
بنوش آن جام و خاموشی گزین تو
چو مردان عین بیهوشی گزین تو ۳۵۹
چو مردان نوش کن اینجام وحدت
که تا یابی حقیقت جام قربت ۳۶۰
چو مردان نوش کن و چندینی تو مخروش
ز دست شاه جام دوست مینوش ۳۶۱
اگرواقف شوی بس سرّ در آنجا
حذر میکن که ناگاهی تو رسوا ۳۶۲
شوی ای دل صبوری به ز مستی
حقیقت نیستی بهتر ز هستی ۳۶۳
اگرچه نیستی هستی ذاتست
ولی هستی یقین دیدار ذاتست ۳۶۴
چو شه دربارگاه دل نشستست
بروی غیر او خود در ببستست ۳۶۵
بود روزی شهش بیخود بخواند
کسی باید که این معنی بداند ۳۶۶
ادب باید که بردارد یقین او
بنزد شاه باشد پیش بین او ۳۶۷
بنزد شاه دارد عزّت خود
نگه تا شاه نیکش بیند و بد ۳۶۸
نبیند چون نشیند شاه گردد
شه از وی در زمان آگاه گردد ۳۶۹
چو جان از پیش دارم رخ نمودم
عیان معشوق مشکل برگشودم ۳۷۰
دهد جام وصالش رایگانی
کند بر فرق او گوهر فشانی ۳۷۱
ز عزّت پایگاهش برفزاید
بجز شاهش به خاطر درنیاید ۳۷۲
گمانش این بود در آخر کار
دهد در دست او مرجام شهوار ۳۷۳
اگر طاقت بود آنرا کند نوش
بجز شه جمله را آرد فراموش ۳۷۴
خیال بد چو در پیشش نگنجد
بجز شه هیچ درخاطر نسنجد ۳۷۵
بجز شه مر کسی دیگر نماند
دمادم جام می از شه ستاند ۳۷۶
بعزّت باشد او با لشکر و رای
نه بر پیشش نهد از حدّ خود پای ۳۷۷
ادب به کز ادب یابد سعادت
که دایم بی ادب بیند شقاوت ۳۷۸
تمامت یابد و زجر و جفا او
ز قربت ماند اینجاگه جدا او ۳۷۹
به از عزّت نباشد درنمودار
که عزّت برتر است از کلّ انوار ۳۸۰
حقیقت حق بعزت میتوان یافت
کسی کاینجا حقیقت جان جان یافت ۳۸۱
به از عزت یافت دیدار الهی
برون شد کارش از عین تباهی ۳۸۲
بعزت باش وز عزت خدا جوی
چو شه دریافتی شد گفت و هم گوی ۳۸۳
بعزت انبیا در حق رسیدند
نمود جاودان زین راز دیدند ۳۸۴
بعزت جمله مردان پیشوایند
حقیقت جمله در عین لقایند ۳۸۵
بعزت جمله مردان ذات گشتند
نهان از جملهٔ ذرّات گشتند ۳۸۶
بعزت جملگی این دم لقایند
یکی گشته همه عین خدایند ۳۸۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۸۷
۴۴۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در التماس کردن فناء کل حضرت سلطان العارفین از شیخ حسین منصور قدّس اللّه روحهما فرماید
گوهر بعدی:حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.