هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و فلسفی به بیان دیدگاههای منصور حلاج، عارف مشهور اسلامی، درباره وحدت وجود و عشق الهی میپردازد. منصور در این شعرها از تجربههای عرفانی خود سخن میگوید، از دیدار با حق و وحدت با ذات الهی میگوید، و به مفاهیمی مانند فنا در ذات الهی، عشق به معشوق حقیقی، و رهایی از تعلقات دنیوی اشاره میکند. او همچنین به مخالفتهای مردم و حاکمان با عقایدش اشاره کرده و در نهایت، شهادت خود را در راه عشق الهی پیشبینی میکند.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند شهادت و مفاهیم انتزاعی ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین یا نامفهوم باشد.
سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را
یکی منصور را پرسید ناگاه
که ای گشته ز سرّ جمله آگاه ۱
یقین اینجا تو داری راز مطلق
که دیدستی تو حق را عین مطلق ۲
یقین داری عیان جمله آفاق
که هستی دمدمه در کلّ آفاق ۳
نمود عشق جانان کل تو داری
که بر عشّاق شاهی شهریاری ۴
کسی باشد که جانان کل ببیند
بگفت آری کسی کاینجا ببیند ۵
نمود کشتن خود را یقین پیش
من اینجا دیدهام اسرار در پیش ۶
کنون پیر منم اینجا بمانده
ز جزوم لیک کل پیدا بمانده ۷
سوی بغداد آخر من دهم داد
سر خود اندر اینجاگاه بر باد ۸
دهم بیشک که دیدستم نهانی
برم مکشوف شد عین العیانی ۹
مرا فاش است اینجا کشتن خود
حقیقت فارغم از نیک وز بد ۱۰
قضا را راه حج بُد کین سؤالش
که کرد آنجایگه او از کمالش ۱۱
دگر پرسید کان سرّ دیدهٔ تو
یقین دانم که صاحب دیدهٔ تو ۱۲
ولیکن این جنونست از یقین باز
که گفتی با من اینجا صاحب راز ۱۳
نداند هیچکس در غیب اللّه
تو هستی زین بیان امروز آگاه ۱۴
که در بغداد چونت خون بریزند
حقیقت جملگی بردارویزند ۱۵
تو این اسرار میگوئی عجب فاش
که من هستم عیان هم نقش و نقّاش ۱۶
نمود جملگی از پیش داری
حقیقت این عیان با خویش داری ۱۷
ولی من ماندهام در شک یقینم
نمودی از تو اکنون من نبینم ۱۸
نمودت خواهم از تو پایدارم
نمای اینجایگه مر پایدارم ۱۹
اگر بیشک تو دیدار خدائی
مرا امروز مر رازی نمائی ۲۰
نمایم راز بر هر سر که باشد
مرا بیشک از آن خونی نباشد ۲۱
پس آنگه چون از او بشنید این راز
حجاب آنگه تو بیچاره برانداز ۲۲
نظر بگماشت آنگه مرد بر وی
ز مستی زد بر او یک بانگ کای هی ۲۳
نظر نیکو کن اندر دید دیدم
که من هستم که جمله آفریدم ۲۴
نظر کن این زمان بشناس ما را
که میبینی در این ساعت لقا را ۲۵
لقای من نظر کن این زمان تو
که میبینم همه کون و مکان تو ۲۶
لقای ما کنون اینجا نظر کن
دل بیچاره از ذلّت خبر کن ۲۷
خبر کن ای دل و جان راز بنگر
بجزمن هیچ دیگر باز منگر ۲۸
چو آن مرد جهان دیده چنان دید
ورا برتر ز هفتم آسمان دید ۲۹
ز حیرت شد در آنجا زار و مدهوش
ستاده در تحیّر مانده خاموش ۳۰
چنان مست لقای او بمانده
عجایب در لقای او بمانده ۳۱
زبان بگشاد و آنگه صاحب راز
که ای مانده چنین حیران ما باز ۳۲
چه میبینی خبرده این زمانم
که تا مردید دیدت را بدانم ۳۳
تمامت قافله آنجا بماندند
دعا و آفرین بر خود بخواندند ۳۴
که ای شیخ جهان و پیر اللّه
تو هستی بیشکی از خود تو آگاه ۳۵
چرا این پیر اینجا گشت حیران
بمانده این زمان مانند گنگان ۳۶
زبانش الکنست و باز مانده است
عجب حیران و دست از کل فشاندست ۳۷
تو گویا کن ز راز پادشاهی
حقیقت بر تمامت نیک خواهی ۳۸
بدیشان گفت آن دم راز منصور
که این دم او شده حیران در آن نور ۳۹
ندارد او خبر اینجا بماندست
عجب حیران و دست از کل فشاندست ۴۰
شده فارغ ز دنیا و زعقبی
که دیدارست او را سرّمولی ۴۱
چه باشد جمله دنیا پیش آن مرد
حقیقت مانده حیران در یکی کرد ۴۲
نداند هیچ او بیشک جز ازمن
که از من شد ورا اسرار روشن ۴۳
ز من روشن شدش اسرار اینجا
شدست این دم ز جسم و جان مصفّا ۴۴
یقین آگه شدست و بی زبانست
که دیدار منش عین العیانست ۴۵
منش دیدار بنمودستم اینجا
حقیقت هم منش بودستم اینجا ۴۶
درونست و برون کلّی گرفته
ز دید دید ما ازخویش رفته ۴۷
ز دید خویشتن بیزارگشته
حقیقت صاحب اسرار گشته ۴۸
ز دید خویشتن گشته مبرّا
حقیقت راز پنهانست و پیدا ۴۹
ندارد تا زبان او راز گوید
یقین شرح شما را باز گوید ۵۰
چو با هوش آید آن دم در نهانی
زند او دم در اینجا در معانی ۵۱
بگوید آنچه او دیدست ما را
یقین از بهر دیدار شما را ۵۲
اشارت کرد آن و زود منصور
که بیرون آی و دم زن زود از نور ۵۳
بساعت باز هوش آمد در آن دم
بساعت نوحهٔ در داد و ماتم ۵۴
مر او را گشت پیدا های و هوئی
فتادش در قدم مانند گوئی ۵۵
فتاد آن لحظه در اندوه و زاری
بگفتاکردمت من پایداری ۵۶
چرا باز آمدی ای جان در اینجا
فتادی دیگر اندر عین غوغا ۵۷
مقام اوّلت چون باز دیدی
نظر کردی و کلّی راز دیدی ۵۸
مرا مکشوف شد عین العیانت
بدیدم جملگی راز نهانت ۵۹
در این بودیم ما در شهر بغداد
تو دادی اندر اینجا بیشکی داد ۶۰
تو دادی داد دیدم آنچه دیدی
نظر کردم تو کلّی راز دیدی ۶۱
طپیدم در میان خاک و خونت
زدم دستی عجایب رهنمونت ۶۲
مراکردی در اینجا پاره پاره
جهان و خلقم اینجا در نظاره ۶۳
بدیدم من تو بودم تو منی جان
که هستم من تو و تو من مرا هان ۶۴
بیک ره چون نمودی عین دیدار
مرا کردی ز خواب مرگ بیدار ۶۵
در اینجا حشر کردستی مرا یار
دگر درآتش سوزان بمگذار ۶۶
رهانم این زمان ازدست دشمن
که گفتار منی بی ما و بی من ۶۷
نگویم پیش کس اسرارت اینجا
مرا بس باشد این دیدارت اینجا ۶۸
ز دیدارت منم حیران و مدهوش
تو بودی در من بیچاره خاموش ۶۹
اگرگویا شدی و رازگوئی
یقین بی درد من درمان نجوئی ۷۰
یقین درد من اینجا کن تودرمان
برو اکنون که آزادی دل و جان ۷۱
توئی کعبه یقین اینجا ستاده
خودی ره سوی خود بیشک نهاده ۷۲
همه در دید تو حیران بمانده
چنین در دید تو نادان بمانده ۷۳
سوی تو رخ نهاده این چنین راز
تو اینجا ظلم ای جانان مینداز ۷۴
که خواهی کرد بر من آشکاره
همه از بهر تو اندر نظاره ۷۵
سوی تو رخ نهاده جمله دلشاد
تو ازجمله چنین استاده آزاد ۷۶
روا باشد چنین جان داده مردان
ترا چه غم که هستی جان جانان ۷۷
نخواهم کعبه بی دیدار رویت
بخواهم مردن اندر خاک کویت ۷۸
بخواهم مرد خواهم زنده گشتن
ترا تا جاودان مر بنده گشتن ۷۹
منم بنده توئی سلطان آفاق
که در شورند از تو کل آفاق ۸۰
منم بنده توئی تابنده چون نور
که درجانها دمیدستی عیان صور ۸۱
از آن منصوری از دیدار اللّه
که افکندی مرا در قربت شاه ۸۲
توئی شاه و به جز تو کس ندیدم
کنون نزدیکت ای جان آرمیدم ۸۳
بگفت این و بزد یک نعره آنگاه
بیفتاد آن زمان در عشق یک تاه ۸۴
شد و جان داد آنجا رایگان او
حقیقت در بر کون و مکان او ۸۵
حقیقت جان جان دید و فنا شد
بر او آن همه آنجا بقا شد ۸۶
حقیقت بود جانان دید منصور
که آفاق آمدست از راز او نور ۸۷
چو زانسان قافله او را بدیدند
تمامت عاشقان آنجا طپیدند ۸۸
چون منصور آن چنان دید اندر اینجا
که برخواهست آمد شور و غوغا ۸۹
یقین صورت پرستان زور کردند
نهاد خویشتن پر شور کردند ۹۰
که این کس جادوئی آراست اینجا
بباید کشتنش تحقیق این جا ۹۱
جوابی داد سر منصور ایشان
ستاد آنجایگه ازدور ایشان ۹۲
بدیشان گفت کای نادیده گمراه
منم بیشک یقین دیدار اللّه ۹۳
در این دم اندر اینجا میتوانم
که مر جمله زغوغا وارهانم ۹۴
ولکین این زمان نی وقت رازست
که این دم عین جانها درگدازست ۹۵
شما را آنقدر بس تا بدانید
همه در ذات من حیران بمانید ۹۶
شما را آنقدر بس اندر اینجا
که او برگفت سرّ جمله پیدا ۹۷
یقین من کعبهام هم جان جانان
بخواهم رفت در اینجای پنهان ۹۸
ولی پیریست واصل اندر این دم
میان جملگی او هست محرم ۹۹
وصالی دارد اینجا صاحب درد
بود او در میان جمله شان فرد ۱۰۰
ز بهر او شما را من بِحِل هان
بکردم تا برید اینجایگه جان ۱۰۱
رها کردم شما را در بر او
که نبود هیچکس بی رهبر او ۱۰۲
بگفت این و نهان شد او زعالم
که مکشوفست از او سرّ دمادم ۱۰۳
نمود عشق او در خویشتن بین
دم آخر تو خود بیخویشتن بین ۱۰۴
برافکن جسم و جان وگرد خاموش
شو اندر عشق کل اینجای مدهوش ۱۰۵
نظر کن راز جانان باز بین هان
ترامیگویم اکنون راز بین هان ۱۰۶
ترامنصور کل اندر نهادست
ترا این راه در پیشت فتادست ۱۰۷
وصال کعبهٔ جان خواستی تو
عجائب قافله آراستی تو ۱۰۸
همه ذرات باتست ای ندیده
وصال کعبه اندر جان ندیده ۱۰۹
چو منصور حقیقی داری ای جان
قدم تو بیش از این اینجا مرنجان ۱۱۰
بخواه اسرار چون رویش ببینی
از او کن من طلب گر مرد دینی ۱۱۱
که بنماید ترا اینجا نظر او
کند از دید خویشت باخبر او ۱۱۲
درون پرده پنهانست بیچون
نظر کن در رخ او بیچه و چون ۱۱۳
مر او را یک زمان بنگر تو بیخود
زمانی گرد فارغ نیک با بد ۱۱۴
همه یکسان ببین در دیدهٔ دوست
وجودت باز کن در دیده بین کوست ۱۱۵
ببین کو در درون دیدهٔ تست
نهان اینجایگه در دیدهٔ تست ۱۱۶
یقین در دیده اینجاگاه رویش
مکن اینجا حقیقت گفتگویش ۱۱۷
وصال اینجا یقین زو بازبینی
اگر مرد ره و صاحب یقینی ۱۱۸
حقیقت یاب او را در بر شاه
که تا مجنون نگردی تو از آن ماه ۱۱۹
حقیقت چون رخت اینجا نماید
ترا از یک طبیعت برزداید ۱۲۰
مصفّاات کند آیینه کردار
همه در آینه آید پدیدار ۱۲۱
همه در آینه بینی نهانی
تو دانی بیشکی جمله تو دانی ۱۲۲
همه در تست هستی آینه تو
نموده روی خود درآینه تو ۱۲۳
نمیبینی اگر بینی یقینش
یکی بینی حقیقت کرده بیشش ۱۲۴
یکی بینی نمود ذات درخویش
حجابت دور گردانی تو از پیش ۱۲۵
حجابت دور گردان ای دل ریش
که تا یابی حقیقت یار در خویش ۱۲۶
حجاب صورت تست ای دل و جان
ز دید حق توئی خود را مرنجان ۱۲۷
نظر کن تا چه میبینی تو در خود
که ماندستی چنین و بی برِ خود ۱۲۸
نخواهی یافت چیزی جز که این دم
ترا من مینمایم راز عالم ۱۲۹
بجز این دم طلب اینجا مکن تو
همین بس باشدت از این سخن تو ۱۳۰
که دریابی که جانانت درونست
تراگویا و بینا رهنمونست ۱۳۱
ترا او رهنمونست ار بدانی
درون جان تست و تو ندانی ۱۳۲
که سر تا پای تو دیدار شاه است
ولیکن این بیان با مرد راهست ۱۳۳
که بشناسد نمود جسم با جان
کند مرجان خود در دوست پنهان ۱۳۴
کند پنهان وجود خودبیکبار
که تا پیدا شود اینجایگه یار ۱۳۵
وصال یار بی صورت بیابی
که اندر جان و دل نورت بیابی ۱۳۶
یقین منصور خود بشناس در خویش
حجاب جسم و جان بردار از پیش ۱۳۷
یقین منصور خود بشناس اینجا
نهاد ذات شودر خویش یکتا ۱۳۸
چرا اینجا چنین ساکن بماندی
در این زندان چنین ایمن بماندی ۱۳۹
تو آن داری که صورت ره نداند
وگرداند در آن حیران بماند ۱۴۰
تو آن داری که هرگز کس ندید است
ز چشم آفرینش ناپدیدست ۱۴۱
نهان خویشتن بشناس اینجا
ز دیو هفت سر مهراس اینجا ۱۴۲
تو اندر هفت پرده رخ نمودی
عجب زینسان که درگفت و شنودی ۱۴۳
نمیدانی درونت نور دارد
نهادت سر بسر منشور دارد ۱۴۴
چرا منشور شه داری چنین خوار
بماندستی چنین رنجور و غمخوار ۱۴۵
ز حکم شه چه آوردی ابر جای
گریزانی ز حکمش جای بر جای ۱۴۶
مرو بیرون ز حکم شاه اینجا
یقین میباش هان آگاه اینجا ۱۴۷
یقین آگاه باش و بر تو فرمان
مشو اینجا بخود مغرور و نادان ۱۴۸
تو دانا باش و ساز خویش گیر
وگرنه ترک جان و دید تن گیر ۱۴۹
بنزد شاه فرمان بر یقین تو
که تا گردی بنزد شه امین تو ۱۵۰
بنزد شاه شو با ملک دستور
برد یک سر ترا تا عین گنجور ۱۵۱
ترا بخشند شه اینجا تمامت
ولکین می حذر کن از ملامت ۱۵۲
حذر میکن تو از شمشیر ناگاه
مکن گستاخیت اندر بر شاه ۱۵۳
چگویم چون تو شه نشناختستی
بهرزه عمر خود در باختستی ۱۵۴
بدادی عمر اکنون رایگانی
ز دست ای ابله اکنون می ندانی ۱۵۵
که عمرت رفت ناگاهی ابر باد
بکردستی در اینجا خانه آباد ۱۵۶
چه خواهی برد با خود جزغم و درد
تو خواهی بود ای جان دائما فرد ۱۵۷
در آن فردی سخن گفتیم بسیار
ولی تو ماندهٔ در عین پندار ۱۵۸
ترا پندار از حق دور کردست
حقیقت ابله و مغرور کردست ۱۵۹
چنین ماندی اسیر و خوار اینجا
ز بهر نفس سگ غمخوار اینجا ۱۶۰
ترا این نفس جسمانی مردار
بیک ره برده از ره ناپدیدار ۱۶۱
شدی یکبارگی درخوف مجروح
شدستی بی نمود قوّت روح ۱۶۲
کجا راهی بری آنجا بحضرت
که ماندستی چنین در فکر نخوت ۱۶۳
ترا این فکر دنیا خوار کردست
ز حق یکبارگی بیزار کردست ۱۶۴
دلت در تنگنای غم بماندست
کنون ریش تو بیمرهم بماندست ۱۶۵
کنون مجروحی و خود را دوا کن
درونت با برون یکسر صفا کن ۱۶۶
ترا چون کعبهٔ دل هست حاصل
چرا ماندی چنین حیران و بیدل ۱۶۷
چنین حیران و بیدل ماندهٔ باز
چنین دستت زجان افشاندهٔ باز ۱۶۸
ره خود این زمان کن تا توانی
که داری این حیات و زندگانی ۱۶۹
ترا امروز چون عین حیاتست
نمودارت در اینجا نور ذاتست ۱۷۰
اگر امروز کام خود نرانی
یقین تو تا ابد حیران بمانی ۱۷۱
بران امروز کامی تو ز دنیی
که بهتر زین نیابی تو ز معنی ۱۷۲
بران امروز کامی نیک اینجا
که برخورداری ازدیدار یکتا ۱۷۳
در معنی بیکباره گشادست
دلت حیران در اودادی ندادست ۱۷۴
بده امروز داد ملک معنی
که خواهی رفت بیرون تو بعقبی ۱۷۵
سوی ملک فنا داری عجب راه
بماندستی چنین مسکین و گمراه ۱۷۶
خبر معنی دمادم آر و از دوست
تو هستی بیخبر درمانده در پوست ۱۷۷
نداری هیچ اینجاگه خبر تو
بماندستی چنین اندر بشر تو ۱۷۸
بشرگرد و یقین صورت شناسی
چرا از صورت خود میهراسی ۱۷۹
گهی دشمن شوی جان را حقیقت
گهی تمییزش آری در طبیعت ۱۸۰
اگر میدوستداری هردو اینجا
یکی کن هر دو را اینجا مصفّا ۱۸۱
مصفّا کن تن و جانت نهانی
مجو چیزی یقین جز بی نشانی ۱۸۲
نشان بی نشان اینجا طلب کن
چو دیدی گه بیابی آن سر و بن ۱۸۳
نشان بی نشان دیدار یارست
کسی نزدیک آن ناپایدار است ۱۸۴
نشان بی نشان دیدم یقین من
نمود اوّلین و آخرین من ۱۸۵
در او دیدم ولی این سر که داند
وگر داند در آن حیران بماند ۱۸۶
نمود اوّلین دارد حقیقت
نیابد کس مرا اندر طبیعت ۱۸۷
نمود اوّلین من دیدهام باز
دمادم نزد آن گردیدهام باز ۱۸۸
نمود اوّلش چون سیر کردم
دگر آهنگ سوی دیر کردم ۱۸۹
ز حیرت آن چنان اوّل بماندم
که یک ره دست از جان برفشاندم ۱۹۰
در آخر چون نظر کردم بظاهر
شدم مکشوف اوائل تااواخر ۱۹۱
اوائل تا بآخر بود یک ذات
ولیکن مختلف در سیر ذرّات ۱۹۲
بدیدم آنچنان کان کس ندیدست
کسی در ابتدایش نارسیدست ۱۹۳
چگونه شرح این آرم بگفتار
که میگردم در این سر ناپدیدار ۱۹۴
چگونه وصف آرم بر زبانم
که الکن شده بیکباره زبانم ۱۹۵
حقیقت وصف او گویم بتحقیق
کسی کو را بود از دوست توفیق ۱۹۶
بیابد این معانی آخر کار
حجابش دور گردد کل بیکبار ۱۹۷
حجابش صورتست و دور گردد
سراسر دید دیدش نور گردد ۱۹۸
حجابش چون برافتد نور بیند
همه ذرّات را منصور بیند ۱۹۹
اناالحق گوی بیند جمله ذرّات
تمامت صنع خود تحقیق آیات ۲۰۰
همه یارست ای مسکین غمخور
اگر مردی سراسر خویش بنگر ۲۰۱
همه یار است اینجاگه نهانی
ولی این راز اینجاگه ندانی ۲۰۲
همه یارست غیری نیست بنگر
همه کعبه است دیری نیست بنگر ۲۰۳
یکی بنگر که در یکی یکی است
نمود ذات اینجا بیشکی است ۲۰۴
یکی بنگر که در یکیّ شکی نیست
صفات و ذات فعلت جز یکی نیست ۲۰۵
یکی بین هرچه هست و نیست اینجا
که بیشک مر مرا یکی است اینجا ۲۰۶
یکی دیدم دوئی بگذاشتم من
نمودم از میان برداشتم من ۲۰۷
یکی کردم درآن دیدار خود من
شدم فارغ یقین ازنیک و بد من ۲۰۸
یکی میبینم اینجا هرچه دیدست
یکی محوست کلّی ناپدیدست ۲۰۹
یکی بد اصل اینجاهرچه دیدم
حقیقت در یکی آمد پدیدم ۲۱۰
اگر در اصل یکی رهبری دوست
بیابی و برون آئی تو از پوست ۲۱۱
نمود جان جانانت شود فاش
بیابی ناگهانی دید نقاش ۲۱۲
حقیقت نقش میبینی و دوری
گزیدستی از آن اندر نفوری ۲۱۳
هر آن کو دور شد از یار اینجا
کشید او زحمت بسیار اینجا ۲۱۴
مکن دوری ونزدیکی گزین تو
که تا یابی نمودار یقین تو ۲۱۵
دریغا چارهٔ اینجا نداری
فرومانده از آن تو شرمساری ۲۱۶
که ماندستی چنین در بند صورت
ز صورت دان حقیقت این غرورت ۲۱۷
براه راستی آخر قدم نه
که چیزی نیست جز از راستی به ۲۱۸
حقیقت راستی دانم یقین من
که حق در راستی دیدیم روشن ۲۱۹
حقیقت راستان خود گوی بردند
طریقت اندر این معنی سپردند ۲۲۰
حقیقت راستی هر کو کند حق
شود از راستی او نور مطلق ۲۲۱
هر آن کو راستست در حضرت یار
رسید اینجایگه در قربت یار ۲۲۲
هر آنکو کرد اینجا راستی او
ندید اینجایگه خود کاستی او ۲۲۳
ترا بهتر کجا باشد از این کار
که باشی راست اندر نزد دادار ۲۲۴
کمان کژ نگر باتیر اینجا
همه چون تیر داند اندر اینجا ۲۲۵
کمان کژ، راست میبین تیر اینجا
درون جمله میدان پر ز غوغا ۲۲۶
کجی را چون بدید اندر کمان او
یقین بشناختش خود بیگمان او ۲۲۷
از او دوری گزید و از برش جَست
بشد پرتاب وز نزدیک او جَست ۲۲۸
کمان صورتت چون کل کژ افتاد
از آن بازو ز قوّت در کج افتاد ۲۲۹
اگر کژ اندر اینجا میستیزد
یقین میدان که جان ناگه گریزد ۲۳۰
ز پیشش دور خواهد شد بناچار
چنین دان اسم این دنیای غدّار ۲۳۱
کمانی دان تو دنیای دنس را
که نتواند بدیدن هیچکس را ۲۳۲
همه چون تیر داند اندر اینجا
درون جمله میدان پر ز غوغا ۲۳۳
همه در شست خود اینجا بسازد
کمان دست ناگه سرفرازد ۲۳۴
بیندازد تمامت بیخبر او
نمیداند حقیقت راهبر او ۲۳۵
بیندازد تمامت از بهانه
که تا تیری زند سوی نشانه ۲۳۶
همه تنها مثال تیر سازد
دمادم این چنین تدبیر سازد ۲۳۷
نه کس از دست او جان برد اینجا
که بودند او بجان بسپرد اینجا ۲۳۸
همه جانها ز قالب دور کرده است
چنین خود را همی مغرور کرد است ۲۳۹
نخواهد ماند دنیا جاودانی
ولی میدان تو عقبی رایگانی ۲۴۰
اگر اینجا نداری هیچ رستی
بعقبی فارغ و شادان نشستی ۲۴۱
وگر داری بیک سوزن در اینجا
شمارم من ترا میزن در اینجا ۲۴۲
نخواهی برد باخود چیزی ای دوست
مگردان در نظر جز دیدن ای دوست ۲۴۳
مکن با هیچکس اینجا بدی تو
وگرنه کمتر از دیو و ددی تو ۲۴۴
صفائی جوی و بگسل طبع ازبد
تو نیکی کن در اینجاگاه با خود ۲۴۵
بدی اینجا مکن تا نیک یابی
بوقتی کاندر آن حضرت شتابی ۲۴۶
ز نیکی و بدی آنجا سئوالست
بسی مردان دراین سر گنگ و لالست ۲۴۷
زبانت چون دهد پاسخ بر یار
فرومانی در آنجاگه بیکبار ۲۴۸
حقیقت بد مدان از نیکی ای دوست
که نیکی مغز آمد چون بدی پوست ۲۴۹
ندیدی هیچکس اینجا که بد کرد
که نیکی بازدید ای صاحب درد ۲۵۰
بدی بد دان و نیکی نیک بشمار
بجز نیکی مکن ای دوست زنهار ۲۵۱
چه باشد نیکنامی خُلق خوش دان
که خلق خوش محمد داشت زینسان ۲۵۲
بخُلق خوش خدایش گفت اینجا
حقیقت دُرّ معنی سُفت اینجا ۲۵۳
یقین خلق عظیمش گفت اینجا
که بیراهان بخلق آورد اینجا ۲۵۴
بخلق خوش جهان بگرفت تحقیق
ز خلق خوش که او را بود توفیق ۲۵۵
کدامین انبیا مانند او بود
که گوئی از تمامت خلق بربود ۲۵۶
نیابد همچو او دوران افلاک
کجا یابد چو او ای مؤمن پاک ۲۵۷
تو داری این زمان دین هدایت
ترا این بس بود عین سعادت ۲۵۸
که هستی امّت احمد یقین بود
توئی بیرون ز راه کفرو دین بود ۲۵۹
تو داری دین او ای عاقل مست
نمیدانی تو این آخر کرا هست ۲۶۰
ز دنیا آنچه تو داری که دارد
که این دین و شرف مر کس ندارد ۲۶۱
تو داری راه اینجا دین تو داری
تو در هر دوجهان مر شهریاری ۲۶۲
ره شرعش سپار و باز او بین
تو همچون او همه چیزی نکو بین ۲۶۳
که او از نیکوئی اینجا یقین است
که جان اوّلین و آخرین است ۲۶۴
همه جانها ازآن نورست اسرار
وز او شد عالم جانها پدیدار ۲۶۵
تمامت دینها را برفکندست
حقیقت سلسله او در فکندست ۲۶۶
بگرد کرهٔ عالم سلاسل
ز نور شرع بنگر مرد واصل ۲۶۷
یقین شرع ویت جان شاد دارد
زهر بدها ترا آزاد دارد ۲۶۸
ره شرعست راه حق یقین دان
محمد را در این ره پیش بین دان ۲۶۹
ره او دان حقیقت راه اللّه
اگر هستی تو از اسرار آگاه ۲۷۰
ره او گیر و راه کفر بگذار
سر بتها در اینجا کن نگونسار ۲۷۱
بت نفس و هوایت را تو بشکن
حقیقت این بیان بشنو تو از من ۲۷۲
تو ترک لذّت نفس و هواگیر
ز شرع احمدی راه خداگیر ۲۷۳
چو راه حق یقین مر راه شرعست
که پیدا اندر او هر اصل و فرعست ۲۷۴
اگر صورت نگهداری چنین کن
دمادم با تو میگویم یقین کن ۲۷۵
دل و جانت در این سرهای بیچون
مگو اینجایگه این چیست و آن چون ۲۷۶
چه و چون ازدماغ اینجا بدر کن
دل خود رادر این معنی خبر کن ۲۷۷
که عقلت هست در غوغای عالم
فتادست اندر این سودای عالم ۲۷۸
همه تشویش تو از صورت افتاد
که خواهد ناگهی از تو ابر داد ۲۷۹
نمود عقلت اینجا کاربستست
دلت در غصّهٔ بسیار بستست ۲۸۰
از آن کاینجا بغصّه عقل درماند
از آن اینجایگه بیرون درماند ۲۸۱
از آن بیرون بماندست و گرفتار
که خودبین است عقل ناپدیدار ۲۸۲
غم نامش ابا ننگ است مانده
دمادم پر ز نیرنگ است مانده ۲۸۳
بسی نیرنگ اینجا گاه کردست
یقین در سرّ جانان ره نبردست ۲۸۴
نبرده است او ره اندر عالم جان
از آن اینجایگه ماندست حیران ۲۸۵
که چون مستی است عقل اینجا فتاده
از آن پیوسته در غوغا فتاده ۲۸۶
که ره پر کرد و ره سویش نبردست
یقین جز راه در کویش نبرد است ۲۸۷
ره نابرده اینجا چون بداند
نمود عشق از آن درخود نماند ۲۸۸
در اینجا با صور در آخر کار
شود در زیر گل کل ناپدیدار ۲۸۹
ولیکن عشق سلطان جهان است
که برتر از زمین و از زمان است ۲۹۰
حقیقت عشق میداند که چونست
که او در جمله اشیا رهنمونست ۲۹۱
طریق عشق گیر از بردباری
اگر این سرّ معنی پایداری ۲۹۲
طریق عشق گیر و گرد آزاد
بیک ره نام وننگت ده تو بر باد ۲۹۳
طریق عشق گیر و نام بگذار
حقیقت ننگ عالم شو بیکبار ۲۹۴
ترا گر ذات کلّی آرزویست
در اینجاگاه جای جستجویست ۲۹۵
از اول چون قدم خواهی نهادن
ندانی تا کجا خواهی فتادن ۲۹۶
قدم چون مینهی در حدّ پرگار
تو سر بیرون اینجاگاه پندار ۲۹۷
برون کن از سرت پندار دنیا
مشو تو بعد از این غمخوار دنیا ۲۹۸
بیک ره محو کن دنیا حقیقت
که دنیا سر بسر دانم طبیعت ۲۹۹
همه دنیا ز بودت محو گردان
اگر مردی از او رخ را بگردان ۳۰۰
بگردان رخ از او ای دوست زنهار
رخ او را نگر در حضرت یار ۳۰۱
نمود سالک اوّل این قدم دان
پس آنگاهی صفاتت را عدم دان ۳۰۲
عدم گردان وجودت ای دل اینجا
حقیقت برگشا این مشکل اینجا ۳۰۳
عدم کن بود خود تابود گردی
حقیقت در فنا معبود گردی ۳۰۴
عدم کن جسم و جانت در بریار
مبین خود رادر این جاگه بیکبار ۳۰۵
صفاتت چون بیابی بیگمان تو
یقین بیرونی از کون و مکان تو ۳۰۶
ولیکن چون کنم تا این بدانی
حقیقت تو خداوند جهانی ۳۰۷
ولی نه این جهان نی آن جهان دوست
که آنجا مغز آمد وین جهان پوست ۳۰۸
جهان جاودان دیدار یابی
در آنجا جملگی اسرار یابی ۳۰۹
جهان جاودانی جوی و رستی
برون رو زود از این کوی درستی ۳۱۰
از این گلخن طلب کن گلشن جان
چگویم هر زمان خود را مرنجان ۳۱۱
مرنجان خویش و یکباره فنا گرد
در آن مسکین عیان انبیا گرد ۳۱۲
عیان انبیا شو زود در ذات
که بینی سر بسر اینجای ذرّات ۳۱۳
همه ذرّات جویای تو باشند
حقیقت جمله گویای تو باشند ۳۱۴
رهی نارفته وین ره را ندیده
بسی از بهر یکدیگر شنیده ۳۱۵
یکی نادیدهٔ درد و بماندی
دمی مرکب در این منزل نراندی ۳۱۶
در این منزل تمامت در خروشند
ز بهر یکدیگر اینجا بکوشند ۳۱۷
بخون همدگر تشنه شده پاک
همه ریزند خون اینجایگه پاک ۳۱۸
چنان مر راز دنیا باز دیدم
همه پر شهوت و پر آز دیدم ۳۱۹
همه پر شهوتست و بر فراز است
نشستی مرورا سوی فرازاست ۳۲۰
همه در محنتاند این قوم دنیا
تمامت بیخبر از نوم دنیا ۳۲۱
همه درخواب و فارغ گشته ازمرگ
ببسته دل در این دنیای بی برگ ۳۲۲
همه در خواب و فارغ گشته از خویش
که راهی اینچنین دارند در پیش ۳۲۳
همه در خواب و فارغ گشته از جان
گرفته این ره اینجاگاه آسان ۳۲۴
چنین در خواب کی بیدار گردند
چنین اغیار کی با یارگردند ۳۲۵
کسانی کاندر این منزل نمودند
یقین اندر ربود بود بودند ۳۲۶
همه در سرّ این قومند حیران
چنین این قوم در توحید حیران ۳۲۷
اگر اینجا یقین بیدارگردند
ازاین معنی دمی هشیار گردند ۳۲۸
دمادم روی اینجا مینمایند
گره ازکار ایشان میگشایند ۳۲۹
ولی ایشان چنان مستند و در خواب
بمانند کسی کاینجای غرقاب ۳۳۰
بوند ایشان همه غرقاب دنیا
شده کل اندر این گرداب دنیا ۳۳۱
دراین گرداب جمله مبتلایند
فرومانده در این عین بلایند ۳۳۲
بلای خویش میبینند از خویش
حقیقت میخورند از خویشتن بیش ۳۳۳
بلا و رنج ایشان هم از ایشانست
از آن پیوسته شان خاطر پریشانست ۳۳۴
بلا اینجا نمود انبیا بود
که دائم انبیا عین بلا بود ۳۳۵
بلای نفس دیگر دان در اینجا
رخت را زین بلاگردان در اینجا ۳۳۶
بلای دل بکش هم تاتوانی
وگرنه در بلا حیران بمانی ۳۳۷
بلای صورت اینجا برکشیدی
از این معنی به جز آن غم ندید ۳۳۸
بلای عشق کش در قربت دوست
که بیشک این بلا اینجاست ای دوست ۳۳۹
بلا چون انبیا کش در ره عشق
اگر هستی حقیقت آگه عشق ۳۴۰
بلا چون انبیا کش اندر این دهر
حقیقت چون عسل کن نوش این زهر ۳۴۱
بلای عشق دیدند جمله عشاق
ولی منصور بوده در میان طاق ۳۴۲
چنان اندر بلا شد پایدار او
که برّندش سر اندر پای دار او ۳۴۳
چنان اندر بلا راحت عیان یافت
که خود را اندر اینجا جان جان یافت ۳۴۴
بلا اینجاکشید و کل لقا شد
از آن اینجایگه عین بلا شد ۳۴۵
بلا اینجا کشید و زد اناالحق
یقین شد در همه جانان مطلق ۳۴۶
بلا اینجاکشید او ازتمامت
وز اوگویند بیشک تا قیامت ۳۴۷
که بد منصور اندر عشق جانان
حقیقت نور عشقش بود دوجْهان ۳۴۸
گمانش برتر از کلّ جهان دید
که او حق بود جمله حق از آن دید ۳۴۹
که ذاتش با صفات اینجا یکی شد
اگرچه اصل او اندر یکی بُد ۳۵۰
بسی فرقست اندر دید صورت
بدانی این بیان وقت حضورت ۳۵۱
بوقتی کز حضور آئی تو ساکن
شوی از نفس و از شیطان تو ایمن ۳۵۲
حقیقت جان و دل یکتا کنی تو
ز پنهانی دلت پیدا کنی تو ۳۵۳
حضورت همچو او آید حقیقت
نگنجد هیچ از تو در طبیعت ۳۵۴
حضورت آنچنان باشد بر یار
که میچیزی نبینی جز که دلدار ۳۵۵
یکی باشدعیان فعل و صفاتت
شده پنهان همه در نور ذاتت ۳۵۶
تو باشی در جهان جویای جمله
تو باشی در زبان گویای جمله ۳۵۷
تو باشی عین بینائی بتحقیق
تو باشی عین دنیائی ز توفیق ۳۵۸
توانی یافت این معنی بیکبار
ولی گاهی که نبود نقش پرگار ۳۵۹
توئی از جمله پیدا آمده دوست
حقیقت مغز داری تو عیان پوست ۳۶۰
همه او دان ولی اندر بطونت
ببین تا کیست اینجا رهنمونت ۳۶۱
پس این پرده گرداری گذاره
زمانی کن در این معنی نظاره ۳۶۲
پس این پرده بنگر تا چه بینی
عیان بینی اگر صاحب یقینی ۳۶۳
پس این پرده بینی جان جانان
رخ او در همه پنهان و اعیان ۳۶۴
پس این پرده او را هست مسکن
اگرچه جمله او را هست مأمن ۳۶۵
پس این پرده دارد پرده بازی
مدان این پرده ای عاشق بازی ۳۶۶
حقیقت پرده باز اینجاست ما را
از آن هر لحظهٔ غوغاست ما را ۳۶۷
حقیقت یار اینجاگه بیابی
اگر در این پس پرده شتابی ۳۶۸
همه جان میدهند نزدیک جانان
ولی در این پس پرده است پنهان ۳۶۹
نهان رخ مینماید ناگهانی
که تا او تو نبینی و ندانی ۳۷۰
اگر او را تو بشناسی در اینجا
کند این پرده اینجاگاه پیدا ۳۷۱
ترا بنماید او از دید خویشت
نهانی پرده بردارد ز پیشت ۳۷۲
عیان بینی جمالش ناگهی باز
ولی گر هستی اینجا صاحب راز ۳۷۳
بتقوی پردهٔ حقّت برانداز
چو بینی روی او میسوز و میساز ۳۷۴
دوئی نبود ولی یکی عیانی
نماید رویت اینجا در نهانی ۳۷۵
دوئی نبود در این اسرار بنگر
حقیقت نقطه از پرگار بنگر ۳۷۶
حقیقت نقطه و پرگار یک بود
دلت در صورت اینجا پر زشک بود ۳۷۷
ندانستی از این معنی رخ یار
نبودی یک زمان آگه تو از یار ۳۷۸
نمودی و ندیدی روی او تو
چنین حیران میان کوی او تو ۳۷۹
بماندستی عجب شوریده اینجا
نهٔ یک لحظه صاحب دیده اینجا ۳۸۰
اگرچه صاحب اسرار و رازی
طلب کن اندر اینجا سرفرازی ۳۸۱
بگو اسرار خود با جمله ذرّات
حقیقت محو گردان جمله در ذات ۳۸۲
که ای گشته ز سرّ جمله آگاه ۱
یقین اینجا تو داری راز مطلق
که دیدستی تو حق را عین مطلق ۲
یقین داری عیان جمله آفاق
که هستی دمدمه در کلّ آفاق ۳
نمود عشق جانان کل تو داری
که بر عشّاق شاهی شهریاری ۴
کسی باشد که جانان کل ببیند
بگفت آری کسی کاینجا ببیند ۵
نمود کشتن خود را یقین پیش
من اینجا دیدهام اسرار در پیش ۶
کنون پیر منم اینجا بمانده
ز جزوم لیک کل پیدا بمانده ۷
سوی بغداد آخر من دهم داد
سر خود اندر اینجاگاه بر باد ۸
دهم بیشک که دیدستم نهانی
برم مکشوف شد عین العیانی ۹
مرا فاش است اینجا کشتن خود
حقیقت فارغم از نیک وز بد ۱۰
قضا را راه حج بُد کین سؤالش
که کرد آنجایگه او از کمالش ۱۱
دگر پرسید کان سرّ دیدهٔ تو
یقین دانم که صاحب دیدهٔ تو ۱۲
ولیکن این جنونست از یقین باز
که گفتی با من اینجا صاحب راز ۱۳
نداند هیچکس در غیب اللّه
تو هستی زین بیان امروز آگاه ۱۴
که در بغداد چونت خون بریزند
حقیقت جملگی بردارویزند ۱۵
تو این اسرار میگوئی عجب فاش
که من هستم عیان هم نقش و نقّاش ۱۶
نمود جملگی از پیش داری
حقیقت این عیان با خویش داری ۱۷
ولی من ماندهام در شک یقینم
نمودی از تو اکنون من نبینم ۱۸
نمودت خواهم از تو پایدارم
نمای اینجایگه مر پایدارم ۱۹
اگر بیشک تو دیدار خدائی
مرا امروز مر رازی نمائی ۲۰
نمایم راز بر هر سر که باشد
مرا بیشک از آن خونی نباشد ۲۱
پس آنگه چون از او بشنید این راز
حجاب آنگه تو بیچاره برانداز ۲۲
نظر بگماشت آنگه مرد بر وی
ز مستی زد بر او یک بانگ کای هی ۲۳
نظر نیکو کن اندر دید دیدم
که من هستم که جمله آفریدم ۲۴
نظر کن این زمان بشناس ما را
که میبینی در این ساعت لقا را ۲۵
لقای من نظر کن این زمان تو
که میبینم همه کون و مکان تو ۲۶
لقای ما کنون اینجا نظر کن
دل بیچاره از ذلّت خبر کن ۲۷
خبر کن ای دل و جان راز بنگر
بجزمن هیچ دیگر باز منگر ۲۸
چو آن مرد جهان دیده چنان دید
ورا برتر ز هفتم آسمان دید ۲۹
ز حیرت شد در آنجا زار و مدهوش
ستاده در تحیّر مانده خاموش ۳۰
چنان مست لقای او بمانده
عجایب در لقای او بمانده ۳۱
زبان بگشاد و آنگه صاحب راز
که ای مانده چنین حیران ما باز ۳۲
چه میبینی خبرده این زمانم
که تا مردید دیدت را بدانم ۳۳
تمامت قافله آنجا بماندند
دعا و آفرین بر خود بخواندند ۳۴
که ای شیخ جهان و پیر اللّه
تو هستی بیشکی از خود تو آگاه ۳۵
چرا این پیر اینجا گشت حیران
بمانده این زمان مانند گنگان ۳۶
زبانش الکنست و باز مانده است
عجب حیران و دست از کل فشاندست ۳۷
تو گویا کن ز راز پادشاهی
حقیقت بر تمامت نیک خواهی ۳۸
بدیشان گفت آن دم راز منصور
که این دم او شده حیران در آن نور ۳۹
ندارد او خبر اینجا بماندست
عجب حیران و دست از کل فشاندست ۴۰
شده فارغ ز دنیا و زعقبی
که دیدارست او را سرّمولی ۴۱
چه باشد جمله دنیا پیش آن مرد
حقیقت مانده حیران در یکی کرد ۴۲
نداند هیچ او بیشک جز ازمن
که از من شد ورا اسرار روشن ۴۳
ز من روشن شدش اسرار اینجا
شدست این دم ز جسم و جان مصفّا ۴۴
یقین آگه شدست و بی زبانست
که دیدار منش عین العیانست ۴۵
منش دیدار بنمودستم اینجا
حقیقت هم منش بودستم اینجا ۴۶
درونست و برون کلّی گرفته
ز دید دید ما ازخویش رفته ۴۷
ز دید خویشتن بیزارگشته
حقیقت صاحب اسرار گشته ۴۸
ز دید خویشتن گشته مبرّا
حقیقت راز پنهانست و پیدا ۴۹
ندارد تا زبان او راز گوید
یقین شرح شما را باز گوید ۵۰
چو با هوش آید آن دم در نهانی
زند او دم در اینجا در معانی ۵۱
بگوید آنچه او دیدست ما را
یقین از بهر دیدار شما را ۵۲
اشارت کرد آن و زود منصور
که بیرون آی و دم زن زود از نور ۵۳
بساعت باز هوش آمد در آن دم
بساعت نوحهٔ در داد و ماتم ۵۴
مر او را گشت پیدا های و هوئی
فتادش در قدم مانند گوئی ۵۵
فتاد آن لحظه در اندوه و زاری
بگفتاکردمت من پایداری ۵۶
چرا باز آمدی ای جان در اینجا
فتادی دیگر اندر عین غوغا ۵۷
مقام اوّلت چون باز دیدی
نظر کردی و کلّی راز دیدی ۵۸
مرا مکشوف شد عین العیانت
بدیدم جملگی راز نهانت ۵۹
در این بودیم ما در شهر بغداد
تو دادی اندر اینجا بیشکی داد ۶۰
تو دادی داد دیدم آنچه دیدی
نظر کردم تو کلّی راز دیدی ۶۱
طپیدم در میان خاک و خونت
زدم دستی عجایب رهنمونت ۶۲
مراکردی در اینجا پاره پاره
جهان و خلقم اینجا در نظاره ۶۳
بدیدم من تو بودم تو منی جان
که هستم من تو و تو من مرا هان ۶۴
بیک ره چون نمودی عین دیدار
مرا کردی ز خواب مرگ بیدار ۶۵
در اینجا حشر کردستی مرا یار
دگر درآتش سوزان بمگذار ۶۶
رهانم این زمان ازدست دشمن
که گفتار منی بی ما و بی من ۶۷
نگویم پیش کس اسرارت اینجا
مرا بس باشد این دیدارت اینجا ۶۸
ز دیدارت منم حیران و مدهوش
تو بودی در من بیچاره خاموش ۶۹
اگرگویا شدی و رازگوئی
یقین بی درد من درمان نجوئی ۷۰
یقین درد من اینجا کن تودرمان
برو اکنون که آزادی دل و جان ۷۱
توئی کعبه یقین اینجا ستاده
خودی ره سوی خود بیشک نهاده ۷۲
همه در دید تو حیران بمانده
چنین در دید تو نادان بمانده ۷۳
سوی تو رخ نهاده این چنین راز
تو اینجا ظلم ای جانان مینداز ۷۴
که خواهی کرد بر من آشکاره
همه از بهر تو اندر نظاره ۷۵
سوی تو رخ نهاده جمله دلشاد
تو ازجمله چنین استاده آزاد ۷۶
روا باشد چنین جان داده مردان
ترا چه غم که هستی جان جانان ۷۷
نخواهم کعبه بی دیدار رویت
بخواهم مردن اندر خاک کویت ۷۸
بخواهم مرد خواهم زنده گشتن
ترا تا جاودان مر بنده گشتن ۷۹
منم بنده توئی سلطان آفاق
که در شورند از تو کل آفاق ۸۰
منم بنده توئی تابنده چون نور
که درجانها دمیدستی عیان صور ۸۱
از آن منصوری از دیدار اللّه
که افکندی مرا در قربت شاه ۸۲
توئی شاه و به جز تو کس ندیدم
کنون نزدیکت ای جان آرمیدم ۸۳
بگفت این و بزد یک نعره آنگاه
بیفتاد آن زمان در عشق یک تاه ۸۴
شد و جان داد آنجا رایگان او
حقیقت در بر کون و مکان او ۸۵
حقیقت جان جان دید و فنا شد
بر او آن همه آنجا بقا شد ۸۶
حقیقت بود جانان دید منصور
که آفاق آمدست از راز او نور ۸۷
چو زانسان قافله او را بدیدند
تمامت عاشقان آنجا طپیدند ۸۸
چون منصور آن چنان دید اندر اینجا
که برخواهست آمد شور و غوغا ۸۹
یقین صورت پرستان زور کردند
نهاد خویشتن پر شور کردند ۹۰
که این کس جادوئی آراست اینجا
بباید کشتنش تحقیق این جا ۹۱
جوابی داد سر منصور ایشان
ستاد آنجایگه ازدور ایشان ۹۲
بدیشان گفت کای نادیده گمراه
منم بیشک یقین دیدار اللّه ۹۳
در این دم اندر اینجا میتوانم
که مر جمله زغوغا وارهانم ۹۴
ولکین این زمان نی وقت رازست
که این دم عین جانها درگدازست ۹۵
شما را آنقدر بس تا بدانید
همه در ذات من حیران بمانید ۹۶
شما را آنقدر بس اندر اینجا
که او برگفت سرّ جمله پیدا ۹۷
یقین من کعبهام هم جان جانان
بخواهم رفت در اینجای پنهان ۹۸
ولی پیریست واصل اندر این دم
میان جملگی او هست محرم ۹۹
وصالی دارد اینجا صاحب درد
بود او در میان جمله شان فرد ۱۰۰
ز بهر او شما را من بِحِل هان
بکردم تا برید اینجایگه جان ۱۰۱
رها کردم شما را در بر او
که نبود هیچکس بی رهبر او ۱۰۲
بگفت این و نهان شد او زعالم
که مکشوفست از او سرّ دمادم ۱۰۳
نمود عشق او در خویشتن بین
دم آخر تو خود بیخویشتن بین ۱۰۴
برافکن جسم و جان وگرد خاموش
شو اندر عشق کل اینجای مدهوش ۱۰۵
نظر کن راز جانان باز بین هان
ترامیگویم اکنون راز بین هان ۱۰۶
ترامنصور کل اندر نهادست
ترا این راه در پیشت فتادست ۱۰۷
وصال کعبهٔ جان خواستی تو
عجائب قافله آراستی تو ۱۰۸
همه ذرات باتست ای ندیده
وصال کعبه اندر جان ندیده ۱۰۹
چو منصور حقیقی داری ای جان
قدم تو بیش از این اینجا مرنجان ۱۱۰
بخواه اسرار چون رویش ببینی
از او کن من طلب گر مرد دینی ۱۱۱
که بنماید ترا اینجا نظر او
کند از دید خویشت باخبر او ۱۱۲
درون پرده پنهانست بیچون
نظر کن در رخ او بیچه و چون ۱۱۳
مر او را یک زمان بنگر تو بیخود
زمانی گرد فارغ نیک با بد ۱۱۴
همه یکسان ببین در دیدهٔ دوست
وجودت باز کن در دیده بین کوست ۱۱۵
ببین کو در درون دیدهٔ تست
نهان اینجایگه در دیدهٔ تست ۱۱۶
یقین در دیده اینجاگاه رویش
مکن اینجا حقیقت گفتگویش ۱۱۷
وصال اینجا یقین زو بازبینی
اگر مرد ره و صاحب یقینی ۱۱۸
حقیقت یاب او را در بر شاه
که تا مجنون نگردی تو از آن ماه ۱۱۹
حقیقت چون رخت اینجا نماید
ترا از یک طبیعت برزداید ۱۲۰
مصفّاات کند آیینه کردار
همه در آینه آید پدیدار ۱۲۱
همه در آینه بینی نهانی
تو دانی بیشکی جمله تو دانی ۱۲۲
همه در تست هستی آینه تو
نموده روی خود درآینه تو ۱۲۳
نمیبینی اگر بینی یقینش
یکی بینی حقیقت کرده بیشش ۱۲۴
یکی بینی نمود ذات درخویش
حجابت دور گردانی تو از پیش ۱۲۵
حجابت دور گردان ای دل ریش
که تا یابی حقیقت یار در خویش ۱۲۶
حجاب صورت تست ای دل و جان
ز دید حق توئی خود را مرنجان ۱۲۷
نظر کن تا چه میبینی تو در خود
که ماندستی چنین و بی برِ خود ۱۲۸
نخواهی یافت چیزی جز که این دم
ترا من مینمایم راز عالم ۱۲۹
بجز این دم طلب اینجا مکن تو
همین بس باشدت از این سخن تو ۱۳۰
که دریابی که جانانت درونست
تراگویا و بینا رهنمونست ۱۳۱
ترا او رهنمونست ار بدانی
درون جان تست و تو ندانی ۱۳۲
که سر تا پای تو دیدار شاه است
ولیکن این بیان با مرد راهست ۱۳۳
که بشناسد نمود جسم با جان
کند مرجان خود در دوست پنهان ۱۳۴
کند پنهان وجود خودبیکبار
که تا پیدا شود اینجایگه یار ۱۳۵
وصال یار بی صورت بیابی
که اندر جان و دل نورت بیابی ۱۳۶
یقین منصور خود بشناس در خویش
حجاب جسم و جان بردار از پیش ۱۳۷
یقین منصور خود بشناس اینجا
نهاد ذات شودر خویش یکتا ۱۳۸
چرا اینجا چنین ساکن بماندی
در این زندان چنین ایمن بماندی ۱۳۹
تو آن داری که صورت ره نداند
وگرداند در آن حیران بماند ۱۴۰
تو آن داری که هرگز کس ندید است
ز چشم آفرینش ناپدیدست ۱۴۱
نهان خویشتن بشناس اینجا
ز دیو هفت سر مهراس اینجا ۱۴۲
تو اندر هفت پرده رخ نمودی
عجب زینسان که درگفت و شنودی ۱۴۳
نمیدانی درونت نور دارد
نهادت سر بسر منشور دارد ۱۴۴
چرا منشور شه داری چنین خوار
بماندستی چنین رنجور و غمخوار ۱۴۵
ز حکم شه چه آوردی ابر جای
گریزانی ز حکمش جای بر جای ۱۴۶
مرو بیرون ز حکم شاه اینجا
یقین میباش هان آگاه اینجا ۱۴۷
یقین آگاه باش و بر تو فرمان
مشو اینجا بخود مغرور و نادان ۱۴۸
تو دانا باش و ساز خویش گیر
وگرنه ترک جان و دید تن گیر ۱۴۹
بنزد شاه فرمان بر یقین تو
که تا گردی بنزد شه امین تو ۱۵۰
بنزد شاه شو با ملک دستور
برد یک سر ترا تا عین گنجور ۱۵۱
ترا بخشند شه اینجا تمامت
ولکین می حذر کن از ملامت ۱۵۲
حذر میکن تو از شمشیر ناگاه
مکن گستاخیت اندر بر شاه ۱۵۳
چگویم چون تو شه نشناختستی
بهرزه عمر خود در باختستی ۱۵۴
بدادی عمر اکنون رایگانی
ز دست ای ابله اکنون می ندانی ۱۵۵
که عمرت رفت ناگاهی ابر باد
بکردستی در اینجا خانه آباد ۱۵۶
چه خواهی برد با خود جزغم و درد
تو خواهی بود ای جان دائما فرد ۱۵۷
در آن فردی سخن گفتیم بسیار
ولی تو ماندهٔ در عین پندار ۱۵۸
ترا پندار از حق دور کردست
حقیقت ابله و مغرور کردست ۱۵۹
چنین ماندی اسیر و خوار اینجا
ز بهر نفس سگ غمخوار اینجا ۱۶۰
ترا این نفس جسمانی مردار
بیک ره برده از ره ناپدیدار ۱۶۱
شدی یکبارگی درخوف مجروح
شدستی بی نمود قوّت روح ۱۶۲
کجا راهی بری آنجا بحضرت
که ماندستی چنین در فکر نخوت ۱۶۳
ترا این فکر دنیا خوار کردست
ز حق یکبارگی بیزار کردست ۱۶۴
دلت در تنگنای غم بماندست
کنون ریش تو بیمرهم بماندست ۱۶۵
کنون مجروحی و خود را دوا کن
درونت با برون یکسر صفا کن ۱۶۶
ترا چون کعبهٔ دل هست حاصل
چرا ماندی چنین حیران و بیدل ۱۶۷
چنین حیران و بیدل ماندهٔ باز
چنین دستت زجان افشاندهٔ باز ۱۶۸
ره خود این زمان کن تا توانی
که داری این حیات و زندگانی ۱۶۹
ترا امروز چون عین حیاتست
نمودارت در اینجا نور ذاتست ۱۷۰
اگر امروز کام خود نرانی
یقین تو تا ابد حیران بمانی ۱۷۱
بران امروز کامی تو ز دنیی
که بهتر زین نیابی تو ز معنی ۱۷۲
بران امروز کامی نیک اینجا
که برخورداری ازدیدار یکتا ۱۷۳
در معنی بیکباره گشادست
دلت حیران در اودادی ندادست ۱۷۴
بده امروز داد ملک معنی
که خواهی رفت بیرون تو بعقبی ۱۷۵
سوی ملک فنا داری عجب راه
بماندستی چنین مسکین و گمراه ۱۷۶
خبر معنی دمادم آر و از دوست
تو هستی بیخبر درمانده در پوست ۱۷۷
نداری هیچ اینجاگه خبر تو
بماندستی چنین اندر بشر تو ۱۷۸
بشرگرد و یقین صورت شناسی
چرا از صورت خود میهراسی ۱۷۹
گهی دشمن شوی جان را حقیقت
گهی تمییزش آری در طبیعت ۱۸۰
اگر میدوستداری هردو اینجا
یکی کن هر دو را اینجا مصفّا ۱۸۱
مصفّا کن تن و جانت نهانی
مجو چیزی یقین جز بی نشانی ۱۸۲
نشان بی نشان اینجا طلب کن
چو دیدی گه بیابی آن سر و بن ۱۸۳
نشان بی نشان دیدار یارست
کسی نزدیک آن ناپایدار است ۱۸۴
نشان بی نشان دیدم یقین من
نمود اوّلین و آخرین من ۱۸۵
در او دیدم ولی این سر که داند
وگر داند در آن حیران بماند ۱۸۶
نمود اوّلین دارد حقیقت
نیابد کس مرا اندر طبیعت ۱۸۷
نمود اوّلین من دیدهام باز
دمادم نزد آن گردیدهام باز ۱۸۸
نمود اوّلش چون سیر کردم
دگر آهنگ سوی دیر کردم ۱۸۹
ز حیرت آن چنان اوّل بماندم
که یک ره دست از جان برفشاندم ۱۹۰
در آخر چون نظر کردم بظاهر
شدم مکشوف اوائل تااواخر ۱۹۱
اوائل تا بآخر بود یک ذات
ولیکن مختلف در سیر ذرّات ۱۹۲
بدیدم آنچنان کان کس ندیدست
کسی در ابتدایش نارسیدست ۱۹۳
چگونه شرح این آرم بگفتار
که میگردم در این سر ناپدیدار ۱۹۴
چگونه وصف آرم بر زبانم
که الکن شده بیکباره زبانم ۱۹۵
حقیقت وصف او گویم بتحقیق
کسی کو را بود از دوست توفیق ۱۹۶
بیابد این معانی آخر کار
حجابش دور گردد کل بیکبار ۱۹۷
حجابش صورتست و دور گردد
سراسر دید دیدش نور گردد ۱۹۸
حجابش چون برافتد نور بیند
همه ذرّات را منصور بیند ۱۹۹
اناالحق گوی بیند جمله ذرّات
تمامت صنع خود تحقیق آیات ۲۰۰
همه یارست ای مسکین غمخور
اگر مردی سراسر خویش بنگر ۲۰۱
همه یار است اینجاگه نهانی
ولی این راز اینجاگه ندانی ۲۰۲
همه یارست غیری نیست بنگر
همه کعبه است دیری نیست بنگر ۲۰۳
یکی بنگر که در یکی یکی است
نمود ذات اینجا بیشکی است ۲۰۴
یکی بنگر که در یکیّ شکی نیست
صفات و ذات فعلت جز یکی نیست ۲۰۵
یکی بین هرچه هست و نیست اینجا
که بیشک مر مرا یکی است اینجا ۲۰۶
یکی دیدم دوئی بگذاشتم من
نمودم از میان برداشتم من ۲۰۷
یکی کردم درآن دیدار خود من
شدم فارغ یقین ازنیک و بد من ۲۰۸
یکی میبینم اینجا هرچه دیدست
یکی محوست کلّی ناپدیدست ۲۰۹
یکی بد اصل اینجاهرچه دیدم
حقیقت در یکی آمد پدیدم ۲۱۰
اگر در اصل یکی رهبری دوست
بیابی و برون آئی تو از پوست ۲۱۱
نمود جان جانانت شود فاش
بیابی ناگهانی دید نقاش ۲۱۲
حقیقت نقش میبینی و دوری
گزیدستی از آن اندر نفوری ۲۱۳
هر آن کو دور شد از یار اینجا
کشید او زحمت بسیار اینجا ۲۱۴
مکن دوری ونزدیکی گزین تو
که تا یابی نمودار یقین تو ۲۱۵
دریغا چارهٔ اینجا نداری
فرومانده از آن تو شرمساری ۲۱۶
که ماندستی چنین در بند صورت
ز صورت دان حقیقت این غرورت ۲۱۷
براه راستی آخر قدم نه
که چیزی نیست جز از راستی به ۲۱۸
حقیقت راستی دانم یقین من
که حق در راستی دیدیم روشن ۲۱۹
حقیقت راستان خود گوی بردند
طریقت اندر این معنی سپردند ۲۲۰
حقیقت راستی هر کو کند حق
شود از راستی او نور مطلق ۲۲۱
هر آن کو راستست در حضرت یار
رسید اینجایگه در قربت یار ۲۲۲
هر آنکو کرد اینجا راستی او
ندید اینجایگه خود کاستی او ۲۲۳
ترا بهتر کجا باشد از این کار
که باشی راست اندر نزد دادار ۲۲۴
کمان کژ نگر باتیر اینجا
همه چون تیر داند اندر اینجا ۲۲۵
کمان کژ، راست میبین تیر اینجا
درون جمله میدان پر ز غوغا ۲۲۶
کجی را چون بدید اندر کمان او
یقین بشناختش خود بیگمان او ۲۲۷
از او دوری گزید و از برش جَست
بشد پرتاب وز نزدیک او جَست ۲۲۸
کمان صورتت چون کل کژ افتاد
از آن بازو ز قوّت در کج افتاد ۲۲۹
اگر کژ اندر اینجا میستیزد
یقین میدان که جان ناگه گریزد ۲۳۰
ز پیشش دور خواهد شد بناچار
چنین دان اسم این دنیای غدّار ۲۳۱
کمانی دان تو دنیای دنس را
که نتواند بدیدن هیچکس را ۲۳۲
همه چون تیر داند اندر اینجا
درون جمله میدان پر ز غوغا ۲۳۳
همه در شست خود اینجا بسازد
کمان دست ناگه سرفرازد ۲۳۴
بیندازد تمامت بیخبر او
نمیداند حقیقت راهبر او ۲۳۵
بیندازد تمامت از بهانه
که تا تیری زند سوی نشانه ۲۳۶
همه تنها مثال تیر سازد
دمادم این چنین تدبیر سازد ۲۳۷
نه کس از دست او جان برد اینجا
که بودند او بجان بسپرد اینجا ۲۳۸
همه جانها ز قالب دور کرده است
چنین خود را همی مغرور کرد است ۲۳۹
نخواهد ماند دنیا جاودانی
ولی میدان تو عقبی رایگانی ۲۴۰
اگر اینجا نداری هیچ رستی
بعقبی فارغ و شادان نشستی ۲۴۱
وگر داری بیک سوزن در اینجا
شمارم من ترا میزن در اینجا ۲۴۲
نخواهی برد باخود چیزی ای دوست
مگردان در نظر جز دیدن ای دوست ۲۴۳
مکن با هیچکس اینجا بدی تو
وگرنه کمتر از دیو و ددی تو ۲۴۴
صفائی جوی و بگسل طبع ازبد
تو نیکی کن در اینجاگاه با خود ۲۴۵
بدی اینجا مکن تا نیک یابی
بوقتی کاندر آن حضرت شتابی ۲۴۶
ز نیکی و بدی آنجا سئوالست
بسی مردان دراین سر گنگ و لالست ۲۴۷
زبانت چون دهد پاسخ بر یار
فرومانی در آنجاگه بیکبار ۲۴۸
حقیقت بد مدان از نیکی ای دوست
که نیکی مغز آمد چون بدی پوست ۲۴۹
ندیدی هیچکس اینجا که بد کرد
که نیکی بازدید ای صاحب درد ۲۵۰
بدی بد دان و نیکی نیک بشمار
بجز نیکی مکن ای دوست زنهار ۲۵۱
چه باشد نیکنامی خُلق خوش دان
که خلق خوش محمد داشت زینسان ۲۵۲
بخُلق خوش خدایش گفت اینجا
حقیقت دُرّ معنی سُفت اینجا ۲۵۳
یقین خلق عظیمش گفت اینجا
که بیراهان بخلق آورد اینجا ۲۵۴
بخلق خوش جهان بگرفت تحقیق
ز خلق خوش که او را بود توفیق ۲۵۵
کدامین انبیا مانند او بود
که گوئی از تمامت خلق بربود ۲۵۶
نیابد همچو او دوران افلاک
کجا یابد چو او ای مؤمن پاک ۲۵۷
تو داری این زمان دین هدایت
ترا این بس بود عین سعادت ۲۵۸
که هستی امّت احمد یقین بود
توئی بیرون ز راه کفرو دین بود ۲۵۹
تو داری دین او ای عاقل مست
نمیدانی تو این آخر کرا هست ۲۶۰
ز دنیا آنچه تو داری که دارد
که این دین و شرف مر کس ندارد ۲۶۱
تو داری راه اینجا دین تو داری
تو در هر دوجهان مر شهریاری ۲۶۲
ره شرعش سپار و باز او بین
تو همچون او همه چیزی نکو بین ۲۶۳
که او از نیکوئی اینجا یقین است
که جان اوّلین و آخرین است ۲۶۴
همه جانها ازآن نورست اسرار
وز او شد عالم جانها پدیدار ۲۶۵
تمامت دینها را برفکندست
حقیقت سلسله او در فکندست ۲۶۶
بگرد کرهٔ عالم سلاسل
ز نور شرع بنگر مرد واصل ۲۶۷
یقین شرع ویت جان شاد دارد
زهر بدها ترا آزاد دارد ۲۶۸
ره شرعست راه حق یقین دان
محمد را در این ره پیش بین دان ۲۶۹
ره او دان حقیقت راه اللّه
اگر هستی تو از اسرار آگاه ۲۷۰
ره او گیر و راه کفر بگذار
سر بتها در اینجا کن نگونسار ۲۷۱
بت نفس و هوایت را تو بشکن
حقیقت این بیان بشنو تو از من ۲۷۲
تو ترک لذّت نفس و هواگیر
ز شرع احمدی راه خداگیر ۲۷۳
چو راه حق یقین مر راه شرعست
که پیدا اندر او هر اصل و فرعست ۲۷۴
اگر صورت نگهداری چنین کن
دمادم با تو میگویم یقین کن ۲۷۵
دل و جانت در این سرهای بیچون
مگو اینجایگه این چیست و آن چون ۲۷۶
چه و چون ازدماغ اینجا بدر کن
دل خود رادر این معنی خبر کن ۲۷۷
که عقلت هست در غوغای عالم
فتادست اندر این سودای عالم ۲۷۸
همه تشویش تو از صورت افتاد
که خواهد ناگهی از تو ابر داد ۲۷۹
نمود عقلت اینجا کاربستست
دلت در غصّهٔ بسیار بستست ۲۸۰
از آن کاینجا بغصّه عقل درماند
از آن اینجایگه بیرون درماند ۲۸۱
از آن بیرون بماندست و گرفتار
که خودبین است عقل ناپدیدار ۲۸۲
غم نامش ابا ننگ است مانده
دمادم پر ز نیرنگ است مانده ۲۸۳
بسی نیرنگ اینجا گاه کردست
یقین در سرّ جانان ره نبردست ۲۸۴
نبرده است او ره اندر عالم جان
از آن اینجایگه ماندست حیران ۲۸۵
که چون مستی است عقل اینجا فتاده
از آن پیوسته در غوغا فتاده ۲۸۶
که ره پر کرد و ره سویش نبردست
یقین جز راه در کویش نبرد است ۲۸۷
ره نابرده اینجا چون بداند
نمود عشق از آن درخود نماند ۲۸۸
در اینجا با صور در آخر کار
شود در زیر گل کل ناپدیدار ۲۸۹
ولیکن عشق سلطان جهان است
که برتر از زمین و از زمان است ۲۹۰
حقیقت عشق میداند که چونست
که او در جمله اشیا رهنمونست ۲۹۱
طریق عشق گیر از بردباری
اگر این سرّ معنی پایداری ۲۹۲
طریق عشق گیر و گرد آزاد
بیک ره نام وننگت ده تو بر باد ۲۹۳
طریق عشق گیر و نام بگذار
حقیقت ننگ عالم شو بیکبار ۲۹۴
ترا گر ذات کلّی آرزویست
در اینجاگاه جای جستجویست ۲۹۵
از اول چون قدم خواهی نهادن
ندانی تا کجا خواهی فتادن ۲۹۶
قدم چون مینهی در حدّ پرگار
تو سر بیرون اینجاگاه پندار ۲۹۷
برون کن از سرت پندار دنیا
مشو تو بعد از این غمخوار دنیا ۲۹۸
بیک ره محو کن دنیا حقیقت
که دنیا سر بسر دانم طبیعت ۲۹۹
همه دنیا ز بودت محو گردان
اگر مردی از او رخ را بگردان ۳۰۰
بگردان رخ از او ای دوست زنهار
رخ او را نگر در حضرت یار ۳۰۱
نمود سالک اوّل این قدم دان
پس آنگاهی صفاتت را عدم دان ۳۰۲
عدم گردان وجودت ای دل اینجا
حقیقت برگشا این مشکل اینجا ۳۰۳
عدم کن بود خود تابود گردی
حقیقت در فنا معبود گردی ۳۰۴
عدم کن جسم و جانت در بریار
مبین خود رادر این جاگه بیکبار ۳۰۵
صفاتت چون بیابی بیگمان تو
یقین بیرونی از کون و مکان تو ۳۰۶
ولیکن چون کنم تا این بدانی
حقیقت تو خداوند جهانی ۳۰۷
ولی نه این جهان نی آن جهان دوست
که آنجا مغز آمد وین جهان پوست ۳۰۸
جهان جاودان دیدار یابی
در آنجا جملگی اسرار یابی ۳۰۹
جهان جاودانی جوی و رستی
برون رو زود از این کوی درستی ۳۱۰
از این گلخن طلب کن گلشن جان
چگویم هر زمان خود را مرنجان ۳۱۱
مرنجان خویش و یکباره فنا گرد
در آن مسکین عیان انبیا گرد ۳۱۲
عیان انبیا شو زود در ذات
که بینی سر بسر اینجای ذرّات ۳۱۳
همه ذرّات جویای تو باشند
حقیقت جمله گویای تو باشند ۳۱۴
رهی نارفته وین ره را ندیده
بسی از بهر یکدیگر شنیده ۳۱۵
یکی نادیدهٔ درد و بماندی
دمی مرکب در این منزل نراندی ۳۱۶
در این منزل تمامت در خروشند
ز بهر یکدیگر اینجا بکوشند ۳۱۷
بخون همدگر تشنه شده پاک
همه ریزند خون اینجایگه پاک ۳۱۸
چنان مر راز دنیا باز دیدم
همه پر شهوت و پر آز دیدم ۳۱۹
همه پر شهوتست و بر فراز است
نشستی مرورا سوی فرازاست ۳۲۰
همه در محنتاند این قوم دنیا
تمامت بیخبر از نوم دنیا ۳۲۱
همه درخواب و فارغ گشته ازمرگ
ببسته دل در این دنیای بی برگ ۳۲۲
همه در خواب و فارغ گشته از خویش
که راهی اینچنین دارند در پیش ۳۲۳
همه در خواب و فارغ گشته از جان
گرفته این ره اینجاگاه آسان ۳۲۴
چنین در خواب کی بیدار گردند
چنین اغیار کی با یارگردند ۳۲۵
کسانی کاندر این منزل نمودند
یقین اندر ربود بود بودند ۳۲۶
همه در سرّ این قومند حیران
چنین این قوم در توحید حیران ۳۲۷
اگر اینجا یقین بیدارگردند
ازاین معنی دمی هشیار گردند ۳۲۸
دمادم روی اینجا مینمایند
گره ازکار ایشان میگشایند ۳۲۹
ولی ایشان چنان مستند و در خواب
بمانند کسی کاینجای غرقاب ۳۳۰
بوند ایشان همه غرقاب دنیا
شده کل اندر این گرداب دنیا ۳۳۱
دراین گرداب جمله مبتلایند
فرومانده در این عین بلایند ۳۳۲
بلای خویش میبینند از خویش
حقیقت میخورند از خویشتن بیش ۳۳۳
بلا و رنج ایشان هم از ایشانست
از آن پیوسته شان خاطر پریشانست ۳۳۴
بلا اینجا نمود انبیا بود
که دائم انبیا عین بلا بود ۳۳۵
بلای نفس دیگر دان در اینجا
رخت را زین بلاگردان در اینجا ۳۳۶
بلای دل بکش هم تاتوانی
وگرنه در بلا حیران بمانی ۳۳۷
بلای صورت اینجا برکشیدی
از این معنی به جز آن غم ندید ۳۳۸
بلای عشق کش در قربت دوست
که بیشک این بلا اینجاست ای دوست ۳۳۹
بلا چون انبیا کش در ره عشق
اگر هستی حقیقت آگه عشق ۳۴۰
بلا چون انبیا کش اندر این دهر
حقیقت چون عسل کن نوش این زهر ۳۴۱
بلای عشق دیدند جمله عشاق
ولی منصور بوده در میان طاق ۳۴۲
چنان اندر بلا شد پایدار او
که برّندش سر اندر پای دار او ۳۴۳
چنان اندر بلا راحت عیان یافت
که خود را اندر اینجا جان جان یافت ۳۴۴
بلا اینجاکشید و کل لقا شد
از آن اینجایگه عین بلا شد ۳۴۵
بلا اینجا کشید و زد اناالحق
یقین شد در همه جانان مطلق ۳۴۶
بلا اینجاکشید او ازتمامت
وز اوگویند بیشک تا قیامت ۳۴۷
که بد منصور اندر عشق جانان
حقیقت نور عشقش بود دوجْهان ۳۴۸
گمانش برتر از کلّ جهان دید
که او حق بود جمله حق از آن دید ۳۴۹
که ذاتش با صفات اینجا یکی شد
اگرچه اصل او اندر یکی بُد ۳۵۰
بسی فرقست اندر دید صورت
بدانی این بیان وقت حضورت ۳۵۱
بوقتی کز حضور آئی تو ساکن
شوی از نفس و از شیطان تو ایمن ۳۵۲
حقیقت جان و دل یکتا کنی تو
ز پنهانی دلت پیدا کنی تو ۳۵۳
حضورت همچو او آید حقیقت
نگنجد هیچ از تو در طبیعت ۳۵۴
حضورت آنچنان باشد بر یار
که میچیزی نبینی جز که دلدار ۳۵۵
یکی باشدعیان فعل و صفاتت
شده پنهان همه در نور ذاتت ۳۵۶
تو باشی در جهان جویای جمله
تو باشی در زبان گویای جمله ۳۵۷
تو باشی عین بینائی بتحقیق
تو باشی عین دنیائی ز توفیق ۳۵۸
توانی یافت این معنی بیکبار
ولی گاهی که نبود نقش پرگار ۳۵۹
توئی از جمله پیدا آمده دوست
حقیقت مغز داری تو عیان پوست ۳۶۰
همه او دان ولی اندر بطونت
ببین تا کیست اینجا رهنمونت ۳۶۱
پس این پرده گرداری گذاره
زمانی کن در این معنی نظاره ۳۶۲
پس این پرده بنگر تا چه بینی
عیان بینی اگر صاحب یقینی ۳۶۳
پس این پرده بینی جان جانان
رخ او در همه پنهان و اعیان ۳۶۴
پس این پرده او را هست مسکن
اگرچه جمله او را هست مأمن ۳۶۵
پس این پرده دارد پرده بازی
مدان این پرده ای عاشق بازی ۳۶۶
حقیقت پرده باز اینجاست ما را
از آن هر لحظهٔ غوغاست ما را ۳۶۷
حقیقت یار اینجاگه بیابی
اگر در این پس پرده شتابی ۳۶۸
همه جان میدهند نزدیک جانان
ولی در این پس پرده است پنهان ۳۶۹
نهان رخ مینماید ناگهانی
که تا او تو نبینی و ندانی ۳۷۰
اگر او را تو بشناسی در اینجا
کند این پرده اینجاگاه پیدا ۳۷۱
ترا بنماید او از دید خویشت
نهانی پرده بردارد ز پیشت ۳۷۲
عیان بینی جمالش ناگهی باز
ولی گر هستی اینجا صاحب راز ۳۷۳
بتقوی پردهٔ حقّت برانداز
چو بینی روی او میسوز و میساز ۳۷۴
دوئی نبود ولی یکی عیانی
نماید رویت اینجا در نهانی ۳۷۵
دوئی نبود در این اسرار بنگر
حقیقت نقطه از پرگار بنگر ۳۷۶
حقیقت نقطه و پرگار یک بود
دلت در صورت اینجا پر زشک بود ۳۷۷
ندانستی از این معنی رخ یار
نبودی یک زمان آگه تو از یار ۳۷۸
نمودی و ندیدی روی او تو
چنین حیران میان کوی او تو ۳۷۹
بماندستی عجب شوریده اینجا
نهٔ یک لحظه صاحب دیده اینجا ۳۸۰
اگرچه صاحب اسرار و رازی
طلب کن اندر اینجا سرفرازی ۳۸۱
بگو اسرار خود با جمله ذرّات
حقیقت محو گردان جمله در ذات ۳۸۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۸۲
۵۵۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید
گوهر بعدی:در حکایت پاکبازی و طلب کردن حقیقت ذات و آوازدادن هاتف آن طالب را فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.