هوش مصنوعی:
این متن عرفانی به بیان مفاهیم عمیق معنوی مانند وحدت وجود، فنا در حق، عشق الهی، و سلوک عرفانی میپردازد. در آن، رابطهی سالک و پیر طریقت و سوالات فلسفی دربارهی حقیقت وجود و شناخت خداوند مطرح میشود. همچنین، تأکید بر پاکی دل، تسلیم در برابر حق، و رسیدن به وصال الهی از طریق فنا در ذات خداوند از مضامین اصلی است.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم پیچیدهی عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، برخی اشارات انتزاعی و نمادین ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم باشد.
در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید
یکی شد پیش آن پیر طریقت
بپرسد این سؤالش در حقیقت ۱
که ای سکّان دین و شیخ اکبر
نداند هیچ خلقی ازتو بهتر ۲
ره شرعت نمودار اناالحق
مراگوئی تو اینجاراز مطلق ۳
بگو تا کیست اندر نطق هر کس
سخن گوی این یکی بنگر از این بس ۴
جوابش داد آنگه قطب عالم
که حق دان هست گویا اندر این دم ۵
خدا گویاست اندر نطق و درجان
درون دل ورا بنگر تو جویان ۶
بهر صورت که گفتی سرّ گفتار
یقین اینجاست حق گویا باسرار ۷
بدان کاینجاست حق گویا نهانی
چنین پی برتو این سرّ نهانی ۸
بدان این راز وانگه کن خموشی
سزد این پند اگر از من نیوشی ۹
بدان و شو خموش و کمترک گوی
وگرنه اندر این میدان شوی گوی ۱۰
دگر پرسید زو کای صاحب اسرار
جوابم بازده این نکته این بار ۱۱
مرا این مشکل دیگر نهانست
ترا دانم که این مشکل عیان است ۱۲
چو گویا حق بود در هر زبان او
کند چیزی که میخواهد بیان او ۱۳
شنو اینجا که باشد تا بدانم
که من این راز آخر میندانم ۱۴
بدو گفت این ندانسته تو خود راز
بگفتم جمله اسرارت ز سر باز ۱۵
تو دانائی دلت گردان چوگویست
شنو بیشک در اینجا که اویست ۱۶
چو او گوید بهم خود بشنود او
کسی باید که مر کلّی شود او ۱۷
که تااین راز داند بیشکی حق
شود پس داند او این راز مطلق ۱۸
چو دانا این بیان گوید در اسرار
بباید گوش جان کردن بناچار ۱۹
که تا مفهوم این معنی کنی تو
بگو تاچند از این دعوی کنی تو ۲۰
چو بشناسی که یارت هست گویا
ز نطق جمله اینجاگاه او را ۲۱
شنو تو گوش کن چون سر بیابی
یقین میدان که این ظاهر بیابی ۲۲
چو این ظاهر بدیدی تو تمامت
گرفته در همه شور وقیامت ۲۳
بهر صورت که میآید ترا پیش
نظر کن اندر این معنی بیندیش ۲۴
همه او را شناس اما بمعنی
مکن با هیچکس اینجا تو دعوی ۲۵
بدان این و چنان شو گم در این کار
که سرگردان شوی مانند پرگار ۲۶
بدان این و مگو در پیش هر کس
چو دانستی ترا عین الیقین بس ۲۷
بدان این و مکن جانا یقین فاش
که ناگاهت شود اینجای اوباش ۲۸
تو این معنی ندانی تا ندانی
که جمله اوست در راز نهانی ۲۹
بوقتی این بدانی کز لقا تو
که باشی همچو مردان در بلا تو ۳۰
بلای قرب کش وین رایگان یاب
در این معنی نمود جان جان یاب ۳۱
ترا اینجا چنان بنمود رخسار
که تو در خود فتادستی ز پندار ۳۲
ز پندارت چنان مغرور کرداست
که بیشک او ز خویشت دور کرداست ۳۳
ترا او دور کرد از خود حقیقت
که نسپردی ورا راه شریعت ۳۴
بپاکی وصل او اینجا بیابی
یقین میدان که این ظاهر بیابی ۳۵
بپاکی حاصل است اینجا رخ یار
ولکین این نهان مانده ز اسرار ۳۶
چو گشتی پاک کلّی در بطونت
خدا بینی حقیقت رهنمونت ۳۷
چو گشتی پاک در مانندهٔ آب
در آن دم سرّ خود بیشک تو دریاب ۳۸
جمال یار بیشک هست درما
طلب کن در حقیقت بشنواز ما ۳۹
تو آبروی خود داری بر او
اگر بینی چنین دانَمْت نیکو ۴۰
همه درتست پیدا و تو هستی
عیان جمله خود را میپرستی ۴۱
توئی غافل چرا حیران بمانده
چنین درچرخ سرگردان بمانده ۴۲
توئی عاشق چنین در عشق خود باز
نمود آید ز عشق خود بخود باز ۴۳
توئی صادق شده در عین دیدار
شده مر زهد خود اینجا خریدار ۴۴
تو داری و توئی اینجا یقین است
ولیکن اندر اینجا کفرو دین است ۴۵
ندانم کفر و رزم و یا رَهِ دین
فرو ماندستم اندر آن و در این ۴۶
فروماندستم اندر کفر جانان
شدستم در میان خلق پنهان ۴۷
در این بازار ماندستم عجایب
که هر دم مینمایم این غرایب ۴۸
چنان بنمایمت هر لحظه خود را
برون آمد ابر رسم خرد را ۴۹
که تا اینجا کند مر ناگهان گم
مثال قطرهٔ در عین قُلزُم ۵۰
گهی اینجا کند گه جسم و جانم
گهی بنماید او عین العیانم ۵۱
گهی اینجا کند مکشوف اسرار
بگوید سر بسر اینجا باسرار ۵۲
گهی در عین تقلیدم بمانده
گهی دستم ز جان و دل فشانده ۵۳
گهی در عقلم اندازد بخواری
مرا اینجا کُشد بیشک بزاری ۵۴
گهی در عین عشقم جان دهد باز
نماید این چنین پنهان دهد باز ۵۵
گهی بنمایدم روشن چو خورشید
عیان ذات خود گوئی که جاوید ۵۶
من این سر یافتم ناگه کند گم
مثال قطرهٔ در عین قلزم ۵۷
نمیدانم نمیبینم به جز یار
بگویم سر که من هستم خبردار ۵۸
که بیشک رنج بی پایان کشیدم
بجز معنی وصال یار دیدم ۵۹
بمردم کز دلم آنجا برآید
دمی بیشک دو صد دستان سرآید ۶۰
دو صد دستان زند بر صد هزاران
مثل بیمثل دارد سرّ جانان ۶۱
همه از دوست لیکن گرچه مردست
فتاده این دم اینجاگاه فرداست ۶۲
دم من اندر آن دم دردمی کل
یقین دیدم عیان من آدم کل ۶۳
حقیقت حق حق اینجا که بر جای
عیان بسپارد آنجائی ابر جای ۶۴
کسی این ره سپارد در دل اینجا
که بگشاید ز اوّل مشکل اینجا ۶۵
چو مشل برگشاید از نهانی
بیابد راز اسرار معانی ۶۶
ره آسان مدان ای مرد صورت
که خواهی کرد هم بیشک ضرورت ۶۷
ره آسان نیست جمله وصف این ره
بسی کردند هر کس نیست آگه ۶۸
ره بی ابتدا و انتهایست
در این ره جملگی عین صفایست ۶۹
کسی کاینجایگه این ره ندیدست
میان جمله مردان ناپدیدست ۷۰
کسی کاینراه برد و خویش بشناخت
حقیقت جسم و جان در دوست بگداخت ۷۱
یقین این زاد ره بردار و بشنو
بر این گفتار دیگر زود بگرو ۷۲
یقین کاین زاد ره عجز است اوّل
که خودبین گردد اندر ره مبدّل ۷۳
دوم فقر است و نقد جمله اینست
که اندر فقر کل عین الیقین است ۷۴
سوم تسلیم بودن در فنایش
چهارم نوش کردن مر بلایش ۷۵
یقین پنجم فنائی بود اللّه
ششم دید یقین مر حضرت شاه ۷۶
عیان هفتم نمود نور ذاتست
همه شاهان یقین اینجای ماتست ۷۷
همه مانند شاهان اندر این سرّ
که هرگز مینشد این راز ظاهر ۷۸
اگر این راز اینجا باز یابند
حقیقت جزو و کل مر خود بیابند ۷۹
ز خود باشید الّا حق یقین این
بداند صاحب عین الیقین این ۸۰
همه یک ذات دان اینجا حقیقت
نه کفر است ونه دین ونی طریقت ۸۱
همه اینجا توانی یافتن باز
ترا این جایگه بشتافتن باز ۸۲
شدت تا بازیابی قدرت اینجا
کنی یکبارگی درمان تو خود را ۸۳
در اینجا واصلان چون خود رسیدند
بجز یکی در آن حضرت ندیدند ۸۴
یکی دیدند اینجا جسم و جان هم
نبود اینجا و آنجا هیچ محرم ۸۵
همه حق یافتند و هیچ غیری
نبد نی کعبه ماند و هیچ دیری ۸۶
اگرچه بت پرست عشق آخر
بکرد این راز مر بعضی بظاهر ۸۷
ندانستند ره اینجا نبردن
حقیقت همچو مردان گوی بردن ۸۸
بتقلید اندر این ره باز ماندند
یقین در شهوت و در آزماندند ۸۹
در آخرشان بماند اینجا یقین باز
که تادیدند راز اوّلین باز ۹۰
چو بگذشتی ز نفست ناگهانی
نماند نفس الّا تو بمانی ۹۱
چو رفتت نفس جسم آزاد کن زود
مکن بار دگر شیطان تو خوشنود ۹۲
یقین حق کن تو خوشنودی خدا شو
ز هر عیبی حقیقت تو جدا شو ۹۳
چنان شو اندر این ره شاد و آزاد
که بینی هر خرابی را تو آباد ۹۴
چنان آباد کن جانت ز تقوی
که چیزی درنگنجد جز که معنی ۹۵
چنان آزاد کن جان از بر خویش
که هم بیشک تو باشی رهبر خویش ۹۶
چنان آزاد کن جان و روانت
که تاوقتی که کل گردی نهانت ۹۷
شود بیدار و حق باشد یقین هان
بجز این نیست ما نص و برهان ۹۸
چو حق میخواهد آخر ای دل فرد
در این دم باش دائم صاحب درد ۹۹
در این سر درد آور پیش زنهار
که دردت خویش بر تا حضرت یار ۱۰۰
اگردردست ناگاهان دوایت
کند درمان دردآن جانفزایت ۱۰۱
یقین دردست آنگه عیان درمان
یقین جانست آنگه عین جانان ۱۰۲
ز درد اینجا یقین جانان بیابی
چو جانان یافتی درمان بیابی ۱۰۳
که جان با درد و درمان مینماید
گهی نقصان و گاهی میفزاید ۱۰۴
ولیکن این بصورت بازدانی
وگرنه بیشکی تو بازمانی ۱۰۵
ز صورت در گذر جان جوی اینجا
که صورت هست همچون گوی اینجا ۱۰۶
چنان ماندست سرگردان جانان
که یک لحظه نپردازد ابا جان ۱۰۷
نپردازی دمی با جان در اینجا
حقیقت میزند پنهان در اینجا ۱۰۸
اگرچه جسم واصل گشت از جان
نمودش جمله حاصل گشت از جان ۱۰۹
نمیبیند یکی خود اندر اینجا
که افتادست اندر شور وغوغا ۱۱۰
بلا و رنج و محنت یافتست او
بسی در هر صفت بشتافتست او ۱۱۱
بلا و رنج دیده بی نهایت
در اینجاگاه وز بی حدّ و غایت ۱۱۲
بلا و رنج دید و گنج حاصل
در اینجا کرد بیشک گشت واصل ۱۱۳
بخود بنهاده است آنجای صورت
که باید رفت در خاکش ضرورت ۱۱۴
ورا جائی است اندر معدن خاک
که در اینجا شود او بیشکی پاک ۱۱۵
نمودش شیب خاک آید پدیدار
در اینجا کل شود او ناپدیدار ۱۱۶
نهانش واصلی آنجا عیان است
جهانی بیشکی پرترس از آنست ۱۱۷
که خوف جان عجب دارند ایشان
از آن اینجا شدند ایشان پریشان ۱۱۸
مترس از این اگر تو مرد راهی
در اینجائی تو اسرار الهی ۱۱۹
در اینجا سر متاب ای غافل مست
که خواهی با نمود دوست پیوست ۱۲۰
وصال خاک اگر اینجا بیابی
ز شادی سوی او هر دم شتابی ۱۲۱
وصال اندر دل خاکست بیشک
که اینجا مینماید راز هر یک ۱۲۲
کجا اینجاست ظاهر هم مبین تو
کز او پیداست این عین الیقین تو ۱۲۳
ز گورستان بدانی جمله مردان
که اندر خاک درگاهند پنهان ۱۲۴
همه در خاک درگاهند خفته
همه رخ نزد جانان درنهفته ۱۲۵
همه در خاک درگاهند بیچون
یک گشته نهان در هفت گردون ۱۲۶
همه در خاک درگاهند ساکن
شدند از نیک و بد اینجای ایمن ۱۲۷
همه در خاک درگاهند تحقیق
بدیده روی جانان جمله توفیق ۱۲۸
یقین دریافته اینجا نهانی
تو چون ایشان شوی آنگه بدانی ۱۲۹
که بیشک آنچه میگفتند ای دوست
بدیدی آخرت هم مغز و هم پوست ۱۳۰
یقین شد در وی آخر سرّ جانان
نخواهد دید کس این سر یقین دان ۱۳۱
خدا خواهی بُدن در آخر کار
چو اینجا برفتد پرده بیکبار ۱۳۲
اگر پرده برافتد باز بینی
حقیقت گمشده مر باز بینی ۱۳۳
تو اصلِ اصلِّ کل در خاک بنگر
نظر بگمار و جانان پاک بنگر ۱۳۴
وصالت در دل خاکست آخِر
نهان کن زودت این اسرار ظاهر ۱۳۵
وصالت در دل خاکست در یاب
اگر مردی بسوی خاک بشتاب ۱۳۶
وصالت در دل خاکست ای دل
ترا مقصود درخاکست حاصل ۱۳۷
وصالت در دل خاکست بگذار
جهان و برفکن این پنج با چار ۱۳۸
سوی این خلوت آی و شاد بگذر
ازاو جانها یقین آباد بنگر ۱۳۹
در این خلوت سرا آخر قدم نه
که این سر عاقبت اولی ترا به ۱۴۰
که این خلوت سرای عاشقان است
نمدار اندر او عین العیان است ۱۴۱
در این خلوت سرای اینجای بیشک
نماید بیشکی دیدار او یک ۱۴۲
بود لیکن همه این سر ندانند
که در دیدار او حیران بمانند ۱۴۳
یکی بینی در اینجا بی حجب یار
نباشد هیچ جز او لیس فی الدار ۱۴۴
نباشد هیچ جز حق اندر اینجا
یقین بشنو تو راز مطلق اینجا ۱۴۵
حقیقت چون شدی اندر دل خاک
عیان بینی تو خود را جوهر پاک ۱۴۶
ولی گر صاحب آزار بودی
یقین بر آتش و مانند دودی ۱۴۷
اگر نیکی تو کردستی در اینجا
حقیقت گوی بردستی در اینجا ۱۴۸
عوض اینجاترا آن روشنائی
بود بیشک ابر دید خدائی ۱۴۹
یقین چون در دل خاکت نهادند
عیان در حضرت پاک نهادند ۱۵۰
تو باشی هیچکس آنجات همراه
نباشد می یقین جز عین اللّه ۱۵۱
ترا اوّل قدم این است صورت
اباتست این بیان اینجا ضرورت ۱۵۲
چو رفتی ناگهی اندر دل طین
نظر کن درنهادت جمله حق بین ۱۵۳
نمییابی تو این سر هیچ اینجا
فتادستی چو نقشی اندر اینجا ۱۵۴
ولی آن دم بیابی سرّ جانان
که باشد این صور در خاک پنهان ۱۵۵
وصالت آن زمان گردد میسّر
که اجسامت شود اینجا میسّر ۱۵۶
وصالت آن زمان بشناس ای دل
که گردد صورتت در زیر گِل حل ۱۵۷
چو حل گردد ترا صورت بیکبار
شوی ای نور دل کل ناپدیدار ۱۵۸
چو حل گردی و گردی عین فانی
حقیقت این جهان و آن جهانی ۱۵۹
ترا پیدا شود اسرار جمله
تو باشی در یقین انوار جمله ۱۶۰
یقین دیدار آن دم باز بینی
یکی یابی اگر صاحب یقینی ۱۶۱
بجز عین الیقین اینجا مبین تو
اگر هستی چو مردان پیش بین تو ۱۶۲
در آخر اینست احوالت بیندیش
حجاب اکنون یقین بردار از پیش ۱۶۳
حجاب از پیش بردار این زمان تو
خدا را بین یقین در غیب جان تو ۱۶۴
حجاب از پیش بردار و عیان بین
همی گویم ترا در جان جان بین ۱۶۵
ولکین این نیابی بی معانی
نشانت میدهم از بی نشانی ۱۶۶
زلا مگذر تو تا الّا شوی کل
یقین دیدار جان الّا شوی کل ۱۶۷
زلا مگذر یقین دریاب الّا
که الّا بیشکی دیدست یکتا ۱۶۸
زلا مگذر که الّا الله یابی
رخ جانان عیان ناگاه یابی ۱۶۹
زلا مگذر تو در الّا نظر کن
از این معنی دل خود را خبر کن ۱۷۰
زلا مگذر یقین دان لاحقیقت
نظر کن جمله اسرار شریعت ۱۷۱
نمود لااله اینجا عیانست
چگویم وصف کین سر بی نشانست ۱۷۲
یقین بشناس و میدان ای دل ریش
حقیقت شو تو هم بیگانه از خویش ۱۷۳
مجو اینجایگه تو محرم راز
حجاب آخر دمی از خود برانداز ۱۷۴
چوخود اینجا نهٔ جز حق یقین نیست
حقیقت حق توئی و کفر و دین نیست ۱۷۵
زجام عشق جامی نوش کن تو
دل و جان در یقین بیهوش کن تو ۱۷۶
ز جام عشق نوش آن می که مستان
برش هشیار کوبان پا ودستان ۱۷۷
می عشق اندر این خمخانهٔ دل
کجا گردد یقین بیشک بحاصل ۱۷۸
مئی کن نوش اینجاگه نهانی
که در ساقی ابد حیران بمانی ۱۷۹
مئی از دست کس بستان و کن نوش
که جز وی جمله گردانی فراموش ۱۸۰
ز بدمستی کنی مانند حلّاج
ز تیر عشق سازی خویش آماج ۱۸۱
مکن بدمستی اندر نزد عشاق
تو چون مرغان مزن از خویشتن واق ۱۸۲
چو سیمرغی تو اندر قاف معنی
مئی خور این زمان از صاف معنی ۱۸۳
در آخر دُردکش از کفر و دین یار
که تا بینی حقیقت لیس فی الدّار ۱۸۴
مئی درکش که قوت جسم و جان است
از آن می این زمان ما را نهان است ۱۸۵
درون جان و دل رگهاگرفته
همه پنهانیم پیدا گرفته ۱۸۶
خروشی میزند در نزد عشاق
از آن مشهور شد در کلّ آفاق ۱۸۷
که ازجام وصال شاه خوردست
وز آن اینجایگه او گوی بردست ۱۸۸
وصال جان جان از جام دیدم
از آن اینجایگه من کام دیدم ۱۸۹
که عزت داشتم اندر درون من
نه بدمستانه بودم جز سکون من ۱۹۰
نیاوردم به جز عزّت بر یار
ز عزّت شد مرا جانان پدیدار ۱۹۱
ز عزّت گوی بردم در بر خلق
از آن پس آمدم من رهبر خلق ۱۹۲
نمودم اینست اینجایار گفتست
ولیکن این بیان اینجا نهفتست ۱۹۳
نمود کُشتن خود فاش کردم
حقیقت نقش خود نقاش کردم ۱۹۴
نمود ظاهرم اینجا ببینید
در آخر آنگه او صاحب یقینید ۱۹۵
مرا کشتن امید زندگانی است
که در کشتن حیات جاودانی است ۱۹۶
بسی پیغمبر اینجا کشته گشتند
میان خاک و خون آغشته گشتند ۱۹۷
نمود خویشتن دیدند اینجا
سر خود زود ببریدند اینجا ۱۹۸
فنا گشتند بی سر پیش ایشان
حقیقت فاششان شد سرّ جانان ۱۹۹
اگر بی سر شوی این راز دانی
از این معنی حقیقت بازدانی ۲۰۰
بپرسد این سؤالش در حقیقت ۱
که ای سکّان دین و شیخ اکبر
نداند هیچ خلقی ازتو بهتر ۲
ره شرعت نمودار اناالحق
مراگوئی تو اینجاراز مطلق ۳
بگو تا کیست اندر نطق هر کس
سخن گوی این یکی بنگر از این بس ۴
جوابش داد آنگه قطب عالم
که حق دان هست گویا اندر این دم ۵
خدا گویاست اندر نطق و درجان
درون دل ورا بنگر تو جویان ۶
بهر صورت که گفتی سرّ گفتار
یقین اینجاست حق گویا باسرار ۷
بدان کاینجاست حق گویا نهانی
چنین پی برتو این سرّ نهانی ۸
بدان این راز وانگه کن خموشی
سزد این پند اگر از من نیوشی ۹
بدان و شو خموش و کمترک گوی
وگرنه اندر این میدان شوی گوی ۱۰
دگر پرسید زو کای صاحب اسرار
جوابم بازده این نکته این بار ۱۱
مرا این مشکل دیگر نهانست
ترا دانم که این مشکل عیان است ۱۲
چو گویا حق بود در هر زبان او
کند چیزی که میخواهد بیان او ۱۳
شنو اینجا که باشد تا بدانم
که من این راز آخر میندانم ۱۴
بدو گفت این ندانسته تو خود راز
بگفتم جمله اسرارت ز سر باز ۱۵
تو دانائی دلت گردان چوگویست
شنو بیشک در اینجا که اویست ۱۶
چو او گوید بهم خود بشنود او
کسی باید که مر کلّی شود او ۱۷
که تااین راز داند بیشکی حق
شود پس داند او این راز مطلق ۱۸
چو دانا این بیان گوید در اسرار
بباید گوش جان کردن بناچار ۱۹
که تا مفهوم این معنی کنی تو
بگو تاچند از این دعوی کنی تو ۲۰
چو بشناسی که یارت هست گویا
ز نطق جمله اینجاگاه او را ۲۱
شنو تو گوش کن چون سر بیابی
یقین میدان که این ظاهر بیابی ۲۲
چو این ظاهر بدیدی تو تمامت
گرفته در همه شور وقیامت ۲۳
بهر صورت که میآید ترا پیش
نظر کن اندر این معنی بیندیش ۲۴
همه او را شناس اما بمعنی
مکن با هیچکس اینجا تو دعوی ۲۵
بدان این و چنان شو گم در این کار
که سرگردان شوی مانند پرگار ۲۶
بدان این و مگو در پیش هر کس
چو دانستی ترا عین الیقین بس ۲۷
بدان این و مکن جانا یقین فاش
که ناگاهت شود اینجای اوباش ۲۸
تو این معنی ندانی تا ندانی
که جمله اوست در راز نهانی ۲۹
بوقتی این بدانی کز لقا تو
که باشی همچو مردان در بلا تو ۳۰
بلای قرب کش وین رایگان یاب
در این معنی نمود جان جان یاب ۳۱
ترا اینجا چنان بنمود رخسار
که تو در خود فتادستی ز پندار ۳۲
ز پندارت چنان مغرور کرداست
که بیشک او ز خویشت دور کرداست ۳۳
ترا او دور کرد از خود حقیقت
که نسپردی ورا راه شریعت ۳۴
بپاکی وصل او اینجا بیابی
یقین میدان که این ظاهر بیابی ۳۵
بپاکی حاصل است اینجا رخ یار
ولکین این نهان مانده ز اسرار ۳۶
چو گشتی پاک کلّی در بطونت
خدا بینی حقیقت رهنمونت ۳۷
چو گشتی پاک در مانندهٔ آب
در آن دم سرّ خود بیشک تو دریاب ۳۸
جمال یار بیشک هست درما
طلب کن در حقیقت بشنواز ما ۳۹
تو آبروی خود داری بر او
اگر بینی چنین دانَمْت نیکو ۴۰
همه درتست پیدا و تو هستی
عیان جمله خود را میپرستی ۴۱
توئی غافل چرا حیران بمانده
چنین درچرخ سرگردان بمانده ۴۲
توئی عاشق چنین در عشق خود باز
نمود آید ز عشق خود بخود باز ۴۳
توئی صادق شده در عین دیدار
شده مر زهد خود اینجا خریدار ۴۴
تو داری و توئی اینجا یقین است
ولیکن اندر اینجا کفرو دین است ۴۵
ندانم کفر و رزم و یا رَهِ دین
فرو ماندستم اندر آن و در این ۴۶
فروماندستم اندر کفر جانان
شدستم در میان خلق پنهان ۴۷
در این بازار ماندستم عجایب
که هر دم مینمایم این غرایب ۴۸
چنان بنمایمت هر لحظه خود را
برون آمد ابر رسم خرد را ۴۹
که تا اینجا کند مر ناگهان گم
مثال قطرهٔ در عین قُلزُم ۵۰
گهی اینجا کند گه جسم و جانم
گهی بنماید او عین العیانم ۵۱
گهی اینجا کند مکشوف اسرار
بگوید سر بسر اینجا باسرار ۵۲
گهی در عین تقلیدم بمانده
گهی دستم ز جان و دل فشانده ۵۳
گهی در عقلم اندازد بخواری
مرا اینجا کُشد بیشک بزاری ۵۴
گهی در عین عشقم جان دهد باز
نماید این چنین پنهان دهد باز ۵۵
گهی بنمایدم روشن چو خورشید
عیان ذات خود گوئی که جاوید ۵۶
من این سر یافتم ناگه کند گم
مثال قطرهٔ در عین قلزم ۵۷
نمیدانم نمیبینم به جز یار
بگویم سر که من هستم خبردار ۵۸
که بیشک رنج بی پایان کشیدم
بجز معنی وصال یار دیدم ۵۹
بمردم کز دلم آنجا برآید
دمی بیشک دو صد دستان سرآید ۶۰
دو صد دستان زند بر صد هزاران
مثل بیمثل دارد سرّ جانان ۶۱
همه از دوست لیکن گرچه مردست
فتاده این دم اینجاگاه فرداست ۶۲
دم من اندر آن دم دردمی کل
یقین دیدم عیان من آدم کل ۶۳
حقیقت حق حق اینجا که بر جای
عیان بسپارد آنجائی ابر جای ۶۴
کسی این ره سپارد در دل اینجا
که بگشاید ز اوّل مشکل اینجا ۶۵
چو مشل برگشاید از نهانی
بیابد راز اسرار معانی ۶۶
ره آسان مدان ای مرد صورت
که خواهی کرد هم بیشک ضرورت ۶۷
ره آسان نیست جمله وصف این ره
بسی کردند هر کس نیست آگه ۶۸
ره بی ابتدا و انتهایست
در این ره جملگی عین صفایست ۶۹
کسی کاینجایگه این ره ندیدست
میان جمله مردان ناپدیدست ۷۰
کسی کاینراه برد و خویش بشناخت
حقیقت جسم و جان در دوست بگداخت ۷۱
یقین این زاد ره بردار و بشنو
بر این گفتار دیگر زود بگرو ۷۲
یقین کاین زاد ره عجز است اوّل
که خودبین گردد اندر ره مبدّل ۷۳
دوم فقر است و نقد جمله اینست
که اندر فقر کل عین الیقین است ۷۴
سوم تسلیم بودن در فنایش
چهارم نوش کردن مر بلایش ۷۵
یقین پنجم فنائی بود اللّه
ششم دید یقین مر حضرت شاه ۷۶
عیان هفتم نمود نور ذاتست
همه شاهان یقین اینجای ماتست ۷۷
همه مانند شاهان اندر این سرّ
که هرگز مینشد این راز ظاهر ۷۸
اگر این راز اینجا باز یابند
حقیقت جزو و کل مر خود بیابند ۷۹
ز خود باشید الّا حق یقین این
بداند صاحب عین الیقین این ۸۰
همه یک ذات دان اینجا حقیقت
نه کفر است ونه دین ونی طریقت ۸۱
همه اینجا توانی یافتن باز
ترا این جایگه بشتافتن باز ۸۲
شدت تا بازیابی قدرت اینجا
کنی یکبارگی درمان تو خود را ۸۳
در اینجا واصلان چون خود رسیدند
بجز یکی در آن حضرت ندیدند ۸۴
یکی دیدند اینجا جسم و جان هم
نبود اینجا و آنجا هیچ محرم ۸۵
همه حق یافتند و هیچ غیری
نبد نی کعبه ماند و هیچ دیری ۸۶
اگرچه بت پرست عشق آخر
بکرد این راز مر بعضی بظاهر ۸۷
ندانستند ره اینجا نبردن
حقیقت همچو مردان گوی بردن ۸۸
بتقلید اندر این ره باز ماندند
یقین در شهوت و در آزماندند ۸۹
در آخرشان بماند اینجا یقین باز
که تادیدند راز اوّلین باز ۹۰
چو بگذشتی ز نفست ناگهانی
نماند نفس الّا تو بمانی ۹۱
چو رفتت نفس جسم آزاد کن زود
مکن بار دگر شیطان تو خوشنود ۹۲
یقین حق کن تو خوشنودی خدا شو
ز هر عیبی حقیقت تو جدا شو ۹۳
چنان شو اندر این ره شاد و آزاد
که بینی هر خرابی را تو آباد ۹۴
چنان آباد کن جانت ز تقوی
که چیزی درنگنجد جز که معنی ۹۵
چنان آزاد کن جان از بر خویش
که هم بیشک تو باشی رهبر خویش ۹۶
چنان آزاد کن جان و روانت
که تاوقتی که کل گردی نهانت ۹۷
شود بیدار و حق باشد یقین هان
بجز این نیست ما نص و برهان ۹۸
چو حق میخواهد آخر ای دل فرد
در این دم باش دائم صاحب درد ۹۹
در این سر درد آور پیش زنهار
که دردت خویش بر تا حضرت یار ۱۰۰
اگردردست ناگاهان دوایت
کند درمان دردآن جانفزایت ۱۰۱
یقین دردست آنگه عیان درمان
یقین جانست آنگه عین جانان ۱۰۲
ز درد اینجا یقین جانان بیابی
چو جانان یافتی درمان بیابی ۱۰۳
که جان با درد و درمان مینماید
گهی نقصان و گاهی میفزاید ۱۰۴
ولیکن این بصورت بازدانی
وگرنه بیشکی تو بازمانی ۱۰۵
ز صورت در گذر جان جوی اینجا
که صورت هست همچون گوی اینجا ۱۰۶
چنان ماندست سرگردان جانان
که یک لحظه نپردازد ابا جان ۱۰۷
نپردازی دمی با جان در اینجا
حقیقت میزند پنهان در اینجا ۱۰۸
اگرچه جسم واصل گشت از جان
نمودش جمله حاصل گشت از جان ۱۰۹
نمیبیند یکی خود اندر اینجا
که افتادست اندر شور وغوغا ۱۱۰
بلا و رنج و محنت یافتست او
بسی در هر صفت بشتافتست او ۱۱۱
بلا و رنج دیده بی نهایت
در اینجاگاه وز بی حدّ و غایت ۱۱۲
بلا و رنج دید و گنج حاصل
در اینجا کرد بیشک گشت واصل ۱۱۳
بخود بنهاده است آنجای صورت
که باید رفت در خاکش ضرورت ۱۱۴
ورا جائی است اندر معدن خاک
که در اینجا شود او بیشکی پاک ۱۱۵
نمودش شیب خاک آید پدیدار
در اینجا کل شود او ناپدیدار ۱۱۶
نهانش واصلی آنجا عیان است
جهانی بیشکی پرترس از آنست ۱۱۷
که خوف جان عجب دارند ایشان
از آن اینجا شدند ایشان پریشان ۱۱۸
مترس از این اگر تو مرد راهی
در اینجائی تو اسرار الهی ۱۱۹
در اینجا سر متاب ای غافل مست
که خواهی با نمود دوست پیوست ۱۲۰
وصال خاک اگر اینجا بیابی
ز شادی سوی او هر دم شتابی ۱۲۱
وصال اندر دل خاکست بیشک
که اینجا مینماید راز هر یک ۱۲۲
کجا اینجاست ظاهر هم مبین تو
کز او پیداست این عین الیقین تو ۱۲۳
ز گورستان بدانی جمله مردان
که اندر خاک درگاهند پنهان ۱۲۴
همه در خاک درگاهند خفته
همه رخ نزد جانان درنهفته ۱۲۵
همه در خاک درگاهند بیچون
یک گشته نهان در هفت گردون ۱۲۶
همه در خاک درگاهند ساکن
شدند از نیک و بد اینجای ایمن ۱۲۷
همه در خاک درگاهند تحقیق
بدیده روی جانان جمله توفیق ۱۲۸
یقین دریافته اینجا نهانی
تو چون ایشان شوی آنگه بدانی ۱۲۹
که بیشک آنچه میگفتند ای دوست
بدیدی آخرت هم مغز و هم پوست ۱۳۰
یقین شد در وی آخر سرّ جانان
نخواهد دید کس این سر یقین دان ۱۳۱
خدا خواهی بُدن در آخر کار
چو اینجا برفتد پرده بیکبار ۱۳۲
اگر پرده برافتد باز بینی
حقیقت گمشده مر باز بینی ۱۳۳
تو اصلِ اصلِّ کل در خاک بنگر
نظر بگمار و جانان پاک بنگر ۱۳۴
وصالت در دل خاکست آخِر
نهان کن زودت این اسرار ظاهر ۱۳۵
وصالت در دل خاکست در یاب
اگر مردی بسوی خاک بشتاب ۱۳۶
وصالت در دل خاکست ای دل
ترا مقصود درخاکست حاصل ۱۳۷
وصالت در دل خاکست بگذار
جهان و برفکن این پنج با چار ۱۳۸
سوی این خلوت آی و شاد بگذر
ازاو جانها یقین آباد بنگر ۱۳۹
در این خلوت سرا آخر قدم نه
که این سر عاقبت اولی ترا به ۱۴۰
که این خلوت سرای عاشقان است
نمدار اندر او عین العیان است ۱۴۱
در این خلوت سرای اینجای بیشک
نماید بیشکی دیدار او یک ۱۴۲
بود لیکن همه این سر ندانند
که در دیدار او حیران بمانند ۱۴۳
یکی بینی در اینجا بی حجب یار
نباشد هیچ جز او لیس فی الدار ۱۴۴
نباشد هیچ جز حق اندر اینجا
یقین بشنو تو راز مطلق اینجا ۱۴۵
حقیقت چون شدی اندر دل خاک
عیان بینی تو خود را جوهر پاک ۱۴۶
ولی گر صاحب آزار بودی
یقین بر آتش و مانند دودی ۱۴۷
اگر نیکی تو کردستی در اینجا
حقیقت گوی بردستی در اینجا ۱۴۸
عوض اینجاترا آن روشنائی
بود بیشک ابر دید خدائی ۱۴۹
یقین چون در دل خاکت نهادند
عیان در حضرت پاک نهادند ۱۵۰
تو باشی هیچکس آنجات همراه
نباشد می یقین جز عین اللّه ۱۵۱
ترا اوّل قدم این است صورت
اباتست این بیان اینجا ضرورت ۱۵۲
چو رفتی ناگهی اندر دل طین
نظر کن درنهادت جمله حق بین ۱۵۳
نمییابی تو این سر هیچ اینجا
فتادستی چو نقشی اندر اینجا ۱۵۴
ولی آن دم بیابی سرّ جانان
که باشد این صور در خاک پنهان ۱۵۵
وصالت آن زمان گردد میسّر
که اجسامت شود اینجا میسّر ۱۵۶
وصالت آن زمان بشناس ای دل
که گردد صورتت در زیر گِل حل ۱۵۷
چو حل گردد ترا صورت بیکبار
شوی ای نور دل کل ناپدیدار ۱۵۸
چو حل گردی و گردی عین فانی
حقیقت این جهان و آن جهانی ۱۵۹
ترا پیدا شود اسرار جمله
تو باشی در یقین انوار جمله ۱۶۰
یقین دیدار آن دم باز بینی
یکی یابی اگر صاحب یقینی ۱۶۱
بجز عین الیقین اینجا مبین تو
اگر هستی چو مردان پیش بین تو ۱۶۲
در آخر اینست احوالت بیندیش
حجاب اکنون یقین بردار از پیش ۱۶۳
حجاب از پیش بردار این زمان تو
خدا را بین یقین در غیب جان تو ۱۶۴
حجاب از پیش بردار و عیان بین
همی گویم ترا در جان جان بین ۱۶۵
ولکین این نیابی بی معانی
نشانت میدهم از بی نشانی ۱۶۶
زلا مگذر تو تا الّا شوی کل
یقین دیدار جان الّا شوی کل ۱۶۷
زلا مگذر یقین دریاب الّا
که الّا بیشکی دیدست یکتا ۱۶۸
زلا مگذر که الّا الله یابی
رخ جانان عیان ناگاه یابی ۱۶۹
زلا مگذر تو در الّا نظر کن
از این معنی دل خود را خبر کن ۱۷۰
زلا مگذر یقین دان لاحقیقت
نظر کن جمله اسرار شریعت ۱۷۱
نمود لااله اینجا عیانست
چگویم وصف کین سر بی نشانست ۱۷۲
یقین بشناس و میدان ای دل ریش
حقیقت شو تو هم بیگانه از خویش ۱۷۳
مجو اینجایگه تو محرم راز
حجاب آخر دمی از خود برانداز ۱۷۴
چوخود اینجا نهٔ جز حق یقین نیست
حقیقت حق توئی و کفر و دین نیست ۱۷۵
زجام عشق جامی نوش کن تو
دل و جان در یقین بیهوش کن تو ۱۷۶
ز جام عشق نوش آن می که مستان
برش هشیار کوبان پا ودستان ۱۷۷
می عشق اندر این خمخانهٔ دل
کجا گردد یقین بیشک بحاصل ۱۷۸
مئی کن نوش اینجاگه نهانی
که در ساقی ابد حیران بمانی ۱۷۹
مئی از دست کس بستان و کن نوش
که جز وی جمله گردانی فراموش ۱۸۰
ز بدمستی کنی مانند حلّاج
ز تیر عشق سازی خویش آماج ۱۸۱
مکن بدمستی اندر نزد عشاق
تو چون مرغان مزن از خویشتن واق ۱۸۲
چو سیمرغی تو اندر قاف معنی
مئی خور این زمان از صاف معنی ۱۸۳
در آخر دُردکش از کفر و دین یار
که تا بینی حقیقت لیس فی الدّار ۱۸۴
مئی درکش که قوت جسم و جان است
از آن می این زمان ما را نهان است ۱۸۵
درون جان و دل رگهاگرفته
همه پنهانیم پیدا گرفته ۱۸۶
خروشی میزند در نزد عشاق
از آن مشهور شد در کلّ آفاق ۱۸۷
که ازجام وصال شاه خوردست
وز آن اینجایگه او گوی بردست ۱۸۸
وصال جان جان از جام دیدم
از آن اینجایگه من کام دیدم ۱۸۹
که عزت داشتم اندر درون من
نه بدمستانه بودم جز سکون من ۱۹۰
نیاوردم به جز عزّت بر یار
ز عزّت شد مرا جانان پدیدار ۱۹۱
ز عزّت گوی بردم در بر خلق
از آن پس آمدم من رهبر خلق ۱۹۲
نمودم اینست اینجایار گفتست
ولیکن این بیان اینجا نهفتست ۱۹۳
نمود کُشتن خود فاش کردم
حقیقت نقش خود نقاش کردم ۱۹۴
نمود ظاهرم اینجا ببینید
در آخر آنگه او صاحب یقینید ۱۹۵
مرا کشتن امید زندگانی است
که در کشتن حیات جاودانی است ۱۹۶
بسی پیغمبر اینجا کشته گشتند
میان خاک و خون آغشته گشتند ۱۹۷
نمود خویشتن دیدند اینجا
سر خود زود ببریدند اینجا ۱۹۸
فنا گشتند بی سر پیش ایشان
حقیقت فاششان شد سرّ جانان ۱۹۹
اگر بی سر شوی این راز دانی
از این معنی حقیقت بازدانی ۲۰۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۰
۳۸۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرماید
گوهر بعدی:سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.