هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و شاعرانه، با محوریت عشق الهی و سلوک معنوی، به مفاهیمی مانند فنا در عشق، وصال با معشوق حقیقی، گذر از خودی و وصول به حقیقت میپردازد. شاعر با استفاده از استعارههایی مانند «شب تاریک»، «خاک»، و «خرابات»، مراحل سیر و سلوک عرفانی را توصیف میکند و بر اهمیت عجز، تسلیم، و اخلاص در راه رسیدن به خدا تأکید دارد.
رده سنی:
18+
محتوا دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از اصطلاحات و استعارههای به کار رفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار یا نامفهوم باشد.
در خطاب هاتف غیب پاکباز را و درد او را استماله کردن و دلخوشی فرماید
خطاب آمد که بخشیدم دلت را
گشایم من بیک ره مشکلت را ۱
فراقت با وصال اینجا کنم من
ز تاریکی کنم راز تو روشن ۲
مترس اکنون چو عجز آوردی اینجا
که به از عجز نبود هیچ ما را ۳
چو عجز آوردی اینجا ره سپردی
حقیقت گوی این معنی تو بردی ۴
چو عجز آوردی اینک در نهادت
گره بیشک ز کار اکنون گشادت ۵
چو عجز آوردی اکنون باز دیدی
نمود ما همه اعزاز دیدی ۶
چو عجز آوردی اکنون باش فارغ
شدی اندر جهان عشق بالغ ۷
مکن بار دگر گستاخی ای پیر
نمود عشق باش و عین تدبیر ۸
برون از عقل خود اینجا منه پای
مر و زینجای اکنون جای بر جای ۹
قراری گیر و کم کن بیقراری
نمیباید که اکنون پایداری ۱۰
چو موری این زمان آشانه جوئی
سخن در خورد آب و دانه گوئی ۱۱
چنین دان ای دل اینجا گفتگویش
بگو آخر که چند از گفتگویش ۱۲
نمودار تو اینجا خاک کویست
چه جای تندیست وگفتگویست ۱۳
مکن گستاخی اندر حضرت شاه
کز این سر نیستی بیچاره آگاه ۱۴
یقین در دیده بینی روی جانان
حقیقت سیرمیزن کوی جانان ۱۵
ترا چون نیست این مقصود حاصل
نگشتستی در این درگاه واصل ۱۶
چراگستاخی اینجا مینمائی
حقیقت میکنی از وی جدائی ۱۷
چرا و چون مگوی و باش خواموش
حقیقت بنده باش و حلقه در گوش ۱۸
چراو چون بگو با این چکارت
که بیشک خشم گیرد یار غارت ۱۹
نهان اسرار میگوئی ابا راز
حقیقت باش چون مردان جانباز ۲۰
نهان اسرار باید گفت با دوست
عیانت این بیان کردن نه نیکوست ۲۱
وصال آنگه شود بیشک میسّر
که چون وجهی نماید خیر یا شر ۲۲
یکی بینی و خاموشی گزینی
در آن دم بیشکی صاحب یقینی ۲۳
مگو کین چه چرا آن این چنین است
که این بیشک عیان عین الیقین است ۲۴
چو تودر علّت و چون و چرائی
نمود خویشتن با او نمائی ۲۵
تو میگوئی چرا این و چرا آن
از این دوری گزیدت جان جانان ۲۶
مگو بار دگر این راز اینجا
که خود را مینیابی باز اینجا ۲۷
مگو بار دگر زین شیوه اسرار
دلت میکن حقیقت عین انوار ۲۸
مگو بار دگر این سرّ بر او
حقیقت عجز آور در بر او ۲۹
مراو را بنده باش و کن تو شاهی
مکن گستاخی گر تو مرد راهی ۳۰
سخن درحضرت بیچون آن شاه
دل و جان داری ای مسکین تو آگاه ۳۱
تو آگه باش تا شاه جهانت
کند اینجا بیک لیلی بیانت ۳۲
تو مجنونی و لیلی میندانی
وگر دانی در آن حیران بمانی ۳۳
مشو مجنون و لیلی راز دریاب
یقین آهسته باش و زود مشتاب ۳۴
ترا لیلی است اینجا رخ نموده
گره از کاربسته برگشوده ۳۵
بجز لیلی مدان این باب ازمن
که گفتم اوّلت اینجای روشن ۳۶
شب تاریک تو باشد یقین روز
که تاگردی تو اندر عشق پیروز ۳۷
شب تاریک جانان میتوان یافت
نمود عشقش آسان میتوان یافت ۳۸
شب تاریک اینجاخلوتی ساز
چو شمعی خوش بسوز و جمله بگداز ۳۹
شب تاریک ره بسپر که مردان
شب تاریک سرّ دیدند پنهان ۴۰
شب تاریک در اینجا تو ره کن
در این درگاه عزم بارگه کن ۴۱
شب تاریک اینجا جو تو رازش
چو یابی راز اینجا جوی بازش ۴۲
هر آن رازی که داری گوی او را
که هستی بیشکی چون گوی او را ۴۳
عجب درماندهٔ چون حلقه بر در
دری زن عاشقانه هان و مگذر ۴۴
دری زن عاشقانه چند پرسی
که تا رازت ز جانان بازپرسی ۴۵
دری زن عاشقان اینجا یقین بین
نمود جان جان اینجا یقین بین ۴۶
نشسته بردری مانند سرهنگ
ز نزهت نیست اینجا هوش با هنگ ۴۷
نشسته بردری زهره نداری
دریغا زین بیان بهره نداری ۴۸
نه کارتست رفتن نزد جانان
ترا خود این دلیری نیست آسان ۴۹
نه کار تست چونکه نیستت بر
از آن بنشستهٔ بیچاره بر در ۵۰
از آن بنشستهٔ مسکین وحیران
که رفتن نزد شاهد زود نتوان ۵۱
شدی این مانده ترسان در بریار
چنین بر در نماندستی گرفتار ۵۲
ز دریا چند پرسی راز اینجا
جوابت هست زینسان باز اینجا ۵۳
بآسانی توانی یافت دیدار
اگر گردی ز دید خویش بیزار ۵۴
بآسانی مر این سر میتوان یافت
اگر اینجا نباشی هان تو بی یافت ۵۵
ز جان و سرحقیقت بگذرد او
رود در بارگاه و بگذرد او ۵۶
شه کون و مکان در حجرهٔ دل
نموده روی و کرده مشکلت حل ۵۷
بگویم چون تو این روزی ندیدی
چو مردان باش پیروزی ندیدی ۵۸
توانی کرد تا این راز بینی
حقیقت روی شه تو بازبینی ۵۹
دلت برگیر از جان و فنا شو
پس آنگه بیخودت سوی بقا شو ۶۰
دلت برگیر از جان و شو آزاد
بر شاه این زمان تو دادهٔ داد ۶۱
دلت برگیر از جان تا توانی
که بینی روی او از ناگهانی ۶۲
دلت برگیر از جان ز آنکه جانان
نماید رویت اندر پرده اعیان ۶۳
درون دل شو و مشکل کنش حل
که آن سر جمله پنهانست در دل ۶۴
درون دل شوو اسرار بنگر
حقیقت تو نمود یار بنگر ۶۵
درون دل شو و او را ببین باز
حجاب اینجایگه کلّی برانداز ۶۶
مترس از سرّ گر این سرّ فاش بینی
حقیقت بیشکی نقاش بینی ۶۷
مترس از سرّ که سرّ پیداست اینجا
حقیقت جان جان یکتاست اینجا ۶۸
مترس از سر که بیشک اصل یابی
چو مردان اندر اینجا وصل یابی ۶۹
وصال یار بی سر میتوان دید
کسی باید که او این سرّ توان دید ۷۰
وصال یار اگر این سان دهد دست
یقین میدان که وصل آسان دهد دست ۷۱
وصال یارت از این میتوان یافت
ترا این سر چنین آسان توان یافت ۷۲
حجاب جسم و جان بردار از سر
در این معنی بیک بینی تو رهبر ۷۳
که کار تو ز یک بینی تمامست
ولیکن دان دلت با ننگ ونامست ۷۴
به ننگ و نام ناید این بیان راست
ترا باید ز سر اینجای برخواست ۷۵
ز سر گر بگذری این سرّ تو یابی
نیابی سَر اگر می سِر بیابی ۷۶
چو برخی انبیا سرّها بریدند
جمال یار اینجاگه بدیدند ۷۷
جمال یار بی سرّ میتوان یافت
ابی سر بیشکی این سرّ توان یافت ۷۸
اگر بی سرّ شوی سر باز یابی
بر شه عزّت و اعزاز یابی ۷۹
سر بی تن اناالحق زد بظاهر
که او را بد حقیقت در یقین سر ۸۰
سر بی تن کجا یابد اناالحق
زد الّا هم اناالحق زد یقین حق ۸۱
یقین حق بود در منصور اعیان
که میزد او اناالحق راز پنهان ۸۲
یقین حق بود و کرد این آشکاره
ولی منصور از آن شد پاره پاره ۸۳
که جسمش بود واصل اندر این راه
فنایش بود حاصل اندر این راه ۸۴
فنایش گشته بود اینجا بتحقیق
ببردش ازمیان او گوی توفیق ۸۵
مر آن توفیق کو را بود اینجا
که پنهانی اناالحق گفت اینجا ۸۶
یقین حق داند اینجا بود تو حق
اناالحق گفت هم در خویش مطلق ۸۷
اناالحق گفت و گوید صاحب راز
حقیقت دیدهاند انجام و آغاز ۸۸
اناالحق گفت و گوید صاحب درد
یقین اینجایگه کل بود او فرد ۸۹
اناالحق گفت و سرّ دوست بشناخت
وجود بود خود یکباره درباخت ۹۰
اناالحق گفت و سر ببرید بردار
ز بهر این مر او را شد خریدار ۹۱
اناالحق حق همیگفت و نبُد او
یقین میدان که جز حق مینبُد او ۹۲
یین حق بود کین گفت از نهانی
نشان خود ز عین بی نشانی ۹۳
در اینجا داد جمله سالکانش
که تا یابند کل شرح و بیانش ۹۴
توانی یافت تا این ناتوانی
تو این معنی حقیقت کی توانی ۹۵
چو یکباره نمودت دوست باشد
نه رنگ ونقش دید پوست باشد ۹۶
یکی باشد نهادت در بر جان
حقیقت جان شود در دوست پنهان ۹۷
چو جانت بی یقین جانان شود کل
ز دید خویشتن پنهان شود کل ۹۸
ز دید احولی یک بین شود او
حقیقت در عیان حق بین شود او ۹۹
ازل را با ابد یکی نماید
نمود جملگی اینجا رباید ۱۰۰
ازل را با ابد پیوند سازد
بجز جانان همه در دوست بازد ۱۰۱
فنا گردد ز دید دوست اینجا
حجابش دور گردد پوست اینجا ۱۰۲
حجابش چون بر افتد در یکی او
جدا بیند حقیقت بیشکی او ۱۰۳
حجابش چون بر افتاد یار بیند
یقین بی زحمت اغیار بیند ۱۰۴
حجابش چون بر افتد حق شود او
حقیقت بیشکی مطلق شود او ۱۰۵
حجابت دور کن تا نور گردی
حقیقت در عیان منصور گردی ۱۰۶
حجابت دور کن وسواس بگذار
حقیقت بر خور از دیدار دلدار ۱۰۷
ندانی این چنین درمانده در خود
که یکسان بینی اینجا نیک با بد ۱۰۸
ندانی این چنین جز از دلِ راست
ببین تا خود که هر کس نقش آراست ۱۰۹
تو این بشناس گر این سر بدانی
اگر بینی تو مر حیران بمانی ۱۱۰
یقینت واصلی بینم در اینجا
ترا دانم حقیقت لا والّا ۱۱۱
یقینت واصلی دانم چو منصور
حقیقت کل توئی نور علی نور ۱۱۲
نمود واصلی اینجا تو باشی
حقیقت درجهان یکتا تو باشی ۱۱۳
گهی کین دید کرد این جام او نوش
مر او خود کرد اینجاگه فراموش ۱۱۴
ز سر بگذشت و جان اینجا بر انداخت
وصال یار هم در یار بشناخت ۱۱۵
وصال یار هم از خود توان دید
یکی شو در نمود سرّ توحید ۱۱۶
یکی بین و ز یک بین جمله پیدا
حقیقت از یکی بین شور و غوغا ۱۱۷
یکی بین تا دوئی ناید پدیدار
یکی بیشک بود اینجا رخ یار ۱۱۸
یکی بین تا شوی کلّی یقین تو
در اینجا گردی اینجا پیش بین تو ۱۱۹
یکی بُد از یکی پیداست این دید
کمال جاودان یابی ز توحید ۱۲۰
ز توحیدت شود این سرّ پدیدار
نمیگنجد حقیقت این بگفتار ۱۲۱
ولی گفتار بهر سالکانست
نمود ذات عین واصلانست ۱۲۲
یقین هم باطن اینجا باز دیدند
که ایشان بیشکی این راز دیدند ۱۲۳
حقیقت واصلی نبود ببازی
نیابی تو عیان تا سر نبازی ۱۲۴
اگر اینجا توئی اسرار دیده
چو مردان گرد اینجا سر بریده ۱۲۵
سر خود را بباز و آشنا شو
چو حق در جملهٔ اشیا فنا شو ۱۲۶
فنا شو ز آنکه حق عین فنایست
فنا بیشک مرا عین بقایست ۱۲۷
فنا شو اندر این ره همچو مردان
نمود خویشتن آزاد گردان ۱۲۸
اگر خواهی که گردی زود آزاد
نمود خویشتن را ده تو بر باد ۱۲۹
نمود خویشتن بر باد ده تو
چو مردان اندر این سر داد ده تو ۱۳۰
بده داد شریعت اندر این راه
که گردی از حقیقت زود آگاه ۱۳۱
بده داد شریعت از معانی
چرا درمانده زار و ناتوانی ۱۳۲
بده داد شریعت ای دل مست
کنون چون یار در دید تو پیوست ۱۳۳
بده داد شریعت تا شوی دوست
یقین میبین که جمله از نهان اوست ۱۳۴
بده داد شریعت اندر اینجا
که تا گردی بیکباره مصفّا ۱۳۵
بده داد شریعت همچو مردان
که در شرعت نماید روی جانان ۱۳۶
بده داد شریعت تو بیکبار
که بنماید رخت در عین جان یار ۱۳۷
شریعت هر که دادش داد حق شد
که عین شرع بیشک دید حق شد ۱۳۸
شریعت دید یار است ار بدانی
چرا امروز سست و ناتوانی ۱۳۹
اگرچه دید دنیا رهگذار است
شریعت اندر او دیدار یارست ۱۴۰
شریعت هر که بشناسد تمامی
برد از دار دنیا نیکنامی ۱۴۱
برد با خود یقین در سوی عقبی
که بنیادی ندارد دید دنیا ۱۴۲
که داند آنچه فرض شرع اتمام
بود اینجا مگر صاحب سرانجام ۱۴۳
که او را عاقبت خیریست پیوست
خوشا آنکس که او با شرع پیوست ۱۴۴
بنور شرع ره کن در سوی دوست
که تا بیرون نظر داری که کل اوست ۱۴۵
به نور شرع ره کن در همه شیء
مرو زنهار اندر عین لاشی ۱۴۶
به نور شرع یابی تو صفاتش
رسی یکبارگی در عین ذاتش ۱۴۷
ز لاشیء هر که میگوید رموز او
نه عاقل باشد اندر شی هنوز او ۱۴۸
رموز این نیاید در سخن راست
ز من بشنو حقیقت این سخن راست ۱۴۹
مر این معنی نشاید دید اینجا
نشاید دید در توحید اینجا ۱۵۰
بوقتی کز نهاد آئی تو بیرون
برت یک ارزن ارزد هفت گردون ۱۵۱
نگنجد هیچ چیز از آفرینش
نماند عقل و عشق و کفر و دینش ۱۵۲
نماند هیچ اشیا در ظهورت
یکی بنماید اینجا جمله نورت ۱۵۳
نماند هیچ اینجا هرچه بینی
گمان بر بی گمان گر بر یقینی ۱۵۴
که لاشی چیست ای شیء آمده تو
دگر اینجایگه لاشی شده تو ۱۵۵
ز لاشی دم مزن خاموش شو هان
چو اینجا می نداری نّص و برهان ۱۵۶
ز لیس مثلهٔ گر راندهٔ تو
رموزی اندر اینجا خواندهٔ تو ۱۵۷
بگو با من تو مر معنی این باز
که کل این است اگر یابی یقین باز ۱۵۸
ز لیلی مثله من دیدم دیدم
یقین در شی همه توحید دیدم ۱۵۹
ندارد مثل و مانندی در اینجا
حقیقت خویش و پیوندی در اینجا ۱۶۰
نه کس زو زاد و نی او زاد از کس
همه او بود از اوّل او ترا بس ۱۶۱
همه از دید خود او کرد پیدا
حقیقت او شناسم جمله اشیا ۱۶۲
همه او بود اوّل لاحقیقت
ز دید خویش ناپیدا حقیقت ۱۶۳
چنان بد ذات چیزی مینبُد آن
در این معنی اگر مردی برافشان ۱۶۴
دل و جان تادر اینجا ره بری تو
نمود اوّلین رابنگری تو ۱۶۵
در این سر راهبر گرمرد رازی
هزاران جان چه باشد گر ببازی ۱۶۶
چه باشد جان در اینجا هیچ موئی
گرفته در عیانی های و هوئی ۱۶۷
چه باشد دل در اینجا ارزنی دان
فتاده زیر پا او در بیابان ۱۶۸
دل و جان چیست نزد ذات اینجا
حقیقت در صفت ذرّات اینجا ۱۶۹
دل و جان چیست تا این باز داند
که خود در خود حقیقت بازداند ۱۷۰
خودی خود یقین هم خویش بشناخت
حجاب آن بود پیش خود برانداخت ۱۷۱
بیان دیگر است و گفته آید
دُرِ این راز کلّی سُفته آید ۱۷۲
بیان دیگر است ار دم زنم من
دو عالم بیشکی بر هم زنم من ۱۷۳
بوقتی پرده بردازم ز اسرار
که واصل آرمت آنگه رخ یار ۱۷۴
یقین بنمایم اینجا تا بدانی
که بیشک هم نشان هم بی نشانی ۱۷۵
خودی خود شناس اوّل حقیقت
یقینت بازدان هان بی طبیعت ۱۷۶
طبیعت زان نمود آمد پدیدار
حقیقت هم در اینجا ناپدیدار ۱۷۷
مصفّا میتوان این راز دیدن
نهانی این توانی باز دیدن ۱۷۸
مصفّا شو ز نور شرع اوّل
که تا اینجا نمانی خوار و احول ۱۷۹
همه خلق جهان اوّل صفاتند
از آن غافل ز نور قدس ذاتند ۱۸۰
از آن اوّل بماندست اندر اینجا
که خود را بیند اندر عین سودا ۱۸۱
چو خود بینند بیشک احولانند
حقیقت این معانی میندانند ۱۸۲
بخود بینی نیابند این نمودار
کسی تا کل نگردد ناپدیدار ۱۸۳
بخود بینی نبینی ذات بیچون
نگنجد اندر این سر خود چه و چون ۱۸۴
چه و چون اندر این معنی نباید
حقیقت واصل پاکیزه باید ۱۸۵
که از تن دل بود دل جان حقیقت
یقین جانش عیانی بی طبیعت ۱۸۶
فنا گردیده باشد از تمامت
گرفته باشد از کل استقامت ۱۸۷
بآسایش قراری بی تن و جان
بود تا او بیابد جان جانان ۱۸۸
چنان واصل بود اینجا یقین او
که باشد بیشکی مر جمله بین او ۱۸۹
یقین اینجا توانی یافت ای دوست
چو بیرون آئی اینجاگاه از پوست ۱۹۰
تراتا پوست باشد مغز جانت
کجا بینی یقین راز نهانت ۱۹۱
کسی کین دید بیشک بی خود آمد
حقیقت فارغ ازنیک و بد آمد ۱۹۲
کسی کین دید صور صور جان دید
چنین معنی درون خود نهان دید ۱۹۳
کسی کین دید بگذشت ازخودی کل
بدید و فارغ آمد از همه ذل ۱۹۴
در این معنی که من گفتم ترا باز
بدان اینجا حجاب جان برانداز ۱۹۵
سلوکت کرد باید در صفا تو
بنور شرع دید مصطفی تو ۱۹۶
توانی یافت این معنی یقین تو
حقیقت را تو او بین راز بین تو ۱۹۷
گذر کن اوّل ازبود وجودت
که تا یابی عیانی بود بودت ۱۹۸
گذر کن در یکی اشیاتمامی
که تا میپخته گردی تو ز خامی ۱۹۹
تو با وی راست دان و کژ مبازان
که میجویند اینجا شاهبازان ۲۰۰
نظاره اندر این نقدند مانده
حذر کن تا نباشی هان تو رانده ۲۰۱
حقیقت قلب راکن نقد اینجا
درون کوره بر تا آن مصفّا ۲۰۲
کنی و آوری آنگاه بیرون
حقیقت نقد باشد بی چه و چون ۲۰۳
زر قلبت بنقد اینجا نگنجد
ترازودار غش اینجا نسنجد ۲۰۴
از آنی قلب مانده بر غش اینجا
که ماندستی تو در پنج و شش اینجا ۲۰۵
بکن نقدی تو اینجاگاه حاصل
مباش از شرع اینجاگاه غافل ۲۰۶
بنور شرع قلب از غش تو بشناس
میاور در زمان درخویش وسواس ۲۰۷
اگرچه خانه دیوارست صورت
ندارد راه بیدل در ضرورت ۲۰۸
ترا باید که می صورت نبینی
در اینجا گر بکل صاحب یقینی ۲۰۹
ز صورت جمله وسواس است بیشک
نمیگنجد یقین وسواس در یک ۲۱۰
طبیعت دادت اینجا رنج وسواس
گذر کن از طبیعت حق تو بشناس ۲۱۱
چو حق داری طبیعت هیچ دانش
همه وسواسها اینجا برانش ۲۱۲
ز پیشت ای خدابین دور گردان
حقیقت خویشتن را نور گردان ۲۱۳
بجز حق نیست آخر در شریعت
طریقت دیگر است اندر حقیقت ۲۱۴
سه چیز است آنکه با هم آشنایند
حقیقت هر سه دیدار خدایند ۲۱۵
ولی واصل در این هر سه یکی او
بداند جمله یکی بیشکی او ۲۱۶
شریعت آن احمد و آن حیدر
طریقت راهرو بشناس و بنگر ۲۱۷
گشادست و حقیقت جمله او دان
ز باطل این بیانم را تو حق دان ۲۱۸
بیانم ازخدا این کلّیت خویش
که من چیزی نمیبینم جز او بیش ۲۱۹
چو او در من نیابد جز خیالم
خیالم اوست در عین وصالم ۲۲۰
خیال او بخون دیگر خیال است
خیال دیگران رنج و وبالست ۲۲۱
خیال دوست وصل است ار بدانی
فنا کلّی ز اصل است ار بدانی ۲۲۲
خیال اندر فنا ناید بدیدار
شود اینجا تمامت ناپدیدار ۲۲۳
خیال جمله خلق اینجا خیالست
مراینصورت ترا اینجا وبال است ۲۲۴
خوشا آن کو خیال دوست دارد
یقین مغز است نی او پوست دارد ۲۲۵
خیال جان جان ما را دمادم
نماید رازها بیشک در این دم ۲۲۶
وصالش خواستم تادر نمودار
عیان بخشیدم اینجا بیشکی یار ۲۲۷
وصالش چون طلب کردیم بیچون
نمود اینجای ما را بیچه و چون ۲۲۸
وصالش در یکی آمد میسّر
نهادم جان و آنگه بر سرش سر ۲۲۹
نهادستم حقیقت در بر دوست
یقین دانستهٔ بیشک که کل اوست ۲۳۰
من و او در نمیگنجد مرا کس
یقین دانم که کلّی او مرا بس ۲۳۱
رموزی دان در اینمعنی و رهبر
نمود جان جان اینجا تو بنگر ۲۳۲
تن او گر یکی کردست اینجا
دل وجان گوی او بر دست اینجا ۲۳۳
تو ای جان عین جانانی ز پنهان
یقین جانانی اما اسم شده جان ۲۳۴
توئی کاندر صور دیدار داری
بماندستی و تن درکار داری ۲۳۵
چگویم تا بدانی ای بمانده
بخود حیران و یک حرفی نخوانده ۲۳۶
دلت گر زین همه حرفی شنودی
بچندینی سخن حاجت نبودی ۲۳۷
همه برناخنی بتوان نوشتن
ولی آسان بر آن نتوان گذشتن ۲۳۸
از آن کردم یقین این بیت تکرار
که تا دریابی اینجا سرّ اسرار ۲۳۹
چو قطره سوی بحر لامکانی
چکد یابد وصال جاودانی ۲۴۰
ندانی قطره و دریا ز هم باز
اگر هستی در اینجا صاحب راز ۲۴۱
شو و این نکته دریاب از حقیقت
طریقت کن دمادم در شریعت ۲۴۲
دگر در سرّ این جان ده یقین بین
نمود اوّلین و آخرین بین ۲۴۳
دمادم در صور این راز داری
هوا را باید ار می باز داری ۲۴۴
نگر تادر خدا گامی زنی تو
وگرنه کمتر ازحیض زنی تو ۲۴۵
چو درآز طبیعت شاد باشی
ز دید خود بحق آزاد باشی ۲۴۶
دو روزی لذّت دنیا سر آید
ز ناگه جانت از قالب برآید ۲۴۷
نه کامی دیده باشی از رخ یار
نه اینجا گوش کرده پاسخ یار ۲۴۸
بمانی تاابد بیشک بمانده
درون نفس دوزخ ای نخوانده ۲۴۹
لفی سجین از آن در ویل مانی
چرا بیچاره و خواروندانی ۲۵۰
سرانجامت عجب در زیر این خاک
حقیقت این بدان هان از دل پاک ۲۵۱
تو پیش از مرگ روی یار دریاب
نمود ذات او یکبار دریاب ۲۵۲
در ایندنیا به بین او رادرستی
از این معنی چرا فارغ نشستی ۲۵۳
هر آن کو رویش اینجا باز بیند
حقیقت جاودانی ناز بیند ۲۵۴
بکن نازی چو خواهی رفت درگل
بکن مشکل در این معنی ما حلّ ۲۵۵
دمادم دیدهٔ دیدار اینجاست
حقیقت دان که دید یار اینجاست ۲۵۶
از آن اینجا نمیبینند جمله
که اندر عشق بی دینند جمله ۲۵۷
بدین عشق اگر گردی مسلمان
نماید رویت اینجاگاه جانان ۲۵۸
بدین عشق اگر آئی یقین است
حقیقت دان که راه راست اینست ۲۵۹
ولیکن میندارم زهره اینجا
که برگویم بیان بهره اینجا ۲۶۰
در آخر این بیان گویم بتحقیق
کسی کو را بود از عشق توفیق ۲۶۱
چنان باید که او را از الف او
بخواند تا عیان لام الف او ۲۶۲
بداند تا به ابجد راز بیند
نمودار الف را باز بیند ۲۶۳
الف ره جوی تا ابجد نظر کرد
یقین اندر هجا کلّی گذر کرد ۲۶۴
پس آنگه تا بابجد او بخواند
چنین تا آخر قرآن بخواند ۲۶۵
الف لامیم چون دانست تحقیق
بداند سرّ قرآن یافت توفیق ۲۶۶
که چون صورت همه معنی بداند
حقیقت دنیا و عقبی بداند ۲۶۷
تمامت سرّ بیچون در الف دان
تمامی عشق را در لام الف دان ۲۶۸
ز لا دریاب الّا اللّه اینجا
که تا کردی بکل آگاه اینجا ۲۶۹
ز من تا جان جان یابی از این باز
حجاب حرفها اینجا برانداز ۲۷۰
ز لا دم زن تو چون منصور حق شو
نود عشق جانان ها تو بشنو ۲۷۱
الف بشناس چون او راست میباش
که بشناسی حقیقت دید نقاش ۲۷۲
الف بشناس آن گاهی یقین یاب
حقیقت مغز را از پوست دریاب ۲۷۳
الف بشناس و بر راهم الف دان
چرا هستی در این معنی تو نادان ۲۷۴
الف بی شد دگر تی و دگر ئی
دگر جیم این چنین میدان ز معنی ۲۷۵
تمامت حرف را شد از الف باز
بیابی ذات بیچون را یقین باز ۲۷۶
الف شو همچو اوّل بی سر و پیچ
که میدارد الف اینجایگه هیچ ۲۷۷
منزّه دان الف از جملهٔ حرف
اگر در گنجدت این سرّ در این ظرف ۲۷۸
ببردی گوی و دانستی یقین تو
الف را از میان کلّی گزین تو ۲۷۹
الف لا شد در اینجا بیشکی تو
الف با لام بنگر در یکی تو ۲۸۰
الف با لام چون پیوسته آمد
حقیقت راز جان سر بسته آمد ۲۸۱
الف با لام ذات پاک دیدم
نمود سرّ این در خاک دیدم ۲۸۲
ز خاکت این گل آمد چون نمودار
حقیقت خاک را دان صاحب اسرار ۲۸۳
یقین چون صاحب سرّ خاک افتاد
نمودش جمله ذات پاک افتاد ۲۸۴
ز خاک این سر طلب کن آخر ای دل
که اندر خاک یابی راز مشکل ۲۸۵
ز خاک این سر طلب کن آخر ای جان
که اندر خاک یابی راز پنهان ۲۸۶
ز خاک اینجا طلب اسرار جمله
که حق در کار دارد کار جمله ۲۸۷
ز خاک اینجا طلب مر جوهر دوست
که خاکت مغز بنمودست با پوست ۲۸۸
ز خاک اینجا طلب دیدار بیچون
که بینی دیدنی چون بیچه و چون ۲۸۹
حقیقت خاک کل دیدست جانان
ولی جمله در او گشتند حیران ۲۹۰
حقیقت خاک دیدارست اینجا
که گرداند همه صورت مصّفا ۲۹۱
حقیقت خاک چون پاکت کند باز
بیابی ذات بیچون را یقین باز ۲۹۲
حقیقت خاک در ذاتست موصوف
کسی کین سرّ کند اینجای مکشوف ۲۹۳
ز خاکت بازدان اینجا حقیقت
که خواهی کردن اندر وی طریقت ۲۹۴
نظر در خاک کن تا راز بینی
تمامت انبیا را باز بینی ۲۹۵
همه در خاک پنهانند جمله
حقیقت سرّ جانانند جمله ۲۹۶
نظر درخاک کن ای دل یقین تو
حقیقت راز رادر خاک بین تو ۲۹۷
چو پنهان گردی اینجا در دل خاک
فراموشت شود جز صانع پاک ۲۹۸
تمامت هرچه دیدستی در اینجا
تو مر چیزی ندیدستی در اینجا ۲۹۹
بجز در خاک جایت کاخر آنجاست
حقیقت عین مأوایت در اینجاست ۳۰۰
نمود خاک بُد راز شریعت
که بیرون آورد کل از طبیعت ۳۰۱
تمامت پاک گرداند ز خود باز
نماید آنگهی در خویشتن باز ۳۰۲
وصال عاشقان درخاک باشد
حقیقت زهر را تریاک باشد ۳۰۳
که اوّل تلخ آید هست شیرین
در آخر گر توئی اینجا تو حق بین ۳۰۴
یکی بینی حقیقت در دل خاک
نمود جمله اندر صانع پاک ۳۰۵
یکی بینی در آن دم با خبر تو
کنون دریاب گرداری خبر تو ۳۰۶
یکی بینی در آن دم کل تمامت
حقیقت اوست تا صبح قیامت ۳۰۷
نمود خاک سرّ جمله مردانست
دل عاقل از این اندیشه بریانست ۳۰۸
ولی بیشک حساب اینجاست جمله
که هر چیزی در او پیداست جمله ۳۰۹
نهان پیدا کند اندر دل خاک
حقیقت هر کسی را صانع پاک ۳۱۰
نهان پیدا کند بیشک خداوند
کند ظالم در آنجاگاه در بند ۳۱۱
ستاند داد مظلومان در آنجا
نهانشان کل کند در خاک پیدا ۳۱۲
اگر بد کرده باشد باز یابد
جزای آن و آنگه راز یابد ۳۱۳
چو نیکی کرده باشد او عوض باز
بیابد بیشکی دیدار هر راز ۳۱۴
در آخر چون نمودارست تحقیق
بدی و نیک هم برگوی توفیق ۳۱۵
ببر این گوی توفیق ازمیان تو
طلب کن اندر اینجا جان جان تو ۳۱۶
در اینجاگاه او را جوی و بنگر
از این در یک زمان ای دوست مگذر ۳۱۷
در توفیق زن آنگه سعادت
بیاب از یار درعین هدایت ۳۱۸
از این در برگشاید راز جمله
کز این سر فاش شد این راز جمله ۳۱۹
دَرِ دل زن تو چون مردان خوش باش
که هم در میزنند اینجای اوباش ۳۲۰
نماید رخ هر آن کو خویش خواهد
نمود خویش را آنکس نماید ۳۲۱
نماید او هر آن کو خواست اینجا
نمیآید از آنت راست اینجا ۳۲۲
حقیقت این مراد اینجا حقیقت
که ماندستی تو در آز و طبیعت ۳۲۳
خراباتی که او حق میشناسد
حقیقت راز مطلق میشناسد ۳۲۴
از آن دان کرد گم خود کرد اینجا
درون از درد کرد اینجا مصفّا ۳۲۵
فنا شد ازنمود خود بیکبار
حجاب اینجا بیک ره پرده بردار ۳۲۶
نمیگنجد یقین اندر دماغش
برد از جملهٔ عالم فراغش ۳۲۷
چو گردد او فنا از خمر اینجا
حقیقت باز بیند امر اینجا ۳۲۸
در آخر چون شود هشیار تحقیق
ز مسکینی بیابد راز توفیق ۳۲۹
خراباتی که دُرد آشام باشد
به از زاهد که کَالْاَنْعام باشد ۳۳۰
کجا تو دیدهٔ سرّ خرابات
که ماندستی چنین در عین طامات ۳۳۱
ز سالوسی و رزق اینجا که داری
خبر از عاشقان اینجا نداری ۳۳۲
اگر دردی در آشامی بیک ره
شوی از سرّ من اینجا تو آگه ۳۳۳
بیک ره صاف کردی همچو خورشید
بمانی مست و حیران تا بجاوید ۳۳۴
خراباتی شوی منصور آنجای
ابی آب بدِ انگور اینجای ۳۳۵
خرابات فنا اینجا ندیدی
در اینجا آخر ای دل می چه دیدی ۳۳۶
خرابات فنا داری درون رو
حقیقت بانگ سبحانی تو بشنو ۳۳۷
همه مردان در اینجاگاه مستند
حقیقت مست گشته جمله مستند ۳۳۸
همه مردان در اینجاگه مقیمند
شده مست از مِیِ بی ترس و بیمند ۳۳۹
هزاران جان در اینجا همچو مویند
هزاران سَر در اینجا همچو گویند ۳۴۰
در اینجا جام در کش آخر ای دل
که بگشاید ترا این رازِ مشکل ۳۴۱
در اینجا جام درکش از کف یار
حجاب جسم و جان اینجا بیکبار ۳۴۲
برافکن مست شو از دیدن دوست
بیک ره مغز شو بگذار این پوست ۳۴۳
دم حق زن چو حق بینی ز مستی
چرا آخر تو این بُت میپرستی ۳۴۴
بت اینجا بشکن ازمستی جانان
که کل گردی تو از هستی جانان ۳۴۵
اناالحق آن زمان زن در خرابات
رها کن زهد و تزویر مناجات ۳۴۶
اناالحق آن زمان زن همچو مستان
قدح جز از کف ساقی تو مستان ۳۴۷
ز ساقی می ستان و مست او شو
حقیقت نیست گرد و هست او شو ۳۴۸
ز ساقی می ستان و راز او بین
حقیقت خویشتن آغاز او بین ۳۴۹
همه در کش که جز او مینباشد
دوئی منگر جز اوئی مینباشد ۳۵۰
همه در کش که منصور او کشید است
در آن مستی جمال یار دید است ۳۵۱
می عشق هر که اینجا کرد او نوش
نمود جزو و کل کرد او فراموش ۳۵۲
چو کردی نوش آن می از کف یار
همه دلدار بینی نیست اغیار ۳۵۳
همه یار است ای بیکار مانده
تو سرگردان این پرگار مانده ۳۵۴
همه یار است و تو درگفت و گوئی
در این میدان شده گردان چو گوئی ۳۵۵
خراباتی شو و در کش می عشق
فنا شو در نمود لاشی عشق ۳۵۶
خراباتی شو و مستانه درکش
شراب شوق پی چار و سه و شش ۳۵۷
خراباتی شو اندر عین این راز
نمود پردهٔ صورت برانداز ۳۵۸
بیک ره درد درد عشق خور تو
چو هستی ذرّه اندر سوی خور تو ۳۵۹
قدم نه تا شوی دیدار خورشید
فنا شو تا بقا یابی تو جاوید ۳۶۰
اگر خورشید گردی یار یابی
تو بر ذرّات چون خورشید تابی ۳۶۱
اگر خورشید گردی در تمامت
از آن پس این معانی شد تمامت ۳۶۲
اگر خورشید گردی راز بینی
عیان اوّل خود باز بینی ۳۶۳
اگر خورشید گردی در سوی ذات
تو تابی بیشکی در جمله ذرّات ۳۶۴
اگر خورشید گردی لاجرم تو
یکی یابی وجودت با عدم تو ۳۶۵
تو خورشیدی و آگاهی نداری
گدائی لیک جز شاهی نداری ۳۶۶
تو خورشیدی و در عین کمالی
فتاده این زمان سوی وبالی ۳۶۷
تو خورشیدی و عین آفرینش
بتو روشن شده این نور بینش ۳۶۸
تو خورشیدی و نور تست جمله
تو ذوقی و حضورتست جمله ۳۶۹
تو خورشیدی و نور کائناتی
چو نیکو باز بینی نور ذاتی ۳۷۰
تو خورشیدی همه ذرّات زنده
بتوست و تو چنین افتاده بنده ۳۷۱
همه ذرّات از نور تو دارند
بتو مر خویشتن مشهور دارند ۳۷۲
تو فیض نور اینجاگه فشاندی
ز دانائی بنادانی بماندی ۳۷۳
همه ازتو شده پیدا در اینجا
همه از تو شده شیدا در اینجا ۳۷۴
طلبکار تواند اینجای ذرّات
درون جملهٔ تو عین آن ذات ۳۷۵
بتو پیدا شده ذرّات عالم
حقیقت فیض میباری دمادم ۳۷۶
چنین حیران و سرگردان چرائی
که خود هستی و بیچون و چرائی ۳۷۷
همه سالک ترا تو در سلوکی
حقیقت بیشکی شمس الدّلوکی ۳۷۸
گشایم من بیک ره مشکلت را ۱
فراقت با وصال اینجا کنم من
ز تاریکی کنم راز تو روشن ۲
مترس اکنون چو عجز آوردی اینجا
که به از عجز نبود هیچ ما را ۳
چو عجز آوردی اینجا ره سپردی
حقیقت گوی این معنی تو بردی ۴
چو عجز آوردی اینک در نهادت
گره بیشک ز کار اکنون گشادت ۵
چو عجز آوردی اکنون باز دیدی
نمود ما همه اعزاز دیدی ۶
چو عجز آوردی اکنون باش فارغ
شدی اندر جهان عشق بالغ ۷
مکن بار دگر گستاخی ای پیر
نمود عشق باش و عین تدبیر ۸
برون از عقل خود اینجا منه پای
مر و زینجای اکنون جای بر جای ۹
قراری گیر و کم کن بیقراری
نمیباید که اکنون پایداری ۱۰
چو موری این زمان آشانه جوئی
سخن در خورد آب و دانه گوئی ۱۱
چنین دان ای دل اینجا گفتگویش
بگو آخر که چند از گفتگویش ۱۲
نمودار تو اینجا خاک کویست
چه جای تندیست وگفتگویست ۱۳
مکن گستاخی اندر حضرت شاه
کز این سر نیستی بیچاره آگاه ۱۴
یقین در دیده بینی روی جانان
حقیقت سیرمیزن کوی جانان ۱۵
ترا چون نیست این مقصود حاصل
نگشتستی در این درگاه واصل ۱۶
چراگستاخی اینجا مینمائی
حقیقت میکنی از وی جدائی ۱۷
چرا و چون مگوی و باش خواموش
حقیقت بنده باش و حلقه در گوش ۱۸
چراو چون بگو با این چکارت
که بیشک خشم گیرد یار غارت ۱۹
نهان اسرار میگوئی ابا راز
حقیقت باش چون مردان جانباز ۲۰
نهان اسرار باید گفت با دوست
عیانت این بیان کردن نه نیکوست ۲۱
وصال آنگه شود بیشک میسّر
که چون وجهی نماید خیر یا شر ۲۲
یکی بینی و خاموشی گزینی
در آن دم بیشکی صاحب یقینی ۲۳
مگو کین چه چرا آن این چنین است
که این بیشک عیان عین الیقین است ۲۴
چو تودر علّت و چون و چرائی
نمود خویشتن با او نمائی ۲۵
تو میگوئی چرا این و چرا آن
از این دوری گزیدت جان جانان ۲۶
مگو بار دگر این راز اینجا
که خود را مینیابی باز اینجا ۲۷
مگو بار دگر زین شیوه اسرار
دلت میکن حقیقت عین انوار ۲۸
مگو بار دگر این سرّ بر او
حقیقت عجز آور در بر او ۲۹
مراو را بنده باش و کن تو شاهی
مکن گستاخی گر تو مرد راهی ۳۰
سخن درحضرت بیچون آن شاه
دل و جان داری ای مسکین تو آگاه ۳۱
تو آگه باش تا شاه جهانت
کند اینجا بیک لیلی بیانت ۳۲
تو مجنونی و لیلی میندانی
وگر دانی در آن حیران بمانی ۳۳
مشو مجنون و لیلی راز دریاب
یقین آهسته باش و زود مشتاب ۳۴
ترا لیلی است اینجا رخ نموده
گره از کاربسته برگشوده ۳۵
بجز لیلی مدان این باب ازمن
که گفتم اوّلت اینجای روشن ۳۶
شب تاریک تو باشد یقین روز
که تاگردی تو اندر عشق پیروز ۳۷
شب تاریک جانان میتوان یافت
نمود عشقش آسان میتوان یافت ۳۸
شب تاریک اینجاخلوتی ساز
چو شمعی خوش بسوز و جمله بگداز ۳۹
شب تاریک ره بسپر که مردان
شب تاریک سرّ دیدند پنهان ۴۰
شب تاریک در اینجا تو ره کن
در این درگاه عزم بارگه کن ۴۱
شب تاریک اینجا جو تو رازش
چو یابی راز اینجا جوی بازش ۴۲
هر آن رازی که داری گوی او را
که هستی بیشکی چون گوی او را ۴۳
عجب درماندهٔ چون حلقه بر در
دری زن عاشقانه هان و مگذر ۴۴
دری زن عاشقانه چند پرسی
که تا رازت ز جانان بازپرسی ۴۵
دری زن عاشقان اینجا یقین بین
نمود جان جان اینجا یقین بین ۴۶
نشسته بردری مانند سرهنگ
ز نزهت نیست اینجا هوش با هنگ ۴۷
نشسته بردری زهره نداری
دریغا زین بیان بهره نداری ۴۸
نه کارتست رفتن نزد جانان
ترا خود این دلیری نیست آسان ۴۹
نه کار تست چونکه نیستت بر
از آن بنشستهٔ بیچاره بر در ۵۰
از آن بنشستهٔ مسکین وحیران
که رفتن نزد شاهد زود نتوان ۵۱
شدی این مانده ترسان در بریار
چنین بر در نماندستی گرفتار ۵۲
ز دریا چند پرسی راز اینجا
جوابت هست زینسان باز اینجا ۵۳
بآسانی توانی یافت دیدار
اگر گردی ز دید خویش بیزار ۵۴
بآسانی مر این سر میتوان یافت
اگر اینجا نباشی هان تو بی یافت ۵۵
ز جان و سرحقیقت بگذرد او
رود در بارگاه و بگذرد او ۵۶
شه کون و مکان در حجرهٔ دل
نموده روی و کرده مشکلت حل ۵۷
بگویم چون تو این روزی ندیدی
چو مردان باش پیروزی ندیدی ۵۸
توانی کرد تا این راز بینی
حقیقت روی شه تو بازبینی ۵۹
دلت برگیر از جان و فنا شو
پس آنگه بیخودت سوی بقا شو ۶۰
دلت برگیر از جان و شو آزاد
بر شاه این زمان تو دادهٔ داد ۶۱
دلت برگیر از جان تا توانی
که بینی روی او از ناگهانی ۶۲
دلت برگیر از جان ز آنکه جانان
نماید رویت اندر پرده اعیان ۶۳
درون دل شو و مشکل کنش حل
که آن سر جمله پنهانست در دل ۶۴
درون دل شوو اسرار بنگر
حقیقت تو نمود یار بنگر ۶۵
درون دل شو و او را ببین باز
حجاب اینجایگه کلّی برانداز ۶۶
مترس از سرّ گر این سرّ فاش بینی
حقیقت بیشکی نقاش بینی ۶۷
مترس از سرّ که سرّ پیداست اینجا
حقیقت جان جان یکتاست اینجا ۶۸
مترس از سر که بیشک اصل یابی
چو مردان اندر اینجا وصل یابی ۶۹
وصال یار بی سر میتوان دید
کسی باید که او این سرّ توان دید ۷۰
وصال یار اگر این سان دهد دست
یقین میدان که وصل آسان دهد دست ۷۱
وصال یارت از این میتوان یافت
ترا این سر چنین آسان توان یافت ۷۲
حجاب جسم و جان بردار از سر
در این معنی بیک بینی تو رهبر ۷۳
که کار تو ز یک بینی تمامست
ولیکن دان دلت با ننگ ونامست ۷۴
به ننگ و نام ناید این بیان راست
ترا باید ز سر اینجای برخواست ۷۵
ز سر گر بگذری این سرّ تو یابی
نیابی سَر اگر می سِر بیابی ۷۶
چو برخی انبیا سرّها بریدند
جمال یار اینجاگه بدیدند ۷۷
جمال یار بی سرّ میتوان یافت
ابی سر بیشکی این سرّ توان یافت ۷۸
اگر بی سرّ شوی سر باز یابی
بر شه عزّت و اعزاز یابی ۷۹
سر بی تن اناالحق زد بظاهر
که او را بد حقیقت در یقین سر ۸۰
سر بی تن کجا یابد اناالحق
زد الّا هم اناالحق زد یقین حق ۸۱
یقین حق بود در منصور اعیان
که میزد او اناالحق راز پنهان ۸۲
یقین حق بود و کرد این آشکاره
ولی منصور از آن شد پاره پاره ۸۳
که جسمش بود واصل اندر این راه
فنایش بود حاصل اندر این راه ۸۴
فنایش گشته بود اینجا بتحقیق
ببردش ازمیان او گوی توفیق ۸۵
مر آن توفیق کو را بود اینجا
که پنهانی اناالحق گفت اینجا ۸۶
یقین حق داند اینجا بود تو حق
اناالحق گفت هم در خویش مطلق ۸۷
اناالحق گفت و گوید صاحب راز
حقیقت دیدهاند انجام و آغاز ۸۸
اناالحق گفت و گوید صاحب درد
یقین اینجایگه کل بود او فرد ۸۹
اناالحق گفت و سرّ دوست بشناخت
وجود بود خود یکباره درباخت ۹۰
اناالحق گفت و سر ببرید بردار
ز بهر این مر او را شد خریدار ۹۱
اناالحق حق همیگفت و نبُد او
یقین میدان که جز حق مینبُد او ۹۲
یین حق بود کین گفت از نهانی
نشان خود ز عین بی نشانی ۹۳
در اینجا داد جمله سالکانش
که تا یابند کل شرح و بیانش ۹۴
توانی یافت تا این ناتوانی
تو این معنی حقیقت کی توانی ۹۵
چو یکباره نمودت دوست باشد
نه رنگ ونقش دید پوست باشد ۹۶
یکی باشد نهادت در بر جان
حقیقت جان شود در دوست پنهان ۹۷
چو جانت بی یقین جانان شود کل
ز دید خویشتن پنهان شود کل ۹۸
ز دید احولی یک بین شود او
حقیقت در عیان حق بین شود او ۹۹
ازل را با ابد یکی نماید
نمود جملگی اینجا رباید ۱۰۰
ازل را با ابد پیوند سازد
بجز جانان همه در دوست بازد ۱۰۱
فنا گردد ز دید دوست اینجا
حجابش دور گردد پوست اینجا ۱۰۲
حجابش چون بر افتد در یکی او
جدا بیند حقیقت بیشکی او ۱۰۳
حجابش چون بر افتاد یار بیند
یقین بی زحمت اغیار بیند ۱۰۴
حجابش چون بر افتد حق شود او
حقیقت بیشکی مطلق شود او ۱۰۵
حجابت دور کن تا نور گردی
حقیقت در عیان منصور گردی ۱۰۶
حجابت دور کن وسواس بگذار
حقیقت بر خور از دیدار دلدار ۱۰۷
ندانی این چنین درمانده در خود
که یکسان بینی اینجا نیک با بد ۱۰۸
ندانی این چنین جز از دلِ راست
ببین تا خود که هر کس نقش آراست ۱۰۹
تو این بشناس گر این سر بدانی
اگر بینی تو مر حیران بمانی ۱۱۰
یقینت واصلی بینم در اینجا
ترا دانم حقیقت لا والّا ۱۱۱
یقینت واصلی دانم چو منصور
حقیقت کل توئی نور علی نور ۱۱۲
نمود واصلی اینجا تو باشی
حقیقت درجهان یکتا تو باشی ۱۱۳
گهی کین دید کرد این جام او نوش
مر او خود کرد اینجاگه فراموش ۱۱۴
ز سر بگذشت و جان اینجا بر انداخت
وصال یار هم در یار بشناخت ۱۱۵
وصال یار هم از خود توان دید
یکی شو در نمود سرّ توحید ۱۱۶
یکی بین و ز یک بین جمله پیدا
حقیقت از یکی بین شور و غوغا ۱۱۷
یکی بین تا دوئی ناید پدیدار
یکی بیشک بود اینجا رخ یار ۱۱۸
یکی بین تا شوی کلّی یقین تو
در اینجا گردی اینجا پیش بین تو ۱۱۹
یکی بُد از یکی پیداست این دید
کمال جاودان یابی ز توحید ۱۲۰
ز توحیدت شود این سرّ پدیدار
نمیگنجد حقیقت این بگفتار ۱۲۱
ولی گفتار بهر سالکانست
نمود ذات عین واصلانست ۱۲۲
یقین هم باطن اینجا باز دیدند
که ایشان بیشکی این راز دیدند ۱۲۳
حقیقت واصلی نبود ببازی
نیابی تو عیان تا سر نبازی ۱۲۴
اگر اینجا توئی اسرار دیده
چو مردان گرد اینجا سر بریده ۱۲۵
سر خود را بباز و آشنا شو
چو حق در جملهٔ اشیا فنا شو ۱۲۶
فنا شو ز آنکه حق عین فنایست
فنا بیشک مرا عین بقایست ۱۲۷
فنا شو اندر این ره همچو مردان
نمود خویشتن آزاد گردان ۱۲۸
اگر خواهی که گردی زود آزاد
نمود خویشتن را ده تو بر باد ۱۲۹
نمود خویشتن بر باد ده تو
چو مردان اندر این سر داد ده تو ۱۳۰
بده داد شریعت اندر این راه
که گردی از حقیقت زود آگاه ۱۳۱
بده داد شریعت از معانی
چرا درمانده زار و ناتوانی ۱۳۲
بده داد شریعت ای دل مست
کنون چون یار در دید تو پیوست ۱۳۳
بده داد شریعت تا شوی دوست
یقین میبین که جمله از نهان اوست ۱۳۴
بده داد شریعت اندر اینجا
که تا گردی بیکباره مصفّا ۱۳۵
بده داد شریعت همچو مردان
که در شرعت نماید روی جانان ۱۳۶
بده داد شریعت تو بیکبار
که بنماید رخت در عین جان یار ۱۳۷
شریعت هر که دادش داد حق شد
که عین شرع بیشک دید حق شد ۱۳۸
شریعت دید یار است ار بدانی
چرا امروز سست و ناتوانی ۱۳۹
اگرچه دید دنیا رهگذار است
شریعت اندر او دیدار یارست ۱۴۰
شریعت هر که بشناسد تمامی
برد از دار دنیا نیکنامی ۱۴۱
برد با خود یقین در سوی عقبی
که بنیادی ندارد دید دنیا ۱۴۲
که داند آنچه فرض شرع اتمام
بود اینجا مگر صاحب سرانجام ۱۴۳
که او را عاقبت خیریست پیوست
خوشا آنکس که او با شرع پیوست ۱۴۴
بنور شرع ره کن در سوی دوست
که تا بیرون نظر داری که کل اوست ۱۴۵
به نور شرع ره کن در همه شیء
مرو زنهار اندر عین لاشی ۱۴۶
به نور شرع یابی تو صفاتش
رسی یکبارگی در عین ذاتش ۱۴۷
ز لاشیء هر که میگوید رموز او
نه عاقل باشد اندر شی هنوز او ۱۴۸
رموز این نیاید در سخن راست
ز من بشنو حقیقت این سخن راست ۱۴۹
مر این معنی نشاید دید اینجا
نشاید دید در توحید اینجا ۱۵۰
بوقتی کز نهاد آئی تو بیرون
برت یک ارزن ارزد هفت گردون ۱۵۱
نگنجد هیچ چیز از آفرینش
نماند عقل و عشق و کفر و دینش ۱۵۲
نماند هیچ اشیا در ظهورت
یکی بنماید اینجا جمله نورت ۱۵۳
نماند هیچ اینجا هرچه بینی
گمان بر بی گمان گر بر یقینی ۱۵۴
که لاشی چیست ای شیء آمده تو
دگر اینجایگه لاشی شده تو ۱۵۵
ز لاشی دم مزن خاموش شو هان
چو اینجا می نداری نّص و برهان ۱۵۶
ز لیس مثلهٔ گر راندهٔ تو
رموزی اندر اینجا خواندهٔ تو ۱۵۷
بگو با من تو مر معنی این باز
که کل این است اگر یابی یقین باز ۱۵۸
ز لیلی مثله من دیدم دیدم
یقین در شی همه توحید دیدم ۱۵۹
ندارد مثل و مانندی در اینجا
حقیقت خویش و پیوندی در اینجا ۱۶۰
نه کس زو زاد و نی او زاد از کس
همه او بود از اوّل او ترا بس ۱۶۱
همه از دید خود او کرد پیدا
حقیقت او شناسم جمله اشیا ۱۶۲
همه او بود اوّل لاحقیقت
ز دید خویش ناپیدا حقیقت ۱۶۳
چنان بد ذات چیزی مینبُد آن
در این معنی اگر مردی برافشان ۱۶۴
دل و جان تادر اینجا ره بری تو
نمود اوّلین رابنگری تو ۱۶۵
در این سر راهبر گرمرد رازی
هزاران جان چه باشد گر ببازی ۱۶۶
چه باشد جان در اینجا هیچ موئی
گرفته در عیانی های و هوئی ۱۶۷
چه باشد دل در اینجا ارزنی دان
فتاده زیر پا او در بیابان ۱۶۸
دل و جان چیست نزد ذات اینجا
حقیقت در صفت ذرّات اینجا ۱۶۹
دل و جان چیست تا این باز داند
که خود در خود حقیقت بازداند ۱۷۰
خودی خود یقین هم خویش بشناخت
حجاب آن بود پیش خود برانداخت ۱۷۱
بیان دیگر است و گفته آید
دُرِ این راز کلّی سُفته آید ۱۷۲
بیان دیگر است ار دم زنم من
دو عالم بیشکی بر هم زنم من ۱۷۳
بوقتی پرده بردازم ز اسرار
که واصل آرمت آنگه رخ یار ۱۷۴
یقین بنمایم اینجا تا بدانی
که بیشک هم نشان هم بی نشانی ۱۷۵
خودی خود شناس اوّل حقیقت
یقینت بازدان هان بی طبیعت ۱۷۶
طبیعت زان نمود آمد پدیدار
حقیقت هم در اینجا ناپدیدار ۱۷۷
مصفّا میتوان این راز دیدن
نهانی این توانی باز دیدن ۱۷۸
مصفّا شو ز نور شرع اوّل
که تا اینجا نمانی خوار و احول ۱۷۹
همه خلق جهان اوّل صفاتند
از آن غافل ز نور قدس ذاتند ۱۸۰
از آن اوّل بماندست اندر اینجا
که خود را بیند اندر عین سودا ۱۸۱
چو خود بینند بیشک احولانند
حقیقت این معانی میندانند ۱۸۲
بخود بینی نیابند این نمودار
کسی تا کل نگردد ناپدیدار ۱۸۳
بخود بینی نبینی ذات بیچون
نگنجد اندر این سر خود چه و چون ۱۸۴
چه و چون اندر این معنی نباید
حقیقت واصل پاکیزه باید ۱۸۵
که از تن دل بود دل جان حقیقت
یقین جانش عیانی بی طبیعت ۱۸۶
فنا گردیده باشد از تمامت
گرفته باشد از کل استقامت ۱۸۷
بآسایش قراری بی تن و جان
بود تا او بیابد جان جانان ۱۸۸
چنان واصل بود اینجا یقین او
که باشد بیشکی مر جمله بین او ۱۸۹
یقین اینجا توانی یافت ای دوست
چو بیرون آئی اینجاگاه از پوست ۱۹۰
تراتا پوست باشد مغز جانت
کجا بینی یقین راز نهانت ۱۹۱
کسی کین دید بیشک بی خود آمد
حقیقت فارغ ازنیک و بد آمد ۱۹۲
کسی کین دید صور صور جان دید
چنین معنی درون خود نهان دید ۱۹۳
کسی کین دید بگذشت ازخودی کل
بدید و فارغ آمد از همه ذل ۱۹۴
در این معنی که من گفتم ترا باز
بدان اینجا حجاب جان برانداز ۱۹۵
سلوکت کرد باید در صفا تو
بنور شرع دید مصطفی تو ۱۹۶
توانی یافت این معنی یقین تو
حقیقت را تو او بین راز بین تو ۱۹۷
گذر کن اوّل ازبود وجودت
که تا یابی عیانی بود بودت ۱۹۸
گذر کن در یکی اشیاتمامی
که تا میپخته گردی تو ز خامی ۱۹۹
تو با وی راست دان و کژ مبازان
که میجویند اینجا شاهبازان ۲۰۰
نظاره اندر این نقدند مانده
حذر کن تا نباشی هان تو رانده ۲۰۱
حقیقت قلب راکن نقد اینجا
درون کوره بر تا آن مصفّا ۲۰۲
کنی و آوری آنگاه بیرون
حقیقت نقد باشد بی چه و چون ۲۰۳
زر قلبت بنقد اینجا نگنجد
ترازودار غش اینجا نسنجد ۲۰۴
از آنی قلب مانده بر غش اینجا
که ماندستی تو در پنج و شش اینجا ۲۰۵
بکن نقدی تو اینجاگاه حاصل
مباش از شرع اینجاگاه غافل ۲۰۶
بنور شرع قلب از غش تو بشناس
میاور در زمان درخویش وسواس ۲۰۷
اگرچه خانه دیوارست صورت
ندارد راه بیدل در ضرورت ۲۰۸
ترا باید که می صورت نبینی
در اینجا گر بکل صاحب یقینی ۲۰۹
ز صورت جمله وسواس است بیشک
نمیگنجد یقین وسواس در یک ۲۱۰
طبیعت دادت اینجا رنج وسواس
گذر کن از طبیعت حق تو بشناس ۲۱۱
چو حق داری طبیعت هیچ دانش
همه وسواسها اینجا برانش ۲۱۲
ز پیشت ای خدابین دور گردان
حقیقت خویشتن را نور گردان ۲۱۳
بجز حق نیست آخر در شریعت
طریقت دیگر است اندر حقیقت ۲۱۴
سه چیز است آنکه با هم آشنایند
حقیقت هر سه دیدار خدایند ۲۱۵
ولی واصل در این هر سه یکی او
بداند جمله یکی بیشکی او ۲۱۶
شریعت آن احمد و آن حیدر
طریقت راهرو بشناس و بنگر ۲۱۷
گشادست و حقیقت جمله او دان
ز باطل این بیانم را تو حق دان ۲۱۸
بیانم ازخدا این کلّیت خویش
که من چیزی نمیبینم جز او بیش ۲۱۹
چو او در من نیابد جز خیالم
خیالم اوست در عین وصالم ۲۲۰
خیال او بخون دیگر خیال است
خیال دیگران رنج و وبالست ۲۲۱
خیال دوست وصل است ار بدانی
فنا کلّی ز اصل است ار بدانی ۲۲۲
خیال اندر فنا ناید بدیدار
شود اینجا تمامت ناپدیدار ۲۲۳
خیال جمله خلق اینجا خیالست
مراینصورت ترا اینجا وبال است ۲۲۴
خوشا آن کو خیال دوست دارد
یقین مغز است نی او پوست دارد ۲۲۵
خیال جان جان ما را دمادم
نماید رازها بیشک در این دم ۲۲۶
وصالش خواستم تادر نمودار
عیان بخشیدم اینجا بیشکی یار ۲۲۷
وصالش چون طلب کردیم بیچون
نمود اینجای ما را بیچه و چون ۲۲۸
وصالش در یکی آمد میسّر
نهادم جان و آنگه بر سرش سر ۲۲۹
نهادستم حقیقت در بر دوست
یقین دانستهٔ بیشک که کل اوست ۲۳۰
من و او در نمیگنجد مرا کس
یقین دانم که کلّی او مرا بس ۲۳۱
رموزی دان در اینمعنی و رهبر
نمود جان جان اینجا تو بنگر ۲۳۲
تن او گر یکی کردست اینجا
دل وجان گوی او بر دست اینجا ۲۳۳
تو ای جان عین جانانی ز پنهان
یقین جانانی اما اسم شده جان ۲۳۴
توئی کاندر صور دیدار داری
بماندستی و تن درکار داری ۲۳۵
چگویم تا بدانی ای بمانده
بخود حیران و یک حرفی نخوانده ۲۳۶
دلت گر زین همه حرفی شنودی
بچندینی سخن حاجت نبودی ۲۳۷
همه برناخنی بتوان نوشتن
ولی آسان بر آن نتوان گذشتن ۲۳۸
از آن کردم یقین این بیت تکرار
که تا دریابی اینجا سرّ اسرار ۲۳۹
چو قطره سوی بحر لامکانی
چکد یابد وصال جاودانی ۲۴۰
ندانی قطره و دریا ز هم باز
اگر هستی در اینجا صاحب راز ۲۴۱
شو و این نکته دریاب از حقیقت
طریقت کن دمادم در شریعت ۲۴۲
دگر در سرّ این جان ده یقین بین
نمود اوّلین و آخرین بین ۲۴۳
دمادم در صور این راز داری
هوا را باید ار می باز داری ۲۴۴
نگر تادر خدا گامی زنی تو
وگرنه کمتر ازحیض زنی تو ۲۴۵
چو درآز طبیعت شاد باشی
ز دید خود بحق آزاد باشی ۲۴۶
دو روزی لذّت دنیا سر آید
ز ناگه جانت از قالب برآید ۲۴۷
نه کامی دیده باشی از رخ یار
نه اینجا گوش کرده پاسخ یار ۲۴۸
بمانی تاابد بیشک بمانده
درون نفس دوزخ ای نخوانده ۲۴۹
لفی سجین از آن در ویل مانی
چرا بیچاره و خواروندانی ۲۵۰
سرانجامت عجب در زیر این خاک
حقیقت این بدان هان از دل پاک ۲۵۱
تو پیش از مرگ روی یار دریاب
نمود ذات او یکبار دریاب ۲۵۲
در ایندنیا به بین او رادرستی
از این معنی چرا فارغ نشستی ۲۵۳
هر آن کو رویش اینجا باز بیند
حقیقت جاودانی ناز بیند ۲۵۴
بکن نازی چو خواهی رفت درگل
بکن مشکل در این معنی ما حلّ ۲۵۵
دمادم دیدهٔ دیدار اینجاست
حقیقت دان که دید یار اینجاست ۲۵۶
از آن اینجا نمیبینند جمله
که اندر عشق بی دینند جمله ۲۵۷
بدین عشق اگر گردی مسلمان
نماید رویت اینجاگاه جانان ۲۵۸
بدین عشق اگر آئی یقین است
حقیقت دان که راه راست اینست ۲۵۹
ولیکن میندارم زهره اینجا
که برگویم بیان بهره اینجا ۲۶۰
در آخر این بیان گویم بتحقیق
کسی کو را بود از عشق توفیق ۲۶۱
چنان باید که او را از الف او
بخواند تا عیان لام الف او ۲۶۲
بداند تا به ابجد راز بیند
نمودار الف را باز بیند ۲۶۳
الف ره جوی تا ابجد نظر کرد
یقین اندر هجا کلّی گذر کرد ۲۶۴
پس آنگه تا بابجد او بخواند
چنین تا آخر قرآن بخواند ۲۶۵
الف لامیم چون دانست تحقیق
بداند سرّ قرآن یافت توفیق ۲۶۶
که چون صورت همه معنی بداند
حقیقت دنیا و عقبی بداند ۲۶۷
تمامت سرّ بیچون در الف دان
تمامی عشق را در لام الف دان ۲۶۸
ز لا دریاب الّا اللّه اینجا
که تا کردی بکل آگاه اینجا ۲۶۹
ز من تا جان جان یابی از این باز
حجاب حرفها اینجا برانداز ۲۷۰
ز لا دم زن تو چون منصور حق شو
نود عشق جانان ها تو بشنو ۲۷۱
الف بشناس چون او راست میباش
که بشناسی حقیقت دید نقاش ۲۷۲
الف بشناس آن گاهی یقین یاب
حقیقت مغز را از پوست دریاب ۲۷۳
الف بشناس و بر راهم الف دان
چرا هستی در این معنی تو نادان ۲۷۴
الف بی شد دگر تی و دگر ئی
دگر جیم این چنین میدان ز معنی ۲۷۵
تمامت حرف را شد از الف باز
بیابی ذات بیچون را یقین باز ۲۷۶
الف شو همچو اوّل بی سر و پیچ
که میدارد الف اینجایگه هیچ ۲۷۷
منزّه دان الف از جملهٔ حرف
اگر در گنجدت این سرّ در این ظرف ۲۷۸
ببردی گوی و دانستی یقین تو
الف را از میان کلّی گزین تو ۲۷۹
الف لا شد در اینجا بیشکی تو
الف با لام بنگر در یکی تو ۲۸۰
الف با لام چون پیوسته آمد
حقیقت راز جان سر بسته آمد ۲۸۱
الف با لام ذات پاک دیدم
نمود سرّ این در خاک دیدم ۲۸۲
ز خاکت این گل آمد چون نمودار
حقیقت خاک را دان صاحب اسرار ۲۸۳
یقین چون صاحب سرّ خاک افتاد
نمودش جمله ذات پاک افتاد ۲۸۴
ز خاک این سر طلب کن آخر ای دل
که اندر خاک یابی راز مشکل ۲۸۵
ز خاک این سر طلب کن آخر ای جان
که اندر خاک یابی راز پنهان ۲۸۶
ز خاک اینجا طلب اسرار جمله
که حق در کار دارد کار جمله ۲۸۷
ز خاک اینجا طلب مر جوهر دوست
که خاکت مغز بنمودست با پوست ۲۸۸
ز خاک اینجا طلب دیدار بیچون
که بینی دیدنی چون بیچه و چون ۲۸۹
حقیقت خاک کل دیدست جانان
ولی جمله در او گشتند حیران ۲۹۰
حقیقت خاک دیدارست اینجا
که گرداند همه صورت مصّفا ۲۹۱
حقیقت خاک چون پاکت کند باز
بیابی ذات بیچون را یقین باز ۲۹۲
حقیقت خاک در ذاتست موصوف
کسی کین سرّ کند اینجای مکشوف ۲۹۳
ز خاکت بازدان اینجا حقیقت
که خواهی کردن اندر وی طریقت ۲۹۴
نظر در خاک کن تا راز بینی
تمامت انبیا را باز بینی ۲۹۵
همه در خاک پنهانند جمله
حقیقت سرّ جانانند جمله ۲۹۶
نظر درخاک کن ای دل یقین تو
حقیقت راز رادر خاک بین تو ۲۹۷
چو پنهان گردی اینجا در دل خاک
فراموشت شود جز صانع پاک ۲۹۸
تمامت هرچه دیدستی در اینجا
تو مر چیزی ندیدستی در اینجا ۲۹۹
بجز در خاک جایت کاخر آنجاست
حقیقت عین مأوایت در اینجاست ۳۰۰
نمود خاک بُد راز شریعت
که بیرون آورد کل از طبیعت ۳۰۱
تمامت پاک گرداند ز خود باز
نماید آنگهی در خویشتن باز ۳۰۲
وصال عاشقان درخاک باشد
حقیقت زهر را تریاک باشد ۳۰۳
که اوّل تلخ آید هست شیرین
در آخر گر توئی اینجا تو حق بین ۳۰۴
یکی بینی حقیقت در دل خاک
نمود جمله اندر صانع پاک ۳۰۵
یکی بینی در آن دم با خبر تو
کنون دریاب گرداری خبر تو ۳۰۶
یکی بینی در آن دم کل تمامت
حقیقت اوست تا صبح قیامت ۳۰۷
نمود خاک سرّ جمله مردانست
دل عاقل از این اندیشه بریانست ۳۰۸
ولی بیشک حساب اینجاست جمله
که هر چیزی در او پیداست جمله ۳۰۹
نهان پیدا کند اندر دل خاک
حقیقت هر کسی را صانع پاک ۳۱۰
نهان پیدا کند بیشک خداوند
کند ظالم در آنجاگاه در بند ۳۱۱
ستاند داد مظلومان در آنجا
نهانشان کل کند در خاک پیدا ۳۱۲
اگر بد کرده باشد باز یابد
جزای آن و آنگه راز یابد ۳۱۳
چو نیکی کرده باشد او عوض باز
بیابد بیشکی دیدار هر راز ۳۱۴
در آخر چون نمودارست تحقیق
بدی و نیک هم برگوی توفیق ۳۱۵
ببر این گوی توفیق ازمیان تو
طلب کن اندر اینجا جان جان تو ۳۱۶
در اینجاگاه او را جوی و بنگر
از این در یک زمان ای دوست مگذر ۳۱۷
در توفیق زن آنگه سعادت
بیاب از یار درعین هدایت ۳۱۸
از این در برگشاید راز جمله
کز این سر فاش شد این راز جمله ۳۱۹
دَرِ دل زن تو چون مردان خوش باش
که هم در میزنند اینجای اوباش ۳۲۰
نماید رخ هر آن کو خویش خواهد
نمود خویش را آنکس نماید ۳۲۱
نماید او هر آن کو خواست اینجا
نمیآید از آنت راست اینجا ۳۲۲
حقیقت این مراد اینجا حقیقت
که ماندستی تو در آز و طبیعت ۳۲۳
خراباتی که او حق میشناسد
حقیقت راز مطلق میشناسد ۳۲۴
از آن دان کرد گم خود کرد اینجا
درون از درد کرد اینجا مصفّا ۳۲۵
فنا شد ازنمود خود بیکبار
حجاب اینجا بیک ره پرده بردار ۳۲۶
نمیگنجد یقین اندر دماغش
برد از جملهٔ عالم فراغش ۳۲۷
چو گردد او فنا از خمر اینجا
حقیقت باز بیند امر اینجا ۳۲۸
در آخر چون شود هشیار تحقیق
ز مسکینی بیابد راز توفیق ۳۲۹
خراباتی که دُرد آشام باشد
به از زاهد که کَالْاَنْعام باشد ۳۳۰
کجا تو دیدهٔ سرّ خرابات
که ماندستی چنین در عین طامات ۳۳۱
ز سالوسی و رزق اینجا که داری
خبر از عاشقان اینجا نداری ۳۳۲
اگر دردی در آشامی بیک ره
شوی از سرّ من اینجا تو آگه ۳۳۳
بیک ره صاف کردی همچو خورشید
بمانی مست و حیران تا بجاوید ۳۳۴
خراباتی شوی منصور آنجای
ابی آب بدِ انگور اینجای ۳۳۵
خرابات فنا اینجا ندیدی
در اینجا آخر ای دل می چه دیدی ۳۳۶
خرابات فنا داری درون رو
حقیقت بانگ سبحانی تو بشنو ۳۳۷
همه مردان در اینجاگاه مستند
حقیقت مست گشته جمله مستند ۳۳۸
همه مردان در اینجاگه مقیمند
شده مست از مِیِ بی ترس و بیمند ۳۳۹
هزاران جان در اینجا همچو مویند
هزاران سَر در اینجا همچو گویند ۳۴۰
در اینجا جام در کش آخر ای دل
که بگشاید ترا این رازِ مشکل ۳۴۱
در اینجا جام درکش از کف یار
حجاب جسم و جان اینجا بیکبار ۳۴۲
برافکن مست شو از دیدن دوست
بیک ره مغز شو بگذار این پوست ۳۴۳
دم حق زن چو حق بینی ز مستی
چرا آخر تو این بُت میپرستی ۳۴۴
بت اینجا بشکن ازمستی جانان
که کل گردی تو از هستی جانان ۳۴۵
اناالحق آن زمان زن در خرابات
رها کن زهد و تزویر مناجات ۳۴۶
اناالحق آن زمان زن همچو مستان
قدح جز از کف ساقی تو مستان ۳۴۷
ز ساقی می ستان و مست او شو
حقیقت نیست گرد و هست او شو ۳۴۸
ز ساقی می ستان و راز او بین
حقیقت خویشتن آغاز او بین ۳۴۹
همه در کش که جز او مینباشد
دوئی منگر جز اوئی مینباشد ۳۵۰
همه در کش که منصور او کشید است
در آن مستی جمال یار دید است ۳۵۱
می عشق هر که اینجا کرد او نوش
نمود جزو و کل کرد او فراموش ۳۵۲
چو کردی نوش آن می از کف یار
همه دلدار بینی نیست اغیار ۳۵۳
همه یار است ای بیکار مانده
تو سرگردان این پرگار مانده ۳۵۴
همه یار است و تو درگفت و گوئی
در این میدان شده گردان چو گوئی ۳۵۵
خراباتی شو و در کش می عشق
فنا شو در نمود لاشی عشق ۳۵۶
خراباتی شو و مستانه درکش
شراب شوق پی چار و سه و شش ۳۵۷
خراباتی شو اندر عین این راز
نمود پردهٔ صورت برانداز ۳۵۸
بیک ره درد درد عشق خور تو
چو هستی ذرّه اندر سوی خور تو ۳۵۹
قدم نه تا شوی دیدار خورشید
فنا شو تا بقا یابی تو جاوید ۳۶۰
اگر خورشید گردی یار یابی
تو بر ذرّات چون خورشید تابی ۳۶۱
اگر خورشید گردی در تمامت
از آن پس این معانی شد تمامت ۳۶۲
اگر خورشید گردی راز بینی
عیان اوّل خود باز بینی ۳۶۳
اگر خورشید گردی در سوی ذات
تو تابی بیشکی در جمله ذرّات ۳۶۴
اگر خورشید گردی لاجرم تو
یکی یابی وجودت با عدم تو ۳۶۵
تو خورشیدی و آگاهی نداری
گدائی لیک جز شاهی نداری ۳۶۶
تو خورشیدی و در عین کمالی
فتاده این زمان سوی وبالی ۳۶۷
تو خورشیدی و عین آفرینش
بتو روشن شده این نور بینش ۳۶۸
تو خورشیدی و نور تست جمله
تو ذوقی و حضورتست جمله ۳۶۹
تو خورشیدی و نور کائناتی
چو نیکو باز بینی نور ذاتی ۳۷۰
تو خورشیدی همه ذرّات زنده
بتوست و تو چنین افتاده بنده ۳۷۱
همه ذرّات از نور تو دارند
بتو مر خویشتن مشهور دارند ۳۷۲
تو فیض نور اینجاگه فشاندی
ز دانائی بنادانی بماندی ۳۷۳
همه ازتو شده پیدا در اینجا
همه از تو شده شیدا در اینجا ۳۷۴
طلبکار تواند اینجای ذرّات
درون جملهٔ تو عین آن ذات ۳۷۵
بتو پیدا شده ذرّات عالم
حقیقت فیض میباری دمادم ۳۷۶
چنین حیران و سرگردان چرائی
که خود هستی و بیچون و چرائی ۳۷۷
همه سالک ترا تو در سلوکی
حقیقت بیشکی شمس الدّلوکی ۳۷۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۷۸
۳۸۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:پاسخ دادن پاکبازهاتف غیب را و عجز آوردن او از خودی خود
گوهر بعدی:در اثبات ذات کل در خلاصۀ آدمیان فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.