هوش مصنوعی: این متن عرفانی از عطار نیشابوری، با زبان شاعرانه و تمثیلی، به موضوع بیداری روح، عشق الهی، فنا در ذات حق و وصال با معشوق ازلی می‌پردازد. شاعر با خطاب قرار دادن دل، آن را از غفلت و خواب مستی برحذر می‌دارد و به سوی عشق حقیقی و شناخت خود دعوت می‌کند. در ادامه، با اشاره به مفاهیم عرفانی مانند فنا، بقا، وحدت وجود و تجلی حق، به بیان درد عشق و اشتیاق وصال می‌پردازد و در نهایت، پروانه‌وار سوختن در راه معشوق را به عنوان راه نجات توصیف می‌کند.
رده سنی: 16+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، استفاده از استعاره‌ها و نمادهای پیچیده ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال نامفهوم باشد.

در آگاهی دل در اسرارو از تقلید دور شدن فرماید

دلا بیدار شو از خواب غفلت
چراماندی تو درغرقاب غفلت ۱

دلا بیدار شو چون عاشقان تو
مخُفت ای دل در اینجا یک زمان تو ۲

دلا بیدار شو از خواب مستی
که افتادستی اندر سوی پستی ۳

دلا تا چند رانم با تو هر راز
حجاب از روی خود یک دم برانداز ۴

دلا تا چند گویم با تو هر سرّ
تو ماندی در پی تقلید ظاهر ۵

زمانی گرز تقلیدت رهائی
بود یابی یقین عین خدائی ۶

زمانی بگذر از بود وجودت
طلب کن در درون مربود بودت ۷

رهائی کن طلب زین مسکن خاک
ز بود خویشتن شو یک زمان پاک ۸

رهائی کن طلب چون مرغ از دام
اگر درماندهٔ اینجا تو ناکام ۹

رهائی کن طلب بگذارد دانه
که دردام اوفتادی بی بهانه ۱۰

چرا آخر چنین مستی تو ای دل
نکردی وصلی اینجاگاه حاصل ۱۱

وصال یار نزدیکست در تو
گمان چون راه تاریکست در تو ۱۲

ره تو هست اندر گل بمانده
در این دارالشفای دل بمانده ۱۳

طبیبت نیست اینجا خود دوا کن
چو مجروحی برو خود را شفا کن ۱۴

برو نزد طبیب کار دیده
که درد عاشقان بسیار دیده ۱۵

برو خود رادوائی کن بر او
مرضهایت شفائی کن بر او ۱۶

که بسیارند رنجوران چون تو
فتادستند مخموران چون تو ۱۷

همه اینجا دوای خود طلب کن
برو بیشرم قصد بارگه کن ۱۸

که شاه جزو و کل اینجا طبیبست
دوای هر کسی را از طبیبست ۱۹

غذای هر کسی داند طبیب او
دهد مر هر کسی اینجا نصیب او ۲۰

طبیب درد عشق آمد رخ یار
که دل از بهر روی اوست بیمار ۲۱

دل عطار درد عشق دارد
شفا جزدیدن جانان ندارد ۲۲

دل عطّار کی یابد شفائی
بوقتی کو شود از خود فنائی ۲۳

مرا دردیست کو را نیست درمان
بجز دیدار او را نیست درمان ۲۴

ز درد من همه عالم خبردار
که افتادم عجب مجروح و بیمار ۲۵

ز درد من فلک در خون نشسته
بگرد او سراسر خون نشسته ۲۶

ز دردم ابر میگرید همیشه
عیان بحر و راغ و باغ و بیشه ۲۷

ز دردم رعد اندر نالش آمد
بجای ابر خون در بالش آمد ۲۸

ز دردم ماه بگدازد بهر مه
که او شد ذرّهٔ از دردم آگه ۲۹

ز دردم کوه بنگر پاره گشته
تفی اندر دل هر خاره گشته ۳۰

اگر از درد گویم کس چه داند
وگرداند چو من در درد ماند ۳۱

اگر از درد گویم صاحب درد
همی خواهد که ننشینیم ما فرد ۳۲

من و او هردو باهم راز گوئیم
ایاهم هر صفت ما باز گوئیم ۳۳

چو من او باشم و او من در آن درد
نماید یار با ما دیدنش فرد ۳۴

ندیدم هیچ هم دردی در اینجا
حقیقت عاشقی مردی در اینجا ۳۵

ندیدم عاشق پاکیزه دیدار
که چون منصور آید او پدیدار ۳۶

ز دست خود شدم بیخود تو دانی
مرا زین درد از اینجا میرهانی ۳۷

فناکن مرمرا از گفت تقلید
رسانم این زمان از دیدن دید ۳۸

منم مشتاق تو در خود بمانده
شده فارغ ز نیک و بد بمانده ۳۹

چنان بیهوشم از راز الستت
بمانده عاشق و حیران مستت ۴۰

چنان بیهوشم و حیران بمانده
بیک ره دست از جان برفشانده ۴۱

مر از من در اینجاگه جدائی
که تا دریابمت عین خدائی ۴۲

مراگفتار از بهر تو باشد
دلم بر لطف و بر قهر تو باشد ۴۳

دل من آنچنان دیدست رویت
که بیهوش است اندر گفتگویت ۴۴

چنان از شوق رویت بیقرارست
که ازدرد خوشی مجروح و زارست ۴۵

چنان از درد تو اندر خروشست
که از بحر تو اینجا دُر فروشست ۴۶

چنان از عشق تو باشد خروشان
که چون دیگی است او پیوسته جوشان ۴۷

همه راز تو میگوید بگفتار
همه بود تو میبیند بیکبار ۴۸

حجاب از پیش چون برداشتی تو
بجز خود هیچ مینگذاشتی تو ۴۹

در این آیینه دیدار تو دارم
خوشی بر خود ز دیدار تو دارم ۵۰

در این آیینه کل بنموده با من
توئی هم آینه دیده ابا من ۵۱

مرا با تو خوشست ای جان جانها
تو دانی آشکارا ونهانها ۵۲

مرا با تو خوشست ای قوت دل
که تو هم برگشادی راز مشکل ۵۳

مرا با تو خوشست ای نور دیده
توئی اینجا سراسر نور دیده ۵۴

مرا با تو خوشست ای عین دیدار
مرو زینجا مرا تنها بمگذار ۵۵

مرا با تو خوشست ای راحت جان
از آن می آرمت لؤلؤ و مرجان ۵۶

مرا با تو خوشست ایمایهٔ دل
توئی خورشید در همسایه دل ۵۷

مرا با تو خوشست و یار مشکل
که کردستی مرا مقصود حاصل ۵۸

دلم تا راه در سوی تو برده است
تنم زنده است و در کوی تو مرده است ۵۹

دلم شد زنده از دیدار رویت
زمانی بس نکرد از گفتگویت ۶۰

در این آیینه رخ بنمودهٔ تو
ز خود گفته ز خود بشنفتهٔ تو ۶۱

مرا با تو خوشست ای راحت جان
مرا از این دُرِ گفتت مرنجان ۶۲

وصالت نقش بنمائی بدیشان
روانی کن اگرخواهی تو قربان ۶۳

شدم فارغ و فارغ گشته از کیش
فتاده مستمند و زارو دلریش ۶۴

چو خواهی کُشتنم و در آخر کار
زمانی این حجاب از پیش بردار ۶۵

چو خواهی کُشتنم آن روی بنمای
زمانی درد من جانا ببخشای ۶۶

نکردی رحمت ولیکن رحیمی
که مر خود نیست کارم جز سلیمی ۶۷

نکردی رحمتی ای بود جمله
تو دارم چون توئی معبود جمله ۶۸

مرا چون کشت خواهی راز دیدم
الست بربّکم هم باز دیدم ۶۹

بدست خود بکش جانا مرا تو
بدستگیریم منما این جفا تو ۷۰

اگرچه در حقیقت هم توئی دوست
چگویم چون ترا این فعل وین خوست ۷۱

در آن دم دم زنم از بود بودت
چو برداری مرا کلّی نمودت ۷۲

بدست دوست هر کو کشته گردد
میان خاک و خون آغشته گشته گردد ۷۳

وصالی یابد آنجا جاودانی
دهد او را تمامت رایگانی ۷۴

مراد دوست چون این کُشتن ما است
میان خاک و خون آغشتن ما است ۷۵

هزاران جان فدای روی جانان
اگر کشته شوم در کوی جانان ۷۶

هزاران جان فدای رهروانش
هزاران جان فدای عاشقانش ۷۷

هزاران جان کنم هر لحظه افشان
چو گردم از فنای تن سرافشان ۷۸

مرا جانیست از خود شرم دارم
نمیدانم که چون پاسخ گذارم ۷۹

چه باشد جان ضعیفی ناتوانی
که پردازد از او شرح و بیانی ۸۰

چه باشد جان مرا جانان تمامست
که جز جانان همه بر من حرام است ۸۱

چه باشد جان یکی مسکین بمانده
ضعیف و خوار و بی تمکین بماند ۸۲

بسی گفته ز درد اینجا سخن او
بگشته هر زمان در جان و تن او ۸۳

سلوکی دارد اینجا بی نهایت
فتاده پرتوی بیحدّ و غایت ۸۴

سلوکی دارد او واصل بمانده
درون دل عجب بیدل بمانده ۸۵

همی خواهی که چون اوّل شود باز
اگرچه یافتست انجام و آغاز ۸۶

کمالش برتر از کون و مکان است
که دیدارش حقیقت جان جانست ۸۷

کمالی دارد از سرّ الهی
که روشن شد بدو سرّ کماهی ۸۸

کمالی دارد از اسرار جانان
که پیدا آمدست و راز پنهان ۸۹

کمالی دارد او از راز منصور
که هم آن دم زند تا نفخهٔ صور ۹۰

کمالش از اناالحق باز دیدست
که چون منصور اینجا راز دیدست ۹۱

کمالش یافت زو اینجا اناالحق
همه ذرات او گفتند صَدّق ۹۲

حقیقت کشتن خود در لقا یافت
اناالحق زد که حق اندر لقا یافت ۹۳

خدا باید که مر خود راز گوید
اناالحق هم بخود او باز گوید ۹۴

چوحق مربود خود بشناخت اینجا
بپاسخ ذرّه جان در باخت اینجا ۹۵

منم جوهر فشان از بحر اسرار
که بنمودم در اینجا راز دلدار ۹۶

اناالحق میزنم کین دم منم حق
حقیقت باز میگویم منم حق ۹۷

که چون من خوف راز یار گویم
حقیقت بر سر بازار گویم ۹۸

مکمّل راز من داند در اینجا
که او را عین رهبر دارم اینجا ۹۹

منم جوهر فشان از بحر اسرار
که بنمودم در اینجا راز دلدار ۱۰۰

جواهر نامه میگویم دمادم
چو من هرگز که دید از عهد آدم ۱۰۱

منم اعجوبهٔ آفاق امروز
که در بر دارمش یار دل افروز ۱۰۲

حقیقت یار در بردارم اینجا
که او را شاه و رهبر دارم اینجا ۱۰۳

ز بود خود مرا دانای خود کرد
ز بهر عاشقان صاحب درد ۱۰۴

چو من هرگز نیامد سوی عالم
که من بشناختم اسرار آدم ۱۰۵

دم آدم مرا دردم درونست
مرا خاتم در اینجا رهنمونست ۱۰۶

مرا این دم از آن دم منکشف شد
از آن دم با دم او متّصف شد ۱۰۷

دمی دارم ز نفخه ذات اینجا
که میبارد از او آیات اینجا ۱۰۸

از آن دم دمدمه انداختم من
چو شمعی پا و سر بگداختم من ۱۰۹

بهر دم کز درون خودبر آرم
حقیقت آن زمان دیدار یارم ۱۱۰

دمی اندر نهادش میتوان کرد
در این رازم درون صاحب درد ۱۱۱

چو من اسراردان هرگز که دیدست
خدا گفت و خدا از خود شنید است ۱۱۲

خدا میگوید این اسرار را فاش
که هم نقشم من و هم دید نقاش ۱۱۳

خدا میگوید این سرّ نهانی
ز حق بشنو اگر صاحب عیانی ۱۱۴

خدا میگوید اینجا در درونم
که من اینجا درون و هم برونم ۱۱۵

کسی کین راز حق بشنفت از من
ره تاریک او را گشت روشن ۱۱۶

گر این سرّ پی بری در وصل آنی
حقیقت برتر از هر دو جهانی ۱۱۷

درونت کن مصفّا تا نمودار
شود باز و نماند هیچ پندار ۱۱۸

درون خود نظر کن ای خردمند
که مرغ لامکانت هست در بند ۱۱۹

زمانی مرغ را پرواز ده تو
ز بند چار و پنجت باز ده تو ۱۲۰

از این ارکان چه میبینی به جز رنج
طلسمی اوفتاده بر سر گنج ۱۲۱

تو تا در بند دید این طلسمی
حقیقت مانده در زندان جسمی ۱۲۲

بسوی گنج کن یک دم نگاهی
گدائی کن رها زیرا که شاهی ۱۲۳

تو شاهی میکنی اینجا گدائی
بفقرو فاقه در عین بلائی ۱۲۴

چو جمله انبیا در فقر و تجرید
مرایشان را نموده دیدن دید ۱۲۵

بدیدار آمد ودیدار بودند
نه تو چون تو مست، کل هشیار بودند ۱۲۶

نه چون تو در پی دنیای غدّار
شدند ایشان در این صورت گرفتار ۱۲۷

درون پرده پرده بردریدند
جمال یار پنهانی بدیدند ۱۲۸

جمال یار دیدند اندر اینجا
شدند از بود خود یکباره پیدا ۱۲۹

ولی این راز با کس نگفتند
کسانی کین معانی مینهفتند ۱۳۰

برایشان منکشف شد عین این راز
به پنهانی بگفتند این سخن راز ۱۳۱

ولی منصور کرد این راز کل فاش
چه با عالِم، چه با جاهل، چه اوباش ۱۳۲

اگرچه عقل در پرده بسی تاخت
سپردر عاقبت اینجا بینداخت ۱۳۳

ولیکن عشق اینجا پرده بدرید
بعکس گفتن و بیهوده تقلید ۱۳۴

جمال یار کرد او آشکاره
بیک ره کرد اینجا پاره پاره ۱۳۵

اگرچه عشق این پرده دریدست
جمال یار کس کلّی ندیدست ۱۳۶

چو او را اوّل و آخر هویداست
حقیقت سرّ پنهانست و پیداست ۱۳۷

چو تو خواهی که بشناسی خود او را
نیاید راستی این گفتگو را ۱۳۸

نهانست و عیان پیدا و پنهان
حقیقت جسم و جان آنگاه جانان ۱۳۹

چو چندینی عدو بینی تو از عقل
از آن واماندهٔ در گفتن نقل ۱۴۰

گذر کن هم ز جان و جسم و تقلید
که تا بیشک رسی در دیدن دید ۱۴۱

چو شک داری چگویم از یقینت
که تا اینجا شوی بی کفر و دینت ۱۴۲

براندازی یقین عقل از جان
رسی یک لحظه اندر قرب جانان ۱۴۳

ترا همراه باید بود ای دوست
رها کردن در اینجا صورت پوست ۱۴۴

ترا همراه باید بود با جان
که از جانت رسی بیشک بجانان ۱۴۵

که جان زان امر آمد در سوی خاک
در این تاریکنای از دیدن پاک ۱۴۶

بگوید از سر دردی بگل راز
حقیقت پرده اندازد ز رخ باز ۱۴۷

چنانش عقل اینجا کرد محبوس
ندیدش هیچ آخر عین مدروس ۱۴۸

چو عشقش عاقبت در برگشاید
جهان اوّلش آخر نماید ۱۴۹

اگرچه صورتش بی منتهایست
چگویم نی در این عین بلایست ۱۵۰

اگر وصلش شود صورت هم از اوست
نه صورت دشمنست الّا به جز دوست ۱۵۱

ولیکن در بَرِ آن یار اوّل
شود صورت بآخر کل مبدّل ۱۵۲

چو صورت جان شود در آخر کار
نماند عقل و جان را گفت دیدار ۱۵۳

چو صورت جان شود در دیدن دید
کجا گنجد حقیقت گفت تقلید ۱۵۴

چو صورت جان شود هم جان نماند
یقین جز دیدن جانان نماند ۱۵۵

چو صورت جان شود ارکان جانان
کند او را بسوی ذات پنهان ۱۵۶

که تا جان کل شود جانان بتحقیق
خوشا آنکو در این سر یافت توفیق ۱۵۷

چو آخر جان شود جانان نماید
همه ذرّات اینجا جان فزاید ۱۵۸

شود ذرّات صورت بیشکی جان
نهندش روی در خورشید تابان ۱۵۹

شود ذرّات صورت جان شده کل
برسته از بلا و رنج وز ذل ۱۶۰

شود خورشید رویش باز گردند
در آن انوار صاحب راز گردند ۱۶۱

سوی خورشید کل چون مینهد رخ
چگونه من دهم اینجای پاسخ ۱۶۲

ازآن خورشید رویش برفروزند
بَرِ شمع وصال او بسوزند ۱۶۳

چو کلّی اندر اینجادور گردند
از آن تف مله بود بود گردند ۱۶۴

در آن شمع وصال قرص خورشید
شوند ذرّات جانان تا بجاوید ۱۶۵

در آن شمع وصال ای دل حقیقت
چو پروانه بسوزی بی طبیعت ۱۶۶

شوی آنگاه روی یار خود بین
اگر از عاشقی کل اَحَد بین ۱۶۷

تو چون پروانهٔ ای دل بمانده
در این بیغوله بیحاصل بمانده ۱۶۸

برت شمع وصال از شوق سوزان
اگر از عاشقانی خود بسوزان ۱۶۹

بسوزان خویش چون پروانه اینجا
مشو چندین تو مر دیوانه اینجا ۱۷۰

بسوزان خویش چون پروانه ایدل
که تا مقصود گردانی تو حاصل ۱۷۱

بسوزان خویش چون پروانه ای شمع
از این گفته که من گفتم ابر جمع ۱۷۲

که تا ایشان شوند از تو خبردار
همه همچون تو عشق آرند ای یار ۱۷۳

کسی کو عاشقان را دید و بشناخت
چو پروانه نمود خویش درباخت ۱۷۴

تمامت عاشقان پروانه کردار
بر شمع وصالش را بیکبار ۱۷۵

وجود خویش را اینجا فروزان
در آن آتش شدند از عشق سوزان ۱۷۶

چو خود را پاک کردند از نمودار
حقیقت شمع او گشتند دیدار ۱۷۷

بیک ره اندر آن منزل بدیدند
که چون منصور سوی او رسیدند ۱۷۸

در این منزل سرای پر بهانه
ندیدم عاشقی کو عاشقانه ۱۷۹

سویِ شمعِ وصالِ او نهد روی
بسوزد بود خود اینجا به یک موی ۱۸۰

منوّر گردد از نور حقیقت
شود کل پاک از عین طبیعت ۱۸۱

مگر دیگر نباشد، همچو منصور
حقیقت عاشقی تا نفخهٔ صور ۱۸۲

چه میگویم که دل میسوزد از درد
بر شمع وصالش تا شود فرد ۱۸۳

بر شمع وصال دوست حیران
چو پروانه شد از هر سوی گردان ۱۸۴

چنان مست و خراب وعاشقانه
فرومانده است در عین بهانه ۱۸۵

بگفتگویِ عشقِ دوست اینجا
بمانده واله و حیران و شیدا ۱۸۶

همی خواهد که خود را برفروزد
بیک دم پیش شمع او بسوزد ۱۸۷

سخن باقیست زان درگفتگویست
خجل ماندست شمع و زرد رویست ۱۸۸

همه شمع است و پروانه بهم باز
بمانده در سوی انجام و آغاز ۱۸۹

همی خواهد که خود را برفروزد
بیک دم پیش رویش جان بسوزد ۱۹۰

طوافی میکند در گِرد آن شمع
برو نظاره گشته گِرد آن جمع ۱۹۱

همه گویند کین پروانه بنگر
ز عشق شمع او دیوانه بنگر ۱۹۲

همه نظّاره تا خود را بسوزم
وجودِ نیک و بد را هم بسوزم ۱۹۳

ولی چون وقت آید در اناالحق
بسوزم بود خود اینجای مطلق ۱۹۴

همه کاری چو وقت آید پدیدار
شود پیدا بنزد صاحب اسرار ۱۹۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۹۵
کانال گوهرین در ایتا
۳۴۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:در نصیحت کردن سالک دردمند و در مراقبت احوال خودکردن فرماید
گوهر بعدی:در ترک پندار خود کردن و از صورت درگذشتن و معانی دریافتن فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.