هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عرفانی است که به موضوع نور الهی، وحدت وجود، سفر روحانی و عشق به خدا میپردازد. شاعر از نور الهی به عنوان منشأ همه چیز یاد میکند و سفر انسان از دنیای مادی به سوی خدا را توصیف مینماید. مفاهیمی مانند فنا در خدا، وحدت با ذات الهی، و عشق بیپایان به معشوق حقیقی در سراسر شعر به چشم میخورد.
رده سنی:
18+
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند فنا و وحدت وجود ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده و نامفهوم باشد.
تمامی اشیا از یک نور واحدند
از آن نور است بیشک تابش ماه
از آن اینجا زند هر ماه خرگاه ۱
از آن نور است عرش اعظم کل
که پیدا گشت اندر آدم کل ۲
از آن نورست فرش اینجا پدیدار
حقیقت نور ذاتست او خبر دار ۳
از آن نورست اینجا عین کرسی
نموداریست ازوی روح قدسی ۴
از آن نورست اینجا دید جنّت
ببین کوهست از اعیان قدرت ۵
از آن نور است اینجا نور آتش
از آن گشتست اندر جمله سرکش ۶
از آن نور است بیشک مخزن باد
که مردار آب را کرد است آباد ۷
از آن نور است در آیینهٔ آب
که میگردد وی اندر کل باشتاب ۸
از آن نوراست اینجا خاک گویا
چو گویا گشت آنگه هست جویا ۹
از آن نورت اگر بوئی درآید
ترا آن نور کلّی در رباید ۱۰
از آن نور است اگر عکسی پدیدار
شود گردی بیک ره ناپدیدار ۱۱
نظر کن نور بیچون در تن خویش
که هستی نور کل در مسکن خویش ۱۲
حقیقت نور ذاتست و در او گم
شده هر ذرّه همچون عین قلزم ۱۳
دریغا این بیان چون کس نداند
وگر داند از آن حیران بماند ۱۴
گرفته نور در ذرّات عالم
اگر می فیض میباشد دمادم ۱۵
تو زان نوری اگر هستی تو آگاه
که آن نور است تابان از رخ شاه ۱۶
تو آن نوری که اشیا پرتوِ توست
بود نورت چو جسم و مغز برتست ۱۷
از آن نوری نداری مر خبر تو
فتادستی عجب مر بی بصر تو ۱۸
از آن نوری تو آگاهی نداری
که بر اشیا تمامت پایداری ۱۹
از آن نوری تو ای گم کرده راهت
که اشیا بود در دیدار شاهت ۲۰
چنان رخشان بدی اندر خدائی
که یکسر موی میکردی جدائی ۲۱
ز اصل ذات کل پیوسته بودی
از آن در جزو و کل پیوسته بودی ۲۲
همه زان تو بود و تو بدی کل
چرا خود را فکندی اندر این ذل ۲۳
همه زان تو بود از جوهر ذات
نظر افکندی اندر عین آیات ۲۴
گذر کردی ز ذات اندر صفاتت
رهاکردی عجب اعیان ذاتت ۲۵
سوی خاک آمدی از عالم پاک
رها کردی عجب در حقهٔ خاک ۲۶
سوی خاک آمدی از جوهر کل
ببستی نقش از هفت اختر کل ۲۷
سوی خاک آمدی کردی وطن تو
شدی تابان عجب در عین تن تو ۲۸
سوی خاک آمدی نقشی ببستی
بلندی را رها کردی ز پستی ۲۹
سوی خاک آمدی ای نور جانان
وطن کردی در اینجا گشته پنهان ۳۰
ز یک جوهر دوئی پیدا نمودی
ز پیدائی تو ناپیدا نمودی ۳۱
ز یک جوهر دمادم لون بر لون
عجایب ساختی در عالم کون ۳۲
ز یک جوهر چنین تابان شدستی
ولیکن تا چنین باشد بدستی ۳۳
عجب نقشی کنون در حقهٔ خاک
ز بهرت هست گردان عین افلاک ۳۴
در اینجا یار اینجاگه ندیدی
عجب اینجایگه چون آرمیدی ۳۵
اگرچه جمله جای تست ذرّات
ولیکن کی بود چون عین آیات ۳۶
نه ذاتی این زمان عین صفاتی
در امکان حیاتی در مماتی ۳۷
بصورت گر چه می هرگز نمیری
که تابان تر تو از بدر منیری ۳۸
در اینجا منزلی کردی عجب خوش
ز باد و آب و خاک و دید آتش ۳۹
در اینجا منزلت نبود حقیقت
که خواهی کرد از این منزل طریقت ۴۰
در اینجا عاقبت چون کام یابی
حقیقت در سرا اینجا شتابی ۴۱
حقیقت آمدن رفتن چو بودت
که تا پیدا کنی مر بود بودت ۴۲
حقیقت آمدن رفتن چه دانست
یقینت در یقین دید فنایست ۴۳
رهت آخر چو اوّل باز دیدی
اگرچه رنج و فکر و آز دیدی ۴۴
ره تو در فنا آمد در آخر
برون خواهی شدن از دید ظاهر ۴۵
برون خواهی شدن تا منزل خود
که تا پیدا کنی مر حاصلِ خود ۴۶
برون خواهی شدن از اندرون تو
یکی خواهی شدن کلّی برون تو ۴۷
چو واصل آمدی از عالم ذات
همی واصل شوی تا آن دم ذات ۴۸
چو واصل آمدی اینجا زبودت
دگر عین زیان خواهی تو سودت ۴۹
چو واصل آمدی واصل شوی باز
در آخر گر چه سوی دل شوی باز ۵۰
در اینجا راز کلّی باز دیدی
شرف بادولت و اعزاز دیدی ۵۱
گمان برداشتی در آخر کار
اناالحق گفتی و گشتی پدیدار ۵۲
اناالحق گفتی و جاوید گشتی
ز بود صورت کل درگذشتی ۵۳
اناالحق گفتی از دیدار خویشت
عیان خود دید از اسرار خویشت ۵۴
چوخود دیدی در آخر تا باول
نبد غیری از آن گشتی مبدّل ۵۵
بهر نقشی که میآئی تو بیرون
یکی ذاتی و میگردی دگرگون ۵۶
بهر نقشی که اینجا مینمائی
چو واصل میشوی دیگر برآئی ۵۷
بهر نقشی که بنمودی ز کل رخ
حقیقت را دهی در خویش پاسخ ۵۸
بهر نقشی که بنمودی یکی ذات
ترا باشد عیان در جمله ذرّات ۵۹
مثال آفتابی تو بصورت
که اندر آب بنمائی ضرورت ۶۰
مثال آفتابی در همه تو
فکنده نور خود در دمدمه تو ۶۱
مثال آفتابی سوی خانه
زهر روزن بتابی بی بهانه ۶۲
مثال آفتابی تافته خود
جمال خویشتن دریافته خود ۶۳
مثال آفتابی در سوی کل
شده پیدا ز پنهان اینت حاصل ۶۴
مثال آفتاب اندر سرائی
ز هر روزن تو نقشی مینمائی ۶۵
مثال آفتاب اینجا نمودی
که خود در جزو و کل پیدا نمودی ۶۶
مثال آفتاب اندر هه گم
شده این بحر دل آشنای مردم ۶۷
تو اینجا گر حقیقت آفتابی
که در ذرّات خود پوسته تابی ۶۸
همه اشیا بتو پیدا شده باز
بنور تو عیان انجام وآغاز ۶۹
بنور تو تمامت گشته روشن
حقیقت این سرای هفت گلشن ۷۰
بنور تو شده ذرّات تابان
طلبکار تو و تو در همه جان ۷۱
بنور تو مزیّن جمله افلاک
تو مانده این چنین در مسکن خاک ۷۲
بنور تو دل اینجا شد خبردار
از آن میجویدت در خود دگربار ۷۳
بنور تو شده جان عین دیدت
فتاده در پی گفت وشنیدت ۷۴
بتو تو ره خود بازدیده
در این جامم بتو او راز دیده ۷۵
گهی از تو گمان گاهی یقینش
که بنمودی تو راز اوّلینش ۷۶
گهی واصل گهی او را تو در خود
گهی یکسان شده هم نیک هم بد ۷۷
گهی اندر سلوکش ره دهی تو
رهی گم آری و منّت نهی تو ۷۸
گهی در عین اشیا سرفرازی
گهی آنگه بگوئی جمله رازی ۷۹
گهی در سفل اندازی بخواری
مر او را گه کنی تو پایداری ۸۰
گهی در سفلش آری در سوی فرش
حقیقت ره دهی در عالم عرش ۸۱
گهی عین صفات خود کنی تو
گهی اعیان ذات خود کنی تو ۸۲
گهی در قربت و گه در صفاتست
گهر در نج و گاهی در ثباتست ۸۳
گهی دم میزند از تو اناالحق
تو باشی و بگوید راز مطلق ۸۴
گهی اندر گمان گاهی یقینست
گهی افتاده گاهی پیش بین است ۸۵
گهی ازبود خود بیزار گردد
گهی در عالم اسرار گردد ۸۶
گهی اندر خرابات مغانست
گهی جسمست کاندر کودکانست ۸۷
گهی در سلطنت سر برفرازد
گهی در آتش شوقت گدازد ۸۸
گهی در عیش و گه در رنج باشد
گهی درویش و گه در گنج باشد ۸۹
گهی در حضرت خویشش دهد راه
گهی از ذات خود اوراتو آگاه ۹۰
گهی گویم که من زان توام باز
از اینجایش نمائی عالم راز ۹۱
گهی منصور و گه حلّاج گردی
گهی سلطان و گه محتاج گردی ۹۲
گهی آدم شوی از سرّ آن دم
نمود خود نمائی کل دمادم ۹۳
گهی مر نوح گردی جاودانی
شوی در کشتی و نور معانی ۹۴
گهی در خلت ابراهیم گردی
میان نار تو بی بیم گردی ۹۵
گهی موسی شوی در پیش فرعون
نمائی رازت اینجا لون بر لون ۹۶
گهی یعقوب گردی تو در اسرار
کنی یوسف ز پیشت ناپدیدار ۹۷
گهی در کسوت اسحق گردی
بریده سر بخود مشتاق گردی ۹۸
گهی در عین اسمیعیل بی بیم
شوی در کوه تن در عشق تسلیم ۹۹
گهی یوسف شوی در بند و زندان
گهی بر تخت مصر آئی تو شادان ۱۰۰
گهی جرجیس گردی سر بریده
که تا باشی بکلّی سر بریده ۱۰۱
گهی ایّوب باشی جسم رنجور
گهی راحت شوی و جسم رنجور ۱۰۲
گهی عیسی شوی در پایداری
کنی در عشق دائم پایداری ۱۰۳
گهی احمد نمائی در همه راز
حجاب اندازی از معنی بکل باز ۱۰۴
گهی گردی تو عین مرتضائی
گهی در انبیا گاهی خدائی ۱۰۵
گهی منصور حلّاجی تو بردار
نمود خویشتن کرده در اسرار ۱۰۶
گهی خود را بسوزانی در آتش
گهی تسلیم باشی گاه سرکش ۱۰۷
چگویم این بیان کین کس نگفتست
دُرِ اسرار زین سان کس نسفتست ۱۰۸
چگویم می ندانم تا چگویم
که در میدان عشقت برده گویم ۱۰۹
چگویم ای دل و جان جان تو داری
که مردم این چنین پاسخ گذاری ۱۱۰
یقین خود داری از خود بیگمانی
که از بحر معانی درفشانی ۱۱۱
زبانت زین بیان هرگز نریزد
کز او هر لحظهٔ جوهر بریزد ۱۱۲
زبانت در بیان خود چنین است
که قند است و نبات و شکّرین است ۱۱۳
عجب شیرین زبانی و دورو باش
که نقشی بیشکی و خویش نقاش ۱۱۴
کست اینجا نداند جز که واصل
کسی کو را بود مقصود حاصل ۱۱۵
کسی بود تو اینجاگه شناسد
که در بود وجودت شه شناسد ۱۱۶
کسی داند که در اسرار ره یافت
که در دیدار خود دیدار شه یافت ۱۱۷
کسی داند که دیدار تو دیدست
که اندر خویش دیدار تو دیدست ۱۱۸
کسی بشناختست اندر عیانی
که در خود یافت این جمله معانی ۱۱۹
کسی بود تو اینجاگاه دیدست
که در خود بیشکی اللّه دیدست ۱۲۰
یقین دیدست او دیدار بیچون
حقیقت یافت او کل بیچه و چون ۱۲۱
یقین در خویشتن اسرار داند
یقین جزو و کل عطّار داند ۱۲۲
تو ای عطّار بسی کن از جدائی
که این دم میزنی اندر خدائی ۱۲۳
فنا باید شدن تا راز دانی
ز معنی و ز صورت بازدانی ۱۲۴
فنا باید شدن اندر وجودات
که حق دیدی تو بیشک جمله ذرّات ۱۲۵
فنا باید شدن در جمله اشیا
که تاگردی ز بود دوست یکتا ۱۲۶
فنا باید شدن در اصل فطرت
که تا یکی شوی در عین حضرت ۱۲۷
فنا باید شدن در زندگانی
که در آخرحقیقت جان جانی ۱۲۸
فنا باید شدن مانند مردان
که تا محو آوری این چرخ گردان ۱۲۹
فنا باید شدن در ذات بیچون
که تا نقشی نماید هفت گردون ۱۳۰
فنا باید شدن در آخر کار
که در آن ذات خود آری پدیدار ۱۳۱
فنا باید شدن در جزو و در کل
که رسته تا شوی از عین آن ذل ۱۳۲
فنا باید شدن مانند منصور
که تادر کل دمی تو نفخهٔ صور ۱۳۳
فنا باید شدن از جسم وز جان
که تا باشی حقیقت جمله جانان ۱۳۴
فنا باید شدن تا حق تو باشی
حقیقت عین آن مطلق تو باشی ۱۳۵
فنا باید شدن مانندهٔ لا
که لا آمد حقیقت جمله یکتا ۱۳۶
چرا داری ز لا الّا شوی باز
فنا گردی بکلّی لا شوی باز ۱۳۷
ز لا الّا بحق اللّه گردی
ز لا تحقیق الّا اللّه گردی ۱۳۸
ز الّا اللّه عین لاست اللّه
که باشد هم ز الّا اللّه آگاه ۱۳۹
زهی لا درنمود عین اثبات
عیان ذات اندر لا شده ذات ۱۴۰
یقین در عین لا هر کو رسیدست
جمال ذات الّا اللّه دیدست ۱۴۱
عیان ذات لا موجود جمله
ندارم زهره او معبود جمله ۱۴۲
سخن کوتان کن عطّار از این راز
که دیدی زین یقین عین الیقین باز ۱۴۳
بقدر هر کسی گوید دگر زن
در این معنی که گفتی می تو بر زن ۱۴۴
زبانم لال شد در دیدن لا
کسی می لا نبیند اینست سودا ۱۴۵
ولی اصل یقین لا بداند
حقیقت راز این معنی بداند ۱۴۶
که بیند در وجود خویشتن دم
بگوید راز او سرّ دمادم ۱۴۷
بسی گویند از تقلید اینجا
ولی لا را که آرد دید اینجا ۱۴۸
کسی کو دید لا در لا فنا شد
حقیقت هم در آن دید خدا شد ۱۴۹
کسی کو دید لا در لا خبر یافت
حقیقت ذات بیچون در نظر یافت ۱۵۰
کسی کو دید لا در صورت خویش
حقیقت محو شد در سیرت خویش ۱۵۱
کسی کو دید لا مانند منصور
حقیقت یافت لا در نفخهٔ صور ۱۵۲
ز لا مگذر که لا اسرار بیچونست
حقیقت در درون و راز بیرونست ۱۵۳
ز لا مگذر که لا دیدار شاهست
درون جسم وجان اسرار شاهست ۱۵۴
ز لا مگذر درون دل قدم زن
ز لا گوی و ز لا پیوسته دم زن ۱۵۵
ز لا مگذر که الّا اللّه لا است
مگو در سرّ لا کین لافنا است ۱۵۶
ز لا بشناس هم لاگرد آخر
که خواهی گشت در لا فرد آخر ۱۵۷
ز لا اثبات الّا اللّه بنگر
ز لا کل ذات الّا اللّه بنگر ۱۵۸
ز لا میبین تمامت عین اشیا
که از لا گشته الّا اللّه هویدا ۱۵۹
ز لا بین هر چه بینی آخر کار
که از لا شد همه اشیا پدیدار ۱۶۰
اگر اندر عیان کل لا نبودی
چنین در جسم و جان غوغا نبودی ۱۶۱
اگر اندر عیان لا باز بینی
درون لا بینی و کل راز بینی ۱۶۲
حقیقت لا در اوّل پیش بین شد
از آن دل جان پدید و در یقین شد ۱۶۳
حقیقت لا در اوّل باز دیدم
از آن اندر دم خود راز دیدم ۱۶۴
ز لا شد اذت الّا اللّه موجود
نظر کن کل ببین دیدار معبود ۱۶۵
ز لا شد جملهٔ اشیا پر از نور
حقیقت سرّ لا دریافت منصور ۱۶۶
ز لا موجود شد سرّ کماهی
ببین بگرفته لا ا زمه بماهی ۱۶۷
نظر کن زانکه ناپیداست کل را
چه دانی این معانی با مصفّا ۱۶۸
نکردی ازوجود جان حقیقت
حقیقت لا بگردد این طبیعت ۱۶۹
مصفّا کرد بیرون و درونت
نظر کن لا نموده رهنمونت ۱۷۰
هم از لا باشد آنگه دید اللّه
نماید دم زنی از قل هواللّه ۱۷۱
هم از لا باز بین اسرار اوّل
مشو اندر طبیعت هان مبدّل ۱۷۲
مبدّل کن طبیعت را تو درلا
که آخر لا شود در جان هویدا ۱۷۳
در آخر چون شود صورت ز دنیا
عیان لا شو در عین عقبا ۱۷۴
عیان لا شود جز لا نباشد
حقیقت جان به جز یکتا نباشد ۱۷۵
چو جسم وجان شود اینجا نهانی
ز من بشنو دگر راز نهانی ۱۷۶
نهان گردد در اوّل جان در اینجا
ز دید لا شود کل پاک یکتا ۱۷۷
وجودت زیر طین ریزیده گردد
وجود جزو و کلّی در نوردد ۱۷۸
شود لارجعت اندر خاک گردد
ز آلایش بکلّی پاک گردد ۱۷۹
شود لا اوّل اندرخاک موجود
ز آلایش شود کل پاک موجود ۱۸۰
ز آلایش شود سرّ کماهی
بمه آید حقیقت آن ز ماهی ۱۸۱
ز آخر راز اوّل باز بیند
چو در اول رسید او راز بیند ۱۸۲
چو ذات لاببیند آخر او باز
عیان گردد ز قربت او باعزاز ۱۸۳
ولی کار است سالک را در این راه
که تا اسرار گردد کلّی آگاه ۱۸۴
جوابش سوی آتش شد فنایست
حقیقت از لقا عین بقایست ۱۸۵
چو باد از سوی باد آبادتر شد
عیان در عین لا کلّی سپر شد ۱۸۶
جواب از سوی آب آرد وجودش
همه در لا بود ذکر وجودش ۱۸۷
چو خاک از خاک گردد ناپدیدار
حقیقت در یکی گردد پدیدار ۱۸۸
در آخر رجعت هر چار اینجا
یکی باشد نهان در دید پیدا ۱۸۹
یکی باشد نهان در دید پیدا
بگردد جمله خود زانجای شیدا ۱۹۰
در آخر وصل جانان چون بیابی
ز عین لا تو چون بیچون بیابی ۱۹۱
نهان باشی و پیدا ازتو موجود
یکی بینی تو اندر ذات معبود ۱۹۲
نهان شو پیش از آن کانجا نهانی
شود پیدا در اول بازدانی ۱۹۳
نهان شو تا بدانی کین چه رازست
سر این سرّ درون جانت باز است ۱۹۴
نهان شو ازوجود خود بیکبار
که از لائی وز لا پرده بردار ۱۹۵
نهان شو ایدل وز خود نهان شو
عیان لاست در عین العیان شو ۱۹۶
نهان شو ای دل آشفتهٔ مست
مده این سر بیچون را تو از دست ۱۹۷
نهان شو پایداری در فنا کن
فنا گرد و بکل خود را بقا کن ۱۹۸
نهان شو کل از این دیدار صورت
برون شو بیشکی تو از کدورت ۱۹۹
نهان شو تا بدانی ذات بیچون
که این معنی است در آیات بیچون ۲۰۰
از این معنی کسی اینجا خبردار
نمیبینم به جز دیدار عطّار ۲۰۱
از این معنی که او را دست دادست
از اینسانش دمی پیوست و دادست ۲۰۲
از این معنی که میآید نهانی
ایا دانا اگر این بیت دانی ۲۰۳
رهی بردی تو اندر راز اینجا
بیابی ذات بیچون باز اینجا ۲۰۴
مرا این شیوهٔ زین سان که بین
حقیقت دست دادست از یقینی ۲۰۵
مرا امروز این معنی حقیقت
شدست پیدا در اینجا از شریعت ۲۰۶
ز شرعت راز اینجا دیدهام من
بجز از حق کسی نشنیدهام من ۲۰۷
حقیقت شرعم اینجا رخ نمودست
مرا ازدل عیان دیدار بودست ۲۰۸
چو شرعم آفتاب لایزالست
مرا این شرع دردید حلالست ۲۰۹
چو شرعم پیشوا آمد در اینجا
حقیقت کل خدا آمد در اینجا ۲۱۰
نمودم تا نهان دیدم حقیقت
چنین رو تا بیابی دید دیدت ۲۱۱
ز وصلش گر دلت آگاه گردد
وجود تو عیان شاه گردد ۲۱۲
ز وصلش برخور اینجا گاه تحقیق
که به زین دست نبود راه تحقیق ۲۱۳
کنون چون زندهٔ در عین صورت
ترا بنمود این معنی ضرورت ۲۱۴
هم اندر زندگانی دوست بشناس
حقیقت جسم و جانت اوست بشناس ۲۱۵
هم اندر زندگانی یاب دلدار
که او خواهی شدن دریاب دلدار ۲۱۶
هم اندر زندگانی بود او گرد
که تا باشی حقیقت اندر او فرد ۲۱۷
زهی عین الیقین به زین چه باشد
که مر عطّار را به زین نباشد ۲۱۸
من اندر زندگانی یافتم دوست
که دیدم مغز کل اندر یقین پوست ۲۱۹
من اندر زندگانی یار دیدم
رخش بی زحمت اغیار دیدم ۲۲۰
من اندر زندگانی دیدهام راز
شدم در دید او در عشق سرباز ۲۲۱
من اندر زندگانی دم ز دستم
که در اوّل عیان زاندم ز دستم ۲۲۲
من اندر زندگانی ره سپُردم
که تا ره را بسوی دوست بردم ۲۲۳
من اندر زندگانی بود دیدم
درون جسم و جان معبود دیدم ۲۲۴
من اندر زندگانی ذات بیچون
در اینجا دیدهام کل بیچه و چون ۲۲۵
من اندر زندگانی کل شدم ذات
حقیقت ذات کردم جمله ذرّات ۲۲۶
من اندر زندگانی دید اللّه
عیان دیدم حقیقت قل هو اللّه ۲۲۷
من اندر زندگانی این چنینم
که بیشک در عیان عین الیقینم ۲۲۸
من اندر زندگانی گشتهام حق
همی گویم ز ذات خود هوالحق ۲۲۹
من این دیدار از حق دیدهام باز
که در کون و مکان گردیدهام باز ۲۳۰
منم اینجا حقیقت قل هو اللّه
که میگویم عیان سرّ هو اللّه ۲۳۱
منم اینجا دم منصور از دل
زده از جان که مقصودست حاصل ۲۳۲
منم اینجا زده دم از حقیقت
که صافی شد دل و جان و طبیعت ۲۳۳
منم اینجا ز لا در عین الّا
شده از چون و بی چونم مبرّا ۲۳۴
منم اینجا ز لا الّا بدیده
ز لا در عین الّاام رسیده ۲۳۵
منم اینجا حقیقت ذات بیچون
که گردانستم ازدیدار گردون ۲۳۶
منم لادیده الاّاللّه گشته
فنا در لا شده اللّه گشته ۲۳۷
منم لا دیده در اشیا تمامت
بدانسته یقین سرّ قیامت ۲۳۸
منم لا دیده و اثبات کرده
برافکنده ز عین ذات پرده ۲۳۹
منم لا دیده در عین الیقینم
که در لا از حقیقت راز بینم ۲۴۰
منم لا دیده و الّا شده کل
حقیقت ذات من یکتا شده کل ۲۴۱
منم لا دیده در اشیا عیان است
که از لایم چنین شرح و بیان است ۲۴۲
منم لا دیده و فارغ شده من
ز نور ذات حق بالغ شده من ۲۴۳
منم لا دیده درموجود اعیان
از او گویم حقیقت شرح و برهان ۲۴۴
چو در هیلاج این اسرار گویم
همه در دید ذات یار گویم ۲۴۵
من از هیلاج هر مقصود حاصل
کنم زانجا همه ذرّات واصل ۲۴۶
من از هیلاج اینجا سر ببازم
ز دید جان جانان برفرازم ۲۴۷
من از هیلاج برهان حقیقت
کنم اینجا نمایم دید دیدت ۲۴۸
من از هیلاج دیدم آنچه دیدم
حقیقت در وصال کل رسیدم ۲۴۹
من از هیلاج گشتم عین اشیا
نهان گشتم شدم در ذات یکتا ۲۵۰
من از هیلاج دیدم عین دیدار
کنون پیدا شده من در رخ یار ۲۵۱
من از هیلاجم اینجا راز دیده
ز دید کل رخ او باز دیده ۲۵۲
مرا رازی چو زین هیلاج آخر
نموداریست گشته جمله ظاهر ۲۵۳
تمام آرم جواهر را در اینجا
دگر پیدا کنم هیلاج دردا ۲۵۴
کنم پیدا حقیقت دید دیدار
ز هیلاجم شود کل ناپدیدار ۲۵۵
کنم پیدا و آنگه یار گردم
درون جزو و کل دیدار گردم ۲۵۶
کنم پیدا و خاموشی گزینم
حقیقت جز یکی در یک نبینم ۲۵۷
کنم پیدا و آنگه سر ببازم
بنزد انبیا سر برفرازم ۲۵۸
کنم پیدا که وقت رفتن ما
نموده سرّ جانان جمله پیدا ۲۵۹
کنم پیدا و پنهان گردم از دید
که تا اعیان شوم ازدیدن دید ۲۶۰
حقیقت چون دهم هیلاج تقریر
ز دید انبیا در عین تفسیر ۲۶۱
نهان کردم درون جزو و کل پاک
براندازم حجاب آب در خاک ۲۶۲
براندازم حجاب از روی جانان
یکی گردم در کوی جانان ۲۶۳
براندازم حجاب و یار گردم
بساط عشق کلّی در نوردم ۲۶۴
براندازم حجاب از روی دلدار
کنم سرّ نهان کلّی پدیدار ۲۶۵
براندازم حجاب نار و بادم
اگرچه نار و آب و خاک و بادم ۲۶۶
مرا رازیست بی این صورت خویش
که راز خویشتن کل دیدم از خویش ۲۶۷
من آن سرّ پیش از آن کز خود بمیرم
شدم پیدا از ان بدر منیرم ۲۶۸
من آن سر دیدهام پیش از قیامت
از آن معنی کنم اینجا قیامت ۲۶۹
من آن سر دیدهام کلّی بگویم
دوای درد هر سالک بجویم ۲۷۰
من آن سرّ دیدهام در دیدهٔ خود
که کل فاشم حقیقت دیدهٔخود ۲۷۱
شد اینجا تا حقیقت رخ نمودست
مرا دیدار یار از بود بودست ۲۷۲
چو آن سر شد مرا اینجایگه فاش
حقیقت باز دیدم دید نقاش ۲۷۳
چو نقاش ازل را باز دیدم
از آن اینجا حقیقت راز دیدم ۲۷۴
چو نقاش ازل دیدم حقیقت
که او مر بسته شد اینجا طبیعت ۲۷۵
چو نقاش ازل دیدار بنمود
مرا در جزو و کل دیدار بنمود ۲۷۶
چو نقاش ازل با من بیان کرد
رخ خود همچو خورشیدم عیان کرد ۲۷۷
چو نقاش ازل برگفت رازم
حقیقت پرده کرد از روی بازم ۲۷۸
چو نقاش ازل این پرده بگسست
مرا بادید خود اینجا به پیوست ۲۷۹
چو نقاش ازل بنمود رازم
حقیقت پرده کرد از روی بازم ۲۸۰
چو نقاش ازل در من عیان شد
حقیقت نقش او در وی عیان شد ۲۸۱
چو خود پرداخت اول نقشم اینجا
ز دید خویشتن کرد او هویدا ۲۸۲
چو خود پرداخت از دیدار خود کرد
در او پیدا حقیقت نیک و بد کرد ۲۸۳
چو خود پرداخت در عین صفاتش
نهان کرد آنگهی در دید ذاتش ۲۸۴
چو خود پرداخت خود پنهان کند باز
دگر در جزو و کل اعیان کند باز ۲۸۵
عجب این نقش بست و دید خود ساخت
یقین اندر صفاتش کل بپرداخت ۲۸۶
طلسم گنج ذات خویش کرد
در او پیدا حقیقت نیک و بد کرد ۲۸۷
طلسم ذات گنج اوست بنگر
که کردست از عیان نیکوست بنگر ۲۸۸
طلسم گنج ذات این صور بین
در او اعیان حقیقت راهبر بین ۲۸۹
طلسم گنج ذات اوست صورت
که رخ بنمود اندر وی ضرورت ۲۹۰
طلسم گنج ذات لامکانست
در او پیدا همه راز نهانست ۲۹۱
طلسم گنج ذات لامکانست
در او پیدا همه راز جهانست ۲۹۲
طلسم گنج ذات لایزالست
که پیدا اندر او عین وصالست ۲۹۳
طلسم گنج ذاتست ا زحقیقت
شده کل پاک از عین طبیعت ۲۹۴
طلسم گنج ذات آمد دل تو
نموده در حواس این مشکل تو ۲۹۵
طلسم گنج ذات آمد در او دید
بیانم بشنو از اعیان توحید ۲۹۶
طلسم این وجود و گنج جانست
دگر مر رنج جان ذات عیانست ۲۹۷
ترا تا این طلسم گنج باشد
ترا پیوسته درد و رنج باشد ۲۹۸
طلسم گنج بشکن تا بدانی
در آنِ رنج کل راز نهانی ۲۹۹
طلسم رنج بشکن گنج بستان
نمیگویم ترا این رنج بستان ۳۰۰
ترا تا این طلسم اینجا عیانست
حقیقت چون غباری بار جانست ۳۰۱
ترا تا این طلسمت هست موجود
نیابی در عیان دید مقصود ۳۰۲
ترا تا این طلسمست اندر اینجا
ترا باشد حقیقت شور و غوغا ۳۰۳
ترا تا این طلسم اینجاست در پیش
نیابی راز جان مسکین دلریش ۳۰۴
ترا تا این طلسمت هست تحقیق
نیابی همچو مردان هیچ توفیق ۳۰۵
ترا تا این طلسمت دوستداری
ابی مغزی حقیقت پوست داری ۳۰۶
ترا تا این طلسمت باشد ای یار
نیاید گنج جانت را پدیدار ۳۰۷
طلسمت گر شود از پیش وز دور
شوی درجزو و کل نورٌ علی نور ۳۰۸
طلسمت گر شود اینجا شکسته
بیابی جان زغمها باز رسته ۳۰۹
طلسمت گر شود اینجا نهان باز
بیابی گنج جان عین العیان باز ۳۱۰
طلسمت گر شود کل ناپدیدار
مراد وصل جان آید بدیدار ۳۱۱
طلسمت گر شود اینجا فنا او
بیاید در همه اعیان بقا او ۳۱۲
طلسمت بار اندوهست بشکن
حقیقت پرده از رازت برافکن ۳۱۳
همه معنی یکی و تو ندانی
از آن حیران بمانده در معانی ۳۱۴
اگر میبشکنی اینجا طلسمت
شود کل محو مر دیدار جسمت ۳۱۵
بیابی گنج اندر ذات خود باز
صفات جسم اندر ذات خود باز ۳۱۶
صفات جسم را کلّی برافکن
که تا آنگه تو باشی بیشکی من ۳۱۷
دوئی بردار تا یکی ببینی
گمان اندر دوئی است گر پیش بینی ۳۱۸
گمانت را یقین کن همچو منصور
که اندر دید جان گردی تو مشهور ۳۱۹
گمانت این همه فکر و غم آورد
ترادر رنج و عین ماتم آورد ۳۲۰
نه کار تست اینجا جان سپردن
حقیقت پیش از صورت بمردن ۳۲۱
نه کار تست اینجا راز دیدن
چو مردان مُرد وز خود راز دیدن ۳۲۲
نه کار تست جانبازی چو عشاق
که تا گردی درون جزو و کل طاق ۳۲۳
نه کار تست جانبازی حقیقت
نه کلّی باز دیدی دید دیدت ۳۲۴
نه کار تست جان دادن چو مردان
که یابی خویشتن را جان جانان ۳۲۵
نه کار تست بود خویش دیدن
وصال آخرین از پیش دیدن ۳۲۶
نه کار تست جانبازی چگویم
که چون طفلی تو در بازی چگویم ۳۲۷
نه کار تست جانبازی و تن زن
که هستی در ره مردان کم از زن ۳۲۸
نه کار تست جانبازی چو منصور
که تا یابی بری تا نفخهٔ صور ۳۲۹
نه کار تست جانبازی چو جرجیس
که تا فارغ شوی از مکر و تلبیس ۳۳۰
نه کار تست جانبازی چو اسحاق
که از عین دوئی گردی بحق طاق ۳۳۱
نه کار تست جانبازی چو حیدر
که ذات جاودان گردی تو رهبر ۳۳۲
نه کار تست جانبازی چو آن شاه
حسین ابن علی تا گردی آگاه ۳۳۳
نه کار تست جانبازی چو اصحاب
که تا گردی چو خورشید جهانتاب ۳۳۴
نه کار تست جانبازی چو عطّار
که گردی در عیان حق تو کل یار ۳۳۵
چو خود را این چنین مر دوست داری
رها کردی تو مغز و پوست داری ۳۳۶
چنین لرزان جان و تن شدستی
بلندی کی بیابی زانکه پستی ۳۳۷
بیابی جان جان از نیستی باز
که تا نگشائی اینجا پوستی باز ۳۳۸
بیابی جان جان اینجا حقیقت
که تا اینجا نگردی ناپدیدت ۳۳۹
تو چون در بند جان ماندی گرفتار
از آن گشتی حقیقت عین پندار ۳۴۰
تو چون در بند یار خویش باشی
ز نفس اینجا یقین دلریش باشی ۳۴۱
نمیگویم که جان در باز اینجا
فنا شو تا بیابی راز اینجا ۳۴۲
فنا شو گر فنا گشتی حقیقت
شدی جانباز بینی دید دیدت ۳۴۳
فنا شو کین نمود آخر فنایست
که ذات حق یقین ذات بقایست ۳۴۴
چو بود جسمت اینجا آخر ای جان
فنا خواهد شدن در پیش جانان ۳۴۵
تو پیش از مرگ از جسمت فنا گرد
حقیقت جان شو و دید بقا گرد ۳۴۶
فنا شو پیش از این کآید فنایت
که در عین فنا یابی بقایت ۳۴۷
فنا شو پیش از آن کاینجا بمیری
که در عین فنا گردی بدیری ۳۴۸
تو این دم جسم و جانی هستی اینجا
فتاده در غمت مستی در اینجا ۳۴۹
ترا تا این نمود خویش بینی
حقیقت جسم و جان دلریش بینی ۳۵۰
چو مردان صورت و معنی برانداز
نهاد خویش از این دعوی برانداز ۳۵۱
بدان ای جان که تو بس بی بهائی
حقیقت با حقیقت آشنائی ۳۵۲
ترا نیکو اگر اینجا ببینی
چو منصور از یقین عین الیقینی ۳۵۳
ترا اینجا چو منصورست این ذات
ولیکن کی بیابی تا که ذرّات ۳۵۴
شود محو اوّلین چون اوّل بود
بیابی این زمان اینجا تو مقصود ۳۵۵
بیابی آن زمان کز خود جدائی
بیابی و شوی عین خدائی ۳۵۶
بیابی آن زمان گم کرده را باز
طلسمت گردد اینجاگه عیان باز ۳۵۷
بیابی گنج ذاتت در بر خود
نهی بر سر جهان گه افسر خود ۳۵۸
بیابی گنج جان ای رنج دیده
بدست آید ترا گنج گزیده ۳۵۹
که این گنجست این پیدا و پنهان
حقیقت باز دان این سرّ قرآن ۳۶۰
حقیقت کُنتُ کنزاً کی شنیدی
شنیدی کنز و گنجت را ندیدی ۳۶۱
اگر گنجت ببینی اندر اینجا
نباید تا بر آری شور وغوغا ۳۶۲
مکن شور ار شود گنجت پدیدار
کز آن آید یقین بخت پدیدار ۳۶۳
در اوّل پایه چون گنجت نماید
دَرِ گنجت در اینجا برگشاید ۳۶۴
نظر اندازی آنگاهی سوی گنج
فرومانی تو اندر حسرت و رنج ۳۶۵
چنان گنجت کند بیخویش اینجا
دگر پنهان شود از پیش اینجا ۳۶۶
دگر چون باز هوش آئی دگر بار
شود گنجت دگرباره پدیدار ۳۶۷
دگر آهسته تر زان پیش و تن زن
حقیقت راز آن می بشنو از من ۳۶۸
مگو با کس تو و خاموش جان باش
چو آن گنج ازدم خود تونهان باش ۳۶۹
مگو با کس که غیر جان بسی هست
که گردانندت اندر گنج کل بست ۳۷۰
طلبکارند چون گنجت بیابند
پس آنگاهی سوی رنجت شتابند ۳۷۱
کنندت قصد جان تا خوش بدانی
ز من بشنو یقین راز نهانی ۳۷۲
کنندت قصد جان اینجا حقیقت
که هم در گنج آرند ناپدیدت ۳۷۳
کنندت قصد جان اینجا بتحقیق
پس آنگه بازیابی عین توفیق ۳۷۴
اگر این گنج میخواهی که باشد
ترا و هیچ غم اینجا نباشد ۳۷۵
چو یابی گنج چون منصور حلاج
نهی از گنج حق بر فرق جان تاج ۳۷۶
چو شاه جزو و کل گردی چو منصور
مکن مانند او خود را تو مشهور ۳۷۷
چو مر تاج حقیقت نه ابر سر
از آن تاجت کن اینجاگاه افسر ۳۷۸
تو منما تاج خود با هر لئیمی
مکن مر خویش چون صاحب کریمی ۳۷۹
ولی در شرع این ناگفتنی به
دُر این سرّ کل ناسُفتنی به ۳۸۰
چرا کاینجا نبوّت آشکارست
نبوّت در یقین دیدار یار است ۳۸۱
نبوّت بیشکی بردارت آرد
حقیقت مر ترا زا جان برآرد ۳۸۲
نبوّت مر ترا اینجا زند بار
از آن میگویم اینجا سر نگهدار ۳۸۳
نبوّت بر کند پنهانت اینجا
ترا گرداند اندر عشق شیدا ۳۸۴
نبوّت برکند مر آخر ای جان
ترا معنی حقیقت ظاهر ای جان ۳۸۵
نبوّت مر ترا آتش فروزد
نمود جسمت اینجاگه بسوزد ۳۸۶
نبوّت در فنا اندازدت کل
چو شمعی از یقین بگدازدت کل ۳۸۷
فنا گرداندت از بود خویشت
بآخر او نهد مر جمله پیشت ۳۸۸
نبوّت را از آن بنمود احمد
که تا پیدا کند مر نیک از بد ۳۸۹
نبوّت نیک و بد داند در اینجا
کند بیشک که بتواند در اینجا ۳۹۰
نبوّت مر ترا بردارمردان
اگر گوئی یقین اسرار مردان ۳۹۱
از آن منصور را کردند بر دار
که در اعیان نبود او سرنگهدار ۳۹۲
چنان بُد دیده او اسرار اینجا
که خود دیدست حق بردار اینجا ۳۹۳
چنان بد دیده او اسرار بیچون
که میدانست کو ریزد یقین خون ۳۹۴
چنان بد دیده راز یار در راز
که خواهد در شدن در عشق شهباز ۳۹۵
حقیقت ترک نام و ننگ کرد او
از آن در دید حق آن جام خورد او ۳۹۶
حقیقت جام سرّ لایزالش
مر او را داده بُد حق دروصالش ۳۹۷
در آن جام حقیقت خورده بد او
که او چون دیگران گم کرده بُد او ۳۹۸
از آن جام محبّت یافت اینجا
که در دیدار کل بشتافت اینجا ۳۹۹
از آن جام محبّت خورد و دم زد
که جسم و جان بکلّی بر عدم زد ۴۰۰
از آن جام محبّت خورد بیچون
بمستی برگذشت از هفت گردون ۴۰۱
از آن جام محبّت خورد با یار
که جز او می ندید از عین دیدار ۴۰۲
از آن جام محبّت خورد در سرّ
که شد باطن مر او را جمله ظاهر ۴۰۳
از آن جام محبّت خورد در راز
که کلّی گشته بُد انجام وآغاز ۴۰۴
از آن جام محبّت خورد از دید
که پیشش محو شد مر جمله تقلید ۴۰۵
از آن جام محبّت خورد و کل شد
که او در اصل فطرت ذات کل شد ۴۰۶
از آن جام محبّت خورد ازدوست
که مغز یار بود و رفته از پوست ۴۰۷
از آن جام محبّت خورد اینجا
که بود او صاحب هردرد اینجا ۴۰۸
از آن جام محبّت کرد او نوش
که بود جسم و جان کردش فراموش ۴۰۹
از آن جام یقین با نوش آورد
که ذات پاک را پیدا بکل کرد ۴۱۰
از آن جام یقین چون خورد منصور
حقیقت ذات کلّی گشت از نور ۴۱۱
از آن جام یقین چون خورد جانان
مر او را کل نمودش راز پنهان ۴۱۲
از آن جام یقین شد کلی ازدست
ز جام دوست در حق حق به پیوست ۴۱۳
از آن جام یقین راز فنا دید
فنا شد از خود و کلی بقا دید ۴۱۴
از آن جام یقین عین العیانش
بگفت اسرار در سرّ نهانش ۴۱۵
از آن جام یقین مست ازل شد
از آن صورت بدین معنی بدل شد ۴۱۶
از آن جام یقین صورت برانداخت
ز دیدار معانی سر برافراخت ۴۱۷
از آن جام یقین بیخویش آمد
حقیقت از همه در پیش آمد ۴۱۸
از آن جام یقین تسلیم کل شد
در آن تسلیم او بی بیم و کل شد ۴۱۹
از آن جام یقین اینجایگه حق
دم کل زد چو احمد در اناالحق ۴۲۰
از آن جام یقین در دید دید او
نبد دید از یقینِ کل گزید او ۴۲۱
ز حق دید و ز حق برگفت این راز
چو مردان در ره حق گشت جانباز ۴۲۲
چو جان بازید جسم اینجا برانداخت
سر اینجاگه بُرید و سر برافراخت ۴۲۳
چو جان بازید جانان رخ نمودش
ز دید دید خود فرّخ نمودش ۴۲۴
چو جان بازید جانان شد حقیقت
درون پرده پنهان شد حقیقت ۴۲۵
چو جان بازید جانان شد در اشیا
حقیقت گشت موجود و هویدا ۴۲۶
چو جان بازید در دلدار پیوست
هم اندر دار او با یار پیوست ۴۲۷
چو جان بازید بیرون رفت از کون
حقیقت خویش دید او لون بر لون ۴۲۸
چو جان بازید و سر در آخر کار
حجاب از جان برافکند او بیکبار ۴۲۹
چو جان بازید و سر شد باز سر دید
یکی در آخر از خود عین توحید ۴۳۰
خدا خود دید او شد در خدائی
اناالحق شد ز جسم و جان جدائی ۴۳۱
چو خود را یافت او دیدار بیچون
اناالحق میزد از دست و زبان خون ۴۳۲
اناالحق میزد از دیدار اللّه
که رخ بنموده بودش بیشکی شاه ۴۳۳
اناالحق میزد ازدید خداوند
که رسته دید جسم و جانش از بند ۴۳۴
اناالحق میزده جسم و زبانش
سر و چشم و زبان شد جان جانش ۴۳۵
اناالحق زد زبان و گفت رازش
یکی بد بیشکی شیب و فرازش ۴۳۶
اناالحق زد ز یکی در یکی بود
زبانش خود خدا کل بیشکی بود ۴۳۷
از آن این راز نتوانی شنیدن
که این اسرار نتوانی بدیدن ۴۳۸
ترا کی سرّ گنج آید پدیدار
که هستی در وجود و عین پندار ۴۳۹
ترا این سرّ نیاید فاش اینجا
که تا کلّی همی نقاش اینجا ۴۴۰
نبینی و بننماید نمودت
که تا پیدا کند مر بود بودت ۴۴۱
ترا نقاش جانها در دل و جانست
حقیقت در درون خورشید رخشانست ۴۴۲
ترا نقاش جان در اصل فطرت
نمودست اندر اینجا دید قربت ۴۴۳
ترا نقاش جان اینجا بدیدست
درون جسم و جان اینجا شنیدست ۴۴۴
ترا نقاش حاصل نقش بینی
از آن خود را تو چون طین بخش بینی ۴۴۵
ترا نقاش حاصل این دل و جان
بگردانی در او واصل دل و جان ۴۴۶
ترا نقاش کل اصل یقین است
در او سرّ حقیقت کفر و دین است ۴۴۷
ترا نقاش جان پیدا تو پنهان
چنین ماندی عجب در خویش حیران ۴۴۸
ترا نقاش پیدا گشته اینجا
بمانده تو عجب سرگشته اینجا ۴۴۹
ترا نقاش موجود از حقیقی
ابا دیدار او داری رفیقی ۴۵۰
درون خویش را نقاش بنگر
عیان در جانست او را فاش بنگر ۴۵۱
درون خویش او را بین بتحقیق
که تا از دید او یابی تو توفیق ۴۵۲
درون خویش نقاش است دریاب
چرائی بیخبر اکنون تو دریاب ۴۵۳
درون تست نقاش و ورا بین
نظر بگشای و دیدار خدا بین ۴۵۴
درون تست نقاش حقیقت
گمان بردار و بنگر در یقینت ۴۵۵
ببین او را و جان بر رویش افشان
حقیقت جسم خود در سویش افشان ۴۵۶
ببین او را و جان در باز پیشش
حقیقت یاب کفر خود زکیشش ۴۵۷
اگر نقاش بشناسی تو از راز
کند مر پرده را از روی خود باز ۴۵۸
اگر نقاش بشناسی تو از جان
شود پیدا نماند هیچ پنهان ۴۵۹
اگر نقاش بشناسی حقیقت
کند پیدا هم از خود دید دیدت ۴۶۰
اگر بشناختی او را تو در دل
کند مانندهٔ منصور واصل ۴۶۱
بر او گر پرده گرداند دریده
کند چون او ترا مر سر بریده ۴۶۲
سرت از تن بُرد او در جدائی
کند بنمایدت دید خدائی ۴۶۳
چو سر برداردت تن جانت گردد
تن اندر جان و جان پنهانت گردد ۴۶۴
سر و تن هر دو در جانان شود گم
پس آنگه بیشکی جانان شود هم ۴۶۵
بر جانان سر و تن مینماند
نمیداند که تا این سرّ که داند ۴۶۶
شود سرسر بود تن جان بیکبار
حقیقت جان شود جانان پدیدار ۴۶۷
در این معنی تو رهبر تا بدانی
که کلّی اینست اسرار معانی ۴۶۸
در این معنی تو رهبر باز بین دوست
که تامغزت شود در آخرین پوست ۴۶۹
در این معنی تو رهبر از نمودار
که جانت جان جان گردد در اسرار ۴۷۰
یقین تا خویشتن را در نبازی
در این سر نیست بیشک هیچ بازی ۴۷۱
یقین تا سر نبازی سرّ ندانی
چنین کن گرچو منصور این توانی ۴۷۲
سرت سرّ است تن دل، جانت جانان
بوقتی کین شود مر چاره پنهان ۴۷۳
سرت سرّ است و سر در سر نهادست
چنین اسرار در آخر فتادست ۴۷۴
نیابی سر تو تا در سر ترا یار
بننماید درون جانت اسرار ۴۷۵
در این سر جان عطّار است رفته
یقین در عین دیدار است رفته ۴۷۶
در این سر جان نهاده بر کف دست
که این سر مر یقین عطّار را هست ۴۷۷
در این سر جان نخواهم باخت تحقیق
سوی دلدار خواهم تاخت تحقیق ۴۷۸
در این سر جان برافشاند در آخر
چو گردد جان جانم کل بظاهر ۴۷۹
در این سر جان نخواهم باخت بیشک
که تا منصور گردم در عیان یک ۴۸۰
در این سر جان نخواهم باختن من
که تا من او شوم بی جان و بی تن ۴۸۱
در این سر جان نخواهم باخت از دید
که تاگردم یقین در دید توحید ۴۸۲
در این سر جان نخواهم باخت در دوست
که تا جز او نماند مغز با پوست ۴۸۳
در این سر جان نخواهم باخت هم سر
که تا در دوست گردم راه و رهبر ۴۸۴
نمود جان جانم سر نمودست
تنم از سر سرم از تن ربودست ۴۸۵
چو سر دیدم سرم اینجا چه باشد
که سر بهتر ز سر سودا چه باشد ۴۸۶
چو سر دیدم ز جان و سرگذشتم
جان ودل بیک ره درگذشتم ۴۸۷
گذشتم از سر و تن راز دارم
که هم انجام و هم آغاز دارم ۴۸۸
گذشتم از سر و ازتن بیکبار
که جان و سر مرا بر جان و دل بار ۴۸۹
گذشتم از سر و تن در غم عشق
که چیزی میندیدم جز غم عشق ۴۹۰
گذشتم از سر و تن تا یقینم
که دیدم بی سر و تن اوّلینم ۴۹۱
حقیقت جانم اینجا در میان است
تو میدانی و فارغ از جهانست ۴۹۲
حقیقت جانم از دیدتو شد پاک
زنار و ریح تا آنگاه شدخاک ۴۹۳
سرم در خون و خاک ره بگردان
رخ خود زین گدا ای شه مگردان ۴۹۴
سرم در خاک و خون گردان چو گوئی
که تا آن دم زنم در عشق هوئی ۴۹۵
سرم در خاک و خون انداز ای جان
حقیقت بیش از این جان را مرنجان ۴۹۶
سرم در خاک و خون انداز الحق
که گفتم پیشت ای جان راز مطلق ۴۹۷
سرم در خاک و خون انداز اینجا
که تا یابم حقیقت باز اینجا ۴۹۸
سرم در خاک و خون افکن بخواری
که کردستم ز عشقت پایداری ۴۹۹
سرم در خاک و خون افکن حقیقت
برون آرم دل و جان از طبیعت ۵۰۰
سرم در خاک و خون افکن کنونت
که تا گردان شوم در خاک و خونت ۵۰۱
سرم در خاک و خون انداز اینجای
مرا دیدار از دیدت بیفزای ۵۰۲
سرم در خاک و خون گوید یقین باز
اناالحق در یقین چون اوّلین باز ۵۰۳
سرم بادا فدای سالکانت
حقیقت باتمامت واصلانت ۵۰۴
سرم بادا فدای پایت ای جان
که من جانی ندارم جز که جانان ۵۰۵
کسی کو یافت سرّ دید دیدت
حقیقت هم سر و پا او بریدت ۵۰۶
کسی کو یافت ذات پاکت اینجا
حقیقت دید سر در خاکت اینجا ۵۰۷
فنا شد از جهان کل بی نشان شد
ز دیدت برتر از کون و مکان شد ۵۰۸
سر و جانم فدای خا ک راهت
که خاک راه شد مر عذر خواهت ۵۰۹
منم عطّار مسکین و تو دانی
دم از دم میزنم اندر معانی ۵۱۰
منم عطّار مسکین ای دلارام
که جان روی تو دید در دلارام ۵۱۱
شدم تا کل شدم دیوانهٔ تو
همی گویم ترا افسانهٔ تو ۵۱۲
شدم تسلیم تو تا جان ببازم
سر خود بر سرت ای جان ببازم ۵۱۳
دلارامم توئی آرام رفته
سرم آغاز در انجام رفته ۵۱۴
سرم بادا فدا و جان حقیقت
چودیدم ذات اعیان بی طبیعت ۵۱۵
مرا جز کشتن تو نیست رایم
مگردان این زمان از جابجایم ۵۱۶
به یک جایم بکُش تا زنده گردم
چو مردان در برت پاینده گردم ۵۱۷
به یک جایم بکُش ای راز بیچون
بگردان آنگهی در خاک و در خون ۵۱۸
سرم تسلیم چون گویست اینجا
ولیکن نطق برگویست اینجا ۵۱۹
شود چون عین دیدار تو یابد
یقین در سوی دیدارت شتابد ۵۲۰
از این معنی اگر ره بازیابی
ز بود خود یقین شهباز یابی ۵۲۱
از این معنی کس آگاهی ندارد
بجز منصور کس شاهی ندارد ۵۲۲
یقین منصور شاه سالکان است
بصورت او یقین کون و مکان است ۵۲۳
گرفتست این زمان کون و مکان او
رسیدست این زمان در جان جان او ۵۲۴
چنان او را مسلّم آمد این راز
که شد از عشق خود در دوست سرباز ۵۲۵
حقیقت این زمان شد راز دیده
که شه شد در مکان او باز دیده ۵۲۶
چو شاه اینجا بدید و زو خبر یافت
همه ذات عیان در یک نظر یافت ۵۲۷
چو شاه اینجا بداد از خود فنا شد
ز خود بفکند تا کلّی خدا شد ۵۲۸
چو شاه اینجا بد او از خویش بگذشت
چو دید دید جان کلّی خدا گشت ۵۲۹
چو شاه او را یقین دیدار بنمود
نظر کرد و حقیقت دید او بود ۵۳۰
چنان شد عاقبت منصور در عشق
که خود را دید او مشهور در عشق ۵۳۱
نبد منصور جانش جان جان بود
خدا با او و او در حق عیان بود ۵۳۲
نهان بد دوست درمنصور پیدا
درون جان خدا بود او هویدا ۵۳۳
حقیقت چونکه منصور گزیده
بذات حق شد اینجاگه رسیده ۵۳۴
تنش دل بود ودل جان گشته اینجا
حقیقت جانش جانان گشته اینجا ۵۳۵
درون خویشتن مر جان جان یافت
حقیقت جسم در کون و مکان یافت ۵۳۶
چنان دل در یکی دیدار دیده
که کلّی بود کلّی یار دیده ۵۳۷
بمنزل یافت خود را دید فارغ
شده اندر عیان عشق بالغ ۵۳۸
بمنزل یافت خود را بیچه و چون
که بُد یک دانه نزدش هفت گردون ۵۳۹
بمنزل یافت خود را بی نهایت
رسیده باز در عین هدایت ۵۴۰
بمنزل یافت خود را فارغ و خوش
شده در پیش جانان خرّم و کش ۵۴۱
بمنزل یافت خود را رازدیده
یقین گم کردهٔ خود باز دیده ۵۴۲
بمنزل یافت خود را بی نشان او
خدا را داند اندر جسم و جان او ۵۴۳
بمنزل یافت وصل اینجا حقیقت
سپرده راز جانان در شریعت ۵۴۴
چنان آسوده شد در منزل جان
که بگشاد از حقیقت مشکل جان ۵۴۵
چنان اندر عیان آسوده شد باز
که حق را دید اندر خود نهان باز ۵۴۶
چنان آسوده شد در وصل دلدار
که اینجا کل بدید او اصل دلدار ۵۴۷
چنان آسوده شد در نور ذاتش
که کل بر ذات زد عین صفاتش ۵۴۸
صفات و ذات را در هم فتاده
وجود خویش را پیدا نهاده ۵۴۹
صفات و ذات خود اندر یکی یافت
خدا را در تمامت بیشکی یافت ۵۵۰
صفات و ذات اینجا یافت در خویش
حجاب جسم را برداشت از پیش ۵۵۱
صفات و ذات شد موصوف و منصور
یکی بنمود کل مقصود منصور ۵۵۲
صفاتش ذات شد ذاتش صفاتش
نمود اندر دل و جان دید ذاتش ۵۵۳
اناالحق زد از آن کویافت خود باز
همه بازید او سرگشت جانباز ۵۵۴
اناالحق زد از آن شد راز دیده
که یار خویش را او باز دیده ۵۵۵
چنان از عشق شوری کرد آغاز
که اندر شور بد انجام و آغاز ۵۵۶
فلک دید و ملک در خویش گردان
فلک بد با ملک در خویش گردان ۵۵۷
یقین چون دیدهٔ اسرار بگشاد
حقیقت ماء و نار و خاک و کل باد ۵۵۸
همه در خویش دید او خدا بود
نه این زان ونه آن زین یک جدا بود ۵۵۹
یکی بُد جملگی منصور بیچون
درونش بود گردان هفت گردون ۵۶۰
درونش در یکی موجود حق دید
حقیقت ذات خود را بود حق دید ۵۶۱
چنان شوری فتاد اندر درونش
که یکی شد درون را با برونش ۵۶۲
یقین خورشید نور خویشتن دید
عیان نور او در جان و تن دید ۵۶۳
یقین در جان خود دید او فلک را
بگویم پیش سالک یک بیک را ۵۶۴
یقین در جان عیان ماه دید او
نظر بگشاد و نور شاه دید او ۵۶۵
یقین در جان عیان مشتری یافت
حقیقت جزو خود در مشتری یافت ۵۶۶
یقین در جان عیان زهره میدید
خود اندر ذات کلّی شهره میدید ۵۶۷
یقین در جان عیان عرش اعظم
عیان دید و اناالحق زد از آن دم ۵۶۸
یقین در جان عیان لوح اعیان
بدیده صد هزاران روح در جان ۵۶۹
یقین در جان عیان بیشک قدم زد
بجز حق در وجود خود عدم زد ۵۷۰
یقین در جان عیان میدید کرسی
از آن تابان شده ارواح قدسی ۵۷۱
یقین در جان عیان میدید جنّت
رسیده بود اندر عین قربت ۵۷۲
یقین در جان عیان میدید اشیا
کواکب در درون خود هویدا ۵۷۳
یقین در جان خود افکند آتش
چو آتش شد ز حق در ذات سرکش ۵۷۴
یقین در جان خود میدید او باد
که ذرّاتش از او بُد جمله آزاد ۵۷۵
یقین در جان خود میدید مرآب
که در ذرّات میشد در تک و تاب ۵۷۶
یقین در جان خود دیدار طین دید
عیان در ذات خود عین الیقین دید ۵۷۷
یقین در جان خود میدید دریا
که میزد بحر کل در عشق غوغا ۵۷۸
یقین در جان جوهر نور حق دید
از آن اینجا عیان منصور حق دید ۵۷۹
در آن جوهر نظر کرد از عیانی
ز نور او همه سرّ نهانی ۵۸۰
در آن جوهر بدید او ذات بیچون
حقیقت دید از آیات بیچون ۵۸۱
در آن جوهر همه تابان شده باز
حقیقت نور ابا از عزّ و اعزاز ۵۸۲
در آن جوهر نمود انبیا دید
حقیقت مر عیان را اولیا دید ۵۸۳
در آن جوهر چودید اسرارشان کل
حقیقت در یقین انوارشان کل ۵۸۴
در آن جوهر نظر کرد او دمادم
که تابان بود از آنجا نور آدم ۵۸۵
در آن جوهر نظر میکرد هر روح
حقیقت یافت اینجا جوهر روح ۵۸۶
در آن جوهر نظر میکرد یکتا
خلیل اللّه آنجا بود پیدا ۵۸۷
در آن جوهر نظر میکرد جان دید
عیان آنجای اسمیعیل از آن دید ۵۸۸
در آن جوهر بدید او طور سینا
در او موسی شده در عشق یکتا ۵۸۹
در آن جوهر چو ایّوب از حقیقت
نمودش رخ ابی عین طبیعت ۵۹۰
در آن جوهر یقین یعقوب و یوسف
عیان میدید بی عین تاسّف ۵۹۱
در آن جوهر حقیقت دید عیسی
همه در نور جوهر بد هویدا ۵۹۲
در آن جوهر حقیقت دید احمد
از آن منصور شد کلّی مؤیّد ۵۹۳
در آن جوهر حقیقت مرتضی دید
حسن نیز و شهید کربلا دید ۵۹۴
در آن جوهر تمامت اولیا یافت
حقیقت راز بیچون و چرا یافت ۵۹۵
در آن جوهر تمامت سالکانش
در اینجا گشت کل بیشک عیانش ۵۹۶
در آن جوهر همه پیدا نمود او
از آن جوهر چنین غوغا نمود او ۵۹۷
در آن جوهر نظر کرد و عیان دید
همه نور محمد(ص) را از آن دید ۵۹۸
محمد دید در جوهر عیانی
از او مشتق شده سرّ نهانی ۵۹۹
محمد(ص) دید نور جزو و کل باز
از آن نزدیک آن منصور سرباز ۶۰۰
بنزد احمل مرسل حقیقت
رسیده بود و ره بسپرد و دیدت ۶۰۱
که اینجا باز یابی جوهر حق
حقیقت دم زنی اندر اناالحق ۶۰۲
از آن دم زد که کل اینجا یقین دید
در آن جوهر هم اوّل آخرین دید ۶۰۳
از آن دم زد که جوهر در فنا یافت
در آن جوهر حقیقت خود فنا یافت ۶۰۴
از آن دم زد که آدم یک دمش دید
درون بحر او چون شبنمش دید ۶۰۵
از آن دم زد کز آندم گشت واصل
همه در جوهر کل دید حاصل ۶۰۶
از آن دم زد که آن جوهر از آن بود
حقیقت حق در آن در گفتگو بود ۶۰۷
ترا آن جوهر اینجا هست بنگر
مباش آخر چو مستان مست بنگر ۶۰۸
از آن جوهر که آن منصور کل دید
حقیقت پر بلا و رنج وذل دید ۶۰۹
از آن جوهر دم حق زد در اینجا
حقیقت کام خود بستد در اینجا ۶۱۰
بهشیاری توانی یافت جوهر
در اوهر نور آنجاهست بنگر ۶۱۱
چو جوهر یابی اینجاگه بتحقیق
چو او بردی حقیقت گوی توفیق ۶۱۲
چو جوهر یافتی از جوهر ذات
تو گردی بیشکی اسرار و آیات ۶۱۳
از آن جوهر عیان لادید در خویش
حجاب پردهها برداشت از پیش ۶۱۴
از آن جوهر عیان لا ز توحید
بحق دریافت او شد دیدهٔ دید ۶۱۵
از آن جوهر عیان گر لاشوی تو
یقین مانند او یکتا شوی تو ۶۱۶
از آن جوهر که آخر لا پدیداست
حقیقت بیشکی الّا بدید است ۶۱۷
از آن جوهر چو دیدی دیدهٔ باز
نظر میکن تو صاحب دیدهٔ باز ۶۱۸
از آن جوهر اگر یابی کمالی
رسی مانند او اندر وصالی ۶۱۹
از آن جوهر شوی کل راز دیده
از این کن این زمانت باز دیده ۶۲۰
ترا آن جوهر اینجا هست دریاب
به سوی جوهر الّا تو بشتاب ۶۲۱
وصال جوهر جانان حقیقت
از او یاب این معانی بی طبیعت ۶۲۲
وصال جوهر جانان هویداست
بچشم اهل پنهانست و پیداست ۶۲۳
وصال جوهر جانان نظر کن
همه ذرّات از آن جوهر خبر کن ۶۲۴
وصال جوهر جانان ببین باز
حقیقت در عیان عین الیقین باز ۶۲۵
وصال جوهر جانان چو منصور
نظر کن تا شوی نورٌ علی نور ۶۲۶
وصال جوهر جانان ترا جانست
که اندر او حقیقت راز پنهانست ۶۲۷
وصال جوهر جانان چو منصور
نظر کن تا شوی پیوسته پر نور ۶۲۸
وصال جوهر جان هست پیدا
ولی در جوهر ذاتست یکتا ۶۲۹
تو چون در جوهر جانت رسیدی
ز جان سر دیدن جانان بدیدی ۶۳۰
تو چون درجوهر جان راه بردی
حقیقت گوی خود از شاه بردی ۶۳۱
در این جوهر دل تو ناپدید است
اگرچه دل از این جوهر پدیدست ۶۳۲
از این جوهر همه نورست تابان
از آن تابانست نور جان ز جانان ۶۳۳
از این جوهر شوی واصل در آخر
ترا مقصود کل گردد بظاهر ۶۳۴
از این جوهر ببین سرّ کماهی
گرفته نورش از مه تا بماهی ۶۳۵
از این جوهر حقیقت راز جمله
که اندر اوست مر آغاز جمله ۶۳۶
از این جوهر بدان سر حقیقت
ولی منگر حقیقت در طبیعت ۶۳۷
از این جوهر بدان اسرار جانت
که اصل آن شدست اینجا عیانت ۶۳۸
از این جوهر که بینی تو مزن دم
که اینجا یافت بیشک دید آدم ۶۳۹
چو آدم دید این جوهر درونش
حقیقت نور او شد رهنمونش ۶۴۰
چوآدم دید این جوهر بجنّت
یقین افتاد اندر عین قربت ۶۴۱
ز جوهر یافت آدم نور بیچون
ابا حق گفت اینجا بیچه و چون ۶۴۲
ز جوهر یافت آدم عقل کل باز
که خود گردیده باشد جزو و کل باز ۶۴۳
ز جوهر یافت آدم راز دیده
از آن بگشاد آن شهباز دیده ۶۴۴
اگرچه جوهرش اندر عیان بود
از آن جوهر حقیقت در میان بود ۶۴۵
همه اسم و صفات از دید آن نور
حقیقت آدم اینجا کرد مشهور ۶۴۶
حقیقت اسمها اندر مکان یافت
از آن جوهر در آخر جان جان یافت ۶۴۷
همه اعزاز عالم زو شده راست
ترا آن جوهر است از من شنو راست ۶۴۸
تو آدم دیدهٔ یا نی یقین گوی
مرا این سر یقین عین الیقین گوی ۶۴۹
توئی آدم خبر اینجا نداری
بهرزه عُمر در تلخی گذاری ۶۵۰
توئی از خاک آدم راه دیده
وجود خویشتن در شاه دیده ۶۵۱
توئی از نسل آدم آمده باز
بدیده بیشکی انجام و آغاز ۶۵۲
تو آدم بودهٔ با بود آدم
تو این معنی مرا برگوی در دم ۶۵۳
تو زو بودی شدی پیدای اذهان
نداری چون کنم این نصّ و برهان ۶۵۴
تو آدم بودهٔ در اصل فطرت
نداری این زمان سر درد قوّت ۶۵۵
که تا اعیان خود را بازیابی
گشائی مر نظر تو راز یابی ۶۵۶
تو آدم بودهٔ امّا ندانی
اگر یابی در آن حیران بمانی ۶۵۷
تو آدم این زمان بنگر درونت
که اندر قربتست او رهنمونت ۶۵۸
تو آدم گر ببینی کی شناسی
از این میدان که بس تو ناسپاسی ۶۵۹
خدائی میکنی از آدم ذات
از آن اینجا ندیدستی غم ذات ۶۶۰
دم ذات خداوند و دم تست
حقیقت او در اینجا آدم تست ۶۶۱
دم ذات خدا در تو نهان است
ولیکن دیدهات ازوی عیانست ۶۶۲
دم ذات خدا در تست موجود
نظر کن کل ببین دیدار معبود ۶۶۳
دم ذات حقیقت داری ایدوست
اگر کلّی برون آئی تو از پوست ۶۶۴
دم ذات خدا داری تو در جان
وجود خویشتن چندین مرنجان ۶۶۵
دم ذات خدا در جان عیان است
ولیکن این بسی شرح و بیانست ۶۶۶
ترا اینجاست موجود حقیقت
ندیده در درون بود حقیقت ۶۶۷
ز اسرار حقیقت سرّ آدم
ترا میگویم اینجا گه دمادم ۶۶۸
ترا اینجاست ذات حق یقین تو
اگر گردی بکلّی پیش بین تو ۶۶۹
ترا اینجاست بیشک روشنائی
دگر ره بردی آن اندر خدائی ۶۷۰
ترا اینجاست سرّ لایزالی
نمییابی از آن اندر وبالی ۶۷۱
ترا اینجاست سرّ لا نمودار
ولی اینجا نمییابی ز پندار ۶۷۲
ترا اینجا حقیقت در شریعت
شود اعیان نمود دید دیدت ۶۷۳
وصال اینجای اندر شرع بنگر
که شرع اندروصالت هست رهبر ۶۷۴
وصال از شرع یابی و معانی
ره شرع نبی بسپر که جانی ۶۷۵
وصال از شرع میآید بدیدار
ز شرع اینجا بیابی وصل دلدار ۶۷۶
وصال از شرع جوی و عین تقوی
که وصلت ناگهی آید ز معنی ۶۷۷
وصال از شرع پیدا کرد آخر
ز تقوی وصل جان آید بظاهر ۶۷۸
وصال اینجاست در شرع محمد(ص)
حقیقت نیک مردی باش نی بد ۶۷۹
وصال از شرع یاب آنگاه لاشو
ز دید مصطفی در حق فنا شو ۶۸۰
وصال از شرع یاب و باز بین دوست
تو مغزی و برون آئی تو از پوست ۶۸۱
وصال از شرع یاب و فرع بگذار
دل یک مور هرگز تو میازار ۶۸۲
وصال از شرع یاب و بی نشان شو
ز عین شرع نور ذات جان شو ۶۸۳
وصال از شرع یاب ای کار دیده
که اندر شرع باشی کل تو دیده ۶۸۴
وصال از شرع چون منصور دریافت
درون جان و دل آن نوردریافت ۶۸۵
ز وصلت گر نمایم ذات اینست
درونت جان جان و شاه اینست ۶۸۶
ز تقوی باطنت پاکی گزیند
اگر دید تو جز باکی نه بیند ۶۸۷
توئی پاک و ببینی آدم خویش
که داری در درونت همدم خویش ۶۸۸
ترا نقدست آدم چند جوئی
تو این دم آدمی تا چند گوئی ۶۸۹
ترا نقدست آدم بی بهانه
از آن دم بین تو او را جاودانه ۶۹۰
ترا نقدست آدم در نمودار
حجاب جنبشش از پیش بردار ۶۹۱
ترانقدست آدم تا بدانی
یقین دریاب این سر تا بدانی ۶۹۲
ترا نقدست آدم کن نظر باز
ترا اینجایگه دادم خبر باز ۶۹۳
ترا نقدست اینجا آدم دم
دمادم نفخ ذاتست ای تو در دم ۶۹۴
ترا نقدست آدم میندیدی
که از این دم تو در گفت و شنیدی ۶۹۵
ترا نقدست آدم رخ نموده
ترا هر لحظه صد پاسخ نموده ۶۹۶
ترا نقدست آدم نیز هم نوح
نشسته این زمان در کشتی نوح ۶۹۷
ترا نقدست این دریای معنی
چراهستی تو ناپروای معنی ۶۹۸
بمعنی این دم خود باز بین تو
درون خویش در عین الیقین تو ۶۹۹
بمعنی آدم خود گر بدانی
ترا پیدا کند راز نهانی ۷۰۰
بمعنی آدم اینجا در درونست
برون ازجنّت و کل در درونست ۷۰۱
بمعنی آدم از تو تو ز آدم
بگو تاچند گویم من دمادم ۷۰۲
بمعنی آدمی ای آدمی زاد
حقیقت آدمی زاد آدمیزاد ۷۰۳
ولی این سر یقین آدم بداند
که از این مر یقین آن دم بداند ۷۰۴
تو دیدی آدمی در صورت خویش
حجاب ذات را آورده در پیش ۷۰۵
حجاب ذات آدم بُد صفاتش
دم او بود کل اعیان ذاتش ۷۰۶
حجاب آدم این بد جان جانان
اگرچه بود آدم ذات اعیان ۷۰۷
حجاب آدم اینجا بود صورت
که اندر گردنش بود آن ضرورت ۷۰۸
حجاب آن بهشت آید ز حوّا
برون آمد شد اندر ذات یکتا ۷۰۹
حجابش بود صورت آخر کار
حاجب از وی بیفکندش بیکبار ۷۱۰
فنا شد آدم و دیدش لقا باز
حقیقت بود خود اندر خدا باز ۷۱۱
چو آدم دید آخر بود اللّه
حقیقت بود آدم بود اللّه ۷۱۲
چو آدم ذات حق دریافت آخر
بسوی ذات حق بشتافت آخر ۷۱۳
حقیقت ذات شد آن دم ز دیدار
ز جسم و جان شد اینجا ناپدیدار ۷۱۴
در آخر چو نماید ذات اعیان
صافت ذات شد پیدا و پنهان ۷۱۵
حقیقت ذات شد پیدا از آن بود
که اینجا صورتی در جسم و جان بود ۷۱۶
حقیقت ذات بیچون شد در آخر
چگویم تا که او چون شد در آخر ۷۱۷
چو آدم ذات شد در قرب اعیان
صفات ذات شد پیدا و پنهان ۷۱۸
حقیقت بود اوّل در بهشت او
در آخر مر بهشت جان بهشت او ۷۱۹
حقیقت جملگی آمد حجابش
بسی کردند اینجاگه عتابش ۷۲۰
وصال و هجر دید اینجا حقیقت
در آخر رجعتی کرد از طریقت ۷۲۱
طبیعت را رها کرد و فنا شد
همین است این بیان دید خدا شد ۷۲۲
در آخر جملگی عین فنا هم
چو آدم بیشکی دید خدا هم ۷۲۳
در آخر چون نماید ذات بیچون
نماید جملگی را بیچه و چون ۷۲۴
در آخر چون نماید ذات دیدار
صفات فعلی آید ناپدیدار ۷۲۵
در آخر چون نماید ذات اعیان
کند در پرده جسم و جانت پنهان ۷۲۶
شوی پنهان چو آدم آخر کار
بدانی آنچه میجستی طلبکار ۷۲۷
شوی پیدا و پنهان باز بینی
نمود ذات یکتا باز بینی ۷۲۸
شوی پنهان تو اندر دید بیچون
محیط کل شوی در هفت گردون ۷۲۹
شوی پنهان و آنگه ذات باشی
حقیقت جسم را ذرّات باشی ۷۳۰
چو پنهان گردی آنگاهی هویدا
شود پیدا حقیقت ذات یکتا ۷۳۱
چو پنهانی شود جانت ز صورت
حقیقت جمله برخیزد نفورت ۷۳۲
چو پنهانی شوی آخر بیابی
نهانی ذات را ظاهر بیابی ۷۳۳
حقیقت در نهانی ذات بیچونست
نیارم گفت این سر تا چه و چونست ۷۳۴
حقیقت هجر میخواهی تو در یار
پس آنگاهی شوی از کل پدیدار ۷۳۵
تو آن دم چون شوی پنهان ز صورت
شوددر خاک صورت مر ضرورت ۷۳۶
بشیب خاک خواهد رفت تحقیق
در اینجاگاه خواهد یافت توفیق ۷۳۷
بشیب خاک آنجا راز بیند
یقین گم کردهٔ خود باز بیند ۷۳۸
چنان دانا بود در منزل گِل
که مقصودش بود پیوسته حاصل ۷۳۹
چنان دانا بود در منزل خاک
که از آلایش شود اینجایگه پاک ۷۴۰
چنان دانا بود از سرّ بیچون
که پاک آید در آخر از کف خون ۷۴۱
چنان دانا بود در راز اوّل
چو گردد زیر طین آخر مبدّل ۷۴۲
شود پاک از همه آلایش بود
بیابد او عیان دیدار معبود یقین جسم ۷۴۳
خواهد ریخت ناچار
بزیر خاک فرسودش از این خار ۷۴۴
طبیعت پاک گردد تا شود جان
نهد رخ در سوی خورشید تابان ۷۴۵
وصال عاشقان در زیر خاک است
در آخر بی حجب دیدار پاکست ۷۴۶
وصال عاشقان اینجاست دریاب
تو گویم عاشقی هان زود بشتاب ۷۴۷
وصال عاشقان اینجاست بیشک
که آخر دید جانانست در یک ۷۴۸
وصال عاشقان اینجاست تحقیق
که میبخشید اینجاگاه توفیق ۷۴۹
وصالت شیب خاک آید حقیقت
که تا پنهان شوی کل در طبیعت ۷۵۰
در اینجا پیش رویت باز آرند
بنزدیک تو اعمالت بدارند ۷۵۱
نمود از نیکوئیات عین طاعت
تو نیکی یابی از عین سعادت ۷۵۲
نمودار بدی بینی بدی باز
بدی کم کن ز من بشنو تو این راز ۷۵۳
اگر بد کردهٔ بر جان مردم
شوی درخاک مار و کرم و کژدم ۷۵۴
خورندت جملگی تا روز محشر
ز قرآن این معانی یاب و ره بر ۷۵۵
بدوزخ باز مانی مانده در رنج
تو نیکی کن که نیکوات بود گنج ۷۵۶
حقیقت مؤمنان در خاک نورند
چو اینجا اندر اینجا در حضورند ۷۵۷
حضور طاعت و نور خدائی
درون قبر باشد روشنائی ۷۵۸
ز نور شرع و طاعت تا قیامت
حقیقت ذات باشد این تمامت ۷۵۹
اگر بشناسی این ره رهبری تو
ز ذات حق در آخر برخوری تو ۷۶۰
کسی کاین راز اینجا باز بیند
کم آزاری کند تا راز بیند ۷۶۱
ترا راهی است بس دشوار در پیش
نیندیشی تو این ساعت بر خویش ۷۶۲
که خواهی شد ز دنیا آخر کار
بسوی عین عقبی ناپدیدار ۷۶۳
که چون باشد در اینجا رازت ای دل
یقین بشناس اینجا بازت ای دل ۷۶۴
تو خواهی شد نیندیشی دمی تو
که اینجاگه نداری همدمی تو ۷۶۵
نه خواهر نی برادر نی پدر نیز
نه با ما هیچکس اینجا خبر نیز ۷۶۶
کسی تو دارد و تو آنکسی هم
که بر ریشت نهد اینجای مرهم ۷۶۷
تو مسکین غافلی در دید دنیا
بمانده فارغ از اسرار عقبی ۷۶۸
که آخر رفت خواهی چون کنی جان
بگو با من در اینجا راز و برهان ۷۶۹
تو خواهی بود با خود جاودانه
کسی دیگر مجو اندر بهانه ۷۷۰
تو خواهی بود تنها هیچ با تو
نخواهی بُد به جز تو هیچ با تو ۷۷۱
دریغا جمله در خوابند آگاه
کسی اینجا نمیبینم در این راه ۷۷۲
تمامت اندر این سر غافلانند
حقیقت سرّ این معنی ندانند ۷۷۳
چنان دانند در عین زمانه
که خواهد ماند اینجا جاودانه ۷۷۴
نمیدانند تا وقت اندر آید
نمود عمر آخر هم سرآید ۷۷۵
حجاب آنگاه بردارند از پیش
چه شاه و چه گدا مسکین و درویش ۷۷۶
همه یکسانست اندر مردن اینجا
ولی راز دگر آید به پیدا ۷۷۷
حجاب هر کسی اینجا یقین است
کسی داند که اینجا پیش بین است ۷۷۸
که ظالم همچو مظلومی نباشد
غریب آخر یقین بومی نباشد ۷۷۹
بصورت شرع این برهان نموداست
حقیقت سرّ این قرآن نموداست ۷۸۰
که هر کس را در این دنیا ز اسرار
جزای نیک و بد آید پدیدار ۷۸۱
نمود عمر آخر هم سر آید
نمیدانید تا وقت اندر آید ۷۸۲
اگر این راز گویم دور باشد
مر این عطّار از این معذور باشد ۷۸۳
ولیکن امر و نهی از دید شرعست
در این اسرار بیشک اصل و فرعست ۷۸۴
چنان کن زندگانی اندر اینجا
که بای در معانی اندر اینجا ۷۸۵
چنان کن زندگانی در بر دوست
که پیش از خود بمیری در بر دوست ۷۸۶
که چون مردی یقین دل زنده باشد
حقیقت جان جان ارزنده باشد ۷۸۷
نه کس از تو دل آزاری رسیده
نه تو از کس دل آزاری بدیده ۷۸۸
تو هم از خود ز عین طاعت یار
حقیقت جسم و روح آمد بیکبار ۷۸۹
تو روحانی نه ظلمانی نمائی
حقیقت روح در روحی فزائی ۷۹۰
شوی فارغ ز آزار خلایق
حقیقت این چنین آئی تو لایق ۷۹۱
که جانت از طبیعت پاک گردد
کل از عین شریعت پاک گردد ۷۹۲
شود جسم تو جان و جانت آن ذات
چو خورشیدی بتابد سوی ذرّات ۷۹۳
نه در عین بلا در کل بمانی
نه همچون دیگران غافل بمانی ۷۹۴
تو دل زنده توئی در اوّل ای دوست
چه آخر مغز بینی بیشکی پوست ۷۹۵
چو تو ازخویش کلّی مرده باشی
تو گوی عشق اینجا برده باشی ۷۹۶
بمانده زندهٔ جاوید در جسم
به نیکوئی برآید مر ترا اسم ۷۹۷
به نیکوئی شوی در عین عقبی
بیابی آن زمان دیدار مولی ۷۹۸
ترا در خاک جسمت جان بود نور
که جسمت کل شود در جان جان نور ۷۹۹
ترا در خاک چون جان باز گردد
بسوی ذات کل اعزاز گردد ۸۰۰
در این معنی که من گفتم شکی نیست
یقین در یاب آخر جز یکی نیست ۸۰۱
یقنی دریاب آخر راز جانان
که جان خواهد بُدن در راز جانان ۸۰۲
محقق پیش از آن کاینجا بمیرد
سزد کین سرّ معنی یاد گیرد ۸۰۳
نمیرد جان که جانان دیده باشد
حقیقت آنکه صاحب دیده باشد ۸۰۴
نمیرد جان عاشق در حقیقت
دلی رجعت کند او از طبیعت ۸۰۵
نمیرد جان عاشق بیشکی باز
نیابد آخر و انجام و آغاز ۸۰۶
نمیرد جان عاشق در دم مرگ
ولی جز حق کند مر جسم خود ترک ۸۰۷
نمیرد جان عاشق آخر کار
حجاب اینجا براندازد بیکبار ۸۰۸
نمیرد جان عاشق تا بدانی
بخاصه آنکه باشد در معانی ۸۰۹
نمیرد جان عاشق زنده باشد
چو خورشیدی یقین تابنده باشد ۸۱۰
نمیرد جان عاشق در صفاتش
در آخر باز یابد عین ذاتش ۸۱۱
نمیرد جان عاشق باز بین دوست
برون آید حقیقت مغز از پوست ۸۱۲
دل عاشق نمیرد اینست رازت
که گفتم در یقین است عشقبازت ۸۱۳
بخواهی مرد لیکن تا بدانی
ولی رجعت کند از زندگانی ۸۱۴
حقیقت نیست مرگ عاشقانش
که پیش از مرگ میرند این بَدانش ۸۱۵
که پس دم مردگی باشد یقین است
که هر دم مردنی در هر کمین است ۸۱۶
تو این دم مردهٔ در عین صورت
ز سر تا پای در عین کدورت ۸۱۷
تو این دم مردهٔ و می ندانی
تو پنداری که همچون زندگانی ۸۱۸
بمیر از خویش تا یابی رهائی
که چون مُردی ز خود عین خدائی ۸۱۹
بمیر از خویش پیش از مرگ اینجا
حقیقت خوی بد را ترک اینجا ۸۲۰
کن ای دل تا حقیقت زنده مانی
یقین در جزو و کل تابنده مانی ۸۲۱
چو خورشیدی که بیرون آید از جیب
سحرگاهان ز صبح عشق بی ریب ۸۲۲
شکی نبود در این معنی و دریاب
بمیر از خویش و سوی یار بشتاب ۸۲۳
خوشا آن دل که پیش از مرگ میرد
دل و جان هرچه باشد ترک گیرد ۸۲۴
خوشا آن دم که دلدارش در اینجا
کند در عاقبت بردارش اینجا ۸۲۵
حقیقت این بیان تا چند گویم
توئی پیوند تا پیوند جویم ۸۲۶
تو خود اینجا حقیقت آمدستی
ز بالا در حقیقت سوی پستی ۸۲۷
تو خود چون آمدی خواهی شدن باز
ندیده باز هم انجام و آغاز ۸۲۸
هه در تو چنان گمگشته اینجا
که سر موئی نباشد رشته اینجا ۸۲۹
درون جمله و بیرون گرفتی
حقیقت ذاتی و بیچون گرفتی ۸۳۰
هر آنکو دید رویت همچو حلّاج
کنیش اندر بلای عشق آماج ۸۳۱
هر آنکو رویت اینجا بازدیدست
خود اندر عین غوغا راز دیدست ۸۳۲
سر عشاق در میدان چو گویست
فتاده این همه در گفتگویست ۸۳۳
سر عشاق در میدان فکندی
چو گوئی در خَم چوگان فکندی ۸۳۴
ترا این عشقبازی آخر کار
بود کمتر که عاشق را ابردار ۸۳۵
کند هر کس که بیند رویت ای جان
کنی بردارش اندر کویت ای جان ۸۳۶
زهی عشق و زهی کار و سرانجام
که باید خورد خون دل از این جام ۸۳۷
نه بس چندین که خون خوردیم از تو
که دایم صاحب دردیم ازتو ۸۳۸
که آخر چون شویم اندر سوی گِل
زهی فرجام کین سرّست حاصل ۸۳۹
بمردن چند در شوریم اینجا
بآخر جمله در گوریم اینجا ۸۴۰
حقیقت مرغزاری صعبناکست
که ما تخمیم کشته سوی خاک است ۸۴۱
اگرچه تخم ما در زیر این خاک
شود چه بر دهد ای صانع پاک ۸۴۲
چنان عطّار در حیرت فتادست
دمادم اندر این سیرت فتادست ۸۴۳
دمی اندر یقین عطّار خاکست
دمی دیگر حقیقت جان پاکست ۸۴۴
دمی خوف و رجا آید بدیدار
دمی عین لقا آید بدیدار ۸۴۵
دمی اسرار بیچون رخ نماید
بگوید ذوق جان و دل فزاید ۸۴۶
دمی دیگر شود از جان ودل پاک
براندازد حجاب آب با خاک ۸۴۷
دمی دیگر کند از جان جدائی
رسد بیشک حقیقت در خدائی ۸۴۸
دمی اندر گمان باشد حقیقت
گهی عین العیان باشد طریقت ۸۴۹
یقین داند که خیر و شر هم از تست
حقیقت جسم و جان و این دم از تست ۸۵۰
فنا گردان تو مر عطّار از خویش
حجابش جملگی بردار از پیش ۸۵۱
یقین عین الیقینش باز بنمای
در عین الیقینش باز بگشای ۸۵۲
بیک دم دار او را قائم الذّات
که تاکل دم زند از عین آیات ۸۵۳
چو او دیدست ذات قل هواللّه
از آن گفتست موجود هواللّه ۸۵۴
هو اللّهی توئی دانای اسرار
حقیقت مرتوئی بینای اسرار ۸۵۵
تو بودی من نبودم هم تو باشی
درون ریش من مرهم تو باشی ۸۵۶
تو میدانی که ریشم در درونست
نیارم گفت تو دانی که چونست ۸۵۷
ز فضلت مرهمی نه بر دلِ ریش
حجابش جملگی بردار از پیش ۸۵۸
یقین عین الیقینش باز بنمای
در عطّار مسکین را تو بگشای ۸۵۹
تو سلطان و حکیمی و خدائی
حقیقت دردمندان را دوائی ۸۶۰
دوای درد هر بیچاره دانی
علاج دردمندان را تو دانی ۸۶۱
مرا دردیست این دردم دواکن
طبیبم چون توئی دردم شفا کن ۸۶۲
دوای دردمندان هستی ای جان
دوائی کن مرا زین درد برهان ۸۶۳
دوای درد عشاقی حقیقت
دوائی کن طبیبا زین طبیعت ۸۶۴
چنان مجروح درد دوست گشتم
که در مغز حقیقت پوست گشتم ۸۶۵
تو دردم دادهٔ درمانم از تست
حقیقت درد هر درمانم ازتست ۸۶۶
ندارد درد من درمان در اینجا
مکن ازخانه بر درمان در اینجا ۸۶۷
که رنجور و ضعیف و ناتوانم
دوای درد خود جز تو ندانم ۸۶۸
چنان در درد عشقت زار ماندم
که تن مجروح و دل افگار ماندم ۸۶۹
تو ای جان جهان چون درد دادی
مرا بر جان و دل دردی نهادی ۸۷۰
در آخر دردم اینجا کن دواباز
که تا یابد وجود من صفا باز ۸۷۱
مرا زان شربتی کان وصل خوانند
که جز آن عاشقان چیزی ندانند ۸۷۲
مرا زان شربتی ده ازوصالم
که تا من بیش از این چندین ننالم ۸۷۳
مر زان شربتی ده ای دل من
که تا وصلی شود مر حاصل من ۸۷۴
مر زان شربت عشّاق باید
که کلّی راحتی در دل فزاید ۸۷۵
مر زان شربتی ده در نهانی
که مر جانم شود عین العیانی ۸۷۶
مر زان شربتی ده تا شفایم
بود در آخر و بنما لقایم ۸۷۷
یکی پرسید از آن منصور آفاق
که چه به مرد را ای درد عشاق ۸۷۸
دوای عاشقان جانا چه باشد
طبیب عاشقان آنجا که باشد ۸۷۹
جوابی داد آن سلطان اسرار
که درد عشق را درمانست دیدار ۸۸۰
دوای درد جانان روی جانان
کسی کافتاد کاندر کوی جانان ۸۸۱
دوای عشق اینجا بی دوائی است
وفای قربت اینجا بیوفائی است ۸۸۲
دوای عشق درد وصل درمانست
که جانان عین درد و عین درمانست ۸۸۳
دوای درد جانانست اینجا
که هم او درد و هم درمانست اینجا ۸۸۴
دوای درد جانان خود کند باز
بوقتی که حجاب از خود کند باز ۸۸۵
حجاب از روی اگر برداردت کل
شود درمان ز رویش رنج و هم ذل ۸۸۶
اگر پرده براندازد ز دیدار
شود درد دل اینجا ناپدیدار ۸۸۷
اگر پرده براندازد ز رویش
شود درمان دلم از رنج کویش ۸۸۸
دوای درد خود هم او کند او
تمامت عاشقان را بشکند او ۸۸۹
نیابی مزد را تاجان نبازی
دل و جان بر رخ جانان نبازی ۸۹۰
نیابی مزد را تا نشکند بار
ترا زین نقش شش در پنج و در چار ۸۹۱
نیابی مزد را تا ریخت اینجا
فنا گرداند اندر دید یکتا ۸۹۲
دوائی باد ازینجا درد جان است
در آخر بیشکی عین العیانست ۸۹۳
نمیبینی تو آن اسرار منصور
که شد در جملهٔ آفاق مشهور ۸۹۴
مر آن دردی که بر جانش درآید
در آخر ماه تابانش برآید ۸۹۵
دوا شد درد جانان در بر او
که جانان بوددر جان رهبر او ۸۹۶
دوا شد درد جانان پیش آن ماه
وصال از درد اینجا یافت ناگاه ۸۹۷
وصال از درد ودرد اندر وصالست
تو پنداری که آن عین وبال است ۸۹۸
وصال از درد جانان در کند یار
ز درد آید همی درمان پدیدار ۸۹۹
وصال از درد اینجا مینبینی
در آخر خویش فرد اینجا ببینی ۹۰۰
وصال از درد جانان باز یابی
ز درد آخر حقیقت راز یابی ۹۰۱
وصال از درد جانان دان حقیقت
که بنماید وصال از دید دیدت ۹۰۲
وصال از درد میآید پدیدار
هر آنکو مُردمی آید پدیدار ۹۰۳
وصال عاشقان در درد باشد
کسی کو در عیان کل فرد باشد ۹۰۴
وصال عاشقان در دست دریاب
تو داری جوهر اندر دست دریاب ۹۰۵
وصال عاشقان دردست و رنجست
بآخر جوهر اسرار گنجست ۹۰۶
وصال عاشقان چون درد باشد
بآخر یاردر جان فرد باشد ۹۰۷
وصال و درد باشد با هم ای یار
مگو این سر تا با ناجنس بسیار ۹۰۸
وصال و درد با هم در یکیاند
حقیقت هر دو اعیان بیشکیاند ۹۰۹
وصال و درد جانان هر دو بگزید
کسی کو واصل اندر درد او دید ۹۱۰
وصالش دردشد آنگاه درمان
حقیقت درد تو شد عین درمان ۹۱۱
چو منصور از حقیقت جان و سرباز
هر آن زخمی که برجانت زند ساز ۹۱۲
اگرچه دیگران در عین پندار
ندیده سرّ او چندی خبردار ۹۱۳
که او اندر چه بود و راز دیده
حقیقت وصل آن شهباز دیده ۹۱۴
حقیقت واصلان در پای دارش
همی دیدند این سر پایدارش ۹۱۵
که دست و پا و سر در سر بینداخت
میان عاشقان بس سر برافراخت ۹۱۶
سرش سر بود و سر پیدا نموده
حقیقت خویشتن غوغا نموده ۹۱۷
وصالش بی فراق و درد درمان
شد آخر جسم رفت و ماند جانان ۹۱۸
وصالش آمده کل درد رفته
وز اینجا تا بدانجا فرد رفته ۹۱۹
وصالش آخر اینجا دست داده
ز سر پیچیده عشق ازدست داده ۹۲۰
چنان اندر وصال شاهباز او
یقین شد زانکه بودش شاهباز او ۹۲۱
چنان اندر وصال شاه کل شد
اگرچه در بلای عشق کل شد ۹۲۲
چنان اندر وصال شاه دیدار
عیان دریافت وزو شد ناپدیدار ۹۲۳
چنان در وصل جانان یافت خود را
که مر گم کرد مر اینجا اَحَد را ۹۲۴
وصال شاه اینجا آشکارست
ولیکن وصلش اینجا پایدار است ۹۲۵
وصال شاه دید و جان جان شد
دل و جان باخت با سر و بی نشان شد ۹۲۶
از آن اینجا زند هر ماه خرگاه ۱
از آن نور است عرش اعظم کل
که پیدا گشت اندر آدم کل ۲
از آن نورست فرش اینجا پدیدار
حقیقت نور ذاتست او خبر دار ۳
از آن نورست اینجا عین کرسی
نموداریست ازوی روح قدسی ۴
از آن نورست اینجا دید جنّت
ببین کوهست از اعیان قدرت ۵
از آن نور است اینجا نور آتش
از آن گشتست اندر جمله سرکش ۶
از آن نور است بیشک مخزن باد
که مردار آب را کرد است آباد ۷
از آن نور است در آیینهٔ آب
که میگردد وی اندر کل باشتاب ۸
از آن نوراست اینجا خاک گویا
چو گویا گشت آنگه هست جویا ۹
از آن نورت اگر بوئی درآید
ترا آن نور کلّی در رباید ۱۰
از آن نور است اگر عکسی پدیدار
شود گردی بیک ره ناپدیدار ۱۱
نظر کن نور بیچون در تن خویش
که هستی نور کل در مسکن خویش ۱۲
حقیقت نور ذاتست و در او گم
شده هر ذرّه همچون عین قلزم ۱۳
دریغا این بیان چون کس نداند
وگر داند از آن حیران بماند ۱۴
گرفته نور در ذرّات عالم
اگر می فیض میباشد دمادم ۱۵
تو زان نوری اگر هستی تو آگاه
که آن نور است تابان از رخ شاه ۱۶
تو آن نوری که اشیا پرتوِ توست
بود نورت چو جسم و مغز برتست ۱۷
از آن نوری نداری مر خبر تو
فتادستی عجب مر بی بصر تو ۱۸
از آن نوری تو آگاهی نداری
که بر اشیا تمامت پایداری ۱۹
از آن نوری تو ای گم کرده راهت
که اشیا بود در دیدار شاهت ۲۰
چنان رخشان بدی اندر خدائی
که یکسر موی میکردی جدائی ۲۱
ز اصل ذات کل پیوسته بودی
از آن در جزو و کل پیوسته بودی ۲۲
همه زان تو بود و تو بدی کل
چرا خود را فکندی اندر این ذل ۲۳
همه زان تو بود از جوهر ذات
نظر افکندی اندر عین آیات ۲۴
گذر کردی ز ذات اندر صفاتت
رهاکردی عجب اعیان ذاتت ۲۵
سوی خاک آمدی از عالم پاک
رها کردی عجب در حقهٔ خاک ۲۶
سوی خاک آمدی از جوهر کل
ببستی نقش از هفت اختر کل ۲۷
سوی خاک آمدی کردی وطن تو
شدی تابان عجب در عین تن تو ۲۸
سوی خاک آمدی نقشی ببستی
بلندی را رها کردی ز پستی ۲۹
سوی خاک آمدی ای نور جانان
وطن کردی در اینجا گشته پنهان ۳۰
ز یک جوهر دوئی پیدا نمودی
ز پیدائی تو ناپیدا نمودی ۳۱
ز یک جوهر دمادم لون بر لون
عجایب ساختی در عالم کون ۳۲
ز یک جوهر چنین تابان شدستی
ولیکن تا چنین باشد بدستی ۳۳
عجب نقشی کنون در حقهٔ خاک
ز بهرت هست گردان عین افلاک ۳۴
در اینجا یار اینجاگه ندیدی
عجب اینجایگه چون آرمیدی ۳۵
اگرچه جمله جای تست ذرّات
ولیکن کی بود چون عین آیات ۳۶
نه ذاتی این زمان عین صفاتی
در امکان حیاتی در مماتی ۳۷
بصورت گر چه می هرگز نمیری
که تابان تر تو از بدر منیری ۳۸
در اینجا منزلی کردی عجب خوش
ز باد و آب و خاک و دید آتش ۳۹
در اینجا منزلت نبود حقیقت
که خواهی کرد از این منزل طریقت ۴۰
در اینجا عاقبت چون کام یابی
حقیقت در سرا اینجا شتابی ۴۱
حقیقت آمدن رفتن چو بودت
که تا پیدا کنی مر بود بودت ۴۲
حقیقت آمدن رفتن چه دانست
یقینت در یقین دید فنایست ۴۳
رهت آخر چو اوّل باز دیدی
اگرچه رنج و فکر و آز دیدی ۴۴
ره تو در فنا آمد در آخر
برون خواهی شدن از دید ظاهر ۴۵
برون خواهی شدن تا منزل خود
که تا پیدا کنی مر حاصلِ خود ۴۶
برون خواهی شدن از اندرون تو
یکی خواهی شدن کلّی برون تو ۴۷
چو واصل آمدی از عالم ذات
همی واصل شوی تا آن دم ذات ۴۸
چو واصل آمدی اینجا زبودت
دگر عین زیان خواهی تو سودت ۴۹
چو واصل آمدی واصل شوی باز
در آخر گر چه سوی دل شوی باز ۵۰
در اینجا راز کلّی باز دیدی
شرف بادولت و اعزاز دیدی ۵۱
گمان برداشتی در آخر کار
اناالحق گفتی و گشتی پدیدار ۵۲
اناالحق گفتی و جاوید گشتی
ز بود صورت کل درگذشتی ۵۳
اناالحق گفتی از دیدار خویشت
عیان خود دید از اسرار خویشت ۵۴
چوخود دیدی در آخر تا باول
نبد غیری از آن گشتی مبدّل ۵۵
بهر نقشی که میآئی تو بیرون
یکی ذاتی و میگردی دگرگون ۵۶
بهر نقشی که اینجا مینمائی
چو واصل میشوی دیگر برآئی ۵۷
بهر نقشی که بنمودی ز کل رخ
حقیقت را دهی در خویش پاسخ ۵۸
بهر نقشی که بنمودی یکی ذات
ترا باشد عیان در جمله ذرّات ۵۹
مثال آفتابی تو بصورت
که اندر آب بنمائی ضرورت ۶۰
مثال آفتابی در همه تو
فکنده نور خود در دمدمه تو ۶۱
مثال آفتابی سوی خانه
زهر روزن بتابی بی بهانه ۶۲
مثال آفتابی تافته خود
جمال خویشتن دریافته خود ۶۳
مثال آفتابی در سوی کل
شده پیدا ز پنهان اینت حاصل ۶۴
مثال آفتاب اندر سرائی
ز هر روزن تو نقشی مینمائی ۶۵
مثال آفتاب اینجا نمودی
که خود در جزو و کل پیدا نمودی ۶۶
مثال آفتاب اندر هه گم
شده این بحر دل آشنای مردم ۶۷
تو اینجا گر حقیقت آفتابی
که در ذرّات خود پوسته تابی ۶۸
همه اشیا بتو پیدا شده باز
بنور تو عیان انجام وآغاز ۶۹
بنور تو تمامت گشته روشن
حقیقت این سرای هفت گلشن ۷۰
بنور تو شده ذرّات تابان
طلبکار تو و تو در همه جان ۷۱
بنور تو مزیّن جمله افلاک
تو مانده این چنین در مسکن خاک ۷۲
بنور تو دل اینجا شد خبردار
از آن میجویدت در خود دگربار ۷۳
بنور تو شده جان عین دیدت
فتاده در پی گفت وشنیدت ۷۴
بتو تو ره خود بازدیده
در این جامم بتو او راز دیده ۷۵
گهی از تو گمان گاهی یقینش
که بنمودی تو راز اوّلینش ۷۶
گهی واصل گهی او را تو در خود
گهی یکسان شده هم نیک هم بد ۷۷
گهی اندر سلوکش ره دهی تو
رهی گم آری و منّت نهی تو ۷۸
گهی در عین اشیا سرفرازی
گهی آنگه بگوئی جمله رازی ۷۹
گهی در سفل اندازی بخواری
مر او را گه کنی تو پایداری ۸۰
گهی در سفلش آری در سوی فرش
حقیقت ره دهی در عالم عرش ۸۱
گهی عین صفات خود کنی تو
گهی اعیان ذات خود کنی تو ۸۲
گهی در قربت و گه در صفاتست
گهر در نج و گاهی در ثباتست ۸۳
گهی دم میزند از تو اناالحق
تو باشی و بگوید راز مطلق ۸۴
گهی اندر گمان گاهی یقینست
گهی افتاده گاهی پیش بین است ۸۵
گهی ازبود خود بیزار گردد
گهی در عالم اسرار گردد ۸۶
گهی اندر خرابات مغانست
گهی جسمست کاندر کودکانست ۸۷
گهی در سلطنت سر برفرازد
گهی در آتش شوقت گدازد ۸۸
گهی در عیش و گه در رنج باشد
گهی درویش و گه در گنج باشد ۸۹
گهی در حضرت خویشش دهد راه
گهی از ذات خود اوراتو آگاه ۹۰
گهی گویم که من زان توام باز
از اینجایش نمائی عالم راز ۹۱
گهی منصور و گه حلّاج گردی
گهی سلطان و گه محتاج گردی ۹۲
گهی آدم شوی از سرّ آن دم
نمود خود نمائی کل دمادم ۹۳
گهی مر نوح گردی جاودانی
شوی در کشتی و نور معانی ۹۴
گهی در خلت ابراهیم گردی
میان نار تو بی بیم گردی ۹۵
گهی موسی شوی در پیش فرعون
نمائی رازت اینجا لون بر لون ۹۶
گهی یعقوب گردی تو در اسرار
کنی یوسف ز پیشت ناپدیدار ۹۷
گهی در کسوت اسحق گردی
بریده سر بخود مشتاق گردی ۹۸
گهی در عین اسمیعیل بی بیم
شوی در کوه تن در عشق تسلیم ۹۹
گهی یوسف شوی در بند و زندان
گهی بر تخت مصر آئی تو شادان ۱۰۰
گهی جرجیس گردی سر بریده
که تا باشی بکلّی سر بریده ۱۰۱
گهی ایّوب باشی جسم رنجور
گهی راحت شوی و جسم رنجور ۱۰۲
گهی عیسی شوی در پایداری
کنی در عشق دائم پایداری ۱۰۳
گهی احمد نمائی در همه راز
حجاب اندازی از معنی بکل باز ۱۰۴
گهی گردی تو عین مرتضائی
گهی در انبیا گاهی خدائی ۱۰۵
گهی منصور حلّاجی تو بردار
نمود خویشتن کرده در اسرار ۱۰۶
گهی خود را بسوزانی در آتش
گهی تسلیم باشی گاه سرکش ۱۰۷
چگویم این بیان کین کس نگفتست
دُرِ اسرار زین سان کس نسفتست ۱۰۸
چگویم می ندانم تا چگویم
که در میدان عشقت برده گویم ۱۰۹
چگویم ای دل و جان جان تو داری
که مردم این چنین پاسخ گذاری ۱۱۰
یقین خود داری از خود بیگمانی
که از بحر معانی درفشانی ۱۱۱
زبانت زین بیان هرگز نریزد
کز او هر لحظهٔ جوهر بریزد ۱۱۲
زبانت در بیان خود چنین است
که قند است و نبات و شکّرین است ۱۱۳
عجب شیرین زبانی و دورو باش
که نقشی بیشکی و خویش نقاش ۱۱۴
کست اینجا نداند جز که واصل
کسی کو را بود مقصود حاصل ۱۱۵
کسی بود تو اینجاگه شناسد
که در بود وجودت شه شناسد ۱۱۶
کسی داند که در اسرار ره یافت
که در دیدار خود دیدار شه یافت ۱۱۷
کسی داند که دیدار تو دیدست
که اندر خویش دیدار تو دیدست ۱۱۸
کسی بشناختست اندر عیانی
که در خود یافت این جمله معانی ۱۱۹
کسی بود تو اینجاگاه دیدست
که در خود بیشکی اللّه دیدست ۱۲۰
یقین دیدست او دیدار بیچون
حقیقت یافت او کل بیچه و چون ۱۲۱
یقین در خویشتن اسرار داند
یقین جزو و کل عطّار داند ۱۲۲
تو ای عطّار بسی کن از جدائی
که این دم میزنی اندر خدائی ۱۲۳
فنا باید شدن تا راز دانی
ز معنی و ز صورت بازدانی ۱۲۴
فنا باید شدن اندر وجودات
که حق دیدی تو بیشک جمله ذرّات ۱۲۵
فنا باید شدن در جمله اشیا
که تاگردی ز بود دوست یکتا ۱۲۶
فنا باید شدن در اصل فطرت
که تا یکی شوی در عین حضرت ۱۲۷
فنا باید شدن در زندگانی
که در آخرحقیقت جان جانی ۱۲۸
فنا باید شدن مانند مردان
که تا محو آوری این چرخ گردان ۱۲۹
فنا باید شدن در ذات بیچون
که تا نقشی نماید هفت گردون ۱۳۰
فنا باید شدن در آخر کار
که در آن ذات خود آری پدیدار ۱۳۱
فنا باید شدن در جزو و در کل
که رسته تا شوی از عین آن ذل ۱۳۲
فنا باید شدن مانند منصور
که تادر کل دمی تو نفخهٔ صور ۱۳۳
فنا باید شدن از جسم وز جان
که تا باشی حقیقت جمله جانان ۱۳۴
فنا باید شدن تا حق تو باشی
حقیقت عین آن مطلق تو باشی ۱۳۵
فنا باید شدن مانندهٔ لا
که لا آمد حقیقت جمله یکتا ۱۳۶
چرا داری ز لا الّا شوی باز
فنا گردی بکلّی لا شوی باز ۱۳۷
ز لا الّا بحق اللّه گردی
ز لا تحقیق الّا اللّه گردی ۱۳۸
ز الّا اللّه عین لاست اللّه
که باشد هم ز الّا اللّه آگاه ۱۳۹
زهی لا درنمود عین اثبات
عیان ذات اندر لا شده ذات ۱۴۰
یقین در عین لا هر کو رسیدست
جمال ذات الّا اللّه دیدست ۱۴۱
عیان ذات لا موجود جمله
ندارم زهره او معبود جمله ۱۴۲
سخن کوتان کن عطّار از این راز
که دیدی زین یقین عین الیقین باز ۱۴۳
بقدر هر کسی گوید دگر زن
در این معنی که گفتی می تو بر زن ۱۴۴
زبانم لال شد در دیدن لا
کسی می لا نبیند اینست سودا ۱۴۵
ولی اصل یقین لا بداند
حقیقت راز این معنی بداند ۱۴۶
که بیند در وجود خویشتن دم
بگوید راز او سرّ دمادم ۱۴۷
بسی گویند از تقلید اینجا
ولی لا را که آرد دید اینجا ۱۴۸
کسی کو دید لا در لا فنا شد
حقیقت هم در آن دید خدا شد ۱۴۹
کسی کو دید لا در لا خبر یافت
حقیقت ذات بیچون در نظر یافت ۱۵۰
کسی کو دید لا در صورت خویش
حقیقت محو شد در سیرت خویش ۱۵۱
کسی کو دید لا مانند منصور
حقیقت یافت لا در نفخهٔ صور ۱۵۲
ز لا مگذر که لا اسرار بیچونست
حقیقت در درون و راز بیرونست ۱۵۳
ز لا مگذر که لا دیدار شاهست
درون جسم وجان اسرار شاهست ۱۵۴
ز لا مگذر درون دل قدم زن
ز لا گوی و ز لا پیوسته دم زن ۱۵۵
ز لا مگذر که الّا اللّه لا است
مگو در سرّ لا کین لافنا است ۱۵۶
ز لا بشناس هم لاگرد آخر
که خواهی گشت در لا فرد آخر ۱۵۷
ز لا اثبات الّا اللّه بنگر
ز لا کل ذات الّا اللّه بنگر ۱۵۸
ز لا میبین تمامت عین اشیا
که از لا گشته الّا اللّه هویدا ۱۵۹
ز لا بین هر چه بینی آخر کار
که از لا شد همه اشیا پدیدار ۱۶۰
اگر اندر عیان کل لا نبودی
چنین در جسم و جان غوغا نبودی ۱۶۱
اگر اندر عیان لا باز بینی
درون لا بینی و کل راز بینی ۱۶۲
حقیقت لا در اوّل پیش بین شد
از آن دل جان پدید و در یقین شد ۱۶۳
حقیقت لا در اوّل باز دیدم
از آن اندر دم خود راز دیدم ۱۶۴
ز لا شد اذت الّا اللّه موجود
نظر کن کل ببین دیدار معبود ۱۶۵
ز لا شد جملهٔ اشیا پر از نور
حقیقت سرّ لا دریافت منصور ۱۶۶
ز لا موجود شد سرّ کماهی
ببین بگرفته لا ا زمه بماهی ۱۶۷
نظر کن زانکه ناپیداست کل را
چه دانی این معانی با مصفّا ۱۶۸
نکردی ازوجود جان حقیقت
حقیقت لا بگردد این طبیعت ۱۶۹
مصفّا کرد بیرون و درونت
نظر کن لا نموده رهنمونت ۱۷۰
هم از لا باشد آنگه دید اللّه
نماید دم زنی از قل هواللّه ۱۷۱
هم از لا باز بین اسرار اوّل
مشو اندر طبیعت هان مبدّل ۱۷۲
مبدّل کن طبیعت را تو درلا
که آخر لا شود در جان هویدا ۱۷۳
در آخر چون شود صورت ز دنیا
عیان لا شو در عین عقبا ۱۷۴
عیان لا شود جز لا نباشد
حقیقت جان به جز یکتا نباشد ۱۷۵
چو جسم وجان شود اینجا نهانی
ز من بشنو دگر راز نهانی ۱۷۶
نهان گردد در اوّل جان در اینجا
ز دید لا شود کل پاک یکتا ۱۷۷
وجودت زیر طین ریزیده گردد
وجود جزو و کلّی در نوردد ۱۷۸
شود لارجعت اندر خاک گردد
ز آلایش بکلّی پاک گردد ۱۷۹
شود لا اوّل اندرخاک موجود
ز آلایش شود کل پاک موجود ۱۸۰
ز آلایش شود سرّ کماهی
بمه آید حقیقت آن ز ماهی ۱۸۱
ز آخر راز اوّل باز بیند
چو در اول رسید او راز بیند ۱۸۲
چو ذات لاببیند آخر او باز
عیان گردد ز قربت او باعزاز ۱۸۳
ولی کار است سالک را در این راه
که تا اسرار گردد کلّی آگاه ۱۸۴
جوابش سوی آتش شد فنایست
حقیقت از لقا عین بقایست ۱۸۵
چو باد از سوی باد آبادتر شد
عیان در عین لا کلّی سپر شد ۱۸۶
جواب از سوی آب آرد وجودش
همه در لا بود ذکر وجودش ۱۸۷
چو خاک از خاک گردد ناپدیدار
حقیقت در یکی گردد پدیدار ۱۸۸
در آخر رجعت هر چار اینجا
یکی باشد نهان در دید پیدا ۱۸۹
یکی باشد نهان در دید پیدا
بگردد جمله خود زانجای شیدا ۱۹۰
در آخر وصل جانان چون بیابی
ز عین لا تو چون بیچون بیابی ۱۹۱
نهان باشی و پیدا ازتو موجود
یکی بینی تو اندر ذات معبود ۱۹۲
نهان شو پیش از آن کانجا نهانی
شود پیدا در اول بازدانی ۱۹۳
نهان شو تا بدانی کین چه رازست
سر این سرّ درون جانت باز است ۱۹۴
نهان شو ازوجود خود بیکبار
که از لائی وز لا پرده بردار ۱۹۵
نهان شو ایدل وز خود نهان شو
عیان لاست در عین العیان شو ۱۹۶
نهان شو ای دل آشفتهٔ مست
مده این سر بیچون را تو از دست ۱۹۷
نهان شو پایداری در فنا کن
فنا گرد و بکل خود را بقا کن ۱۹۸
نهان شو کل از این دیدار صورت
برون شو بیشکی تو از کدورت ۱۹۹
نهان شو تا بدانی ذات بیچون
که این معنی است در آیات بیچون ۲۰۰
از این معنی کسی اینجا خبردار
نمیبینم به جز دیدار عطّار ۲۰۱
از این معنی که او را دست دادست
از اینسانش دمی پیوست و دادست ۲۰۲
از این معنی که میآید نهانی
ایا دانا اگر این بیت دانی ۲۰۳
رهی بردی تو اندر راز اینجا
بیابی ذات بیچون باز اینجا ۲۰۴
مرا این شیوهٔ زین سان که بین
حقیقت دست دادست از یقینی ۲۰۵
مرا امروز این معنی حقیقت
شدست پیدا در اینجا از شریعت ۲۰۶
ز شرعت راز اینجا دیدهام من
بجز از حق کسی نشنیدهام من ۲۰۷
حقیقت شرعم اینجا رخ نمودست
مرا ازدل عیان دیدار بودست ۲۰۸
چو شرعم آفتاب لایزالست
مرا این شرع دردید حلالست ۲۰۹
چو شرعم پیشوا آمد در اینجا
حقیقت کل خدا آمد در اینجا ۲۱۰
نمودم تا نهان دیدم حقیقت
چنین رو تا بیابی دید دیدت ۲۱۱
ز وصلش گر دلت آگاه گردد
وجود تو عیان شاه گردد ۲۱۲
ز وصلش برخور اینجا گاه تحقیق
که به زین دست نبود راه تحقیق ۲۱۳
کنون چون زندهٔ در عین صورت
ترا بنمود این معنی ضرورت ۲۱۴
هم اندر زندگانی دوست بشناس
حقیقت جسم و جانت اوست بشناس ۲۱۵
هم اندر زندگانی یاب دلدار
که او خواهی شدن دریاب دلدار ۲۱۶
هم اندر زندگانی بود او گرد
که تا باشی حقیقت اندر او فرد ۲۱۷
زهی عین الیقین به زین چه باشد
که مر عطّار را به زین نباشد ۲۱۸
من اندر زندگانی یافتم دوست
که دیدم مغز کل اندر یقین پوست ۲۱۹
من اندر زندگانی یار دیدم
رخش بی زحمت اغیار دیدم ۲۲۰
من اندر زندگانی دیدهام راز
شدم در دید او در عشق سرباز ۲۲۱
من اندر زندگانی دم ز دستم
که در اوّل عیان زاندم ز دستم ۲۲۲
من اندر زندگانی ره سپُردم
که تا ره را بسوی دوست بردم ۲۲۳
من اندر زندگانی بود دیدم
درون جسم و جان معبود دیدم ۲۲۴
من اندر زندگانی ذات بیچون
در اینجا دیدهام کل بیچه و چون ۲۲۵
من اندر زندگانی کل شدم ذات
حقیقت ذات کردم جمله ذرّات ۲۲۶
من اندر زندگانی دید اللّه
عیان دیدم حقیقت قل هو اللّه ۲۲۷
من اندر زندگانی این چنینم
که بیشک در عیان عین الیقینم ۲۲۸
من اندر زندگانی گشتهام حق
همی گویم ز ذات خود هوالحق ۲۲۹
من این دیدار از حق دیدهام باز
که در کون و مکان گردیدهام باز ۲۳۰
منم اینجا حقیقت قل هو اللّه
که میگویم عیان سرّ هو اللّه ۲۳۱
منم اینجا دم منصور از دل
زده از جان که مقصودست حاصل ۲۳۲
منم اینجا زده دم از حقیقت
که صافی شد دل و جان و طبیعت ۲۳۳
منم اینجا ز لا در عین الّا
شده از چون و بی چونم مبرّا ۲۳۴
منم اینجا ز لا الّا بدیده
ز لا در عین الّاام رسیده ۲۳۵
منم اینجا حقیقت ذات بیچون
که گردانستم ازدیدار گردون ۲۳۶
منم لادیده الاّاللّه گشته
فنا در لا شده اللّه گشته ۲۳۷
منم لا دیده در اشیا تمامت
بدانسته یقین سرّ قیامت ۲۳۸
منم لا دیده و اثبات کرده
برافکنده ز عین ذات پرده ۲۳۹
منم لا دیده در عین الیقینم
که در لا از حقیقت راز بینم ۲۴۰
منم لا دیده و الّا شده کل
حقیقت ذات من یکتا شده کل ۲۴۱
منم لا دیده در اشیا عیان است
که از لایم چنین شرح و بیان است ۲۴۲
منم لا دیده و فارغ شده من
ز نور ذات حق بالغ شده من ۲۴۳
منم لا دیده درموجود اعیان
از او گویم حقیقت شرح و برهان ۲۴۴
چو در هیلاج این اسرار گویم
همه در دید ذات یار گویم ۲۴۵
من از هیلاج هر مقصود حاصل
کنم زانجا همه ذرّات واصل ۲۴۶
من از هیلاج اینجا سر ببازم
ز دید جان جانان برفرازم ۲۴۷
من از هیلاج برهان حقیقت
کنم اینجا نمایم دید دیدت ۲۴۸
من از هیلاج دیدم آنچه دیدم
حقیقت در وصال کل رسیدم ۲۴۹
من از هیلاج گشتم عین اشیا
نهان گشتم شدم در ذات یکتا ۲۵۰
من از هیلاج دیدم عین دیدار
کنون پیدا شده من در رخ یار ۲۵۱
من از هیلاجم اینجا راز دیده
ز دید کل رخ او باز دیده ۲۵۲
مرا رازی چو زین هیلاج آخر
نموداریست گشته جمله ظاهر ۲۵۳
تمام آرم جواهر را در اینجا
دگر پیدا کنم هیلاج دردا ۲۵۴
کنم پیدا حقیقت دید دیدار
ز هیلاجم شود کل ناپدیدار ۲۵۵
کنم پیدا و آنگه یار گردم
درون جزو و کل دیدار گردم ۲۵۶
کنم پیدا و خاموشی گزینم
حقیقت جز یکی در یک نبینم ۲۵۷
کنم پیدا و آنگه سر ببازم
بنزد انبیا سر برفرازم ۲۵۸
کنم پیدا که وقت رفتن ما
نموده سرّ جانان جمله پیدا ۲۵۹
کنم پیدا و پنهان گردم از دید
که تا اعیان شوم ازدیدن دید ۲۶۰
حقیقت چون دهم هیلاج تقریر
ز دید انبیا در عین تفسیر ۲۶۱
نهان کردم درون جزو و کل پاک
براندازم حجاب آب در خاک ۲۶۲
براندازم حجاب از روی جانان
یکی گردم در کوی جانان ۲۶۳
براندازم حجاب و یار گردم
بساط عشق کلّی در نوردم ۲۶۴
براندازم حجاب از روی دلدار
کنم سرّ نهان کلّی پدیدار ۲۶۵
براندازم حجاب نار و بادم
اگرچه نار و آب و خاک و بادم ۲۶۶
مرا رازیست بی این صورت خویش
که راز خویشتن کل دیدم از خویش ۲۶۷
من آن سرّ پیش از آن کز خود بمیرم
شدم پیدا از ان بدر منیرم ۲۶۸
من آن سر دیدهام پیش از قیامت
از آن معنی کنم اینجا قیامت ۲۶۹
من آن سر دیدهام کلّی بگویم
دوای درد هر سالک بجویم ۲۷۰
من آن سرّ دیدهام در دیدهٔ خود
که کل فاشم حقیقت دیدهٔخود ۲۷۱
شد اینجا تا حقیقت رخ نمودست
مرا دیدار یار از بود بودست ۲۷۲
چو آن سر شد مرا اینجایگه فاش
حقیقت باز دیدم دید نقاش ۲۷۳
چو نقاش ازل را باز دیدم
از آن اینجا حقیقت راز دیدم ۲۷۴
چو نقاش ازل دیدم حقیقت
که او مر بسته شد اینجا طبیعت ۲۷۵
چو نقاش ازل دیدار بنمود
مرا در جزو و کل دیدار بنمود ۲۷۶
چو نقاش ازل با من بیان کرد
رخ خود همچو خورشیدم عیان کرد ۲۷۷
چو نقاش ازل برگفت رازم
حقیقت پرده کرد از روی بازم ۲۷۸
چو نقاش ازل این پرده بگسست
مرا بادید خود اینجا به پیوست ۲۷۹
چو نقاش ازل بنمود رازم
حقیقت پرده کرد از روی بازم ۲۸۰
چو نقاش ازل در من عیان شد
حقیقت نقش او در وی عیان شد ۲۸۱
چو خود پرداخت اول نقشم اینجا
ز دید خویشتن کرد او هویدا ۲۸۲
چو خود پرداخت از دیدار خود کرد
در او پیدا حقیقت نیک و بد کرد ۲۸۳
چو خود پرداخت در عین صفاتش
نهان کرد آنگهی در دید ذاتش ۲۸۴
چو خود پرداخت خود پنهان کند باز
دگر در جزو و کل اعیان کند باز ۲۸۵
عجب این نقش بست و دید خود ساخت
یقین اندر صفاتش کل بپرداخت ۲۸۶
طلسم گنج ذات خویش کرد
در او پیدا حقیقت نیک و بد کرد ۲۸۷
طلسم ذات گنج اوست بنگر
که کردست از عیان نیکوست بنگر ۲۸۸
طلسم گنج ذات این صور بین
در او اعیان حقیقت راهبر بین ۲۸۹
طلسم گنج ذات اوست صورت
که رخ بنمود اندر وی ضرورت ۲۹۰
طلسم گنج ذات لامکانست
در او پیدا همه راز نهانست ۲۹۱
طلسم گنج ذات لامکانست
در او پیدا همه راز جهانست ۲۹۲
طلسم گنج ذات لایزالست
که پیدا اندر او عین وصالست ۲۹۳
طلسم گنج ذاتست ا زحقیقت
شده کل پاک از عین طبیعت ۲۹۴
طلسم گنج ذات آمد دل تو
نموده در حواس این مشکل تو ۲۹۵
طلسم گنج ذات آمد در او دید
بیانم بشنو از اعیان توحید ۲۹۶
طلسم این وجود و گنج جانست
دگر مر رنج جان ذات عیانست ۲۹۷
ترا تا این طلسم گنج باشد
ترا پیوسته درد و رنج باشد ۲۹۸
طلسم گنج بشکن تا بدانی
در آنِ رنج کل راز نهانی ۲۹۹
طلسم رنج بشکن گنج بستان
نمیگویم ترا این رنج بستان ۳۰۰
ترا تا این طلسم اینجا عیانست
حقیقت چون غباری بار جانست ۳۰۱
ترا تا این طلسمت هست موجود
نیابی در عیان دید مقصود ۳۰۲
ترا تا این طلسمست اندر اینجا
ترا باشد حقیقت شور و غوغا ۳۰۳
ترا تا این طلسم اینجاست در پیش
نیابی راز جان مسکین دلریش ۳۰۴
ترا تا این طلسمت هست تحقیق
نیابی همچو مردان هیچ توفیق ۳۰۵
ترا تا این طلسمت دوستداری
ابی مغزی حقیقت پوست داری ۳۰۶
ترا تا این طلسمت باشد ای یار
نیاید گنج جانت را پدیدار ۳۰۷
طلسمت گر شود از پیش وز دور
شوی درجزو و کل نورٌ علی نور ۳۰۸
طلسمت گر شود اینجا شکسته
بیابی جان زغمها باز رسته ۳۰۹
طلسمت گر شود اینجا نهان باز
بیابی گنج جان عین العیان باز ۳۱۰
طلسمت گر شود کل ناپدیدار
مراد وصل جان آید بدیدار ۳۱۱
طلسمت گر شود اینجا فنا او
بیاید در همه اعیان بقا او ۳۱۲
طلسمت بار اندوهست بشکن
حقیقت پرده از رازت برافکن ۳۱۳
همه معنی یکی و تو ندانی
از آن حیران بمانده در معانی ۳۱۴
اگر میبشکنی اینجا طلسمت
شود کل محو مر دیدار جسمت ۳۱۵
بیابی گنج اندر ذات خود باز
صفات جسم اندر ذات خود باز ۳۱۶
صفات جسم را کلّی برافکن
که تا آنگه تو باشی بیشکی من ۳۱۷
دوئی بردار تا یکی ببینی
گمان اندر دوئی است گر پیش بینی ۳۱۸
گمانت را یقین کن همچو منصور
که اندر دید جان گردی تو مشهور ۳۱۹
گمانت این همه فکر و غم آورد
ترادر رنج و عین ماتم آورد ۳۲۰
نه کار تست اینجا جان سپردن
حقیقت پیش از صورت بمردن ۳۲۱
نه کار تست اینجا راز دیدن
چو مردان مُرد وز خود راز دیدن ۳۲۲
نه کار تست جانبازی چو عشاق
که تا گردی درون جزو و کل طاق ۳۲۳
نه کار تست جانبازی حقیقت
نه کلّی باز دیدی دید دیدت ۳۲۴
نه کار تست جان دادن چو مردان
که یابی خویشتن را جان جانان ۳۲۵
نه کار تست بود خویش دیدن
وصال آخرین از پیش دیدن ۳۲۶
نه کار تست جانبازی چگویم
که چون طفلی تو در بازی چگویم ۳۲۷
نه کار تست جانبازی و تن زن
که هستی در ره مردان کم از زن ۳۲۸
نه کار تست جانبازی چو منصور
که تا یابی بری تا نفخهٔ صور ۳۲۹
نه کار تست جانبازی چو جرجیس
که تا فارغ شوی از مکر و تلبیس ۳۳۰
نه کار تست جانبازی چو اسحاق
که از عین دوئی گردی بحق طاق ۳۳۱
نه کار تست جانبازی چو حیدر
که ذات جاودان گردی تو رهبر ۳۳۲
نه کار تست جانبازی چو آن شاه
حسین ابن علی تا گردی آگاه ۳۳۳
نه کار تست جانبازی چو اصحاب
که تا گردی چو خورشید جهانتاب ۳۳۴
نه کار تست جانبازی چو عطّار
که گردی در عیان حق تو کل یار ۳۳۵
چو خود را این چنین مر دوست داری
رها کردی تو مغز و پوست داری ۳۳۶
چنین لرزان جان و تن شدستی
بلندی کی بیابی زانکه پستی ۳۳۷
بیابی جان جان از نیستی باز
که تا نگشائی اینجا پوستی باز ۳۳۸
بیابی جان جان اینجا حقیقت
که تا اینجا نگردی ناپدیدت ۳۳۹
تو چون در بند جان ماندی گرفتار
از آن گشتی حقیقت عین پندار ۳۴۰
تو چون در بند یار خویش باشی
ز نفس اینجا یقین دلریش باشی ۳۴۱
نمیگویم که جان در باز اینجا
فنا شو تا بیابی راز اینجا ۳۴۲
فنا شو گر فنا گشتی حقیقت
شدی جانباز بینی دید دیدت ۳۴۳
فنا شو کین نمود آخر فنایست
که ذات حق یقین ذات بقایست ۳۴۴
چو بود جسمت اینجا آخر ای جان
فنا خواهد شدن در پیش جانان ۳۴۵
تو پیش از مرگ از جسمت فنا گرد
حقیقت جان شو و دید بقا گرد ۳۴۶
فنا شو پیش از این کآید فنایت
که در عین فنا یابی بقایت ۳۴۷
فنا شو پیش از آن کاینجا بمیری
که در عین فنا گردی بدیری ۳۴۸
تو این دم جسم و جانی هستی اینجا
فتاده در غمت مستی در اینجا ۳۴۹
ترا تا این نمود خویش بینی
حقیقت جسم و جان دلریش بینی ۳۵۰
چو مردان صورت و معنی برانداز
نهاد خویش از این دعوی برانداز ۳۵۱
بدان ای جان که تو بس بی بهائی
حقیقت با حقیقت آشنائی ۳۵۲
ترا نیکو اگر اینجا ببینی
چو منصور از یقین عین الیقینی ۳۵۳
ترا اینجا چو منصورست این ذات
ولیکن کی بیابی تا که ذرّات ۳۵۴
شود محو اوّلین چون اوّل بود
بیابی این زمان اینجا تو مقصود ۳۵۵
بیابی آن زمان کز خود جدائی
بیابی و شوی عین خدائی ۳۵۶
بیابی آن زمان گم کرده را باز
طلسمت گردد اینجاگه عیان باز ۳۵۷
بیابی گنج ذاتت در بر خود
نهی بر سر جهان گه افسر خود ۳۵۸
بیابی گنج جان ای رنج دیده
بدست آید ترا گنج گزیده ۳۵۹
که این گنجست این پیدا و پنهان
حقیقت باز دان این سرّ قرآن ۳۶۰
حقیقت کُنتُ کنزاً کی شنیدی
شنیدی کنز و گنجت را ندیدی ۳۶۱
اگر گنجت ببینی اندر اینجا
نباید تا بر آری شور وغوغا ۳۶۲
مکن شور ار شود گنجت پدیدار
کز آن آید یقین بخت پدیدار ۳۶۳
در اوّل پایه چون گنجت نماید
دَرِ گنجت در اینجا برگشاید ۳۶۴
نظر اندازی آنگاهی سوی گنج
فرومانی تو اندر حسرت و رنج ۳۶۵
چنان گنجت کند بیخویش اینجا
دگر پنهان شود از پیش اینجا ۳۶۶
دگر چون باز هوش آئی دگر بار
شود گنجت دگرباره پدیدار ۳۶۷
دگر آهسته تر زان پیش و تن زن
حقیقت راز آن می بشنو از من ۳۶۸
مگو با کس تو و خاموش جان باش
چو آن گنج ازدم خود تونهان باش ۳۶۹
مگو با کس که غیر جان بسی هست
که گردانندت اندر گنج کل بست ۳۷۰
طلبکارند چون گنجت بیابند
پس آنگاهی سوی رنجت شتابند ۳۷۱
کنندت قصد جان تا خوش بدانی
ز من بشنو یقین راز نهانی ۳۷۲
کنندت قصد جان اینجا حقیقت
که هم در گنج آرند ناپدیدت ۳۷۳
کنندت قصد جان اینجا بتحقیق
پس آنگه بازیابی عین توفیق ۳۷۴
اگر این گنج میخواهی که باشد
ترا و هیچ غم اینجا نباشد ۳۷۵
چو یابی گنج چون منصور حلاج
نهی از گنج حق بر فرق جان تاج ۳۷۶
چو شاه جزو و کل گردی چو منصور
مکن مانند او خود را تو مشهور ۳۷۷
چو مر تاج حقیقت نه ابر سر
از آن تاجت کن اینجاگاه افسر ۳۷۸
تو منما تاج خود با هر لئیمی
مکن مر خویش چون صاحب کریمی ۳۷۹
ولی در شرع این ناگفتنی به
دُر این سرّ کل ناسُفتنی به ۳۸۰
چرا کاینجا نبوّت آشکارست
نبوّت در یقین دیدار یار است ۳۸۱
نبوّت بیشکی بردارت آرد
حقیقت مر ترا زا جان برآرد ۳۸۲
نبوّت مر ترا اینجا زند بار
از آن میگویم اینجا سر نگهدار ۳۸۳
نبوّت بر کند پنهانت اینجا
ترا گرداند اندر عشق شیدا ۳۸۴
نبوّت برکند مر آخر ای جان
ترا معنی حقیقت ظاهر ای جان ۳۸۵
نبوّت مر ترا آتش فروزد
نمود جسمت اینجاگه بسوزد ۳۸۶
نبوّت در فنا اندازدت کل
چو شمعی از یقین بگدازدت کل ۳۸۷
فنا گرداندت از بود خویشت
بآخر او نهد مر جمله پیشت ۳۸۸
نبوّت را از آن بنمود احمد
که تا پیدا کند مر نیک از بد ۳۸۹
نبوّت نیک و بد داند در اینجا
کند بیشک که بتواند در اینجا ۳۹۰
نبوّت مر ترا بردارمردان
اگر گوئی یقین اسرار مردان ۳۹۱
از آن منصور را کردند بر دار
که در اعیان نبود او سرنگهدار ۳۹۲
چنان بُد دیده او اسرار اینجا
که خود دیدست حق بردار اینجا ۳۹۳
چنان بد دیده او اسرار بیچون
که میدانست کو ریزد یقین خون ۳۹۴
چنان بد دیده راز یار در راز
که خواهد در شدن در عشق شهباز ۳۹۵
حقیقت ترک نام و ننگ کرد او
از آن در دید حق آن جام خورد او ۳۹۶
حقیقت جام سرّ لایزالش
مر او را داده بُد حق دروصالش ۳۹۷
در آن جام حقیقت خورده بد او
که او چون دیگران گم کرده بُد او ۳۹۸
از آن جام محبّت یافت اینجا
که در دیدار کل بشتافت اینجا ۳۹۹
از آن جام محبّت خورد و دم زد
که جسم و جان بکلّی بر عدم زد ۴۰۰
از آن جام محبّت خورد بیچون
بمستی برگذشت از هفت گردون ۴۰۱
از آن جام محبّت خورد با یار
که جز او می ندید از عین دیدار ۴۰۲
از آن جام محبّت خورد در سرّ
که شد باطن مر او را جمله ظاهر ۴۰۳
از آن جام محبّت خورد در راز
که کلّی گشته بُد انجام وآغاز ۴۰۴
از آن جام محبّت خورد از دید
که پیشش محو شد مر جمله تقلید ۴۰۵
از آن جام محبّت خورد و کل شد
که او در اصل فطرت ذات کل شد ۴۰۶
از آن جام محبّت خورد ازدوست
که مغز یار بود و رفته از پوست ۴۰۷
از آن جام محبّت خورد اینجا
که بود او صاحب هردرد اینجا ۴۰۸
از آن جام محبّت کرد او نوش
که بود جسم و جان کردش فراموش ۴۰۹
از آن جام یقین با نوش آورد
که ذات پاک را پیدا بکل کرد ۴۱۰
از آن جام یقین چون خورد منصور
حقیقت ذات کلّی گشت از نور ۴۱۱
از آن جام یقین چون خورد جانان
مر او را کل نمودش راز پنهان ۴۱۲
از آن جام یقین شد کلی ازدست
ز جام دوست در حق حق به پیوست ۴۱۳
از آن جام یقین راز فنا دید
فنا شد از خود و کلی بقا دید ۴۱۴
از آن جام یقین عین العیانش
بگفت اسرار در سرّ نهانش ۴۱۵
از آن جام یقین مست ازل شد
از آن صورت بدین معنی بدل شد ۴۱۶
از آن جام یقین صورت برانداخت
ز دیدار معانی سر برافراخت ۴۱۷
از آن جام یقین بیخویش آمد
حقیقت از همه در پیش آمد ۴۱۸
از آن جام یقین تسلیم کل شد
در آن تسلیم او بی بیم و کل شد ۴۱۹
از آن جام یقین اینجایگه حق
دم کل زد چو احمد در اناالحق ۴۲۰
از آن جام یقین در دید دید او
نبد دید از یقینِ کل گزید او ۴۲۱
ز حق دید و ز حق برگفت این راز
چو مردان در ره حق گشت جانباز ۴۲۲
چو جان بازید جسم اینجا برانداخت
سر اینجاگه بُرید و سر برافراخت ۴۲۳
چو جان بازید جانان رخ نمودش
ز دید دید خود فرّخ نمودش ۴۲۴
چو جان بازید جانان شد حقیقت
درون پرده پنهان شد حقیقت ۴۲۵
چو جان بازید جانان شد در اشیا
حقیقت گشت موجود و هویدا ۴۲۶
چو جان بازید در دلدار پیوست
هم اندر دار او با یار پیوست ۴۲۷
چو جان بازید بیرون رفت از کون
حقیقت خویش دید او لون بر لون ۴۲۸
چو جان بازید و سر در آخر کار
حجاب از جان برافکند او بیکبار ۴۲۹
چو جان بازید و سر شد باز سر دید
یکی در آخر از خود عین توحید ۴۳۰
خدا خود دید او شد در خدائی
اناالحق شد ز جسم و جان جدائی ۴۳۱
چو خود را یافت او دیدار بیچون
اناالحق میزد از دست و زبان خون ۴۳۲
اناالحق میزد از دیدار اللّه
که رخ بنموده بودش بیشکی شاه ۴۳۳
اناالحق میزد ازدید خداوند
که رسته دید جسم و جانش از بند ۴۳۴
اناالحق میزده جسم و زبانش
سر و چشم و زبان شد جان جانش ۴۳۵
اناالحق زد زبان و گفت رازش
یکی بد بیشکی شیب و فرازش ۴۳۶
اناالحق زد ز یکی در یکی بود
زبانش خود خدا کل بیشکی بود ۴۳۷
از آن این راز نتوانی شنیدن
که این اسرار نتوانی بدیدن ۴۳۸
ترا کی سرّ گنج آید پدیدار
که هستی در وجود و عین پندار ۴۳۹
ترا این سرّ نیاید فاش اینجا
که تا کلّی همی نقاش اینجا ۴۴۰
نبینی و بننماید نمودت
که تا پیدا کند مر بود بودت ۴۴۱
ترا نقاش جانها در دل و جانست
حقیقت در درون خورشید رخشانست ۴۴۲
ترا نقاش جان در اصل فطرت
نمودست اندر اینجا دید قربت ۴۴۳
ترا نقاش جان اینجا بدیدست
درون جسم و جان اینجا شنیدست ۴۴۴
ترا نقاش حاصل نقش بینی
از آن خود را تو چون طین بخش بینی ۴۴۵
ترا نقاش حاصل این دل و جان
بگردانی در او واصل دل و جان ۴۴۶
ترا نقاش کل اصل یقین است
در او سرّ حقیقت کفر و دین است ۴۴۷
ترا نقاش جان پیدا تو پنهان
چنین ماندی عجب در خویش حیران ۴۴۸
ترا نقاش پیدا گشته اینجا
بمانده تو عجب سرگشته اینجا ۴۴۹
ترا نقاش موجود از حقیقی
ابا دیدار او داری رفیقی ۴۵۰
درون خویش را نقاش بنگر
عیان در جانست او را فاش بنگر ۴۵۱
درون خویش او را بین بتحقیق
که تا از دید او یابی تو توفیق ۴۵۲
درون خویش نقاش است دریاب
چرائی بیخبر اکنون تو دریاب ۴۵۳
درون تست نقاش و ورا بین
نظر بگشای و دیدار خدا بین ۴۵۴
درون تست نقاش حقیقت
گمان بردار و بنگر در یقینت ۴۵۵
ببین او را و جان بر رویش افشان
حقیقت جسم خود در سویش افشان ۴۵۶
ببین او را و جان در باز پیشش
حقیقت یاب کفر خود زکیشش ۴۵۷
اگر نقاش بشناسی تو از راز
کند مر پرده را از روی خود باز ۴۵۸
اگر نقاش بشناسی تو از جان
شود پیدا نماند هیچ پنهان ۴۵۹
اگر نقاش بشناسی حقیقت
کند پیدا هم از خود دید دیدت ۴۶۰
اگر بشناختی او را تو در دل
کند مانندهٔ منصور واصل ۴۶۱
بر او گر پرده گرداند دریده
کند چون او ترا مر سر بریده ۴۶۲
سرت از تن بُرد او در جدائی
کند بنمایدت دید خدائی ۴۶۳
چو سر برداردت تن جانت گردد
تن اندر جان و جان پنهانت گردد ۴۶۴
سر و تن هر دو در جانان شود گم
پس آنگه بیشکی جانان شود هم ۴۶۵
بر جانان سر و تن مینماند
نمیداند که تا این سرّ که داند ۴۶۶
شود سرسر بود تن جان بیکبار
حقیقت جان شود جانان پدیدار ۴۶۷
در این معنی تو رهبر تا بدانی
که کلّی اینست اسرار معانی ۴۶۸
در این معنی تو رهبر باز بین دوست
که تامغزت شود در آخرین پوست ۴۶۹
در این معنی تو رهبر از نمودار
که جانت جان جان گردد در اسرار ۴۷۰
یقین تا خویشتن را در نبازی
در این سر نیست بیشک هیچ بازی ۴۷۱
یقین تا سر نبازی سرّ ندانی
چنین کن گرچو منصور این توانی ۴۷۲
سرت سرّ است تن دل، جانت جانان
بوقتی کین شود مر چاره پنهان ۴۷۳
سرت سرّ است و سر در سر نهادست
چنین اسرار در آخر فتادست ۴۷۴
نیابی سر تو تا در سر ترا یار
بننماید درون جانت اسرار ۴۷۵
در این سر جان عطّار است رفته
یقین در عین دیدار است رفته ۴۷۶
در این سر جان نهاده بر کف دست
که این سر مر یقین عطّار را هست ۴۷۷
در این سر جان نخواهم باخت تحقیق
سوی دلدار خواهم تاخت تحقیق ۴۷۸
در این سر جان برافشاند در آخر
چو گردد جان جانم کل بظاهر ۴۷۹
در این سر جان نخواهم باخت بیشک
که تا منصور گردم در عیان یک ۴۸۰
در این سر جان نخواهم باختن من
که تا من او شوم بی جان و بی تن ۴۸۱
در این سر جان نخواهم باخت از دید
که تاگردم یقین در دید توحید ۴۸۲
در این سر جان نخواهم باخت در دوست
که تا جز او نماند مغز با پوست ۴۸۳
در این سر جان نخواهم باخت هم سر
که تا در دوست گردم راه و رهبر ۴۸۴
نمود جان جانم سر نمودست
تنم از سر سرم از تن ربودست ۴۸۵
چو سر دیدم سرم اینجا چه باشد
که سر بهتر ز سر سودا چه باشد ۴۸۶
چو سر دیدم ز جان و سرگذشتم
جان ودل بیک ره درگذشتم ۴۸۷
گذشتم از سر و تن راز دارم
که هم انجام و هم آغاز دارم ۴۸۸
گذشتم از سر و ازتن بیکبار
که جان و سر مرا بر جان و دل بار ۴۸۹
گذشتم از سر و تن در غم عشق
که چیزی میندیدم جز غم عشق ۴۹۰
گذشتم از سر و تن تا یقینم
که دیدم بی سر و تن اوّلینم ۴۹۱
حقیقت جانم اینجا در میان است
تو میدانی و فارغ از جهانست ۴۹۲
حقیقت جانم از دیدتو شد پاک
زنار و ریح تا آنگاه شدخاک ۴۹۳
سرم در خون و خاک ره بگردان
رخ خود زین گدا ای شه مگردان ۴۹۴
سرم در خاک و خون گردان چو گوئی
که تا آن دم زنم در عشق هوئی ۴۹۵
سرم در خاک و خون انداز ای جان
حقیقت بیش از این جان را مرنجان ۴۹۶
سرم در خاک و خون انداز الحق
که گفتم پیشت ای جان راز مطلق ۴۹۷
سرم در خاک و خون انداز اینجا
که تا یابم حقیقت باز اینجا ۴۹۸
سرم در خاک و خون افکن بخواری
که کردستم ز عشقت پایداری ۴۹۹
سرم در خاک و خون افکن حقیقت
برون آرم دل و جان از طبیعت ۵۰۰
سرم در خاک و خون افکن کنونت
که تا گردان شوم در خاک و خونت ۵۰۱
سرم در خاک و خون انداز اینجای
مرا دیدار از دیدت بیفزای ۵۰۲
سرم در خاک و خون گوید یقین باز
اناالحق در یقین چون اوّلین باز ۵۰۳
سرم بادا فدای سالکانت
حقیقت باتمامت واصلانت ۵۰۴
سرم بادا فدای پایت ای جان
که من جانی ندارم جز که جانان ۵۰۵
کسی کو یافت سرّ دید دیدت
حقیقت هم سر و پا او بریدت ۵۰۶
کسی کو یافت ذات پاکت اینجا
حقیقت دید سر در خاکت اینجا ۵۰۷
فنا شد از جهان کل بی نشان شد
ز دیدت برتر از کون و مکان شد ۵۰۸
سر و جانم فدای خا ک راهت
که خاک راه شد مر عذر خواهت ۵۰۹
منم عطّار مسکین و تو دانی
دم از دم میزنم اندر معانی ۵۱۰
منم عطّار مسکین ای دلارام
که جان روی تو دید در دلارام ۵۱۱
شدم تا کل شدم دیوانهٔ تو
همی گویم ترا افسانهٔ تو ۵۱۲
شدم تسلیم تو تا جان ببازم
سر خود بر سرت ای جان ببازم ۵۱۳
دلارامم توئی آرام رفته
سرم آغاز در انجام رفته ۵۱۴
سرم بادا فدا و جان حقیقت
چودیدم ذات اعیان بی طبیعت ۵۱۵
مرا جز کشتن تو نیست رایم
مگردان این زمان از جابجایم ۵۱۶
به یک جایم بکُش تا زنده گردم
چو مردان در برت پاینده گردم ۵۱۷
به یک جایم بکُش ای راز بیچون
بگردان آنگهی در خاک و در خون ۵۱۸
سرم تسلیم چون گویست اینجا
ولیکن نطق برگویست اینجا ۵۱۹
شود چون عین دیدار تو یابد
یقین در سوی دیدارت شتابد ۵۲۰
از این معنی اگر ره بازیابی
ز بود خود یقین شهباز یابی ۵۲۱
از این معنی کس آگاهی ندارد
بجز منصور کس شاهی ندارد ۵۲۲
یقین منصور شاه سالکان است
بصورت او یقین کون و مکان است ۵۲۳
گرفتست این زمان کون و مکان او
رسیدست این زمان در جان جان او ۵۲۴
چنان او را مسلّم آمد این راز
که شد از عشق خود در دوست سرباز ۵۲۵
حقیقت این زمان شد راز دیده
که شه شد در مکان او باز دیده ۵۲۶
چو شاه اینجا بدید و زو خبر یافت
همه ذات عیان در یک نظر یافت ۵۲۷
چو شاه اینجا بداد از خود فنا شد
ز خود بفکند تا کلّی خدا شد ۵۲۸
چو شاه اینجا بد او از خویش بگذشت
چو دید دید جان کلّی خدا گشت ۵۲۹
چو شاه او را یقین دیدار بنمود
نظر کرد و حقیقت دید او بود ۵۳۰
چنان شد عاقبت منصور در عشق
که خود را دید او مشهور در عشق ۵۳۱
نبد منصور جانش جان جان بود
خدا با او و او در حق عیان بود ۵۳۲
نهان بد دوست درمنصور پیدا
درون جان خدا بود او هویدا ۵۳۳
حقیقت چونکه منصور گزیده
بذات حق شد اینجاگه رسیده ۵۳۴
تنش دل بود ودل جان گشته اینجا
حقیقت جانش جانان گشته اینجا ۵۳۵
درون خویشتن مر جان جان یافت
حقیقت جسم در کون و مکان یافت ۵۳۶
چنان دل در یکی دیدار دیده
که کلّی بود کلّی یار دیده ۵۳۷
بمنزل یافت خود را دید فارغ
شده اندر عیان عشق بالغ ۵۳۸
بمنزل یافت خود را بیچه و چون
که بُد یک دانه نزدش هفت گردون ۵۳۹
بمنزل یافت خود را بی نهایت
رسیده باز در عین هدایت ۵۴۰
بمنزل یافت خود را فارغ و خوش
شده در پیش جانان خرّم و کش ۵۴۱
بمنزل یافت خود را رازدیده
یقین گم کردهٔ خود باز دیده ۵۴۲
بمنزل یافت خود را بی نشان او
خدا را داند اندر جسم و جان او ۵۴۳
بمنزل یافت وصل اینجا حقیقت
سپرده راز جانان در شریعت ۵۴۴
چنان آسوده شد در منزل جان
که بگشاد از حقیقت مشکل جان ۵۴۵
چنان اندر عیان آسوده شد باز
که حق را دید اندر خود نهان باز ۵۴۶
چنان آسوده شد در وصل دلدار
که اینجا کل بدید او اصل دلدار ۵۴۷
چنان آسوده شد در نور ذاتش
که کل بر ذات زد عین صفاتش ۵۴۸
صفات و ذات را در هم فتاده
وجود خویش را پیدا نهاده ۵۴۹
صفات و ذات خود اندر یکی یافت
خدا را در تمامت بیشکی یافت ۵۵۰
صفات و ذات اینجا یافت در خویش
حجاب جسم را برداشت از پیش ۵۵۱
صفات و ذات شد موصوف و منصور
یکی بنمود کل مقصود منصور ۵۵۲
صفاتش ذات شد ذاتش صفاتش
نمود اندر دل و جان دید ذاتش ۵۵۳
اناالحق زد از آن کویافت خود باز
همه بازید او سرگشت جانباز ۵۵۴
اناالحق زد از آن شد راز دیده
که یار خویش را او باز دیده ۵۵۵
چنان از عشق شوری کرد آغاز
که اندر شور بد انجام و آغاز ۵۵۶
فلک دید و ملک در خویش گردان
فلک بد با ملک در خویش گردان ۵۵۷
یقین چون دیدهٔ اسرار بگشاد
حقیقت ماء و نار و خاک و کل باد ۵۵۸
همه در خویش دید او خدا بود
نه این زان ونه آن زین یک جدا بود ۵۵۹
یکی بُد جملگی منصور بیچون
درونش بود گردان هفت گردون ۵۶۰
درونش در یکی موجود حق دید
حقیقت ذات خود را بود حق دید ۵۶۱
چنان شوری فتاد اندر درونش
که یکی شد درون را با برونش ۵۶۲
یقین خورشید نور خویشتن دید
عیان نور او در جان و تن دید ۵۶۳
یقین در جان خود دید او فلک را
بگویم پیش سالک یک بیک را ۵۶۴
یقین در جان عیان ماه دید او
نظر بگشاد و نور شاه دید او ۵۶۵
یقین در جان عیان مشتری یافت
حقیقت جزو خود در مشتری یافت ۵۶۶
یقین در جان عیان زهره میدید
خود اندر ذات کلّی شهره میدید ۵۶۷
یقین در جان عیان عرش اعظم
عیان دید و اناالحق زد از آن دم ۵۶۸
یقین در جان عیان لوح اعیان
بدیده صد هزاران روح در جان ۵۶۹
یقین در جان عیان بیشک قدم زد
بجز حق در وجود خود عدم زد ۵۷۰
یقین در جان عیان میدید کرسی
از آن تابان شده ارواح قدسی ۵۷۱
یقین در جان عیان میدید جنّت
رسیده بود اندر عین قربت ۵۷۲
یقین در جان عیان میدید اشیا
کواکب در درون خود هویدا ۵۷۳
یقین در جان خود افکند آتش
چو آتش شد ز حق در ذات سرکش ۵۷۴
یقین در جان خود میدید او باد
که ذرّاتش از او بُد جمله آزاد ۵۷۵
یقین در جان خود میدید مرآب
که در ذرّات میشد در تک و تاب ۵۷۶
یقین در جان خود دیدار طین دید
عیان در ذات خود عین الیقین دید ۵۷۷
یقین در جان خود میدید دریا
که میزد بحر کل در عشق غوغا ۵۷۸
یقین در جان جوهر نور حق دید
از آن اینجا عیان منصور حق دید ۵۷۹
در آن جوهر نظر کرد از عیانی
ز نور او همه سرّ نهانی ۵۸۰
در آن جوهر بدید او ذات بیچون
حقیقت دید از آیات بیچون ۵۸۱
در آن جوهر همه تابان شده باز
حقیقت نور ابا از عزّ و اعزاز ۵۸۲
در آن جوهر نمود انبیا دید
حقیقت مر عیان را اولیا دید ۵۸۳
در آن جوهر چودید اسرارشان کل
حقیقت در یقین انوارشان کل ۵۸۴
در آن جوهر نظر کرد او دمادم
که تابان بود از آنجا نور آدم ۵۸۵
در آن جوهر نظر میکرد هر روح
حقیقت یافت اینجا جوهر روح ۵۸۶
در آن جوهر نظر میکرد یکتا
خلیل اللّه آنجا بود پیدا ۵۸۷
در آن جوهر نظر میکرد جان دید
عیان آنجای اسمیعیل از آن دید ۵۸۸
در آن جوهر بدید او طور سینا
در او موسی شده در عشق یکتا ۵۸۹
در آن جوهر چو ایّوب از حقیقت
نمودش رخ ابی عین طبیعت ۵۹۰
در آن جوهر یقین یعقوب و یوسف
عیان میدید بی عین تاسّف ۵۹۱
در آن جوهر حقیقت دید عیسی
همه در نور جوهر بد هویدا ۵۹۲
در آن جوهر حقیقت دید احمد
از آن منصور شد کلّی مؤیّد ۵۹۳
در آن جوهر حقیقت مرتضی دید
حسن نیز و شهید کربلا دید ۵۹۴
در آن جوهر تمامت اولیا یافت
حقیقت راز بیچون و چرا یافت ۵۹۵
در آن جوهر تمامت سالکانش
در اینجا گشت کل بیشک عیانش ۵۹۶
در آن جوهر همه پیدا نمود او
از آن جوهر چنین غوغا نمود او ۵۹۷
در آن جوهر نظر کرد و عیان دید
همه نور محمد(ص) را از آن دید ۵۹۸
محمد دید در جوهر عیانی
از او مشتق شده سرّ نهانی ۵۹۹
محمد(ص) دید نور جزو و کل باز
از آن نزدیک آن منصور سرباز ۶۰۰
بنزد احمل مرسل حقیقت
رسیده بود و ره بسپرد و دیدت ۶۰۱
که اینجا باز یابی جوهر حق
حقیقت دم زنی اندر اناالحق ۶۰۲
از آن دم زد که کل اینجا یقین دید
در آن جوهر هم اوّل آخرین دید ۶۰۳
از آن دم زد که جوهر در فنا یافت
در آن جوهر حقیقت خود فنا یافت ۶۰۴
از آن دم زد که آدم یک دمش دید
درون بحر او چون شبنمش دید ۶۰۵
از آن دم زد کز آندم گشت واصل
همه در جوهر کل دید حاصل ۶۰۶
از آن دم زد که آن جوهر از آن بود
حقیقت حق در آن در گفتگو بود ۶۰۷
ترا آن جوهر اینجا هست بنگر
مباش آخر چو مستان مست بنگر ۶۰۸
از آن جوهر که آن منصور کل دید
حقیقت پر بلا و رنج وذل دید ۶۰۹
از آن جوهر دم حق زد در اینجا
حقیقت کام خود بستد در اینجا ۶۱۰
بهشیاری توانی یافت جوهر
در اوهر نور آنجاهست بنگر ۶۱۱
چو جوهر یابی اینجاگه بتحقیق
چو او بردی حقیقت گوی توفیق ۶۱۲
چو جوهر یافتی از جوهر ذات
تو گردی بیشکی اسرار و آیات ۶۱۳
از آن جوهر عیان لادید در خویش
حجاب پردهها برداشت از پیش ۶۱۴
از آن جوهر عیان لا ز توحید
بحق دریافت او شد دیدهٔ دید ۶۱۵
از آن جوهر عیان گر لاشوی تو
یقین مانند او یکتا شوی تو ۶۱۶
از آن جوهر که آخر لا پدیداست
حقیقت بیشکی الّا بدید است ۶۱۷
از آن جوهر چو دیدی دیدهٔ باز
نظر میکن تو صاحب دیدهٔ باز ۶۱۸
از آن جوهر اگر یابی کمالی
رسی مانند او اندر وصالی ۶۱۹
از آن جوهر شوی کل راز دیده
از این کن این زمانت باز دیده ۶۲۰
ترا آن جوهر اینجا هست دریاب
به سوی جوهر الّا تو بشتاب ۶۲۱
وصال جوهر جانان حقیقت
از او یاب این معانی بی طبیعت ۶۲۲
وصال جوهر جانان هویداست
بچشم اهل پنهانست و پیداست ۶۲۳
وصال جوهر جانان نظر کن
همه ذرّات از آن جوهر خبر کن ۶۲۴
وصال جوهر جانان ببین باز
حقیقت در عیان عین الیقین باز ۶۲۵
وصال جوهر جانان چو منصور
نظر کن تا شوی نورٌ علی نور ۶۲۶
وصال جوهر جانان ترا جانست
که اندر او حقیقت راز پنهانست ۶۲۷
وصال جوهر جانان چو منصور
نظر کن تا شوی پیوسته پر نور ۶۲۸
وصال جوهر جان هست پیدا
ولی در جوهر ذاتست یکتا ۶۲۹
تو چون در جوهر جانت رسیدی
ز جان سر دیدن جانان بدیدی ۶۳۰
تو چون درجوهر جان راه بردی
حقیقت گوی خود از شاه بردی ۶۳۱
در این جوهر دل تو ناپدید است
اگرچه دل از این جوهر پدیدست ۶۳۲
از این جوهر همه نورست تابان
از آن تابانست نور جان ز جانان ۶۳۳
از این جوهر شوی واصل در آخر
ترا مقصود کل گردد بظاهر ۶۳۴
از این جوهر ببین سرّ کماهی
گرفته نورش از مه تا بماهی ۶۳۵
از این جوهر حقیقت راز جمله
که اندر اوست مر آغاز جمله ۶۳۶
از این جوهر بدان سر حقیقت
ولی منگر حقیقت در طبیعت ۶۳۷
از این جوهر بدان اسرار جانت
که اصل آن شدست اینجا عیانت ۶۳۸
از این جوهر که بینی تو مزن دم
که اینجا یافت بیشک دید آدم ۶۳۹
چو آدم دید این جوهر درونش
حقیقت نور او شد رهنمونش ۶۴۰
چوآدم دید این جوهر بجنّت
یقین افتاد اندر عین قربت ۶۴۱
ز جوهر یافت آدم نور بیچون
ابا حق گفت اینجا بیچه و چون ۶۴۲
ز جوهر یافت آدم عقل کل باز
که خود گردیده باشد جزو و کل باز ۶۴۳
ز جوهر یافت آدم راز دیده
از آن بگشاد آن شهباز دیده ۶۴۴
اگرچه جوهرش اندر عیان بود
از آن جوهر حقیقت در میان بود ۶۴۵
همه اسم و صفات از دید آن نور
حقیقت آدم اینجا کرد مشهور ۶۴۶
حقیقت اسمها اندر مکان یافت
از آن جوهر در آخر جان جان یافت ۶۴۷
همه اعزاز عالم زو شده راست
ترا آن جوهر است از من شنو راست ۶۴۸
تو آدم دیدهٔ یا نی یقین گوی
مرا این سر یقین عین الیقین گوی ۶۴۹
توئی آدم خبر اینجا نداری
بهرزه عُمر در تلخی گذاری ۶۵۰
توئی از خاک آدم راه دیده
وجود خویشتن در شاه دیده ۶۵۱
توئی از نسل آدم آمده باز
بدیده بیشکی انجام و آغاز ۶۵۲
تو آدم بودهٔ با بود آدم
تو این معنی مرا برگوی در دم ۶۵۳
تو زو بودی شدی پیدای اذهان
نداری چون کنم این نصّ و برهان ۶۵۴
تو آدم بودهٔ در اصل فطرت
نداری این زمان سر درد قوّت ۶۵۵
که تا اعیان خود را بازیابی
گشائی مر نظر تو راز یابی ۶۵۶
تو آدم بودهٔ امّا ندانی
اگر یابی در آن حیران بمانی ۶۵۷
تو آدم این زمان بنگر درونت
که اندر قربتست او رهنمونت ۶۵۸
تو آدم گر ببینی کی شناسی
از این میدان که بس تو ناسپاسی ۶۵۹
خدائی میکنی از آدم ذات
از آن اینجا ندیدستی غم ذات ۶۶۰
دم ذات خداوند و دم تست
حقیقت او در اینجا آدم تست ۶۶۱
دم ذات خدا در تو نهان است
ولیکن دیدهات ازوی عیانست ۶۶۲
دم ذات خدا در تست موجود
نظر کن کل ببین دیدار معبود ۶۶۳
دم ذات حقیقت داری ایدوست
اگر کلّی برون آئی تو از پوست ۶۶۴
دم ذات خدا داری تو در جان
وجود خویشتن چندین مرنجان ۶۶۵
دم ذات خدا در جان عیان است
ولیکن این بسی شرح و بیانست ۶۶۶
ترا اینجاست موجود حقیقت
ندیده در درون بود حقیقت ۶۶۷
ز اسرار حقیقت سرّ آدم
ترا میگویم اینجا گه دمادم ۶۶۸
ترا اینجاست ذات حق یقین تو
اگر گردی بکلّی پیش بین تو ۶۶۹
ترا اینجاست بیشک روشنائی
دگر ره بردی آن اندر خدائی ۶۷۰
ترا اینجاست سرّ لایزالی
نمییابی از آن اندر وبالی ۶۷۱
ترا اینجاست سرّ لا نمودار
ولی اینجا نمییابی ز پندار ۶۷۲
ترا اینجا حقیقت در شریعت
شود اعیان نمود دید دیدت ۶۷۳
وصال اینجای اندر شرع بنگر
که شرع اندروصالت هست رهبر ۶۷۴
وصال از شرع یابی و معانی
ره شرع نبی بسپر که جانی ۶۷۵
وصال از شرع میآید بدیدار
ز شرع اینجا بیابی وصل دلدار ۶۷۶
وصال از شرع جوی و عین تقوی
که وصلت ناگهی آید ز معنی ۶۷۷
وصال از شرع پیدا کرد آخر
ز تقوی وصل جان آید بظاهر ۶۷۸
وصال اینجاست در شرع محمد(ص)
حقیقت نیک مردی باش نی بد ۶۷۹
وصال از شرع یاب آنگاه لاشو
ز دید مصطفی در حق فنا شو ۶۸۰
وصال از شرع یاب و باز بین دوست
تو مغزی و برون آئی تو از پوست ۶۸۱
وصال از شرع یاب و فرع بگذار
دل یک مور هرگز تو میازار ۶۸۲
وصال از شرع یاب و بی نشان شو
ز عین شرع نور ذات جان شو ۶۸۳
وصال از شرع یاب ای کار دیده
که اندر شرع باشی کل تو دیده ۶۸۴
وصال از شرع چون منصور دریافت
درون جان و دل آن نوردریافت ۶۸۵
ز وصلت گر نمایم ذات اینست
درونت جان جان و شاه اینست ۶۸۶
ز تقوی باطنت پاکی گزیند
اگر دید تو جز باکی نه بیند ۶۸۷
توئی پاک و ببینی آدم خویش
که داری در درونت همدم خویش ۶۸۸
ترا نقدست آدم چند جوئی
تو این دم آدمی تا چند گوئی ۶۸۹
ترا نقدست آدم بی بهانه
از آن دم بین تو او را جاودانه ۶۹۰
ترا نقدست آدم در نمودار
حجاب جنبشش از پیش بردار ۶۹۱
ترانقدست آدم تا بدانی
یقین دریاب این سر تا بدانی ۶۹۲
ترا نقدست آدم کن نظر باز
ترا اینجایگه دادم خبر باز ۶۹۳
ترا نقدست اینجا آدم دم
دمادم نفخ ذاتست ای تو در دم ۶۹۴
ترا نقدست آدم میندیدی
که از این دم تو در گفت و شنیدی ۶۹۵
ترا نقدست آدم رخ نموده
ترا هر لحظه صد پاسخ نموده ۶۹۶
ترا نقدست آدم نیز هم نوح
نشسته این زمان در کشتی نوح ۶۹۷
ترا نقدست این دریای معنی
چراهستی تو ناپروای معنی ۶۹۸
بمعنی این دم خود باز بین تو
درون خویش در عین الیقین تو ۶۹۹
بمعنی آدم خود گر بدانی
ترا پیدا کند راز نهانی ۷۰۰
بمعنی آدم اینجا در درونست
برون ازجنّت و کل در درونست ۷۰۱
بمعنی آدم از تو تو ز آدم
بگو تاچند گویم من دمادم ۷۰۲
بمعنی آدمی ای آدمی زاد
حقیقت آدمی زاد آدمیزاد ۷۰۳
ولی این سر یقین آدم بداند
که از این مر یقین آن دم بداند ۷۰۴
تو دیدی آدمی در صورت خویش
حجاب ذات را آورده در پیش ۷۰۵
حجاب ذات آدم بُد صفاتش
دم او بود کل اعیان ذاتش ۷۰۶
حجاب آدم این بد جان جانان
اگرچه بود آدم ذات اعیان ۷۰۷
حجاب آدم اینجا بود صورت
که اندر گردنش بود آن ضرورت ۷۰۸
حجاب آن بهشت آید ز حوّا
برون آمد شد اندر ذات یکتا ۷۰۹
حجابش بود صورت آخر کار
حاجب از وی بیفکندش بیکبار ۷۱۰
فنا شد آدم و دیدش لقا باز
حقیقت بود خود اندر خدا باز ۷۱۱
چو آدم دید آخر بود اللّه
حقیقت بود آدم بود اللّه ۷۱۲
چو آدم ذات حق دریافت آخر
بسوی ذات حق بشتافت آخر ۷۱۳
حقیقت ذات شد آن دم ز دیدار
ز جسم و جان شد اینجا ناپدیدار ۷۱۴
در آخر چو نماید ذات اعیان
صافت ذات شد پیدا و پنهان ۷۱۵
حقیقت ذات شد پیدا از آن بود
که اینجا صورتی در جسم و جان بود ۷۱۶
حقیقت ذات بیچون شد در آخر
چگویم تا که او چون شد در آخر ۷۱۷
چو آدم ذات شد در قرب اعیان
صفات ذات شد پیدا و پنهان ۷۱۸
حقیقت بود اوّل در بهشت او
در آخر مر بهشت جان بهشت او ۷۱۹
حقیقت جملگی آمد حجابش
بسی کردند اینجاگه عتابش ۷۲۰
وصال و هجر دید اینجا حقیقت
در آخر رجعتی کرد از طریقت ۷۲۱
طبیعت را رها کرد و فنا شد
همین است این بیان دید خدا شد ۷۲۲
در آخر جملگی عین فنا هم
چو آدم بیشکی دید خدا هم ۷۲۳
در آخر چون نماید ذات بیچون
نماید جملگی را بیچه و چون ۷۲۴
در آخر چون نماید ذات دیدار
صفات فعلی آید ناپدیدار ۷۲۵
در آخر چون نماید ذات اعیان
کند در پرده جسم و جانت پنهان ۷۲۶
شوی پنهان چو آدم آخر کار
بدانی آنچه میجستی طلبکار ۷۲۷
شوی پیدا و پنهان باز بینی
نمود ذات یکتا باز بینی ۷۲۸
شوی پنهان تو اندر دید بیچون
محیط کل شوی در هفت گردون ۷۲۹
شوی پنهان و آنگه ذات باشی
حقیقت جسم را ذرّات باشی ۷۳۰
چو پنهان گردی آنگاهی هویدا
شود پیدا حقیقت ذات یکتا ۷۳۱
چو پنهانی شود جانت ز صورت
حقیقت جمله برخیزد نفورت ۷۳۲
چو پنهانی شوی آخر بیابی
نهانی ذات را ظاهر بیابی ۷۳۳
حقیقت در نهانی ذات بیچونست
نیارم گفت این سر تا چه و چونست ۷۳۴
حقیقت هجر میخواهی تو در یار
پس آنگاهی شوی از کل پدیدار ۷۳۵
تو آن دم چون شوی پنهان ز صورت
شوددر خاک صورت مر ضرورت ۷۳۶
بشیب خاک خواهد رفت تحقیق
در اینجاگاه خواهد یافت توفیق ۷۳۷
بشیب خاک آنجا راز بیند
یقین گم کردهٔ خود باز بیند ۷۳۸
چنان دانا بود در منزل گِل
که مقصودش بود پیوسته حاصل ۷۳۹
چنان دانا بود در منزل خاک
که از آلایش شود اینجایگه پاک ۷۴۰
چنان دانا بود از سرّ بیچون
که پاک آید در آخر از کف خون ۷۴۱
چنان دانا بود در راز اوّل
چو گردد زیر طین آخر مبدّل ۷۴۲
شود پاک از همه آلایش بود
بیابد او عیان دیدار معبود یقین جسم ۷۴۳
خواهد ریخت ناچار
بزیر خاک فرسودش از این خار ۷۴۴
طبیعت پاک گردد تا شود جان
نهد رخ در سوی خورشید تابان ۷۴۵
وصال عاشقان در زیر خاک است
در آخر بی حجب دیدار پاکست ۷۴۶
وصال عاشقان اینجاست دریاب
تو گویم عاشقی هان زود بشتاب ۷۴۷
وصال عاشقان اینجاست بیشک
که آخر دید جانانست در یک ۷۴۸
وصال عاشقان اینجاست تحقیق
که میبخشید اینجاگاه توفیق ۷۴۹
وصالت شیب خاک آید حقیقت
که تا پنهان شوی کل در طبیعت ۷۵۰
در اینجا پیش رویت باز آرند
بنزدیک تو اعمالت بدارند ۷۵۱
نمود از نیکوئیات عین طاعت
تو نیکی یابی از عین سعادت ۷۵۲
نمودار بدی بینی بدی باز
بدی کم کن ز من بشنو تو این راز ۷۵۳
اگر بد کردهٔ بر جان مردم
شوی درخاک مار و کرم و کژدم ۷۵۴
خورندت جملگی تا روز محشر
ز قرآن این معانی یاب و ره بر ۷۵۵
بدوزخ باز مانی مانده در رنج
تو نیکی کن که نیکوات بود گنج ۷۵۶
حقیقت مؤمنان در خاک نورند
چو اینجا اندر اینجا در حضورند ۷۵۷
حضور طاعت و نور خدائی
درون قبر باشد روشنائی ۷۵۸
ز نور شرع و طاعت تا قیامت
حقیقت ذات باشد این تمامت ۷۵۹
اگر بشناسی این ره رهبری تو
ز ذات حق در آخر برخوری تو ۷۶۰
کسی کاین راز اینجا باز بیند
کم آزاری کند تا راز بیند ۷۶۱
ترا راهی است بس دشوار در پیش
نیندیشی تو این ساعت بر خویش ۷۶۲
که خواهی شد ز دنیا آخر کار
بسوی عین عقبی ناپدیدار ۷۶۳
که چون باشد در اینجا رازت ای دل
یقین بشناس اینجا بازت ای دل ۷۶۴
تو خواهی شد نیندیشی دمی تو
که اینجاگه نداری همدمی تو ۷۶۵
نه خواهر نی برادر نی پدر نیز
نه با ما هیچکس اینجا خبر نیز ۷۶۶
کسی تو دارد و تو آنکسی هم
که بر ریشت نهد اینجای مرهم ۷۶۷
تو مسکین غافلی در دید دنیا
بمانده فارغ از اسرار عقبی ۷۶۸
که آخر رفت خواهی چون کنی جان
بگو با من در اینجا راز و برهان ۷۶۹
تو خواهی بود با خود جاودانه
کسی دیگر مجو اندر بهانه ۷۷۰
تو خواهی بود تنها هیچ با تو
نخواهی بُد به جز تو هیچ با تو ۷۷۱
دریغا جمله در خوابند آگاه
کسی اینجا نمیبینم در این راه ۷۷۲
تمامت اندر این سر غافلانند
حقیقت سرّ این معنی ندانند ۷۷۳
چنان دانند در عین زمانه
که خواهد ماند اینجا جاودانه ۷۷۴
نمیدانند تا وقت اندر آید
نمود عمر آخر هم سرآید ۷۷۵
حجاب آنگاه بردارند از پیش
چه شاه و چه گدا مسکین و درویش ۷۷۶
همه یکسانست اندر مردن اینجا
ولی راز دگر آید به پیدا ۷۷۷
حجاب هر کسی اینجا یقین است
کسی داند که اینجا پیش بین است ۷۷۸
که ظالم همچو مظلومی نباشد
غریب آخر یقین بومی نباشد ۷۷۹
بصورت شرع این برهان نموداست
حقیقت سرّ این قرآن نموداست ۷۸۰
که هر کس را در این دنیا ز اسرار
جزای نیک و بد آید پدیدار ۷۸۱
نمود عمر آخر هم سر آید
نمیدانید تا وقت اندر آید ۷۸۲
اگر این راز گویم دور باشد
مر این عطّار از این معذور باشد ۷۸۳
ولیکن امر و نهی از دید شرعست
در این اسرار بیشک اصل و فرعست ۷۸۴
چنان کن زندگانی اندر اینجا
که بای در معانی اندر اینجا ۷۸۵
چنان کن زندگانی در بر دوست
که پیش از خود بمیری در بر دوست ۷۸۶
که چون مردی یقین دل زنده باشد
حقیقت جان جان ارزنده باشد ۷۸۷
نه کس از تو دل آزاری رسیده
نه تو از کس دل آزاری بدیده ۷۸۸
تو هم از خود ز عین طاعت یار
حقیقت جسم و روح آمد بیکبار ۷۸۹
تو روحانی نه ظلمانی نمائی
حقیقت روح در روحی فزائی ۷۹۰
شوی فارغ ز آزار خلایق
حقیقت این چنین آئی تو لایق ۷۹۱
که جانت از طبیعت پاک گردد
کل از عین شریعت پاک گردد ۷۹۲
شود جسم تو جان و جانت آن ذات
چو خورشیدی بتابد سوی ذرّات ۷۹۳
نه در عین بلا در کل بمانی
نه همچون دیگران غافل بمانی ۷۹۴
تو دل زنده توئی در اوّل ای دوست
چه آخر مغز بینی بیشکی پوست ۷۹۵
چو تو ازخویش کلّی مرده باشی
تو گوی عشق اینجا برده باشی ۷۹۶
بمانده زندهٔ جاوید در جسم
به نیکوئی برآید مر ترا اسم ۷۹۷
به نیکوئی شوی در عین عقبی
بیابی آن زمان دیدار مولی ۷۹۸
ترا در خاک جسمت جان بود نور
که جسمت کل شود در جان جان نور ۷۹۹
ترا در خاک چون جان باز گردد
بسوی ذات کل اعزاز گردد ۸۰۰
در این معنی که من گفتم شکی نیست
یقین در یاب آخر جز یکی نیست ۸۰۱
یقنی دریاب آخر راز جانان
که جان خواهد بُدن در راز جانان ۸۰۲
محقق پیش از آن کاینجا بمیرد
سزد کین سرّ معنی یاد گیرد ۸۰۳
نمیرد جان که جانان دیده باشد
حقیقت آنکه صاحب دیده باشد ۸۰۴
نمیرد جان عاشق در حقیقت
دلی رجعت کند او از طبیعت ۸۰۵
نمیرد جان عاشق بیشکی باز
نیابد آخر و انجام و آغاز ۸۰۶
نمیرد جان عاشق در دم مرگ
ولی جز حق کند مر جسم خود ترک ۸۰۷
نمیرد جان عاشق آخر کار
حجاب اینجا براندازد بیکبار ۸۰۸
نمیرد جان عاشق تا بدانی
بخاصه آنکه باشد در معانی ۸۰۹
نمیرد جان عاشق زنده باشد
چو خورشیدی یقین تابنده باشد ۸۱۰
نمیرد جان عاشق در صفاتش
در آخر باز یابد عین ذاتش ۸۱۱
نمیرد جان عاشق باز بین دوست
برون آید حقیقت مغز از پوست ۸۱۲
دل عاشق نمیرد اینست رازت
که گفتم در یقین است عشقبازت ۸۱۳
بخواهی مرد لیکن تا بدانی
ولی رجعت کند از زندگانی ۸۱۴
حقیقت نیست مرگ عاشقانش
که پیش از مرگ میرند این بَدانش ۸۱۵
که پس دم مردگی باشد یقین است
که هر دم مردنی در هر کمین است ۸۱۶
تو این دم مردهٔ در عین صورت
ز سر تا پای در عین کدورت ۸۱۷
تو این دم مردهٔ و می ندانی
تو پنداری که همچون زندگانی ۸۱۸
بمیر از خویش تا یابی رهائی
که چون مُردی ز خود عین خدائی ۸۱۹
بمیر از خویش پیش از مرگ اینجا
حقیقت خوی بد را ترک اینجا ۸۲۰
کن ای دل تا حقیقت زنده مانی
یقین در جزو و کل تابنده مانی ۸۲۱
چو خورشیدی که بیرون آید از جیب
سحرگاهان ز صبح عشق بی ریب ۸۲۲
شکی نبود در این معنی و دریاب
بمیر از خویش و سوی یار بشتاب ۸۲۳
خوشا آن دل که پیش از مرگ میرد
دل و جان هرچه باشد ترک گیرد ۸۲۴
خوشا آن دم که دلدارش در اینجا
کند در عاقبت بردارش اینجا ۸۲۵
حقیقت این بیان تا چند گویم
توئی پیوند تا پیوند جویم ۸۲۶
تو خود اینجا حقیقت آمدستی
ز بالا در حقیقت سوی پستی ۸۲۷
تو خود چون آمدی خواهی شدن باز
ندیده باز هم انجام و آغاز ۸۲۸
هه در تو چنان گمگشته اینجا
که سر موئی نباشد رشته اینجا ۸۲۹
درون جمله و بیرون گرفتی
حقیقت ذاتی و بیچون گرفتی ۸۳۰
هر آنکو دید رویت همچو حلّاج
کنیش اندر بلای عشق آماج ۸۳۱
هر آنکو رویت اینجا بازدیدست
خود اندر عین غوغا راز دیدست ۸۳۲
سر عشاق در میدان چو گویست
فتاده این همه در گفتگویست ۸۳۳
سر عشاق در میدان فکندی
چو گوئی در خَم چوگان فکندی ۸۳۴
ترا این عشقبازی آخر کار
بود کمتر که عاشق را ابردار ۸۳۵
کند هر کس که بیند رویت ای جان
کنی بردارش اندر کویت ای جان ۸۳۶
زهی عشق و زهی کار و سرانجام
که باید خورد خون دل از این جام ۸۳۷
نه بس چندین که خون خوردیم از تو
که دایم صاحب دردیم ازتو ۸۳۸
که آخر چون شویم اندر سوی گِل
زهی فرجام کین سرّست حاصل ۸۳۹
بمردن چند در شوریم اینجا
بآخر جمله در گوریم اینجا ۸۴۰
حقیقت مرغزاری صعبناکست
که ما تخمیم کشته سوی خاک است ۸۴۱
اگرچه تخم ما در زیر این خاک
شود چه بر دهد ای صانع پاک ۸۴۲
چنان عطّار در حیرت فتادست
دمادم اندر این سیرت فتادست ۸۴۳
دمی اندر یقین عطّار خاکست
دمی دیگر حقیقت جان پاکست ۸۴۴
دمی خوف و رجا آید بدیدار
دمی عین لقا آید بدیدار ۸۴۵
دمی اسرار بیچون رخ نماید
بگوید ذوق جان و دل فزاید ۸۴۶
دمی دیگر شود از جان ودل پاک
براندازد حجاب آب با خاک ۸۴۷
دمی دیگر کند از جان جدائی
رسد بیشک حقیقت در خدائی ۸۴۸
دمی اندر گمان باشد حقیقت
گهی عین العیان باشد طریقت ۸۴۹
یقین داند که خیر و شر هم از تست
حقیقت جسم و جان و این دم از تست ۸۵۰
فنا گردان تو مر عطّار از خویش
حجابش جملگی بردار از پیش ۸۵۱
یقین عین الیقینش باز بنمای
در عین الیقینش باز بگشای ۸۵۲
بیک دم دار او را قائم الذّات
که تاکل دم زند از عین آیات ۸۵۳
چو او دیدست ذات قل هواللّه
از آن گفتست موجود هواللّه ۸۵۴
هو اللّهی توئی دانای اسرار
حقیقت مرتوئی بینای اسرار ۸۵۵
تو بودی من نبودم هم تو باشی
درون ریش من مرهم تو باشی ۸۵۶
تو میدانی که ریشم در درونست
نیارم گفت تو دانی که چونست ۸۵۷
ز فضلت مرهمی نه بر دلِ ریش
حجابش جملگی بردار از پیش ۸۵۸
یقین عین الیقینش باز بنمای
در عطّار مسکین را تو بگشای ۸۵۹
تو سلطان و حکیمی و خدائی
حقیقت دردمندان را دوائی ۸۶۰
دوای درد هر بیچاره دانی
علاج دردمندان را تو دانی ۸۶۱
مرا دردیست این دردم دواکن
طبیبم چون توئی دردم شفا کن ۸۶۲
دوای دردمندان هستی ای جان
دوائی کن مرا زین درد برهان ۸۶۳
دوای درد عشاقی حقیقت
دوائی کن طبیبا زین طبیعت ۸۶۴
چنان مجروح درد دوست گشتم
که در مغز حقیقت پوست گشتم ۸۶۵
تو دردم دادهٔ درمانم از تست
حقیقت درد هر درمانم ازتست ۸۶۶
ندارد درد من درمان در اینجا
مکن ازخانه بر درمان در اینجا ۸۶۷
که رنجور و ضعیف و ناتوانم
دوای درد خود جز تو ندانم ۸۶۸
چنان در درد عشقت زار ماندم
که تن مجروح و دل افگار ماندم ۸۶۹
تو ای جان جهان چون درد دادی
مرا بر جان و دل دردی نهادی ۸۷۰
در آخر دردم اینجا کن دواباز
که تا یابد وجود من صفا باز ۸۷۱
مرا زان شربتی کان وصل خوانند
که جز آن عاشقان چیزی ندانند ۸۷۲
مرا زان شربتی ده ازوصالم
که تا من بیش از این چندین ننالم ۸۷۳
مر زان شربتی ده ای دل من
که تا وصلی شود مر حاصل من ۸۷۴
مر زان شربت عشّاق باید
که کلّی راحتی در دل فزاید ۸۷۵
مر زان شربتی ده در نهانی
که مر جانم شود عین العیانی ۸۷۶
مر زان شربتی ده تا شفایم
بود در آخر و بنما لقایم ۸۷۷
یکی پرسید از آن منصور آفاق
که چه به مرد را ای درد عشاق ۸۷۸
دوای عاشقان جانا چه باشد
طبیب عاشقان آنجا که باشد ۸۷۹
جوابی داد آن سلطان اسرار
که درد عشق را درمانست دیدار ۸۸۰
دوای درد جانان روی جانان
کسی کافتاد کاندر کوی جانان ۸۸۱
دوای عشق اینجا بی دوائی است
وفای قربت اینجا بیوفائی است ۸۸۲
دوای عشق درد وصل درمانست
که جانان عین درد و عین درمانست ۸۸۳
دوای درد جانانست اینجا
که هم او درد و هم درمانست اینجا ۸۸۴
دوای درد جانان خود کند باز
بوقتی که حجاب از خود کند باز ۸۸۵
حجاب از روی اگر برداردت کل
شود درمان ز رویش رنج و هم ذل ۸۸۶
اگر پرده براندازد ز دیدار
شود درد دل اینجا ناپدیدار ۸۸۷
اگر پرده براندازد ز رویش
شود درمان دلم از رنج کویش ۸۸۸
دوای درد خود هم او کند او
تمامت عاشقان را بشکند او ۸۸۹
نیابی مزد را تاجان نبازی
دل و جان بر رخ جانان نبازی ۸۹۰
نیابی مزد را تا نشکند بار
ترا زین نقش شش در پنج و در چار ۸۹۱
نیابی مزد را تا ریخت اینجا
فنا گرداند اندر دید یکتا ۸۹۲
دوائی باد ازینجا درد جان است
در آخر بیشکی عین العیانست ۸۹۳
نمیبینی تو آن اسرار منصور
که شد در جملهٔ آفاق مشهور ۸۹۴
مر آن دردی که بر جانش درآید
در آخر ماه تابانش برآید ۸۹۵
دوا شد درد جانان در بر او
که جانان بوددر جان رهبر او ۸۹۶
دوا شد درد جانان پیش آن ماه
وصال از درد اینجا یافت ناگاه ۸۹۷
وصال از درد ودرد اندر وصالست
تو پنداری که آن عین وبال است ۸۹۸
وصال از درد جانان در کند یار
ز درد آید همی درمان پدیدار ۸۹۹
وصال از درد اینجا مینبینی
در آخر خویش فرد اینجا ببینی ۹۰۰
وصال از درد جانان باز یابی
ز درد آخر حقیقت راز یابی ۹۰۱
وصال از درد جانان دان حقیقت
که بنماید وصال از دید دیدت ۹۰۲
وصال از درد میآید پدیدار
هر آنکو مُردمی آید پدیدار ۹۰۳
وصال عاشقان در درد باشد
کسی کو در عیان کل فرد باشد ۹۰۴
وصال عاشقان در دست دریاب
تو داری جوهر اندر دست دریاب ۹۰۵
وصال عاشقان دردست و رنجست
بآخر جوهر اسرار گنجست ۹۰۶
وصال عاشقان چون درد باشد
بآخر یاردر جان فرد باشد ۹۰۷
وصال و درد باشد با هم ای یار
مگو این سر تا با ناجنس بسیار ۹۰۸
وصال و درد با هم در یکیاند
حقیقت هر دو اعیان بیشکیاند ۹۰۹
وصال و درد جانان هر دو بگزید
کسی کو واصل اندر درد او دید ۹۱۰
وصالش دردشد آنگاه درمان
حقیقت درد تو شد عین درمان ۹۱۱
چو منصور از حقیقت جان و سرباز
هر آن زخمی که برجانت زند ساز ۹۱۲
اگرچه دیگران در عین پندار
ندیده سرّ او چندی خبردار ۹۱۳
که او اندر چه بود و راز دیده
حقیقت وصل آن شهباز دیده ۹۱۴
حقیقت واصلان در پای دارش
همی دیدند این سر پایدارش ۹۱۵
که دست و پا و سر در سر بینداخت
میان عاشقان بس سر برافراخت ۹۱۶
سرش سر بود و سر پیدا نموده
حقیقت خویشتن غوغا نموده ۹۱۷
وصالش بی فراق و درد درمان
شد آخر جسم رفت و ماند جانان ۹۱۸
وصالش آمده کل درد رفته
وز اینجا تا بدانجا فرد رفته ۹۱۹
وصالش آخر اینجا دست داده
ز سر پیچیده عشق ازدست داده ۹۲۰
چنان اندر وصال شاهباز او
یقین شد زانکه بودش شاهباز او ۹۲۱
چنان اندر وصال شاه کل شد
اگرچه در بلای عشق کل شد ۹۲۲
چنان اندر وصال شاه دیدار
عیان دریافت وزو شد ناپدیدار ۹۲۳
چنان در وصل جانان یافت خود را
که مر گم کرد مر اینجا اَحَد را ۹۲۴
وصال شاه اینجا آشکارست
ولیکن وصلش اینجا پایدار است ۹۲۵
وصال شاه دید و جان جان شد
دل و جان باخت با سر و بی نشان شد ۹۲۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۹۲۶
۴۲۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:هم در عیان و بیچونی ذات و تحقیق صفات گوید
گوهر بعدی:تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.