هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عرفانی است که به موضوع وصال با شاه (خداوند) و مراحل سلوک عرفانی میپردازد. شاعر با استفاده از مفاهیم عمیق عرفانی مانند فنا، بقا، وصال، وحدت وجود، و عشق الهی، به توصیف رابطه بین سالک و معبود میپردازد. در این شعر، مفاهیمی مانند نور، ذات، جوهر، و حقیقت بهصورت نمادین و عمیق بیان شدهاند.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن برای مخاطبان زیر 18 سال ممکن است دشوار باشد. همچنین، استفاده از نمادها و استعارههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
وصال شاه میجویند جمله
یقین از وصل میگویند جمله ۱
وصال شاه آن یابد یقین باز
که سر دربازد از عین الیقین باز ۲
وصال شاه آن یابد ز دنیا
که مر چیزی نیابد عین مولی ۳
وصال شاه آن یابد که در راز
یکی داند همه در قرب و اعزاز ۴
وصال آن دید کز درگذشت او
حقیقت نور خود را در نوشت او ۵
وصال آن دید کاندر او فنا شد
ز عین لا اله اعیان لا شد ۶
وصال آن دید چون منصور اینجا
که کلّی دید عین نور اینجا ۷
وصال آن دید چون منصور الحق
ز عین لا زد اینجا دم اناالحق ۸
وصال او دید اینجا همچو او باز
که بگذشت از وجود و گشت سرباز ۹
وصال آن دید الّااللّه آن شد
که اینجا همچو او عین العیان شد ۱۰
وصال آن دید اینجا از یقین او
که چون منصور آمد پیش بین او ۱۱
وصال آن دید کاندر جزو و کل باز
همه خود یافت با انجام و آغاز ۱۲
وصال شاه یاب ای دل چو منصور
از او چون بستدی اینجا تو مشهور ۱۳
ترا منشور عشق او دادت اینجا
ز غم کردت بکل آزادت اینجا ۱۴
ترا منشور عشق او داد بنگر
درونت گنج جان آباد بنگر ۱۵
ترامنشور از او و گنج از اویست
بآخر کارت از وی کل نکویست ۱۶
ترا منشور عشق ای راز دیده
از او این قرب آخر باز دیده ۱۷
ترا منشور از او شد آشکاره
همه ذرّات در تو شد نظاره ۱۸
ترا منشور کل دادست منصور
وز این منصور خواهی گشت منصور ۱۹
ترا منشور کل داد از حقیقت
نمود اینجایگه کل دید دیدت ۲۰
ترا منشور اودر عین لا داد
در آخر مر ترا عزّ و بقا داد ۲۱
ترا منشور او چون هست اینجا
رسیدی تو بکل در قربت لا ۲۲
ز منشورش دم کل میزنی باز
یقین دیدی از او این عزّت و ناز ۲۳
ز منشورش دم جانان زن اینجا
که گردونست ارزن پیشت اینجا ۲۴
ز منشورش حقیقت باز دیدی
همه اندر شریعت باز دیدی ۲۵
ترااین دم از او دیدار پیداست
تو پنهان گشته و کل یار پیداست ۲۶
ترا این دم از او باید زدن دم
که میگوید ترا سرّ دمادم ۲۷
ترا این دم از او باید زدن کل
که تا بیرون شوی از عین این ذل ۲۸
ترا آمد از او این دم یقینست
که او درجانت آمد پیش بینست ۲۹
از او زن دم که آدم این بدیدست
مگو چندین که او چندین پدیدست ۳۰
از او دم زن حقیقت پایدارش
سر خود باز اندر پای دارش ۳۱
از او دم زن وز او میگو سخن تو
همی کن فاش اسرار کهن تو ۳۲
از او دم زن که در عین العیانی
ببازت جان که در وی جان جانی ۳۳
از او دم زن وز او مگذر زمانی
وز او بردار هر دم داستانی ۳۴
از او دم زن تو اندر کلّ حالت
که ناگاهی رسانت در وصالت ۳۵
از او دم زن که عین بود گردی
چو او در عاقبت معبود گردی ۳۶
از او دم زن که او اندر دم تست
حقیقت همدم و هم آدم تست ۳۷
از او دم زن وز او میگوی دائم
دوای درد از او می جوی دائم ۳۸
از او دم زن چو ز آن دم آمدستی
ز عین او تو همدم آمدستی ۳۹
از او دم زن تو در اعیان او باش
از او پیدا شدی پنهان او باش ۴۰
از او دم زن که او جان و دل تست
حقیقت وصل کل زو حاصل تست ۴۱
از او دم زن که تا زو حق شوی تو
از او در آخر جان حق شوی تو ۴۲
از او دم زن در اینجاگه فنا گرد
اگر هستی چو او مر صاحب درد ۴۳
از او دم زن که جانان رفت تحقیق
حقیقت درد و هم درمانست توفیق ۴۴
ترا چون پیر کل منصور آمد
ز سر تا پایت اینجا نور آمد ۴۵
ترا در نور خود داد آشنائی
رسیدی باز در عین خدائی ۴۶
ترا در نور خود او راه دادست
در اینجایت دل آگاه دادست ۴۷
ترا در نور او باید شدن پاک
که تاواصل شوی از وصل واصل ۴۸
ترا در نور او باید شدن پاک
که تا واصل شوی در حقهٔ خاک ۴۹
ترا در نور او باید شدن دل
که در آخر شوی از وصل واصل ۵۰
ترا در نور او باید شدن جان
که تا جانت شود در وصل جانان ۵۱
ترا از نور او وصل است پیدا
حقیقت رفته فرع واصل پیدا ۵۲
ترا از نور او اینجا یقین است
دل و جانت ز نورش پیش بین است ۵۳
ترا ازنور او وصل است در جان
از آن رو میکنی زو نصّ و برهان ۵۴
ترا از وصل او دیدار شاه است
که او شاهست و دیدار اِله است ۵۵
ترا از وصل او شد رنج اینجا
بدستت داد بیشک گنج اینجا ۵۶
ترا در وصل او تحقیق فاش است
که اسرار عیان بی منتهایش است ۵۷
تو چون ازوصل او دیدی رخ او
بگفتی اندر اینجا پاسخ او ۵۸
ز وصلش اندر اینجا سرفرازی
در آخر چون سر و جانت ببازی ۵۹
سر وجان پیش وصلت میببازم
که ازتو در حقیقت سرفرازم ۶۰
سر و جان پیش وصلت باخت خواهم
با عیان تو کلّی تاخت خواهم ۶۱
مرا ازوصل تو اصل است موجود
نمودستی مرادیدار مقصود ۶۲
مرا از وصل تو جانست شادان
که هم جانی در او هم ماه تابان ۶۳
مرا از وصل تو اعیان الّا است
حقیقت بود تو اینجا هویداست ۶۴
مرا از وصل تو جان دید رویت
ز وصل آمد چنین در گفتگویت ۶۵
ز وصلت گفتگو کردست آغاز
که دیدست از رخت انجام و آغاز ۶۶
ز وصلت گفتگو آورد اینجا
که از وی شد حقیقت فرد اینجا ۶۷
ز وصلت جملگی اسرار گویم
همه با تو یقین ای یار گویم ۶۸
ز وصلت جز تو چیزی مینبینم
که از دید تو در عین الیقینم ۶۹
ز وصلت این معانی جوهر ای دوست
برون آوردهام چون مغز از پوست ۷۰
ز وصلت در درون بحر رازم
که پرده کردهٔ ز اسرار بازم ۷۱
چنانم پرده از رخ باز کردی
مرا کل صاحب این را زکردی ۷۲
که جانم از تو بود و درتو گم شد
مثال قطره در دریای گم شد ۷۳
ز بودت باز دیدم بودت اینجا
حقیقت چون توئی معبودت اینجا ۷۴
تو مقصودم بُدی در جان و در دل
مرا مقصود از روی تو حاصل ۷۵
تو مقصودم بُدی در آخر کار
که تا پرده گرفتستی ز رخسار ۷۶
تو مقصودم بُدی و رخ نمودی
در اینجاگه رخ فرّخ نمودی ۷۷
تو مقصودم بُدی در اصل جمله
که خواهی بود آخر وصل جمله ۷۸
تو مقصودم بدی از روی تحقیق
مرا بخشیدی اینجاگاه توفیق ۷۹
تو مقصودم بدی در آخر ای جان
مرا کردی بکل خورشید تابان ۸۰
تو مقصودم بدی این دم در الّا
که کردی مر مرا اینجا تو یکتا ۸۱
ز عین دید خوددیدار بودست
منم این دم نمودار نمودست ۸۲
منم در عین لای او بمانده
بیک ره دست از خود برفشانده ۸۳
توئی اعیان من کل آشکاره
که خواهی کردنم جان پاره پاره ۸۴
تو چون خود را چنان کردی مرا هان
که حاجت نیست اندر شرح و برهان ۸۵
جمال بی نشانت آشکارست
همه جانها ترا اندر نظارست ۸۶
جمال بی نشانت دُر فشانست
حقیقت قل هواللّه زان نشانست ۸۷
جمال بی نشانت هست موجود
تمامت ازتو میجویند مقصود ۸۸
جمال بی نشانت چون نمودی
همه دلها بیک ره در ربودی ۸۹
جمال بی نشانت راحت جانست
که اندر پردهٔ پیدا و پنهانست ۹۰
جمال بی نشانت قوت روحست
خوشا آنکس کش این فتح و فتوحست ۹۱
جمال بی نشانت کعبهٔ دل
بود کاینجاست مقصودم بحاصل ۹۲
جمال بی نشانت خویش بنمود
مرا اسرارهااز پیش بنمود ۹۳
جمال بی نشانت شد دوایم
از آن ازدیدنش عین بقایم ۹۴
جمال بی نشانت دیدم اینجا
از آن در عشق در توحیدم اینجا ۹۵
جمال بی نشانت دیدهام باز
از آن رو گشتهام در عشق ممتاز ۹۶
جمال بی نشانت دیدهام ذات
از آن دیدار جان شد جمله ذرّات ۹۷
جمال بی نشانت راز دیدم
از آن ذات تو اینجا باز دیدم ۹۸
جمال روشنست اینجا حقیقت
ولیکن در نمودار شریعت ۹۹
جمال آفتاب لایزالست
دل عشاق از او اندر وصالست ۱۰۰
جمالت تافتست اینجای نوری
دلم انداختست اندر حضوری ۱۰۱
جمالت را حضور جان بدیدم
چو خورشیدی دلم تابان بدیدم ۱۰۲
جمالت فتنهٔ جانست در دید
کز اینجا میتوانم یافت توحید ۱۰۳
جمالت باز دیدم در عیان من
از آنم گشته بی نقش و نشان من ۱۰۴
جمالت دیدم اندر عین اشیا
که چون نور است اندر جمله شیدا ۱۰۵
جمالت دیدم اندر نور خورشید
از آن تابان شده منشور خورشید ۱۰۶
جمالت دیدم اندر روی مهتاب
که تابانست از او نور جهانتاب ۱۰۷
جمالت دیدم اندر مشتری من
بجان و دل شدستم مشتری من ۱۰۸
جمالت دیدم اندر عین ناهید
بدادم جان و گشتم نور جاوید ۱۰۹
جمالت دیدم اندر عرش و کرسی
کزان تابانست در جان روح قدسی ۱۱۰
جمالت دیدم اندر لوح دیدار
مرا زین جایگه شد نور دیدار ۱۱۱
جمالت دیدم اندر قلم من
از آن حیران شدم اندر عدم من ۱۱۲
جمالت دیدم اندر هر نجومی
از آن تابان شده هر جا علومی ۱۱۳
جمالت دیدم اندر عین آتش
از آن آتش شده پیوسته سرکش ۱۱۴
جمالت دیدم اندر نفخهٔ باد
که عالم کرده است از شوق آباد ۱۱۵
جمالت دیدم اندر آب روشن
از آن کرده بهر جاگاه گلشن ۱۱۶
جمالت دیدم اندر کون تحقیق
مکان دریافته از عین توفیق ۱۱۷
جمالت در همه اشیا عیانست
بجز واصل مر این را خود که دانست ۱۱۸
جمالت ذات و ذاتت در صفاتست
ترا کل قل هواللّه نور ذاتست ۱۱۹
زهی ذات تو اینجا بود جمله
حقیقت مر توئی مقصود جمله ۱۲۰
عیان شد ذات تو در جان من پاک
از آن افتادهام در عین ناپاک ۱۲۱
عیان شد ذات تو تا من بدیدم
عیانت را از آن من ناپدیدم ۱۲۲
عیان ذات تو تا راز دیدم
ز ذات انجامت و آغاز دیدم ۱۲۳
تو لائی عین الّا اللّه خوانند
ترا مر عاشقان جز تو ندانند ۱۲۴
تو لائی در همه موجود گشته
تو مقصودی از آن معبود گشته ۱۲۵
تو لائی مر ترا اللّه دیدم
ترا اعیان الّا اللّه دیدم ۱۲۶
دل و جان هر دو حیران تو مانند
کواکب جمله گردان تو مانند ۱۲۷
همه پیدا بتو تو عین پنهان
همه جانها بتو تو مانده بیجان ۱۲۸
همه پیدا بتو تو ناپدیدار
ز صورت نقطهٔ در دید پرگار ۱۲۹
چنان پنهانی از دیدار جمله
که میدانی ز خود اسرار جمله ۱۳۰
ترا جویان شده ذرّات در دید
که میخواهند اندر عین توحید ۱۳۱
رسندت کل رسیده میندانند
از آن حیران و سرگردان بمانند ۱۳۲
توئی جز تو کسی نبود که دانم
از آن غیری ندیدم زان ندانم ۱۳۳
حقیقت بود اشیائی همیشه
که بر جائی همه جائی همیشه ۱۳۴
ز غیر خود ندیده در حقیقت
ز سیر خود بدیده در طبیعت ۱۳۵
نه از کس زادهٔ و نی کس از تو
یکی میبینیش پیش و پس از تو ۱۳۶
یکی میدانمت در جوهر ذات
بتو پیدا حقیقت جمله ذرّات ۱۳۷
صفاتت فیض و فضل از نور دارد
از آن هر ذرّه منشور دارد ۱۳۸
نهان از دیدهٔ و دیدهٔ تو
حقیقت در همه گردیدهٔ تو ۱۳۹
نهان از جملهٔ و جمله ازتست
عیان از تست و هر ذرّه ترا جست ۱۴۰
ندیدت هیچ کس جز آنکه دیدار
نمائی مر ورا او ناپدیدار ۱۴۱
کنی بود وجودش جمله در خویش
حجابش آنگهی برداری از پیش بخود ۱۴۲
راهش دهی اینجا یقین باز
نمائی تو ورا انجام و آغاز ۱۴۳
کمالت کی بیابد عقل اینجا
اگرچه میکند صد نقل اینجا ۱۴۴
چنان در تست عقل اینجا ربوده
که گفتست از تو و از تو شنوده ۱۴۵
عیان سرّ توحیدت بسی گفت
حقیقت او هم از دیدت بسی گفت ۱۴۶
بسی در راه بودت روز و شب تاخت
ندیدت روی و آنگه خود بینداخت ۱۴۷
چنان انداخت مر خود را به تسلیم
که افتادست اندر ترس ودر بیم ۱۴۸
ره تو بی نشان و بی مکان بُد
از آن در دید دیدت بی نشان شد ۱۴۹
نشان می جست اندر بی نشانی
نبودش راز اینجاگه نهانی ۱۵۰
چو او را میندید از پیش وز پس
فروماند اندر این گفتارها بس ۱۵۱
کجا یابد کمالت عقل و ادراک
که هر دو سرنگون افتاده در خاک ۱۵۲
ترا چون یافت عشق راز دیده
وصال تو هم از تو باز دیده ۱۵۳
ز تو پیدا و هم از تو زده دم
حقیقت در درونِ جان آدم ۱۵۴
بتو موجود و لاموجود بوده
ز بود تو حقیقت بود بوده ۱۵۵
ترا اینجا ندیدت آخر کار
هم اندر تو شده او ناپدیدار ۱۵۶
کمالت در جمال لامکان دید
حقیقت خویش در کون و مکان دید ۱۵۷
نمودم زد که عشقم همدم تست
حقیقت او ز بحرت شبنم تست ۱۵۸
جمالت یافت منصور از یقین باز
فدا شد اندر اینجا جان و سرباز ۱۵۹
تمامت انبیا حیران ذاتت
ملائک جمله سرگردان ذاتت ۱۶۰
نه راه از پیش و نی از پس چگویم
کنم اینجایگه یا بس چگویم ۱۶۱
دل و جان هر دو داری تو در اینجا
ز بود خود خبرداری در اینجا ۱۶۲
چه جویم چون توئی در جان و در دل
مرا مقصود از دید تو حاصل ۱۶۳
چو پیدائی درون جان حقیقت
کجا گنجد مرا اندر طبیعت ۱۶۴
تو بنمودی جمال بی نشانی
فزودی هر نفس درمنمعانی ۱۶۵
توئی با من منم در تو بمانده
سر و جان بر جمال تو فشانده ۱۶۶
توی با من منم در تو پدیدار
درون جان من تو ناپدیدار ۱۶۷
درونم با برون بگرفته با دوست
توئی مغز و منم درمانده در پوست ۱۶۸
درون داری برون بگرفته از پوست
حقیقت هست دیدم این ابا دوست ۱۶۹
توئی در پیش ذات تو نگنجد
دو عالم نزد تو موئی نسنجد ۱۷۰
چو ذات تست مستغنی ز عالم
تو درجانی فکنده نفخهٔ دم ۱۷۱
دل و جان روشن از اسرارت آمد
از آن سرمست در بازارت آمد ۱۷۲
در این بازار جز رویت ندیدست
از آن اندر کمال تو رسید است ۱۷۳
ترا دید و به جز تو کس نبیند
توئی درجملگی زان کس نبیند ۱۷۴
ترا دید و ترا بیند حقیقت
از آن دم میزند اندر شریعت ۱۷۵
جمالت یافت اندر پرده جانا
از آن شددر عیان کل توانا ۱۷۶
زهی پرده برافکنده ز رخسار
درون جان شده در من پدیدار ۱۷۷
چه وصفت گویم ای موجود بیچون
که گردانست از شوق تو گردون ۱۷۸
فلک بسیار تک زد سالها او
ز تو بسیار دیده حالها او ۱۷۹
ولی در قربتت کی راه یابد
چو جان او کی دل آگاه یابد ۱۸۰
اگر شمس است سرگردان ذاتت
شده گردونت در دید صفاتت ۱۸۱
اگرماهست در شوقت گدازست
گهی در شیب و گاهی بر فراز است ۱۸۲
اگر نجم است هر یک در ره تو
همی بوسند خاک درگه تو ۱۸۳
اگر عرشست گردانست دائم
همی اندر تو حیرانست دائم ۱۸۴
اگر لوح است ازتو می چه خواند
که هم در این قلم چیزی نداند ۱۸۵
اگر کرسی است کرسی رفته از پای
عجائب او فروماندست بر جای ۱۸۶
اگر هم نیز دیدار بهشتست
بجز تو دید خود اینجا بهشتست ۱۸۷
اگر هم دوزخ است از ذوق سوزانست
ز عشقت دائما درخور فروزانست ۱۸۸
اگر نارست درنارست بیشک
فتاده دائما در شعله و تک ۱۸۹
اگر بادست جز بادی ندارد
بجز تو هیچ آبادی ندارد ۱۹۰
اگر آبست در راهت روانه
همی گردد در اینجا از بهانه ۱۹۱
اگر خاک است بر سر خاک دارد
درون جان و دل برخاک دارد ۱۹۲
اگر کوهست کوه غم ورا هست
از آن شد ریزه ریزه گشته آن است ۱۹۳
اگر بحر است در شور و فغانست
همه از دریای فضلت میندانست ۱۹۴
کجا داند رهی در سوی تو برد
وگر بر دست در درگاه تو مرد ۱۹۵
کجا یارد کس از تو دم زدن باز
مگر منصور کو گشتست جانباز ۱۹۶
جلالت سوخت اینجا جان عشاق
ز تست این زمزمه در کلّ آفاق ۱۹۷
جلالت سوخت مشتاقان درگاه
از آن کافتاده اینجاگه ابر راه ۱۹۸
جلالت سوخت مر ذرّات تحقیق
اگرچه رخ نمودستی ز توفیق ۱۹۹
مرا بنمای مر کلّی جمالت
که تا سوزان شوم اندر جلالت ۲۰۰
بسوزانم که مشتاقم حقیقت
نمیخواهم مر این نقش طبیعت ۲۰۱
بسوزانم اگرچه سوختستم
که سرّ عشق تو آموختستم ۲۰۲
بسوزنم که کل گردانیم تو
که راز اینجایگه میدانیم تو ۲۰۳
وصالت را خریدارم بدین جان
از آن افتادهام مدهوش و حیران ۲۰۴
اگرچه مستم از شوق جمالت
شدستم گشته در عین وصالت ۲۰۵
شدستم کشته چون منصور اسرار
مرا آویختی اندر سر دار ۲۰۶
مرا بردار کردستی حقیقت
که دیدستم ز ذاتت دید دیدت ۲۰۷
یقین توحید تو من فاش گفتم
از آن این جوهر اندر ذات سُفتم ۲۰۸
منم مست و توئی هشیار گشته
کنون ازجسم و جان بیزار گشته ۲۰۹
بخواهی کشتنم آخر که دانم
در اینجا گشت راز تو عیانم ۲۱۰
فنا کن بود من تا تو بمانی
مکن مستم فنای کل تو دانی ۲۱۱
بخواهی کشتنم در خاک کویت
از اینم دائما افتاده سویت ۲۱۲
فنا کن تا بقا یابم ز تو باز
تو دانائی درون ای صاحب راز ۲۱۳
بجز توحید ذاتت میندانم
از آن من دائما توحید خوانم ۲۱۴
چو دیدم اندر اینجاگاه مردید
تراکل زان همیگویم ز توحید ۲۱۵
مرا تا جان بود توحید گویم
ترا در عین آن توحید جویم ۲۱۶
یکی ذاتست توحید تو ما را
عیان در دید آن دید تو ما را ۲۱۷
اگرچه گم نکردستم ترا من
که میدانم ترا عین لقا من ۲۱۸
نکردم هیچ گم تا من بجویم
بصورت زان ز معنیّ تو گویم ۲۱۹
یکی ذاتست پنهان از تمامت
بهر دم میکند درجان قیامت ۲۲۰
یکی ذاتست اینجا آشکاره
یقین در خویشتن از خود نظاره ۲۲۱
کی ذاتست این برهان نموده
همی اسرار از قرآن نموده ۲۲۲
یکی ذاتست کل پنهان و پیدا
مرا در جان و دل کلّی هویدا ۲۲۳
وصال ذات تو دیدم در اینجا
شدم در ذات تو ای دوست یکتا ۲۲۴
تو من من تو در این معنی چگویم
توئی ظاهر کسی دیگر چه جویم ۲۲۵
تو هستی ظاهر و باطن تو داری
تو داری مر ترا پاسخ تو داری ۲۲۶
یکی بیچون و بی مثلی و مانند
نداری یار و خویش و زوج و فرزند ۲۲۷
همه از تو تو از خود دیده رازت
بخود گفته حقیقت جمله بازت ۲۲۸
نبینم غیر تو چون کل تو بودی
که دائم بوده و بودی و بودی ۲۲۹
زهی اسرار تو مشکات ارواح
مرا از جان و دل نورست مصباح ۲۳۰
ز روزنهای مشکاتی هویدا
از آن نور تو شد در جام پیدا ۲۳۱
یکی جام عجائب ساختستی
ز بود ذات خود پرداختستی ۲۳۲
یکی جامست پر نور حقیقت
در آن موجود بیشک دید دیدت ۲۳۳
یکی جامست در وی ذات پاکت
عیان بنموده زو آیات پاکت ۲۳۴
یکی جامست نور پاکت ای ذات
همی رانی در اینجا عین آیات ۲۳۵
درون جام راح کل نمودی
حقیقت جام دیدم هم تو بودی ۲۳۶
درون جام هستی نور روشن
بتابیده عیان در هفت گلشن ۲۳۷
ز نورت پرتوی در کائناتست
از آن پیوسته امکان ثباتست ۲۳۸
مزیّن کرده زین جاوید افلاک
بسرگردان شده پیوسته در خاک ۲۳۹
ز نورت فیض دارم هر چه دیدم
بجز تو هیچ در اشیا ندیدم ۲۴۰
درون جان مرا کردی مزّین
ز نور تست هر ارواح روشن ۲۴۱
درون جام دارد روشنائی
از آن در وی جمالت مینمائی ۲۴۲
جمال خویش بنمودی تو درجام
از آن دیدم رخ خوبت سرانجام ۲۴۳
درون جام بنمودی عیانی
درون جام دیدم تن نهانی ۲۴۴
جمال خویش بنمودی یقینت
در این جام حقیقت پیش بینت ۲۴۵
دل عطار مست جام عشقست
شده آغاز در انجام عشقست ۲۴۶
نمودستی رخت در جام عطّار
یقین گشتست سرانجام عطّار ۲۴۷
ز تو عطّار باشد مست این جام
حقیقت گشت خود بیند سرانجام ۲۴۸
ز تو واقف شده واصف شده باز
ندیده در درون انجام وآغاز ۲۴۹
بنورت روشنائی یافت اینجا
ز بود خود خدائی یافت اینجا ۲۵۰
نظر کل کرد اندر جسم و جانم
از آن بسپردهٔ مر اسم جانم ۲۵۱
بدیده مر ترا در سینهٔ خویش
درونِ تو توئی دیرینهٔ خویش ۲۵۲
وصالت را طلب کردم ز هر کس
چو دیدم جملگی بودی تو خود بس ۲۵۳
تو بودی در درون خویش پیدا
فکنده در درون این شور و غوغا ۲۵۴
طلب میکردمت اندر جدائی
که تا دریافتم از آشنائی ۲۵۵
طلب میکردمت تا باز دیدم
نه گم بودی ولی در تو رسیدم ۲۵۶
طلب از من بُد و من طالب ای جان
تو بودی در حقیقت غالب ای جان ۲۵۷
طلب هم از تو بود و من بدم هان
تو میگفتی حقیقت شرح و برهان ۲۵۸
کنونت در یقین چون باز دیدم
نه گم بودی ولی در تو رسیدم ۲۵۹
دلّ عطّار مسکین را نگهدار
دو روزی دیگرش اینجا میازار ۲۶۰
دل عطّار مرغ دامت آمد
از آن مسکین چنین در کارت آمد ۲۶۱
دلم حیران دام ای دام هم تو
حقیقت دولت و هم کام هم تو ۲۶۲
در این دام توام در شادکامی
که میدانم که تو مرغ و تو دامی ۲۶۳
در این دام توام من راز دیده
که من دام توام ای باز دیده ۲۶۴
همه در دام تو هستند گرفتار
نمیدانندت ای دانای اسرار ۲۶۵
یقین شد بر دل عطار این دام
که بیرون آید از دامت سرانجام ۲۶۶
مر این مرغ دلم تا کشته گردد
میان خاک و خون آغشته گردد ۲۶۷
بکش این مرغ اگر خواهیش کشتن
یقین مرغ از تو کی خواهد گذشتن ۲۶۸
بکش مرغ دلم ای جان تو دانی
بکش کین کشتنستم زندگانی ۲۶۹
مرا این کشتن تو زندگانی است
حقیقت مر حیات جاودانی است ۲۷۰
چنانت دیدهام انجام و آغاز
که خواهم کشتن اینجاگاه سرباز ۲۷۱
دم ذاتت زنم در سرّ اعیان
از آنم برتر از خورشید تابان ۲۷۲
دم ذاتت زنم در سرّ توحید
نه بینم بعد از اینم جز در این دید ۲۷۳
تو درجانی کجا جویم ترا من
چو توهستی کرا گویم ترا من ۲۷۴
تو در جانی چنین غوغا فکنده
مرا در قربت الّا فکنده ۲۷۵
تو درجانی چنین اسرار گفته
ز خود گفته چنین در خود شنفته ۲۷۶
تو درجانی و عطّار از تو موجود
حقیقت خود تو مقصود و تو موجود ۲۷۷
از آن جز تو نخواهم دید غیری
که جز تو من ندارم هیچ سیری ۲۷۸
بتو روشن شده جان و جهانم
از آن از غیر اینجا من جهانم ۲۷۹
ندیدم غیر تو بود تو دیدم
ز آن مر بود تو گفت و شنیدم ۲۸۰
ندیدم غیر تو جانان جز ای دل
همه از تست اینجاگاه حاصل ۲۸۱
نه کس در پردهٔ تو راز بُرده
نه کس از تو نشانی باز برده ۲۸۲
تو اندر پرده و جمله طلبکار
در آخر پرده برداری ز اسرار ۲۸۳
یکی ذات دوئی عین صفاتت
کنی مخفی همه در نور ذاتت ۲۸۴
یکی ذاتی دوئی اینجا نداری
از آن پیدا شده الّا تو داری ۲۸۵
ز لا موجودی و الّا حقیقت
ز الّا اللّه دیدم دید دیدت ۲۸۶
ز الّا اللّه میبینم نشانت
از آن میگویم این شرح و بیانت ۲۸۷
ز الّا اللّه میبینم دل و جان
ترا ای ماهرو خورشید رخشان ۲۸۸
ز الّا اللّه دیدم مر ترا باز
ندیدم جز ترا انجام و آغاز ۲۸۹
حقیقت بیشکی هر دو جهانی
حقیقت سرّ پیدا و نهانی ۲۹۰
بجز تو هیچ اینجا غیر نبود
حقیقت کعبه و هم دیر نبود ۲۹۱
تو تا بنمودهٔ این کعبهٔ جان
همه ذرّات گرد اوست گردان ۲۹۲
در این کعبه جلال تست پیدا
یقین نور جمال تست پیدا ۲۹۳
در این کعبه همه روی تو بینم
همه ذرّات در سوی تو بینم ۲۹۴
همه در کعبه اند و کعبه جویان
همه در کعبهٔ وصل تو پویان ۲۹۵
همه در کعبه اینجاگه رسیده
جمالت را در آن کعبه ندیده ۲۹۶
در این کعبه جمال جاودانی است
درونش هم نشانِ بی نشانی است ۲۹۷
در این کعبه تمامت وصل یابند
ترا آخر در اینجا اصل یابند ۲۹۸
جمال کعبه اینجاگه نمودی
دل خلقی ز دیدارت ربودی ۲۹۹
از این کعبه نمودستی جمالت
شده تابان در او نور جلالت ۳۰۰
از آن نور است کعبه پاک و روشن
از آن عکسی شده هر هفت گلشن ۳۰۱
حقیقت سالکان اندر طوافند
جمالت را از آن در عشق لافند ۳۰۲
توئی در کعبه و چیز دگر نیست
بجز واصل در این کعبه خبر نیست ۳۰۳
همه ره کرده در کعبه رسیده
جمالت را در آن کعبه ندیده ۳۰۴
همه اندر طواف و کعبه در جوش
یقین در راه هم گویا و خاموش ۳۰۵
کسی در وصل کعبه راه یابد
که در کعبه جمال شاه یابد ۳۰۶
جمال شاه بیشک در درونست
حقیقت عشق اینجا رهنمونست ۳۰۷
حقیقت عشق اینجا در کند باز
بیابی توجمال خود باعزاز ۳۰۸
پس آنگه در سوی کعبه شتابی
جمال شاه اینجاگه بیابی ۳۰۹
ولیکن راه هر کس نیست اینجا
مگر آنکو بود در عشق یکتا ۳۱۰
کسی در کعبه ره دارد حقیقت
که رشته باشد از عین حقیقت ۳۱۱
کسی در کعبه ره دارد یقین او
که باشد بیشکی عین الیقین او ۳۱۲
کسی در کعبه روی شاه بیند
که کلّی نور الاّ اللّه بیند ۳۱۳
کسی در کعبه دارد وصل جانان
که کلّی دیده باشد اصل جانان ۳۱۴
کسی در کعبه جان پیش بین شد
که چون منصور در عین الیقین شد ۳۱۵
کسی در کعبه جانان صفا دید
که بود خویشتن مر مصطفا دید ۳۱۶
کسی در کعبه جانان اناالحق
زند کو باز بیند راز مطلق ۳۱۷
حرم گاهی است جانت کعبهٔ یار
وصال او در آنجاگه پدیدار ۳۱۸
وصال حق در اینجا جوی بیچون
که بنماید محمّد بیچه و چون ۳۱۹
ز دید مصطفی در کعبهٔ دل
ترا مقصودکل آید بحاصل ۳۲۰
ز دید مصطفی دم زن بعالم
که بنماید ترا سرّ دمادم ۳۲۱
ز دید مصطفی بین ذات در خویش
اگر برداری اینجاگاه از پیش ۳۲۲
حجاب کفر و زو گردی مسلمان
بآخر باز یابی روی جانان ۳۲۳
وصال مصطفی دان ذات مطلق
که میگویم ترا آیات مطلق ۳۲۴
یقین کُنْتُ نَبِیّا گر بدانی
بجز احمد دگر چیزی ندانی ۳۲۵
یقین ما کان زِبَر خوان تو ز قرآن
که تا باشد ترا این نصّ و برهان ۳۲۶
کسی در کعبهٔ جانان قدم زد
که بود خویتشن او بر عدم زد ۳۲۷
کسی در کعبهٔ جانان یقین یافت
که بود مصطفی را پیش بین یافت ۳۲۸
چو حق با مصطفی اسرار گفتست
نگه میدار آنچت یار گفتست ۳۲۹
منه پای از شریعت دوست بیرون
وگرنه اوفتی در خاک ودر خون ۳۳۰
منه پای ا زشریعت دوست بر در
که ناگه اوفتی از خیر در شر ۳۳۱
شریعت پیش گیر و بی بلا باش
حقیقت آنگهی عین لقاباش ۳۳۲
شریعت پیش گیر و راز دریاب
که از شرع محمّد یابی این باب ۳۳۳
دَرِ احمد زن و رَو کن تولّا
که تا اویت رساند سوی الّا ۳۳۴
دَرِ احمد زن و وز غم جدا گرد
ز دید مصطفی دید خداگرد ۳۳۵
در احمد زن و اسرار او بین
ز دید او یقین انوار او بین ۳۳۶
در احمد زن و فارغ نشین تو
ز دید او عیان دیدار بین تو ۳۳۷
در احمد زن و زو خواه اینجا
حقیقت تا نماید شاه اینجا ۳۳۸
حقیقت بازدان زو در شریعت
که او بنمایدت حق بی طبیعت ۳۳۹
باذن او شو اندر ذات بیچون
ز ذات مصطفی حقست بیچون ۳۴۰
مشو مجنون و عاقل باش در شرع
که اینجا باز دانی اصل از فرع ۳۴۱
یقین گر مصطفی را دوست دانی
از او اسرار ذاتت باز دانی ۳۴۲
یقین گر مصطفی جوئی رهِ او
ببوسی خاکِ پاکِ درگهِ او ۳۴۳
یقین گر مصطفی بنمایدت دوست
برون آرد ترا چون مغز از پوست ۳۴۴
یقین گر مصطفی بنمایدت راز
به بینی در نفس انجام و آغاز ۳۴۵
یقین گر مصطفی رازت نماید
ره گم کرد کی بازت نماید ۳۴۶
تولاّ کن که او دیدست اللّه
حقیقت راز بشنیدست ز اللّه ۳۴۷
از او یابی معانی تا بدانی
وگرنه خوار و سرگردان بمانی ۳۴۸
من از وی باز دیدم راز تحقیق
وز او هم یافتم آیات توفیق ۳۴۹
یکی را باز بین در عرش و کرسی
که گردی در زمانه روح قدسی ۳۵۰
یکی را باز بین لوح و قلم دوست
پس آنگه زن به جز حق کل رقم دوست ۳۵۱
یکی را باز بین در عین جنّت
که هستی آدم اندر اصل فطرت ۳۵۲
یکی را باز بین در فرش اینجا
که نوری آمده در عرش اینجا ۳۵۳
یکی را باز بین در عین آتش
مشو مانند او جانان تو سرکش ۳۵۴
یکی را باز بین در دمدمه باد
در او روح فنا کن در یکی باد ۳۵۵
یکی را باز بین در آب اعیان
که زان آبست اینجا جسم تابان ۳۵۶
یکی بنگر ز خاک و باز بین تو
حقیقت بازبین و راز بین تو ۳۵۷
همه در خاک و خاک از صانع پاک
نهاده بر سر خود تاج لولاک ۳۵۸
ز دید مصطفی در خاک بنگر
در او اسرار صنع پاک بنگر ۳۵۹
همه درخاک شد موجود تحقیق
از او بنگر تو بود بود تحقیق ۳۶۰
ز اصل خود اگر واقف شوی تو
در اعیان خدا واصف شوی تو ۳۶۱
یقین خاکست مر آیینه بنگر
جمال دوست مر آیینه بنگر ۳۶۲
درون خاک میدان تو که خاکی
بصورت لیک معنی ذات پاکی ۳۶۳
درون خاک پیدا آمدستی
هم اندر خاک یکتا آمدستی ۳۶۴
تو اندر خاکی و خاک ازتو بینا
حقیقت سرشناس ای پیر دانا ۳۶۵
تو اندر خاکی و روح تو در خاک
همین اطوار دارد سوی افلاک ۳۶۶
تن از خاکست و جان از بهر تو یار
درون خاک پاک آمد پدیدار ۳۶۷
تن از خاکست و جان از ذات بنگر
ز خاک بستهٔ نقاش بنگر ۳۶۸
ز خاکت باز گفتم باز دان تو
ز خاک پاک اینجا راز دان تو ۳۶۹
نگفتست جسم از خاکست اینجا
ببینی روح قدس پاک اینجا ۳۷۰
حقیقت خاک واصل گشته دانم
فلک از بهر او سرگشته دانم ۳۷۱
فلک سرگشته شد از بهر طین او
که طین دارد یقین عین الیقین او ۳۷۲
همه نور حقیقت در سوی خاک
مراو ریزد ز ذاتت سوی افلاک ۳۷۳
حقیقت نور حق درخاک دیدم
از اینجا من در این درگه رسیدم ۳۷۴
حقیقت خاک درگاه الهست
کسی داند که در راه الهست ۳۷۵
در این درگاه آدم گشت پیدا
حقیقت جان جان گشته هویدا ۳۷۶
در این درگاه آدم آفریدند
ملایک عشق از جانم مزیدند ۳۷۷
در این درگاه کلّی سجده کردند
همه زینجایگه مرگوی بردند ۳۷۸
همه در سجدل آدم شده باز
که آمد بود اندر عزّت و ناز ۳۷۹
از آن دم بود آدم در سوی خاک
حقیقت آمده از حضرت پاک ۳۸۰
از آن آدم در این درگاه آمد
حقیقت او ز دید شاه آمد ۳۸۱
از آن حضرت نَفَخْتُ فیه من روح
دمید اندر وجود او و هم نوح ۳۸۲
ابا شیث و ابا عین خلیلش
تمامت انبیا زو بین دلیلش ۳۸۳
در این خاک از یکی پیدا نمودند
چونیکو بنگری یک ذات بودند ۳۸۴
چراغی بود آدم باز کرده
از آن بُد عزّت جان هفت پرده ۳۸۵
از آن بود آدم اینجا ذات بیچون
که اندر خاک آمد بیچه و چون ۳۸۶
چراغ نور وحدت بوده اینجا
عیان ذات قربت بوده اینجا ۳۸۷
از او پیدا شدند اینجا تمامت
از او بنگر تو این شور و قیامت ۳۸۸
چراغی از چراغی باز کن تو
دگر زین راز دیگر راز کن تو ۳۸۹
چنان دان کین همه از یک چراغند
فتاده از ازل در عین باغند ۳۹۰
چو دنیا کشتزار آن جهانست
در اینجا تخمها گشته عیان است ۳۹۱
یکی تخمست چندین بر بداده
همه اندر بر رهبر نهاده ۳۹۲
یکی تخمست اندر ذات موجود
هزاران قسم در ذرات موجود ۳۹۳
یکی تخمست از سرّ الهی
بداده تخم اینجا از کماهی ۳۹۴
یکی تخم است اگر تو باز بینی
درونت گشته آنگه راز بینی ۳۹۵
یکی تخمست آدم تا بدانی
از او پیدا شده گنج معانی ۳۹۶
در این خاکست اینجا تخم کشته
حقیقت سجدهاش کرده فرشته ۳۹۷
ترا چون تخم از خاکست مولود
زبان خویش را میکردهٔ سود ۳۹۸
ندیدی تخم خود ای آدم پیر
از آنی دائما در عین تدبیر ۳۹۹
توئی آدم ز آدم باز زاده
تو بازی لیک از شهباز زاده ۴۰۰
توئی در اصل فطرت شاهبازی
که داری در یقین با شاه رازی ۴۰۱
در اینجا راز خود را باز بین تو
اگر مردی در اینجا راز بین تو ۴۰۲
سجودت کرده اینجا مر ملایک
نمییابی مر این سرّ فذلک ۴۰۳
حقیقت این چنین جوهر که روحست
از آن دم آمده فتح و فتوحست ۴۰۴
تو او را این چنین مر خوارداری
حقیقت کمتر از نشخوار داری ۴۰۵
بخورد و خواب کردستی بضاعت
رسی اینجا که خواهی مر قناعت ۴۰۶
ببردن تا نیابی شرمساری
زهی نادان ندانم در چکاری ۴۰۷
ترا از جمله اشیا آفریدست
کرامت مر ترا کلّی گزیدست ۴۰۸
ترا آخر نمود ای خوار مسکین
چنین مانده ترا رو زار و مسکین ۴۰۹
ترا پیدا نموده عزّت خویش
تو افتاده چنین در لذّت خویش ۴۱۰
ترا زان جوهر قدس حقیقت
که پنهان آمدستی در طبیعت ۴۱۱
ترا از آن جوهر قدسی عیانی
که مکشوف است در تو هرمعانی ۴۱۲
تو از آن جوهر قدسی باعزاز
که اینجا آمدستی و شدی باز ۴۱۳
تو از آن جوهری کز جمله اشیا
از آن جوهر شدست ای دوست پیدا ۴۱۴
حقیقت آدمی و نی ز آدم
که اعیان آمدستی تو از آن دم ۴۱۵
نَفَخْتُ فیه مِنْ روحی در این جسم
در اینجا باز ماندستی تو درجسم ۴۱۶
نفخت فیه من روحی در اسرار
در این جسم آمدستی کل پدیدار ۴۱۷
نفخت فیه من روحی ز اعیان
حقیقت اسم بنهادی تو در جان ۴۱۸
نفخت فیه من روحی یقین تو
اگر باشی در این سر راز بین تو ۴۱۹
نفخت فیه من روح از صفاتی
که از نفخ یقین اعیان ذاتی ۴۲۰
نفخت فیه من روحی عیانی
که مکشوفست در تو هرمعانی ۴۲۱
نفخت فیه من روحی تو از ذات
منقش گشته اندر عین ذرّات ۴۲۲
نفخت فیه من روحی وصالی
چرا افتاده در عین وبالی ۴۲۳
نفخت فیه من روحی ز دیدار
تو داری اندر اینجا سرّ اسرار ۴۲۴
نفخت فیه من روحی تو دریاب
سوی آن نفخه دیگر زود بشتاب ۴۲۵
نفخت فیه من روحی چه چاره
همه ذرّات در تو شد نظاره ۴۲۶
نفخت فیه من روحی ز اشیا
همه در تو شده اینجا هویدا ۴۲۷
نفخت فیه من روحی تو خورشید
بخواهی ماند اندر سایه جاوید ۴۲۸
نفخت فیه من روحی تو در ماه
زده بر آفرینش نورت ای شاه ۴۲۹
نفخت فیه من روحی تو از عرش
فکنده نور خود اندر سوی فرش ۴۳۰
نفخت فیه من روحی ز جنّات
حقیقت سجدهٔ تو کرده ذرّات ۴۳۱
نفخت فیه من روحی در آتش
در این آتش فتادستی عجب خوش ۴۳۲
نفخت فیه من روحی تو از باد
ز نور خویش کرده باد را باد ۴۳۳
نفخت فیه من روحی تو در آب
فکنده نور خود را اندر او تاب ۴۳۴
نفخت فیه من روحی تو در طین
در این طین مر جمال خویشتن بین ۴۳۵
مر این صورت مبین کاینجا چنانست
جمالت برتر از حدّ کمالست ۴۳۶
جمالت برتر ازکون و مکانست
یقین کون و مکان در تو عیانست ۴۳۷
جمالت پرتوی بر عالم افتاد
که آن پرتو درون آدم افتاد ۴۳۸
جمالت بی نهایت اوفتادست
لطیفی بس بغایت اوفتاداست ۴۳۹
جمالت رشک ماه اندر خور آمد
حقیقت مردمی زان خوشتر آمد ۴۴۰
جمالت عالم دل در گرفتست
رقم بر چرخ و ماه و خور گرفتست ۴۴۱
عجائب صورت معنی نموده
لطافت بر لطافت در فزوده ۴۴۲
همه حیران تو مانده تو حیران
ز خودتا تو چه چیزی مانده پنهان ۴۴۳
تو اندر پردهٔ عزت بمانده
در این قربت از آن حضرت بمانده ۴۴۴
حقیقت تو از این آیینه هستی
ز بود خویشتن بت میپرستی ۴۴۵
در این آیینه موجودی همیشه
که اندر بود کل بودی همیشه ۴۴۶
در این آیینه بر خود عاشقی تو
از آن د رعشق کلّی لایقی تو ۴۴۷
در این آیینه پیدائی و پنهان
حقیقت جانی از دیدار جانان ۴۴۸
وجود جملگی اینجا تو داری
که هم پنهان و هم پیدا توداری ۴۴۹
چنان طوفان فکندی در گِل و دل
که کردی در یقین عطّار واصل ۴۵۰
در این معنی ترا در خویش دیدم
بجز تو من کس دیگر ندیدم ۴۵۱
حقیقت سالکانت بنده آمد
که رویت چون مه تابنده آمد ۴۵۲
حقیقت بدر و خورشید منیری
سزد کافتاد گان را دستگیری ۴۵۳
ز شوقت جانها دادند عشاق
که در عین توئی افتادهٔ طاق ۴۵۴
ز شوقت جان چه باشد تا فشاند
بسر در راه تو انسان نماند ۴۵۵
ترا داند هر آنکو واصل آمد
که مقصود از تو کلّی حاصل آمد ۴۵۶
تو مقصودی دگر تحقیق هیچست
بجز تو جمله نقش پیچ پیچست ۴۵۷
تو مقصود جهانی و وجودی
که نزد عاشقانت بود بودی ۴۵۸
زهی دیدار تو دیدار بیچون
نمود روی خود از کاف وز نون ۴۵۹
نمودستی رخ اندر حقهٔ خاک
ز بهر تست گردان نجم و افلاک ۴۶۰
ز بهرتست گردان آفرینش
توئی مر جزو تو اینجا یقینش ۴۶۱
چنانت اندر اینجا باز دیدم
ترا انجام با آغاز دیدم ۴۶۲
توئی اصل چنان گم کردهٔ باز
خود اینجا تو ندانی خویشتن راز ۴۶۳
چنان گم کردهٔ در پرده خود تو
که بنمودستی اینجا نیک و بد تو ۴۶۴
حجابت صورت افلاک آمد
نمود عشقت اندر خاک آمد ۴۶۵
حجابت صورتست و عین رازی
که خود را زین حجابت دیده بازی ۴۶۶
حجابت صورتست و بس حجابست
از آن اینجات اعداد و حسابست ۴۶۷
حجابت صورتست ای کار دیده
خود اندر پنج و شش ناچار دیده ۴۶۸
خود اندر چار و شش بنمودهٔ تو
ازل را با ابد پیمودهٔ تو ۴۶۹
خود اندر چار و شش دیدی سرانجام
بتو پیدا شده آغاز و انجام ۴۷۰
خود اندر چار و شش دیدی همیشه
ز غفلت خویش خوش داری همیشه ۴۷۱
مشو غافل که عقل کل تو داری
ز نور جزو و کل اسرار داری ۴۷۲
مشو غافل که اسرار جهانی
بمعنی این جهان و آن جهانی ۴۷۳
رسیدستی یقین زان حضرت پاک
وطن کردستی اندر حقهٔ خاک ۴۷۴
در این منزل مکن اینجا قراری
مجو زین منزل آخر هیچ یاری ۴۷۵
رسیدستی در این منزل یقین تو
فروماندستی اندر کل یقین تو ۴۷۶
رسیدستی در این منزل حقیقت
گرفتاری کنون سوی طبیعت ۴۷۷
در این منزل مکن اینجا قراری
مجو زین منزل آخر هیچ یاری ۴۷۸
در این منزل مکن اینجا مقامت
که یابی بیشکی درد و ندامت ۴۷۹
در این منزل مکن جز نیکنامی
که در عشقت حقیقت کل تمامی ۴۸۰
در این منزل نظر کن بود اوّل
مشو در هر صفت بر خود معطّل ۴۸۱
در این منزل به جز از شرع منگر
یقین اصل بین و فرع منگر ۴۸۲
در این منزل ز دین تقوی نگهدار
ز صورت بگذر و معنی نگهدار ۴۸۳
در این منزل بتقوی جان مصفّا
کن و کم گرد در عین مسمّا ۴۸۴
در این منزل ز تقوی شادمان شو
بپاکی از حقیقت جان جان شو ۴۸۵
در این منزل بتقوی دل فروشوی
درون جان و دل اسرار کل جوی ۴۸۶
در این منزل بتقوی راست رو باش
خموشی کن تو بی فریاد و او باش ۴۸۷
در این منزل مکن بد تا توانی
که نیکی یابی از سرّ معانی ۴۸۸
در این منزل نکو نامی بدست آر
که تا باشی حقیقت صاحب اسرار ۴۸۹
در این منزل ز دید شرع مگذر
ز شرع دوست در معنی تو برخور ۴۹۰
در این منزل مبین جز یار تحقیق
که میبخشد ترا مر یار توفیق ۴۹۱
در این منزل نخواهی بود پیوست
مکن بس جان خود اینجایگه پست ۴۹۲
در این منزل تو خواهی رفت ناچار
یقین بی صورت پنج و شش و چار ۴۹۳
از این منزل تو خواهی رفت بیرون
حقیقت عاقبت در خاک و در خون ۴۹۴
از این منزل تو خواهی رفت بیشک
فنا خواهی شدن در ذات اکل یک ۴۹۵
بس ای جان چون در اینجائی بدنیا
نظر کن پیش از این دیدار مولی ۴۹۶
در اینجا بازبین پیش از شدن باز
نمود عشق خود زانجام و آغاز ۴۹۷
در اینجا بازبین ای کار دیده
که تا باشی حقیقت یار دیده ۴۹۸
در اینجا بین و اینجا رو بشادی
که چون بینی تو اینجا داد دادی ۴۹۹
ترا مقصود صورت بد در اینجا
یقین خود ضرورت بُد در اینجا ۵۰۰
یقین خویشتن را میشناسی
که هستی جوهر و بس بی قیاسی ۵۰۱
تو اینجا جوهری چون از نمودار
درون بحر استغنا پدیدار ۵۰۲
در این بحر حقیقت جوهر اوست
صدف بگرفته پنهانی تو از پوست ۵۰۳
در این بحر صدف بشکن حقیقت
صدف اندر نمود خود طبیعت ۵۰۴
برون آی و نمایت جوهر اینجا
گذر کن از صدف مگذر در اینجا ۵۰۵
کجا توقیمت این دم بدانی
حقیقت جز دمی اینجا نرانی ۵۰۶
بخورد و خواب ماندی باز اینجا
حقیقت می نرانی باز اینجا ۵۰۷
نه از خود یک نفس آسودهٔ تو
از آن در رنج و غم فرسودهٔ تو ۵۰۸
همه رنج تو بهر خورد و شهوت
بود زانی یقین در عین نخوت ۵۰۹
همه رنج تو از کبرست وز کین
از آن اینجا نداری هیچ تمکین ۵۱۰
همه رنج تو از تست و ز صورت
از آن این دم نمییابی حضورت ۵۱۱
حقیقت مُردَم اندر ماجرائی
ز غفلت مانده در چون و چرائی ۵۱۲
مگو چون و چرا زین فعل بگذر
صفات ذاتی و در فعل منگر ۵۱۳
چرا خود را چنین محبوس داری
دَرِ نابسته را مدروس داری ۵۱۴
اگر باشی چنین در حقهٔ خاک
کجا گردی ز آلایش یقین پاک ۵۱۵
اگر باشی چنین نادان بمانی
بمیری ره سوی معنی نداری ۵۱۶
چه تو چه گاو خر هر دو یکی دان
تو این معنی حقیقت بیشکی دان ۵۱۷
چو تو در لذت نفس و هوائی
مثال قطره از دریا جدائی ۵۱۸
جدائی این زمان از عین دریا
درون چشمهٔ در شور و غوغا ۵۱۹
کجا در سوی کلّی رهبری تو
که مانده چون بَقَر بیشک خری تو ۵۲۰
مشو در عین لذّات بهیمی
اگر جویان حوران و نعیمی ۵۲۱
مشو در صورت کبر و حسد تو
برون بر مر کدورت از جسد تو ۵۲۲
صفا ده اندرون را از طبیعت
ز شرع کل شو اینجا در حقیقت ۵۲۳
صفا ده اندرون از شهوت و آز
چو مردان اندرین ره سر برافراز ۵۲۴
صفاده اندرون از زشتخوئی
اگر گردی چنین بیشک نکوئی ۵۲۵
صفا ده اندرون از خواب کردن
بنه نزدیک شرع از صدق گردن ۵۲۶
تقرب کن تو اندر شرع احمد
که بیرون آوری یاجوج از بند ۵۲۷
چه میدانی که چه بودی در اینجا
چو گردی پاک معبودی در اینجا ۵۲۸
خدا در تست بی آلایش ای دوست
وجود خویش کن پالایش ای دوست ۵۲۹
درون خاکی اندر حضرت پاک
مکن آلوده خود را اندر این خاک ۵۳۰
از این آلودگی تا چند گویم
منم پیوند کل پیوند جویم ۵۳۱
چو عطّار این زمان بگذر ز خوابت
که رد عقبی نباشد مر عذابت ۵۳۲
چو عطّار این زمان بگذر تو از خود
که تا کردی ز تقوی اندر او فرد ۵۳۳
چو عطّار این زمان کن راستی تو
که تا هرگز نیابی کاستی تو ۵۳۴
چو عطّار این زمان آهسته جان باش
حقیقت بود پیدا و نهان باش ۵۳۵
چو عطّار این زمان دیدار مییاب
همه از جان و دل اسرار مییاب ۵۳۶
چو عطّار این زمان از خود فنا گرد
برانداز این حجاب و کل خدا گرد ۵۳۷
چو عطّار این زمان تو پاک رو باش
که ناگاهی ببینی دید نقاش ۵۳۸
چو عطّار این زمان ره راه کن خود
بمنزل اندر آی وش اد کن خود ۵۳۹
چو عطّار این زمان بود فنا باش
حقیقت پیر معبود بقا باش ۵۴۰
چو عطّار این زمان بین ذات بیچون
گذرکرده ز خویش و هفت گردون ۵۴۱
بزیر پای همّت در نهاده
در معنی ز دید کل گشاده ۵۴۲
چنان کرده است ره تا باز دیدست
بنزد شاه بیشک راز دیدست ۵۴۳
چنان کردست اینجاگه سلوک او
که در ره شد بر شمس الدّلوک او ۵۴۴
چنان کردست در اینجایگه راه
که در منزل پدیدست او رخ شاه ۵۴۵
ره جان کرد و جانان باز دید او
نظر کرد و مرش خود راز دید او ۵۴۶
ره جان کرد و اینجادید دیدار
همه از او پدید او ناپدیدار ۵۴۷
ره جان کرد و جان شد اندر اینجا
ز دید خویش پنهان شد در اینجا ۵۴۸
ره جان کرد دید او ذات موجود
از او دیدند مر ذرّات مقصود ۵۴۹
ره جان کرد و جان را دید صافی
چو آدم دید دید دید صافی ۵۵۰
چو آدم راز جانان در بهشت او
بدید و جمله از باطن بهشت او ۵۵۱
چو آدم در بهشت جان قدم زد
در آخر جزو را در کل رقم زد ۵۵۲
چو آدم در بهشت جان بقا یافت
بنور بدر عالم مصطفا یافت ۵۵۳
چو آدم در بهشت جان حقیقت
قدم زد بیشکی او در شریعت ۵۵۴
چو آدم در بهشت جان بقا شد
ز جنّت در گذشت و کل خدا شد ۵۵۵
چنان از وصل جانان ناپدید است
که اندر وصل درگفت و شنیدست ۵۵۶
چنان ازوصل جانان یافت اعزاز
پدیدست از یقین انجام و آغاز ۵۵۷
نموددوست شد تا دوست دیدش
یقین با اوست مر گفت و شنیدش ۵۵۸
ز خود بگذشت تا کل دوست گشتست
حقیقت مغز شد بی پوست گشتست ۵۵۹
همه او دید و جز او غیر نگذاشت
یکی شد در درون و سیر بگذاشت ۵۶۰
یکی شد در درون ودید دلدار
یکی شد او ز دید دید دلدار ۵۶۱
بجز دلدار چیزی میندید او
هم از دلدار شد می ناپدید او ۵۶۲
فنا شد بود عطّار از میانه
رسید اندر لقای جاودانه ۵۶۳
فنا شد بود عطّار از دو عالم
از آن دم زد اناالحق در دمادم ۵۶۴
فنا شد بود عطّار از نمودار
از آن زد مر اناالحق خود بخود یار ۵۶۵
فنا شد تا زلا الّا عیان دید
نظر کرد وزلاکل بی نشان دید ۵۶۶
فنادر لا شد ودیدار لایافت
در آن لا آخرو دید خدا یافت ۵۶۷
ز حق درحق یقین حق یافتست او
از آن در جزو و کل بشتافتست او ۵۶۸
ز حق در حق حقیقت حق بدیدست
از آن در حق چو حق حق ناپدیدست ۵۶۹
ز حق در حق چنان شد در فنا باز
که از حق یافت حق حق را لقا باز ۵۷۰
چو حق حق دید از صورت گذر کرد
حقیقت بود حق از حق خبر کرد ۵۷۱
ز حق در حق حقیقت حق عیان دید
حقیقت حق عیان عین العیان دید ۵۷۲
ز حق در حق چنان موجود آمد
که او را جمله حق مقصود آمد ۵۷۳
ز حق در حق لقای جاودان یافت
نظر کرد و خود اندر جان جان یافت ۵۷۴
ز حق حق گفت نی باطل ندید او
همه ذرّات جز واصل ندید او ۵۷۵
ز حق حق گفت در راز نهانی
همه در شرح اسرار و معانی ۵۷۶
ز حق حق گفت اینجا سرّ مطلق
ز حق دم زد در اینجا از اناالحق ۵۷۷
ز حق حق گفت کل خود دید توفیق
ز حق در حقِّ حق دریافت تحقیق ۵۷۸
ز حق حق گفت اینجا راز بیچون
وز او بشنفت اینجا بیچه و چون ۵۷۹
ز حق حق گفت بود جاودانت
حقیقت حق ز پیدا و نهانت ۵۸۰
چنان در حق گمست و حق در او گم
که غیر قطره شد در عین قلزم ۵۸۱
چنان در حق عیان جاودان دید
که ذرّاتی شد و هردو جهان دید ۵۸۲
چنان در خود دو عالم یافت در خود
بمعنیّ و بصورت کل رقم زد ۵۸۳
چنان در حق عیان سرّ لا شد
که گوئی دائما دید خدا شد ۵۸۴
چنان در عین توحیدست در دید
که چیزی می نداند جز که توحید ۵۸۵
چنان در عین توحیدست در خود
که یکسانست بیشک نیک با بد ۵۸۶
چنان در عین توحیدست در راز
که خود میداند او انجام و آغاز ۵۸۷
چنان در عین توحیدست گویا
که خود در خود شدت او دید یکتا ۵۸۸
چنان در عین توحیدست بیشک
که چیزی نیست نزدیکش به جز یک ۵۸۹
چنان اندر یکی محبوب دیدست
که طالب جملگی مطلوب دیدست ۵۹۰
چنان اندر یکی شد بی نشان باز
که در یکی به بیند جان جان باز ۵۹۱
مگو عطّار خاموش گزین تو
در این معنی به جز یکی مبین تو ۵۹۲
عنان را باز کش از سوی این راز
مگو این سر دگر با هیچکس باز ۵۹۳
عنان را بازکش در سوی حضرت
دگر مر تازه کن مرجان حضرت ۵۹۴
عنان را بازکش تا دم زنی تو
یقین دم در دم آدم زنی تو ۵۹۵
چنان مستغرق عشق یقینی
که جز حق در همه چیزی نبینی ۵۹۶
چنان مستغرق دریای بودی
که درحق جسم و جان اینجا ربودی ۵۹۷
چنان مستغرق دریای شوقی
که اندر ذات کل یکتای ذوقی ۵۹۸
چنان دیدی تو با خود در یقین باز
که حقی و مگو دیگر تو این راز ۵۹۹
ابا لبّیک یا خود جوی جمله
عیانِ دید از خود جوی جمله ۶۰۰
عیان دید در خود بین و تن زن
دمادم گفت را زین گفت بشکن ۶۰۱
دمی با صورت و یک دم معانی
همی پرداز اسرار و معانی ۶۰۲
حقیقت جان در این معنی بداند
یقین در قربت این معنی بداند ۶۰۳
نداند صورت خود این چنین راز
که موجود است در انجام و آغاز ۶۰۴
بوقت صورت این معنی بیابد
که گم کرده سوی مولی شتابد ۶۰۵
چو صورت این بیابد آخر کار
شود اندر فنا مانند عطّار ۶۰۶
از آن گفتم بقدر هر کس این سر
که میباشد در این معنی ظاهر ۶۰۷
ترا چون نیست باطن این حقیقت
نگه میدار ظاهر در شریعت ۶۰۸
بظاهر کوش و در باطن نظر کن
همه ذرّات آنگاهی خبر کن ۶۰۹
بظاهر کوش اینجا تا توانی
که بگشاید ترا راز معانی ۶۱۰
حقیقت باز بینی آخر کار
بتقوی و بمعنی ظاهر یار ۶۱۱
ولی صبریت باید کرد اینجا
که تاگردی حقیقت فرد اینجا ۶۱۲
ز صبرت عاقبت یابی سرانجام
بیابی از کف ساقی جان جام ۶۱۳
ز صبرت عاقبت محمود باشد
در آخر دیدنت معبود باشد ۶۱۴
ز صبرت کام دل اینجا برآید
بصبرت غصّه و غم بر سر آید ۶۱۵
ز صبرت باز بنماید جمالش
بصبرت می بیابی کل وصالش ۶۱۶
ز صبرت باز بنماید رخ خویش
بصبرت این حجب بردار از پیش ۶۱۷
خدا را صبر مؤمن دوست دارد
مراد از صبر در آخر برآرد ۶۱۸
رهت میپرس از هر پیر اینجا
که یابی پیر با تدبیر اینجا ۶۱۹
که ناگه پیرت اینجا رخ نماید
زناگاهی رخ فرّخ نماید ۶۲۰
طلب کن پیر خود در اندرون تاز
که با تو پیر گوید در یقین راز ۶۲۱
طلب کن پیر تا اینجا بیابی
درون خویش از او یکتا بیابی ۶۲۲
طلب کن پیر میگوید یقینت
که اندر اندرونت پیش بینت ۶۲۳
طلب کن پیر را کو پیش بین است
که پیر کل ترا عین الیقین است ۶۲۴
طلب کن پیر تاکل راز گوید
ترا ازدید کلّی باز گوید ۶۲۵
نمیدانی ترا پیری است همراه
ترا افکنده اینجا گاه در راه ۶۲۶
نمیدانی که پیرت هست درجان
حقیقت در صفت خورشید تابان ۶۲۷
نمیدانی تو پیر دیر اینجا
که افکنده است اندر سیر اینجا ۶۲۸
ز پیر دیر مینا در حجابی
از آن درمانده در دید حسابی ۶۲۹
ز پیر دیر چشم خویشتن باز
ببردت تا نماید رازها باز ۶۳۰
کسی از پیر اینجا نیست آگاه
بجز آنکوبود مر سالک راه ۶۳۱
حقیقت سالک اینجا پیر بیند
درون را پیر با تدبیر بیند ۶۳۲
حقیقت سالک اینجا دید سیرش
بپرسید او ز پیر بی نظیرش ۶۳۳
مصیبت نامه اینجا پیر برگفت
دُرِ اسرارهایم پیر کل سفت ۶۳۴
جهان پیر است اگر دانستهٔ باز
که گردید است در انجام و آغاز ۶۳۵
حقیقت سالک ازوی با خبر شد
گهی در شیب و گاهی بر زبر شد ۶۳۶
همی پرسید راز جمله اشیا
که بود کل کند در خویش پیدا ۶۳۷
مکان کوی میگردید سالک
از آن شد زبدهٔ کلّ ممالک ۶۳۸
همی پرسید از هر چیز او راز
همی آمد بنزد پیر خود باز ۶۳۹
بیان میکرد با پیر طریقت
که تا مر باز بیند او حقیقت ۶۴۰
چنان پیرش یقین میگفت تحقیق
که تا یابد در اینجا باز توفیق ۶۴۱
گهی سالک بَرِ خورشید بودی
ابا او گفتی و از وی شنودی ۶۴۲
گهی در پیش ماه و گاه بر عرش
گهی لوح و قلم هم گاه او فرش ۶۴۳
گهی با جبرئیل و گه سرافیل
ز میکائیل و گاهی هم عزرائیل ۶۴۴
گهی موسی گهی با آتش و آب
گهی با خاک و باد اند تک و تاب ۶۴۵
گهی با وحش و طیراینجا عیان شد
ابا ایشان در این شرح و بیان شد ۶۴۶
گهی با آتش و گه کوه و دریا
گهی بر آسمان گه بر ثریّا ۶۴۷
گهی با آدمی و گاه ابلیس
گهی در جستن حق کرد تلبیس ۶۴۸
گهی از آدم و مرگاه ازنوح
که تا او را فزاید قوّتِ روح ۶۴۹
گهی با آسمانها گه ملایک
بیان پرسید اینجاگاه یک یک ۶۵۰
گهی از موسی و گه مر براهیم
همی پرسید سالک گشته تسلیم ۶۵۱
گهی عیسی از او پرسید هم راز
حقیت ز انبیا میدید او راز ۶۵۲
گهی در شیث پیش پیر بودی
ابا او گفتی و از وی شنودی ۶۵۳
همه راهش سوی احمد نمودند
درش در سوی کل آخر گشودند ۶۵۴
بآخر پیش احمد یافت تحقیق
مر او را داد اینجاگاه توفیق ۶۵۵
ز احمد راه خود و اسرار خودیافت
بآخر جسم و جان اندر اَحَد یافت ۶۵۶
محمد(ص) راز او بنمود اینجا
درش در دید کل بگشود اینجا ۶۵۷
رهش بنمود اوّل سوی صورت
که در صورت بود معنی ضرورت ۶۵۸
ز حُسنش بگذرانید و خیال او
ز عقل و قلبت و آنگه وصال او ۶۵۹
عیان درجان خود دید از حقیقت
گذر کرد آخر کار از طبیعت ۶۶۰
چو اندر منزل جان او قدم زد
وجود عقل در سوی عدم زد ۶۶۱
درون جان در اسرار کماهی
عیان جان یافت اسرار الهی ۶۶۲
ز جان پرسید و با جان او سخن گفت
مر او را راز جان و سر کهن گفت ۶۶۳
بدو جان گفت راز خویش اینجا
حقیقت چو نظر بگماشت اینجا ۶۶۴
حقیقت سالک اینجا جان عیان دید
درون جان خود او جان جان دید ۶۶۵
حقیقت جان جان بود او یقین او
شده ذرّات اینجا پیش بین او ۶۶۶
همه ذرّات را در ره فکندند
بپرسش جمله پیش شه فکندند ۶۶۷
حقیقت چونکه سالک در بر جان
در اینجا شد حقیقت رهبر جان ۶۶۸
نمود خویشتن از جان یقین یافت
در اینجاگه عیان عین الیقین یافت ۶۶۹
ز جان پرسید سالک راز بیچون
مر او را گفت جان سر بیچه و چون ۶۷۰
که من بودم ترا گم کردهٔخویش
حقیقت مر ترا در پردهٔ خویش ۶۷۱
در این پرده ترا گم کردم اوّل
که تا ماندی در اینجاگه معطّل ۶۷۲
در آخر چون بنزدم آمدی تو
حقیقت کام اینجا بستدی تو ۶۷۳
منت کردم در اشیا جمله گردان
منت بودم در اینجا جان جانان ۶۷۴
حکایت مر بسی بشنیدم از پیر
حقیقت من بدم از پیر تدبیر ۶۷۵
من اینجا مر ترا کل رخ نمودم
منم جان نیز هم پاسخ نمودم ۶۷۶
منم جبریل و میکائیل بنگر
هم اسرافیل و عزرائیل بنگر ۶۷۷
منم لوح و منم کرسی منم عرش
منم عین قلم بنوشته بر فرش ۶۷۸
منم جنّت منم دوزخ در اینجا
منم حور و قصور و عین حورا ۶۷۹
منم خورشید و ماه وجمله انجم
تراکردم درون جملگی گم ۶۸۰
منم عاشق یقین بنگر تو مر باد
ز باد و خاک من کرده تو آباد ۶۸۱
منم طیر ووحوش و آدمی من
منم هم جنّ و انس اندر کمین من ۶۸۲
منم عین نبات ودید حیوان
منم اینجا حقیقت دان از اینسان ۶۸۳
منم آدم منم نوح اندر اینجا
منم مر انبیا اندر تو پیدا ۶۸۴
منم دیدار سرّ مصطفا کل
که بنمودم ترا اینجا لقا کل ۶۸۵
منم جان و منم جسم و منم دل
منم عین خیال و نیست باطل ۶۸۶
منم اینجا و آنجا در یقین باز
نمایم مر ترا انجام و آغاز ۶۸۷
ز من مگذر که من جانم ز صورت
نمایم هر دمی اینجا حضورت ۶۸۸
ز من مگذر بمن بنگر یقین تو
که من هستم درونت پیش بین تو ۶۸۹
ز من دان هرچه دانی اندر اینجا
نمودم مر ترا ای مالک اینجا ۶۹۰
کنون تا قدر من بشناسی از جان
مرو جائی دگر خود را مرنجان ۶۹۱
تو قدر من بدان تا در یقینت
نمایم جاودان عین الیقینت ۶۹۲
در اینجا منزلت آن شه نمایم
در آخر مر ترا آن مه نمایم ۶۹۳
در اینجا منزلت در خود فنا کن
پس آنگاهی ز من خود را بقا کن ۶۹۴
در اینجا منزلست و من منازل
ترا گردانم اندر عشق واصل ۶۹۵
در اینجا منزلست و من حقیقت
کنم پاکت در اینجا از طبیعت ۶۹۶
در اینجا منزلست ای مرد سالک
نظر میکن تو در عین مناسک ۶۹۷
همه در تست و من از تو پدیدار
یقین در من شو اینجا ناپدیدار ۶۹۸
همه در تست اگر از من بیابی
حقیقت در درون از من بیابی ۶۹۹
منت واصل کنم چون خویش اینجا
همه حاصل کنم چون خویش اینجا ۷۰۰
حقیقت چون وصالت آخر کار
ز جان میآید اینجاگه پدیدار ۷۰۱
ز جان واصل شوی اینجا حقیقت
نماید جان د رآخر دید دیدت ۷۰۲
تو جان و اصل شوی چون باز بینی
ز جان مر راز بیچون بازبینی ۷۰۳
ز جان و اصل شوی در جزو و کل تو
ز جان یابی حقیقت عین کل تو ۷۰۴
ز پیر جانت کردم آگه اینجا
اگر هستی چو سالک در ره اینجا ۷۰۵
در این معنی اگر ره باز یابی
ز پیر خویشتن شهباز یابی ۷۰۶
ترا پیریست جان و زار دیدست
همه در خویشتن او باز دیدست ۷۰۷
ترا جان پیرتن اینجا روانست
جمال جان ترا عین العیان است ۷۰۸
جمال او اگر یابی چو احمد
شوی آنگه چو منصور و مؤیّد ۷۰۹
جمال جان نظر از اندرونت
که جانست اندر اینجا رهنمونت ۷۱۰
جمال جان نظر کن در نهان تو
کز او یابی در آخر جان جان تو ۷۱۱
جمال جان بخود پیوسته داری
از آن نور یقین پیوسته داری ۷۱۲
جمال جان چو مردان باز دیدند
حقیقت آن عیان شهباز دیدند ۷۱۳
جمال جان اگر رویت نماید
یکی بینی ز هر سویت نماید ۷۱۴
همه جانست و تن جانست اینجا
عیان تن جان پنهانست اینجا ۷۱۵
همه جانست و تن از جان پدیدار
ز تن مرجانست اینجا ناپدیدار ۷۱۶
حقیقت جان ز تن باشد نهانی
بتن میگوید او راز نهانی ۷۱۷
ز تن هرگز کسی واصل نبودست
مراد کس ز تن حاصل نبودست ۷۱۸
ز تن جز رنج و درد سر نیاید
همان از تن غم و اندوه فزاید ۷۱۹
همه رنج از تن است و شادی از جان
که همچون جان شود در خویش پنهان ۷۲۰
خبر کن تو تن از سرّ حقیقی
که با جان دائما در دل رفیقی ۷۲۱
خبر کن تن که خواهی شد فنا باز
بیابی در فنا بیشک بقا باز ۷۲۲
خبر کن تن که اینجا راز داری
سزد گر فکر از خود باز داری ۷۲۳
خبر کن بین که اندر آخر من
تو خواهی بود عین ظاهر من ۷۲۴
خبر کن باز تا فارغ شود او
حقیقت در جهان بالغ شود او ۷۲۵
خبر کن تا یقین کل بیابد
حقیقت جزو سوی کل شتابد ۷۲۶
چو سالک واصل جان گشت اینجا
یکی باشد حقیقت در همه جا ۷۲۷
ز پیرجان اگر بوئی بری تو
در این میدان یقین گوئی بری تو ۷۲۸
ز پیرت آگهی دادست عطّار
کنون سالک ز پیر جان خبردار ۷۲۹
خبرداری که جانان پیر راهست
کنون اندر مکان اعیان شاهست ۷۳۰
حقیقت واصل است این پیر دانا
بهرمعنی بود اینجا توانا ۷۳۱
حقیقت واصل است این پیر جمله
همی جوید یقین تدبیر جمله ۷۳۲
اگر سالک بر پیر حقیقت
بسازد از عیان دل طریقت ۷۳۳
کند پیرش چو خود اینجا عیان او
در آخر در رسد در جان جان او ۷۳۴
کسی کو ره برد اینجا سوی پیر
نباشد خود مر او را مکر و تزویر ۷۳۵
در این ره هرچه بازد پاک بازد
ز دید پیر آخر سرفرازد ۷۳۶
ز دید پیر یابد جان جان باز
اگر آخر شود اینجای جانباز ۷۳۷
یقین منصور پیر کل عیان دید
نظر کرد و جمال او عیان دید ۷۳۸
ز پیرش رهنمائی بود اوّل
در آخر مر خدائی بُد چو اوّل ۷۳۹
چنان در پیر خود اینجا رسید او
که پیر پرده را زاینجا بدید او ۷۴۰
بر پیر آمد و بنمود رازش
حجاب انداخت اینجاگاه بازش ۷۴۱
بیک ره چون حجاب از وی جدا کرد
ز خود کردش گم آنگاهی خدا کرد ۷۴۲
اگر تو واصلی مانند منصور
مشو یک دم ز پیر خویشتن دور ۷۴۳
اگر تو واصلی از پیر مگذر
وصال پیر یاب از پیر برخور ۷۴۴
وصال از پیر جوی و بی نشان شو
چو پیر آمد درون خود نهان شو ۷۴۵
وصال از پیر جوی و باز بین راز
حجاب از روی پیر اینجا برانداز ۷۴۶
وصال از پیر جوی و در فنا شو
در آن عین فنا از حق بقا شو ۷۴۷
دریغا زین معانی اندر اینجا
که بیشک ره نمیدانی در اینجا ۷۴۸
نمیدانی ره و غافل بمانده
عجب درخویش بیحاصل بمانده ۷۴۹
چنین در خوابی و بیدار جانت
همی گویم دمادم در نهانت ۷۵۰
که هان از خواب شو بیچاره بیدار
زمانی تو ز دیدارم خبردار ۷۵۱
چنین تا کی بخفته اندر این راه
نباشی یک نفس ازدوست آگاه ۷۵۲
که ناگاهی که جانت واصل آمد
ورا اعیان کلّی حاصل آمد ۷۵۳
دمادم میکند شر خواب بیدار
تو هستی خفته اندر خواب پندار ۷۵۴
تمامت رهروان در کل رسیدند
جمال جاودانی باز دیدند ۷۵۵
ره جان کن که اندر آخر ای دوست
بدانی کین وجود تو هم از اوست ۷۵۶
ره جان کن که گردی واصل اینجا
شوی دردیدن جانان تو یکتا ۷۵۷
حقیقت جان و دل پیوند جانانست
در آخر هر دو اندر بند جانانست ۷۵۸
چو در بندست جانت در جدائی
در آخر زین سخن یابد رهائی ۷۵۹
از این زندان چو بیرون آیدت جان
بیابی مر ورا خورشید تابان ۷۶۰
چو خورشیدست جان تو بصورت
برون آمد زمیغ تن ضرورت ۷۶۱
به یک ره لشکر حرص و حسد را
نهد او تیغشان اندر جسد را ۷۶۲
چو وقت رفتن سالک بصورت
بود نشو معانی از حضورت ۷۶۳
حقیقت در فنا یابد بقا او
بیابد اندر آخر کل لقا او ۷۶۴
برون آید چو خورشیدی از این میغ
کشد مر نور خود در جمله چون تیغ ۷۶۵
بیک ره جمله را از خویشتن دور
کند تا جاودان ماند یقین نور ۷۶۶
چرا کاینجا بود از عشق سالک
هنوز از عشق گردد عین مالک ۷۶۷
چو سالک جان دهد در آخر کار
ندیده اندر اینجا نقد دیدار ۷۶۸
نتابد نور جان در بود جسمش
برافتد اندر اینجا عین اسمش ۷۶۹
پشیمان باشد اندر آخر کار
ندیده اندر اینجا عین دلدار ۷۷۰
در اینجا نقد دیدارت بیابد
که تا در اندر آخر برگشاید ۷۷۱
در اینجا نقد دیدار ار بیابی
در آخر چون سوی جانان شتابی ۷۷۲
در اینجا نقد دیدار است بنگر
همی گویم که هان یار است برخَور ۷۷۳
ز جان برخور که جانت دیده جانانست
درون جان ببین بیشک که جانانست ۷۷۴
چونقد جانت اینجاگاه پیدا
چرا هرجا همی گردد ز سودا ۷۷۵
همه جان بین که جان دیدار شاهست
حقیقت دان که جان نور الهست ۷۷۶
از این نقد حقیقت بر خور اینجا
چودیدت جانست از جان بگذر اینجا ۷۷۷
همه جان بین که جانت رهنمونست
چرا اینجا دل تو پر ز خونست ۷۷۸
که جان را یک دمی نادیدهٔ تو
یقین بنگر اگر با دیدهٔ تو ۷۷۹
نَفَخْتُ فیهِ مِن روح است جانت
ز ذات کل شده عین العیانت ۷۸۰
نفخت فیه من روح است اینجا
حقیقت کشتی نوح است اینجا ۷۸۱
چو جان نوح است و صورت هست کشتی
چرا از نوح جان اندر گذشتی ۷۸۲
چو تو کشتی نوحی راز دیده
یقین بحر حقیقت باز دیده ۷۸۳
تو در کشتی نوحی فارغ ای دل
ترا بحر حقیقت هست حاصل ۷۸۴
در این بحر حقیقت در طوافی
نظر کن در درون بحر صافی ۷۸۵
تو با نوحی وآگاهی نداری
که دریای حقیقت میگذاری ۷۸۶
تو دریا و ابا نوحی ندانی
که کشتی زینچنین دریا برانی ۷۸۷
ز دریای حقیقت کن گذاره
مر آن جوهر کن اینجاگه نظاره ۷۸۸
نبینی بر سر دریا تو جوهر
مگر در قعر یابی جوهرت بر ۷۸۹
ترا زین بحر جوهر بایدت یار
که آید ازدرون او پدیدار ۷۹۰
ترا زین بحر اگر جوهر برآید
حقیقت ذات دریا آن نماید ۷۹۱
تو هستی بر سر طوفان نشسته
بگرد بحر میگردی تو جسته ۷۹۲
درون بحر جوهر میندانی
در این معنی تو ره بر تا بدانی ۷۹۳
حقیقت جوهرت از اصل بنگر
در این دریا تو بود وصل بنگر ۷۹۴
در این دریای بی پایان بسی راز
حقیقت یافتم از جوهرم باز ۷۹۵
مرا این جوهر و این بحر دیدم
ولی در بحر کلّی ناپدیدم ۷۹۶
در این بحر حقیقت شد مرا فاش
مر آن جوهر بدیدم عین نقّاش ۷۹۷
چو ملّاحم در اینجاگه در این بحر
روم از ناگهان اندر بُنِ قعر ۷۹۸
برآرم جوهری من از معانی
کنم زان جوهر اینجا دُرفشانی ۷۹۹
ندارد از یقین عطّار اینجا
فشاند جوهر اسرار اینجا ۸۰۰
ندارد زر به جز از کان جوهر
چه جوهر هست جوهر بهتر از زر ۸۰۱
مرا آن جوهر دیدست تحقیق
که اندر عین اعیانست توفیق ۸۰۲
در این بحر فنا آن جوهر عشق
مرا آمد نصیب از اختر عشق ۸۰۳
چنان از عشق جوهر یافتستم
که اندر خانه من دریافتستم ۸۰۴
در این خانه است یارت ار بدانی
درون خانهٔ ار میتوانی ۸۰۵
درون خانهٔ تو بحر بنگر
مرا آن جوهر اندر قعر بنگر ۸۰۶
مرا اندر درون خانه دریا است
در آن بحرم یکی جوهر هویداست ۸۰۷
درون خانه بحر کل که دیداست
مر این معنی کسی از کس شنیده است ۸۰۸
کسی داند که این معنی چگونست
که جانش در بُنِ دریای خونست ۸۰۹
کسی داند که اندرخانهٔ دل
حققت بحر کل کردست حاصل ۸۱۰
کسی داند که این بحر گُهَربار
دمادم میشود زو ناپدیدار ۸۱۱
بسی در بحر جان خوردند غوطه
که تا پیدا شدند با دلق و فوطه ۸۱۲
نیاید هیچکس زین بحر بیرون
شدند غرقه در این دریای پرخون ۸۱۳
در این دریای پر خون جان بدادند
درون بحر جان پنهان بدادند ۸۱۴
درون بحر جان دادند و کس نیست
چگویم کاندر او فریادرس نیست ۸۱۵
نیامد هیچکس زین بحر بر در
بدادند جان همه از بهر جوهر ۸۱۶
همه از بهر جوهر جان بدادند
یقین جان بر سر جوهر نهادند ۸۱۷
یکی دریای پر خونست بنگر
نمیگویم که تا چونست بنگر ۸۱۸
گهی دریای پر خونست و پر راز
اگر از عاشقانی جان در او باز ۸۱۹
یکی دریای پر خونست تحقیق
کسی کو جان در او بازید توفیق ۸۲۰
ز جوهر یافت اندر آخر کار
درون بحر جوهر دید با یار ۸۲۱
حقیقت میزند موج پر از خون
در اینجا هیچ راهی نیست بیرون ۸۲۲
حقیقت میزند موج دمادم
کسی باید که یابد اندر او دم ۸۲۳
نگه کن تا در این دریا شود باز
بیابد جوهر اندر عزّ و اعزاز ۸۲۴
در این دریا چو آخر باز بیند
حقیقت جوهر جان باز بیند ۸۲۵
درون بحر جان بنگر زمانی
که جوهر یابی اینجا در عیانی ۸۲۶
دم خود اندر این دریا نگهدار
نباید تا شوی تو ناپدیدار ۸۲۷
در این بحر معانی غوطهٔ خور
فرو رو تا بیابی باز جوهر ۸۲۸
چو اندر جوهر الاّ رسیدی
تو نور جوهر الّا بدیدی ۸۲۹
در آن جوهر یکی نور است مطلق
در آن نور حقیقت بازبین حق ۸۳۰
در آن نور حقیقت بنگری باز
در او پیداست هم انجام و آغاز ۸۳۱
در آن نورست پیدا هرچه بینی
در آن نوراست اگر صاحب یقینی ۸۳۲
حقیقت شمس و ماه و چرخ و انجم
شدند در نور جوهر جملگی گم ۸۳۳
در آن نور است پیدا هر چه بینی
شده پیدا در آن نور یقینی ۸۳۴
همه از نور جوهر تابناکند
شده پیدا در آن دیدار خاکند ۸۳۵
حقیقت نور جوهر یاب در خاک
که خاک آمد خود صانع پاک ۸۳۶
حقیقت بحر در خاکست پیدا
از آن پیوسته اندر شور و غوغا ۸۳۷
اگر واصل شوی مانند منصور
تو باشی در عیان آن جوهر نور ۸۳۸
تو باشی جوهر و خود را ندانی
همی گویم دمادم در معانی ۸۳۹
بهر معنی که میگویم ترا باز
نمییابی ز خود انجام و آغاز ۸۴۰
بهر معنی که گویم در گمانی
از آن زین سرّ رمزی می ندانی ۸۴۱
یکی حرفست و چندینی کتاب است
یکی نور است و چندینی حجابست ۸۴۲
یکی فعلست و چندینی صفاتست
یکی بحر است و اسمش عین ذاتست ۸۴۳
یکی ذاتست و چندینی عجائب
صفات و فعل میبینم غرائب ۸۴۴
یقین جسمست پیوسته در این دل
ز دل جانست مر مقصود حاصل ۸۴۵
ز جان ذاتست مقصود ار بدانی
ولیکن چون بیابی بی نشانی ۸۴۶
ندارد نور اینجا رنگ بیشک
ندارم نیز هوش و هنگ بیشک ۸۴۷
که تا برگویم این سر تا چگونست
دلم افتاده در دریای خونست ۸۴۸
همه ذرّات من جویای اویند
حقیقت هم بدو گویای اویند ۸۴۹
همه ذرّات من جویای ذاتند
شده حیران درآن عین صفاتند ۸۵۰
تمامت دیده دیدستند در خویش
حجابی نیست ایشان را در این پیش ۸۵۱
بجز خود مر حجاب خود نباشد
همی خواهد که ایشان خود نباشد ۸۵۲
چنان خواهد که در جانان شود گم
که ایشان قطره اند و یار قلزم ۸۵۳
فنای خویش میخواهند اینجا
که کلّی در فنا یابند اینجا ۸۵۴
فنای خویش میخواهند بیشک
که کلی در فنا یابند آن یک ۸۵۵
فناشان آرزو و در فنااند
کنون افتاده در دید بقااند ۸۵۶
ولیکن فرقی از هستی و ثانی است
یکی جویند کاینجا خود دو تا نیست ۸۵۷
دو نبود جز یکی اینجا نبیند
که در یکی حقیقت همنشینند ۸۵۸
دو نبود ذات بیشک جمله ذاتند
که میخواهند بود خود که بازند ۸۵۹
همی خواهند تا اندر فنا راز
نیابند و شوندش جمله جانباز ۸۶۰
ترا مر ذرّهٔ جان نیست بنگر
ز مر پیدات پنهان نیست بنگر ۸۶۱
حقیقت چون فنااند اوّل آخر
برانداز از میان این نقش ظاهر ۸۶۲
برانداز از میان این نقش صورت
همه ظلمت شود در سوی نورت ۸۶۳
برانداز از میان این صورت خویش
که ذات جاودان بینی تو در پیش ۸۶۴
اگر این نقش اینجاگه ببازی
بنزد انبیا سر برفرازی ۸۶۵
اگر این نقش گردد ناپدیدار
جمال بی نشان آید پدیدار ۸۶۶
اگر این نقش پنهانی کنی پاک
نماند نار و ریح و ماه با خاک ۸۶۷
بمانده جاودان جان تو پر نور
شود در جزو و کل یکی چو منصور ۸۶۸
حقیقت آخر کار و سرانجام
بخواهی خورد همچون دیگران جام ۸۶۹
ترا جام فنا باید چشیدن
در آن خلعت فراق جان بدیدن ۸۷۰
ترا جام فنا باید بخوردن
بصروت از همه اشیا بمردن ۸۷۱
ترا جام فنا خواهند دادن
یکی داغی ترا اینجا نهادن ۸۷۲
ترا جام فنا در آخر کار
بباید خورد اینجاگه بناچار ۸۷۳
ترا جام فنا مانند مردان
فرو باید کشیدن تا شود جان ۸۷۴
ترا جام فنا مانند منصور
بباید خورد تاگردی بکل نور ۸۷۵
ترا جام فنا اینجا چو آدم
بباید خورد و شد در قرب آن دم ۸۷۶
ترا جام فنا اینجا شادمانه
که تا یابی حیات جاودانه ۸۷۷
فروکش جام را در عزّت و ناز
که خواهی یافت در آن دم توکل باز ۸۷۸
فروکش جام و خندان شو تو چون گل
که خواهی یافت در آن دم یقین کل ۸۷۹
فروکش جام جانان تا شوی پاک
حقیقت از نمودخاک و افلاک ۸۸۰
در آن دم چون خوری این جام اینجا
ببین هم اوّل و انجام اینجا ۸۸۱
بباید کردنت مر نوش آن جام
که خواهی گشت ذات کل سرانجام ۸۸۲
بباید خوردنت بی تلخی روی
مگردان روی خود را از دگر سوی ۸۸۳
چنان باش اندر آن دم راز دیده
که باشی جزو و کل را باز دیده ۸۸۴
چنان باش اندر آن و در وصالش
که راحت یابی از عین وبالش ۸۸۵
چنان باش اندر آن دم همچو عشاق
که باشی در خودی و بی خودی طاق ۸۸۶
چنان باش اندر آن دم همچو مردان
که یکی یابی اندر ذات و در جان ۸۸۷
چنان کن خویش را آنگه تو تسلیم
که بد در آتش سوزان براهیم ۸۸۸
چنان کن خویش را تسلیم جانان
که اسمعیل خود میکرد قربان ۸۸۹
چنان کن خویش را تسلیم مشتاق
که سر ببرید اندر عشق اسحاق ۸۹۰
چنان کن خویش را تسلیم آن دید
که در یکی یکی یابی ز توحید ۸۹۱
چنان کن در یکی تسلیم جانت
که ذات حق شود کلّی عیانت ۸۹۲
چنان تسلیم کردن جان و دل تو
که در آن دم نمانی مر خجل تو ۸۹۳
چنان تسلیم کن جان در بر دوست
که بیرون آورد یکباره از پوست ۸۹۴
چنان تسلیم کن جان در بر یار
که تا پیدا شوی تو کل پدیدار ۸۹۵
چنان تسلیم کن جانا دل از جان
که درجان یابی آن خورشید تابان ۸۹۶
چنان تسلیم کن جان اندر آن ذات
که نور قدس گردد جمله ذرّات ۸۹۷
چنان تسلیم کن جان در جلالش
که یابی در نمود جان وصالش ۸۹۸
چنان تسلیم شو مانند مردان
که تا یابی در آن دم جمله جانان ۸۹۹
در آن دم گر تو کل تسلیم گردی
بساط جسم و جان رادرنوردی ۹۰۰
از این دم سوی آن دم رفت خواهی
شوی درجزو و کل نور الهی ۹۰۱
از این دم سوی آن دم میشوی باز
حقیقت نزد جانان تو باعزاز ۹۰۲
در آن دم باش حاضر تا حقیقت
نمودار میکند در دید دیدت ۹۰۳
در آن دم باش حاضر از دل و جان
که بنماید حقیقت روی جانان ۹۰۴
مشو غافل دمی جانان در آن دم
که بنماید رخت جانان هماندم ۹۰۵
همه مردان در آندم راز دیدند
جمال دوست آن دم باز دیدند ۹۰۶
حقیقت آخر آن دم وصال است
در آن دم عاشقان دید جمال است ۹۰۷
حقیقت آخر آن دم شوی ذات
شود جان مر حقیقت جمله ذرات ۹۰۸
نظر کن اندر آن دم بی وجودت
که پیدا آید آن دم بود بودت ۹۰۹
نظر کن اندر آن دم از نهانی
که در جانان شوی کلّی تو فانی ۹۱۰
چو جانان رخ نماید اندر آن دم
خیالی بینی اینجا جمله عالم ۹۱۱
چو جانان رخ نماید اندر آن راز
حجاب از روی خود اندازد او باز ۹۱۲
چوجانان رخ نماید آخر از دید
تو گردی ذات قرب از عین توحید ۹۱۳
چو جانان رخ نماید آخر کار
برافتد این حجاب آخر بیکبار ۹۱۴
تو جانان گردی و او در تو موجود
شود آن دم بیابی عین مقصود ۹۱۵
تو جانان گردی و ویندم شود پوست
نماند جان و ماند جاودان دوست ۹۱۶
تو جانان گردی و مر دل بماند
تنت در خاک زیرِ گل بماند ۹۱۷
تو جانان گردی و پیوسته باشی
اَزَل را با اَبَد پیوسته باشی ۹۱۸
تو جانان گردی از عین وصالت
در آن دم عاشقان دید جمالت ۹۱۹
تو جانان گردی از دید وصالت
یکی بینی همه اندر جلالت ۹۲۰
نماند جان به جز جانان نماند
تن اندر خاکدان پنهان نماند ۹۲۱
شود تن خاک اندر آخر کار
شود در خاک و خون او ناپدیدار ۹۲۲
شود جانان ز بعد مدّتی تن
نباید گفت مر عطّار تن زن ۹۲۳
خوشا آن دم که جان گردد در این خاک
چون جان بیشک نهان گردد در این خاک ۹۲۴
خوشا آن دم که چون جان باز گردد
درون جزو و کلّی راز گردد ۹۲۵
در آخر دوست خواهد بود تحقیق
بباید از نمود دوست توفیق ۹۲۶
دلا در لا یکی یک لحظه اینجا
شده در عین الّا اللّه یکتا ۹۲۷
دلا در راز الّا اللّه عیانی
ولیکن مانده در روی جهانی ۹۲۸
نخواهی رفت زین منزل سوی لا
حقیقت بود خواهد شد در الّا ۹۲۹
نخواهی رفت از این منزل حقیقت
رها خواهی تو کردن این طبیعت ۹۳۰
دلا جای تو در خاکست بنگر
درون رو تو ز دید دوست برخور ۹۳۱
در این معنی مجال دم زدن نیست
از این منزل ره باز آمدن نیست ۹۳۲
همه رفتند و کس نامد پدیدار
همه آنجا شدندش ناپدیدار ۹۳۳
همه رفتند در دیدار بیچون
یقین دریافتند اسرار بیچون ۹۳۴
همه رفتند مر در شیب این گِل
حقیقت گشتشان مقصود حاصل ۹۳۵
همه رفتند اندر جوهر دوست
رها کردند اینجاجملگی پوست ۹۳۶
همه رفتند برسودا دماغی
بمردند اندر اینجا چون چراغی ۹۳۷
همه رفتند و نامد هیچکس باز
نیامد هیچکس می باز پس باز ۹۳۸
همه رفتند در سوی خداوند
حقیقت با ازل کردند پیوند ۹۳۹
همه رفتند در صحرای عقبی
شدند اینجایگه یکتای مولی ۹۴۰
همه رفتند پنهان در سوی یار
در اینجا می نه بینی لیس فی الدّار ۹۴۱
همه رفتند اندر جوهر ذات
رها کردند اینجا جسم ذرّات ۹۴۲
همه رفتند و اعیان باز دیدند
بسوی ذات کلّی راز دیدند ۹۴۳
همه رفتند اندر عین اللّه
شدند از راز جانان جمله آگاه ۹۴۴
همه رفتند و در جانان شدند گم
چو یک قطره سوی دریای قلزم ۹۴۵
همه رفتند ودر عین الیقینند
ز ذات کلّ و اینجا پیش بینند ۹۴۶
همه رفتند از اینجا باز رستند
حقیقت نیست گشته عین هستند ۹۴۷
همه رفتند اندر عین الّا
حقیقت باز دیدند جوهرِ لا ۹۴۸
همه رفتند و میآیند دیگر
دگر خواهد شد اینجا راز بنگر ۹۴۹
همه واصل شدند اینجا ز دیدار
در اینجا بیشکی کل ناپدیدار ۹۵۰
در این معنی که من گفتم شکی نیست
که در عین الیقین غیر از یکی نیست ۹۵۱
در آن حضرت چو رفتی باز نائی
حقیقت آن زمان عین خدائی ۹۵۲
در این سر ره بری دانای اسرار
بمیر از جسم خود وز عین پندار ۹۵۳
بمیر از جسم پیش از مرگ اینجا
بکن عین بدی را ترک اینجا ۹۵۴
تو اینجا ترک خود کن در حقیقت
بمیر از نقش این نفس و طبیعت ۹۵۵
درون پرده پرشور است بنگر
بآخر منزلت گورست بنگر ۹۵۶
دمادم میرود زان هر معانی
که تا باشد که یک شمّه بدانی ۹۵۷
همه خواهیم رفتن در سوی خاک
نماند جاودان دوران افلاک ۹۵۸
نماند جاودان کس سوی دنیا
بباید رفتنت از کوی دنیا ۹۵۹
نماند جاودان کس سوی این جسم
نخواهد ماند جان و نیز مر اسم ۹۶۰
همه خواهیم رفتن سوی حضرت
در آن سر تا کرا بخشند قربت ۹۶۱
در آن سر تا که را خواهند دادن
بهشت جاودان یا غل نهادن ۹۶۲
یقین حال از دو نیست اینجا
حقیقت نار یا جنّات حَورا ۹۶۳
کسانی را که نیکی کرده باشند
نه همچون دیگران آزرده باشند ۹۶۴
بطاعت جان خود کرده مصفّا
بهشت جاودان یابند فردا ۹۶۵
بهشت جاودان جای نکوکار
بود فردا مر این سر را نگهدار ۹۶۶
یقین از وصل میگویند جمله ۱
وصال شاه آن یابد یقین باز
که سر دربازد از عین الیقین باز ۲
وصال شاه آن یابد ز دنیا
که مر چیزی نیابد عین مولی ۳
وصال شاه آن یابد که در راز
یکی داند همه در قرب و اعزاز ۴
وصال آن دید کز درگذشت او
حقیقت نور خود را در نوشت او ۵
وصال آن دید کاندر او فنا شد
ز عین لا اله اعیان لا شد ۶
وصال آن دید چون منصور اینجا
که کلّی دید عین نور اینجا ۷
وصال آن دید چون منصور الحق
ز عین لا زد اینجا دم اناالحق ۸
وصال او دید اینجا همچو او باز
که بگذشت از وجود و گشت سرباز ۹
وصال آن دید الّااللّه آن شد
که اینجا همچو او عین العیان شد ۱۰
وصال آن دید اینجا از یقین او
که چون منصور آمد پیش بین او ۱۱
وصال آن دید کاندر جزو و کل باز
همه خود یافت با انجام و آغاز ۱۲
وصال شاه یاب ای دل چو منصور
از او چون بستدی اینجا تو مشهور ۱۳
ترا منشور عشق او دادت اینجا
ز غم کردت بکل آزادت اینجا ۱۴
ترا منشور عشق او داد بنگر
درونت گنج جان آباد بنگر ۱۵
ترامنشور از او و گنج از اویست
بآخر کارت از وی کل نکویست ۱۶
ترا منشور عشق ای راز دیده
از او این قرب آخر باز دیده ۱۷
ترا منشور از او شد آشکاره
همه ذرّات در تو شد نظاره ۱۸
ترا منشور کل دادست منصور
وز این منصور خواهی گشت منصور ۱۹
ترا منشور کل داد از حقیقت
نمود اینجایگه کل دید دیدت ۲۰
ترا منشور اودر عین لا داد
در آخر مر ترا عزّ و بقا داد ۲۱
ترا منشور او چون هست اینجا
رسیدی تو بکل در قربت لا ۲۲
ز منشورش دم کل میزنی باز
یقین دیدی از او این عزّت و ناز ۲۳
ز منشورش دم جانان زن اینجا
که گردونست ارزن پیشت اینجا ۲۴
ز منشورش حقیقت باز دیدی
همه اندر شریعت باز دیدی ۲۵
ترااین دم از او دیدار پیداست
تو پنهان گشته و کل یار پیداست ۲۶
ترا این دم از او باید زدن دم
که میگوید ترا سرّ دمادم ۲۷
ترا این دم از او باید زدن کل
که تا بیرون شوی از عین این ذل ۲۸
ترا آمد از او این دم یقینست
که او درجانت آمد پیش بینست ۲۹
از او زن دم که آدم این بدیدست
مگو چندین که او چندین پدیدست ۳۰
از او دم زن حقیقت پایدارش
سر خود باز اندر پای دارش ۳۱
از او دم زن وز او میگو سخن تو
همی کن فاش اسرار کهن تو ۳۲
از او دم زن که در عین العیانی
ببازت جان که در وی جان جانی ۳۳
از او دم زن وز او مگذر زمانی
وز او بردار هر دم داستانی ۳۴
از او دم زن تو اندر کلّ حالت
که ناگاهی رسانت در وصالت ۳۵
از او دم زن که عین بود گردی
چو او در عاقبت معبود گردی ۳۶
از او دم زن که او اندر دم تست
حقیقت همدم و هم آدم تست ۳۷
از او دم زن وز او میگوی دائم
دوای درد از او می جوی دائم ۳۸
از او دم زن چو ز آن دم آمدستی
ز عین او تو همدم آمدستی ۳۹
از او دم زن تو در اعیان او باش
از او پیدا شدی پنهان او باش ۴۰
از او دم زن که او جان و دل تست
حقیقت وصل کل زو حاصل تست ۴۱
از او دم زن که تا زو حق شوی تو
از او در آخر جان حق شوی تو ۴۲
از او دم زن در اینجاگه فنا گرد
اگر هستی چو او مر صاحب درد ۴۳
از او دم زن که جانان رفت تحقیق
حقیقت درد و هم درمانست توفیق ۴۴
ترا چون پیر کل منصور آمد
ز سر تا پایت اینجا نور آمد ۴۵
ترا در نور خود داد آشنائی
رسیدی باز در عین خدائی ۴۶
ترا در نور خود او راه دادست
در اینجایت دل آگاه دادست ۴۷
ترا در نور او باید شدن پاک
که تاواصل شوی از وصل واصل ۴۸
ترا در نور او باید شدن پاک
که تا واصل شوی در حقهٔ خاک ۴۹
ترا در نور او باید شدن دل
که در آخر شوی از وصل واصل ۵۰
ترا در نور او باید شدن جان
که تا جانت شود در وصل جانان ۵۱
ترا از نور او وصل است پیدا
حقیقت رفته فرع واصل پیدا ۵۲
ترا از نور او اینجا یقین است
دل و جانت ز نورش پیش بین است ۵۳
ترا ازنور او وصل است در جان
از آن رو میکنی زو نصّ و برهان ۵۴
ترا از وصل او دیدار شاه است
که او شاهست و دیدار اِله است ۵۵
ترا از وصل او شد رنج اینجا
بدستت داد بیشک گنج اینجا ۵۶
ترا در وصل او تحقیق فاش است
که اسرار عیان بی منتهایش است ۵۷
تو چون ازوصل او دیدی رخ او
بگفتی اندر اینجا پاسخ او ۵۸
ز وصلش اندر اینجا سرفرازی
در آخر چون سر و جانت ببازی ۵۹
سر وجان پیش وصلت میببازم
که ازتو در حقیقت سرفرازم ۶۰
سر و جان پیش وصلت باخت خواهم
با عیان تو کلّی تاخت خواهم ۶۱
مرا ازوصل تو اصل است موجود
نمودستی مرادیدار مقصود ۶۲
مرا از وصل تو جانست شادان
که هم جانی در او هم ماه تابان ۶۳
مرا از وصل تو اعیان الّا است
حقیقت بود تو اینجا هویداست ۶۴
مرا از وصل تو جان دید رویت
ز وصل آمد چنین در گفتگویت ۶۵
ز وصلت گفتگو کردست آغاز
که دیدست از رخت انجام و آغاز ۶۶
ز وصلت گفتگو آورد اینجا
که از وی شد حقیقت فرد اینجا ۶۷
ز وصلت جملگی اسرار گویم
همه با تو یقین ای یار گویم ۶۸
ز وصلت جز تو چیزی مینبینم
که از دید تو در عین الیقینم ۶۹
ز وصلت این معانی جوهر ای دوست
برون آوردهام چون مغز از پوست ۷۰
ز وصلت در درون بحر رازم
که پرده کردهٔ ز اسرار بازم ۷۱
چنانم پرده از رخ باز کردی
مرا کل صاحب این را زکردی ۷۲
که جانم از تو بود و درتو گم شد
مثال قطره در دریای گم شد ۷۳
ز بودت باز دیدم بودت اینجا
حقیقت چون توئی معبودت اینجا ۷۴
تو مقصودم بُدی در جان و در دل
مرا مقصود از روی تو حاصل ۷۵
تو مقصودم بُدی در آخر کار
که تا پرده گرفتستی ز رخسار ۷۶
تو مقصودم بُدی و رخ نمودی
در اینجاگه رخ فرّخ نمودی ۷۷
تو مقصودم بُدی در اصل جمله
که خواهی بود آخر وصل جمله ۷۸
تو مقصودم بدی از روی تحقیق
مرا بخشیدی اینجاگاه توفیق ۷۹
تو مقصودم بدی در آخر ای جان
مرا کردی بکل خورشید تابان ۸۰
تو مقصودم بدی این دم در الّا
که کردی مر مرا اینجا تو یکتا ۸۱
ز عین دید خوددیدار بودست
منم این دم نمودار نمودست ۸۲
منم در عین لای او بمانده
بیک ره دست از خود برفشانده ۸۳
توئی اعیان من کل آشکاره
که خواهی کردنم جان پاره پاره ۸۴
تو چون خود را چنان کردی مرا هان
که حاجت نیست اندر شرح و برهان ۸۵
جمال بی نشانت آشکارست
همه جانها ترا اندر نظارست ۸۶
جمال بی نشانت دُر فشانست
حقیقت قل هواللّه زان نشانست ۸۷
جمال بی نشانت هست موجود
تمامت ازتو میجویند مقصود ۸۸
جمال بی نشانت چون نمودی
همه دلها بیک ره در ربودی ۸۹
جمال بی نشانت راحت جانست
که اندر پردهٔ پیدا و پنهانست ۹۰
جمال بی نشانت قوت روحست
خوشا آنکس کش این فتح و فتوحست ۹۱
جمال بی نشانت کعبهٔ دل
بود کاینجاست مقصودم بحاصل ۹۲
جمال بی نشانت خویش بنمود
مرا اسرارهااز پیش بنمود ۹۳
جمال بی نشانت شد دوایم
از آن ازدیدنش عین بقایم ۹۴
جمال بی نشانت دیدم اینجا
از آن در عشق در توحیدم اینجا ۹۵
جمال بی نشانت دیدهام باز
از آن رو گشتهام در عشق ممتاز ۹۶
جمال بی نشانت دیدهام ذات
از آن دیدار جان شد جمله ذرّات ۹۷
جمال بی نشانت راز دیدم
از آن ذات تو اینجا باز دیدم ۹۸
جمال روشنست اینجا حقیقت
ولیکن در نمودار شریعت ۹۹
جمال آفتاب لایزالست
دل عشاق از او اندر وصالست ۱۰۰
جمالت تافتست اینجای نوری
دلم انداختست اندر حضوری ۱۰۱
جمالت را حضور جان بدیدم
چو خورشیدی دلم تابان بدیدم ۱۰۲
جمالت فتنهٔ جانست در دید
کز اینجا میتوانم یافت توحید ۱۰۳
جمالت باز دیدم در عیان من
از آنم گشته بی نقش و نشان من ۱۰۴
جمالت دیدم اندر عین اشیا
که چون نور است اندر جمله شیدا ۱۰۵
جمالت دیدم اندر نور خورشید
از آن تابان شده منشور خورشید ۱۰۶
جمالت دیدم اندر روی مهتاب
که تابانست از او نور جهانتاب ۱۰۷
جمالت دیدم اندر مشتری من
بجان و دل شدستم مشتری من ۱۰۸
جمالت دیدم اندر عین ناهید
بدادم جان و گشتم نور جاوید ۱۰۹
جمالت دیدم اندر عرش و کرسی
کزان تابانست در جان روح قدسی ۱۱۰
جمالت دیدم اندر لوح دیدار
مرا زین جایگه شد نور دیدار ۱۱۱
جمالت دیدم اندر قلم من
از آن حیران شدم اندر عدم من ۱۱۲
جمالت دیدم اندر هر نجومی
از آن تابان شده هر جا علومی ۱۱۳
جمالت دیدم اندر عین آتش
از آن آتش شده پیوسته سرکش ۱۱۴
جمالت دیدم اندر نفخهٔ باد
که عالم کرده است از شوق آباد ۱۱۵
جمالت دیدم اندر آب روشن
از آن کرده بهر جاگاه گلشن ۱۱۶
جمالت دیدم اندر کون تحقیق
مکان دریافته از عین توفیق ۱۱۷
جمالت در همه اشیا عیانست
بجز واصل مر این را خود که دانست ۱۱۸
جمالت ذات و ذاتت در صفاتست
ترا کل قل هواللّه نور ذاتست ۱۱۹
زهی ذات تو اینجا بود جمله
حقیقت مر توئی مقصود جمله ۱۲۰
عیان شد ذات تو در جان من پاک
از آن افتادهام در عین ناپاک ۱۲۱
عیان شد ذات تو تا من بدیدم
عیانت را از آن من ناپدیدم ۱۲۲
عیان ذات تو تا راز دیدم
ز ذات انجامت و آغاز دیدم ۱۲۳
تو لائی عین الّا اللّه خوانند
ترا مر عاشقان جز تو ندانند ۱۲۴
تو لائی در همه موجود گشته
تو مقصودی از آن معبود گشته ۱۲۵
تو لائی مر ترا اللّه دیدم
ترا اعیان الّا اللّه دیدم ۱۲۶
دل و جان هر دو حیران تو مانند
کواکب جمله گردان تو مانند ۱۲۷
همه پیدا بتو تو عین پنهان
همه جانها بتو تو مانده بیجان ۱۲۸
همه پیدا بتو تو ناپدیدار
ز صورت نقطهٔ در دید پرگار ۱۲۹
چنان پنهانی از دیدار جمله
که میدانی ز خود اسرار جمله ۱۳۰
ترا جویان شده ذرّات در دید
که میخواهند اندر عین توحید ۱۳۱
رسندت کل رسیده میندانند
از آن حیران و سرگردان بمانند ۱۳۲
توئی جز تو کسی نبود که دانم
از آن غیری ندیدم زان ندانم ۱۳۳
حقیقت بود اشیائی همیشه
که بر جائی همه جائی همیشه ۱۳۴
ز غیر خود ندیده در حقیقت
ز سیر خود بدیده در طبیعت ۱۳۵
نه از کس زادهٔ و نی کس از تو
یکی میبینیش پیش و پس از تو ۱۳۶
یکی میدانمت در جوهر ذات
بتو پیدا حقیقت جمله ذرّات ۱۳۷
صفاتت فیض و فضل از نور دارد
از آن هر ذرّه منشور دارد ۱۳۸
نهان از دیدهٔ و دیدهٔ تو
حقیقت در همه گردیدهٔ تو ۱۳۹
نهان از جملهٔ و جمله ازتست
عیان از تست و هر ذرّه ترا جست ۱۴۰
ندیدت هیچ کس جز آنکه دیدار
نمائی مر ورا او ناپدیدار ۱۴۱
کنی بود وجودش جمله در خویش
حجابش آنگهی برداری از پیش بخود ۱۴۲
راهش دهی اینجا یقین باز
نمائی تو ورا انجام و آغاز ۱۴۳
کمالت کی بیابد عقل اینجا
اگرچه میکند صد نقل اینجا ۱۴۴
چنان در تست عقل اینجا ربوده
که گفتست از تو و از تو شنوده ۱۴۵
عیان سرّ توحیدت بسی گفت
حقیقت او هم از دیدت بسی گفت ۱۴۶
بسی در راه بودت روز و شب تاخت
ندیدت روی و آنگه خود بینداخت ۱۴۷
چنان انداخت مر خود را به تسلیم
که افتادست اندر ترس ودر بیم ۱۴۸
ره تو بی نشان و بی مکان بُد
از آن در دید دیدت بی نشان شد ۱۴۹
نشان می جست اندر بی نشانی
نبودش راز اینجاگه نهانی ۱۵۰
چو او را میندید از پیش وز پس
فروماند اندر این گفتارها بس ۱۵۱
کجا یابد کمالت عقل و ادراک
که هر دو سرنگون افتاده در خاک ۱۵۲
ترا چون یافت عشق راز دیده
وصال تو هم از تو باز دیده ۱۵۳
ز تو پیدا و هم از تو زده دم
حقیقت در درونِ جان آدم ۱۵۴
بتو موجود و لاموجود بوده
ز بود تو حقیقت بود بوده ۱۵۵
ترا اینجا ندیدت آخر کار
هم اندر تو شده او ناپدیدار ۱۵۶
کمالت در جمال لامکان دید
حقیقت خویش در کون و مکان دید ۱۵۷
نمودم زد که عشقم همدم تست
حقیقت او ز بحرت شبنم تست ۱۵۸
جمالت یافت منصور از یقین باز
فدا شد اندر اینجا جان و سرباز ۱۵۹
تمامت انبیا حیران ذاتت
ملائک جمله سرگردان ذاتت ۱۶۰
نه راه از پیش و نی از پس چگویم
کنم اینجایگه یا بس چگویم ۱۶۱
دل و جان هر دو داری تو در اینجا
ز بود خود خبرداری در اینجا ۱۶۲
چه جویم چون توئی در جان و در دل
مرا مقصود از دید تو حاصل ۱۶۳
چو پیدائی درون جان حقیقت
کجا گنجد مرا اندر طبیعت ۱۶۴
تو بنمودی جمال بی نشانی
فزودی هر نفس درمنمعانی ۱۶۵
توئی با من منم در تو بمانده
سر و جان بر جمال تو فشانده ۱۶۶
توی با من منم در تو پدیدار
درون جان من تو ناپدیدار ۱۶۷
درونم با برون بگرفته با دوست
توئی مغز و منم درمانده در پوست ۱۶۸
درون داری برون بگرفته از پوست
حقیقت هست دیدم این ابا دوست ۱۶۹
توئی در پیش ذات تو نگنجد
دو عالم نزد تو موئی نسنجد ۱۷۰
چو ذات تست مستغنی ز عالم
تو درجانی فکنده نفخهٔ دم ۱۷۱
دل و جان روشن از اسرارت آمد
از آن سرمست در بازارت آمد ۱۷۲
در این بازار جز رویت ندیدست
از آن اندر کمال تو رسید است ۱۷۳
ترا دید و به جز تو کس نبیند
توئی درجملگی زان کس نبیند ۱۷۴
ترا دید و ترا بیند حقیقت
از آن دم میزند اندر شریعت ۱۷۵
جمالت یافت اندر پرده جانا
از آن شددر عیان کل توانا ۱۷۶
زهی پرده برافکنده ز رخسار
درون جان شده در من پدیدار ۱۷۷
چه وصفت گویم ای موجود بیچون
که گردانست از شوق تو گردون ۱۷۸
فلک بسیار تک زد سالها او
ز تو بسیار دیده حالها او ۱۷۹
ولی در قربتت کی راه یابد
چو جان او کی دل آگاه یابد ۱۸۰
اگر شمس است سرگردان ذاتت
شده گردونت در دید صفاتت ۱۸۱
اگرماهست در شوقت گدازست
گهی در شیب و گاهی بر فراز است ۱۸۲
اگر نجم است هر یک در ره تو
همی بوسند خاک درگه تو ۱۸۳
اگر عرشست گردانست دائم
همی اندر تو حیرانست دائم ۱۸۴
اگر لوح است ازتو می چه خواند
که هم در این قلم چیزی نداند ۱۸۵
اگر کرسی است کرسی رفته از پای
عجائب او فروماندست بر جای ۱۸۶
اگر هم نیز دیدار بهشتست
بجز تو دید خود اینجا بهشتست ۱۸۷
اگر هم دوزخ است از ذوق سوزانست
ز عشقت دائما درخور فروزانست ۱۸۸
اگر نارست درنارست بیشک
فتاده دائما در شعله و تک ۱۸۹
اگر بادست جز بادی ندارد
بجز تو هیچ آبادی ندارد ۱۹۰
اگر آبست در راهت روانه
همی گردد در اینجا از بهانه ۱۹۱
اگر خاک است بر سر خاک دارد
درون جان و دل برخاک دارد ۱۹۲
اگر کوهست کوه غم ورا هست
از آن شد ریزه ریزه گشته آن است ۱۹۳
اگر بحر است در شور و فغانست
همه از دریای فضلت میندانست ۱۹۴
کجا داند رهی در سوی تو برد
وگر بر دست در درگاه تو مرد ۱۹۵
کجا یارد کس از تو دم زدن باز
مگر منصور کو گشتست جانباز ۱۹۶
جلالت سوخت اینجا جان عشاق
ز تست این زمزمه در کلّ آفاق ۱۹۷
جلالت سوخت مشتاقان درگاه
از آن کافتاده اینجاگه ابر راه ۱۹۸
جلالت سوخت مر ذرّات تحقیق
اگرچه رخ نمودستی ز توفیق ۱۹۹
مرا بنمای مر کلّی جمالت
که تا سوزان شوم اندر جلالت ۲۰۰
بسوزانم که مشتاقم حقیقت
نمیخواهم مر این نقش طبیعت ۲۰۱
بسوزانم اگرچه سوختستم
که سرّ عشق تو آموختستم ۲۰۲
بسوزنم که کل گردانیم تو
که راز اینجایگه میدانیم تو ۲۰۳
وصالت را خریدارم بدین جان
از آن افتادهام مدهوش و حیران ۲۰۴
اگرچه مستم از شوق جمالت
شدستم گشته در عین وصالت ۲۰۵
شدستم کشته چون منصور اسرار
مرا آویختی اندر سر دار ۲۰۶
مرا بردار کردستی حقیقت
که دیدستم ز ذاتت دید دیدت ۲۰۷
یقین توحید تو من فاش گفتم
از آن این جوهر اندر ذات سُفتم ۲۰۸
منم مست و توئی هشیار گشته
کنون ازجسم و جان بیزار گشته ۲۰۹
بخواهی کشتنم آخر که دانم
در اینجا گشت راز تو عیانم ۲۱۰
فنا کن بود من تا تو بمانی
مکن مستم فنای کل تو دانی ۲۱۱
بخواهی کشتنم در خاک کویت
از اینم دائما افتاده سویت ۲۱۲
فنا کن تا بقا یابم ز تو باز
تو دانائی درون ای صاحب راز ۲۱۳
بجز توحید ذاتت میندانم
از آن من دائما توحید خوانم ۲۱۴
چو دیدم اندر اینجاگاه مردید
تراکل زان همیگویم ز توحید ۲۱۵
مرا تا جان بود توحید گویم
ترا در عین آن توحید جویم ۲۱۶
یکی ذاتست توحید تو ما را
عیان در دید آن دید تو ما را ۲۱۷
اگرچه گم نکردستم ترا من
که میدانم ترا عین لقا من ۲۱۸
نکردم هیچ گم تا من بجویم
بصورت زان ز معنیّ تو گویم ۲۱۹
یکی ذاتست پنهان از تمامت
بهر دم میکند درجان قیامت ۲۲۰
یکی ذاتست اینجا آشکاره
یقین در خویشتن از خود نظاره ۲۲۱
کی ذاتست این برهان نموده
همی اسرار از قرآن نموده ۲۲۲
یکی ذاتست کل پنهان و پیدا
مرا در جان و دل کلّی هویدا ۲۲۳
وصال ذات تو دیدم در اینجا
شدم در ذات تو ای دوست یکتا ۲۲۴
تو من من تو در این معنی چگویم
توئی ظاهر کسی دیگر چه جویم ۲۲۵
تو هستی ظاهر و باطن تو داری
تو داری مر ترا پاسخ تو داری ۲۲۶
یکی بیچون و بی مثلی و مانند
نداری یار و خویش و زوج و فرزند ۲۲۷
همه از تو تو از خود دیده رازت
بخود گفته حقیقت جمله بازت ۲۲۸
نبینم غیر تو چون کل تو بودی
که دائم بوده و بودی و بودی ۲۲۹
زهی اسرار تو مشکات ارواح
مرا از جان و دل نورست مصباح ۲۳۰
ز روزنهای مشکاتی هویدا
از آن نور تو شد در جام پیدا ۲۳۱
یکی جام عجائب ساختستی
ز بود ذات خود پرداختستی ۲۳۲
یکی جامست پر نور حقیقت
در آن موجود بیشک دید دیدت ۲۳۳
یکی جامست در وی ذات پاکت
عیان بنموده زو آیات پاکت ۲۳۴
یکی جامست نور پاکت ای ذات
همی رانی در اینجا عین آیات ۲۳۵
درون جام راح کل نمودی
حقیقت جام دیدم هم تو بودی ۲۳۶
درون جام هستی نور روشن
بتابیده عیان در هفت گلشن ۲۳۷
ز نورت پرتوی در کائناتست
از آن پیوسته امکان ثباتست ۲۳۸
مزیّن کرده زین جاوید افلاک
بسرگردان شده پیوسته در خاک ۲۳۹
ز نورت فیض دارم هر چه دیدم
بجز تو هیچ در اشیا ندیدم ۲۴۰
درون جان مرا کردی مزّین
ز نور تست هر ارواح روشن ۲۴۱
درون جام دارد روشنائی
از آن در وی جمالت مینمائی ۲۴۲
جمال خویش بنمودی تو درجام
از آن دیدم رخ خوبت سرانجام ۲۴۳
درون جام بنمودی عیانی
درون جام دیدم تن نهانی ۲۴۴
جمال خویش بنمودی یقینت
در این جام حقیقت پیش بینت ۲۴۵
دل عطار مست جام عشقست
شده آغاز در انجام عشقست ۲۴۶
نمودستی رخت در جام عطّار
یقین گشتست سرانجام عطّار ۲۴۷
ز تو عطّار باشد مست این جام
حقیقت گشت خود بیند سرانجام ۲۴۸
ز تو واقف شده واصف شده باز
ندیده در درون انجام وآغاز ۲۴۹
بنورت روشنائی یافت اینجا
ز بود خود خدائی یافت اینجا ۲۵۰
نظر کل کرد اندر جسم و جانم
از آن بسپردهٔ مر اسم جانم ۲۵۱
بدیده مر ترا در سینهٔ خویش
درونِ تو توئی دیرینهٔ خویش ۲۵۲
وصالت را طلب کردم ز هر کس
چو دیدم جملگی بودی تو خود بس ۲۵۳
تو بودی در درون خویش پیدا
فکنده در درون این شور و غوغا ۲۵۴
طلب میکردمت اندر جدائی
که تا دریافتم از آشنائی ۲۵۵
طلب میکردمت تا باز دیدم
نه گم بودی ولی در تو رسیدم ۲۵۶
طلب از من بُد و من طالب ای جان
تو بودی در حقیقت غالب ای جان ۲۵۷
طلب هم از تو بود و من بدم هان
تو میگفتی حقیقت شرح و برهان ۲۵۸
کنونت در یقین چون باز دیدم
نه گم بودی ولی در تو رسیدم ۲۵۹
دلّ عطّار مسکین را نگهدار
دو روزی دیگرش اینجا میازار ۲۶۰
دل عطّار مرغ دامت آمد
از آن مسکین چنین در کارت آمد ۲۶۱
دلم حیران دام ای دام هم تو
حقیقت دولت و هم کام هم تو ۲۶۲
در این دام توام در شادکامی
که میدانم که تو مرغ و تو دامی ۲۶۳
در این دام توام من راز دیده
که من دام توام ای باز دیده ۲۶۴
همه در دام تو هستند گرفتار
نمیدانندت ای دانای اسرار ۲۶۵
یقین شد بر دل عطار این دام
که بیرون آید از دامت سرانجام ۲۶۶
مر این مرغ دلم تا کشته گردد
میان خاک و خون آغشته گردد ۲۶۷
بکش این مرغ اگر خواهیش کشتن
یقین مرغ از تو کی خواهد گذشتن ۲۶۸
بکش مرغ دلم ای جان تو دانی
بکش کین کشتنستم زندگانی ۲۶۹
مرا این کشتن تو زندگانی است
حقیقت مر حیات جاودانی است ۲۷۰
چنانت دیدهام انجام و آغاز
که خواهم کشتن اینجاگاه سرباز ۲۷۱
دم ذاتت زنم در سرّ اعیان
از آنم برتر از خورشید تابان ۲۷۲
دم ذاتت زنم در سرّ توحید
نه بینم بعد از اینم جز در این دید ۲۷۳
تو درجانی کجا جویم ترا من
چو توهستی کرا گویم ترا من ۲۷۴
تو در جانی چنین غوغا فکنده
مرا در قربت الّا فکنده ۲۷۵
تو درجانی چنین اسرار گفته
ز خود گفته چنین در خود شنفته ۲۷۶
تو درجانی و عطّار از تو موجود
حقیقت خود تو مقصود و تو موجود ۲۷۷
از آن جز تو نخواهم دید غیری
که جز تو من ندارم هیچ سیری ۲۷۸
بتو روشن شده جان و جهانم
از آن از غیر اینجا من جهانم ۲۷۹
ندیدم غیر تو بود تو دیدم
ز آن مر بود تو گفت و شنیدم ۲۸۰
ندیدم غیر تو جانان جز ای دل
همه از تست اینجاگاه حاصل ۲۸۱
نه کس در پردهٔ تو راز بُرده
نه کس از تو نشانی باز برده ۲۸۲
تو اندر پرده و جمله طلبکار
در آخر پرده برداری ز اسرار ۲۸۳
یکی ذات دوئی عین صفاتت
کنی مخفی همه در نور ذاتت ۲۸۴
یکی ذاتی دوئی اینجا نداری
از آن پیدا شده الّا تو داری ۲۸۵
ز لا موجودی و الّا حقیقت
ز الّا اللّه دیدم دید دیدت ۲۸۶
ز الّا اللّه میبینم نشانت
از آن میگویم این شرح و بیانت ۲۸۷
ز الّا اللّه میبینم دل و جان
ترا ای ماهرو خورشید رخشان ۲۸۸
ز الّا اللّه دیدم مر ترا باز
ندیدم جز ترا انجام و آغاز ۲۸۹
حقیقت بیشکی هر دو جهانی
حقیقت سرّ پیدا و نهانی ۲۹۰
بجز تو هیچ اینجا غیر نبود
حقیقت کعبه و هم دیر نبود ۲۹۱
تو تا بنمودهٔ این کعبهٔ جان
همه ذرّات گرد اوست گردان ۲۹۲
در این کعبه جلال تست پیدا
یقین نور جمال تست پیدا ۲۹۳
در این کعبه همه روی تو بینم
همه ذرّات در سوی تو بینم ۲۹۴
همه در کعبه اند و کعبه جویان
همه در کعبهٔ وصل تو پویان ۲۹۵
همه در کعبه اینجاگه رسیده
جمالت را در آن کعبه ندیده ۲۹۶
در این کعبه جمال جاودانی است
درونش هم نشانِ بی نشانی است ۲۹۷
در این کعبه تمامت وصل یابند
ترا آخر در اینجا اصل یابند ۲۹۸
جمال کعبه اینجاگه نمودی
دل خلقی ز دیدارت ربودی ۲۹۹
از این کعبه نمودستی جمالت
شده تابان در او نور جلالت ۳۰۰
از آن نور است کعبه پاک و روشن
از آن عکسی شده هر هفت گلشن ۳۰۱
حقیقت سالکان اندر طوافند
جمالت را از آن در عشق لافند ۳۰۲
توئی در کعبه و چیز دگر نیست
بجز واصل در این کعبه خبر نیست ۳۰۳
همه ره کرده در کعبه رسیده
جمالت را در آن کعبه ندیده ۳۰۴
همه اندر طواف و کعبه در جوش
یقین در راه هم گویا و خاموش ۳۰۵
کسی در وصل کعبه راه یابد
که در کعبه جمال شاه یابد ۳۰۶
جمال شاه بیشک در درونست
حقیقت عشق اینجا رهنمونست ۳۰۷
حقیقت عشق اینجا در کند باز
بیابی توجمال خود باعزاز ۳۰۸
پس آنگه در سوی کعبه شتابی
جمال شاه اینجاگه بیابی ۳۰۹
ولیکن راه هر کس نیست اینجا
مگر آنکو بود در عشق یکتا ۳۱۰
کسی در کعبه ره دارد حقیقت
که رشته باشد از عین حقیقت ۳۱۱
کسی در کعبه ره دارد یقین او
که باشد بیشکی عین الیقین او ۳۱۲
کسی در کعبه روی شاه بیند
که کلّی نور الاّ اللّه بیند ۳۱۳
کسی در کعبه دارد وصل جانان
که کلّی دیده باشد اصل جانان ۳۱۴
کسی در کعبه جان پیش بین شد
که چون منصور در عین الیقین شد ۳۱۵
کسی در کعبه جانان صفا دید
که بود خویشتن مر مصطفا دید ۳۱۶
کسی در کعبه جانان اناالحق
زند کو باز بیند راز مطلق ۳۱۷
حرم گاهی است جانت کعبهٔ یار
وصال او در آنجاگه پدیدار ۳۱۸
وصال حق در اینجا جوی بیچون
که بنماید محمّد بیچه و چون ۳۱۹
ز دید مصطفی در کعبهٔ دل
ترا مقصودکل آید بحاصل ۳۲۰
ز دید مصطفی دم زن بعالم
که بنماید ترا سرّ دمادم ۳۲۱
ز دید مصطفی بین ذات در خویش
اگر برداری اینجاگاه از پیش ۳۲۲
حجاب کفر و زو گردی مسلمان
بآخر باز یابی روی جانان ۳۲۳
وصال مصطفی دان ذات مطلق
که میگویم ترا آیات مطلق ۳۲۴
یقین کُنْتُ نَبِیّا گر بدانی
بجز احمد دگر چیزی ندانی ۳۲۵
یقین ما کان زِبَر خوان تو ز قرآن
که تا باشد ترا این نصّ و برهان ۳۲۶
کسی در کعبهٔ جانان قدم زد
که بود خویتشن او بر عدم زد ۳۲۷
کسی در کعبهٔ جانان یقین یافت
که بود مصطفی را پیش بین یافت ۳۲۸
چو حق با مصطفی اسرار گفتست
نگه میدار آنچت یار گفتست ۳۲۹
منه پای از شریعت دوست بیرون
وگرنه اوفتی در خاک ودر خون ۳۳۰
منه پای ا زشریعت دوست بر در
که ناگه اوفتی از خیر در شر ۳۳۱
شریعت پیش گیر و بی بلا باش
حقیقت آنگهی عین لقاباش ۳۳۲
شریعت پیش گیر و راز دریاب
که از شرع محمّد یابی این باب ۳۳۳
دَرِ احمد زن و رَو کن تولّا
که تا اویت رساند سوی الّا ۳۳۴
دَرِ احمد زن و وز غم جدا گرد
ز دید مصطفی دید خداگرد ۳۳۵
در احمد زن و اسرار او بین
ز دید او یقین انوار او بین ۳۳۶
در احمد زن و فارغ نشین تو
ز دید او عیان دیدار بین تو ۳۳۷
در احمد زن و زو خواه اینجا
حقیقت تا نماید شاه اینجا ۳۳۸
حقیقت بازدان زو در شریعت
که او بنمایدت حق بی طبیعت ۳۳۹
باذن او شو اندر ذات بیچون
ز ذات مصطفی حقست بیچون ۳۴۰
مشو مجنون و عاقل باش در شرع
که اینجا باز دانی اصل از فرع ۳۴۱
یقین گر مصطفی را دوست دانی
از او اسرار ذاتت باز دانی ۳۴۲
یقین گر مصطفی جوئی رهِ او
ببوسی خاکِ پاکِ درگهِ او ۳۴۳
یقین گر مصطفی بنمایدت دوست
برون آرد ترا چون مغز از پوست ۳۴۴
یقین گر مصطفی بنمایدت راز
به بینی در نفس انجام و آغاز ۳۴۵
یقین گر مصطفی رازت نماید
ره گم کرد کی بازت نماید ۳۴۶
تولاّ کن که او دیدست اللّه
حقیقت راز بشنیدست ز اللّه ۳۴۷
از او یابی معانی تا بدانی
وگرنه خوار و سرگردان بمانی ۳۴۸
من از وی باز دیدم راز تحقیق
وز او هم یافتم آیات توفیق ۳۴۹
یکی را باز بین در عرش و کرسی
که گردی در زمانه روح قدسی ۳۵۰
یکی را باز بین لوح و قلم دوست
پس آنگه زن به جز حق کل رقم دوست ۳۵۱
یکی را باز بین در عین جنّت
که هستی آدم اندر اصل فطرت ۳۵۲
یکی را باز بین در فرش اینجا
که نوری آمده در عرش اینجا ۳۵۳
یکی را باز بین در عین آتش
مشو مانند او جانان تو سرکش ۳۵۴
یکی را باز بین در دمدمه باد
در او روح فنا کن در یکی باد ۳۵۵
یکی را باز بین در آب اعیان
که زان آبست اینجا جسم تابان ۳۵۶
یکی بنگر ز خاک و باز بین تو
حقیقت بازبین و راز بین تو ۳۵۷
همه در خاک و خاک از صانع پاک
نهاده بر سر خود تاج لولاک ۳۵۸
ز دید مصطفی در خاک بنگر
در او اسرار صنع پاک بنگر ۳۵۹
همه درخاک شد موجود تحقیق
از او بنگر تو بود بود تحقیق ۳۶۰
ز اصل خود اگر واقف شوی تو
در اعیان خدا واصف شوی تو ۳۶۱
یقین خاکست مر آیینه بنگر
جمال دوست مر آیینه بنگر ۳۶۲
درون خاک میدان تو که خاکی
بصورت لیک معنی ذات پاکی ۳۶۳
درون خاک پیدا آمدستی
هم اندر خاک یکتا آمدستی ۳۶۴
تو اندر خاکی و خاک ازتو بینا
حقیقت سرشناس ای پیر دانا ۳۶۵
تو اندر خاکی و روح تو در خاک
همین اطوار دارد سوی افلاک ۳۶۶
تن از خاکست و جان از بهر تو یار
درون خاک پاک آمد پدیدار ۳۶۷
تن از خاکست و جان از ذات بنگر
ز خاک بستهٔ نقاش بنگر ۳۶۸
ز خاکت باز گفتم باز دان تو
ز خاک پاک اینجا راز دان تو ۳۶۹
نگفتست جسم از خاکست اینجا
ببینی روح قدس پاک اینجا ۳۷۰
حقیقت خاک واصل گشته دانم
فلک از بهر او سرگشته دانم ۳۷۱
فلک سرگشته شد از بهر طین او
که طین دارد یقین عین الیقین او ۳۷۲
همه نور حقیقت در سوی خاک
مراو ریزد ز ذاتت سوی افلاک ۳۷۳
حقیقت نور حق درخاک دیدم
از اینجا من در این درگه رسیدم ۳۷۴
حقیقت خاک درگاه الهست
کسی داند که در راه الهست ۳۷۵
در این درگاه آدم گشت پیدا
حقیقت جان جان گشته هویدا ۳۷۶
در این درگاه آدم آفریدند
ملایک عشق از جانم مزیدند ۳۷۷
در این درگاه کلّی سجده کردند
همه زینجایگه مرگوی بردند ۳۷۸
همه در سجدل آدم شده باز
که آمد بود اندر عزّت و ناز ۳۷۹
از آن دم بود آدم در سوی خاک
حقیقت آمده از حضرت پاک ۳۸۰
از آن آدم در این درگاه آمد
حقیقت او ز دید شاه آمد ۳۸۱
از آن حضرت نَفَخْتُ فیه من روح
دمید اندر وجود او و هم نوح ۳۸۲
ابا شیث و ابا عین خلیلش
تمامت انبیا زو بین دلیلش ۳۸۳
در این خاک از یکی پیدا نمودند
چونیکو بنگری یک ذات بودند ۳۸۴
چراغی بود آدم باز کرده
از آن بُد عزّت جان هفت پرده ۳۸۵
از آن بود آدم اینجا ذات بیچون
که اندر خاک آمد بیچه و چون ۳۸۶
چراغ نور وحدت بوده اینجا
عیان ذات قربت بوده اینجا ۳۸۷
از او پیدا شدند اینجا تمامت
از او بنگر تو این شور و قیامت ۳۸۸
چراغی از چراغی باز کن تو
دگر زین راز دیگر راز کن تو ۳۸۹
چنان دان کین همه از یک چراغند
فتاده از ازل در عین باغند ۳۹۰
چو دنیا کشتزار آن جهانست
در اینجا تخمها گشته عیان است ۳۹۱
یکی تخمست چندین بر بداده
همه اندر بر رهبر نهاده ۳۹۲
یکی تخمست اندر ذات موجود
هزاران قسم در ذرات موجود ۳۹۳
یکی تخمست از سرّ الهی
بداده تخم اینجا از کماهی ۳۹۴
یکی تخم است اگر تو باز بینی
درونت گشته آنگه راز بینی ۳۹۵
یکی تخمست آدم تا بدانی
از او پیدا شده گنج معانی ۳۹۶
در این خاکست اینجا تخم کشته
حقیقت سجدهاش کرده فرشته ۳۹۷
ترا چون تخم از خاکست مولود
زبان خویش را میکردهٔ سود ۳۹۸
ندیدی تخم خود ای آدم پیر
از آنی دائما در عین تدبیر ۳۹۹
توئی آدم ز آدم باز زاده
تو بازی لیک از شهباز زاده ۴۰۰
توئی در اصل فطرت شاهبازی
که داری در یقین با شاه رازی ۴۰۱
در اینجا راز خود را باز بین تو
اگر مردی در اینجا راز بین تو ۴۰۲
سجودت کرده اینجا مر ملایک
نمییابی مر این سرّ فذلک ۴۰۳
حقیقت این چنین جوهر که روحست
از آن دم آمده فتح و فتوحست ۴۰۴
تو او را این چنین مر خوارداری
حقیقت کمتر از نشخوار داری ۴۰۵
بخورد و خواب کردستی بضاعت
رسی اینجا که خواهی مر قناعت ۴۰۶
ببردن تا نیابی شرمساری
زهی نادان ندانم در چکاری ۴۰۷
ترا از جمله اشیا آفریدست
کرامت مر ترا کلّی گزیدست ۴۰۸
ترا آخر نمود ای خوار مسکین
چنین مانده ترا رو زار و مسکین ۴۰۹
ترا پیدا نموده عزّت خویش
تو افتاده چنین در لذّت خویش ۴۱۰
ترا زان جوهر قدس حقیقت
که پنهان آمدستی در طبیعت ۴۱۱
ترا از آن جوهر قدسی عیانی
که مکشوف است در تو هرمعانی ۴۱۲
تو از آن جوهر قدسی باعزاز
که اینجا آمدستی و شدی باز ۴۱۳
تو از آن جوهری کز جمله اشیا
از آن جوهر شدست ای دوست پیدا ۴۱۴
حقیقت آدمی و نی ز آدم
که اعیان آمدستی تو از آن دم ۴۱۵
نَفَخْتُ فیه مِنْ روحی در این جسم
در اینجا باز ماندستی تو درجسم ۴۱۶
نفخت فیه من روحی در اسرار
در این جسم آمدستی کل پدیدار ۴۱۷
نفخت فیه من روحی ز اعیان
حقیقت اسم بنهادی تو در جان ۴۱۸
نفخت فیه من روحی یقین تو
اگر باشی در این سر راز بین تو ۴۱۹
نفخت فیه من روح از صفاتی
که از نفخ یقین اعیان ذاتی ۴۲۰
نفخت فیه من روحی عیانی
که مکشوفست در تو هرمعانی ۴۲۱
نفخت فیه من روحی تو از ذات
منقش گشته اندر عین ذرّات ۴۲۲
نفخت فیه من روحی وصالی
چرا افتاده در عین وبالی ۴۲۳
نفخت فیه من روحی ز دیدار
تو داری اندر اینجا سرّ اسرار ۴۲۴
نفخت فیه من روحی تو دریاب
سوی آن نفخه دیگر زود بشتاب ۴۲۵
نفخت فیه من روحی چه چاره
همه ذرّات در تو شد نظاره ۴۲۶
نفخت فیه من روحی ز اشیا
همه در تو شده اینجا هویدا ۴۲۷
نفخت فیه من روحی تو خورشید
بخواهی ماند اندر سایه جاوید ۴۲۸
نفخت فیه من روحی تو در ماه
زده بر آفرینش نورت ای شاه ۴۲۹
نفخت فیه من روحی تو از عرش
فکنده نور خود اندر سوی فرش ۴۳۰
نفخت فیه من روحی ز جنّات
حقیقت سجدهٔ تو کرده ذرّات ۴۳۱
نفخت فیه من روحی در آتش
در این آتش فتادستی عجب خوش ۴۳۲
نفخت فیه من روحی تو از باد
ز نور خویش کرده باد را باد ۴۳۳
نفخت فیه من روحی تو در آب
فکنده نور خود را اندر او تاب ۴۳۴
نفخت فیه من روحی تو در طین
در این طین مر جمال خویشتن بین ۴۳۵
مر این صورت مبین کاینجا چنانست
جمالت برتر از حدّ کمالست ۴۳۶
جمالت برتر ازکون و مکانست
یقین کون و مکان در تو عیانست ۴۳۷
جمالت پرتوی بر عالم افتاد
که آن پرتو درون آدم افتاد ۴۳۸
جمالت بی نهایت اوفتادست
لطیفی بس بغایت اوفتاداست ۴۳۹
جمالت رشک ماه اندر خور آمد
حقیقت مردمی زان خوشتر آمد ۴۴۰
جمالت عالم دل در گرفتست
رقم بر چرخ و ماه و خور گرفتست ۴۴۱
عجائب صورت معنی نموده
لطافت بر لطافت در فزوده ۴۴۲
همه حیران تو مانده تو حیران
ز خودتا تو چه چیزی مانده پنهان ۴۴۳
تو اندر پردهٔ عزت بمانده
در این قربت از آن حضرت بمانده ۴۴۴
حقیقت تو از این آیینه هستی
ز بود خویشتن بت میپرستی ۴۴۵
در این آیینه موجودی همیشه
که اندر بود کل بودی همیشه ۴۴۶
در این آیینه بر خود عاشقی تو
از آن د رعشق کلّی لایقی تو ۴۴۷
در این آیینه پیدائی و پنهان
حقیقت جانی از دیدار جانان ۴۴۸
وجود جملگی اینجا تو داری
که هم پنهان و هم پیدا توداری ۴۴۹
چنان طوفان فکندی در گِل و دل
که کردی در یقین عطّار واصل ۴۵۰
در این معنی ترا در خویش دیدم
بجز تو من کس دیگر ندیدم ۴۵۱
حقیقت سالکانت بنده آمد
که رویت چون مه تابنده آمد ۴۵۲
حقیقت بدر و خورشید منیری
سزد کافتاد گان را دستگیری ۴۵۳
ز شوقت جانها دادند عشاق
که در عین توئی افتادهٔ طاق ۴۵۴
ز شوقت جان چه باشد تا فشاند
بسر در راه تو انسان نماند ۴۵۵
ترا داند هر آنکو واصل آمد
که مقصود از تو کلّی حاصل آمد ۴۵۶
تو مقصودی دگر تحقیق هیچست
بجز تو جمله نقش پیچ پیچست ۴۵۷
تو مقصود جهانی و وجودی
که نزد عاشقانت بود بودی ۴۵۸
زهی دیدار تو دیدار بیچون
نمود روی خود از کاف وز نون ۴۵۹
نمودستی رخ اندر حقهٔ خاک
ز بهر تست گردان نجم و افلاک ۴۶۰
ز بهرتست گردان آفرینش
توئی مر جزو تو اینجا یقینش ۴۶۱
چنانت اندر اینجا باز دیدم
ترا انجام با آغاز دیدم ۴۶۲
توئی اصل چنان گم کردهٔ باز
خود اینجا تو ندانی خویشتن راز ۴۶۳
چنان گم کردهٔ در پرده خود تو
که بنمودستی اینجا نیک و بد تو ۴۶۴
حجابت صورت افلاک آمد
نمود عشقت اندر خاک آمد ۴۶۵
حجابت صورتست و عین رازی
که خود را زین حجابت دیده بازی ۴۶۶
حجابت صورتست و بس حجابست
از آن اینجات اعداد و حسابست ۴۶۷
حجابت صورتست ای کار دیده
خود اندر پنج و شش ناچار دیده ۴۶۸
خود اندر چار و شش بنمودهٔ تو
ازل را با ابد پیمودهٔ تو ۴۶۹
خود اندر چار و شش دیدی سرانجام
بتو پیدا شده آغاز و انجام ۴۷۰
خود اندر چار و شش دیدی همیشه
ز غفلت خویش خوش داری همیشه ۴۷۱
مشو غافل که عقل کل تو داری
ز نور جزو و کل اسرار داری ۴۷۲
مشو غافل که اسرار جهانی
بمعنی این جهان و آن جهانی ۴۷۳
رسیدستی یقین زان حضرت پاک
وطن کردستی اندر حقهٔ خاک ۴۷۴
در این منزل مکن اینجا قراری
مجو زین منزل آخر هیچ یاری ۴۷۵
رسیدستی در این منزل یقین تو
فروماندستی اندر کل یقین تو ۴۷۶
رسیدستی در این منزل حقیقت
گرفتاری کنون سوی طبیعت ۴۷۷
در این منزل مکن اینجا قراری
مجو زین منزل آخر هیچ یاری ۴۷۸
در این منزل مکن اینجا مقامت
که یابی بیشکی درد و ندامت ۴۷۹
در این منزل مکن جز نیکنامی
که در عشقت حقیقت کل تمامی ۴۸۰
در این منزل نظر کن بود اوّل
مشو در هر صفت بر خود معطّل ۴۸۱
در این منزل به جز از شرع منگر
یقین اصل بین و فرع منگر ۴۸۲
در این منزل ز دین تقوی نگهدار
ز صورت بگذر و معنی نگهدار ۴۸۳
در این منزل بتقوی جان مصفّا
کن و کم گرد در عین مسمّا ۴۸۴
در این منزل ز تقوی شادمان شو
بپاکی از حقیقت جان جان شو ۴۸۵
در این منزل بتقوی دل فروشوی
درون جان و دل اسرار کل جوی ۴۸۶
در این منزل بتقوی راست رو باش
خموشی کن تو بی فریاد و او باش ۴۸۷
در این منزل مکن بد تا توانی
که نیکی یابی از سرّ معانی ۴۸۸
در این منزل نکو نامی بدست آر
که تا باشی حقیقت صاحب اسرار ۴۸۹
در این منزل ز دید شرع مگذر
ز شرع دوست در معنی تو برخور ۴۹۰
در این منزل مبین جز یار تحقیق
که میبخشد ترا مر یار توفیق ۴۹۱
در این منزل نخواهی بود پیوست
مکن بس جان خود اینجایگه پست ۴۹۲
در این منزل تو خواهی رفت ناچار
یقین بی صورت پنج و شش و چار ۴۹۳
از این منزل تو خواهی رفت بیرون
حقیقت عاقبت در خاک و در خون ۴۹۴
از این منزل تو خواهی رفت بیشک
فنا خواهی شدن در ذات اکل یک ۴۹۵
بس ای جان چون در اینجائی بدنیا
نظر کن پیش از این دیدار مولی ۴۹۶
در اینجا بازبین پیش از شدن باز
نمود عشق خود زانجام و آغاز ۴۹۷
در اینجا بازبین ای کار دیده
که تا باشی حقیقت یار دیده ۴۹۸
در اینجا بین و اینجا رو بشادی
که چون بینی تو اینجا داد دادی ۴۹۹
ترا مقصود صورت بد در اینجا
یقین خود ضرورت بُد در اینجا ۵۰۰
یقین خویشتن را میشناسی
که هستی جوهر و بس بی قیاسی ۵۰۱
تو اینجا جوهری چون از نمودار
درون بحر استغنا پدیدار ۵۰۲
در این بحر حقیقت جوهر اوست
صدف بگرفته پنهانی تو از پوست ۵۰۳
در این بحر صدف بشکن حقیقت
صدف اندر نمود خود طبیعت ۵۰۴
برون آی و نمایت جوهر اینجا
گذر کن از صدف مگذر در اینجا ۵۰۵
کجا توقیمت این دم بدانی
حقیقت جز دمی اینجا نرانی ۵۰۶
بخورد و خواب ماندی باز اینجا
حقیقت می نرانی باز اینجا ۵۰۷
نه از خود یک نفس آسودهٔ تو
از آن در رنج و غم فرسودهٔ تو ۵۰۸
همه رنج تو بهر خورد و شهوت
بود زانی یقین در عین نخوت ۵۰۹
همه رنج تو از کبرست وز کین
از آن اینجا نداری هیچ تمکین ۵۱۰
همه رنج تو از تست و ز صورت
از آن این دم نمییابی حضورت ۵۱۱
حقیقت مُردَم اندر ماجرائی
ز غفلت مانده در چون و چرائی ۵۱۲
مگو چون و چرا زین فعل بگذر
صفات ذاتی و در فعل منگر ۵۱۳
چرا خود را چنین محبوس داری
دَرِ نابسته را مدروس داری ۵۱۴
اگر باشی چنین در حقهٔ خاک
کجا گردی ز آلایش یقین پاک ۵۱۵
اگر باشی چنین نادان بمانی
بمیری ره سوی معنی نداری ۵۱۶
چه تو چه گاو خر هر دو یکی دان
تو این معنی حقیقت بیشکی دان ۵۱۷
چو تو در لذت نفس و هوائی
مثال قطره از دریا جدائی ۵۱۸
جدائی این زمان از عین دریا
درون چشمهٔ در شور و غوغا ۵۱۹
کجا در سوی کلّی رهبری تو
که مانده چون بَقَر بیشک خری تو ۵۲۰
مشو در عین لذّات بهیمی
اگر جویان حوران و نعیمی ۵۲۱
مشو در صورت کبر و حسد تو
برون بر مر کدورت از جسد تو ۵۲۲
صفا ده اندرون را از طبیعت
ز شرع کل شو اینجا در حقیقت ۵۲۳
صفا ده اندرون از شهوت و آز
چو مردان اندرین ره سر برافراز ۵۲۴
صفاده اندرون از زشتخوئی
اگر گردی چنین بیشک نکوئی ۵۲۵
صفا ده اندرون از خواب کردن
بنه نزدیک شرع از صدق گردن ۵۲۶
تقرب کن تو اندر شرع احمد
که بیرون آوری یاجوج از بند ۵۲۷
چه میدانی که چه بودی در اینجا
چو گردی پاک معبودی در اینجا ۵۲۸
خدا در تست بی آلایش ای دوست
وجود خویش کن پالایش ای دوست ۵۲۹
درون خاکی اندر حضرت پاک
مکن آلوده خود را اندر این خاک ۵۳۰
از این آلودگی تا چند گویم
منم پیوند کل پیوند جویم ۵۳۱
چو عطّار این زمان بگذر ز خوابت
که رد عقبی نباشد مر عذابت ۵۳۲
چو عطّار این زمان بگذر تو از خود
که تا کردی ز تقوی اندر او فرد ۵۳۳
چو عطّار این زمان کن راستی تو
که تا هرگز نیابی کاستی تو ۵۳۴
چو عطّار این زمان آهسته جان باش
حقیقت بود پیدا و نهان باش ۵۳۵
چو عطّار این زمان دیدار مییاب
همه از جان و دل اسرار مییاب ۵۳۶
چو عطّار این زمان از خود فنا گرد
برانداز این حجاب و کل خدا گرد ۵۳۷
چو عطّار این زمان تو پاک رو باش
که ناگاهی ببینی دید نقاش ۵۳۸
چو عطّار این زمان ره راه کن خود
بمنزل اندر آی وش اد کن خود ۵۳۹
چو عطّار این زمان بود فنا باش
حقیقت پیر معبود بقا باش ۵۴۰
چو عطّار این زمان بین ذات بیچون
گذرکرده ز خویش و هفت گردون ۵۴۱
بزیر پای همّت در نهاده
در معنی ز دید کل گشاده ۵۴۲
چنان کرده است ره تا باز دیدست
بنزد شاه بیشک راز دیدست ۵۴۳
چنان کردست اینجاگه سلوک او
که در ره شد بر شمس الدّلوک او ۵۴۴
چنان کردست در اینجایگه راه
که در منزل پدیدست او رخ شاه ۵۴۵
ره جان کرد و جانان باز دید او
نظر کرد و مرش خود راز دید او ۵۴۶
ره جان کرد و اینجادید دیدار
همه از او پدید او ناپدیدار ۵۴۷
ره جان کرد و جان شد اندر اینجا
ز دید خویش پنهان شد در اینجا ۵۴۸
ره جان کرد دید او ذات موجود
از او دیدند مر ذرّات مقصود ۵۴۹
ره جان کرد و جان را دید صافی
چو آدم دید دید دید صافی ۵۵۰
چو آدم راز جانان در بهشت او
بدید و جمله از باطن بهشت او ۵۵۱
چو آدم در بهشت جان قدم زد
در آخر جزو را در کل رقم زد ۵۵۲
چو آدم در بهشت جان بقا یافت
بنور بدر عالم مصطفا یافت ۵۵۳
چو آدم در بهشت جان حقیقت
قدم زد بیشکی او در شریعت ۵۵۴
چو آدم در بهشت جان بقا شد
ز جنّت در گذشت و کل خدا شد ۵۵۵
چنان از وصل جانان ناپدید است
که اندر وصل درگفت و شنیدست ۵۵۶
چنان ازوصل جانان یافت اعزاز
پدیدست از یقین انجام و آغاز ۵۵۷
نموددوست شد تا دوست دیدش
یقین با اوست مر گفت و شنیدش ۵۵۸
ز خود بگذشت تا کل دوست گشتست
حقیقت مغز شد بی پوست گشتست ۵۵۹
همه او دید و جز او غیر نگذاشت
یکی شد در درون و سیر بگذاشت ۵۶۰
یکی شد در درون ودید دلدار
یکی شد او ز دید دید دلدار ۵۶۱
بجز دلدار چیزی میندید او
هم از دلدار شد می ناپدید او ۵۶۲
فنا شد بود عطّار از میانه
رسید اندر لقای جاودانه ۵۶۳
فنا شد بود عطّار از دو عالم
از آن دم زد اناالحق در دمادم ۵۶۴
فنا شد بود عطّار از نمودار
از آن زد مر اناالحق خود بخود یار ۵۶۵
فنا شد تا زلا الّا عیان دید
نظر کرد وزلاکل بی نشان دید ۵۶۶
فنادر لا شد ودیدار لایافت
در آن لا آخرو دید خدا یافت ۵۶۷
ز حق درحق یقین حق یافتست او
از آن در جزو و کل بشتافتست او ۵۶۸
ز حق در حق حقیقت حق بدیدست
از آن در حق چو حق حق ناپدیدست ۵۶۹
ز حق در حق چنان شد در فنا باز
که از حق یافت حق حق را لقا باز ۵۷۰
چو حق حق دید از صورت گذر کرد
حقیقت بود حق از حق خبر کرد ۵۷۱
ز حق در حق حقیقت حق عیان دید
حقیقت حق عیان عین العیان دید ۵۷۲
ز حق در حق چنان موجود آمد
که او را جمله حق مقصود آمد ۵۷۳
ز حق در حق لقای جاودان یافت
نظر کرد و خود اندر جان جان یافت ۵۷۴
ز حق حق گفت نی باطل ندید او
همه ذرّات جز واصل ندید او ۵۷۵
ز حق حق گفت در راز نهانی
همه در شرح اسرار و معانی ۵۷۶
ز حق حق گفت اینجا سرّ مطلق
ز حق دم زد در اینجا از اناالحق ۵۷۷
ز حق حق گفت کل خود دید توفیق
ز حق در حقِّ حق دریافت تحقیق ۵۷۸
ز حق حق گفت اینجا راز بیچون
وز او بشنفت اینجا بیچه و چون ۵۷۹
ز حق حق گفت بود جاودانت
حقیقت حق ز پیدا و نهانت ۵۸۰
چنان در حق گمست و حق در او گم
که غیر قطره شد در عین قلزم ۵۸۱
چنان در حق عیان جاودان دید
که ذرّاتی شد و هردو جهان دید ۵۸۲
چنان در خود دو عالم یافت در خود
بمعنیّ و بصورت کل رقم زد ۵۸۳
چنان در حق عیان سرّ لا شد
که گوئی دائما دید خدا شد ۵۸۴
چنان در عین توحیدست در دید
که چیزی می نداند جز که توحید ۵۸۵
چنان در عین توحیدست در خود
که یکسانست بیشک نیک با بد ۵۸۶
چنان در عین توحیدست در راز
که خود میداند او انجام و آغاز ۵۸۷
چنان در عین توحیدست گویا
که خود در خود شدت او دید یکتا ۵۸۸
چنان در عین توحیدست بیشک
که چیزی نیست نزدیکش به جز یک ۵۸۹
چنان اندر یکی محبوب دیدست
که طالب جملگی مطلوب دیدست ۵۹۰
چنان اندر یکی شد بی نشان باز
که در یکی به بیند جان جان باز ۵۹۱
مگو عطّار خاموش گزین تو
در این معنی به جز یکی مبین تو ۵۹۲
عنان را باز کش از سوی این راز
مگو این سر دگر با هیچکس باز ۵۹۳
عنان را بازکش در سوی حضرت
دگر مر تازه کن مرجان حضرت ۵۹۴
عنان را بازکش تا دم زنی تو
یقین دم در دم آدم زنی تو ۵۹۵
چنان مستغرق عشق یقینی
که جز حق در همه چیزی نبینی ۵۹۶
چنان مستغرق دریای بودی
که درحق جسم و جان اینجا ربودی ۵۹۷
چنان مستغرق دریای شوقی
که اندر ذات کل یکتای ذوقی ۵۹۸
چنان دیدی تو با خود در یقین باز
که حقی و مگو دیگر تو این راز ۵۹۹
ابا لبّیک یا خود جوی جمله
عیانِ دید از خود جوی جمله ۶۰۰
عیان دید در خود بین و تن زن
دمادم گفت را زین گفت بشکن ۶۰۱
دمی با صورت و یک دم معانی
همی پرداز اسرار و معانی ۶۰۲
حقیقت جان در این معنی بداند
یقین در قربت این معنی بداند ۶۰۳
نداند صورت خود این چنین راز
که موجود است در انجام و آغاز ۶۰۴
بوقت صورت این معنی بیابد
که گم کرده سوی مولی شتابد ۶۰۵
چو صورت این بیابد آخر کار
شود اندر فنا مانند عطّار ۶۰۶
از آن گفتم بقدر هر کس این سر
که میباشد در این معنی ظاهر ۶۰۷
ترا چون نیست باطن این حقیقت
نگه میدار ظاهر در شریعت ۶۰۸
بظاهر کوش و در باطن نظر کن
همه ذرّات آنگاهی خبر کن ۶۰۹
بظاهر کوش اینجا تا توانی
که بگشاید ترا راز معانی ۶۱۰
حقیقت باز بینی آخر کار
بتقوی و بمعنی ظاهر یار ۶۱۱
ولی صبریت باید کرد اینجا
که تاگردی حقیقت فرد اینجا ۶۱۲
ز صبرت عاقبت یابی سرانجام
بیابی از کف ساقی جان جام ۶۱۳
ز صبرت عاقبت محمود باشد
در آخر دیدنت معبود باشد ۶۱۴
ز صبرت کام دل اینجا برآید
بصبرت غصّه و غم بر سر آید ۶۱۵
ز صبرت باز بنماید جمالش
بصبرت می بیابی کل وصالش ۶۱۶
ز صبرت باز بنماید رخ خویش
بصبرت این حجب بردار از پیش ۶۱۷
خدا را صبر مؤمن دوست دارد
مراد از صبر در آخر برآرد ۶۱۸
رهت میپرس از هر پیر اینجا
که یابی پیر با تدبیر اینجا ۶۱۹
که ناگه پیرت اینجا رخ نماید
زناگاهی رخ فرّخ نماید ۶۲۰
طلب کن پیر خود در اندرون تاز
که با تو پیر گوید در یقین راز ۶۲۱
طلب کن پیر تا اینجا بیابی
درون خویش از او یکتا بیابی ۶۲۲
طلب کن پیر میگوید یقینت
که اندر اندرونت پیش بینت ۶۲۳
طلب کن پیر را کو پیش بین است
که پیر کل ترا عین الیقین است ۶۲۴
طلب کن پیر تاکل راز گوید
ترا ازدید کلّی باز گوید ۶۲۵
نمیدانی ترا پیری است همراه
ترا افکنده اینجا گاه در راه ۶۲۶
نمیدانی که پیرت هست درجان
حقیقت در صفت خورشید تابان ۶۲۷
نمیدانی تو پیر دیر اینجا
که افکنده است اندر سیر اینجا ۶۲۸
ز پیر دیر مینا در حجابی
از آن درمانده در دید حسابی ۶۲۹
ز پیر دیر چشم خویشتن باز
ببردت تا نماید رازها باز ۶۳۰
کسی از پیر اینجا نیست آگاه
بجز آنکوبود مر سالک راه ۶۳۱
حقیقت سالک اینجا پیر بیند
درون را پیر با تدبیر بیند ۶۳۲
حقیقت سالک اینجا دید سیرش
بپرسید او ز پیر بی نظیرش ۶۳۳
مصیبت نامه اینجا پیر برگفت
دُرِ اسرارهایم پیر کل سفت ۶۳۴
جهان پیر است اگر دانستهٔ باز
که گردید است در انجام و آغاز ۶۳۵
حقیقت سالک ازوی با خبر شد
گهی در شیب و گاهی بر زبر شد ۶۳۶
همی پرسید راز جمله اشیا
که بود کل کند در خویش پیدا ۶۳۷
مکان کوی میگردید سالک
از آن شد زبدهٔ کلّ ممالک ۶۳۸
همی پرسید از هر چیز او راز
همی آمد بنزد پیر خود باز ۶۳۹
بیان میکرد با پیر طریقت
که تا مر باز بیند او حقیقت ۶۴۰
چنان پیرش یقین میگفت تحقیق
که تا یابد در اینجا باز توفیق ۶۴۱
گهی سالک بَرِ خورشید بودی
ابا او گفتی و از وی شنودی ۶۴۲
گهی در پیش ماه و گاه بر عرش
گهی لوح و قلم هم گاه او فرش ۶۴۳
گهی با جبرئیل و گه سرافیل
ز میکائیل و گاهی هم عزرائیل ۶۴۴
گهی موسی گهی با آتش و آب
گهی با خاک و باد اند تک و تاب ۶۴۵
گهی با وحش و طیراینجا عیان شد
ابا ایشان در این شرح و بیان شد ۶۴۶
گهی با آتش و گه کوه و دریا
گهی بر آسمان گه بر ثریّا ۶۴۷
گهی با آدمی و گاه ابلیس
گهی در جستن حق کرد تلبیس ۶۴۸
گهی از آدم و مرگاه ازنوح
که تا او را فزاید قوّتِ روح ۶۴۹
گهی با آسمانها گه ملایک
بیان پرسید اینجاگاه یک یک ۶۵۰
گهی از موسی و گه مر براهیم
همی پرسید سالک گشته تسلیم ۶۵۱
گهی عیسی از او پرسید هم راز
حقیت ز انبیا میدید او راز ۶۵۲
گهی در شیث پیش پیر بودی
ابا او گفتی و از وی شنودی ۶۵۳
همه راهش سوی احمد نمودند
درش در سوی کل آخر گشودند ۶۵۴
بآخر پیش احمد یافت تحقیق
مر او را داد اینجاگاه توفیق ۶۵۵
ز احمد راه خود و اسرار خودیافت
بآخر جسم و جان اندر اَحَد یافت ۶۵۶
محمد(ص) راز او بنمود اینجا
درش در دید کل بگشود اینجا ۶۵۷
رهش بنمود اوّل سوی صورت
که در صورت بود معنی ضرورت ۶۵۸
ز حُسنش بگذرانید و خیال او
ز عقل و قلبت و آنگه وصال او ۶۵۹
عیان درجان خود دید از حقیقت
گذر کرد آخر کار از طبیعت ۶۶۰
چو اندر منزل جان او قدم زد
وجود عقل در سوی عدم زد ۶۶۱
درون جان در اسرار کماهی
عیان جان یافت اسرار الهی ۶۶۲
ز جان پرسید و با جان او سخن گفت
مر او را راز جان و سر کهن گفت ۶۶۳
بدو جان گفت راز خویش اینجا
حقیقت چو نظر بگماشت اینجا ۶۶۴
حقیقت سالک اینجا جان عیان دید
درون جان خود او جان جان دید ۶۶۵
حقیقت جان جان بود او یقین او
شده ذرّات اینجا پیش بین او ۶۶۶
همه ذرّات را در ره فکندند
بپرسش جمله پیش شه فکندند ۶۶۷
حقیقت چونکه سالک در بر جان
در اینجا شد حقیقت رهبر جان ۶۶۸
نمود خویشتن از جان یقین یافت
در اینجاگه عیان عین الیقین یافت ۶۶۹
ز جان پرسید سالک راز بیچون
مر او را گفت جان سر بیچه و چون ۶۷۰
که من بودم ترا گم کردهٔخویش
حقیقت مر ترا در پردهٔ خویش ۶۷۱
در این پرده ترا گم کردم اوّل
که تا ماندی در اینجاگه معطّل ۶۷۲
در آخر چون بنزدم آمدی تو
حقیقت کام اینجا بستدی تو ۶۷۳
منت کردم در اشیا جمله گردان
منت بودم در اینجا جان جانان ۶۷۴
حکایت مر بسی بشنیدم از پیر
حقیقت من بدم از پیر تدبیر ۶۷۵
من اینجا مر ترا کل رخ نمودم
منم جان نیز هم پاسخ نمودم ۶۷۶
منم جبریل و میکائیل بنگر
هم اسرافیل و عزرائیل بنگر ۶۷۷
منم لوح و منم کرسی منم عرش
منم عین قلم بنوشته بر فرش ۶۷۸
منم جنّت منم دوزخ در اینجا
منم حور و قصور و عین حورا ۶۷۹
منم خورشید و ماه وجمله انجم
تراکردم درون جملگی گم ۶۸۰
منم عاشق یقین بنگر تو مر باد
ز باد و خاک من کرده تو آباد ۶۸۱
منم طیر ووحوش و آدمی من
منم هم جنّ و انس اندر کمین من ۶۸۲
منم عین نبات ودید حیوان
منم اینجا حقیقت دان از اینسان ۶۸۳
منم آدم منم نوح اندر اینجا
منم مر انبیا اندر تو پیدا ۶۸۴
منم دیدار سرّ مصطفا کل
که بنمودم ترا اینجا لقا کل ۶۸۵
منم جان و منم جسم و منم دل
منم عین خیال و نیست باطل ۶۸۶
منم اینجا و آنجا در یقین باز
نمایم مر ترا انجام و آغاز ۶۸۷
ز من مگذر که من جانم ز صورت
نمایم هر دمی اینجا حضورت ۶۸۸
ز من مگذر بمن بنگر یقین تو
که من هستم درونت پیش بین تو ۶۸۹
ز من دان هرچه دانی اندر اینجا
نمودم مر ترا ای مالک اینجا ۶۹۰
کنون تا قدر من بشناسی از جان
مرو جائی دگر خود را مرنجان ۶۹۱
تو قدر من بدان تا در یقینت
نمایم جاودان عین الیقینت ۶۹۲
در اینجا منزلت آن شه نمایم
در آخر مر ترا آن مه نمایم ۶۹۳
در اینجا منزلت در خود فنا کن
پس آنگاهی ز من خود را بقا کن ۶۹۴
در اینجا منزلست و من منازل
ترا گردانم اندر عشق واصل ۶۹۵
در اینجا منزلست و من حقیقت
کنم پاکت در اینجا از طبیعت ۶۹۶
در اینجا منزلست ای مرد سالک
نظر میکن تو در عین مناسک ۶۹۷
همه در تست و من از تو پدیدار
یقین در من شو اینجا ناپدیدار ۶۹۸
همه در تست اگر از من بیابی
حقیقت در درون از من بیابی ۶۹۹
منت واصل کنم چون خویش اینجا
همه حاصل کنم چون خویش اینجا ۷۰۰
حقیقت چون وصالت آخر کار
ز جان میآید اینجاگه پدیدار ۷۰۱
ز جان واصل شوی اینجا حقیقت
نماید جان د رآخر دید دیدت ۷۰۲
تو جان و اصل شوی چون باز بینی
ز جان مر راز بیچون بازبینی ۷۰۳
ز جان و اصل شوی در جزو و کل تو
ز جان یابی حقیقت عین کل تو ۷۰۴
ز پیر جانت کردم آگه اینجا
اگر هستی چو سالک در ره اینجا ۷۰۵
در این معنی اگر ره باز یابی
ز پیر خویشتن شهباز یابی ۷۰۶
ترا پیریست جان و زار دیدست
همه در خویشتن او باز دیدست ۷۰۷
ترا جان پیرتن اینجا روانست
جمال جان ترا عین العیان است ۷۰۸
جمال او اگر یابی چو احمد
شوی آنگه چو منصور و مؤیّد ۷۰۹
جمال جان نظر از اندرونت
که جانست اندر اینجا رهنمونت ۷۱۰
جمال جان نظر کن در نهان تو
کز او یابی در آخر جان جان تو ۷۱۱
جمال جان بخود پیوسته داری
از آن نور یقین پیوسته داری ۷۱۲
جمال جان چو مردان باز دیدند
حقیقت آن عیان شهباز دیدند ۷۱۳
جمال جان اگر رویت نماید
یکی بینی ز هر سویت نماید ۷۱۴
همه جانست و تن جانست اینجا
عیان تن جان پنهانست اینجا ۷۱۵
همه جانست و تن از جان پدیدار
ز تن مرجانست اینجا ناپدیدار ۷۱۶
حقیقت جان ز تن باشد نهانی
بتن میگوید او راز نهانی ۷۱۷
ز تن هرگز کسی واصل نبودست
مراد کس ز تن حاصل نبودست ۷۱۸
ز تن جز رنج و درد سر نیاید
همان از تن غم و اندوه فزاید ۷۱۹
همه رنج از تن است و شادی از جان
که همچون جان شود در خویش پنهان ۷۲۰
خبر کن تو تن از سرّ حقیقی
که با جان دائما در دل رفیقی ۷۲۱
خبر کن تن که خواهی شد فنا باز
بیابی در فنا بیشک بقا باز ۷۲۲
خبر کن تن که اینجا راز داری
سزد گر فکر از خود باز داری ۷۲۳
خبر کن بین که اندر آخر من
تو خواهی بود عین ظاهر من ۷۲۴
خبر کن باز تا فارغ شود او
حقیقت در جهان بالغ شود او ۷۲۵
خبر کن تا یقین کل بیابد
حقیقت جزو سوی کل شتابد ۷۲۶
چو سالک واصل جان گشت اینجا
یکی باشد حقیقت در همه جا ۷۲۷
ز پیرجان اگر بوئی بری تو
در این میدان یقین گوئی بری تو ۷۲۸
ز پیرت آگهی دادست عطّار
کنون سالک ز پیر جان خبردار ۷۲۹
خبرداری که جانان پیر راهست
کنون اندر مکان اعیان شاهست ۷۳۰
حقیقت واصل است این پیر دانا
بهرمعنی بود اینجا توانا ۷۳۱
حقیقت واصل است این پیر جمله
همی جوید یقین تدبیر جمله ۷۳۲
اگر سالک بر پیر حقیقت
بسازد از عیان دل طریقت ۷۳۳
کند پیرش چو خود اینجا عیان او
در آخر در رسد در جان جان او ۷۳۴
کسی کو ره برد اینجا سوی پیر
نباشد خود مر او را مکر و تزویر ۷۳۵
در این ره هرچه بازد پاک بازد
ز دید پیر آخر سرفرازد ۷۳۶
ز دید پیر یابد جان جان باز
اگر آخر شود اینجای جانباز ۷۳۷
یقین منصور پیر کل عیان دید
نظر کرد و جمال او عیان دید ۷۳۸
ز پیرش رهنمائی بود اوّل
در آخر مر خدائی بُد چو اوّل ۷۳۹
چنان در پیر خود اینجا رسید او
که پیر پرده را زاینجا بدید او ۷۴۰
بر پیر آمد و بنمود رازش
حجاب انداخت اینجاگاه بازش ۷۴۱
بیک ره چون حجاب از وی جدا کرد
ز خود کردش گم آنگاهی خدا کرد ۷۴۲
اگر تو واصلی مانند منصور
مشو یک دم ز پیر خویشتن دور ۷۴۳
اگر تو واصلی از پیر مگذر
وصال پیر یاب از پیر برخور ۷۴۴
وصال از پیر جوی و بی نشان شو
چو پیر آمد درون خود نهان شو ۷۴۵
وصال از پیر جوی و باز بین راز
حجاب از روی پیر اینجا برانداز ۷۴۶
وصال از پیر جوی و در فنا شو
در آن عین فنا از حق بقا شو ۷۴۷
دریغا زین معانی اندر اینجا
که بیشک ره نمیدانی در اینجا ۷۴۸
نمیدانی ره و غافل بمانده
عجب درخویش بیحاصل بمانده ۷۴۹
چنین در خوابی و بیدار جانت
همی گویم دمادم در نهانت ۷۵۰
که هان از خواب شو بیچاره بیدار
زمانی تو ز دیدارم خبردار ۷۵۱
چنین تا کی بخفته اندر این راه
نباشی یک نفس ازدوست آگاه ۷۵۲
که ناگاهی که جانت واصل آمد
ورا اعیان کلّی حاصل آمد ۷۵۳
دمادم میکند شر خواب بیدار
تو هستی خفته اندر خواب پندار ۷۵۴
تمامت رهروان در کل رسیدند
جمال جاودانی باز دیدند ۷۵۵
ره جان کن که اندر آخر ای دوست
بدانی کین وجود تو هم از اوست ۷۵۶
ره جان کن که گردی واصل اینجا
شوی دردیدن جانان تو یکتا ۷۵۷
حقیقت جان و دل پیوند جانانست
در آخر هر دو اندر بند جانانست ۷۵۸
چو در بندست جانت در جدائی
در آخر زین سخن یابد رهائی ۷۵۹
از این زندان چو بیرون آیدت جان
بیابی مر ورا خورشید تابان ۷۶۰
چو خورشیدست جان تو بصورت
برون آمد زمیغ تن ضرورت ۷۶۱
به یک ره لشکر حرص و حسد را
نهد او تیغشان اندر جسد را ۷۶۲
چو وقت رفتن سالک بصورت
بود نشو معانی از حضورت ۷۶۳
حقیقت در فنا یابد بقا او
بیابد اندر آخر کل لقا او ۷۶۴
برون آید چو خورشیدی از این میغ
کشد مر نور خود در جمله چون تیغ ۷۶۵
بیک ره جمله را از خویشتن دور
کند تا جاودان ماند یقین نور ۷۶۶
چرا کاینجا بود از عشق سالک
هنوز از عشق گردد عین مالک ۷۶۷
چو سالک جان دهد در آخر کار
ندیده اندر اینجا نقد دیدار ۷۶۸
نتابد نور جان در بود جسمش
برافتد اندر اینجا عین اسمش ۷۶۹
پشیمان باشد اندر آخر کار
ندیده اندر اینجا عین دلدار ۷۷۰
در اینجا نقد دیدارت بیابد
که تا در اندر آخر برگشاید ۷۷۱
در اینجا نقد دیدار ار بیابی
در آخر چون سوی جانان شتابی ۷۷۲
در اینجا نقد دیدار است بنگر
همی گویم که هان یار است برخَور ۷۷۳
ز جان برخور که جانت دیده جانانست
درون جان ببین بیشک که جانانست ۷۷۴
چونقد جانت اینجاگاه پیدا
چرا هرجا همی گردد ز سودا ۷۷۵
همه جان بین که جان دیدار شاهست
حقیقت دان که جان نور الهست ۷۷۶
از این نقد حقیقت بر خور اینجا
چودیدت جانست از جان بگذر اینجا ۷۷۷
همه جان بین که جانت رهنمونست
چرا اینجا دل تو پر ز خونست ۷۷۸
که جان را یک دمی نادیدهٔ تو
یقین بنگر اگر با دیدهٔ تو ۷۷۹
نَفَخْتُ فیهِ مِن روح است جانت
ز ذات کل شده عین العیانت ۷۸۰
نفخت فیه من روح است اینجا
حقیقت کشتی نوح است اینجا ۷۸۱
چو جان نوح است و صورت هست کشتی
چرا از نوح جان اندر گذشتی ۷۸۲
چو تو کشتی نوحی راز دیده
یقین بحر حقیقت باز دیده ۷۸۳
تو در کشتی نوحی فارغ ای دل
ترا بحر حقیقت هست حاصل ۷۸۴
در این بحر حقیقت در طوافی
نظر کن در درون بحر صافی ۷۸۵
تو با نوحی وآگاهی نداری
که دریای حقیقت میگذاری ۷۸۶
تو دریا و ابا نوحی ندانی
که کشتی زینچنین دریا برانی ۷۸۷
ز دریای حقیقت کن گذاره
مر آن جوهر کن اینجاگه نظاره ۷۸۸
نبینی بر سر دریا تو جوهر
مگر در قعر یابی جوهرت بر ۷۸۹
ترا زین بحر جوهر بایدت یار
که آید ازدرون او پدیدار ۷۹۰
ترا زین بحر اگر جوهر برآید
حقیقت ذات دریا آن نماید ۷۹۱
تو هستی بر سر طوفان نشسته
بگرد بحر میگردی تو جسته ۷۹۲
درون بحر جوهر میندانی
در این معنی تو ره بر تا بدانی ۷۹۳
حقیقت جوهرت از اصل بنگر
در این دریا تو بود وصل بنگر ۷۹۴
در این دریای بی پایان بسی راز
حقیقت یافتم از جوهرم باز ۷۹۵
مرا این جوهر و این بحر دیدم
ولی در بحر کلّی ناپدیدم ۷۹۶
در این بحر حقیقت شد مرا فاش
مر آن جوهر بدیدم عین نقّاش ۷۹۷
چو ملّاحم در اینجاگه در این بحر
روم از ناگهان اندر بُنِ قعر ۷۹۸
برآرم جوهری من از معانی
کنم زان جوهر اینجا دُرفشانی ۷۹۹
ندارد از یقین عطّار اینجا
فشاند جوهر اسرار اینجا ۸۰۰
ندارد زر به جز از کان جوهر
چه جوهر هست جوهر بهتر از زر ۸۰۱
مرا آن جوهر دیدست تحقیق
که اندر عین اعیانست توفیق ۸۰۲
در این بحر فنا آن جوهر عشق
مرا آمد نصیب از اختر عشق ۸۰۳
چنان از عشق جوهر یافتستم
که اندر خانه من دریافتستم ۸۰۴
در این خانه است یارت ار بدانی
درون خانهٔ ار میتوانی ۸۰۵
درون خانهٔ تو بحر بنگر
مرا آن جوهر اندر قعر بنگر ۸۰۶
مرا اندر درون خانه دریا است
در آن بحرم یکی جوهر هویداست ۸۰۷
درون خانه بحر کل که دیداست
مر این معنی کسی از کس شنیده است ۸۰۸
کسی داند که این معنی چگونست
که جانش در بُنِ دریای خونست ۸۰۹
کسی داند که اندرخانهٔ دل
حققت بحر کل کردست حاصل ۸۱۰
کسی داند که این بحر گُهَربار
دمادم میشود زو ناپدیدار ۸۱۱
بسی در بحر جان خوردند غوطه
که تا پیدا شدند با دلق و فوطه ۸۱۲
نیاید هیچکس زین بحر بیرون
شدند غرقه در این دریای پرخون ۸۱۳
در این دریای پر خون جان بدادند
درون بحر جان پنهان بدادند ۸۱۴
درون بحر جان دادند و کس نیست
چگویم کاندر او فریادرس نیست ۸۱۵
نیامد هیچکس زین بحر بر در
بدادند جان همه از بهر جوهر ۸۱۶
همه از بهر جوهر جان بدادند
یقین جان بر سر جوهر نهادند ۸۱۷
یکی دریای پر خونست بنگر
نمیگویم که تا چونست بنگر ۸۱۸
گهی دریای پر خونست و پر راز
اگر از عاشقانی جان در او باز ۸۱۹
یکی دریای پر خونست تحقیق
کسی کو جان در او بازید توفیق ۸۲۰
ز جوهر یافت اندر آخر کار
درون بحر جوهر دید با یار ۸۲۱
حقیقت میزند موج پر از خون
در اینجا هیچ راهی نیست بیرون ۸۲۲
حقیقت میزند موج دمادم
کسی باید که یابد اندر او دم ۸۲۳
نگه کن تا در این دریا شود باز
بیابد جوهر اندر عزّ و اعزاز ۸۲۴
در این دریا چو آخر باز بیند
حقیقت جوهر جان باز بیند ۸۲۵
درون بحر جان بنگر زمانی
که جوهر یابی اینجا در عیانی ۸۲۶
دم خود اندر این دریا نگهدار
نباید تا شوی تو ناپدیدار ۸۲۷
در این بحر معانی غوطهٔ خور
فرو رو تا بیابی باز جوهر ۸۲۸
چو اندر جوهر الاّ رسیدی
تو نور جوهر الّا بدیدی ۸۲۹
در آن جوهر یکی نور است مطلق
در آن نور حقیقت بازبین حق ۸۳۰
در آن نور حقیقت بنگری باز
در او پیداست هم انجام و آغاز ۸۳۱
در آن نورست پیدا هرچه بینی
در آن نوراست اگر صاحب یقینی ۸۳۲
حقیقت شمس و ماه و چرخ و انجم
شدند در نور جوهر جملگی گم ۸۳۳
در آن نور است پیدا هر چه بینی
شده پیدا در آن نور یقینی ۸۳۴
همه از نور جوهر تابناکند
شده پیدا در آن دیدار خاکند ۸۳۵
حقیقت نور جوهر یاب در خاک
که خاک آمد خود صانع پاک ۸۳۶
حقیقت بحر در خاکست پیدا
از آن پیوسته اندر شور و غوغا ۸۳۷
اگر واصل شوی مانند منصور
تو باشی در عیان آن جوهر نور ۸۳۸
تو باشی جوهر و خود را ندانی
همی گویم دمادم در معانی ۸۳۹
بهر معنی که میگویم ترا باز
نمییابی ز خود انجام و آغاز ۸۴۰
بهر معنی که گویم در گمانی
از آن زین سرّ رمزی می ندانی ۸۴۱
یکی حرفست و چندینی کتاب است
یکی نور است و چندینی حجابست ۸۴۲
یکی فعلست و چندینی صفاتست
یکی بحر است و اسمش عین ذاتست ۸۴۳
یکی ذاتست و چندینی عجائب
صفات و فعل میبینم غرائب ۸۴۴
یقین جسمست پیوسته در این دل
ز دل جانست مر مقصود حاصل ۸۴۵
ز جان ذاتست مقصود ار بدانی
ولیکن چون بیابی بی نشانی ۸۴۶
ندارد نور اینجا رنگ بیشک
ندارم نیز هوش و هنگ بیشک ۸۴۷
که تا برگویم این سر تا چگونست
دلم افتاده در دریای خونست ۸۴۸
همه ذرّات من جویای اویند
حقیقت هم بدو گویای اویند ۸۴۹
همه ذرّات من جویای ذاتند
شده حیران درآن عین صفاتند ۸۵۰
تمامت دیده دیدستند در خویش
حجابی نیست ایشان را در این پیش ۸۵۱
بجز خود مر حجاب خود نباشد
همی خواهد که ایشان خود نباشد ۸۵۲
چنان خواهد که در جانان شود گم
که ایشان قطره اند و یار قلزم ۸۵۳
فنای خویش میخواهند اینجا
که کلّی در فنا یابند اینجا ۸۵۴
فنای خویش میخواهند بیشک
که کلی در فنا یابند آن یک ۸۵۵
فناشان آرزو و در فنااند
کنون افتاده در دید بقااند ۸۵۶
ولیکن فرقی از هستی و ثانی است
یکی جویند کاینجا خود دو تا نیست ۸۵۷
دو نبود جز یکی اینجا نبیند
که در یکی حقیقت همنشینند ۸۵۸
دو نبود ذات بیشک جمله ذاتند
که میخواهند بود خود که بازند ۸۵۹
همی خواهند تا اندر فنا راز
نیابند و شوندش جمله جانباز ۸۶۰
ترا مر ذرّهٔ جان نیست بنگر
ز مر پیدات پنهان نیست بنگر ۸۶۱
حقیقت چون فنااند اوّل آخر
برانداز از میان این نقش ظاهر ۸۶۲
برانداز از میان این نقش صورت
همه ظلمت شود در سوی نورت ۸۶۳
برانداز از میان این صورت خویش
که ذات جاودان بینی تو در پیش ۸۶۴
اگر این نقش اینجاگه ببازی
بنزد انبیا سر برفرازی ۸۶۵
اگر این نقش گردد ناپدیدار
جمال بی نشان آید پدیدار ۸۶۶
اگر این نقش پنهانی کنی پاک
نماند نار و ریح و ماه با خاک ۸۶۷
بمانده جاودان جان تو پر نور
شود در جزو و کل یکی چو منصور ۸۶۸
حقیقت آخر کار و سرانجام
بخواهی خورد همچون دیگران جام ۸۶۹
ترا جام فنا باید چشیدن
در آن خلعت فراق جان بدیدن ۸۷۰
ترا جام فنا باید بخوردن
بصروت از همه اشیا بمردن ۸۷۱
ترا جام فنا خواهند دادن
یکی داغی ترا اینجا نهادن ۸۷۲
ترا جام فنا در آخر کار
بباید خورد اینجاگه بناچار ۸۷۳
ترا جام فنا مانند مردان
فرو باید کشیدن تا شود جان ۸۷۴
ترا جام فنا مانند منصور
بباید خورد تاگردی بکل نور ۸۷۵
ترا جام فنا اینجا چو آدم
بباید خورد و شد در قرب آن دم ۸۷۶
ترا جام فنا اینجا شادمانه
که تا یابی حیات جاودانه ۸۷۷
فروکش جام را در عزّت و ناز
که خواهی یافت در آن دم توکل باز ۸۷۸
فروکش جام و خندان شو تو چون گل
که خواهی یافت در آن دم یقین کل ۸۷۹
فروکش جام جانان تا شوی پاک
حقیقت از نمودخاک و افلاک ۸۸۰
در آن دم چون خوری این جام اینجا
ببین هم اوّل و انجام اینجا ۸۸۱
بباید کردنت مر نوش آن جام
که خواهی گشت ذات کل سرانجام ۸۸۲
بباید خوردنت بی تلخی روی
مگردان روی خود را از دگر سوی ۸۸۳
چنان باش اندر آن دم راز دیده
که باشی جزو و کل را باز دیده ۸۸۴
چنان باش اندر آن و در وصالش
که راحت یابی از عین وبالش ۸۸۵
چنان باش اندر آن دم همچو عشاق
که باشی در خودی و بی خودی طاق ۸۸۶
چنان باش اندر آن دم همچو مردان
که یکی یابی اندر ذات و در جان ۸۸۷
چنان کن خویش را آنگه تو تسلیم
که بد در آتش سوزان براهیم ۸۸۸
چنان کن خویش را تسلیم جانان
که اسمعیل خود میکرد قربان ۸۸۹
چنان کن خویش را تسلیم مشتاق
که سر ببرید اندر عشق اسحاق ۸۹۰
چنان کن خویش را تسلیم آن دید
که در یکی یکی یابی ز توحید ۸۹۱
چنان کن در یکی تسلیم جانت
که ذات حق شود کلّی عیانت ۸۹۲
چنان تسلیم کردن جان و دل تو
که در آن دم نمانی مر خجل تو ۸۹۳
چنان تسلیم کن جان در بر دوست
که بیرون آورد یکباره از پوست ۸۹۴
چنان تسلیم کن جان در بر یار
که تا پیدا شوی تو کل پدیدار ۸۹۵
چنان تسلیم کن جانا دل از جان
که درجان یابی آن خورشید تابان ۸۹۶
چنان تسلیم کن جان اندر آن ذات
که نور قدس گردد جمله ذرّات ۸۹۷
چنان تسلیم کن جان در جلالش
که یابی در نمود جان وصالش ۸۹۸
چنان تسلیم شو مانند مردان
که تا یابی در آن دم جمله جانان ۸۹۹
در آن دم گر تو کل تسلیم گردی
بساط جسم و جان رادرنوردی ۹۰۰
از این دم سوی آن دم رفت خواهی
شوی درجزو و کل نور الهی ۹۰۱
از این دم سوی آن دم میشوی باز
حقیقت نزد جانان تو باعزاز ۹۰۲
در آن دم باش حاضر تا حقیقت
نمودار میکند در دید دیدت ۹۰۳
در آن دم باش حاضر از دل و جان
که بنماید حقیقت روی جانان ۹۰۴
مشو غافل دمی جانان در آن دم
که بنماید رخت جانان هماندم ۹۰۵
همه مردان در آندم راز دیدند
جمال دوست آن دم باز دیدند ۹۰۶
حقیقت آخر آن دم وصال است
در آن دم عاشقان دید جمال است ۹۰۷
حقیقت آخر آن دم شوی ذات
شود جان مر حقیقت جمله ذرات ۹۰۸
نظر کن اندر آن دم بی وجودت
که پیدا آید آن دم بود بودت ۹۰۹
نظر کن اندر آن دم از نهانی
که در جانان شوی کلّی تو فانی ۹۱۰
چو جانان رخ نماید اندر آن دم
خیالی بینی اینجا جمله عالم ۹۱۱
چو جانان رخ نماید اندر آن راز
حجاب از روی خود اندازد او باز ۹۱۲
چوجانان رخ نماید آخر از دید
تو گردی ذات قرب از عین توحید ۹۱۳
چو جانان رخ نماید آخر کار
برافتد این حجاب آخر بیکبار ۹۱۴
تو جانان گردی و او در تو موجود
شود آن دم بیابی عین مقصود ۹۱۵
تو جانان گردی و ویندم شود پوست
نماند جان و ماند جاودان دوست ۹۱۶
تو جانان گردی و مر دل بماند
تنت در خاک زیرِ گل بماند ۹۱۷
تو جانان گردی و پیوسته باشی
اَزَل را با اَبَد پیوسته باشی ۹۱۸
تو جانان گردی از عین وصالت
در آن دم عاشقان دید جمالت ۹۱۹
تو جانان گردی از دید وصالت
یکی بینی همه اندر جلالت ۹۲۰
نماند جان به جز جانان نماند
تن اندر خاکدان پنهان نماند ۹۲۱
شود تن خاک اندر آخر کار
شود در خاک و خون او ناپدیدار ۹۲۲
شود جانان ز بعد مدّتی تن
نباید گفت مر عطّار تن زن ۹۲۳
خوشا آن دم که جان گردد در این خاک
چون جان بیشک نهان گردد در این خاک ۹۲۴
خوشا آن دم که چون جان باز گردد
درون جزو و کلّی راز گردد ۹۲۵
در آخر دوست خواهد بود تحقیق
بباید از نمود دوست توفیق ۹۲۶
دلا در لا یکی یک لحظه اینجا
شده در عین الّا اللّه یکتا ۹۲۷
دلا در راز الّا اللّه عیانی
ولیکن مانده در روی جهانی ۹۲۸
نخواهی رفت زین منزل سوی لا
حقیقت بود خواهد شد در الّا ۹۲۹
نخواهی رفت از این منزل حقیقت
رها خواهی تو کردن این طبیعت ۹۳۰
دلا جای تو در خاکست بنگر
درون رو تو ز دید دوست برخور ۹۳۱
در این معنی مجال دم زدن نیست
از این منزل ره باز آمدن نیست ۹۳۲
همه رفتند و کس نامد پدیدار
همه آنجا شدندش ناپدیدار ۹۳۳
همه رفتند در دیدار بیچون
یقین دریافتند اسرار بیچون ۹۳۴
همه رفتند مر در شیب این گِل
حقیقت گشتشان مقصود حاصل ۹۳۵
همه رفتند اندر جوهر دوست
رها کردند اینجاجملگی پوست ۹۳۶
همه رفتند برسودا دماغی
بمردند اندر اینجا چون چراغی ۹۳۷
همه رفتند و نامد هیچکس باز
نیامد هیچکس می باز پس باز ۹۳۸
همه رفتند در سوی خداوند
حقیقت با ازل کردند پیوند ۹۳۹
همه رفتند در صحرای عقبی
شدند اینجایگه یکتای مولی ۹۴۰
همه رفتند پنهان در سوی یار
در اینجا می نه بینی لیس فی الدّار ۹۴۱
همه رفتند اندر جوهر ذات
رها کردند اینجا جسم ذرّات ۹۴۲
همه رفتند و اعیان باز دیدند
بسوی ذات کلّی راز دیدند ۹۴۳
همه رفتند اندر عین اللّه
شدند از راز جانان جمله آگاه ۹۴۴
همه رفتند و در جانان شدند گم
چو یک قطره سوی دریای قلزم ۹۴۵
همه رفتند ودر عین الیقینند
ز ذات کلّ و اینجا پیش بینند ۹۴۶
همه رفتند از اینجا باز رستند
حقیقت نیست گشته عین هستند ۹۴۷
همه رفتند اندر عین الّا
حقیقت باز دیدند جوهرِ لا ۹۴۸
همه رفتند و میآیند دیگر
دگر خواهد شد اینجا راز بنگر ۹۴۹
همه واصل شدند اینجا ز دیدار
در اینجا بیشکی کل ناپدیدار ۹۵۰
در این معنی که من گفتم شکی نیست
که در عین الیقین غیر از یکی نیست ۹۵۱
در آن حضرت چو رفتی باز نائی
حقیقت آن زمان عین خدائی ۹۵۲
در این سر ره بری دانای اسرار
بمیر از جسم خود وز عین پندار ۹۵۳
بمیر از جسم پیش از مرگ اینجا
بکن عین بدی را ترک اینجا ۹۵۴
تو اینجا ترک خود کن در حقیقت
بمیر از نقش این نفس و طبیعت ۹۵۵
درون پرده پرشور است بنگر
بآخر منزلت گورست بنگر ۹۵۶
دمادم میرود زان هر معانی
که تا باشد که یک شمّه بدانی ۹۵۷
همه خواهیم رفتن در سوی خاک
نماند جاودان دوران افلاک ۹۵۸
نماند جاودان کس سوی دنیا
بباید رفتنت از کوی دنیا ۹۵۹
نماند جاودان کس سوی این جسم
نخواهد ماند جان و نیز مر اسم ۹۶۰
همه خواهیم رفتن سوی حضرت
در آن سر تا کرا بخشند قربت ۹۶۱
در آن سر تا که را خواهند دادن
بهشت جاودان یا غل نهادن ۹۶۲
یقین حال از دو نیست اینجا
حقیقت نار یا جنّات حَورا ۹۶۳
کسانی را که نیکی کرده باشند
نه همچون دیگران آزرده باشند ۹۶۴
بطاعت جان خود کرده مصفّا
بهشت جاودان یابند فردا ۹۶۵
بهشت جاودان جای نکوکار
بود فردا مر این سر را نگهدار ۹۶۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۹۶۶
۴۰۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:تمامی اشیا از یک نور واحدند
گوهر بعدی:تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.