هوش مصنوعی: این متن عرفانی از عطار نیشابوری، به موضوع وحدت وجود، عشق الهی، فنا در ذات حق، و تجلی حقیقت در وجود انسان می‌پردازد. شاعر با اشاره به داستان‌های پیامبران و عارفانی مانند منصور حلاج، به وحدت میان عاشق و معشوق و رسیدن به مقام فنا اشاره می‌کند. محور اصلی شعر، شناخت ذات الهی از طریق سیر و سلوک عرفانی و رسیدن به یقین در عین الیقین است.
رده سنی: 18+ محتوا دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، برخی اشارات به مفاهیم متافیزیکی ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا سنگین باشد.

پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

خدا کن بود او در بود خود باز
حقیقت آنگهی شو صاحب راز ۱

خدائی کن در اینجا خود فنا کن
پس آنگاهی سر و پایت خدا کن ۲

خدابین بود خود را بود او بین
مبین بَد جملگی او رانکو بین ۳

حقیقت همچو منصور یگانه
انالحق زن تو در بود زمانه ۴

حقیقت همچو منصور سرافراز
نمود صورت از خود دور انداز ۵

حقیقت همچو منصورت یکی بین
همه حق گرد و حق را در یکی بین ۶

حقیقت ز آن دم هو راز مطلق
ز هو زن هم ز هو میگو اناالحق ۷

حقیقت همچو او بردارِ شوق آی
همه عالم در اینجا راز بنمای ۸

همه عالم چو خود تو پیش بین کن
اگر از سرّ او گوئی چنین کن ۹

اگر از سر اوئی راز برگوی
همه ذرّات اینجاگه خبر گوی ۱۰

که بود جملهتان بیشک خدایست
کسی داند که این راز آشنایست ۱۱

تو گر منصور راه لامکانی
چنین کن تا بقای جاودانی ۱۲

بیابی اندر اینجا زانکه اینجا
حقیقت نیست عشق و شور و غوغا ۱۳

همه اینجاست و آنجا هیچ نبود
حقیقت صورتی جز هیچ نبود ۱۴

بصورت این معانی را ندانی
ز جان دریاب این راز نهانی ۱۵

ز جان دریاب اینجا مگذر از جان
که جان پیوسته باشد ذات جانان ۱۶

درون جانست جانانت سخنگوی
حقیقت مر ورا اندر سخن جوی ۱۷

درون جانست اندر گفتگویت
حقیقت خویش اندر جستجویت ۱۸

درون جانست اسرار دوعالم
ترا بنموده دیدار دو عالم ۱۹

درون جانست نی در پوست ای دل
ز جان کن عاقبت مقصود حاصل ۲۰

درون جانست اندر پرده پنهان
همی گوید ترا اسرار جانان ۲۱

که ای غافل چه گر عمری دوید
حقیقت بود من اینجا ندیدی ۲۲

خطابت میکند درجان یقین یار
همی گوید ترا این سر ز اسرار ۲۳

خطاب دوست خواهم گفت اینجا
دُرِ اسرار خواهم سُفت اینجا ۲۴

خطاب دوست خواهم گفت بشنو
بدین اسرار منصوری تو بگرو ۲۵

خطابت میکند هر لحظهات یار
که هان از بود خودکل گرد بیزار ۲۶

خطابت میکند در روز و در شب
حقیقت دوست را بی کام و بی لب ۲۷

که ای اینجا کمال من ندیده
زهی اینجا جمال من ندیده ۲۸

جمال من ندیده غافلاتو
در اینجاگاه ای بیحاصلا تو ۲۹

تو از من زنده و من از تو دیدار
تراگویم حقیقت هر دم اسرار ۳۰

تو از من زنده و من از تو پیدا
درونِ جان تو اینجاگه هویدا ۳۱

درون جانِ تو در گفتگویم
نظر کن در دم عین تو هویم ۳۲

درونِ جانِ تو اینجا جلالیم
خود اندر خودهمه عین وصالیم ۳۳

درون جان تو رخ را نمودیم
از آن در دید تو یکتا نمودیم ۳۴

نظر کن بنده در ما باز بین ما
دوئی منگر که ما هستیم یکتا ۳۵

دوئی منگر که ما یکتا بدیدیم
ز پنهانی خود پیدا بدیدیم ۳۶

دوئی منگر که ما یکتای ذاتیم
ترا اینجایگه عین صفاتیم ۳۷

دوئی منگر که ما را هست دیدار
ز یکی مانگر ای صاحب اسرار ۳۸

دوئی منگر که ما بیچون رازیم
که یک پنهان خود را مینوازیم ۳۹

ز یک بینان خود واقف شدستیم
که هم از عشق خود واصف شدستیم ۴۰

بیک بینان خود اینجا عیانیم
حقیقت بیشکی جان جهانیم ۴۱

جهان جان بما پیدا نمود است
که ما را انتها پیدا نمود است ۴۲

اَزَل را با ابد پیوند ما دان
حقیقت ذات ما را کل بقا دان ۴۳

منم دانای بیچون و چرایم
که درجانها تمامت رهنمایم ۴۴

منم اللّه و رحمن و رحیمم
ابی صورت یقین حیّ قدیمم ۴۵

بدانم راز موری در بُن چاه
که از سرّ همه دانایم آگاه ۴۶

منم بر جمله و جمله ز من خاست
حقیقت هرچه پنهانست و پیداست ۴۷

همه ذات من است و غیر من نیست
یقین جمله منم هم جان و تن نیست ۴۸

مبین جان من و از من نگر تو
ایا مؤمن اگرداری خبر تو ۴۹

همه ذات من است و غیر هم نیست
چو بشناسی بعشقم بیش و کم نیست ۵۰

ترا اندر اَزَل بگزیدهام من
درون جان حقیقت دیدهام من ۵۱

ز من پیدائی و پنهان شوی باز
دگرباره بمن اعیان شوی باز ۵۲

له الملک و مرا نبود زوالم
که در اعیان تجلیّ جلالم ۵۳

تعالی مالک الملک قدیمم
که بسم اللّه رحمن و رحیمم ۵۴

یکی ذاتم که من اوّل ندارم
ز ذات خود همه جانی برآرم ۵۵

یکی ذاتم که مانندم نباشد
حقیقت خویش و پیوندم نباشد ۵۶

مبین جز ذات من اینجا هواللّه
تمامم شد صفات از قل هواللّه ۵۷

تو ای عطار این سر میچگوئی
چو بودت اوست اکنون می چه جوئی ۵۸

تو ای عطّار دیدار لقائی
حقیقت در عیان یار خدائی ۵۹

تو اوئی او تو هر دو مر یکی راز
حقیقت او بتو پیدا شده باز ۶۰

تو اوئی واصل اسرار گردت
در اینجاگه بکل دیدار کردت ۶۱

تو اوئی واصل اعیان نمودت
حقیقت کل رخ اندر جان نمودت ۶۲

ندیدی غیر او اکنون زاسرار
تمامت سالکان کردی خبردار ۶۳

خبر کردی همه ذرّات عالم
که هر ذرّات راگوئی دمادم ۶۴

عیان گفتی حقیقت راز منصور
نمودی سرّ تو بی سرباز منصور ۶۵

حقیقت سر بخواهی باخت اینجا
که یکتائی تو یکتائی تو یکتا ۶۶

تو یکتای تمامت سالکانی
حقیقت در حقیقت جان جانی ۶۷

تو یکتائی و جان جان ندیده
رخ او را چنین اعیان ندیده ۶۸

تو یکتائی و در وصل تجلّی
رسیدستی بکل اصل تجلّی ۶۹

در اینجا یافتی و در یقین باز
تراکل شد درِ عین الیقین باز ۷۰

در عین الیقین بر تو گشادست
ترا گنج حقیقت جمله دادست ۷۱

در عین الیقین بگشودهٔ تو
یقین گنج عیان بنمودهٔ تو ۷۲

در عین الیقین راکردهٔ باز
نمود گنج کل را کردهٔ باز ۷۳

در عین الیقین جمله نمودند
حقیقت در جهان برتو گشودند ۷۴

همه راز جهان اینجا ترا فاش
شد اینجا زانکه دیدستی تو نقاش ۷۵

همه اسرارها بخشید یارت
که او اندر ازل بُد دوستدارت ۷۶

دل آگاه تو معنی جانانست
یقین گنجینهٔ اسرار رحمانست ۷۷

دل آگاه تو تا جان بدیدست
درون جان تو جانان بدیدست ۷۸

دل آگاه تو این جمله معنی
یقین بنمود از دیدار مولی ۷۹

دل آگاه تو گنجیست بیچون
که این دُرها همی ریزد به بیرون ۸۰

دل آگاه توهرگز نریزد
که جز جوهر از او هرگز نخیزد ۸۱

دل آگاه تو گنجینهٔ جانست
یقین گنجینهٔ اسرار جانانست ۸۲

دلت گنجینهٔ جانست اینجا
در او خورشید تابانست اینجا ۸۳

دلت گنجینهٔ نور و صفایست
که در وی نورخاص مصطفایست ۸۴

دلت گنجینهٔ بود الهست
که جان بنموده ازدیدار شاهست ۸۵

دل آگاه تو گنجیست از دید
که میریزد چنین دُرهای توحید ۸۶

دل آگاه تو گنج عیانست
زبان تو از آن گوهر فشانست ۸۷

دلت گنجینهٔ بود خدایست
که مر بیچارگان را رهنمایست ۸۸

دلت گنجینهٔ معبود پاکست
که آن گنجینه در دیدار خاکست ۸۹

از این گنجینه اینجا سالکانت
یقین شد جوهر عین العیانت ۹۰

از این گنجینهٔ جوهر فشاندی
بسر آخر در این حضرت نماندی ۹۱

از این گنجینهٔ تو خاص و هم عام
مراد خویشتن یابند اتمام ۹۲

از این گنجینه کاینجا داد شاهت
فشاندستی تو اندر خاک راهت ۹۳

ترا زیبد که این گنجینهٔ شاه
فشانی جملگی بر سالک راه ۹۴

از این گنجینه اینجا سالکان را
حقیقت دیده کردی جان جان را ۹۵

زهی واصل که اینجاگه توئی تو
که بیشک محو کردستی دوئی تو ۹۶

زهی واصل که که کل دیدار کردی
همه ذرّات را بیدار کردی ۹۷

زهی واصل که اصل کار داری
که در جانان دلی بیدار داری ۹۸

زهی واصل که در یکی نمودار
حقیقت دیدی اینجاگاه دلدار ۹۹

زهی واصل که جان بشناختی تو
ز جان در جزو و کل درباختی تو ۱۰۰

دل و جانت منوّر شد حقیقت
همه ذرّات تو جان شد ز دیدت ۱۰۱

دل و جانت لقای دوست دیدست
چنان کاینجا لقای اوست دیدست ۱۰۲

دل و جانت چنان ازوصل جانان
خبر دارند کاندر اصل جانان ۱۰۳

دل و جانت بکلّی جان بدیدند
چو منصوراز حقیقت آن بدیدند ۱۰۴

دل و جانت چو منصور از یقین باز
یکی دیدند در عین الیقین راز ۱۰۵

دل و جانت لقای یار دارند
حقیقت نقطه و پرگار دارند ۱۰۶

دل و جانت یکی اندر یکیاند
حقیقت هر دوجانان بیشکیاند ۱۰۷

دل و جانت ز ذات لامکان کل
شده یکی عیان کون و مکان کل ۱۰۸

دل و جان تو هر دو نور عشقند
حقیقت بیشکی منصور عشقند ۱۰۹

زهی منصور اعیان خراسان
که تو داری حقیقت همدم آن ۱۱۰

دم او از تو پیدا شد در اینجا
فکندستی کنون توشورو غوغا ۱۱۱

دم او از تو پیدا شد عیانی
چو او گفتی همه راز نهانی ۱۱۲

دم او از تو پیدا شد در اسرار
حقیقت کردهٔ بر جمله اظهار ۱۱۳

دم او از تو پیدا شد که جانها
نمودار تو یکتا شد چو یکتا ۱۱۴

دم او از تو پیدای جهان است
که میدانی که جمله جان جانست ۱۱۵

تو میدانی که دیدستی یقین تو
حقیقت در درونت بیشکی تو ۱۱۶

تو میدانی حقیقت سرّ جانان
دمادم میکنی بر جمله اعیان ۱۱۷

تو میدانی حقیقت راز اوّل
که گفتی در عیان اعزاز اوّل ۱۱۸

تو میدانی که اوّل آخر کار
یکی دیدی حقیقت جمله دلدار ۱۱۹

تو میدانی که سرّ لامکانی
که این دُرهای معنی میفشانی ۱۲۰

تو میدانی که خود بشناختستی
بآخر خویش در وی باختستی ۱۲۱

تو میدانی حقیقت جوهر دوست
در این دنیا و دیدی مغز در پوست ۱۲۲

تو دیدستی جمال بی نشانی
که امروز از حقیقت اونشانی ۱۲۳

تو از او، او ز تو پیدا حقیقت
تو عین دید او یکتا حقیقت ۱۲۴

که عطّارست ذات بود اللّه
در اینجا بیشکی و گشته آگاه ۱۲۵

تو آگاهی ز ذات اینجایگه تو
یقین دیدی عیان دیدار شه تو ۱۲۶

تو آگاهی ز ذات و هم صفاتت
که میگوئی بیان ازنور ذاتت ۱۲۷

که دانستست در این دنیای غدّار
که تو داری جمال طلعت یار ۱۲۸

جمال طلعت جانان تو داری
حقیقت در جان کل آن تو داری ۱۲۹

جمال طلعت جانان نمودی
دو عالم را یقین زینسان نمودی ۱۳۰

جمال طلعت ز دیدار
همه ذرّات را کردی خبردار ۱۳۱

جمال طلعت جانان در اعیان
نمودی در یقین جمله بدیشان ۱۳۲

که تو داری حقیقت دید دیدار
یقین خواهی شد اینجا ناپدیدار ۱۳۳

حدیث وصل اینجاگه یقین است
که ذرّات حقیقت پیش بین است ۱۳۴

تو مرد پیش بینان جهانی
که اسرار حقیقت را تو دانی ۱۳۵

تو مرد پیش بینانی در اینجا
حقیقت سرّ پنهانی در اینجا ۱۳۶

حقیقت پیش بینان جهان را
در اینجاگه تو کردستی عیان را ۱۳۷

حقیقت پیش بینان جمله دیدی
یکی اندر یکیشان جمله دیدی ۱۳۸

همه ارواح دیدی انبیا را
دراینجاگه تو دیدی آشکارا ۱۳۹

همه ارواح صدّیقان این راه
تو دیدی وشدی از جمله آگاه ۱۴۰

همه ارواح صدّیقان اسرار
ترا اینجایگه آمد پدیدار ۱۴۱

همه ارواح مردان جهان تو
درون خویشتن دیدی عیان تو ۱۴۲

همه ارواح اندر تست موجود
کز اینسان یافتستی جمله مقصود ۱۴۳

همه ارواح را اینجا حقیقت
ز یکی گشته اینجاگه پدیدت ۱۴۴

پدیدارست در تو جمله ارواح
حقیقت انبیا و عین اشباح ۱۴۵

پدیدارست در تو جمله مردان
حقیقت انبیا و اولیا زان ۱۴۶

تر اینجا پدیدارست در یک
که احمد در حقیقت دید بیشک ۱۴۷

ترا اینجاست زان زیشان ندیدی
تو از آنسان بجانان کل رسیدی ۱۴۸

ترا اینجاست وصل و روشنائی
حقیقت نور دیدار خدائی ۱۴۹

ترا اینجاست بود کل مسلّم
که دیدستی زخود دیدار آدم ۱۵۰

ترا اینجاست آدم آشکاره
تو در او او بتو اینجا نظاره ۱۵۱

ترا اینجاست آدم تا که دیدی
که در دم دید آدم را بدیدی ۱۵۲

ترا اینجاست آدم جنّت اینجاست
حقیقت مر ترا این قربت اینجاست ۱۵۳

ترا اینجاست آدم تا بدانی
دم تست و یقین زاندم عیانی ۱۵۴

ترا اینجاست نوح برگزیده
ازآنی تو جمال روح دیده ۱۵۵

ترا اینجاست آن دیدار نوحست
ازآنت این همه فتح و فتوحست ۱۵۶

ترا اینجاست نوح و بحر و کشتی
که در دریای جانان برگذشتی ۱۵۷

ترا اینجاست شیث راز دیده
جمال او درونت باز دیده ۱۵۸

ترا اینجاست ابراهیم از آذر
فتاده در درون در عین آذر ۱۵۹

ترا اینجاست ابراهیم خلّت
در این آتش رسیده سوی قربت ۱۶۰

ترا اینجاست ابراهیم در تن
شود در عاقبت اینجا بت اشکن ۱۶۱

ترا اینجاست اسمیعیل در جان
که خواهدکردش ابراهیم قربان ۱۶۲

ترا اینجاست اسمیعیل تحقیق
بخواهد گشت کشته زو توفیق ۱۶۳

ترا اینجاست اسحق گزیده
که اندر عشق گردد سر بُریده ۱۶۴

ترا اینجاست اسحق وفادار
ز جانان زندگی یابد دگر بار ۱۶۵

ترا اینجاست یعقوب جفاکش
ز عشق یوسف اندر صد جفا خَوش ۱۶۶

ترا اینجاست یعقوب و یقین است
که یوسف او کنون کلّی بدیدست ۱۶۷

ترا اینجاست یعقوب ازنمودار
بدیده باز یوسف را دگر بار ۱۶۸

ترا اینجاست موسی بر سر طور
حقیقت رازگویان غرقهٔ نور ۱۶۹

ترا اینجاست موسی رخ نموده
ابا حق دمبدم پاسخ نموده ۱۷۰

ترا اینجاست موسی صاحب راز
حقیقت پرده کرده از رخ او باز ۱۷۱

ترا اینجاست موسی راز دیده
جمال شاه اینجا باز دیده ۱۷۲

ترا اینجاست موسی عشق جانان
حقیقت یافته دیدار اعیان ۱۷۳

ترا اینجاست ایّوب و شده خوب
رسیده بیشکی در وصل محبوب ۱۷۴

ترا اینجاست جرجیس عیانی
ز کشتن یافت او راز نهانی ۱۷۵

ترا اینجاست جرجیس دمادم
شده زنده یقین از عین آندم ۱۷۶

ترا اینجاست صالح صاحب راز
حقیقت یافته ناقه دگر باز ۱۷۷

ترا اینجاست زکریا زنده گشته
درون آن شجر تابنده گشته ۱۷۸

ترا اینجا است خضر و آب حیوان
حقیقت خورده دیده جان جانان ۱۷۹

ترا اینجا است عیسی روحِ اَللّه
حقیقت روح از اللّه آگاه ۱۸۰

ترا اینجا است دیدار محمد(ص)
حقیقت جمله اسرار محمد(ص) ۱۸۱

ترا اینجا است مردیدار حیدر
گشاده بر تو ای عطّار او در ۱۸۲

ترا اینجا است فرزندان ایشان
یقین دیدار حُسنت ای دُر افشان ۱۸۳

ترا اینجا است دیدار همه دید
که میبینی یکی زیشان ز توحید ۱۸۴

ز توحید حقیقت جمله دیدی
از آن اینجا بکام دل رسیدی ۱۸۵

ز توحید حقیقت وصل ایشان
ترا پیداست اینجا اصل ایشان ۱۸۶

ز توحید حقیقت باز دیدی
که ایشان در درونت راز دیدی ۱۸۷

درون تو کنون دیدار ایشانست
حقیقت این همه اسرار ایشانست ۱۸۸

درون تو بکلّی راز دریافت
از ایشان اندر اینجاگه خبر یافت ۱۸۹

درون تو از ایشان یافت جانان
که ایشانند اندر جمله حیران ۱۹۰

چو خورشیدند ایشان جمله در کل
حقیقت بودشان برداشته ذل ۱۹۱

چو خورشیدند ایشان سوی افلاک
حقیقت در همه ذرّات افلاک ۱۹۲

چو خورشیدند ایشان مر سر افراز
حقیقت نور افکنده همه راز ۱۹۳

چو خورشیدند ایشان نور عالم
حقیقت جملگی منشور عالم ۱۹۴

چو خورشیدند ایشان نور تابان
حقیقت بر همه ذرّات انسان ۱۹۵

چو خورشیدند اگر بینی تو این راز
حقیقت همچو من اندر یقین باز ۱۹۶

چو خورشیدند اگر دانستهٔ تو
چگویم چونکه نتوانستهٔ تو ۱۹۷

برو خاموش شو تا سِرّ ندیدی
حقیقت بودشان ظاهر ندیدی ۱۹۸

برو خاموش شو چون میندانی
که بیشک خوار و سرگردان جانی ۱۹۹

برو خاموش شو در سرّ اسرار
که تا گردی مگر روزی خبردار ۲۰۰

برو خاموش شو وز این مزن دم
که تا یابی مگر بوئی از آن دم ۲۰۱

برو خاموش شو تا راز بینی
مگر آخر تو این سرّ باز بینی ۲۰۲

برو خاموش شو اندر شریعت
که ناگاهی شود این سرّ پدیدت ۲۰۳

برو خاموش شو اینجا بتحقیق
که درآخر ترا بخشند توفیق ۲۰۴

برو خاموش شو در عالم ای یار
که تا آخر شوی زین سر خبردار ۲۰۵

برو خاموش شو ای بیوفا تو
سَرِ اسرارِ شرع مصطفی تو ۲۰۶

سرِ اسرارِ شرع مصطفی یاب
در آخر از حقیقت وصل دریاب ۲۰۷

سپر راه شریعت کآخر کار
برون آئی یقین از عین پندار ۲۰۸

سپر راه شریعت همچو منصور
که ناگاهی نماید بیشکی نور ۲۰۹

بنور شرع ایشان را بیابی
درون خویشتن زینسان بیابی ۲۱۰

بنور شرع اصل ذات ایشان
همه در خود نظر کن بیشکی آن ۲۱۱

همه در خود بیاب و زنده دل شو
در اینجا بیحجاب آب و گل شو ۲۱۲

همه در خود بیاب اینجا حقیقت
که در تست این همه یکتا حقیقت ۲۱۳

همه در خود بیاب اینجایگه دوست
که تا چون مغز بیرون آئی از پوست ۲۱۴

همه در خود بیاب اینجا بتحقیق
که در اینجا توانی یافت توفیق ۲۱۵

همه در خود بیاب و آشنا شو
در اینجاگاه دیدار لقا شو ۲۱۶

همه در خود بیاب و گرد جانان
که تا یابی حقیقت فرد جانان ۲۱۷

همه در خود بیاب و ذات بیچون
حقیقت خویشتن بین بیچه و چون ۲۱۸

همه در خود بیاب اینجا بیان تو
حقیقت بین در اینجا جان جان تو ۲۱۹

همه در خود بیاب اینجا عیان ذات
حقیقت بیشکی خورشید آیات ۲۲۰

همه در خود بیاب و گرد واصل
که مقصود است در تو جمله حاصل ۲۲۱

ترا اینجاست مقصود ای خردمند
حقیقت عین معبود ای خردمند ۲۲۲

ترا اینجاست مقصود و ندیدی
ترا اینجاست معبود و ندیدی ۲۲۳

ترا معبود اینجایست بنگر
حقیقت بود پیدایست بنگر ۲۲۴

ترامعبود اینجاست او نظر کن
وجود و جان وخود را در خبر کن ۲۲۵

ترا معبود اینجایست دریاب
ز دیدار نمود جان خبر یاب ۲۲۶

نمود جان ازو بین و دل خویش
که او معبود هردوحاصل خویش ۲۲۷

از این هر دو در اینجاگه بیابی
اگراینجا دل آگه بیابی ۲۲۸

دل آگاه میباید در این راز
که دریابد وصال اینجایگه باز ۲۲۹

دل آگاه میباید در اینجا
که این در بازبگشاید در اینجا ۲۳۰

دل آگاه میباید در این سر
که اسرارش همه آمد بظاهر ۲۳۱

دل آگاه میباید در اعیان
که در خود بازیابد بیشکی جان ۲۳۲

دل آگاه میباید که دلدار
درون او شود اینجا پدیدار ۲۳۳

دل آگاه میباید که بیچون
نماید رویش اینجا بیچه و چون ۲۳۴

دل آگاه میباید چو عطّار
که بروی کشف گردد جمله اسرار ۲۳۵

دل آگاه میباید ز توحید
که یکی یابد اینجاگاه در دید ۲۳۶

دل آگاه میباید چو آدم
که اینجاگه خبر یابد دمادم ۲۳۷

دل آگاه میباید که چون نوح
در این دریا بیاید قوّت روح ۲۳۸

دل آگاه میباید که در راز
چو ابراهیم یابد سرّ او باز ۲۳۹

دل آگاه میباید که ازجان
چو اسمعیل گردد عین قربان ۲۴۰

دل آگاه میباید در آفاق
که گردد سر بریده همچو اسحاق ۲۴۱

دل آگاه میباید که محبوب
شود در عاقبت مانند ایّوب ۲۴۲

دل آگاه میباید چو موسی
که گردد سوی طور عشق یکتا ۲۴۳

دل آگاه میباید در این راه
که بیرون آید و گردد یقین شاه ۲۴۴

دل آگاه میباید چو یوسف
که شاهی یابد اینجا بی تأسّف ۲۴۵

دل آگاه میباید چو ایّوب
که طالب آید و گردد چو مطلوب ۲۴۶

دل آگاه میباید چو صالح
که گردد در یقین عین مصالح ۲۴۷

دل آگاه میباید نظاره
زکریاوار گشته پاره پاره ۲۴۸

دل آگاه میباید چو عیسی
که در یابد حقیقت قرب اعلی ۲۴۹

دل آگاه میباید چو احمد
که باشد در عیان کل مؤیّد ۲۵۰

دل آگاه میباید چو حیدر
که دریابد حقایق را سراسر ۲۵۱

دل آگاه همچون مرتضی کو
که تا بیخود شود گردد خدا او ۲۵۲

دل آگاه میباید حَسَن وار
که جام زهر نوشد از کف یار ۲۵۳

دل آگاه میباید حسینی
شهید عشق گشتن بهر دینی ۲۵۴

دل آگاه میباید چو اصحاب
که دریابند خورشید جهانتاب ۲۵۵

دل آگاه میباید چو منصور
که صورت محو گرداند سوی نور ۲۵۶

دل آگاه منصور ار بدانی
حقیقت بازدانی این معانی ۲۵۷

دل آگاه او اسرار دیدست
در اینجا و در آنجا یاردیدست ۲۵۸

دل آگاه او یکتا از آن شد
که ازمعنی ز صورت بی نشان شد ۲۵۹

دل آگاه او اسرار جان یافت
درون جان خود او جان جان یافت ۲۶۰

دل آگاه او اللّه دریافت
حقیقت تخت دل آن شاه دریافت ۲۶۱

دل آگاه او دم از خدا زد
حقیقت عین صورت بر فنا زد ۲۶۲

دل آگاه او دم زد ز بیچون
حقیقت کار خود بستد ز بیچون ۲۶۳

دل آگاه او دم زد ز دلدار
ز شوق یار آمد بر سردار ۲۶۴

دل آگاه او اعیان ذاتست
که هم جانان و هم پنهان ذاتست ۲۶۵

دل آگاه او اینجا اناالحق
زد اندر دار و گفت او رازِ مطلق ۲۶۶

دل آگاه او از صورت خویش
حجابی یافت آن برداشت از پیش ۲۶۷

دل آگاه میباید ز صورت
که تا این سر بداند بی نفورت ۲۶۸

هر آنکواین حقیقت یافت سرباز
چو او بردار آمد گشت جانباز ۲۶۹

هر آنکو این حقیقت یافت در خویش
حجاب جسم و جان برداشت از پیش ۲۷۰

هر آنکو این حقیقت در نظر یافت
حقیقت جملگی اندر نظر یافت ۲۷۱

هر آنکو عاشق منصور جان شد
چو او اینجا ز صورت بی نشان شد ۲۷۲

هر آنکو عاشق منصور جان است
حقیقت دان که از خود بی نشانست ۲۷۳

هر آنکو دم زد اینجا بازدید او
حقیقت درعیان این راز دید او ۲۷۴

هر آنکو غیر از این چیز دگر دید
حقیقت هیچ بیشک در نظر دید ۲۷۵

وصال اینجا است از منصور حلّاج
نمیخواهی که اندر فرق جان تاج ۲۷۶

نهی دم زین مزن در صورت خویش
حقیقت فاش بشنو مرد درویش ۲۷۷

چه به زین دوست میداری در اینجا
که مر این پرده برداری در اینجا ۲۷۸

چه به زین دوست میداری که از یار
شوی اینجا چو او بیشک خبردار ۲۷۹

چه به زین دوست میداری بدنیا
که میبینی در او دیدار مولا ۲۸۰

چه به زین دوست میداری حقیقت
که آمد بی نشان اینجا بدیدت ۲۸۱

چه به زین دوست میداری که در دل
عیان دلدار بینی دوست حاصل ۲۸۲

چه به زین دوست میداری که در جان
حقیقت یابی اندر روی جانان ۲۸۳

چه به زین دوست میداری در این سِر
که مر دلدار خود در عین ظاهر ۲۸۴

چه به زین دوست میداری تو رهبر
که مردلدار خود یابی تو در بر ۲۸۵

چه به زین دوست میداری تو دریاب
یقین او تست اینجاگه خبریاب ۲۸۶

چه به زین دوست میداری بگو باز
که روی جان جان بینی بجان باز ۲۸۷

همه وصلست هجران رفت از پیش
همه جانست مر جان رفت از پیش ۲۸۸

همه وصلست و دیدارست اینجا
دلت جانانه پندار است اینجا ۲۸۹

همه وصلست ودیدارست بیچون
ولیکن تو شده اینجا دگرگون ۲۹۰

همه وصلست هجران را رها کن
درون جان و دل را با صفا کن ۲۹۱

همه وصلست اندر خویش بنگر
تو داری یار اندر پیش بنگر ۲۹۲

همه وصلست اندر جان و در دل
شده مقصود اینجا جمله حاصل ۲۹۳

همه وصلست اینجا واصلی نیست
که دریابد که جمله جز بلی نیست ۲۹۴

همه وصلست و یکی در یکی است
بنزد واصلان آن بیشکی است ۲۹۵

همه وصلست و واصل یافته دوست
که میداند که دید جملگی اوست ۲۹۶

همه وصلست و واصل راه دیده
حقیقت دید جمله شاه دیده ۲۹۷

همه وصلست و واصل در عیانست
ولیکن او ز کلّی بی نشانست ۲۹۸

همه وصلست وواصل راز دیدست
همه در خویشتن او باز دیدست ۲۹۹

همه وصلست وواصل عاشق خویش
حجاب جسم و جان برداشت از پیش ۳۰۰

همه وصلست و عاشق واصل یار
نمیبیند به جز کل حاصل یار ۳۰۱

همه وصلست در دیدار دیده
در اینجا بود خود او یار دیده ۳۰۲

همه وصلست اندر بی نشانی
از آن وصلست آن جمله معانی ۳۰۳

همه وصلست اینجا گاه بنگر
ترا گفتم دل آگاه بنگر ۳۰۴

همه وصلست و جانان رخ نموده
ترا این جمله خود پاسخ نموده ۳۰۵

همه وصلست و جانانست اینجا
بدان جان در تو اعیانست اینجا ۳۰۶

همه وصلست و جانان راز بنمود
ترا انجام و هم آغاز بنمود ۳۰۷

همه وصلست و جانان گفتگویست
حقیقت چرخ سرگردان چو گویست ۳۰۸

همه وصلست اشیا را یکایک
همه در وصل گردانند بیشک ۳۰۹

همه در وصل گردانند نایافت
مگر جان اندر این معنی خبریافت ۳۱۰

همه در وصل اندر جستجویند
نمیدانند و کل دیدار اویند ۳۱۱

همه در وصل گردانند اینجا
مر این سر را نمیدانند اینجا ۳۱۲

همه در وصل با دلدار خویشند
نمیدانند عیان با یار خویشند ۳۱۳

همه در وصل گردانند در راز
همی جویند وصل از جان جان باز ۳۱۴

همه در وصل وصل اندر همه دید
حقیقت اصل اصل اندر همه دید ۳۱۵

همه در وصل گردان الهند
یقین در عشق سرگردان شاهند ۳۱۶

همه در وصل میگردند از آن دید
حقیقت در عیان سرّ توحید ۳۱۷

همه در وصل میگردند اینجا
حقیقت جمله اندر شور و غوغا ۳۱۸

همه در وصل بیچونند حیران
تو داری زانکه بیرونند حیران ۳۱۹

حقیقت وصل کل در اندرونست
نداند هیچکس کین سر چگونست ۳۲۰

حقیقت وصل کل دریاب در جان
حقیقت اندر اینجا یاب هر آن ۳۲۱

زهی اسرار پنهان آشکاره
که شد چرخ فلک در وی نظاره ۳۲۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۲۲
کانال گوهرین در ایتا
۳۸۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید
گوهر بعدی:پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.