هوش مصنوعی: این متن عرفانی و شاعرانه به موضوع عشق الهی، حقیقت وجودی انسان و وحدت با معشوق ازلی می‌پردازد. شاعر با بیانی رمزآلود از اسرار الهی، عشق حقیقی و سیر و سلوک عرفانی سخن می‌گوید. متن مملو از مفاهیم عمیق عرفانی مانند فنا، بقا، وحدت وجود و تجلیات حق در عالم است.
رده سنی: 18+ محتوا شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین استفاده از زبان رمزآلود و استعاری ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.

پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)

زهی اسرار کاینجاگاه پنهانست
که از شوقش حقیقت چرخ گردانست ۱

زهی اسرار کاینجا روی بنمود
در عطّار اینجاگاه بگشود ۲

زهی عطّار کاینجا کس ندیدست
که مر عطّار را کلی بدیدست ۳

حقیقت سرّ اسرار خدائی
درون ماست اینجا روشنائی ۴

حقیقت سرّ او اینجا مرا روی
نمودارست اندر گفت و در گوی ۵

چنان در سرّ اسرار عیانم
که هر دم جوهری دیگر فشانم ۶

حقیقت سرّ او ما راست تحقیق
که گوئی مر مراد اوست توفیق ۷

بسی گفتند از این اسرار هرگز
کسی اینجا نگفت و عقل عاجز ۸

شدست و سرّ این اسرار بیچون
فروماندست عقل اینجای در خون ۹

فروماندست عقل ره نبرده
حقیقت ره بسوی شه نبرده ۱۰

فروماندست عقل اندر جدائی
ندارد با حقیقت آشنائی ۱۱

فروماندست عقل مانده حیران
در این اسرارهای جان جانان ۱۲

فروماندست عقل و ناپدیدست
حقیقت عشق در گفت وشنیدست ۱۳

فروماندست عقل عشق گفتار
مر این دُرها همی ریزد در اسرار ۱۴

حقیقت عشق بشنفت این همه راز
که عشق اینجایگه دیدست کل باز ۱۵

حقیقت عقل بشنفت و خبر یافت
یقین دیدار آخر در نظر یافت ۱۶

ز عشقی واصلی پیداست امروز
ولیکن در درون شیداست امروز ۱۷

ز عشقش وصل پنهان و عیان شد
از آن حیران و سرگردان از آن شد ۱۸

ز عشقش گرچه بنمودست اسرار
ولیکن در عیان در عین پندار ۱۹

بماندست آنچنان اینجایگه عقل
نمیآید برون از دین نقل ۲۰

نمیآید برون از پردهٔ راز
که دریابد چو عشق اعیان کل باز ۲۱

نمیآید برون تا راز بیند
حقیقت همچو عشق او باز بیند ۲۲

نمیآید برون از عین پندار
که تا بیند در اینجاگه رخ یار ۲۳

نمیآید برون از عین هستی
که بگذارد در اینجا بت پرستی ۲۴

نمیآید برون از دیدن خود
فروماندست اندر نیک و در بد ۲۵

نمیآید برون از پرده اکنون
حقیقت خویشتن گم کرده اکنون ۲۶

نمیآید برون ازوصل دلدار
نیابد او بکلّی وصل دلدار ۲۷

اگرچه وصل دارد زندگی او
نبیند اندر اینجا بیشکی او ۲۸

اگرچه وصل دارد در خدائی
نمیبیند تمامت روشنائی ۲۹

اگرچه وصل دارد از رخ یار
فرومانداست او در پاسخ یار ۳۰

اگرچه وصل دارد از حقیقت
فروماندست در عین شریعت ۳۱

اگرچه وصل دارد در یقین او
ندیدست از عیان عین الیقین او ۳۲

حقیقت آنگهی او وصل یابد
اگر پرده بکل بیرون شتابد ۳۳

درون اندرون گرداند از دید
گلی گردد عیان در سرّ توحید ۳۴

یکی گردد چو عشق اندر نمودار
به یکباره برون آید ز پندار ۳۵

یکی گردد ز عشق از راز جانان
شود ازدیدن خود عقل پنهان ۳۶

زند خود را ابر عشق حقیقی
کند با او حقیقت هم رفیقی ۳۷

یکی گردد ابا عشق نظر باز
شود تا باز بیند از نظر باز ۳۸

ولیکن عقل در اعیانِ دیدست
حقیقت درهمه گفت و شنیدست ۳۹

ندارد زهره اندر پرده مانده است
از آن اینجای بی گم کرده مانده است ۴۰

ندارد زهره اندر آخر کار
که برگردد حجاب از پرده یکبار ۴۱

ندارد زهره تا دیدار گردد
ز دید عشق کلّی یار گردد ۴۲

ندارد زهره در سودای جانان
که تاگردد عیان یکتای جانان ۴۳

ندارد زهره تا اسرار بیند
برون آید زخویش و یار بیند ۴۴

ندارد زهره تا جانان شود کل
ز دید خویشتن اعیان شود کل ۴۵

حقیقت عقل اینجا بازمانده است
اگرچه صاحب اندر راز ماندست ۴۶

حقیقت عقل در نابود بود است
که اسرارجهان از وی گشود است ۴۷

حقیقت وصل کل حاصل شود باز
که او را جملگی حاصل بود باز ۴۸

حقیقت عقل وصل آنگه بیاید
که کل در سوی ذات خودشتابد ۴۹

نگردد باز تا دیدار بیند
نمود خویشتن را یار بیند ۵۰

نگردد باز از آن سررشتهٔ راز
وصال خویشتن اینجایگه باز ۵۱

نگرددباز اینجا تا زاعیان
بیابد او نشان در قربتِ جان ۵۲

وصال یار آندم باز یابد
که اندر ذات خود را راز یابد ۵۳

وصال عقل در یکیست پیدا
چو اندر ذات کل گردد هویدا ۵۴

وصال عقل در یکیست موجود
چو اندر ذات یابد عین معبود ۵۵

وصال عقل در ذاتست بیشک
که اندر ذات بیند بیشکی یک ۵۶

وصال عقل عقل در ذاتست اینجا
ولی در عین ذرّاتست اینجا ۵۷

از این ذرّات بیرون شو تو ای دوست
حقیقت مغز بنگر هم تو ای دوست ۵۸

از این ذرّات بیرون شو تو ازعقل
بگو تا چند مانی اندر این نقل ۵۹

از این ذرّات بیرون یقین تو
وصال خویشتن را بازبین تو ۶۰

از این ذرّات بیرون شو تو در راز
حقیقت باز بین ز انجام وآغاز ۶۱

از این ذرّات بیرون شو تو از دید
یکی بنگر ز جانان جمله توحید ۶۲

از این ذرّات بیرون آی و ره کن
ز پردههان تو قصدبارگه کن ۶۳

از این ذرّات بیرون آی و ره کن
ز دید روی خود در شه نگه کن ۶۴

از این ذرّات بیرون آی و بشتاب
یقینِ بارگاه شاه دریاب ۶۵

از این ذرّات بیرون آی آگاه
نظر کن درحقیقت مر رخ شاه ۶۶

چرا در عین ذرّاتی گرفتار
حقیقت بشنو این معنی ز عطّار ۶۷

همه در تست عقل و تو سوی جان
حقیقت در دل اسرار پنهان ۶۸

همه در تست و تو در دل بمانده
چنین فارغ در آب و گل بمانده ۶۹

همه در تست و تو در گفتگوئی
حقیقت یار در تست و نجوئی ۷۰

حقیقت یار با تست اندر این دید
توئی اندر عیان سرّتوحید ۷۱

حقیقت یار با تست اندر این راه
توئی اندر عیان سرّ اللّه ۷۲

حقیقت یار با تست و ندانی
چنین غافل زگفت او بمانی ۷۳

همه گفتار تو گفتار یار است
عیان دیدار تودیدار یار است ۷۴

همه گفتار تو از یار بود است
که او درتو در این گفت و شنودست ۷۵

همه گفتار تو زو هست پیدا
چرا تو ماندهٔ در شور و غوغا ۷۶

همه گفتار تو زو هست موجود
چرا تو می نه بینی عین مقصود ۷۷

همه گفتار تو سرّ اله است
حقیقت در تو مر دیدار شاه است ۷۸

همه گفتار تو اندر نهانست
ولیکن مر مرا راز نهانست ۷۹

همه گفتار تو اینجاست در یاب
که محبوبت عیان پیداست دریاب ۸۰

اگرچه گفتهٔ بسیار ازخود
که نیکی حقیقت گفتهٔ بد ۸۱

گهی در عین پنداری بمانده
گهی در سرّ اسراری بمانده ۸۲

گهی در عشق کلّی محو گردی
نمودخویشتن را در نوردی ۸۳

گهی در خویشتن در تک و تازی
ز تست اینجایگه هم ترکتازی ۸۴

گهی مستی گهی هشیار مانده
گهی درخانقه آوار مانده ۸۵

گهی در لذّت حسنی گرفتار
گهی اندر خراباتی تو در کار ۸۶

گهی در علم و تحصیل داری
گهی در عین خود تبدیل داری ۸۷

گهی چون جبرئیلی مانده در راز
گهی در عشقی و گه سوز در ساز ۸۸

گهی اندر گمان گاهی یقینی
حقیقت گرچه عقل پیش بینی ۸۹

بهردم هر صفت داری دراینجا
اگرچه معرفت داری در اینجا ۹۰

اگرچه معرفت داری جهانی
حقیقت مینداری کل عیانی ۹۱

نداری هیچ اگر بیرون کَوْنی
که هر دم ماندهٔ در لَوْن و لَوْنی ۹۲

بسی گفتی تو از هر معرفت باز
بسی گشتی تو اندر هر صفت باز ۹۳

نه آن بُد از چه بُد کین راز گفتی
ولیکن هر حقیقت باز گفتی ۹۴

یقین دان عقل چندین گفتهٔ تو
که دُرّ راز اینجا سُفتهٔ تو ۹۵

اگرچه راه سالک را حجابی
از آن کاینجا تودر بند حسابی ۹۶

کتاب صورتی بر ساختستی
همه ای عقل تو پرداختستی ۹۷

کتاب صورتی اینجایگه تو
بسی تقریر کردی نزد شه تو ۹۸

دوانی هر صفت در هوی رازی
برآنی هر صفت چون شاهبازی ۹۹

بهرجائی روی بهر طلب تو
حقیقت آمدی عین ادب تو ۱۰۰

ادب از تست و عزت از تو پیداست
حقیقت نیز قربت از تو پیداست ۱۰۱

نمود او پئی از اصل موجود
تو پیدا آمدی اوّل ز معبود ۱۰۲

از اوّل آمدی پیدا یقین تو
از آن درکایناتی پیش بین تو ۱۰۳

حقیقت حق تعالی میشناسی
بقدر خویش اینجا ناسپاسی ۱۰۴

یقین دانندهٔ بسیار چیزی
از آن در عقل تو شیئی عزیزی ۱۰۵

عزیزت کرد اینجا بهر دیدار
تو آوردی یقین معنی بدیدار ۱۰۶

عزیزت کرد از بهر جان تو
ولیکن میشوی هر دم نهان تو ۱۰۷

عزیزت کرد او را تا بدانی
کنون درجوهر کل راز دانی ۱۰۸

کنون ای عقل مر عطّار دیدی
تو او را صاحب اسرار دیدی ۱۰۹

حقیقت او بتو اینجا یقین یافت
که جان تو در اینجا پیش بین یافت ۱۱۰

ز تو بنمود اسرار یقین باز
ز عشق اعیان شدش عین الیقین باز ۱۱۱

اگرچه تو خلاف عقل بودی
کنون چون سرّ کل از وی شنودی ۱۱۲

خلاف از پیش خودبردار اینجا
نظر در سوی خود بگمار اینجا ۱۱۳

بنور او ابا او آشنا گرد
ابا او شو درین دیدار کل فرد ۱۱۴

بنور او حقیقت خویشتن یاب
عیان خویشتن درجان و تن یاب ۱۱۵

بنور عشق عقلا رهنمون شد
حقیقت همچو او در کاف و نون شو ۱۱۶

برون شو تا درون خود بدانی
که هستی در عیان سرّ نهانی ۱۱۷

یکی شو عقل از پندار بگریز
بنور عشق مر خود را برآمیز ۱۱۸

یکی شو عقل اندر لامکان تو
رها کن این زمان عین ماکن تو ۱۱۹

یکی شو عقل در دیدار بیچون
یکی بین و مگو اینجا چه و چون ۱۲۰

یکی بین و یکی دان اندر اینجا
که تا در جان جان گردی تو یکتا ۱۲۱

یکی بین عقل در صاحب کمالی
فراقت رفت اکنون در وصالی ۱۲۲

یکی بین عقل محو آمد فراقت
کنون از عشق کل بین اشتیاقت ۱۲۳

یکی بین عشق اندر عقل جانان
که هستی تو کنون در عشق جانان ۱۲۴

یکی بین عقل اندر عشق دریاب
نمود خویشتن نور جهان یاب ۱۲۵

یکی بین عقل اندر نور هر چیز
که تا یکی شوی درعشق او نیز ۱۲۶

یکی بین نور در عشق هدایت
ترا اینجاست اکنون این سعادت ۱۲۷

چو در یکی عیان عشق دیدی
تو خود میبین حقیقت صدق دیدی ۱۲۸

ز عشق اینجا بمعشوقی سرافراز
همه تقلید از گردن بینداز ۱۲۹

ز عشق اینجا بمعشوقی نمودار
که اکنون آمدی از خواب بیدار ۱۳۰

ز عشق اینجا بمعشوقی حقیقت
یکی اندر یکی در دید دیدت ۱۳۱

یکی بودی یکی گشتی در آخر
همه از یک شدت دیدار ظاهر ۱۳۲

یکی بودی دوئی برداشتی تو
کنون اینجا توئی برداشتی تو ۱۳۳

یکی بودی دوئی رفت و یکی آی
حقیقت ذات بیچون بیشکی آی ۱۳۴

دوئی برداشتی در عشق یاری
چه غم داری کنون با غمگساری ۱۳۵

دوئی برداشتی از یک حقیقت
کنون مکشوف شد بیشک حقیقت ۱۳۶

دوئی برداشتی بر آستان تو
حقیقت یافتهای جان جان تو ۱۳۷

دوئی برداشتی در کلّ اعیان
ز عشقی این زمان دیدار جانان ۱۳۸

دوئی برداشتی ای بود جمله
حقیقت یافتی معبود جمله ۱۳۹

دوئی برداشتی و در وصالی
کنون اعیان نور ذوالجلالی ۱۴۰

دوئی برداشتی در اصل جانان
حقیقت یافتی کل وصل جانان ۱۴۱

دوئی برداشتی از اصل توحید
ترا آمد مراد خویش تادید ۱۴۲

دوئی برداشتی تا کل شدستی
که از اصلت حقیقت کل بدستی ۱۴۳

دوئی برداشتی از ذات مستی
بذات اکنون تو مر ذرّات هستی ۱۴۴

معیّن شد کنون ای عقل اینجا
که در عطّار امروزی تو یکتا ۱۴۵

معیّن شد کنون عقل از نمودار
که واصل گردد اینجاگاه عطّار ۱۴۶

کنون چون واصل هردو جهانی
حقیقت صاحب عشق و معانی ۱۴۷

توئی اکنون حقیقت بیگمان تو
چو من بی نام گرد و بی نشان تو ۱۴۸

چو من بی نام شو در آخر کار
که افتادستمان پرده بیکبار ۱۴۹

برافتادست پرده از رخ دوست
برون شد عقل اکنون جمله از پوست ۱۵۰

برون شد عقل تا محبوب آمد
حقیقت طالب و مطلوب آمد ۱۵۱

بلای عشق کل شد ازمیانه
نمود اکنون وصال جاودانه ۱۵۲

کنون ای عقل اینجا راز داریم
یقین ما هر دو در دیدار یاریم ۱۵۳

کنون ای عقل راز چند صورت
یقین بادست بشنو این ضرورت ۱۵۴

ضرورت صورت اینجا پایدار است
در او اسرار صنع کردگار است ۱۵۵

ز تو پیدا شدست و تو ندیدی
کنون در وصل در اعیان رسیدی ۱۵۶

بتو اینجا مشرّف بود از اوّل
شد اندر آخر کار او معطّل ۱۵۷

بتو اینجا مشرّف بود ارکان
حقیقت همچو تو گشتند کل جان ۱۵۸

بتو اینجا مشرّف یار دیدند
دگر از تو یقین هر چار دیدند ۱۵۹

ز نوشان وصل دلدار است هرچار
برون رفتند از آن عین پندار ۱۶۰

ز نوشان وصل پیدا گشت امروز
ز تو گشتند دیگر بار فیروز ۱۶۱

ز نوشان خلعت نو دادهٔ تو
کنون زیشان بکل آزادهٔ تو ۱۶۲

ز نوشان واصلی دادی یقین باز
دگر گشتند در عزّت سرافراز ۱۶۳

ز نوشان این زمان دیگر وصالست
دگر اینجایگه نور جلالست ۱۶۴

ز نوشان در تجلّی قربت یار
حقیقت این زمان دیدست دیدار ۱۶۵

ز نوشان در تجلّی درگرفتست
حقیقت بیشکی پندار رفتست ۱۶۶

ز نوشان در تجلّی بود پیداست
دگرباره یقین مقصود پیداست ۱۶۷

ز نوشان در تجلّی ذات آمد
عیان عطّار در ذرّات آمد ۱۶۸

ز نوشان میکنی واصل دمادم
ابا ذرّات خوداینجا تو هر دم ۱۶۹

سرایت میکنی در کلّ اسرار
که تاگردند اعیانت خبردار ۱۷۰

خبر دارند از دیداربودت
همی یابند کلّی مر نمودت ۱۷۱

خبر دارند این اسرارت ای دوست
چه جان ودل چه مغز و نیز هم پوست ۱۷۲

خبر دارند از تو در عیانت
چه دل چه صورت و چه مغز جانت ۱۷۳

خبر دارند کاینجا واصلی تو
حقیقت در عیان نی غافل تو ۱۷۴

خبر دارند جمله از نمودت
یکی گشته همه در بود بودت ۱۷۵

خبر دارند از بود فنایت
که خواهد بود آخر کل لقایت ۱۷۶

خبر دارند آخر کل فنایست
یقین بعد از فنا دید بقایست ۱۷۷

بسی گفتی ابا ایشان بهر راز
نمودی وصلشان در هر صفت باز ۱۷۸

بسی گفتی ابا ایشان از آن سرّ
که تا شد رازشان درعشق ظاهر ۱۷۹

اگر عقلست واصل گردی اینجا
مرادش جمله حاصل کردی اینجا ۱۸۰

وگر جسمست ذرّات وجودست
دراعیانند اندر بود بود است ۱۸۱

اگردل هست هم دلدار دارد
در اینجاگه خبر از یار دارد ۱۸۲

اگر جانست خود دیدار شاهست
حقیقت عین دیدار الهست ۱۸۳

اگر عقلت بُد اوّل محو شد باز
حقیقت چون تو بودی صاحب راز ۱۸۴

اگر جانست از وی این یقینست
که زو دیدار کل عین الیقین است ۱۸۵

حقیقت عشق آمد رهنمونت
یکی کرده درون را با برونت ۱۸۶

حقیقت عشق اینجا راه بنمود
در آخر کل عیانت شاه بنمود ۱۸۷

حقیقت عشق این پرده بر انداخت
ترا اینجا بجانان سر برافراخت ۱۸۸

حقیقت عشق اینجاگفتگو شد
در اینجا ذات جمله زو نکو شد ۱۸۹

حقیقت عشق واصل کرد ذرّات
که عشق اینجاست نی بی دیدن ذات ۱۹۰

حقیقت عشق اینجا بود جانست
حقیقت راز پیدا ونهانست ۱۹۱

حقیقت عشق جانانست اظهار
اگرچه جمله زو گشتست دیدار ۱۹۲

حقیقت عشق با عقل آشنا شد
که تا مر عقل دیدار خدا شد ۱۹۳

حقیقت عشق با عقلست در دید
کنون یکی عیان ذات توحید ۱۹۴

حقیقت عشق ذرّات جهان را
یقین بنمود اینجا جان جان را ۱۹۵

حقیقت عشق جان در اوّل کار
یقینِ اصل را کرد او پدیدار ۱۹۶

حقیقت عشق دل را کرد آگاه
همه ذرّات را بنمود او شاه ۱۹۷

حقیقت عشق واصل کرد جمله
که تا گشتند اینجا فرد جمله ۱۹۸

همه فردند اینجا از یقین باز
همه گشتند اینجا رازبین باز ۱۹۹

همه عشقست اگر خود بازیابی
ز عشق اینجا حقیقت راز یابی ۲۰۰

همه عشقست از اعیان پدیدار
نموده روی خود اینجا بدیدار ۲۰۱

همه عشقست کاینجا جمله بنمود
حقیقت عشق را بیندید مقصود ۲۰۲

همه عشقست و راز جمله داند
حقیقت قصّهها مر عشق داند ۲۰۳

همه عشقست اگر این باز دانی
که عشق آمد همه راز نهانی ۲۰۴

همه ذرّات اندر او رسیدند
ولیکن اصل او کلّی ندیدند ۲۰۵

ز عشق از ذرّهٔ بر عالم افتد
بیک ساعت دو عالم بر هم افتد ۲۰۶

ز عشق از ذرّهٔ در جان درآید
ز یک ذرّه دو صد طوفان برآید ۲۰۷

ز عشق ار ذرّهٔ در جان نمودار
شوداینجا نبینی لیس فی الدّار ۲۰۸

ز عشق ار ذرّهٔ پیدا نماید
دو عالم در دلت یکتا نماید ۲۰۹

ز عشقست اینهمه پیدا نموده
ولیکن عشق جانان در ربوده ۲۱۰

یقین اسرار عشق اینجا نهانست
که اندر ذات از یکی عیانست ۲۱۱

حقیقت ذرّهٔ عشقست اینجا
از آن افتاده اندر شور و غوغا ۲۱۲

حقیقت ذرّهٔ در عالم افتد
از آن پیدا نمود آدم افتاد ۲۱۳

حقیقت ذرّهٔ بود است بنگر
که آن دیدار معبود است بنگر ۲۱۴

حقیقت ذرّهٔ ز آن آشکار است
چنین اینجا عجائب بیشمار است ۲۱۵

نمودار است در نقش غرائب
از آن یک ذرّه چندینی عجائب ۲۱۶

از آن یک ذرّه اندر سوی افلاک
فتادست و چنین کردست در خاک ۲۱۷

از آن یک ذرّه در اشیا فتادست
بسرگردان فلک بی پا ستادسات ۲۱۸

فلک گردانست در عشق از معانی
از او پیدا شده راز نهانی ۲۱۹

حقیقت ذرّهٔ در آفتابست
از آن پیوسته اندر تک و تابست ۲۲۰

حقیقت ذرّهٔ در ماه و هر ماه
فتد کوهی شود مانندهٔ کاه ۲۲۱

حقیقت ذرّهٔ در ماه آید
حقیقت سالک خرگاه آید ۲۲۲

یقین عشقست یک ذرّه ز حضرت
در اینجا گاه از دیدار قربت ۲۲۳

چو یک ذرّه است چندین شور و غوغا
حقیقت بود آن اینجا نه پیدا ۲۲۴

حقیقت بود آن دریافت منصور
از آن زد در اناالحق ذات مشهود ۲۲۵

حقیقت عشق کل او راست پیدا
حقیقت جزو و کل او راست شیدا ۲۲۶

عیان عشق کل منصور دیدم
اناالحق زد حقیقت او از آن دم ۲۲۷

اناالحق زد که عشق کل عیان شد
یقین در عشق او کل جان جان شد ۲۲۸

اناالحق زد از آن کل تا عیان دید
حقیقت راست گفت او جان جان دید ۲۲۹

یقین او بود اینجا عشق کل راز
که دیده بود اندر خویشتن باز ۲۳۰

کجا هرذرّهٔ خورشید گردد
سُها هرگز کجا ناهید گردد ۲۳۱

حقیقت آفتابی باید اینجا
که ذرّهوار میبنماید اینجا ۲۳۲

حقیقت آفتابی باید از نور
که بر ذرّات گردد جمله مشهور ۲۳۳

حقیقت آفتابی بود تابان
که شد بر جملهٔ ذرّات رخشان ۲۳۴

گمان برداشت اینجا از یقین باز
چودر جان رخ نمودش آن سرافراز ۲۳۵

گمان برداشت اینجاگاه عطّار
یقین چون دید و گوید جان ودلدار ۲۳۶

گمان برداشت عطّار از جهانش
چو اوشد در حقیقت جان جانش ۲۳۷

بدو واصل شدست اندر خراسان
بشد از جان در اینجاگه هراسان ۲۳۸

سر خود را فدای روی او کرد
ز دید اودر اینجا گفتگو کرد ۲۳۹

ز دید او یقین بنمود اسرار
چو از وی شد حقیقت او خبردار ۲۴۰

ز دید او یقین شد همچو خورشد
اناالحق میزند تا عین جاوید ۲۴۱

ز دید او اناالحق میزند باز
حقیقت هردل او میکند باز ۲۴۲

سر وجانم فدایش باد اینجا
حقیقت خاک پایش باد اینجا ۲۴۳

مرا وصلست از دیدارمنصور
که دارم در درون اسرار منصور ۲۴۴

مرا وصلست از دیدار آن شاه
که او کردستم اینجاگاه آگاه ۲۴۵

همه عشقست اگر خود بازیابی
ز عشق اینجا حقیقت راز یابی ۲۴۶

همه عشقست از اعیان بدیدار
نموده روی خوداینجا پدیدار ۲۴۷

همه عشقست کاینجا جمله بنمود
حقیقت عشق را بین دید مقصود ۲۴۸

همه عشقست و راز جمله داند
حقیقت قصهها مر عشق خواند ۲۴۹

همه عشقست اگر این باز دانی
که عشق آمد همه راز نهانی ۲۵۰

همه ذرّات اندر او رسیدند
ولیکن اصل او کلّی ندیدند ۲۵۱

مرا وصلست از دیدار رویش
از آن افتادهام در گفتگویش ۲۵۲

مرا وصلست از دیدار آن سّر
که اسرار دوعالم کرد ظاهر ۲۵۳

مرا وصلست چون خورشید دارم
حقیقت دید او جاوید دارم ۲۵۴

مرا وصلست از او در هر دو عالم
از اودم میزنم در هر دو عالم ۲۵۵

مرا وصلست از او تا در عیانم
حقیقت گفت او راز نهانم ۲۵۶

مرا وصلست از او در آخر کار
که پرده برگرفت از رخ بیکبار ۲۵۷

معائینه جمال خود نموداست
ابا عطّار در گفت و شنود است ۲۵۸

معائینه مراکرد است واصل
حقیقت بود او شد جان و هم دل ۲۵۹

معائینه دل و جانم یکی کرد
ز دیدارخود او اینجایگه فرد ۲۶۰

معائینه دل و جانم ز اعیان
بذات بود خود او کرد پنهان ۲۶۱

معائینه مرا اودید دیدست
بجز خود در جهان او کس ندیدست ۲۶۲

بجز من این دم من کس نزد باز
که او کردم حقیقت صاحب راز ۲۶۳

بجز من این دم او کس ندارد
که دراین دم حقیقت پایدارد ۲۶۴

نشان آنست کآخر سر ببازم
ز سرّ او در اینجا سر فرازم ۲۶۵

نشان اینست کآخر باز بیند
حقیقت سالکان راز بیند ۲۶۶

نشان اینست کاندر آخر کار
بریده سر شود در عشق عطّار ۲۶۷

نشان اینست دادم تا بدانند
بیان کردم بهرجان تا بخوانند ۲۶۸

بهرجائی که اندر جوهر ذات
حقیقت وصف کردستم من از ذات ۲۶۹

نشان دادم ز وصل سر بریده
که خواهم گشت اینجا سر بریده ۲۷۰

نشان دادم اگر دریابی اینجا
چنین کن تا نوا دریابی اینجا ۲۷۱

نشان دادم من از اسرار جانان
که خواهم کُشته شد در کار جانان ۲۷۲

چو کردم فاش اینجا کشته گردم
بخاک و خون همی آغشته گردم ۲۷۳

چو کردم فاش مر اسرار منصور
حقیقت من بپای دار منصور ۲۷۴

شوم کشته که اندر پای دارم
حقیقت عشق او را پایدارم ۲۷۵

حقیقت پایدارم راز او من
گذشتم من چو او ازجان وز تن ۲۷۶

گذشتم از تن و جان آخر کار
چو کردم سرّ جانان من پدیدار ۲۷۷

گذشتم از تن و جان من حقیقت
نخواهم آخر کار این طبیعت ۲۷۸

گذشتم از تن و جان راز دیدم
نمود عشق جانان باز دیدم ۲۷۹

گذشتم از تن و جان من یقین است
که اندر کلّ اشیا بیش بین است ۲۸۰

منم اسرار خود در خویش دیده
حقیقت کشتنم از پیش دیده ۲۸۱

منم اسرار جانان کرده هان فاش
مرا خواهد یقین گشتن از آن فاش ۲۸۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۸۲
کانال گوهرین در ایتا
۳۷۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)
گوهر بعدی:درخبردادن صاحب اسرار فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.