هوش مصنوعی: این متن عرفانی از عطار نیشابوری است که به موضوعات عمیق عرفانی مانند وحدت وجود، فنا در حق، وصال با معشوق حقیقی (خدا)، و تجلیات روحانی می‌پردازد. شاعر از زبان عاشقی سخن می‌گوید که به دنبال کشف حقیقت و رسیدن به وصال الهی است. در این مسیر، او از مفاهیمی مانند فنا، بقا، عشق الهی، و شناخت خود سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که تنها با گذشتن از خود می‌توان به حقیقت رسید.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی نیاز دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند فنا و وحدت وجود ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.

در سؤال کردن در صفات مرگ و حیات یافتن آنجا فرماید

یکی پرسید از آن دانای اسرار
که کن زودم از این معنی خبردار ۱

چو ما مردیم وصل حق بیابیم
حقیقت بود جان آنجا شتابیم ۲

خبرمان بود زینجا و ز آنجا
چنان کامروز بر ماهست پیدا ۳

چنین عقل و چنین ادراک اینجا
که ما دادیم سوی خاک اینجا ۴

همان باشد بزیر خاک هان گوی
اگر مرد رهی شرحی از آن گوی ۵

جوابش داد آندم پیر دانا
که این اسرار بیشک هست سودا ۶

تو این دم سرّ جانان یافتستی
حقیقت سرّ پنهان یافتستی ۷

ترا ارموز باید شد خبردار
که فردا را از آن باشی خبردار ۸

خبر امروز باید بودنت هان
که گفتم با خبر مر نصّ و برهان ۹

خبر امروز باید بودنت دوست
که آئی خود برون چون مغز از پوست ۱۰

خبر امروز باید بودنت یار
که خواهی گشت در وی ناپدیدار ۱۱

خبر امروز باید بودت از جان
ز بهر جان، تو دل چندین مرنجان ۱۲

خبر امروز باید بودت از دل
که تا مقصود کل بینی بحاصل ۱۳

هر آنکو با خبر امروز بیند
رخ معشوق جان افروز بیند ۱۴

هر آنکو با خبر دیدست دلدار
چو اهل دل بود پیوسته بیدار ۱۵

هر آنکو با خبر شد در بر دوست
یکی شد مر ورا هم مغز و هم پوست ۱۶

خبر شد جان و سر را سرّ معنی
که اینجا یافتند دیدار مولی ۱۷

ترا باید که باشی صاحب راز
خبر باید ترا ز انجام و آغاز ۱۸

که باشد تا وصال اینجا بیابی
ورا در نقد حال اینجا بیابی ۱۹

خبر دارم ز نقد حال امروز
که دارم در درون یارِ دل افروز ۲۰

خبردارم من از دیدارِ رویش
فتاده این چنین در گفتگویش ۲۱

خبر دارم که میپرسد خبر باز
که تا برگویم از جانان خبرباز ۲۲

اگرچه در خبر سرّ کمالم
چنین افتاده در سرّ وصالم ۲۳

خبر در وصل آنکس باز یابد
که اینجا اصل جانان باز یابد ۲۴

مرا از وصل کل توفیق دادند
ز بود بودم این توفیق دادند ۲۵

از آن بردستم اینجاگوی توفیق
که میگویم چنین اسرار تحقیق ۲۶

هر آنکو اصل تحقیقی ندارد
در اینجا اصل توفیقی ندارد ۲۷

طلب کن اصل تا تحقیق یابی
پس آگاهی از آن توفیق یابی ۲۸

طلب کن اصل جان اینجایگه باز
که تا بینی یقین دیدار شه باز ۲۹

خبر امروز اگر داری ز فردا
دوئی بگذار اینجا باش فردا ۳۰

خبر امروز اگر داری حقیقت
یقین میدان همان بینی ز دیدت ۳۱

خبر امروز اینجا میتوان یافت
کسی کاندر درون هردو جهان یافت ۳۲

اگر امروز یابی آن خبر باز
همه اسرار یابی در نظر باز ۳۳

نظر امروز بگشای ار توانی
که پیدا شد یقین سرّ نهانی ۳۴

طلب کن از خود ای بیچاره مانده
چرا از خانهٔ آواره مانده ۳۵

طلب کن از خود اینجا جوهر یار
که تو هم بحری و جوهر پدیدار ۳۶

طلب کن از خود اینجا اصل بنگر
تو داری پای تا سر وصل بنگر ۳۷

طلب کن از خود آنجا بود آن ماه
که گردانست اندر هفت خرگاه ۳۸

طلب کن از خودش رویش عیان بین
فروغ روی او هر دو جهان بین ۳۹

فروغ روی آن مه گر بیابی
چو من در جزو دنیا کل شتابی ۴۰

فروغ روی آن مه هر دو عالم
حقیقت روشنست اینجا دمادم ۴۱

غنیمت دان وصال یار اینجا
که بنمودست مر دیدار اینجا ۴۲

غنیمت دان دمی چون یار داری
یقین بی زحمت اغیار داری ۴۳

غنیمت دان وصالش را یقین تو
از او دوری حقیقت پیش بین تو ۴۴

ترا امروز ای غافل در اینجا
نباشی اندر او واصل در اینجا ۴۵

نیابی وصل تا جان درنبازی
که درجانبازی است این سرفرازی ۴۶

نیابی وصل ای عطّار اینجا
چو میدانم که میدانی تو اینجا ۴۷

ترا چندین معانی بهر این است
که یکی در یکی عین الیقین است ۴۸

ترا عین العیان با تست دیدی
در اینجاگه بمنزل در رسیدی ۴۹

رسیدی این زمان در منزل دل
حقیقت کرد دل مقصود حاصل ۵۰

رسیدی این زمان در منزل جان
یکی بُد در یکی مر حاصل جان ۵۱

کنون از سالکی عین وصالی
ز ماضی گشته مستقبل تو حالی ۵۲

عیان حال این دم در خبر یاب
حقیقت جمله جانان در نظر یاب ۵۳

اگر امروز باشی در خبر تو
یقین فردا توئی صاحب نظر تو ۵۴

بوقتی کز سرشت خود برآئی
کسی گردی و آنگاهی خدائی ۵۵

نداند هیچکس این راز دیدن
کجا اعمی تواند باز دیدن ۵۶

همه کورند خورشیدست در جان
حقیقت نور جاوید است در جان ۵۷

همه کورند و بر ایشان حرج نیست
از این کوری مر ایشان را فرج نیست ۵۸

همه کورندو اینجا رهنما نیست
همه بیگانه گویا آشنا نیست ۵۹

از این کوران دل عطّار بگرفت
دل و جانش همه دلدار بگرفت ۶۰

از این کوران کجا بینائی آید
کسی باید که این سرّ برگشاید ۶۱

همه کورند اندر آشنائی
همه یک اصل و مانده درجدائی ۶۲

از این کوری اگر نوری پدیدار
شود پیدا مگر گردد خبردار ۶۳

حقیقت چشم صورت کور ماندست
عجبتر جسم او چون حور ماندست ۶۴

طلبکارست تا مطلوب دیده
بخود جویا شده محبوب دیده ۶۵

طلبکار است نادان دیده اوست
درون جزو و کل گردیده با اوست ۶۶

طلب ازدیده کن اینجا حقیقت
که ازدیده بیابی دید دیدت ۶۷

چنان عطّار اندر دیده باقیست
که مانده مست او حیران ساقیست ۶۸

چو ساقی دوست باشد خوب باشد
بخاصه کز کف محبوب باشد ۶۹

چو ساقی یار باشد جامِ مل نوش
حقیقت جام از آن دلدارِ کل نوش ۷۰

منم امروز جام عشق خورده
دریده اند اینجا هفت پرده ۷۱

منم امروز پرده برفکنده
درون بحر کل گوهر فکنده ۷۲

درون بحر کل من گوهر یار
حقیقت کردهام جوهر پدیدار ۷۳

از این جوهر مرا کل حلقه گوش است
نه همچون دیگرم جوهر فروش است ۷۴

حقیقت جوهری دارم در اسرار
درون بحر کل ازمن بدیدار ۷۵

بمن پیداست اینجا هر چه پیداست
مرا اسرار کل اینجا هویداست ۷۶

بمن پیداست اینجا هر چه دیدم
ز یکی من بکام دل رسیدم ۷۷

بمن پیداست سرّ لایزالی
عیان من تجلّی جلالی ۷۸

ز من پیدا ز من پنهانی آمد
ز من دانا ز من نادانی آمد ۷۹

حقیقت پرده از رخ برگشایم
همه اسرارها پیدا نمایم ۸۰

ولی اینجایگه جان درنگنجد
حجاب کفر و هم ایمان نگنجد ۸۱

حجاب کفرو ایمان محو کردم
از آن اینجا حقیقت فرد فردم ۸۲

بیان این بیان بسیار گفتم
در اینجاگه ز دید یارگفتم ۸۳

بیان وقتی در اینجاگه توانم
یقین گردد چو نبود در گمانم ۸۴

گمانم رفته است و بی گمانی است
نشانم این زمان در بی نشانی است ۸۵

گمانم رفته اکنون دریقین است
دل و جانم در اینجا پیش بین است ۸۶

گمان برداشتم در اصل جوهر
چو دیدم عاقبت من وصل جوهر ۸۷

گمان برداشتم من در عیانش
یکی دیدم همه شرح و بیانش ۸۸

زهی وصلی که رخ بنمود در جان
هزاران جان یقین بگشود از جان ۸۹

یکی جانست و یک جانان دوئی نیست
تو یکی بین که مائی و توئی نیست ۹۰

یکی جانست و یک جانان نظر کن
بدین معنیّ بیپایان نظر کن ۹۱

یکی جانست و یک جانان یقین دان
تو جان در نزد جانان پیش بین دان ۹۲

یکی جان و یکی جانان چگوئی
دوئی برداشتی دیدار اوئی ۹۳

یکی جان در همه موجود باشد
یکی بیشک یقین معبود باشد ۹۴

یکی دیدار چندین صورت آمد
از آن در احولی معذورت آمد ۹۵

یکی دیدار اگر یابی یکی یاب
در این آیینه خود را بیشکی یاب ۹۶

یکی دیدار عطّارست حیران
عجب چون خود بخود یارست حیران ۹۷

یکی دیدار اگر داری نظر تو
درون خویشتن بینی گهر تو ۹۸

یکی دیدار و گفتار از یکی هست
یقین میدان که کل او بیشکی هست ۹۹

از آن عطّار هر دم جوهر و دُر
همی ریزد در اینجا زا سخن پُر ۱۰۰

حقیقت هر یکی صد جوهر آمد
یقین هر بیت از جان خوشتر آمد ۱۰۱

اگر صاحبدلی عطّار بنگر
درون خویشتن را یار بنگر ۱۰۲

منم پنهان درون جمله پیدا
بهر کسوت که گردانم هویدا ۱۰۳

یکی باشد نباشد ثانی من
نه دانائی و نی نادانی من ۱۰۴

در آن حضرت نمیگنجد در آن ذات
نظر میکن تو اندر جمله ذرّات ۱۰۵

منم درجمله اشیا گشته فانی
حقیقت در خدا غرق معانی ۱۰۶

منم در حق حق اندر من نموده
ز خود با من بیان خود شنوده ۱۰۷

منم در حق حقیقت حق بدیده
یقین بودها مطلق بدیده ۱۰۸

چگویم برگشا این دیدهٔ راز
درون خود ببین انجام وآغاز ۱۰۹

اگر این دیدهٔ دل برگشائی
ترا روشن شود سرّ خدائی ۱۱۰

اگر این دیدهٔ دل باز بینی
درون دیدهٔ دل راز بینی ۱۱۱

درون دیده دید دید یار است
در او هر لحظه صنع بیشمار است ۱۱۲

هر آنکو صاحب اسرار باشد
ورا دائم دلش بیدار باشد ۱۱۳

هر آنچه از اوّل آمدتا بآخر
حقیقت عقل اینجا کرد ظاهر ۱۱۴

نمود عقل دان اشیا تمامت
مدار او را ز گردش استقامت ۱۱۵

حقیقت عشق اینجا کل بسوزد
در آخر نیز عین دل بسوزد ۱۱۶

بخواهی سوختن در آخر کار
چو خورشید یقین آید پدیدار ۱۱۷

تو اکنون ذرّهٔ خورشید باشی
از آن اینجایگه جاوید باشی ۱۱۸

دل تو هست خورشید حقیقی
که با روح القدس داری رفیقی ۱۱۹

دلت بشناس و صاحبدل شو ای دوست
که دل مغزست و صورت نیز هم اوست ۱۲۰

دلت بشناس تا حق را بدانی
که دل گوید ترا راز نهانی ۱۲۱

بجان گردیدی اندر دوست مانده
چه گردد مغز جان بی پوست مانده ۱۲۲

تو این دم مغز جان خود طلب کن
یقین راز نهان خود طلب کن ۱۲۳

یقین چون آیدت تو بیگمان شو
حقیقت در یقین تو جان جان شو ۱۲۴

الا عطّار الاّ بین اللّه
حقیقت زین دمت در قل هو اللّه ۱۲۵

حقیقت آنچه داری بر کمالست
ترا اعیان و دیدار وصال است ۱۲۶

زهی وصل و زهی اصل یگانه
که خواهد بود ما را جاودانه ۱۲۷

خبردارم ز وصل یار اینجا
که دیدستیم اصل یار اینجا ۱۲۸

منم با وصل و در اصلم نمودار
از آن مخفی شوم اینجا دگر بار ۱۲۹

خوشا وصلی که آن آخر ندارد
کسی باید که در آن پایدارد ۱۳۰

اگر آن وصل میجوئی در اینجا
تو داری پس چه میجوئی در اینجا ۱۳۱

اگر آن وصل میجوئی فنا شو
هم اندروصل دیدار خدا شو ۱۳۲

اگر آن وصل میخواهی بیندیش
که آن دریابی اینجاگاه از پیش ۱۳۳

ترا وصلست و مانده بیخبر تو
نباشی غافلا صاحب نظر تو ۱۳۴

ترا وصلست در دنیای فانی
یقین او را تو است و تو ندانی ۱۳۵

ترا وصلست اینجا آشنائی
که بیشک در فنا کلّی بقائی ۱۳۶

ترا وصلست اینجا گر بدانی
حقیقت سرّ اسرار معانی ۱۳۷

تو ازجان و دگر چیزی نبینی
یقین میدان اگر صاحب یقینی ۱۳۸

تو از خود جوی و هم از خود طلب راز
که ازخود یابی اینجا جان جان باز ۱۳۹

تو از خود جوی چون عطّار دیدار
که خواهی گشت چون وی ناپدیدار ۱۴۰

تو از خود جوی و چون من گرد واصل
که مقصود است اینجا جمله حاصل ۱۴۱

تو از خود جوی اگر صاحب یقینی
که هم در خویش بود حق ببینی ۱۴۲

تو از خود جوی وانگه باز ین راز
چو دریابی حقیقت تو سر افراز ۱۴۳

سرافرازی کنی مانند منصور
شوی تو بیشکی در عشق مشهور ۱۴۴

دم منصور اگر آید بدیدت
کند اینجا حقیقت ناپدیدت ۱۴۵

فنا گرداندت تا سر بگوئی
نداری مخفی و ظاره بگوئی ۱۴۶

اگر ظاهر کنی اسرار جانان
کشندت ناگهی بر دار جانان ۱۴۷

ترا گر زهره اینجا پایدار است
حقیقت جای تو در پای داراست ۱۴۸

بگو گر پایداری ضربت عشق
که تا چون او رسی در قربتِ عشق ۱۴۹

بگو گر پایداری همچو او تو
همی گویم همی گویم همی گو ۱۵۰

از اوّل تا بآخر اینت گفتم
از او اسرار کل اینجا شنفتم ۱۵۱

نداری زهره تا این سرّ بگوئی
اناالحق همچو من ظاهر بگوئی ۱۵۲

اگر می بگذری از جان تو مطلق
توانی زد دم کل در اناالحق ۱۵۳

ز خود بگذر اناالحق زن در اینجا
اگر مرد رهی در زن در اینجا ۱۵۴

حقیقت مرد ره تا زن نگردد
در این خرمن چو نیم ارزن نگردد ۱۵۵

نداند هیچ چندانی که گوید
نیابد وصل چندانی که جوید ۱۵۶

در این سرّ گر شوی از خویشتن پاک
بیابی تو درون جان و تن پاک ۱۵۷

ترا زیبد اگر از خود گذشتی
یقین میدان که جزو و کل نوشتی ۱۵۸

شوی فانی اگر خود را نبینی
یکی باشی اگر صاحب یقینی ۱۵۹

ز خود چون درگذشتی از حقیقت
خدابینی تو بیشکی دید دیدت ۱۶۰

اگر دیدار میخواهی فنا شو
پس آنگه در تمامت آشنا شو ۱۶۱

اگر دیدار میخواهی چو منصور
یکی شو در یکی نورٌ علی نور ۱۶۲

چرا ترسانی ای زهره ندیده
از آن اینجا توئی بهره ندیده ۱۶۳

چرا ترسانی و نندیشی از راز
که تا گردی بسان من تو سرباز ۱۶۴

چرا ترسی که آخر همچنین است
نظر بگشا گرت عین الیقین است ۱۶۵

که خواهی مرد اینجا بیچه و چون
بخواهی خفت اندر خاک و در خون ۱۶۶

چو خواهی خفت در خون آخر کار
تو اندر خاک بیشک ناپدیدار ۱۶۷

شدن جانا اگر بادرد کاری
نمیبینم به از این یادگاری ۱۶۸

اگر این یادگار اینجا بماند
کسی کاینجادل و جان برفشاند ۱۶۹

دل و جان برفشان بر روی جانان
رها کن یادگاری سوی مردان ۱۷۰

رها کن یادگاری سوی عشّاق
که گویند از تو اندر کلّ آفاق ۱۷۱

رها کن یادگاری همچو مردان
ز کشتن همچو مردان رخ مگردان ۱۷۲

منم سر برکف دستم نهاده
زهر موئی زبانی برگشاده ۱۷۳

همی گویم اناالحق از دل و جان
چو منصورم رها کرده دل و جان ۱۷۴

منم امروز در یکتائی خویش
نیندیشم من از رسوائی خویش ۱۷۵

نیندیشم ز ننگ و نام اینجا
چو بیشک یافتستم کام اینجا ۱۷۶

نیندیشم ز کشتن یک زمان من
که خواهم شد حقیقت جان جان من ۱۷۷

مرا اینجا است وصل پار پیدا
حقیقت شد مرا دیدار اینجا ۱۷۸

مرا اینجا است دیدار الهی
یکی دانم عزیزی پادشاهی ۱۷۹

مرا چه نور چه ظلمت یکی هست
بنزدم فیل و پشّه بیشکی هست ۱۸۰

برم چون جمله از یکی است موجود
نبینم هیچ جز دیدار معبود ۱۸۱

برم جمله یکی است از عیانم
از آن بر تخت معنی کامرانم ۱۸۲

منم بر تخت معنی شاه معنی
که هستم از یقین آگاه معنی ۱۸۳

منم بر تخت معنی کامران من
حقیقت رفته در کون و مکان من ۱۸۴

منم بر تخت معنی شاه و سلطان
حقیقت هم منم دیدار جانان ۱۸۵

چو سلطانم کنون بر هفت کشور
دو عالم صیت من دارد سراسر ۱۸۶

چو سلطانم کنون در سرفرازی
مرا زیبد حقیقت عشقبازی ۱۸۷

چو سلطانم کنون در هر دو عالم
کنم اینجایگه حکم دمادم ۱۸۸

چو سلطانم من اندر ملک امروز
کنم لشکر ز داد خویش پیروز ۱۸۹

چو سلطانم من از وصل الهی
حقیقت صیتم از مه تا بماهی ۱۹۰

چنان رفتست نامم در زمانه
که خواهم ماند اکنون جاودانه ۱۹۱

منم سلطان معنی اندر آفاق
فتاده در نهاد واصلان طاق ۱۹۲

منم سلطان معنی بیچه و چون
نموده روی خود در هفت گردون ۱۹۳

منم سلطان معنی در حقیقت
که در معنی سپردستم طریقت ۱۹۴

منم سلطان معنی در یقینم
که بیشک اوّلین و آخر آخرینم ۱۹۵

منم سلطان معنی بیشکی من
که هستم اوّل و آخر یکی من ۱۹۶

چو من دیگر نباشد در معانی
ندارم در همه آفاق ثانی ۱۹۷

چو من امروز در سرّ اناالحق
که دارد در معانی راز مطلق ۱۹۸

منم امروز راز یار گفته
حقیقت قصّهٔ بسیار گفته ۱۹۹

بسی گفتستم از اسرار تحقیق
که تا دیدستم از دلدار توفیق ۲۰۰

مرا توفیق اینجا هست ازدوست
که یکی کردهام هم مغز با پوست ۲۰۱

همه اسرارها کردیم تکرار
اگر خوانی یقین یابی ز گفتار ۲۰۲

دمی در این کتاب از جان نظر کن
دل وجان زین سخنها با خبر کن ۲۰۳

ببین تا خود چه چیز است این کتابت
که تا آئی برون از این حجابت ۲۰۴

چو برخوانی جواهر ذاتم ای دوست
بدانی بیشکی چون جملگی پوست ۲۰۵

چو برخوانی جواهرنامهٔ من
ترا اسرار کلّی گشت روشن ۲۰۶

چو برخوانی جواهرنامهٔ یار
ترا اندر درون اید بدیدار ۲۰۷

چو برخوانی شوی در عشق واصل
ترا مقصود کل آید بحاصل ۲۰۸

چو برخوانی بدانی راز جمله
تو باشی آنگهی اعزاز جمله ۲۰۹

هر آنکو این کتب بر خواند از جان
حقیقت جانش گردد دید جانان ۲۱۰

هر آنکو این کتب را باز بیند
بخواند در درون او راز بیند ۲۱۱

اگر مرد رهی بنگر کتابم
کز این اسرارها من بی حجابم ۲۱۲

حجابم رفته است این دم در اینجا
که دارم در یقین این دم در اینجا ۲۱۳

در این اسرارهای برگزیده
که وصل آن به جز احمد ندیده ۲۱۴

مرا روشن شد اینجا بعد منصور
بخواهم ماند من تا نفخهٔ صور ۲۱۵

کتابم بیشکی اسرار جانست
در او سرّ حقیقت کل عیانست ۲۱۶

عیان شد جملهٔ اسرارم اینجا
یقین شد بیشکی از یارم اینجا ۲۱۷

همه سرّ عیان بالا بدیدم
در اینجا خویشتن یکتا بدیدم ۲۱۸

منم اسرار دان در عشق امروز
میان سالکان در عشق پیروز ۲۱۹

ز وصل جان جان دیداردارم
از ان دیدار من اسرار دارم ۲۲۰

چو میبینم همه دیدار جانان
همی گویم همه اسرار جانان ۲۲۱

چو میبینم همه نور خدائی
مرا زانست اینجا روشنائی ۲۲۲

چو میبینم همه نور تجلّی
از آنم روشنست دیدار مولی ۲۲۳

چو نور یار در جانم عیانست
از آن پرنورم این شعر و بیان است ۲۲۴

چو نور یارم اندر اندرونست
مرا در هر معانی رهنمونست ۲۲۵

چو نور یارم اینجا هست دیدار
همه درنور جانان ناپدیدار ۲۲۶

چو نور یارم اینجا هست تحقیق
مرا از نور او اینجاست توفیق ۲۲۷

چو نور یار اینجاگاه دارم
از آن دائم دلی آگاه دارم ۲۲۸

منم اکنون شده آگاه جانان
سپرده اندر اینجا راز جانان ۲۲۹

منم آگاه از اسرار بیچون
که میگویم همی اسرار بیچون ۲۳۰

منم آگاه دانایم حقیقت
سپردستم یقین راه شریعت ۲۳۱

بمعنی اندر اینجایم سخنگوی
بمعنی بردهام در هر سخن گوی ۲۳۲

سخن از من بمانده یادگارم
که در معنی حقیقت بود یارم ۲۳۳

من آن سیمرغ قاف قرب هستم
که بر منقار قاف اینجا شکستم ۲۳۴

من آن سیمرغ اندر قاف قربت
که دارم بیشکی دیدار حضرت ۲۳۵

چو من دیگر نیاید سوی دنیا
که هستم در عیان دیدار مولا ۲۳۶

زهی عطّار کز سرّ حقیقت
همه اسرار شد مر دید دیدت ۲۳۷

زهی عطّار کز دیدار دلدار
دمادم میفشانی درّ اسرار ۲۳۸

ترا زیبد که گفتی جوهر ذات
نموده اندر اینجا سرّ آیات ۲۳۹

نمودی وصل جانان در یقین تو
میان سالکان پیش بین تو ۲۴۰

حقیقت پیش بین سالکانی
که داری اصل در قرب معانی ۲۴۱

زهی اسرار دانِ یار امروز
ز روی دوست برخوردار امروز ۲۴۲

بَرِ معنی تو خوردستی در اینجا
حقیقت جوهر هستی در اینجا ۲۴۳

بَرِ معنی تو خوردی در بر شاه
حقیقت برگشادستی در شاه ۲۴۴

ثنایت برتر ازحدّ و سپاس است
که جان پاکت اکنون حق شناس است ۲۴۵

شناسای حقی در دار دنیا
حقیقت دیدهٔ دیدار مولا ۲۴۶

شناسای حقی در هر دو عالم
کز او میگوئی اینجاگه دمادم ۲۴۷

شناسای حقی در جوهر عشق
توئی اندر زمانه رهبر عشق ۲۴۸

توئی امروز اندر عشق رهبر
توئی در گفتن اسرار جوهر ۲۴۹

توئی امروز دید شاه دیده
دو عالم نقش الاّ اللّه دیده ۲۵۰

توئی امروز در معنی یگانه
دم منصور داری در زمانه ۲۵۱

توئی منصور ثانی در یکی تو
دم او یافتستی بیشکی تو ۲۵۲

توئی منصور اسرار حقیقت
دم کلّی زده اندر شریعت ۲۵۳

توئی منصور اکنون راز گفته
همه در جوهر حق بازگفته ۲۵۴

توئی منصور هستی جوهر الذّات
بتو محتاج گشته جمله ذرّات ۲۵۵

توئی منصور عصر آفرینش
بتو روشن حقیقت نور بینش ۲۵۶

توئی اسرار دان با حال بیچون
که داری از یقین دیدار بیچون ۲۵۷

حقیقت هر که جان اینجا بیابد
حقیقت جان جان پیدا بیابد ۲۵۸

چو جانانست درما رخ نموده
کنون اینجا رخ فرّح نموده ۲۵۹

مرا جانان جان واصل نمودست
که مقصودم عیان حاصل نمودست ۲۶۰

مرا جانان چنان کردست مشهور
یقین دانستم اینجا راز منصور ۲۶۱

مرا آن راز پیدا شد بعالم
نمودستم از آن سرّ دمادم ۲۶۲

حقیقت دم شد و همدم نماندست
وجود عالم و آدم نماندست ۲۶۳

بصورت محو معنی رهبرستی
نخواهم کرد اینجا بت پرستی ۲۶۴

چو ابراهیم گشتم بت شکن من
یقین دارم وجود جان و تن من ۲۶۵

تن و جانم یکی اندر یکی است
دلم دیدار جانان بیشکی است ۲۶۶

تن اینجا جانست بس مر تن نباشد
حدیث عشق بس در من نباشد ۲۶۷

من اینجا نیستم بود خدایم
یکیام در یکی من نی جدایم ۲۶۸

من اینجا نیستم چون جملگی اوست
حقیقت بود خود دانم که کل اوست ۲۶۹

من اینجا این زمان معشوق جانم
که جان را بیشکی راز نهانم ۲۷۰

من اینجا یافمت سرّ کماهی
حقیقت دید دیدار الهی ۲۷۱

من اینجا یافتم اعیان آن ذات
که تابانست اندر جمله ذرّات ۲۷۲

نظر کردم در آخر باز دیدم
ز هر ذرّات اینجا راز دیدم ۲۷۳

نظر کردم که عطّار است پویان
بهر جانب کمال عشق جویان ۲۷۴

کمال عشق می عطّار جوید
از آن اینجا همه اسرار گوید ۲۷۵

کمال عشق میجستم بهر راه
رسیدم این زمان اندر بر شاه ۲۷۶

کمال عشق میجستم بهر راز
که تا دیدم کمال جاودان باز ۲۷۷

کمال جاودانم هست حاصل
شدم اندر کمال عشق واصل ۲۷۸

کمال عشق اینجا بازدیدم
ز هر ذرّات اینجا راز دیدم ۲۷۹

ز خود دریافتم اسرار بیچون
بدیدم در درون دیدار بیچون ۲۸۰

ز خود دریافتم سرّی از آن باز
منم در جزو و کل انجام و آغاز ۲۸۱

ز خود میبگذرم دیگر دمی من
که به از خود نیابم همدمی من ۲۸۲

ز خود به همدمی دیگر که یابم
که یک ساعت بنزد او شتابم ۲۸۳

ز خود به همدمی هم خویش دیدم
که اسرار همه در خویش دیدم ۲۸۴

ز خود به همدمی میجُست عطّار
خودی خود ز خود کرد او بدیدار ۲۸۵

ز خود به میندانم هیچ ذرّات
که چون جمله منم در عین آیات ۲۸۶

به از من کیست ذات لامکانی
کز او دارم همه شرح و معانی ۲۸۷

به از من جمله ذرّاتست در وصل
که ایشانند با من جمله در وصل ۲۸۸

مگو عطّار خود را به ز هر کس
که این نکته در اینجا مر ترا بس ۲۸۹

تو خود را کمترین جملگی گوی
کز این جاگه بری در جملگی گوی ۲۹۰

تو خود را کمترین کن پیش جمله
چو هستی عین پیش اندیش جمله ۲۹۱

اگر خود کمترین دانی در اسرار
ترا باشد حقیقت عین دیدار ۲۹۲

هر آنکو خویشتن گم دید پیشست
وگرنه کفر او در عین کیش است ۲۹۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۹۳
کانال گوهرین در ایتا
۳۴۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:در صفات جان و دل گوید
گوهر بعدی:حکایت در وقت پیر گوید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.