هوش مصنوعی:
این متن عرفانی از عطار نیشابوری، بیانگر تجربهای روحانی و عاشقانه در حضور پیر و مرشدی است که اسرار عشق و حقیقت را فاش میکند. شاعر در این مسیر، از خودگذشتگی و فنا در ذات الهی را توصیف میکند و به وحدت وجود و دیدار حقیقت اشاره دارد. متن مملو از مفاهیم عمیق عرفانی مانند فنا، بقا، وحدت، و عشق الهی است.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و زبان شعری قدیمی ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
حکایت در وقت پیر گوید
شبی در صحبت پیری بدم شاد
نشسته در عیان عشق دلشاد ۱
بدم اندر حضورش مانده خاموش
ز سرّ عشق بُد آن پیر مدهوش ۲
دمادم پیر در مستی اسرار
شدی در حالت اسرار بیدار ۳
وگر آهی زدی در عشق و هوئی
شدی گردان بر من همچو گوئی ۴
بسرگردان شدی مانند پرگار
چنین گفتی بلند اینجاکه دیدار ۵
نموی میربائی این چه باشد
تو جانی و معانی این چه باشد ۶
ترا خواهم که سلطان جهانی
حقیقت مر مرا دیدار جانی ۷
نظر پنهان مکن از من کنون تو
چو هستی در حقیقت رهنمون تو ۸
منم مسکین تو تو شاه مائی
در اینجاگه یقین آگاه مائی ۹
نمیبینم خودم اندر میانه
ترا میخواهم اینجا جاودانه ۱۰
ترا میخواهم و خود را نخواهم
حقیقت نیک و هم بد را نخواهم ۱۱
نبینم هیچ جز تو عین ددار
سرای من کنون جانا پدیدار ۱۲
جمالت چون نمودی پرده بردار
وگرنه کن مرا ای دوست بردار ۱۳
منم من چون توئی ای پردهٔ جان
تو بودی مر مرا گم کردهٔ جان ۱۴
کنون من نیستم هستی تو داری
بلندی و یقین پستی تو داری ۱۵
کنون من نیستم ای مایهٔ ناز
تو باشی در میانه صاحب راز ۱۶
کنون من نیستم ای جان جُمله
تو باشی این زمان اعیان جمله ۱۷
کنون من نیستم جانا تو باشی
تو باشی این زمان اعیان تو باشی ۱۸
کنون من نیستم هستی تو دائم
بذات خویشتن پیوسته قائم ۱۹
بگفتی این و گشتی پیر خاموش
چو آمد نزدم آن پندار خاموش ۲۰
سؤالی کردم از آن پختهٔ راز
که با من گوی از آن اسرار خود باز ۲۱
خبربودت در آن رازی که گفتی
مرا گفتا که تو رازم شنفتی ۲۲
بدو گفتم شنفتم حال چونست
کز این اندیشه جانم پر ز خونست ۲۳
مرا گفتا که ای جان و جهانم
چگونه من که من چیزی ندانم ۲۴
چگویم گفت اکنون من چگویم
در اینجا و ترا من راز گویم ۲۵
اگر یارت نماید ناگهی رخ
ترا گوید ز عشق اینجای پاسخ ۲۶
یقین آن دم مبین خود را در اسرار
حقیقت هیچ چیزی جز رخ یار ۲۷
حقیقت خود مبین تا دوست یابی
چنان کاینجا وصال اوست یابی ۲۸
بجز او هیچ اینجاگاه منگر
عیان دید الاّ اللّه منگر ۲۹
بجز او هیچ منگر در عیان تو
حقیقت خود مبین اندر میان تو ۳۰
حقیقت خود مبین و یاربین باش
تو دید او عیان اسرار بین باش ۳۱
حقیقت خود مبین و او ببین تو
اگر هستی د راین سر پیش بین تو ۳۲
حقیقت خود مبین در وی فنا باش
چو رفتی محو او شو کل فنا باش ۳۳
حقیقت خود مبین جز او حقیقت
چنین باشد یقین سرّ شریعت ۳۴
در آن دم چون وصال آید بدیدار
حقیتق جان شود کل ناپدیدار ۳۵
در آن دم هرکه آنجا خود نبیند
حقیقت هیچ نیک و بد نبیند ۳۶
بد و نیک از خدا دان جمله نیکوست
حقیقت بد مبین چون جمله از اوست ۳۷
هر آنکو خود ندید او جمله حق یافت
در اینجا بود خود را حق حق یافت ۳۸
دوئی برخاست تا یکی عیان شد
حقیقت در یکی او جان جان شد ۳۹
خطابش جمله با جانست اینجا
که ذات کل یقین اعیانست اینجا ۴۰
مبین عطّار خویش الاّ که هم یار
حجاب خویشتن از پیش بردار ۴۱
یقین میدان که بود تو خدایست
از آن اینجاست دیدار بقایست ۴۲
تو هستیّ و ولیکن تو نباشی
چو او در تست آخر تو که باشی ۴۳
چو ازوی دم زدی او گوی دائم
که از ذات وئی در عشق قائم ۴۴
چو از وی دم زدی او دیدهٔ تست
حقیقت در یقین بگزیدهٔ تست ۴۵
خدابین باش نی خود بین در اینجا
که خود بین باشد اینجا خوار و رسوا ۴۶
خدابین باش ای پاکیزه گوهر
مگو هرگز که هستم نیز بهتر ۴۷
از او گوی و وز او جوی آشکاره
وز او کن در نمود خودنظاره ۴۸
دوئی چون رفت او در تست موجود
منی تو کنون از اوست مقصود ۴۹
دوئی رفت و ترا او شد یگانه
ازاو داری حیات جاودانه ۵۰
بسی ره کردهٔ تا عین منزل
گذر کرده رسیدی تا سوی دل ۵۱
دل و جان هر دو با هم آشنا شد
در اینجاگاه دیدار خدا شد ۵۲
چو دیدارند هر دو در تن تو
گرفته مسکن اندر مسکن تو ۵۳
توئیّ تو یقین هم اوست بنگر
توئی دیدار عین دوست بنگر ۵۴
تو اوئی این زمان عطّار او تو
چو او بینی یقین باشی نکو تو ۵۵
تو اوئی این زمان در عالم خاک
ترا بنموده رخ این صانع پاک ۵۶
ترا اینجایگه بنموده دیدار
بگفته مر ترا در سرّ اسرار ۵۷
ترا اسرار کلّی رخ نمودست
خودی خود ترا پاسخ نمودست ۵۸
ترا زیبد که میگوئی به جز وی
دگر چیزی یقین جوئی به جز وی ۵۹
چو جستی یافتی اکنون مجو تو
که او خود گوید و می من مگو تو ۶۰
چو درجانست خود گوید اناالحق
حقیقت خویش گوید راز مطلق ۶۱
نموده خود بخود انجام و آغاز
چو در جانست خود گفتست خود راز ۶۲
چو درجانست اسرار جهان است
ز دیدار تو دیدار جهانست ۶۳
همی گویم منم چون تو نگوئی
چنین عطّار رااینجا نجوئی ۶۴
خداوندا تو میدانی که عطّار
ترا میبیند اندر عین دیدار ۶۵
نمیبیند وجود خویش جز تو
نبیند هیچ چیزی بیش جز تو ۶۶
بجز تو هیچ اینجاگه ندیدست
که اندر تو حقیقت ناپدید است ۶۷
بجز تو هیچ درعالم ندارد
که دیدار تو جز دردم ندارد ۶۸
کریما صانعا عطّار درویش
حجابش برگرفتستی تو از پیش ۶۹
نمودستی ورا اسرار خویشت
که مخفی نیست هر اسرار پیشت ۷۰
بتو دانا است مر عطّار اینجا
بتو گویا است هر اسرار اینجا ۷۱
تو درجان وئی پیوسته جاوید
بتو دارد حقیقت جمله امّید ۷۲
ز تو دارد معانی آخرِ کار
هم اندر تو شدست او ناپدیدار ۷۳
چنان امّیدوارم من در آن دم
که گردانی مرا محو دو عالم ۷۴
در آن دم عین دیدارم نمائی
مرا از وصل انوارم نمائی ۷۵
کنی اظهاربر من ذات پاکت
چو آیم بیخود اندر زیر خاکت ۷۶
کریما از کرم عطّار با تست
حقیقت درجهان گفتار با تست ۷۷
همه گفتارها ما را از این راز
ابا تست و کنون کارم تو میساز ۷۸
تو میدانی که عطّار است خسته
در این وادی دل او شد شکسته ۷۹
از این اشکستگی دریافت اسرار
ز دیدار تو ای دانای اسرار ۸۰
تو دانائی و جمله رهنمائی
هر آنکس را که خواهی درگشائی ۸۱
تو دانائی حقیقت ره نمودی
در عطّار کلّی برگشودی ۸۲
جواهرنامه گفت ازتو حقیقت
نمود از تو عیان دید دیدت ۸۳
ترادیدم از آن اسرار گفتم
مر این گوهر من از فضل تو سُفتم ۸۴
ترا دیدم که بیشک کار سازی
ز فضلت در حقیقت بی نیازی ۸۵
ترا بینم یقین تا آخر کار
بنگذارم ترا یک دم ز دیدار ۸۶
ترا بینم یقین تا وقت کشتن
دمی از تو نخواهم دور گشتن ۸۷
نخواهم گشت از تو یک زمانم
که بیشک مر توئی جان و جهانم ۸۸
در آن عالم توئی اینجای هم تو
حقیقت هم وجود و هم عَدَم تو ۸۹
در آن عالم یقین هستی عیان ذات
که نور تست اندر جمله ذرّات ۹۰
ترامیبینم و خود مینبینم
از آن اینجایگه عین الیقینم ۹۱
ترا میبینم و اینجا عیانست
که دیدار توام اسرار جانست ۹۲
ز وصل تست جانم گشته واصل
شده مقصود از دید تو حاصل ۹۳
ز شوقت در کفن دائم بنازم
ز ذوقت در قیامت سرفرازم ۹۴
ز شوقت محو گردانم در آن خاک
همه اجسام در تو تا شوی پاک ۹۵
ز شوقت لاشوم تا راز یابم
ترا در عین کل اعزاز یابم ۹۶
ز شوقت این زمان دیدار دارم
دلی از شوق برخوردار دارم ۹۷
منم بیچارهٔ کوی تو مانده
کنونم جان و دل سوی تو مانده ۹۸
منم در عشق تو مجروح مانده
ابا دیدار تو با روح مانده ۹۹
همه دیدارمیخواهم در آخر
که گردانی مرا دید تو ظاهر ۱۰۰
مرا بود تو میباید که دیدم
کنون اینجا چو در بودت رسیدم ۱۰۱
از آن بنمودیم اینجا ز هیلاج
که تا بر سر نهم ازدست تو تاج ۱۰۲
از آن بودم یقین بنمای تحقیق
که از بود تو یابم جمله توفیق ۱۰۳
تو بنمودی مرا اسرار اینجا
بگفتی مر مرا اسرار اینجا ۱۰۴
از آن بودم نما تا جان فشانم
که جان چبود سرم با جان فشانم ۱۰۵
از آن بودم نما ای ظاهر جان
که هستی مر مرا تو دید اعیان ۱۰۶
عیان ذات تو میخواهم از تو
که گردد بر من اینجا روشن از تو ۱۰۷
یقین شد این زمانم زانکه جانی
از آن جان مرا هر دوجهانی ۱۰۸
دوعالم را بتو دیدم در اسرار
ولیکن پرده را از پیش بردار ۱۰۹
مرا این پردهها بردار از پیش
که تا من گردم اینجاگاه بیخویش ۱۱۰
مرا این پرده باید تا درانی
که تا یابم همه راز نهانی ۱۱۱
کنونم پرده اینجاگه حجابست
از آنم با تو اینجا صد عنانست ۱۱۲
تو میدانی همه اسرار پنهان
توئی بر جزو و بر کل واقفِ جان ۱۱۳
تو میدانی همه اسرار اینجا
که بنمودی همه دیدار اینجا ۱۱۴
بدیدار تو جمله راز بینم
امیدی هست کآخر باز بینم ۱۱۵
امید از روی تست ای جان جانم
که بیشک خود توئی راز نهانم ۱۱۶
همه در تو شده اینجای فانی
از آن اسرار جمله می تو دانی ۱۱۷
زهی بود تو ناپیدا ز دیدار
همه اندر تو تو خود ناپدیدار ۱۱۸
همه باتست و و تو اندر میانه
توئی آخر بقای جاودانه ۱۱۹
همه باتست و تو عین الیقینی
درون جملگی تو پیش بینی ۱۲۰
همه باتست و تو خورشید ذاتی
که ذات اینجایگه عین صفاتی ۱۲۱
همه ازتست پیدا اصل از تست
یقین شد این نفس چون وصل از تست ۱۲۲
همه از تست بگشایم در اصل
مرا بنمای اینجاگاه تو وصل ۱۲۳
که آن را انتها نبود بدیدار
همه اندر تو تو خود ناپدیدار ۱۲۴
همه با تست اندر این میانه
توئی آخر بقای جاودانه ۱۲۵
از آن وصلم ببخش اینجایگه تو
ببخشم در یقین آن پایگه تو ۱۲۶
اگرچه وصل دیدار تو دارم
در اینجا عین اسرار تو دارم ۱۲۷
وصالت آنچه باقی هست اینجا
مرا اینجایگه پیوسته بنمای ۱۲۸
مرا آن وصل میباید که داری
که من در آن کنم کل پایداری ۱۲۹
مرا زان وصل اگر بخشی زمانی
سوی کشتن نهندم رخ جهانی ۱۳۰
که خواهم گفت اینجاآخرت اصل
نمایم بعد از آن اینجایگه وصل ۱۳۱
تو میدانی که خواهد گفت عطّار
نمود عشق اینجاگه بیکبار ۱۳۲
طمع از جان وز عالم بریدست
که دیدار تو جانا باز دیدست ۱۳۳
چو بردیدار تو او جان فشاند
در این اسرار تو کی جان بماند ۱۳۴
چنانم رازدان خویش کردی
که در آخر مرا بی خویش کردی ۱۳۵
در این بیخویشی و تنهائی من
ذلیلی و غم و رسوائی من ۱۳۶
تو دانائی که در این سرّ چگویم
که از کویت فتاده در درونم ۱۳۷
درون من توداری و برون تو
حقیقت هستی اینجا رهنمون تو ۱۳۸
درونم از تو پرنور است اینجا
نهادم همچو منصور است اینجا ۱۳۹
درونم صاف شد با وصل ای جان
مرا شد در زمانه یار اعیان ۱۴۰
بجز تو در درون خود نیابم
از آن در اندرون خود شتابم ۱۴۱
مرا در اندرون وصلست تحقیق
از آن پیوسته زین اصلست توفیق ۱۴۲
تو دانی بیشکی جان و جهانی
ترا گفتم که راز من تو دانی ۱۴۳
دمی عطّار از تو نیست خالی
از آن کاینجا تجلّی جلالی ۱۴۴
دمی عطّار بی یادت تواند
دم اینجا زد که داند او نماند ۱۴۵
تو درعطّاری و عطّار در تو
فتاده غرقهٔ اسرار در تو ۱۴۶
تو درعطّاری و عطّار اینجاست
ترا پیوسته در اسرار اینجاست ۱۴۷
تو درعطّاری و عطّار ماندست
از آن دست ازدل و جان برفشاندست ۱۴۸
تو درعطّاری و عطّار باقیست
از آن هیلاج در اسرار باقیست ۱۴۹
از آن عطّار در تو جانفشانست
که دیدار تو اینجا روح از آنست ۱۵۰
از آن عطّار اندر جوهر ذات
یقین بنموده اینجا عین آیات ۱۵۱
که میداند یقین کاینجاتو بودی
درون جزو و کل بینا توبودی ۱۵۲
تو ای عطّار این گفتار تا چند
حقیقت گفتن اسرار تا چند ۱۵۳
تو میدانی که یارت در درونست
ترا بر جزو و بر کل رهنمونست ۱۵۴
از او بین عین دیدارش حقیقت
از او میدان تو اسرارش حقیقت ۱۵۵
دلی میبایدم کین راز بیند
من از هیلاج کلّی باز بیند ۱۵۶
هنوزم چند تقریرست مانده
همه از عین تفسیرست مانده ۱۵۷
هنوزم چند اسرارست دیگر
که خواهم گفت من از بعد جوهر ۱۵۸
طریقی دیگرست ار باز دانی
تو از هیلاج آن سر باز دانی ۱۵۹
تو از هیلاج وصل کل بیابی
وز آنجاگاه اصل کل بیابی ۱۶۰
چو اصل کل در اینجاگه بیانست
از آن اینجایگه کلّی عیانست ۱۶۱
چو کلّت آرزو باشد در آخر
ز هیلاجت شود اسرار ظاهر ۱۶۲
جواهر نامهام بنگر بتحقیق
ز هر یک بیت از آن برگوی توفیق ۱۶۳
جواهرهای معنی بیشمار است
ولی یک جوهر از کل پایدار است ۱۶۴
ز هیلاجت کنم روشن عیان باز
به بینی جوهر انجام و آغاز ۱۶۵
جواهرنامهٔ عطّار بنگر
هزاران نافهٔ اسرار بنگر ۱۶۶
هزاران نافه در هر بیت پنهانست
که گویا جملگی در ذکر جانانست ۱۶۷
هزاران نافه میریزد ز یک حرف
سزد گر پر کنی از نافها ظرف ۱۶۸
زهی جوهر کجا جوهر شناسی
که باشد مر ورا حدّ و قیاسی ۱۶۹
که بشناسد جوهر را ز مهره
کسی باید که باشد طرفه شهره ۱۷۰
در این اسرارهای پر جواهر
حقیقت میشود اسرار ظاهر ۱۷۱
اگر دانا است ور نادانست در کار
همه مرگست بیشک آخر کار ۱۷۲
چه نادان و چه دانا بهر مرگست
همه تا عاقبت داند که مرگست ۱۷۳
حقیقت ترک کن تا زنده باشی
بذات جاودان ارزنده باشی ۱۷۴
جهان را ترک گیر و پادشه شو
بنزد واصلان چون خاک ره شو ۱۷۵
جهان را ترک کن تا شاه گردی
ز شاهی بعد از آن آگاه گردی ۱۷۶
تو ترک جمله کن کآنگاه شاهی
حقیقت برتر از خورشید و ماهی ۱۷۷
تو ترک خویش کن عطّار اینجا
چو هستی صاحب اسرار اینجا ۱۷۸
تو ترک خویش کن عطّار اکنون
چو دیدی ذات اینجا بیچه و چون ۱۷۹
تو ترک خویش کن گر دوست خواهی
برو صورت پرست از دوست خواهی ۱۸۰
سخن گفتی هم ازمغز و هم از پوست
شدی واقف چو دیدی جملگی او ۱۸۱
ز دنیا بهرهٔ تو بود گفتار
که راندی نکتههای سرّ اسرار ۱۸۲
نشسته در عیان عشق دلشاد ۱
بدم اندر حضورش مانده خاموش
ز سرّ عشق بُد آن پیر مدهوش ۲
دمادم پیر در مستی اسرار
شدی در حالت اسرار بیدار ۳
وگر آهی زدی در عشق و هوئی
شدی گردان بر من همچو گوئی ۴
بسرگردان شدی مانند پرگار
چنین گفتی بلند اینجاکه دیدار ۵
نموی میربائی این چه باشد
تو جانی و معانی این چه باشد ۶
ترا خواهم که سلطان جهانی
حقیقت مر مرا دیدار جانی ۷
نظر پنهان مکن از من کنون تو
چو هستی در حقیقت رهنمون تو ۸
منم مسکین تو تو شاه مائی
در اینجاگه یقین آگاه مائی ۹
نمیبینم خودم اندر میانه
ترا میخواهم اینجا جاودانه ۱۰
ترا میخواهم و خود را نخواهم
حقیقت نیک و هم بد را نخواهم ۱۱
نبینم هیچ جز تو عین ددار
سرای من کنون جانا پدیدار ۱۲
جمالت چون نمودی پرده بردار
وگرنه کن مرا ای دوست بردار ۱۳
منم من چون توئی ای پردهٔ جان
تو بودی مر مرا گم کردهٔ جان ۱۴
کنون من نیستم هستی تو داری
بلندی و یقین پستی تو داری ۱۵
کنون من نیستم ای مایهٔ ناز
تو باشی در میانه صاحب راز ۱۶
کنون من نیستم ای جان جُمله
تو باشی این زمان اعیان جمله ۱۷
کنون من نیستم جانا تو باشی
تو باشی این زمان اعیان تو باشی ۱۸
کنون من نیستم هستی تو دائم
بذات خویشتن پیوسته قائم ۱۹
بگفتی این و گشتی پیر خاموش
چو آمد نزدم آن پندار خاموش ۲۰
سؤالی کردم از آن پختهٔ راز
که با من گوی از آن اسرار خود باز ۲۱
خبربودت در آن رازی که گفتی
مرا گفتا که تو رازم شنفتی ۲۲
بدو گفتم شنفتم حال چونست
کز این اندیشه جانم پر ز خونست ۲۳
مرا گفتا که ای جان و جهانم
چگونه من که من چیزی ندانم ۲۴
چگویم گفت اکنون من چگویم
در اینجا و ترا من راز گویم ۲۵
اگر یارت نماید ناگهی رخ
ترا گوید ز عشق اینجای پاسخ ۲۶
یقین آن دم مبین خود را در اسرار
حقیقت هیچ چیزی جز رخ یار ۲۷
حقیقت خود مبین تا دوست یابی
چنان کاینجا وصال اوست یابی ۲۸
بجز او هیچ اینجاگاه منگر
عیان دید الاّ اللّه منگر ۲۹
بجز او هیچ منگر در عیان تو
حقیقت خود مبین اندر میان تو ۳۰
حقیقت خود مبین و یاربین باش
تو دید او عیان اسرار بین باش ۳۱
حقیقت خود مبین و او ببین تو
اگر هستی د راین سر پیش بین تو ۳۲
حقیقت خود مبین در وی فنا باش
چو رفتی محو او شو کل فنا باش ۳۳
حقیقت خود مبین جز او حقیقت
چنین باشد یقین سرّ شریعت ۳۴
در آن دم چون وصال آید بدیدار
حقیتق جان شود کل ناپدیدار ۳۵
در آن دم هرکه آنجا خود نبیند
حقیقت هیچ نیک و بد نبیند ۳۶
بد و نیک از خدا دان جمله نیکوست
حقیقت بد مبین چون جمله از اوست ۳۷
هر آنکو خود ندید او جمله حق یافت
در اینجا بود خود را حق حق یافت ۳۸
دوئی برخاست تا یکی عیان شد
حقیقت در یکی او جان جان شد ۳۹
خطابش جمله با جانست اینجا
که ذات کل یقین اعیانست اینجا ۴۰
مبین عطّار خویش الاّ که هم یار
حجاب خویشتن از پیش بردار ۴۱
یقین میدان که بود تو خدایست
از آن اینجاست دیدار بقایست ۴۲
تو هستیّ و ولیکن تو نباشی
چو او در تست آخر تو که باشی ۴۳
چو ازوی دم زدی او گوی دائم
که از ذات وئی در عشق قائم ۴۴
چو از وی دم زدی او دیدهٔ تست
حقیقت در یقین بگزیدهٔ تست ۴۵
خدابین باش نی خود بین در اینجا
که خود بین باشد اینجا خوار و رسوا ۴۶
خدابین باش ای پاکیزه گوهر
مگو هرگز که هستم نیز بهتر ۴۷
از او گوی و وز او جوی آشکاره
وز او کن در نمود خودنظاره ۴۸
دوئی چون رفت او در تست موجود
منی تو کنون از اوست مقصود ۴۹
دوئی رفت و ترا او شد یگانه
ازاو داری حیات جاودانه ۵۰
بسی ره کردهٔ تا عین منزل
گذر کرده رسیدی تا سوی دل ۵۱
دل و جان هر دو با هم آشنا شد
در اینجاگاه دیدار خدا شد ۵۲
چو دیدارند هر دو در تن تو
گرفته مسکن اندر مسکن تو ۵۳
توئیّ تو یقین هم اوست بنگر
توئی دیدار عین دوست بنگر ۵۴
تو اوئی این زمان عطّار او تو
چو او بینی یقین باشی نکو تو ۵۵
تو اوئی این زمان در عالم خاک
ترا بنموده رخ این صانع پاک ۵۶
ترا اینجایگه بنموده دیدار
بگفته مر ترا در سرّ اسرار ۵۷
ترا اسرار کلّی رخ نمودست
خودی خود ترا پاسخ نمودست ۵۸
ترا زیبد که میگوئی به جز وی
دگر چیزی یقین جوئی به جز وی ۵۹
چو جستی یافتی اکنون مجو تو
که او خود گوید و می من مگو تو ۶۰
چو درجانست خود گوید اناالحق
حقیقت خویش گوید راز مطلق ۶۱
نموده خود بخود انجام و آغاز
چو در جانست خود گفتست خود راز ۶۲
چو درجانست اسرار جهان است
ز دیدار تو دیدار جهانست ۶۳
همی گویم منم چون تو نگوئی
چنین عطّار رااینجا نجوئی ۶۴
خداوندا تو میدانی که عطّار
ترا میبیند اندر عین دیدار ۶۵
نمیبیند وجود خویش جز تو
نبیند هیچ چیزی بیش جز تو ۶۶
بجز تو هیچ اینجاگه ندیدست
که اندر تو حقیقت ناپدید است ۶۷
بجز تو هیچ درعالم ندارد
که دیدار تو جز دردم ندارد ۶۸
کریما صانعا عطّار درویش
حجابش برگرفتستی تو از پیش ۶۹
نمودستی ورا اسرار خویشت
که مخفی نیست هر اسرار پیشت ۷۰
بتو دانا است مر عطّار اینجا
بتو گویا است هر اسرار اینجا ۷۱
تو درجان وئی پیوسته جاوید
بتو دارد حقیقت جمله امّید ۷۲
ز تو دارد معانی آخرِ کار
هم اندر تو شدست او ناپدیدار ۷۳
چنان امّیدوارم من در آن دم
که گردانی مرا محو دو عالم ۷۴
در آن دم عین دیدارم نمائی
مرا از وصل انوارم نمائی ۷۵
کنی اظهاربر من ذات پاکت
چو آیم بیخود اندر زیر خاکت ۷۶
کریما از کرم عطّار با تست
حقیقت درجهان گفتار با تست ۷۷
همه گفتارها ما را از این راز
ابا تست و کنون کارم تو میساز ۷۸
تو میدانی که عطّار است خسته
در این وادی دل او شد شکسته ۷۹
از این اشکستگی دریافت اسرار
ز دیدار تو ای دانای اسرار ۸۰
تو دانائی و جمله رهنمائی
هر آنکس را که خواهی درگشائی ۸۱
تو دانائی حقیقت ره نمودی
در عطّار کلّی برگشودی ۸۲
جواهرنامه گفت ازتو حقیقت
نمود از تو عیان دید دیدت ۸۳
ترادیدم از آن اسرار گفتم
مر این گوهر من از فضل تو سُفتم ۸۴
ترا دیدم که بیشک کار سازی
ز فضلت در حقیقت بی نیازی ۸۵
ترا بینم یقین تا آخر کار
بنگذارم ترا یک دم ز دیدار ۸۶
ترا بینم یقین تا وقت کشتن
دمی از تو نخواهم دور گشتن ۸۷
نخواهم گشت از تو یک زمانم
که بیشک مر توئی جان و جهانم ۸۸
در آن عالم توئی اینجای هم تو
حقیقت هم وجود و هم عَدَم تو ۸۹
در آن عالم یقین هستی عیان ذات
که نور تست اندر جمله ذرّات ۹۰
ترامیبینم و خود مینبینم
از آن اینجایگه عین الیقینم ۹۱
ترا میبینم و اینجا عیانست
که دیدار توام اسرار جانست ۹۲
ز وصل تست جانم گشته واصل
شده مقصود از دید تو حاصل ۹۳
ز شوقت در کفن دائم بنازم
ز ذوقت در قیامت سرفرازم ۹۴
ز شوقت محو گردانم در آن خاک
همه اجسام در تو تا شوی پاک ۹۵
ز شوقت لاشوم تا راز یابم
ترا در عین کل اعزاز یابم ۹۶
ز شوقت این زمان دیدار دارم
دلی از شوق برخوردار دارم ۹۷
منم بیچارهٔ کوی تو مانده
کنونم جان و دل سوی تو مانده ۹۸
منم در عشق تو مجروح مانده
ابا دیدار تو با روح مانده ۹۹
همه دیدارمیخواهم در آخر
که گردانی مرا دید تو ظاهر ۱۰۰
مرا بود تو میباید که دیدم
کنون اینجا چو در بودت رسیدم ۱۰۱
از آن بنمودیم اینجا ز هیلاج
که تا بر سر نهم ازدست تو تاج ۱۰۲
از آن بودم یقین بنمای تحقیق
که از بود تو یابم جمله توفیق ۱۰۳
تو بنمودی مرا اسرار اینجا
بگفتی مر مرا اسرار اینجا ۱۰۴
از آن بودم نما تا جان فشانم
که جان چبود سرم با جان فشانم ۱۰۵
از آن بودم نما ای ظاهر جان
که هستی مر مرا تو دید اعیان ۱۰۶
عیان ذات تو میخواهم از تو
که گردد بر من اینجا روشن از تو ۱۰۷
یقین شد این زمانم زانکه جانی
از آن جان مرا هر دوجهانی ۱۰۸
دوعالم را بتو دیدم در اسرار
ولیکن پرده را از پیش بردار ۱۰۹
مرا این پردهها بردار از پیش
که تا من گردم اینجاگاه بیخویش ۱۱۰
مرا این پرده باید تا درانی
که تا یابم همه راز نهانی ۱۱۱
کنونم پرده اینجاگه حجابست
از آنم با تو اینجا صد عنانست ۱۱۲
تو میدانی همه اسرار پنهان
توئی بر جزو و بر کل واقفِ جان ۱۱۳
تو میدانی همه اسرار اینجا
که بنمودی همه دیدار اینجا ۱۱۴
بدیدار تو جمله راز بینم
امیدی هست کآخر باز بینم ۱۱۵
امید از روی تست ای جان جانم
که بیشک خود توئی راز نهانم ۱۱۶
همه در تو شده اینجای فانی
از آن اسرار جمله می تو دانی ۱۱۷
زهی بود تو ناپیدا ز دیدار
همه اندر تو تو خود ناپدیدار ۱۱۸
همه باتست و و تو اندر میانه
توئی آخر بقای جاودانه ۱۱۹
همه باتست و تو عین الیقینی
درون جملگی تو پیش بینی ۱۲۰
همه باتست و تو خورشید ذاتی
که ذات اینجایگه عین صفاتی ۱۲۱
همه ازتست پیدا اصل از تست
یقین شد این نفس چون وصل از تست ۱۲۲
همه از تست بگشایم در اصل
مرا بنمای اینجاگاه تو وصل ۱۲۳
که آن را انتها نبود بدیدار
همه اندر تو تو خود ناپدیدار ۱۲۴
همه با تست اندر این میانه
توئی آخر بقای جاودانه ۱۲۵
از آن وصلم ببخش اینجایگه تو
ببخشم در یقین آن پایگه تو ۱۲۶
اگرچه وصل دیدار تو دارم
در اینجا عین اسرار تو دارم ۱۲۷
وصالت آنچه باقی هست اینجا
مرا اینجایگه پیوسته بنمای ۱۲۸
مرا آن وصل میباید که داری
که من در آن کنم کل پایداری ۱۲۹
مرا زان وصل اگر بخشی زمانی
سوی کشتن نهندم رخ جهانی ۱۳۰
که خواهم گفت اینجاآخرت اصل
نمایم بعد از آن اینجایگه وصل ۱۳۱
تو میدانی که خواهد گفت عطّار
نمود عشق اینجاگه بیکبار ۱۳۲
طمع از جان وز عالم بریدست
که دیدار تو جانا باز دیدست ۱۳۳
چو بردیدار تو او جان فشاند
در این اسرار تو کی جان بماند ۱۳۴
چنانم رازدان خویش کردی
که در آخر مرا بی خویش کردی ۱۳۵
در این بیخویشی و تنهائی من
ذلیلی و غم و رسوائی من ۱۳۶
تو دانائی که در این سرّ چگویم
که از کویت فتاده در درونم ۱۳۷
درون من توداری و برون تو
حقیقت هستی اینجا رهنمون تو ۱۳۸
درونم از تو پرنور است اینجا
نهادم همچو منصور است اینجا ۱۳۹
درونم صاف شد با وصل ای جان
مرا شد در زمانه یار اعیان ۱۴۰
بجز تو در درون خود نیابم
از آن در اندرون خود شتابم ۱۴۱
مرا در اندرون وصلست تحقیق
از آن پیوسته زین اصلست توفیق ۱۴۲
تو دانی بیشکی جان و جهانی
ترا گفتم که راز من تو دانی ۱۴۳
دمی عطّار از تو نیست خالی
از آن کاینجا تجلّی جلالی ۱۴۴
دمی عطّار بی یادت تواند
دم اینجا زد که داند او نماند ۱۴۵
تو درعطّاری و عطّار در تو
فتاده غرقهٔ اسرار در تو ۱۴۶
تو درعطّاری و عطّار اینجاست
ترا پیوسته در اسرار اینجاست ۱۴۷
تو درعطّاری و عطّار ماندست
از آن دست ازدل و جان برفشاندست ۱۴۸
تو درعطّاری و عطّار باقیست
از آن هیلاج در اسرار باقیست ۱۴۹
از آن عطّار در تو جانفشانست
که دیدار تو اینجا روح از آنست ۱۵۰
از آن عطّار اندر جوهر ذات
یقین بنموده اینجا عین آیات ۱۵۱
که میداند یقین کاینجاتو بودی
درون جزو و کل بینا توبودی ۱۵۲
تو ای عطّار این گفتار تا چند
حقیقت گفتن اسرار تا چند ۱۵۳
تو میدانی که یارت در درونست
ترا بر جزو و بر کل رهنمونست ۱۵۴
از او بین عین دیدارش حقیقت
از او میدان تو اسرارش حقیقت ۱۵۵
دلی میبایدم کین راز بیند
من از هیلاج کلّی باز بیند ۱۵۶
هنوزم چند تقریرست مانده
همه از عین تفسیرست مانده ۱۵۷
هنوزم چند اسرارست دیگر
که خواهم گفت من از بعد جوهر ۱۵۸
طریقی دیگرست ار باز دانی
تو از هیلاج آن سر باز دانی ۱۵۹
تو از هیلاج وصل کل بیابی
وز آنجاگاه اصل کل بیابی ۱۶۰
چو اصل کل در اینجاگه بیانست
از آن اینجایگه کلّی عیانست ۱۶۱
چو کلّت آرزو باشد در آخر
ز هیلاجت شود اسرار ظاهر ۱۶۲
جواهر نامهام بنگر بتحقیق
ز هر یک بیت از آن برگوی توفیق ۱۶۳
جواهرهای معنی بیشمار است
ولی یک جوهر از کل پایدار است ۱۶۴
ز هیلاجت کنم روشن عیان باز
به بینی جوهر انجام و آغاز ۱۶۵
جواهرنامهٔ عطّار بنگر
هزاران نافهٔ اسرار بنگر ۱۶۶
هزاران نافه در هر بیت پنهانست
که گویا جملگی در ذکر جانانست ۱۶۷
هزاران نافه میریزد ز یک حرف
سزد گر پر کنی از نافها ظرف ۱۶۸
زهی جوهر کجا جوهر شناسی
که باشد مر ورا حدّ و قیاسی ۱۶۹
که بشناسد جوهر را ز مهره
کسی باید که باشد طرفه شهره ۱۷۰
در این اسرارهای پر جواهر
حقیقت میشود اسرار ظاهر ۱۷۱
اگر دانا است ور نادانست در کار
همه مرگست بیشک آخر کار ۱۷۲
چه نادان و چه دانا بهر مرگست
همه تا عاقبت داند که مرگست ۱۷۳
حقیقت ترک کن تا زنده باشی
بذات جاودان ارزنده باشی ۱۷۴
جهان را ترک گیر و پادشه شو
بنزد واصلان چون خاک ره شو ۱۷۵
جهان را ترک کن تا شاه گردی
ز شاهی بعد از آن آگاه گردی ۱۷۶
تو ترک جمله کن کآنگاه شاهی
حقیقت برتر از خورشید و ماهی ۱۷۷
تو ترک خویش کن عطّار اینجا
چو هستی صاحب اسرار اینجا ۱۷۸
تو ترک خویش کن عطّار اکنون
چو دیدی ذات اینجا بیچه و چون ۱۷۹
تو ترک خویش کن گر دوست خواهی
برو صورت پرست از دوست خواهی ۱۸۰
سخن گفتی هم ازمغز و هم از پوست
شدی واقف چو دیدی جملگی او ۱۸۱
ز دنیا بهرهٔ تو بود گفتار
که راندی نکتههای سرّ اسرار ۱۸۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۸۲
۴۱۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در سؤال کردن در صفات مرگ و حیات یافتن آنجا فرماید
گوهر بعدی:سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.