هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی از عطار نیشابوری است که به موضوعات عمیقی مانند حقیقت، وحدت وجود، عشق الهی، خموشی و رسیدن به وصال حق میپردازد. در این شعر، عطار از زبان پیر دانا سخن میگوید که پس از سالها تحصیل و جستوجو، به این نتیجه میرسد که حقیقت در سکوت و خموشی نهفته است و تنها از طریق ترک تعلقات دنیوی و وحدت با ذات الهی میتوان به آن دست یافت.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مباحث عرفانی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّه
ز دانائی یکی پرسید کای پیر
همی گوئی همیشه سرّ تفسیر ۱
شب و روز است کارت علم خواندن
از آنجا نکتههای بکر راندن ۲
شب و روز است تحصیل تو از جان
که میگوئی حقیقت سرّ جانان ۳
حقیقت واصلت دانم در اینجا
یقین سر حاصلت دانم در اینجا ۴
در این تفسیرهای راز دیده
بگوئی نکتهٔ کان بازدیده ۵
که باشد تا از آنجا راز دانم
مرا برگوی تا زان باز دانم ۶
دمی آن پیر شد خاموش بس گفت
بنزد او یکی درّی عجب سفت ۷
بدو گفتا که خواندم هر کتب من
در آنجاگاه دیدستم حجب من ۸
حجابم بود علم فقه و تفسیر
از آن افتادم اینجا در تف و سیر ۹
حجابم بود هر چیزی که خواندم
در آخر من بهر چیزی بماندم ۱۰
حجابم بود اینجا هر چه دیدم
گذشتم از همه در جان رسیدم ۱۱
ز جان در جان جان این دم شد باز
کنون در عشقم اینجاگه سرافراز ۱۲
وصالم حاصل است اندر خموشی
خموشی پیشه کن گر می بنوشی ۱۳
وصال اندر خموشی باز دیدم
شدم خاموش آنگه راز دیدم ۱۴
شدم خاموش تا کل جان جانم
نمود اینجا رخ از پرده عیانم ۱۵
وصال اندر خموشی یافتستم
از آن در جزو و کل بشتافتستم ۱۶
خموشی پیشه کن گر وصل خواهی
همی یکی نگر گر اصل خواهی ۱۷
خموشی پیشه کن گر کاردانی
که بگشاید ترا دُرّ معانی ۱۸
یکی شو از همه تا وصل یابی
خموشی پیشه کن تا اصل یابی ۱۹
خموشی وقناعت جمله مردان
گزیدند و رسیدند سوی جانان ۲۰
خموشی و قناعت کرد واصل
یقین عطّار را تا کرد واصل ۲۱
ورا دیدار اسرار خدائی
حقیقت ذات پاک مصطفائی ۲۲
مر او را گشت اینجاگاه پیدا
یقین او را جمال شاه پیدا ۲۳
خموشی است اندر آخر کار
بوقتی کآید اینجاگاه دلدار ۲۴
خموشی آخر کارست دانم
اگرچه سرّ اسرار است دانم ۲۵
خموشانند اهل خاک دیدم
یکی اندر عیان پاک دیدم ۲۶
خموشانند اهل عالم خاک
یکی گشته همه در صانع پاک ۲۷
یکی شد هر که آمد سوی دنیا
بآخر چون بشد از سوی دنیا ۲۸
چو آخر رفت جان و دل هم نماند
یقین هم نقش آب و گل نماند ۲۹
همه فانی است دلدار است باقی
بآخر بیشکی یار است صافی ۳۰
خراباتست گورستان نظر کن
زمانی سوی آن مستان نظر کن ۳۱
همه اندر خراباتند مانده
همه در عین آن ذاتند مانده ۳۲
همه اندر خراباتند سرمست
حقیقت ذات پاک اینجا شده هست ۳۳
چنین گر مؤمنی از راز ایشان
حقیقت دان ز سوز و ساز ایشان ۳۴
همه در عین خاک افتاده مجروح
بمانده جملگی بی قوت و بی روح ۳۵
عرض ماندست ریزان در سوی خاک
رسیده جان ودل در جوهر پاک ۳۶
همه واصل شده در کارِ خانه
برسته جمله از جور زمانه ۳۷
همه واصل شده در سرّ بیچون
رسیده سوی جانان بیچه و چون ۳۸
همه واصل شده خود باخته پاک
منی از خویشتن انداخته پاک ۳۹
همه واصل شده تا یار دیده
ولکین غصّهٔ بسیار دیده ۴۰
همه واصل شده تا حضرت دوست
رسیده جملگی تا قربت دوست ۴۱
همه واصل شده تا کام دیده
همه آغاز با انجام دیده ۴۲
همه واصل شده در قربتِ لا
رسیده جملگی در عین الّا ۴۳
در آن حضرت چنان بود فنااند
که گوئی جملگی عین بقااند ۴۴
در آن حضرت چنان دیدار دارند
که دائم خویشتن دلداردارند ۴۵
دمی زین سر فرد اندیش آخر
که چه راهی است بر اندیش آخر ۴۶
نیندیشی دمی آخر از این راز
که خواهی رفت در سوی عَدَم باز ۴۷
نیندیشی دمی کاین راز چون است
که آخر جایت اندر خاک و خونست ۴۸
نیندیشی دمی از سرّ جانان
بهرزه ماندهٔ در خاک نادان ۴۹
چو جای جملگی آمد سوی خاک
حقیقت هست آخر حضرت پاک ۵۰
از آن حضرت اگر گردی خبردار
نمیری هرگز اینجاگه خبردار ۵۱
نمیری گر بمیری از همه تو
شوی در هر دو عالم دمدمه تو ۵۲
نمیری گر بمیری ازخود و خلق
بگو تا کی چنین زنّار با دلق ۵۳
نمیری گر بمیری از جهان تو
رسی آنگاه اندر جان جان تو ۵۴
نمیری گر بمیری از دو عالم
رسی آندم چومن در سر آدم ۵۵
نمیری گر بمیری زنده گردی
چو خورشید و چو مه تابنده گردی ۵۶
نمیری گر بمیری از وجودت
نمود از تست این دم بود بودت ۵۷
نمیری گر یکی گردی در اینجا
حقیقت در یکی مردی در اینجا ۵۸
چو در یکی است رجعت جمله ذرّات
یقین اندر یکی دریاب این ذات ۵۹
بجز یکی مبین مانند من تو
که در یکی است مر اصل سخن تو ۶۰
تو در یکی قدم زن گر توانی
وجودت بر عدم زن گر توانی ۶۱
تو در یکی قدم زن آخر کار
حجاب خود توئی این پرده بردار ۶۲
حجاب خود توئی ای مرد غافل
حجب برگیر وانگه گرد واصل ۶۳
حجاب تو توئی ای مانده اینجا
حقیقت هر سخنها رانده اینجا ۶۴
حجاب تو توئی بردار از پیش
حجابت در نگر آیینهٔ خویش ۶۵
در این آئینهٔ دل همچو عطّار
یکی بین و یکی را در نظر دار ۶۶
مشو غافل از این آیینهٔ دل
کز این آیینه خواهی گشت واصل ۶۷
مشو غافل ز دل گر جانت باید
مبین جان گر همی جانانت باید ۶۸
اگرچه جان ودل تحقیق یار است
ولی اندیشه اینجا بیشمار است ۶۹
مکن اندیشه از نابوده اینجا
که مانی ناگهی فرسوده اینجا ۷۰
مکن اندیشه گر تو کاردانی
یقین باید که جمله یار دانی ۷۱
مکن اندیشه جز درجان و دل تو
وگرنه باز مانی سوی گِل تو ۷۲
دلت را کن منوّر همچو خورشید
که تا یابی ز نور عشق جاوید ۷۳
دل و جانت منوّر کن در اینجا
حقیقت فکر او بردار اینجا ۷۴
بدان کاین جمله گفتگوی عالم
که میگویند اینجاگه دمادم ۷۵
اگرچه هر دو پیدااند و پنهان
بمعنی هر دوشان دیدار جانان ۷۶
بصورت کس جمال جان ندید است
مگر آنکو رخ جانان بدیداست ۷۷
ز جان جانان توانی یافت کم گوی
در اینجاگه وجود خودعدم گوی ۷۸
جمال دل کسی اینجا بدید است
حقیقت او ز دل هم ناپدیداست ۷۹
وجودی داری و قلبی وجانی
حقیقت هر یکی دارند عیانی ۸۰
وجود تست در پندار دائم
دل وجانت بود پندار دائم ۸۱
ولیکن دل نظرگاه الهی است
مر او را بر تمامت پادشاهی است ۸۲
طلبکار است دل را خود که دیدست
که بیشک زان سوی جانان بدیدست ۸۳
سخن از وصل نشنفتست اصلت
حقیقت دمبدم در دید وصلت ۸۴
چو دل شد واصل پیدا و پنهان
از آن بیند همه دیدار جانان ۸۵
چو دل شد واصل اسرار اینجا
یقین دریافت این دیدار اینجا ۸۶
دل من واصلست این لحظه جانم
یکی اینجا است درعین العیانم ۸۷
دل من واصل دیدار جانست
از ایرادائماً ذاتش عیانست ۸۸
حقیقت جانم اکنون جان فشاند
بخونِ او در این ره جا نماند ۸۹
دلم جانست و جان دیدار اویست
از آن پیوسته اندر گفتگویست ۹۰
دلم جانست این دم راحت دوست
حقیقت مغز شد بیشک همه پوست ۹۱
دل و جان این زمانم واصل آمد
همه اسرار اینجا حاصل آمد ۹۲
چه ماند است این زمان عطار برگو
حقیقت دائماً اسرار برگو ۹۳
چه ماند است این زمان جان باز داند
دل و جان پیش صاحب راز داند ۹۴
چه ماند است این زمان جز سر بریدن
جمال یار در سر باز دیدن ۹۵
سر اینجا دورنه تا یار یابی
پس آنگاهی یقین دیداریابی ۹۶
چو ترک خویش کردی ترک سرگو
حقیقت جزو و کلّی سر بسر گو ۹۷
چو ترک خویشتن کردی حقیقت
حقیقت در یکی مردی حقیقت ۹۸
چو ترک خویشتن کردی خدائی
از آن اسرار از وی مینمائی ۹۹
نهٔ تو او تو است اینجا بتحقیق
ترا دادست از دیدار توفیق ۱۰۰
بسی گفتی بگیتی یک دمی تو
همی خاموش اینجا همدمی تو ۱۰۱
نداری تو دمی خود در دوعالم
که این دم داری اینجاگه از آن دم ۱۰۲
حقیقت این دمت در آن دم افتاد
دم تو این زمان در عالم افتاد ۱۰۳
دمت این دم به جز آن دم بدیدست
از آن دم این دم اینجا باز دیدست ۱۰۴
ندید آدم چنین این دم که داری
عجب این دم در اینجا پایداری ۱۰۵
دمی داری تو چون منصور اینجا
که میریزد از او می نور اینجا ۱۰۶
دمی داری تو چون منصور حلّاج
که خواهد گفت اندر عشق هیلاج ۱۰۷
دمی داری که اعیان جهانست
حقیقت بود پیدا و نهانست ۱۰۸
دمی داری تو در اسرار جمله
که داری در یقین دیدار جمله ۱۰۹
دمی داری حقیقت جوهر افشان
ز بعد جوهر اینجا جوهر افشان ۱۱۰
دم تو جوهر افشانست اینجا
حقیقت بود جانانست اینجا ۱۱۱
دم تو این زمان دم زد از آن دم
حقیقت یافتی دیدار از آن دم ۱۱۲
زهی عطّار جوهر داری از یار
از آن جوهر فشاندستی تو بسیار ۱۱۳
جواهرنامه نام این نهادم
از آن کاین جوهر اینجا داد دادم ۱۱۴
بهر یک بیت کز شرح معانی
برون آمد در این جوهر فشانی ۱۱۵
حقیقت جوهری بیمنتهایست
از آن اینجایگه دید خدایست ۱۱۶
بهر یک حرف صد جوهر نهانست
کسی داند که در دریای جانست ۱۱۷
چو داری عقل و هوش و فهم و ادراک
نظر کن یک دمی در جوهر پاک ۱۱۸
عجایب جوهری داری درونت
که آن جوهر شد اینجا رهنمونت ۱۱۹
نظر کن جوهر خود تا بدانی
که اینجاگه تو بیرون از مکانی ۱۲۰
تو بیرونی ولی در اندرونی
ندانی جوهر ذاتی که چونی ۱۲۱
تو هستی جوهر ذات یگانه
که خواهی بود جوهر جاودانه ۱۲۲
تو آن اصلی که اصل جمله از اوست
مشو غرّه بدین مغز و بدین پوست ۱۲۳
تو اصلی فرع تو غیر است بگذار
مر این معنی ز جان و دل نگهدار ۱۲۴
تو دربحری و چندینی عجائب
گرفته پیش و پس چندین غرائب ۱۲۵
همه این بحر موجودند اینجا
یقین در بود کل بودند اینجا ۱۲۶
تو بود خود بدان دربحر بنگر
که از آن اصل داری بود جوهر ۱۲۷
تو اندر اصل هستی جوهر یار
عجایبها ز نور و پدیدار ۱۲۸
تو هستی بحر و جوهر در تو پیدا
حقیقت بحر تو در شور و غوغا ۱۲۹
تو هستی بحر و جوهر مخزن تست
در اینجاگاه نور روشن تست ۱۳۰
بتو روشن شده بحر معانی
تو اصل جوهری خود را ندانی ۱۳۱
تو اصل جوهری و بحر اعظم
از او جوهر همی آری دمادم ۱۳۲
تو بحری جوهر تو هست بیدار
کنون از بحر آن جوهر خبردار ۱۳۳
توئی ملّاح و هم بحری و جوهر
بگفتم پیش تو اینجا سراسر ۱۳۴
دریغا چون ندانی ور بدانی
همه اینست اسرار معانی ۱۳۵
همه در بحر استغنا فنائیم
همه در عین دیدار خدائیم ۱۳۶
همه اینجایگه در گفتگوئیم
در این میدان وحدت همچو گوئیم ۱۳۷
همه اینجا گرفتار و اسیریم
چونیکو بنگری پیشی عسیریم ۱۳۸
همه اینجا گرفتاریم مانده
همه در عین دیداریم مانده ۱۳۹
همه اینجا طلبکاریم مطلوب
یقین با ما است با ما عین محبوب ۱۴۰
نمیبینیم تا مائیم اینجا
اگر مائیم تنهائیم اینجا ۱۴۱
کجائی وز چه میگوئی تو عطّار
دگر بالا گرفتی دید اسرار ۱۴۲
دلم این دم چو درهیلاج آری
حقیقت بر سر کل تاج داری ۱۴۳
مرو بیرون کنون چون اندرونی
اگرچه هم درون و هم برونی ۱۴۴
دم بیچون گهی زن اندر اینجا
که باش مردهٔ همچون زن اینجا ۱۴۵
دم بیچون تو در هیلاج کل زن
تو تیر عشق بر آماج کل زن ۱۴۶
دم بیچون در اینجا زن حقیقت
ولی کن جمله در عین شریعت ۱۴۷
دم بیچون در اینجا زن که رستی
شکن بُت آنگهی تو باز رستی ۱۴۸
دم بیچون زن اندر عین هیلاج
حقیقت نه تو بر فرق همه تاج ۱۴۹
زهی زیبا کتابی پر ز اسرار
که اینجا جمع آمد جمله اسرار ۱۵۰
هر آن سرّی که در هر دو جهانست
در این زیبا کتاب اینجا عیانست ۱۵۱
همه اسرارها اینجاست موصوف
ولی باید کسی در سرّ مکشوف ۱۵۲
همه اسرارها اینجاست پیدا
حقیقت عقل و جان ماندست شیدا ۱۵۳
حقیقت عقل اینجا ناپدید است
خدا گفت و خدا اینجا شنید است ۱۵۴
خداگفت و خدا سیرت بمعنی
همی داند یقین اسرار مولی ۱۵۵
خداگفت وخدا بشنید ازخویش
حجاب این یقین برداشت از پیش ۱۵۶
چو حق گفت اندر اینجا من نبودم
ولیکن در قلم نقشی نمودم ۱۵۷
نمودم آنچه او گفت وخود اشنید
حقیقت ذات کل اینجایگه دید ۱۵۸
مرو بیرون زخود تا راز بینی
همه دیدار در خود باز بینی ۱۵۹
چو این دم یار با تست و ندانی
چنین غافل بگو آخر چه دانی ۱۶۰
حجابی بر رخ افکندست دلدار
دمادم مینماید خود بعطّار ۱۶۱
دمادم مینماید راز بیچون
همی گوید سخنها بیچه و چون ۱۶۲
دمادم مینماید خویشتن او
همی بینم حقیقت جان و تن او ۱۶۳
دمادم مینماید عین دیدار
یقین اینجاست از او او پدیدار ۱۶۴
سخن بالاست با هیلاج گویم
حقیقت بیشک از حلاّج گویم ۱۶۵
سخن بالاگرفت و ما هنوز آن
نکرده هیچ مر تقریر و برهان ۱۶۶
بگوی آنگه نمای اینجای دیدار
حقیقت سرّ کل اینجا پدیدار ۱۶۷
تو عطّاری ز هر بحری که داری
حقیقت داروئی از وی برآری ۱۶۸
تو عطّاری ز بهر دردمندان
شفا داری حقیقت نصّ و برهان ۱۶۹
شفای عاشقان داری در اینجا
حقیقت عین دیداری در اینجا ۱۷۰
شفای داری در اینجا عاشقانت
بمانده اندر این شرح و بیانت ۱۷۱
سخن این بار اندر جوهرالذات
چنان گفتیم اینجا جوهرالذّات ۱۷۲
بدانند و کنند ادراک اینجا
که تا گردند از غِش پاک اینجا ۱۷۳
سخن اینجا چنان گفتیم تحقیق
که مر ذرّات از او یابند توفیق ۱۷۴
سخن اینجا چنان گفتیم ای دوست
که در یکی بیابی مغز با پوست ۱۷۵
بسی خونابه خوردستم در اینجا
که تا این گوی بردستم در اینجا ۱۷۶
بسی خونابه خوردم من بعالم
که تا گفتم یقین سرّ دمادم ۱۷۷
بسی خونابه خوردم سالها من
که تا اسرار اینجا گشت روشن ۱۷۸
ببازی نیست اینجاگه کتابم
که همچون دیگران اندر حجابم ۱۷۹
ببازی نیست اینجا عشقبازی
اگر دانی سر اندر عشق بازی ۱۸۰
بدادم سر در اینجا بهر این سرّ
که تا گشتم همه اسرار ظاهر ۱۸۱
بده سر تا بیابی سرّ تو ای یار
اگر از سرّ ما هستی خبردار ۱۸۲
بده سر تا بیابی سرّ جانان
وگر بر سرّ خود سَر درگریبان ۱۸۳
بده سَر تا بیابی جوهرالذّات
یقین خورشید گردان جمله ذرّات ۱۸۴
بده سر تا شوی منصور اینجا
یقین گو تا شوی مشهور اینجا ۱۸۵
چو دیدی یار تو چون من فنا شو
حقیقت جمله دیدار خدا شو ۱۸۶
کنون عطّار بحر لامکانست
حقیقت در مکین و در مکانست ۱۸۷
هر آن وصفی که که او را کرد خواهم
از آن گویم که وصفت فرد خواهم ۱۸۸
توئی جانان درون قلب عطّار
نهاده صد هزاران ناف اسرار ۱۸۹
عجب بوی تو در آفاق بگرفت
در اینجا گه دل مشتاق بگرفت ۱۹۰
دل عشّاق خون شد از فراقت
حقیقت نافه شد از اشتیاقت ۱۹۱
دل عطّار خون بُد آخرِ کار
وز آنجا نافهها آمد پدیدار ۱۹۲
هزاران نافه هر دم بارد اینجا
نداند تا که آن بردارد اینجا ۱۹۳
کسی باید که بردارد ز نافه
که باشد همچو پور بوقحافه ۱۹۴
ابوبکری بود در علم تحقیق
که آمد مر مرا در عشق صدّیق ۱۹۵
چنان در عشق باشد صادق حق
که چون صدّیق باشد عاشق حق ۱۹۶
ز چندین نافهها بوئی برد او
در این میدان یقین گوئی برد او ۱۹۷
اگر صدّیق راهی آشکاراست
حقیقت دوست اینجا دید یارست ۱۹۸
اگر صدّیق راهی چون ابوبکر
حقیقت فارغی از زرق وز مکر ۱۹۹
بصدق راست در احمد نظر کن
تو صدّیقانه زین معنی نظر کن ۲۰۰
مُرید دین احمد هست عطّار
ز بوبکر و محمّد هم خبردار ۲۰۱
خبرداری مرا باید چو آن یار
که با ما باشد امشب در بُن غار ۲۰۲
اگرچه همدم عقلست صادق
حقیقت دارم ای یار موافق ۲۰۳
چو صدّیق است عقل و واصل آمد
همه اسرارها زو حاصل آمد ۲۰۴
از او اسرارها آمد پدیدار
حقیقت عقل و عشق آمد خبردار ۲۰۵
ز عقل و عشق و صبر وشوق اینجا
توانی یافت آخر ذوق اینجا ۲۰۶
اگر مرد رهی از عقل مگریز
در آخر خود بنور او درآمیز ۲۰۷
ز عقل اینجا طلب کن علم تحقیق
که عقل آمد ز جان در عشق صدّیق ۲۰۸
همه صاحب کمالان یقین دان
یقین از عقلشان بُد نصّ وبرهان ۲۰۹
بنور عقل اشیا مینگر تو
همی پنهان و پیدا مینگر تو ۲۱۰
بنور عقل من اینجا سراسر
زمانی هان دگر از عشق مگذر ۲۱۱
بنور عقل میبین تو رخ یار
حقیقت گوش میکن پاسخ یار ۲۱۲
بنور عقل دریابی در آخر
جمال جان جان اینجا تو ظاهر ۲۱۳
سخن عقلست نی نقل ار بدانی
حقیقت جمله در سرّ معانی ۲۱۴
سخن عقلست علم و عشق پیداست
حقیقت این همه فریاد و غوغاست ۲۱۵
سخن از عشق گفتم تا بدانی
یقین اینجابعشق دل بخوانی ۲۱۶
سخن از عشق خواهم گفت دیگر
ابا ذرّات کلّی بعد جوهر ۲۱۷
سخن از عشق خواهم گفت اسرار
در اینجاگه یقین از عین دیدار ۲۱۸
سخن از عشق خواهم گفت بشنو
یقین دیگر تو در هیلاج بگرو ۲۱۹
سخن از عشق خواهم گفت ودیدار
که تا ذرّات شد اینجا خبردار ۲۲۰
سخن عشقست در هر دو جهانست
سخن اینجایگه از جان جانست ۲۲۱
سخن عشقست عقل او را پسندید
حقیقت عقل هم از وی عیان دید ۲۲۲
سخن در عشق خواهد بود اینجا
که تا بنمایمت آن بود اینجا ۲۲۳
همه در عشق خواهد بود باقی
که میبینیم ما دیدار ساقی ۲۲۴
سخن در عشق گفتم آخر کار
که کل از عشق میآید پدیدار ۲۲۵
همه عشقست اگر دانی که چونست
حقیقت عشق اینجا رهنمونست ۲۲۶
همه عشقست و عشق از دوست پیدا
از آن از عشق چندین شور و غوغا ۲۲۷
همه عشقست اینجا کاردان کیست
یکی اصلست این هر دو جهان چیست ۲۲۸
همه ذات خداوندست بیچون
چه عرش و فرش و شمس و ماهِ گردون ۲۲۹
همه ذاتست و ذات اندر صفاتست
ولی دیدار کل بعد از مماتست ۲۳۰
همه پیداست اینجا آخر کار
حقیقت پرده بردارد بیکبار ۲۳۱
همه پیداست جسم اندر میانست
که جسم از این جهان و ان جهانست ۲۳۲
سخن پیداست اینجاگه ز صورت
یکی بین اندر اینجاگه ضرورت ۲۳۳
سخن از مغز جان میباید اینجا
که کلّی پردهها بگشاید اینجا ۲۳۴
سخن از مغز جان بنمود دیدار
از آن اینجاست چندین سرّ اسرار ۲۳۵
سخن از مغز جان بیرون فتادست
شعاعش بر رخ گردون فتادست ۲۳۶
سخن از مغز جان عطّار گفتست
همه از دیده و دیدار گفتست ۲۳۷
جواهرنامه گفتم از دل و جان
حقیقت اندر او دیدار جانان ۲۳۸
دگر هیلاج خواهم گفت تحقیق
که تاباشد که از آنجای توفیق ۲۳۹
اگر توفیق میخواهی ز جانان
جواهرنامه سرتاسر فروخوان ۲۴۰
بهر یک بیت اینجا جوهری یاب
درون جمله خورشید جهانتاب ۲۴۱
کتابی برجواهر آنکه دیدست
یقین تقریر دیگر که شنید است ۲۴۲
کتابی بین که بیچون و چرایست
در اینجاگاه دیدار خدایست ۲۴۳
کتابی خوان که اینجا راز یابی
وز آنجا جان جانت بازیابی ۲۴۴
کتابی خوان کز آنجا بیشکی ذات
بیابی درنمود جمله ذرّات ۲۴۵
کتابی خوان که خوانندش جواهر
در اودیدار جانان گشته ظاهر ۲۴۶
زهی دیدار جانان حاصل ما
از این عین کتاب اندر دل ما ۲۴۷
بسی راز است در وی جمله مرغوب
بآخر دیدن دیدار محبوب ۲۴۸
در او پیدا اگر سالک حقیقت
بباید دیدن ملک حقیقت ۲۴۹
اگر مرد رهی خونخور در این راز
که تا دریابی این سرّ کتب باز ۲۵۰
همه تورات با انجیل و فرقان
زبور و صُحْف در اینجاست برخوان ۲۵۱
اگر ره بردهٔ دریاب در این
دمادم سرّ کل اینجا تو می بین ۲۵۲
همه اینجاست سرها آشکاره
دمادم میکن اینجاگه نظاره ۲۵۳
دمادم کن نظر در این کتابت
که در آخر نماند این حجابت ۲۵۴
بهردم کن در اینجاگه نگاهی
ز خود خوان و ز خود میبین اهی ۲۵۵
ز خود ره بر سوی خود اندر اینجا
توئی جان بس همی مگذر در اینجا ۲۵۶
زخود بنگر همه در خویشتن بین
نمود دوست رادرجان و تن بین ۲۵۷
ز خود بنگر یکایک جمله اشیاء
که در تست و توئی بر جمله دانا ۲۵۸
همه اندر کتابم یاب اسرار
ولی در خود نظر کن در عیان یار ۲۵۹
بسی خون خوردهام در روز و در شب
بسی اینجا کشیدم رنج با تب ۲۶۰
بسی خون خوردهام در سال و در ماه
که تاگشتم ز عشق یار آگاه ۲۶۱
بسی خون خوردهام در صبح و در شام
که تا دیدم رخ جانان سرانجام ۲۶۲
کنون این پرده شد باز و رخ یار
ز عطّار آمده آخر پدیدار ۲۶۳
کنون این پرده اینجاگاه بازست
ز شیب این دم مرا وقت فراز است ۲۶۴
کنون هیلاج ماند وهیچ دیگر
ندانم تا ببازم جان یا سر ۲۶۵
کنون هیلاج ماندست آخر کار
که تا بیرون نهم من سر بیکبار ۲۶۶
کنون هیلاج ماندست و بگوئیم
چو دانستیم کایندم ذات اوئیم ۲۶۷
همه وصلست اینجاگه کتابم
ز وصل جاودانی بی حجابم ۲۶۸
حجابی نیست این دم یار ما راست
که بیشک در یکی دیدار ما راست ۲۶۹
حجابی نیست این دم دوست پیداست
در اینجا مغز او در پوست پیداست ۲۷۰
حجابی نیست جانم راه بردست
ره خود را بسوی شاه بُردست ۲۷۱
حجابی نیست جانان آشکار است
چو دیدم من همه دیدار یار است ۲۷۲
حجابی نیست این دم دوست ماراست
کرا اینجا سخن زین نوع یار است ۲۷۳
سخن بسیار ماندست و نماندست
بخود عطّار از آن چندی بخواند است ۲۷۴
که وصل یار او را داد پاسخ
ز دید شرع نی فرع تناسُخ ۲۷۵
تناسخ گرچه حکمت هست چندی
ز من بشنو ز جان و دل تو پندی ۲۷۶
تناسخ حکمت یونان زمین است
مرا زان هیچ نه عین الیقین است ۲۷۷
تناسخ دورت اندازد ز دیدار
مر این یک نکته را از جان نگهدار ۲۷۸
تناسخ مر تراکی ره نماید
ترا اندوه در آخر فزاید ۲۷۹
تناسخ چیست مر کفر و ضلالت
مخوان اینجایگه علم جهالت ۲۸۰
حقیقت علم قرآن را بیاموز
بنور علم قرآن گرد پیروز ۲۸۱
بقرآن راه خود را باز یابی
در اینجا صدهزاران راز یابی ۲۸۲
بهردم صد هزار اسرار بینی
پس از آن گاه کل دیدار بینی ۲۸۳
تمام آمد کنون در سرّ قرآن
جواهر ذات را میبین و میخوان ۲۸۴
تمام آمد کتاب اینجا در اسرار
حقیقت هست در وی سرّ پدیدار ۲۸۵
تمامت این زمان اینجا کتابم
چو رفت از پیش اینجاگه حجابم ۲۸۶
تمامت این زمان این جوهر الذات
نمودم راز جان با جمله ذرّات ۲۸۷
کتاب اینجا تمام آمد در آخر
که با ما هست جانان گشته ظاهر ۲۸۸
مر این اسرارها با خاص و عام است
کتاب اینجا در این معنی تمام است ۲۸۹
که ذات پاک بیچون آشکار است
درون جمله در پنج و چهار است ۲۹۰
الهی عالم السرّی و دانی
که تو گفتی همه سرّ و تو خوانی ۲۹۱
الهی عالم السرّی در اسرار
همه کون از نمود تو خبردار ۲۹۲
الهی عالم السرّی حقیقت
که خود میبینی اینجا دید دیدت ۲۹۳
الهی این زمان عطاآر با تست
در اینجا دیده و دیدار با تست ۲۹۴
تودید جملهٔ ای صانع پاک
از این رمزم رهان و بخش تریاک ۲۹۵
تو دانی هرچه خواهی کن یقین هان
مر او را زین همه گفتار برهان ۲۹۶
تو دانی هرچه خوهی کن که جانی
نمیدانم دگر باقی تو دانی ۲۹۷
۲۹۸
همی گوئی همیشه سرّ تفسیر ۱
شب و روز است کارت علم خواندن
از آنجا نکتههای بکر راندن ۲
شب و روز است تحصیل تو از جان
که میگوئی حقیقت سرّ جانان ۳
حقیقت واصلت دانم در اینجا
یقین سر حاصلت دانم در اینجا ۴
در این تفسیرهای راز دیده
بگوئی نکتهٔ کان بازدیده ۵
که باشد تا از آنجا راز دانم
مرا برگوی تا زان باز دانم ۶
دمی آن پیر شد خاموش بس گفت
بنزد او یکی درّی عجب سفت ۷
بدو گفتا که خواندم هر کتب من
در آنجاگاه دیدستم حجب من ۸
حجابم بود علم فقه و تفسیر
از آن افتادم اینجا در تف و سیر ۹
حجابم بود هر چیزی که خواندم
در آخر من بهر چیزی بماندم ۱۰
حجابم بود اینجا هر چه دیدم
گذشتم از همه در جان رسیدم ۱۱
ز جان در جان جان این دم شد باز
کنون در عشقم اینجاگه سرافراز ۱۲
وصالم حاصل است اندر خموشی
خموشی پیشه کن گر می بنوشی ۱۳
وصال اندر خموشی باز دیدم
شدم خاموش آنگه راز دیدم ۱۴
شدم خاموش تا کل جان جانم
نمود اینجا رخ از پرده عیانم ۱۵
وصال اندر خموشی یافتستم
از آن در جزو و کل بشتافتستم ۱۶
خموشی پیشه کن گر وصل خواهی
همی یکی نگر گر اصل خواهی ۱۷
خموشی پیشه کن گر کاردانی
که بگشاید ترا دُرّ معانی ۱۸
یکی شو از همه تا وصل یابی
خموشی پیشه کن تا اصل یابی ۱۹
خموشی وقناعت جمله مردان
گزیدند و رسیدند سوی جانان ۲۰
خموشی و قناعت کرد واصل
یقین عطّار را تا کرد واصل ۲۱
ورا دیدار اسرار خدائی
حقیقت ذات پاک مصطفائی ۲۲
مر او را گشت اینجاگاه پیدا
یقین او را جمال شاه پیدا ۲۳
خموشی است اندر آخر کار
بوقتی کآید اینجاگاه دلدار ۲۴
خموشی آخر کارست دانم
اگرچه سرّ اسرار است دانم ۲۵
خموشانند اهل خاک دیدم
یکی اندر عیان پاک دیدم ۲۶
خموشانند اهل عالم خاک
یکی گشته همه در صانع پاک ۲۷
یکی شد هر که آمد سوی دنیا
بآخر چون بشد از سوی دنیا ۲۸
چو آخر رفت جان و دل هم نماند
یقین هم نقش آب و گل نماند ۲۹
همه فانی است دلدار است باقی
بآخر بیشکی یار است صافی ۳۰
خراباتست گورستان نظر کن
زمانی سوی آن مستان نظر کن ۳۱
همه اندر خراباتند مانده
همه در عین آن ذاتند مانده ۳۲
همه اندر خراباتند سرمست
حقیقت ذات پاک اینجا شده هست ۳۳
چنین گر مؤمنی از راز ایشان
حقیقت دان ز سوز و ساز ایشان ۳۴
همه در عین خاک افتاده مجروح
بمانده جملگی بی قوت و بی روح ۳۵
عرض ماندست ریزان در سوی خاک
رسیده جان ودل در جوهر پاک ۳۶
همه واصل شده در کارِ خانه
برسته جمله از جور زمانه ۳۷
همه واصل شده در سرّ بیچون
رسیده سوی جانان بیچه و چون ۳۸
همه واصل شده خود باخته پاک
منی از خویشتن انداخته پاک ۳۹
همه واصل شده تا یار دیده
ولکین غصّهٔ بسیار دیده ۴۰
همه واصل شده تا حضرت دوست
رسیده جملگی تا قربت دوست ۴۱
همه واصل شده تا کام دیده
همه آغاز با انجام دیده ۴۲
همه واصل شده در قربتِ لا
رسیده جملگی در عین الّا ۴۳
در آن حضرت چنان بود فنااند
که گوئی جملگی عین بقااند ۴۴
در آن حضرت چنان دیدار دارند
که دائم خویشتن دلداردارند ۴۵
دمی زین سر فرد اندیش آخر
که چه راهی است بر اندیش آخر ۴۶
نیندیشی دمی آخر از این راز
که خواهی رفت در سوی عَدَم باز ۴۷
نیندیشی دمی کاین راز چون است
که آخر جایت اندر خاک و خونست ۴۸
نیندیشی دمی از سرّ جانان
بهرزه ماندهٔ در خاک نادان ۴۹
چو جای جملگی آمد سوی خاک
حقیقت هست آخر حضرت پاک ۵۰
از آن حضرت اگر گردی خبردار
نمیری هرگز اینجاگه خبردار ۵۱
نمیری گر بمیری از همه تو
شوی در هر دو عالم دمدمه تو ۵۲
نمیری گر بمیری ازخود و خلق
بگو تا کی چنین زنّار با دلق ۵۳
نمیری گر بمیری از جهان تو
رسی آنگاه اندر جان جان تو ۵۴
نمیری گر بمیری از دو عالم
رسی آندم چومن در سر آدم ۵۵
نمیری گر بمیری زنده گردی
چو خورشید و چو مه تابنده گردی ۵۶
نمیری گر بمیری از وجودت
نمود از تست این دم بود بودت ۵۷
نمیری گر یکی گردی در اینجا
حقیقت در یکی مردی در اینجا ۵۸
چو در یکی است رجعت جمله ذرّات
یقین اندر یکی دریاب این ذات ۵۹
بجز یکی مبین مانند من تو
که در یکی است مر اصل سخن تو ۶۰
تو در یکی قدم زن گر توانی
وجودت بر عدم زن گر توانی ۶۱
تو در یکی قدم زن آخر کار
حجاب خود توئی این پرده بردار ۶۲
حجاب خود توئی ای مرد غافل
حجب برگیر وانگه گرد واصل ۶۳
حجاب تو توئی ای مانده اینجا
حقیقت هر سخنها رانده اینجا ۶۴
حجاب تو توئی بردار از پیش
حجابت در نگر آیینهٔ خویش ۶۵
در این آئینهٔ دل همچو عطّار
یکی بین و یکی را در نظر دار ۶۶
مشو غافل از این آیینهٔ دل
کز این آیینه خواهی گشت واصل ۶۷
مشو غافل ز دل گر جانت باید
مبین جان گر همی جانانت باید ۶۸
اگرچه جان ودل تحقیق یار است
ولی اندیشه اینجا بیشمار است ۶۹
مکن اندیشه از نابوده اینجا
که مانی ناگهی فرسوده اینجا ۷۰
مکن اندیشه گر تو کاردانی
یقین باید که جمله یار دانی ۷۱
مکن اندیشه جز درجان و دل تو
وگرنه باز مانی سوی گِل تو ۷۲
دلت را کن منوّر همچو خورشید
که تا یابی ز نور عشق جاوید ۷۳
دل و جانت منوّر کن در اینجا
حقیقت فکر او بردار اینجا ۷۴
بدان کاین جمله گفتگوی عالم
که میگویند اینجاگه دمادم ۷۵
اگرچه هر دو پیدااند و پنهان
بمعنی هر دوشان دیدار جانان ۷۶
بصورت کس جمال جان ندید است
مگر آنکو رخ جانان بدیداست ۷۷
ز جان جانان توانی یافت کم گوی
در اینجاگه وجود خودعدم گوی ۷۸
جمال دل کسی اینجا بدید است
حقیقت او ز دل هم ناپدیداست ۷۹
وجودی داری و قلبی وجانی
حقیقت هر یکی دارند عیانی ۸۰
وجود تست در پندار دائم
دل وجانت بود پندار دائم ۸۱
ولیکن دل نظرگاه الهی است
مر او را بر تمامت پادشاهی است ۸۲
طلبکار است دل را خود که دیدست
که بیشک زان سوی جانان بدیدست ۸۳
سخن از وصل نشنفتست اصلت
حقیقت دمبدم در دید وصلت ۸۴
چو دل شد واصل پیدا و پنهان
از آن بیند همه دیدار جانان ۸۵
چو دل شد واصل اسرار اینجا
یقین دریافت این دیدار اینجا ۸۶
دل من واصلست این لحظه جانم
یکی اینجا است درعین العیانم ۸۷
دل من واصل دیدار جانست
از ایرادائماً ذاتش عیانست ۸۸
حقیقت جانم اکنون جان فشاند
بخونِ او در این ره جا نماند ۸۹
دلم جانست و جان دیدار اویست
از آن پیوسته اندر گفتگویست ۹۰
دلم جانست این دم راحت دوست
حقیقت مغز شد بیشک همه پوست ۹۱
دل و جان این زمانم واصل آمد
همه اسرار اینجا حاصل آمد ۹۲
چه ماند است این زمان عطار برگو
حقیقت دائماً اسرار برگو ۹۳
چه ماند است این زمان جان باز داند
دل و جان پیش صاحب راز داند ۹۴
چه ماند است این زمان جز سر بریدن
جمال یار در سر باز دیدن ۹۵
سر اینجا دورنه تا یار یابی
پس آنگاهی یقین دیداریابی ۹۶
چو ترک خویش کردی ترک سرگو
حقیقت جزو و کلّی سر بسر گو ۹۷
چو ترک خویشتن کردی حقیقت
حقیقت در یکی مردی حقیقت ۹۸
چو ترک خویشتن کردی خدائی
از آن اسرار از وی مینمائی ۹۹
نهٔ تو او تو است اینجا بتحقیق
ترا دادست از دیدار توفیق ۱۰۰
بسی گفتی بگیتی یک دمی تو
همی خاموش اینجا همدمی تو ۱۰۱
نداری تو دمی خود در دوعالم
که این دم داری اینجاگه از آن دم ۱۰۲
حقیقت این دمت در آن دم افتاد
دم تو این زمان در عالم افتاد ۱۰۳
دمت این دم به جز آن دم بدیدست
از آن دم این دم اینجا باز دیدست ۱۰۴
ندید آدم چنین این دم که داری
عجب این دم در اینجا پایداری ۱۰۵
دمی داری تو چون منصور اینجا
که میریزد از او می نور اینجا ۱۰۶
دمی داری تو چون منصور حلّاج
که خواهد گفت اندر عشق هیلاج ۱۰۷
دمی داری که اعیان جهانست
حقیقت بود پیدا و نهانست ۱۰۸
دمی داری تو در اسرار جمله
که داری در یقین دیدار جمله ۱۰۹
دمی داری حقیقت جوهر افشان
ز بعد جوهر اینجا جوهر افشان ۱۱۰
دم تو جوهر افشانست اینجا
حقیقت بود جانانست اینجا ۱۱۱
دم تو این زمان دم زد از آن دم
حقیقت یافتی دیدار از آن دم ۱۱۲
زهی عطّار جوهر داری از یار
از آن جوهر فشاندستی تو بسیار ۱۱۳
جواهرنامه نام این نهادم
از آن کاین جوهر اینجا داد دادم ۱۱۴
بهر یک بیت کز شرح معانی
برون آمد در این جوهر فشانی ۱۱۵
حقیقت جوهری بیمنتهایست
از آن اینجایگه دید خدایست ۱۱۶
بهر یک حرف صد جوهر نهانست
کسی داند که در دریای جانست ۱۱۷
چو داری عقل و هوش و فهم و ادراک
نظر کن یک دمی در جوهر پاک ۱۱۸
عجایب جوهری داری درونت
که آن جوهر شد اینجا رهنمونت ۱۱۹
نظر کن جوهر خود تا بدانی
که اینجاگه تو بیرون از مکانی ۱۲۰
تو بیرونی ولی در اندرونی
ندانی جوهر ذاتی که چونی ۱۲۱
تو هستی جوهر ذات یگانه
که خواهی بود جوهر جاودانه ۱۲۲
تو آن اصلی که اصل جمله از اوست
مشو غرّه بدین مغز و بدین پوست ۱۲۳
تو اصلی فرع تو غیر است بگذار
مر این معنی ز جان و دل نگهدار ۱۲۴
تو دربحری و چندینی عجائب
گرفته پیش و پس چندین غرائب ۱۲۵
همه این بحر موجودند اینجا
یقین در بود کل بودند اینجا ۱۲۶
تو بود خود بدان دربحر بنگر
که از آن اصل داری بود جوهر ۱۲۷
تو اندر اصل هستی جوهر یار
عجایبها ز نور و پدیدار ۱۲۸
تو هستی بحر و جوهر در تو پیدا
حقیقت بحر تو در شور و غوغا ۱۲۹
تو هستی بحر و جوهر مخزن تست
در اینجاگاه نور روشن تست ۱۳۰
بتو روشن شده بحر معانی
تو اصل جوهری خود را ندانی ۱۳۱
تو اصل جوهری و بحر اعظم
از او جوهر همی آری دمادم ۱۳۲
تو بحری جوهر تو هست بیدار
کنون از بحر آن جوهر خبردار ۱۳۳
توئی ملّاح و هم بحری و جوهر
بگفتم پیش تو اینجا سراسر ۱۳۴
دریغا چون ندانی ور بدانی
همه اینست اسرار معانی ۱۳۵
همه در بحر استغنا فنائیم
همه در عین دیدار خدائیم ۱۳۶
همه اینجایگه در گفتگوئیم
در این میدان وحدت همچو گوئیم ۱۳۷
همه اینجا گرفتار و اسیریم
چونیکو بنگری پیشی عسیریم ۱۳۸
همه اینجا گرفتاریم مانده
همه در عین دیداریم مانده ۱۳۹
همه اینجا طلبکاریم مطلوب
یقین با ما است با ما عین محبوب ۱۴۰
نمیبینیم تا مائیم اینجا
اگر مائیم تنهائیم اینجا ۱۴۱
کجائی وز چه میگوئی تو عطّار
دگر بالا گرفتی دید اسرار ۱۴۲
دلم این دم چو درهیلاج آری
حقیقت بر سر کل تاج داری ۱۴۳
مرو بیرون کنون چون اندرونی
اگرچه هم درون و هم برونی ۱۴۴
دم بیچون گهی زن اندر اینجا
که باش مردهٔ همچون زن اینجا ۱۴۵
دم بیچون تو در هیلاج کل زن
تو تیر عشق بر آماج کل زن ۱۴۶
دم بیچون در اینجا زن حقیقت
ولی کن جمله در عین شریعت ۱۴۷
دم بیچون در اینجا زن که رستی
شکن بُت آنگهی تو باز رستی ۱۴۸
دم بیچون زن اندر عین هیلاج
حقیقت نه تو بر فرق همه تاج ۱۴۹
زهی زیبا کتابی پر ز اسرار
که اینجا جمع آمد جمله اسرار ۱۵۰
هر آن سرّی که در هر دو جهانست
در این زیبا کتاب اینجا عیانست ۱۵۱
همه اسرارها اینجاست موصوف
ولی باید کسی در سرّ مکشوف ۱۵۲
همه اسرارها اینجاست پیدا
حقیقت عقل و جان ماندست شیدا ۱۵۳
حقیقت عقل اینجا ناپدید است
خدا گفت و خدا اینجا شنید است ۱۵۴
خداگفت و خدا سیرت بمعنی
همی داند یقین اسرار مولی ۱۵۵
خداگفت وخدا بشنید ازخویش
حجاب این یقین برداشت از پیش ۱۵۶
چو حق گفت اندر اینجا من نبودم
ولیکن در قلم نقشی نمودم ۱۵۷
نمودم آنچه او گفت وخود اشنید
حقیقت ذات کل اینجایگه دید ۱۵۸
مرو بیرون زخود تا راز بینی
همه دیدار در خود باز بینی ۱۵۹
چو این دم یار با تست و ندانی
چنین غافل بگو آخر چه دانی ۱۶۰
حجابی بر رخ افکندست دلدار
دمادم مینماید خود بعطّار ۱۶۱
دمادم مینماید راز بیچون
همی گوید سخنها بیچه و چون ۱۶۲
دمادم مینماید خویشتن او
همی بینم حقیقت جان و تن او ۱۶۳
دمادم مینماید عین دیدار
یقین اینجاست از او او پدیدار ۱۶۴
سخن بالاست با هیلاج گویم
حقیقت بیشک از حلاّج گویم ۱۶۵
سخن بالاگرفت و ما هنوز آن
نکرده هیچ مر تقریر و برهان ۱۶۶
بگوی آنگه نمای اینجای دیدار
حقیقت سرّ کل اینجا پدیدار ۱۶۷
تو عطّاری ز هر بحری که داری
حقیقت داروئی از وی برآری ۱۶۸
تو عطّاری ز بهر دردمندان
شفا داری حقیقت نصّ و برهان ۱۶۹
شفای عاشقان داری در اینجا
حقیقت عین دیداری در اینجا ۱۷۰
شفای داری در اینجا عاشقانت
بمانده اندر این شرح و بیانت ۱۷۱
سخن این بار اندر جوهرالذات
چنان گفتیم اینجا جوهرالذّات ۱۷۲
بدانند و کنند ادراک اینجا
که تا گردند از غِش پاک اینجا ۱۷۳
سخن اینجا چنان گفتیم تحقیق
که مر ذرّات از او یابند توفیق ۱۷۴
سخن اینجا چنان گفتیم ای دوست
که در یکی بیابی مغز با پوست ۱۷۵
بسی خونابه خوردستم در اینجا
که تا این گوی بردستم در اینجا ۱۷۶
بسی خونابه خوردم من بعالم
که تا گفتم یقین سرّ دمادم ۱۷۷
بسی خونابه خوردم سالها من
که تا اسرار اینجا گشت روشن ۱۷۸
ببازی نیست اینجاگه کتابم
که همچون دیگران اندر حجابم ۱۷۹
ببازی نیست اینجا عشقبازی
اگر دانی سر اندر عشق بازی ۱۸۰
بدادم سر در اینجا بهر این سرّ
که تا گشتم همه اسرار ظاهر ۱۸۱
بده سر تا بیابی سرّ تو ای یار
اگر از سرّ ما هستی خبردار ۱۸۲
بده سر تا بیابی سرّ جانان
وگر بر سرّ خود سَر درگریبان ۱۸۳
بده سَر تا بیابی جوهرالذّات
یقین خورشید گردان جمله ذرّات ۱۸۴
بده سر تا شوی منصور اینجا
یقین گو تا شوی مشهور اینجا ۱۸۵
چو دیدی یار تو چون من فنا شو
حقیقت جمله دیدار خدا شو ۱۸۶
کنون عطّار بحر لامکانست
حقیقت در مکین و در مکانست ۱۸۷
هر آن وصفی که که او را کرد خواهم
از آن گویم که وصفت فرد خواهم ۱۸۸
توئی جانان درون قلب عطّار
نهاده صد هزاران ناف اسرار ۱۸۹
عجب بوی تو در آفاق بگرفت
در اینجا گه دل مشتاق بگرفت ۱۹۰
دل عشّاق خون شد از فراقت
حقیقت نافه شد از اشتیاقت ۱۹۱
دل عطّار خون بُد آخرِ کار
وز آنجا نافهها آمد پدیدار ۱۹۲
هزاران نافه هر دم بارد اینجا
نداند تا که آن بردارد اینجا ۱۹۳
کسی باید که بردارد ز نافه
که باشد همچو پور بوقحافه ۱۹۴
ابوبکری بود در علم تحقیق
که آمد مر مرا در عشق صدّیق ۱۹۵
چنان در عشق باشد صادق حق
که چون صدّیق باشد عاشق حق ۱۹۶
ز چندین نافهها بوئی برد او
در این میدان یقین گوئی برد او ۱۹۷
اگر صدّیق راهی آشکاراست
حقیقت دوست اینجا دید یارست ۱۹۸
اگر صدّیق راهی چون ابوبکر
حقیقت فارغی از زرق وز مکر ۱۹۹
بصدق راست در احمد نظر کن
تو صدّیقانه زین معنی نظر کن ۲۰۰
مُرید دین احمد هست عطّار
ز بوبکر و محمّد هم خبردار ۲۰۱
خبرداری مرا باید چو آن یار
که با ما باشد امشب در بُن غار ۲۰۲
اگرچه همدم عقلست صادق
حقیقت دارم ای یار موافق ۲۰۳
چو صدّیق است عقل و واصل آمد
همه اسرارها زو حاصل آمد ۲۰۴
از او اسرارها آمد پدیدار
حقیقت عقل و عشق آمد خبردار ۲۰۵
ز عقل و عشق و صبر وشوق اینجا
توانی یافت آخر ذوق اینجا ۲۰۶
اگر مرد رهی از عقل مگریز
در آخر خود بنور او درآمیز ۲۰۷
ز عقل اینجا طلب کن علم تحقیق
که عقل آمد ز جان در عشق صدّیق ۲۰۸
همه صاحب کمالان یقین دان
یقین از عقلشان بُد نصّ وبرهان ۲۰۹
بنور عقل اشیا مینگر تو
همی پنهان و پیدا مینگر تو ۲۱۰
بنور عقل من اینجا سراسر
زمانی هان دگر از عشق مگذر ۲۱۱
بنور عقل میبین تو رخ یار
حقیقت گوش میکن پاسخ یار ۲۱۲
بنور عقل دریابی در آخر
جمال جان جان اینجا تو ظاهر ۲۱۳
سخن عقلست نی نقل ار بدانی
حقیقت جمله در سرّ معانی ۲۱۴
سخن عقلست علم و عشق پیداست
حقیقت این همه فریاد و غوغاست ۲۱۵
سخن از عشق گفتم تا بدانی
یقین اینجابعشق دل بخوانی ۲۱۶
سخن از عشق خواهم گفت دیگر
ابا ذرّات کلّی بعد جوهر ۲۱۷
سخن از عشق خواهم گفت اسرار
در اینجاگه یقین از عین دیدار ۲۱۸
سخن از عشق خواهم گفت بشنو
یقین دیگر تو در هیلاج بگرو ۲۱۹
سخن از عشق خواهم گفت ودیدار
که تا ذرّات شد اینجا خبردار ۲۲۰
سخن عشقست در هر دو جهانست
سخن اینجایگه از جان جانست ۲۲۱
سخن عشقست عقل او را پسندید
حقیقت عقل هم از وی عیان دید ۲۲۲
سخن در عشق خواهد بود اینجا
که تا بنمایمت آن بود اینجا ۲۲۳
همه در عشق خواهد بود باقی
که میبینیم ما دیدار ساقی ۲۲۴
سخن در عشق گفتم آخر کار
که کل از عشق میآید پدیدار ۲۲۵
همه عشقست اگر دانی که چونست
حقیقت عشق اینجا رهنمونست ۲۲۶
همه عشقست و عشق از دوست پیدا
از آن از عشق چندین شور و غوغا ۲۲۷
همه عشقست اینجا کاردان کیست
یکی اصلست این هر دو جهان چیست ۲۲۸
همه ذات خداوندست بیچون
چه عرش و فرش و شمس و ماهِ گردون ۲۲۹
همه ذاتست و ذات اندر صفاتست
ولی دیدار کل بعد از مماتست ۲۳۰
همه پیداست اینجا آخر کار
حقیقت پرده بردارد بیکبار ۲۳۱
همه پیداست جسم اندر میانست
که جسم از این جهان و ان جهانست ۲۳۲
سخن پیداست اینجاگه ز صورت
یکی بین اندر اینجاگه ضرورت ۲۳۳
سخن از مغز جان میباید اینجا
که کلّی پردهها بگشاید اینجا ۲۳۴
سخن از مغز جان بنمود دیدار
از آن اینجاست چندین سرّ اسرار ۲۳۵
سخن از مغز جان بیرون فتادست
شعاعش بر رخ گردون فتادست ۲۳۶
سخن از مغز جان عطّار گفتست
همه از دیده و دیدار گفتست ۲۳۷
جواهرنامه گفتم از دل و جان
حقیقت اندر او دیدار جانان ۲۳۸
دگر هیلاج خواهم گفت تحقیق
که تاباشد که از آنجای توفیق ۲۳۹
اگر توفیق میخواهی ز جانان
جواهرنامه سرتاسر فروخوان ۲۴۰
بهر یک بیت اینجا جوهری یاب
درون جمله خورشید جهانتاب ۲۴۱
کتابی برجواهر آنکه دیدست
یقین تقریر دیگر که شنید است ۲۴۲
کتابی بین که بیچون و چرایست
در اینجاگاه دیدار خدایست ۲۴۳
کتابی خوان که اینجا راز یابی
وز آنجا جان جانت بازیابی ۲۴۴
کتابی خوان کز آنجا بیشکی ذات
بیابی درنمود جمله ذرّات ۲۴۵
کتابی خوان که خوانندش جواهر
در اودیدار جانان گشته ظاهر ۲۴۶
زهی دیدار جانان حاصل ما
از این عین کتاب اندر دل ما ۲۴۷
بسی راز است در وی جمله مرغوب
بآخر دیدن دیدار محبوب ۲۴۸
در او پیدا اگر سالک حقیقت
بباید دیدن ملک حقیقت ۲۴۹
اگر مرد رهی خونخور در این راز
که تا دریابی این سرّ کتب باز ۲۵۰
همه تورات با انجیل و فرقان
زبور و صُحْف در اینجاست برخوان ۲۵۱
اگر ره بردهٔ دریاب در این
دمادم سرّ کل اینجا تو می بین ۲۵۲
همه اینجاست سرها آشکاره
دمادم میکن اینجاگه نظاره ۲۵۳
دمادم کن نظر در این کتابت
که در آخر نماند این حجابت ۲۵۴
بهردم کن در اینجاگه نگاهی
ز خود خوان و ز خود میبین اهی ۲۵۵
ز خود ره بر سوی خود اندر اینجا
توئی جان بس همی مگذر در اینجا ۲۵۶
زخود بنگر همه در خویشتن بین
نمود دوست رادرجان و تن بین ۲۵۷
ز خود بنگر یکایک جمله اشیاء
که در تست و توئی بر جمله دانا ۲۵۸
همه اندر کتابم یاب اسرار
ولی در خود نظر کن در عیان یار ۲۵۹
بسی خون خوردهام در روز و در شب
بسی اینجا کشیدم رنج با تب ۲۶۰
بسی خون خوردهام در سال و در ماه
که تاگشتم ز عشق یار آگاه ۲۶۱
بسی خون خوردهام در صبح و در شام
که تا دیدم رخ جانان سرانجام ۲۶۲
کنون این پرده شد باز و رخ یار
ز عطّار آمده آخر پدیدار ۲۶۳
کنون این پرده اینجاگاه بازست
ز شیب این دم مرا وقت فراز است ۲۶۴
کنون هیلاج ماند وهیچ دیگر
ندانم تا ببازم جان یا سر ۲۶۵
کنون هیلاج ماندست آخر کار
که تا بیرون نهم من سر بیکبار ۲۶۶
کنون هیلاج ماندست و بگوئیم
چو دانستیم کایندم ذات اوئیم ۲۶۷
همه وصلست اینجاگه کتابم
ز وصل جاودانی بی حجابم ۲۶۸
حجابی نیست این دم یار ما راست
که بیشک در یکی دیدار ما راست ۲۶۹
حجابی نیست این دم دوست پیداست
در اینجا مغز او در پوست پیداست ۲۷۰
حجابی نیست جانم راه بردست
ره خود را بسوی شاه بُردست ۲۷۱
حجابی نیست جانان آشکار است
چو دیدم من همه دیدار یار است ۲۷۲
حجابی نیست این دم دوست ماراست
کرا اینجا سخن زین نوع یار است ۲۷۳
سخن بسیار ماندست و نماندست
بخود عطّار از آن چندی بخواند است ۲۷۴
که وصل یار او را داد پاسخ
ز دید شرع نی فرع تناسُخ ۲۷۵
تناسخ گرچه حکمت هست چندی
ز من بشنو ز جان و دل تو پندی ۲۷۶
تناسخ حکمت یونان زمین است
مرا زان هیچ نه عین الیقین است ۲۷۷
تناسخ دورت اندازد ز دیدار
مر این یک نکته را از جان نگهدار ۲۷۸
تناسخ مر تراکی ره نماید
ترا اندوه در آخر فزاید ۲۷۹
تناسخ چیست مر کفر و ضلالت
مخوان اینجایگه علم جهالت ۲۸۰
حقیقت علم قرآن را بیاموز
بنور علم قرآن گرد پیروز ۲۸۱
بقرآن راه خود را باز یابی
در اینجا صدهزاران راز یابی ۲۸۲
بهردم صد هزار اسرار بینی
پس از آن گاه کل دیدار بینی ۲۸۳
تمام آمد کنون در سرّ قرآن
جواهر ذات را میبین و میخوان ۲۸۴
تمام آمد کتاب اینجا در اسرار
حقیقت هست در وی سرّ پدیدار ۲۸۵
تمامت این زمان اینجا کتابم
چو رفت از پیش اینجاگه حجابم ۲۸۶
تمامت این زمان این جوهر الذات
نمودم راز جان با جمله ذرّات ۲۸۷
کتاب اینجا تمام آمد در آخر
که با ما هست جانان گشته ظاهر ۲۸۸
مر این اسرارها با خاص و عام است
کتاب اینجا در این معنی تمام است ۲۸۹
که ذات پاک بیچون آشکار است
درون جمله در پنج و چهار است ۲۹۰
الهی عالم السرّی و دانی
که تو گفتی همه سرّ و تو خوانی ۲۹۱
الهی عالم السرّی در اسرار
همه کون از نمود تو خبردار ۲۹۲
الهی عالم السرّی حقیقت
که خود میبینی اینجا دید دیدت ۲۹۳
الهی این زمان عطاآر با تست
در اینجا دیده و دیدار با تست ۲۹۴
تودید جملهٔ ای صانع پاک
از این رمزم رهان و بخش تریاک ۲۹۵
تو دانی هرچه خواهی کن یقین هان
مر او را زین همه گفتار برهان ۲۹۶
تو دانی هرچه خوهی کن که جانی
نمیدانم دگر باقی تو دانی ۲۹۷
۲۹۸
تعداد ابیات: ۲۹۷
۳۶۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت در وقت پیر گوید
بعدی:مظهرالعجایب
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.