هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و اخلاقی از عطار نیشابوری، به موضوعاتی مانند عشق الهی، تقوا، پیروی از اولیای خدا، و نکوهش گمراهان میپردازد. شاعر با استفاده از تمثیلهای مختلف، مانند پختن در دیگ عشق، زرگر و عیار، و دیگ جوشان، به بیان مفاهیم عمیق عرفانی میپردازد. او بر اهمیت پیروی از راه حق، دوری از گمراهی، و عشق به اهل بیت تأکید میکند و از کسانی که از این راه منحرف شدهاند، انتقاد مینماید.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از اشارات تاریخی و مذهبی ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
موعظه در مذمت توجه نمودن به دنیا ونقصان آن و صحبت مردان حق و فایدۀ آن
هرکسی را خود در او جوشی دهند
همچو گوش خر باو گوشی دهند ۱
خود چه پختند و از آن پختن چه رست
سوخت در دیک و تبه کرداو نشست ۲
بعد از آن ز آن پخته ناید هیچکار
این سخن را ای برادر یاددار ۳
خویشتن را پیش درویشان بپز
تانگردی سوخته چون چوب گز ۴
خویشتن را نزد اهل دل رسان
هست این معنی ز عطّارت بیان ۵
پیش ایشان باش دایم پایدار
ساز زرّ خویش را تو با عیار ۶
پیش زرگر رو مرو با اهل عار
مس جدا از زر کند صاحب عیار ۷
زر که او گردید دور از هر غشی
پاکتر گردد چو بیند آتشی ۸
دیگ من درجوش همچون بوتهایست
بر محبّت طرفه گلگون بوتهایست ۹
گرچه باشد دایما اندر گداز
پاک باشد در درون پاکباز ۱۰
دیک عطّار است دایم پر ز جوش
سر ببین در دیگ او و سر بپوش ۱۱
ورنه از خود جوش منصوری زند
خویش را بر ملک فغفوری زند ۱۲
نعره و فریاد من عالم گرفت
سوزش من در دل آدم گرفت ۱۳
شد زبانم آتشین از ذوق تو
جمله اعضایم گرفته شوق تو ۱۴
گشته هر مویم زبان در مدح تو
عاجزم من از بیان در مدح تو ۱۵
ای تو مفتاح القلوب و باب خیر
گاه بوده کعبه و گه بوده دیر ۱۶
گاه با جبریل همراه آمدی
گاهی اندر خرقه با شاه آمدی ۱۷
گاه بودی در درون و گه برون
گاه کردی عالمی را سرنگون ۱۸
گه شدی آدم گهی طوفان نوح
گاه آیی در درون گل چو روح ۱۹
گاه با موسی میان قوم دون
گاه با عیسی شوی همدم چو نون ۲۰
گاه همره با خلیل الله شوی
گاه همدل با ذبیح الله روی ۲۱
گاه احمد رادرون غار یار
گه زنی بر پای یارش زخم مار ۲۲
گاه با حیدر بگوئی راز خویش
گه دهی چون او برون آواز خویش ۲۳
گاه با شهزادهها در خون شوی
گاه با احمد سوی گردون شوی ۲۴
هرچه خواهی آن کنی سلطان توئی
در میان جان ما پنهان توئی ۲۵
گشته عطّارت جهان روشنی
کرده بر گنج معانی روزنی ۲۶
روزنی باشد زبان اندر تنش
روشنی میتابد از آن روزنش ۲۷
گشته عطّارت معانی دان بحق
ز آن زده منصور وار او این نطق ۲۸
من زبان بی زبان آراستم
جمله از هستی خود برخاستم ۲۹
من یکی بلبل ز بستان توام
بلبل نالان زافغان توام ۳۰
خود سرم خواهد شدن منصوروار
زآنکه در معنی شدستم پایدار ۳۱
ای برادر گر رسی بر قبر من
آتش شوقم به بینی موج زن ۳۲
خود کفن دارم ز عشقش چاک چاک
زانکه این معنی ببردم زیر خاک ۳۳
من چو گنجی باشم و شهرم خراب
لیک باشد خود مزارم چون سراب ۳۴
ای برادر من نیم بدخواه تو
در معانی میشوم همراه تو ۳۵
هرچه گفتم کن قبول از بهر حق
زانکه خواندم نزداستاد این سبق ۳۶
هفصد و ده از کتب برخواندهام
زان بعلم معرفت ارزندهام ۳۷
گرچه دانست نکو باشد نکو
لیک کشف الغیب هم باید بدو ۳۸
کشف اسرارم زمعنیهای اوست
در سر من از یقین سودای اوست ۳۹
گر شدی تو سوی شهرستان و باب
یافتی ره ورنه هستی در عذاب ۴۰
رو بسوی حیدر کرّار رو
وز بهشت عدن برخوردار شو ۴۱
رو از آن در تو بشهر مصطفی
ورنه افتی در بلاهای خدا ۴۲
در میان جان خود مهرش بکار
بعد از آن روتوبه پیش کردگار ۴۳
تو برو ز آن در ببین دنیا و دین
غیر آن در نیست ره میدان یقین ۴۴
غیر این در من ندارم هیچ باب
این محبّت هست میراثم ز باب ۴۵
غیرازین در گر روی گمره شوی
گه درون ناری و گه چه شوی ۴۶
تو از این در راه احمد را شناس
معتقد کم شو بشیخ خوش لباس ۴۷
شیخ تو از راه دیگر رفته است
در سقر بی پا و بیسر رفته است ۴۸
توشهای کرد و برفت او سوی یار
تو رسی در او بخاک وی مزار ۴۹
ای برادر بشنو از من پند نیک
چند باشی زیر پا تو همچو ریگ ۵۰
باش روشن همچو آب و برسرآی
راه حق گیر از چَه ظلمت درآی ۵۱
راه حق بشناس و از من یادگیر
مظهرم را در دل آگاه گیر ۵۲
هرچه میگویم تو گفتارم شنو
ورنه باشی اندر این دنیا گرو ۵۳
تا ابد در قید دنیا خوار و زار
بر سر خاکت بروید لاله زار ۵۴
چون گزندت جملهٔ کرمان بقهر
روح گوید حیف اوقاتت بدهر ۵۵
کس نماند بر سرت از مشفقان
غیر راه راست این معنی بدان ۵۶
خود خلاصیّ تو هست از راستی
جان خود گر راستی آراستی ۵۷
راستی در دین احمد ز آن در است
راست است آنکو مطیع حیدراست ۵۸
غیر ز این در نیست درعالم دری
کور آن کو شد براه دیگری ۵۹
راستی باشد رضای اولیا
راستی باشد ره اهل صفا ۶۰
من صفای خود در این دین یافتم
ز آن سبب در مرگ تلقین یافتم ۶۱
هست تلقینم ز محبوب آله
باشد انسانم در این معنی گواه ۶۲
هست انسان صاحب فیض حضور
حال هر کس داند از نزدیک و دور ۶۳
من معانی کلام آوردهام
و از محمّد صد پیام آوردهام ۶۴
غیر از راه خداو مصطفی
نیست در جانم ره دیگر بیا ۶۵
از حیا نبود که ناپاک آمدی
در ره ناحق تو چالاک آمدی ۶۶
رو نظر کن تو بحال ظالمان
تا چه سان کردند ناحق درجهان ۶۷
منحرف گشته ز رای مصطفی
جای خود کردند جای مصطفی ۶۸
جمله رو کردند در راه بدی
جمله را شد پیشه کیش ملحدی ۶۹
تو زملحد لفظ خواندی در جهان
اصل او را خود نمیدانی عیان ۷۰
ملحد آنکس دان که راه بدگرفت
راه حق بگذاشت راه خود گرفت ۷۱
راستی دان پیروی امر حق
کج رود آنکو نخواند این سبق ۷۲
در کجی هر کس که ماند برقرار
جانب دوزخ رود آن نابکار ۷۳
خارجی ردّ ملحد آمد بی صفا
ناصبی هم مثل ایشان در لقا ۷۴
این سه قوم اندر جهان معلون شدند
خود چگویم من که ایشان چون شدند ۷۵
خارجی آن کو ز حیدر دور گشت
ملحد آن کز راه احمد برگذشت ۷۶
مرد ره آنست که دین او عیانست
مظهرم منصور گشته ز آن بیانست ۷۷
مظهرم از حال معنی عابد است
جوهرم ذات خدا را ساجد است ۷۸
جوهر و مظهر ز گفت اولیا است
اندر آن عطار مسکین راهنما است ۷۹
جوهر و مظهر طریق مرتضی است
زانکه او اندر معانی مقتداست ۸۰
جوهر و مظهر بصورت دان کتب
در معانیش ببین تو لبّ لب ۸۱
جوهر و مظهر همه نور خداست
زآنکه اسرار خدا از وی بجاست ۸۲
جوهر و مظهر نبی با مرتضاست
رو بدستش آر کو نور خداست ۸۳
جوهر و مظهر امامان هداست
زآنکه در دین رهنمای راه ماست ۸۴
جوهر و مظهر بود ایمان و دین
هرکه را دین باشد و ایمان ببین ۸۵
ناصبی آنکس که دین را غصب کرد
او برای خود کسی رانصب کرد ۸۶
ترک رای احمد و امر خدا
کرد و پیدا کرد از خود رهنما ۸۷
دارد او را جا بجای مصطفی
تا اقیلونی شنید او برملا ۸۸
این سه قوم اندر جهان ملعون شدند
خود چگویم من که ایشان چون شدند ۸۹
هرکه راه زشت کیشان میرود
رافضی هم مثل ایشان میرود ۹۰
رافضی آنکو ز دین بیگانه است
گشته از دین با بدی همخانه است ۹۱
هر که در دین نبی ناکس بود
رافضی دانش یقین هر کس بود ۹۲
مردآن دان کو بدین آن نهانست
نور اسلام از جبین او عیانست ۹۳
مرد آن رادان که از دین برنگشت
راه حیدر رفت و از سردرگذشت ۹۴
سر فدای راه حیدر کرد او
در پی سلمان و قنبر کرد او ۹۵
هرکه با سلمان رود سلمان بود
منزلش در خلد جاویدان بود ۹۶
هرکه با نادان رود از احمقی است
پیرو او نیز چون نادان شقی است ۹۷
هرکه اندر کفر رو دارد مدام
میکند در دوزخ سوزان مقام ۹۸
هر که او رادین و دنیا با صفاست
این کتبهای من او را پیشواست ۹۹
هر که از حق دور از من دور شد
از طریق راه حق مهجور شد ۱۰۰
آنکه با من یک جهت نبود کجاست
او مگر بیرون زدین مصطفی است ۱۰۱
دین احمد خود نه دین تو بود
زآنکه زرق و حیلهات خود خوبود ۱۰۲
دین احمد دین پاکان خداست
پیر حاجاتم در این معنی گواست ۱۰۳
رو دو چیز از من بجان کن تو قبول
تا که گردد شادمان از تو رسول ۱۰۴
حق تو را زین دو رساند تا بشاه
غیر این هر دو بود شیطان راه ۱۰۵
اوّلا از هستی خود درگذر
وآنگهی از گفت مردان چین ثمر ۱۰۶
تا شود ز آن پاک و خالص روح تو
پس بکشتی اندر آید نوح تو ۱۰۷
چون کنی تو ترک نفس و رای خود
در درون خلد بینی جای خود ۱۰۸
چون تو گفت مرد ره را بشنوی
زآن سخنها دین تو گردد قوی ۱۰۹
لیک هر کس اندراین ره مرد نیست
بلکه از نامرد در ره گرد نیست ۱۱۰
مرد دان آن کو بدین حیدر است
صافی و پاکیزه همچون گوهر است ۱۱۱
هست نامرد آنکه غیر او کند
در طریق دیگران او رو کند ۱۱۲
غیر این دو غیر دانم در جهان
تا بکی توغیر آری بر زبان ۱۱۳
زین دو یک چیزت یقین حاصل شود
از هزاران کس یکی قابل شود ۱۱۴
ای برادر صد هزار افسوس و حیف
که تودر عالم زنی خود لاف و سیف ۱۱۵
سیف گوئی و ندانی سیف را
با تو گویم صدهزاران حیف را ۱۱۶
سیف را میدان تو شاه ذوالفقار
خارجی را زآن برآر از جان دمار ۱۱۷
گر تو مردی بر میان بر بند سیف
خارجی را کش که نبود هیچ حیف ۱۱۸
خارجی خارج شده از اهل دین
با محبّان شه او آمد بکین ۱۱۹
فعل کس دارد بکس چون بازگشت
کین او آخر بسویش بازگشت ۱۲۰
مرتضی دیدی چه کرد اندر جهان
کرد او خلق خدا را رازدان ۱۲۱
صدهزاران خلق را شمشیر راند
صدهزاران دگر را پیش خواند ۱۲۲
هر که راند او هالک آمد پیش ما
هر که خواند او سالک آمد پیش ما ۱۲۳
حکم حکم او و فرمان آن اوست
هل اتی و انّما در شان اوست ۱۲۴
مصطفی گفتا که راهش راه من
مرتضی شد در معانی شاه من ۱۲۵
هست فرزندان او فرزند من
جمله را با جان بود پیوند من ۱۲۶
گر نباشد در دل پاکت شکی
آل احمد آل حیدردان یکی ۱۲۷
هر که در معنی این مظهر رود
بر تمام سروران سرور شود ۱۲۸
هر که در معنیّ بما همخانه شد
در میان مردمان دیوانه شد ۱۲۹
هست این دیوانگی در پیش ما
مینهد او مرهمی بر ریش ما ۱۳۰
سالها بر خاک سودم روی خویش
تا شبی خوانی مرا تو سوی خویش ۱۳۱
سالها در انتظارم ای حبیب
تا دهد یک شربت آبم طبیب ۱۳۲
خود طبیب من علیّ مرتضی است
زآنکه او را شربت کوثر عطاست ۱۳۳
ختم کن عطّار و گفت نو بیار
نی علوم فقر گو با شیخ خوار ۱۳۴
تا ترا منکر نگردد در جهان
این معانی را بر او برمخوان ۱۳۵
تا نگردد واقف از اسرار تو
خود نباشد دیگرش در کار تو ۱۳۶
یک سر مو نیست ناشرعم به پیش
کور بادا چشم اغیارم به نیش ۱۳۷
نیش من مدح امیر مومنان
کان دمادم بر دل و جانش دوان ۱۳۸
مدح او باشد چو تیغ بیغلاف
میزنم بر سینهٔ اهل خلاف ۱۳۹
بارالها خود همی دانی که من
غیر راه تو نرفتم در علن ۱۴۰
گوشهای گیرم ز خلقان جهان
تا شود حاصل مرا مقصود جان ۱۴۱
یا الهی دور گردانم ز خلق
تا روم با اولیا در زیر دلق ۱۴۲
تو به نحو وصرف مشغول آمدی
زان سبب از عین معزول آمدی ۱۴۳
من ز معنی گنج دارم صد هزار
میکنم در روح درویشان نثار ۱۴۴
من همه علم جهان را خواندهام
در معارف بس سخنها راندهام ۱۴۵
من دگر از گفتگو واماندهام
دست از گفت و شنید افشاندهام ۱۴۶
چون دگر میبایدم رفتن بخواب
میدهم حرفی برون از اضطراب ۱۴۷
خاک من روزی که میگردد خراب
بر سر خاکم بخوانند این کتاب ۱۴۸
زاهد و مفتی که راه ما نجست
در درونشان نور ایمان بودسست ۱۴۹
حال ما با حال ایشان جمع نیست
زاهد ما را بمعنی سمع نیست ۱۵۰
زاهد و شیخ زمان دیوانهاند
زآنکه خود با خارجی همخانهاند ۱۵۱
هرکه شد همخانه با او خوگرفت
همنشین گردید و بوی او گرفت ۱۵۲
گل اگر با گل بود گل بوشود
ور به سر گین باشد او بدخو شود ۱۵۳
روتو از آلودگیها دست شو
تا شوی صافی چو باده در سبو ۱۵۴
میکشم من باده صافی در جهان
تا شوم منصوروار از خود نهان ۱۵۵
میخورم باده ولی از دست دوست
زانکه ذوق مستیم از دست اوست ۱۵۶
میخورم باده زجام باصفا
وان صفا باشد ز شاه اولیاء ۱۵۷
میخورم باده ز دست پیر خود
تو خوری زقّوم دست میر خود ۱۵۸
هرکه راهی میرود بی راهبر
دارد آن راهش دری اندر سقر ۱۵۹
رو بمعنی راه پاکان الاه
تا دهندت جام شاهی را به گاه ۱۶۰
رو تو راه شهسوار لو کشف
تا شوی واقف ز کار لو کشف ۱۶۱
من شدم زان شه یقین از اهل دید
زانکه در گوشم ندای او رسید ۱۶۲
خود ندای او همه عالم گرفت
هر که نشنید این نداماتم گرفت ۱۶۳
رو خرد بگذار و عشق او بورز
مست گرد و عشق او نیکو بورز ۱۶۴
چوب رز می از کسی آورده است
کو بخود پیچیده مستی کرده است ۱۶۵
کارگاه او چه دانی ای پسر
صدهزاران دور دارد چون قمر ۱۶۶
او بدوری صد هزاران سیر کرد
بعد از آن عطّار را در دیر کرد ۱۶۷
گفت صاحب درد یابی دریقین
این زمان معنیّ کل در ما ببین ۱۶۸
همچو گوش خر باو گوشی دهند ۱
خود چه پختند و از آن پختن چه رست
سوخت در دیک و تبه کرداو نشست ۲
بعد از آن ز آن پخته ناید هیچکار
این سخن را ای برادر یاددار ۳
خویشتن را پیش درویشان بپز
تانگردی سوخته چون چوب گز ۴
خویشتن را نزد اهل دل رسان
هست این معنی ز عطّارت بیان ۵
پیش ایشان باش دایم پایدار
ساز زرّ خویش را تو با عیار ۶
پیش زرگر رو مرو با اهل عار
مس جدا از زر کند صاحب عیار ۷
زر که او گردید دور از هر غشی
پاکتر گردد چو بیند آتشی ۸
دیگ من درجوش همچون بوتهایست
بر محبّت طرفه گلگون بوتهایست ۹
گرچه باشد دایما اندر گداز
پاک باشد در درون پاکباز ۱۰
دیک عطّار است دایم پر ز جوش
سر ببین در دیگ او و سر بپوش ۱۱
ورنه از خود جوش منصوری زند
خویش را بر ملک فغفوری زند ۱۲
نعره و فریاد من عالم گرفت
سوزش من در دل آدم گرفت ۱۳
شد زبانم آتشین از ذوق تو
جمله اعضایم گرفته شوق تو ۱۴
گشته هر مویم زبان در مدح تو
عاجزم من از بیان در مدح تو ۱۵
ای تو مفتاح القلوب و باب خیر
گاه بوده کعبه و گه بوده دیر ۱۶
گاه با جبریل همراه آمدی
گاهی اندر خرقه با شاه آمدی ۱۷
گاه بودی در درون و گه برون
گاه کردی عالمی را سرنگون ۱۸
گه شدی آدم گهی طوفان نوح
گاه آیی در درون گل چو روح ۱۹
گاه با موسی میان قوم دون
گاه با عیسی شوی همدم چو نون ۲۰
گاه همره با خلیل الله شوی
گاه همدل با ذبیح الله روی ۲۱
گاه احمد رادرون غار یار
گه زنی بر پای یارش زخم مار ۲۲
گاه با حیدر بگوئی راز خویش
گه دهی چون او برون آواز خویش ۲۳
گاه با شهزادهها در خون شوی
گاه با احمد سوی گردون شوی ۲۴
هرچه خواهی آن کنی سلطان توئی
در میان جان ما پنهان توئی ۲۵
گشته عطّارت جهان روشنی
کرده بر گنج معانی روزنی ۲۶
روزنی باشد زبان اندر تنش
روشنی میتابد از آن روزنش ۲۷
گشته عطّارت معانی دان بحق
ز آن زده منصور وار او این نطق ۲۸
من زبان بی زبان آراستم
جمله از هستی خود برخاستم ۲۹
من یکی بلبل ز بستان توام
بلبل نالان زافغان توام ۳۰
خود سرم خواهد شدن منصوروار
زآنکه در معنی شدستم پایدار ۳۱
ای برادر گر رسی بر قبر من
آتش شوقم به بینی موج زن ۳۲
خود کفن دارم ز عشقش چاک چاک
زانکه این معنی ببردم زیر خاک ۳۳
من چو گنجی باشم و شهرم خراب
لیک باشد خود مزارم چون سراب ۳۴
ای برادر من نیم بدخواه تو
در معانی میشوم همراه تو ۳۵
هرچه گفتم کن قبول از بهر حق
زانکه خواندم نزداستاد این سبق ۳۶
هفصد و ده از کتب برخواندهام
زان بعلم معرفت ارزندهام ۳۷
گرچه دانست نکو باشد نکو
لیک کشف الغیب هم باید بدو ۳۸
کشف اسرارم زمعنیهای اوست
در سر من از یقین سودای اوست ۳۹
گر شدی تو سوی شهرستان و باب
یافتی ره ورنه هستی در عذاب ۴۰
رو بسوی حیدر کرّار رو
وز بهشت عدن برخوردار شو ۴۱
رو از آن در تو بشهر مصطفی
ورنه افتی در بلاهای خدا ۴۲
در میان جان خود مهرش بکار
بعد از آن روتوبه پیش کردگار ۴۳
تو برو ز آن در ببین دنیا و دین
غیر آن در نیست ره میدان یقین ۴۴
غیر این در من ندارم هیچ باب
این محبّت هست میراثم ز باب ۴۵
غیرازین در گر روی گمره شوی
گه درون ناری و گه چه شوی ۴۶
تو از این در راه احمد را شناس
معتقد کم شو بشیخ خوش لباس ۴۷
شیخ تو از راه دیگر رفته است
در سقر بی پا و بیسر رفته است ۴۸
توشهای کرد و برفت او سوی یار
تو رسی در او بخاک وی مزار ۴۹
ای برادر بشنو از من پند نیک
چند باشی زیر پا تو همچو ریگ ۵۰
باش روشن همچو آب و برسرآی
راه حق گیر از چَه ظلمت درآی ۵۱
راه حق بشناس و از من یادگیر
مظهرم را در دل آگاه گیر ۵۲
هرچه میگویم تو گفتارم شنو
ورنه باشی اندر این دنیا گرو ۵۳
تا ابد در قید دنیا خوار و زار
بر سر خاکت بروید لاله زار ۵۴
چون گزندت جملهٔ کرمان بقهر
روح گوید حیف اوقاتت بدهر ۵۵
کس نماند بر سرت از مشفقان
غیر راه راست این معنی بدان ۵۶
خود خلاصیّ تو هست از راستی
جان خود گر راستی آراستی ۵۷
راستی در دین احمد ز آن در است
راست است آنکو مطیع حیدراست ۵۸
غیر ز این در نیست درعالم دری
کور آن کو شد براه دیگری ۵۹
راستی باشد رضای اولیا
راستی باشد ره اهل صفا ۶۰
من صفای خود در این دین یافتم
ز آن سبب در مرگ تلقین یافتم ۶۱
هست تلقینم ز محبوب آله
باشد انسانم در این معنی گواه ۶۲
هست انسان صاحب فیض حضور
حال هر کس داند از نزدیک و دور ۶۳
من معانی کلام آوردهام
و از محمّد صد پیام آوردهام ۶۴
غیر از راه خداو مصطفی
نیست در جانم ره دیگر بیا ۶۵
از حیا نبود که ناپاک آمدی
در ره ناحق تو چالاک آمدی ۶۶
رو نظر کن تو بحال ظالمان
تا چه سان کردند ناحق درجهان ۶۷
منحرف گشته ز رای مصطفی
جای خود کردند جای مصطفی ۶۸
جمله رو کردند در راه بدی
جمله را شد پیشه کیش ملحدی ۶۹
تو زملحد لفظ خواندی در جهان
اصل او را خود نمیدانی عیان ۷۰
ملحد آنکس دان که راه بدگرفت
راه حق بگذاشت راه خود گرفت ۷۱
راستی دان پیروی امر حق
کج رود آنکو نخواند این سبق ۷۲
در کجی هر کس که ماند برقرار
جانب دوزخ رود آن نابکار ۷۳
خارجی ردّ ملحد آمد بی صفا
ناصبی هم مثل ایشان در لقا ۷۴
این سه قوم اندر جهان معلون شدند
خود چگویم من که ایشان چون شدند ۷۵
خارجی آن کو ز حیدر دور گشت
ملحد آن کز راه احمد برگذشت ۷۶
مرد ره آنست که دین او عیانست
مظهرم منصور گشته ز آن بیانست ۷۷
مظهرم از حال معنی عابد است
جوهرم ذات خدا را ساجد است ۷۸
جوهر و مظهر ز گفت اولیا است
اندر آن عطار مسکین راهنما است ۷۹
جوهر و مظهر طریق مرتضی است
زانکه او اندر معانی مقتداست ۸۰
جوهر و مظهر بصورت دان کتب
در معانیش ببین تو لبّ لب ۸۱
جوهر و مظهر همه نور خداست
زآنکه اسرار خدا از وی بجاست ۸۲
جوهر و مظهر نبی با مرتضاست
رو بدستش آر کو نور خداست ۸۳
جوهر و مظهر امامان هداست
زآنکه در دین رهنمای راه ماست ۸۴
جوهر و مظهر بود ایمان و دین
هرکه را دین باشد و ایمان ببین ۸۵
ناصبی آنکس که دین را غصب کرد
او برای خود کسی رانصب کرد ۸۶
ترک رای احمد و امر خدا
کرد و پیدا کرد از خود رهنما ۸۷
دارد او را جا بجای مصطفی
تا اقیلونی شنید او برملا ۸۸
این سه قوم اندر جهان ملعون شدند
خود چگویم من که ایشان چون شدند ۸۹
هرکه راه زشت کیشان میرود
رافضی هم مثل ایشان میرود ۹۰
رافضی آنکو ز دین بیگانه است
گشته از دین با بدی همخانه است ۹۱
هر که در دین نبی ناکس بود
رافضی دانش یقین هر کس بود ۹۲
مردآن دان کو بدین آن نهانست
نور اسلام از جبین او عیانست ۹۳
مرد آن رادان که از دین برنگشت
راه حیدر رفت و از سردرگذشت ۹۴
سر فدای راه حیدر کرد او
در پی سلمان و قنبر کرد او ۹۵
هرکه با سلمان رود سلمان بود
منزلش در خلد جاویدان بود ۹۶
هرکه با نادان رود از احمقی است
پیرو او نیز چون نادان شقی است ۹۷
هرکه اندر کفر رو دارد مدام
میکند در دوزخ سوزان مقام ۹۸
هر که او رادین و دنیا با صفاست
این کتبهای من او را پیشواست ۹۹
هر که از حق دور از من دور شد
از طریق راه حق مهجور شد ۱۰۰
آنکه با من یک جهت نبود کجاست
او مگر بیرون زدین مصطفی است ۱۰۱
دین احمد خود نه دین تو بود
زآنکه زرق و حیلهات خود خوبود ۱۰۲
دین احمد دین پاکان خداست
پیر حاجاتم در این معنی گواست ۱۰۳
رو دو چیز از من بجان کن تو قبول
تا که گردد شادمان از تو رسول ۱۰۴
حق تو را زین دو رساند تا بشاه
غیر این هر دو بود شیطان راه ۱۰۵
اوّلا از هستی خود درگذر
وآنگهی از گفت مردان چین ثمر ۱۰۶
تا شود ز آن پاک و خالص روح تو
پس بکشتی اندر آید نوح تو ۱۰۷
چون کنی تو ترک نفس و رای خود
در درون خلد بینی جای خود ۱۰۸
چون تو گفت مرد ره را بشنوی
زآن سخنها دین تو گردد قوی ۱۰۹
لیک هر کس اندراین ره مرد نیست
بلکه از نامرد در ره گرد نیست ۱۱۰
مرد دان آن کو بدین حیدر است
صافی و پاکیزه همچون گوهر است ۱۱۱
هست نامرد آنکه غیر او کند
در طریق دیگران او رو کند ۱۱۲
غیر این دو غیر دانم در جهان
تا بکی توغیر آری بر زبان ۱۱۳
زین دو یک چیزت یقین حاصل شود
از هزاران کس یکی قابل شود ۱۱۴
ای برادر صد هزار افسوس و حیف
که تودر عالم زنی خود لاف و سیف ۱۱۵
سیف گوئی و ندانی سیف را
با تو گویم صدهزاران حیف را ۱۱۶
سیف را میدان تو شاه ذوالفقار
خارجی را زآن برآر از جان دمار ۱۱۷
گر تو مردی بر میان بر بند سیف
خارجی را کش که نبود هیچ حیف ۱۱۸
خارجی خارج شده از اهل دین
با محبّان شه او آمد بکین ۱۱۹
فعل کس دارد بکس چون بازگشت
کین او آخر بسویش بازگشت ۱۲۰
مرتضی دیدی چه کرد اندر جهان
کرد او خلق خدا را رازدان ۱۲۱
صدهزاران خلق را شمشیر راند
صدهزاران دگر را پیش خواند ۱۲۲
هر که راند او هالک آمد پیش ما
هر که خواند او سالک آمد پیش ما ۱۲۳
حکم حکم او و فرمان آن اوست
هل اتی و انّما در شان اوست ۱۲۴
مصطفی گفتا که راهش راه من
مرتضی شد در معانی شاه من ۱۲۵
هست فرزندان او فرزند من
جمله را با جان بود پیوند من ۱۲۶
گر نباشد در دل پاکت شکی
آل احمد آل حیدردان یکی ۱۲۷
هر که در معنی این مظهر رود
بر تمام سروران سرور شود ۱۲۸
هر که در معنیّ بما همخانه شد
در میان مردمان دیوانه شد ۱۲۹
هست این دیوانگی در پیش ما
مینهد او مرهمی بر ریش ما ۱۳۰
سالها بر خاک سودم روی خویش
تا شبی خوانی مرا تو سوی خویش ۱۳۱
سالها در انتظارم ای حبیب
تا دهد یک شربت آبم طبیب ۱۳۲
خود طبیب من علیّ مرتضی است
زآنکه او را شربت کوثر عطاست ۱۳۳
ختم کن عطّار و گفت نو بیار
نی علوم فقر گو با شیخ خوار ۱۳۴
تا ترا منکر نگردد در جهان
این معانی را بر او برمخوان ۱۳۵
تا نگردد واقف از اسرار تو
خود نباشد دیگرش در کار تو ۱۳۶
یک سر مو نیست ناشرعم به پیش
کور بادا چشم اغیارم به نیش ۱۳۷
نیش من مدح امیر مومنان
کان دمادم بر دل و جانش دوان ۱۳۸
مدح او باشد چو تیغ بیغلاف
میزنم بر سینهٔ اهل خلاف ۱۳۹
بارالها خود همی دانی که من
غیر راه تو نرفتم در علن ۱۴۰
گوشهای گیرم ز خلقان جهان
تا شود حاصل مرا مقصود جان ۱۴۱
یا الهی دور گردانم ز خلق
تا روم با اولیا در زیر دلق ۱۴۲
تو به نحو وصرف مشغول آمدی
زان سبب از عین معزول آمدی ۱۴۳
من ز معنی گنج دارم صد هزار
میکنم در روح درویشان نثار ۱۴۴
من همه علم جهان را خواندهام
در معارف بس سخنها راندهام ۱۴۵
من دگر از گفتگو واماندهام
دست از گفت و شنید افشاندهام ۱۴۶
چون دگر میبایدم رفتن بخواب
میدهم حرفی برون از اضطراب ۱۴۷
خاک من روزی که میگردد خراب
بر سر خاکم بخوانند این کتاب ۱۴۸
زاهد و مفتی که راه ما نجست
در درونشان نور ایمان بودسست ۱۴۹
حال ما با حال ایشان جمع نیست
زاهد ما را بمعنی سمع نیست ۱۵۰
زاهد و شیخ زمان دیوانهاند
زآنکه خود با خارجی همخانهاند ۱۵۱
هرکه شد همخانه با او خوگرفت
همنشین گردید و بوی او گرفت ۱۵۲
گل اگر با گل بود گل بوشود
ور به سر گین باشد او بدخو شود ۱۵۳
روتو از آلودگیها دست شو
تا شوی صافی چو باده در سبو ۱۵۴
میکشم من باده صافی در جهان
تا شوم منصوروار از خود نهان ۱۵۵
میخورم باده ولی از دست دوست
زانکه ذوق مستیم از دست اوست ۱۵۶
میخورم باده زجام باصفا
وان صفا باشد ز شاه اولیاء ۱۵۷
میخورم باده ز دست پیر خود
تو خوری زقّوم دست میر خود ۱۵۸
هرکه راهی میرود بی راهبر
دارد آن راهش دری اندر سقر ۱۵۹
رو بمعنی راه پاکان الاه
تا دهندت جام شاهی را به گاه ۱۶۰
رو تو راه شهسوار لو کشف
تا شوی واقف ز کار لو کشف ۱۶۱
من شدم زان شه یقین از اهل دید
زانکه در گوشم ندای او رسید ۱۶۲
خود ندای او همه عالم گرفت
هر که نشنید این نداماتم گرفت ۱۶۳
رو خرد بگذار و عشق او بورز
مست گرد و عشق او نیکو بورز ۱۶۴
چوب رز می از کسی آورده است
کو بخود پیچیده مستی کرده است ۱۶۵
کارگاه او چه دانی ای پسر
صدهزاران دور دارد چون قمر ۱۶۶
او بدوری صد هزاران سیر کرد
بعد از آن عطّار را در دیر کرد ۱۶۷
گفت صاحب درد یابی دریقین
این زمان معنیّ کل در ما ببین ۱۶۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶۸
۳۸۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:در ترک توجه به دنیی و روی آوردن بعقبی و ترغیب نمودن بمتابعت مصطفی صلی الله علیه و آله
گوهر بعدی:حکایت در تمثیل حال نادانان، که بخود گمان دانائی برند، و از حقیقت حال دانایان بیخبرند و طریقۀ دانایان از نادان شمرند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.