هوش مصنوعی:
این متن یک داستان عرفانی و حکمتآمیز است که دربارهٔ سفر یک حکیم دانا و همراهی او با یک فرد نادان در مسیر معنوی صحبت میکند. در طول سفر، حکیم با پرسشهای سادهلوحانهٔ همراه خود مواجه میشود و در نهایت، دختر حکیم با توضیحات عمیق و عرفانی، معانی پنهان این پرسشها را روشن میسازد. متن پر از مفاهیم عرفانی، اخلاقی و دینی است و بر اهمیت عشق به خدا، ولایت اهل بیت و پیروی از راه حق تأکید دارد.
رده سنی:
15+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و دینی است که درک آنها به بلوغ فکری و شناختی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامفهوم باشد.
حکایت در تمثیل حال نادانان، که بخود گمان دانائی برند، و از حقیقت حال دانایان بیخبرند و طریقۀ دانایان از نادان شمرند
یک حکیمی بود دانا در جهان
بر ضمیر او شده حکمت عیان ۱
سیر کرده جملهٔ آفاق را
او شمرده نقش این نه طاق را ۲
چون بسوی کعبهٔ جان شد روان
تا ببیند سالک دل را عیان ۳
ناگهی باعامیی همراه شد
از طریق حال او آگاه شد ۴
گفت ای یار عزیز هوشمند
در کدامین ملک باشی پای بند ۵
گفت در ملک عراقم منزل است
در زمینش پای من اندر گل است ۶
پس بدو گفتا حکیم روزگار
گشتهام از ماندگی من بیقرار ۷
من شوم بر تو سوار و تو بمن
تا شویم این راه را آسوده تن ۸
گفت آخر نیست عقل تو قوی
یا مگردر راه تو ابله شوی ۹
من چو نتوانم تهی رفتن براه
چون ترا بردارم ای بر عقل شاه ۱۰
چون برفتندی دو منزل بیش و کم
بر لب کشتی رسیدندی بهم ۱۱
کشت زاری بود خرّم چون ارم
خود حکیمش گفت برهانم زغم ۱۲
من نمیدانم که این را خوردهاند
یا تمامی غلهاش را بردهاند ۱۳
گفت ای در علم از کار آگهان
تو مگو زنهار گفت ابلهان ۱۴
کشت زار اوّل چنین دان درجهان
نارسیده زرعش این معنی بدان ۱۵
تو نمیدانی که کشت و زرع چیست
چون شوی آگه که اصل و فرع چیست ۱۶
پس تحمّل کرد ازگفتش حکیم
سر به پیش افکند چون مرد سلیم ۱۷
بعد از آن دیدند جمعی را براه
میدویدندی به گورستان شاه ۱۸
نوکر سلطان ز عالم رفته بود
در ته تابوت او خوش خفته بود ۱۹
این جماعت همره تابوت او
جمله میرفتند خوش تکبیر گو ۲۰
گفت با او آن حکیم راه بین
یا رب او زنده است یا مرده در این ۲۱
گفت با او پیر نادان کی حکیم
دارم از تو در جهان بسیار بیم ۲۲
زانکه تو بی عقل باشی پیش ما
این چنین بیعقل نبود خویش ما ۲۳
این سخنها هست گفت احمقان
دیگر این دفتر به پیش من مخوان ۲۴
ای که هستی همچو ابله در زحیر
دفتر صورت مخوان تو پیش پیر ۲۵
دفتر صورت بیندازو برو
تادهندت جام وحدت نو بنو ۲۶
هیچکس را دیدی آخر در جهان
که رود درگور او را زنده جان ۲۷
تو ز من داری سؤال بی جواب
کین چنین کس هست در صورت بخواب ۲۸
او بمرده است و بگورستان شده است
تو همی گوئی که اوزنده بده است ۲۹
هیچکس را دیدی آخر در جهان
که رود در گور او زنده جان ۳۰
من بتو دیگر نخواهم گفت هیچ
زآنکه هستی ابله و نادان و گیج ۳۱
خود بهم بودند تا شهر عراق
لب فرو بستند و رفتند از وفاق ۳۲
چون رسید آن پیر خودبا جای خویش
عذرها گفتش حکیم سینه ریش ۳۳
پیر را چون بود در کنج حضور
دختری در ملک خوبی همچو حور ۳۴
آفتاب از روی او حیران شده
ماه و زهره از رخش تابان شده ۳۵
از نکوئی همچو مه میتافت او
وز فراست موی می بشکافت او ۳۶
با پدر گفتا کجا بودی بگو
تا شوم واقف ز اسرارت نکو ۳۷
حال راه و محنت شبهای تار
گوی با من تا بگریم زار زار ۳۸
گفت زحمتها کشیدم در جهان
لیک از همراه بودم من بجان ۳۹
ابلهی در ره بمن همراه شد
جانم از همراهیش در چاه شد ۴۰
خود مرا از وی ندامتها رسید
وز سؤال او ملامتها رسید ۴۱
گفت یک ره که مرا بردار تو
یا سوارم شو که گردد ره نکو ۴۲
یک زمانی نردبان راه شو
واندر این ره بادل آگاه شو ۴۳
بعد از آن در منزلی نیکو رسید
کشت زاری سبز و خرّم را بدید ۴۴
گفت یا رب زرع این را خوردهاند
یا مگر محصول این را بردهاند ۴۵
بعد از آن تابوتی آمد پیش راه
مجمعی درگرد آن با درد و آه ۴۶
گفت این مرده است یا زنده بگو
من شدم از گفت او آشفته خو ۴۷
مرد زنده کی بگورستان برند
اندرین معنی مگر صد جان برند ۴۸
مرد آن دان کو به پیش از مرگ مرد
گوی معنی اندر این عالم ببرد ۴۹
دخترش گفت ای پدر آن مرد راه
بس محقّق بوده در ملک الاه ۵۰
او حکیم علم سرها بوده است
بر علوم غیب دانا بوده است ۵۱
بوده او بیننده در معنی دل
بود او آئینهٔ این آب و گل ۵۲
اوبده واقف ز حالات جهان
این معانیهای او در من بدان ۵۳
بوده او همراه روح و جان و دل
او نبوده پیش انسان منفعل ۵۴
دارد این معنی به پیش من جواب
بشنو از من گر همی خواهی صواب ۵۵
آنکه گفتا تو بیا بر من نشین
یا مرا بر دوش گیرای راه بین ۵۶
پیش من یعنی بگو اسرار غیب
تا شود صافی ضمیر من ز عیب ۵۷
یا شنو از من حدیثی ای رفیق
تا دمی کم گردد آزار طریق ۵۸
نطق در ره نردبان ره بود
ره که دارد گفتگو کوته بود ۵۹
هرچه هست از راه نطق یار ماست
زاهد بی راه خود در نار ماست ۶۰
هرچه هست اسرار درویشان بود
در معانی رفعت ایشان بود ۶۱
هرچه هست از نطق شه باشد نکو
غیر را از این معانی خود مگو ۶۲
هرچه هست از گفت شه باشد بدهر
میزنم بر جان خارج نیش زهر ۶۳
پیش ما باشد همه گفتار راست
این معانی خود زپیش مرتضاست ۶۴
دیگر آنکه گفته است این کشت زار
خوردهاند وبردهاند این ده قرار ۶۵
یعنی اندر کشت زار این جهان
هرکه تخمی کشت بردارد نهان ۶۶
هست دنیا مزرع عقبی بدان
تخم نیکی کار و بربردار هان ۶۷
در جهان هر کس که تخمی کاشته
کشته است این تخم و بر برداشته ۶۸
تخم نیکی در ضمیر دل بکار
تا شود در ملک معنی نو بهار ۶۹
و آنکه در ره دید میّت در نهفت
زنده یا مرده است در تابوت گفت ۷۰
یعنی او را هست فرزندی عیان
زنده از فرزند ماند درجهان ۷۱
یا که اندر خیر دید انجام نیک
او بعالم زنده ماند از نام نیک ۷۲
یا بعلم معرفت گشت آشنا
زنه دل خواهد شدن پیش خدا ۷۳
در دو دار از نام نیکو زندگیست
نام نیکو مرد را فرخندگیست ۷۴
ور ندارد هیچ از اینها مرده است
ور بود مرده چو یخ افسرده است ۷۵
مرده آنهایند کایشان غافلند
در شناسائی خالق جاهلند ۷۶
گفت دختر با پدر کاز ابلهی
از سؤال او نبودت آگهی ۷۷
مرده آن رادان که دینش نیست راست
زندگی خود در دل عطّار ماست ۷۸
زآنکه او با شاه دارد زندگی
اینست در معنی کمال بندگی ۷۹
از کمال بندگی جان بازدش
رخ بمیدان معانی تا زدش ۸۰
از کمال بندگی آزاد تو
قل هوالله احد بنیاد تو ۸۱
از کمال بندگی باشی ولی
این معانی را بدان گر مقبلی ۸۲
هرکه دین مصطفی دارد بشرع
اصل دارد در معانیهای فرع ۸۳
رو بدین مرتضی مردانه باش
از همه ادیان بد بیگانه باش ۸۴
دین حق را از معانی یک شناس
از طریقت پوش دینت را لباس ۸۵
تا حقیقت بین شوی در شرع او
آیت تنزیل باشد زرع او ۸۶
من نرفتم غیر راه او رهی
تو فتادی همچو کوران درچهی ۸۷
راه او را راست باید شد بعشق
ورنه هستی تو سراسر کان فسق ۸۸
من نمایم اهل فسقت را تمام
لیک منکر میشوندم خاص و عام ۸۹
من ندارم با کی از مشت حمار
هرچه باداباد گویم آشکار ۹۰
اهل فسق آن شد که تقلیدی بود
دین احمد راه تحقیقی بود ۹۱
اهل فسق آن شد که ناحق پیش اوست
کردن تزویر در شرعش نکوست ۹۲
اهل فسق آن شد که خود بیند نه حق
خواندهٔ در پیش شیطان این سبق ۹۳
اهل فسق آن شد که اودیندار نیست
او بصورت قابل دیدار نیست ۹۴
اهل فسق آنست کوبی اولیاست
اسفل دوزخ و را برگ و نواست ۹۵
اهل فسق آنست کز دین دور شد
همچو حیوان درجهان رنجور شد ۹۶
اهل فسق آنست کو گمره شود
در طریق مرتضا بی ره شود ۹۷
اهل فسق آنست کو را دشمن است
طوق لعنت خود ورادر گردن است ۹۸
این سخن عطّارت از تحقیق گفت
بر کلام مصطفی تصدیق گفت ۹۹
هرکه او را رحمت حقّ رهنماست
مصطفی و مرتضایش پیشواست ۱۰۰
ای برادر غیر این ره نیست راه
ور روی راه دگر افتی بچاه ۱۰۱
جمله درویشان حقّ در این رهاند
کرخی و بسطامی از وی آگهند ۱۰۲
سلسله در سلسله رفتند هم
تو بماندی در پی این قافله ۱۰۳
هرکه او احمق بود ابلق بود
در جهان این بهتر از احمق بود ۱۰۴
ای پسر دانائی آمد زندگی
احمقان را کی بود فرخندگی ۱۰۵
عقل هر کس را بود بر ره رود
جهل هرکس را بود گمره شود ۱۰۶
عقل را در ره چراغ خویش کن
جهل را مطلق بکن از بیخ و بن ۱۰۷
عقل هادی گرددت در راه راست
جهل هر کس را فکند او برنخاست ۱۰۸
ای ز جهل افتاده اندر بیرهی
همچو کوران مبتلا اندر چهی ۱۰۹
تا ابد در جهل ماندی سرنگون
چند گویم با تو ای ملعون دون ۱۱۰
بغض آل مصطفی از دل ببر
ورنه افتادی تو در قعر سقر ۱۱۱
حیف تو باشد که بی ایمان شوی
همچو شیطان راندهٔ رحمن شوی ۱۱۲
حیف باشد گر بگردی از ولی
رو بدین مصطفی گر مقبلی ۱۱۳
دین احمد راه حیدر رو چو من
تا خلاصی یابی از شیطان تن ۱۱۴
هرکه از شیطان تن آزاد شد
کفر و ظلم او همه بر باد شد ۱۱۵
هرکه از شیطان گریزد اسلم است
آدمیّت از دم این آدم است ۱۱۶
رو تو از نفس و هوای تن ببُر
تا دهندت بحرهای پُر ز درّ ۱۱۷
رو تو جانت را جلائی ده بعلم
تا تو را همره شود صد بحر حلم ۱۱۸
رو تو شرع مصطفا را گوش کن
جام حیدر را زکوثر نوش کن ۱۱۹
رو تو علم معرفت را دان چو من
زآنکه ازعلم صور ناید سخن ۱۲۰
رو تو علم حال را حالی ببین
تا که گردد روشنت اسرار دین ۱۲۱
رو تا با دانای دین بیعت به بند
تا نیفتی همچو جاهل درکمند ۱۲۲
رو تو کار آن جهان اینجا بساز
ورنه آرندت ببوته در گداز ۱۲۳
رو تو فل بد ز باطن بر تراش
تا نیاید بر سرت هر دم بلاش ۱۲۴
من کلام حقّ بحق دانستهام
نی چو اصل جهل از خود بستهام ۱۲۵
رو تو جوهر ذت خوان و ذات بین
بر بساط شاه تن شهمات بین ۱۲۶
رو بمظهر خوان تو علم اوّلین
رو تو غیر این کتب دیگر مبین ۱۲۷
زآنکه مقصود دو عالم اندروست
شرح گفتار کلام حق نکوست ۱۲۸
من بقرآن نور احمد یافتم
وز کلامش فیض سرمد یافتم ۱۲۹
من ز قرآن مرتضی را یافتم
در حقیقت سرّها را یافتم ۱۳۰
ای ز قرآن گشته گویا مرتضی
وی خدا را بوده جویا مرتضی ۱۳۱
خود ازو شرع نبی اشعار یافت
دنیی وعقبی ازو انوار یافت ۱۳۲
اولیا رادر جهان سردار اوست
انبیا را همره گفتار اوست ۱۳۳
خارجی گر منع بفرماید مرا
رافضی گوید مرا او بر ملا ۱۳۴
این ز گفت شافعی شد حاصلم
حبّ او رفض است و هست آن در دلم ۱۳۵
رفض نبود حبّ او ای خارجی
گمره آن کو نیست بر او ملتجی ۱۳۶
او ولی آمد بگفت کردگار
انّما بر خوان و بروی شک میار ۱۳۷
هر که شک دارد بود ملعون دین
باشد او دایم بشیطان همنشین ۱۳۸
هرکه شک دارد خدا بیزار او
همّت مردان نباشد یار او ۱۳۹
هرکه مهرش را درون جان نشاند
روح احمد بر سرش ایمان فشاند ۱۴۰
ای پسر گر حبّ شاه ایمان تست
رحمت حقّ همنشین جان تست ۱۴۱
من بگفتم راست رادر گوش یار
کر شده گوش مقلّد هوشدار ۱۴۲
من بگفتم چشم بینش برگشا
تاشوی بینا بنور رهنما ۱۴۳
دیدهٔ اعمی ندارد تاب نور
خودندارد همچو خفّاش او حضور ۱۴۴
غیر حق ازچشم خود رو بر تراش
تا شوی منصور و بینی تو لقاش ۱۴۵
غیر حق خود نیست در عالم کسی
چون ندانستی شدی همچو خسی ۱۴۶
خس بود لایق بآتش سوختن
جامهٔ آتش بآتش سوختن ۱۴۷
نور او نوریست بی آتش قوی
پیش اوآتش بود خود منطفی ۱۴۸
نور اونوری که عالم را گرفت
چون رسید او خاک آدم را گرفت ۱۴۹
گفت گویا آدمی کان نور دید
خویش رادر نور او مسرور دید ۱۵۰
رو تو همدم باش با اهل وفا
تا بیابد خلوت جانت صفا ۱۵۱
موسی کاظم بمنصورش نمود
دین و دنیا خود همه نورش نمود ۱۵۲
رو تو از خلق جهان یکسو گریز
بعد از آن درکلبهٔ عطّار خیز ۱۵۳
خود ملایک خاک نعلین ترا
میکشند اندر بصر چون توتیا ۱۵۴
خرمن علم نبی حیدر گرفت
دشمنان مصطفی را سرگرفت ۱۵۵
پیش او علم لدنّی روشن است
هرکه این معنی نداند اوزن است ۱۵۶
ای برادر سرّ حقّ را گوشدار
حبّ او را در دل پر جوش دار ۱۵۷
ای برادر کن نهان حبّش ز خلق
تا نبرّندت بخنجر جمله حلق ۱۵۸
هیچ دیدی که باولاد نبی
خود چه کردند آن لعینان غبی ۱۵۹
آنچه با اولاد احمد کردهاند
روح حیدر را بخود بد کردهاند ۱۶۰
هرکه با اولاد ایشان ظلم کرد
خویش را در دوزخ افکند او بدرد ۱۶۱
خود علاج این کند مهدیّ دین
هیچکس را نیست قدرت اندرین ۱۶۲
از جمیع انبیای هر زمان
شد نبوّت ختم بر احمد بدان ۱۶۳
بعد از آن ختم ولایت برعلیست
نور رحمت از کلام او جلی است ۱۶۴
بعد حیدر ختم بر مهدی بود
آنکه در دین هدی هادی بود ۱۶۵
این کتاب من زبان مهدی است
مؤمنان را رهنما و هادی است ۱۶۶
این کتاب من چو نایب آمده است
مظهر کلّ عجایب آمده است ۱۶۷
این کتاب من چو تاجی شاهی است
او ز ماه آسمان تا ماهی است ۱۶۸
این کتاب من نمودار حقست
اندرو سرّ حقیقت مطلقست ۱۶۹
این کتاب من معانی در کلام
لیک مخفی باشد او در پیش عام ۱۷۰
این کتاب من کتاب اولیاست
اندرو جوهر ز ذات انبیاست ۱۷۱
این کتاب من شریعت آمده است
در طریقت نور حکمت آمده است ۱۷۲
این کتاب من درخت جوهر است
اندر او نور ولایت مضمر است ۱۷۳
این کتاب من رهی دارد بجان
او بصورت گشته است از تو نهان ۱۷۴
این کتاب من قلم بر لوح راند
سورهٔ واللّیل را برخویش خواند ۱۷۵
این کتابم را ورق عرش است و فرش
کوس سلطانی زنندش زیر عرش ۱۷۶
این کتابم را مداداست از بهشت
چون قلم بر لوح عشاق این نوشت ۱۷۷
آدم از این ثبت ما شیدا شده
از وی اسرار خدا پیدا شده ۱۷۸
آنچه بوده اندرو شد آشکار
شمّهای منصور گفته زیر دار ۱۷۹
این کتابم را مداد از جان جان
ثبت او کردند جمله عاشقان ۱۸۰
آنچه بوده اندر او پیدا شده
عاشقان را فتنه و غوغا شده ۱۸۱
آنچه بوده در زمین و آسمان
کرده مظهر از زبان او بیان ۱۸۲
آنچه بود اندر حقیقت سترپوش
اندرون جبّهام آمد بگوش ۱۸۳
جوشش او این کتاب مظهر است
نور ذات او بمعنی جوهر است ۱۸۴
جوهر ذاتم بمعنی ذات اوست
معنی مظهر هم از آمات اوست ۱۸۵
جوهر ذاتم جهان اندر جهان
مظهرم چون نور حق دروی عیان ۱۸۶
مظهر و جوهر ز ذات من بزاد
شهد در کامش امیر من نهاد ۱۸۷
روح احمد پرورش دادش بشرع
گر تو منکر میشوی داری تو صرع ۱۸۸
عشق او سر بر زده از جان من
عشق او گشته همه ایمان من ۱۸۹
گر تو مردی راه عشقش را گزین
تا شوی فرخنده دردنیا و دین ۱۹۰
چونکه در عشق آمدی صاحبدلی
درحقیقت همچو مردان مقبلی ۱۹۱
چونکه در عشق آمدی نطق آن تست
خود ملایک کمترین دربان تست ۱۹۲
چونکه در عشق آمدی مردانه باش
وز طریق گمرهان بیگانه باش ۱۹۳
چونکه در عشق آمدی واصل شدی
گه چوجان در جان و گاهی دل شدی ۱۹۴
چونکه در عشق آمدی چون والهان
در شریعت باش و کن معنی نهان ۱۹۵
چونکه در عشق آمدی حیران شدی
غرقهٔ این بحر بیپایان شدی ۱۹۶
چونکه در عشق آمدی حق آن تست
رحمت حق همنشین جان تست ۱۹۷
چونکه در عشق آمدی جان منی
در مقام فقر هم شان منی ۱۹۸
چونکه در عشق آمدی عطّار پرس
و از طریق او همه اسرار پرس ۱۹۹
چونکه در عشق آمدی عابد شدی
در مساجدهای دل ساجد شدی ۲۰۰
چونکه در عشق آمدی منصور بین
همچو موسی نور حق از طور بین ۲۰۱
چونکه در عشق آمدی عاشق شدی
در تمام علم دین حاذق شدی ۲۰۲
چونکه در عشق آمدی بیمن مباش
همچو شیطان در رهش رهزن مباش ۲۰۳
چونکه در عشق آمدی از سرگذر
تا بیابی از شه معنا خبر ۲۰۴
چونکه در عشق آمدی دریا شدی
در حقیقت همنشین ما شدی ۲۰۵
چونکه در عشق آمدی حق را ببین
تا که حاصل گرددت عین الیقین ۲۰۶
چونکه در عشق آمدی جان یافتی
در شریعت اصل ایمان یافتی ۲۰۷
چونکه در عشق آمدی خود را بدان
بعد از آنی سورةالاسری بخوان ۲۰۸
چونکه در عشق آمدی پرجوش شو
باحریفان خدا مینوش شو ۲۰۹
چونکه در عشق آمدی ما را طلب
تا شود حاصل ترا دین بیسبب ۲۱۰
چونکه در عشق آمدی همرنگ ما
پردهٔ صورت برافکن از لقا ۲۱۱
چونکه در عشق آمدی ای مرد راه
سورهٔ والفجر خوان در صبحگاه ۲۱۲
چون شدی در عشق صافی آمدی
بر طریق بشر حافی آمدی ۲۱۳
هرکه او در عشق با ما یار نیست
دیدن او خود مرا در کار نیست ۲۱۴
هرکه او در عشق مرد کار شد
در دوعالم دیده و دیدار شد ۲۱۵
هرکه او در عشق جانان راه یافت
خادمی از درگه آن شاه یافت ۲۱۶
هر که با عشق تو دارد آشتی
حبّ حیدر در دلش خود کاشتی ۲۱۷
هرکرا دنیا و دین نیکو بود
همّت شاه نجف با او بود ۲۱۸
هر کرا بخت و سعادت همره است
خضر از معنی بجانش آگه است ۲۱۹
هر که او در علم معنی بار یافت
با محمّد همره آمد یار یافت ۲۲۰
هرکه را ایمان حیدر در دل است
خود ورا در پیش عزت محفل است ۲۲۱
هرکه را شیطان نبوده راهزن
حیدرش باشد چو روحی در بدن ۲۲۲
هرکه را شیطان نبرده خود ز راه
حیدرش در روز محشر شد پناه ۲۲۳
هرکرا ایمان او محکم بود
او بدین اولیا محرم بود ۲۲۴
هرکه او با آل حیدر همره است
از فساد دین و مذهب آگه است ۲۲۵
هر که گفت مصطفی را گوش کرد
جام عرفان علی را نوش کرد ۲۲۶
هرکه او را بخت همراهی کند
در ولای او همه شاهی کند ۲۲۷
هرکه بر خوان ولای اونشست
بیشک او را خود بهشت اندر خوراست ۲۲۸
هرکه او از دل شده مولای او
سر نهم صد بار زیر پای او ۲۲۹
هرکه او را رهنما حیدر بود
بر سرای شرع احمد در بود ۲۳۰
هرکه او با دشمنانش یار شد
همچو حجاج لعین مردار شد ۲۳۱
بر ضمیر او شده حکمت عیان ۱
سیر کرده جملهٔ آفاق را
او شمرده نقش این نه طاق را ۲
چون بسوی کعبهٔ جان شد روان
تا ببیند سالک دل را عیان ۳
ناگهی باعامیی همراه شد
از طریق حال او آگاه شد ۴
گفت ای یار عزیز هوشمند
در کدامین ملک باشی پای بند ۵
گفت در ملک عراقم منزل است
در زمینش پای من اندر گل است ۶
پس بدو گفتا حکیم روزگار
گشتهام از ماندگی من بیقرار ۷
من شوم بر تو سوار و تو بمن
تا شویم این راه را آسوده تن ۸
گفت آخر نیست عقل تو قوی
یا مگردر راه تو ابله شوی ۹
من چو نتوانم تهی رفتن براه
چون ترا بردارم ای بر عقل شاه ۱۰
چون برفتندی دو منزل بیش و کم
بر لب کشتی رسیدندی بهم ۱۱
کشت زاری بود خرّم چون ارم
خود حکیمش گفت برهانم زغم ۱۲
من نمیدانم که این را خوردهاند
یا تمامی غلهاش را بردهاند ۱۳
گفت ای در علم از کار آگهان
تو مگو زنهار گفت ابلهان ۱۴
کشت زار اوّل چنین دان درجهان
نارسیده زرعش این معنی بدان ۱۵
تو نمیدانی که کشت و زرع چیست
چون شوی آگه که اصل و فرع چیست ۱۶
پس تحمّل کرد ازگفتش حکیم
سر به پیش افکند چون مرد سلیم ۱۷
بعد از آن دیدند جمعی را براه
میدویدندی به گورستان شاه ۱۸
نوکر سلطان ز عالم رفته بود
در ته تابوت او خوش خفته بود ۱۹
این جماعت همره تابوت او
جمله میرفتند خوش تکبیر گو ۲۰
گفت با او آن حکیم راه بین
یا رب او زنده است یا مرده در این ۲۱
گفت با او پیر نادان کی حکیم
دارم از تو در جهان بسیار بیم ۲۲
زانکه تو بی عقل باشی پیش ما
این چنین بیعقل نبود خویش ما ۲۳
این سخنها هست گفت احمقان
دیگر این دفتر به پیش من مخوان ۲۴
ای که هستی همچو ابله در زحیر
دفتر صورت مخوان تو پیش پیر ۲۵
دفتر صورت بیندازو برو
تادهندت جام وحدت نو بنو ۲۶
هیچکس را دیدی آخر در جهان
که رود درگور او را زنده جان ۲۷
تو ز من داری سؤال بی جواب
کین چنین کس هست در صورت بخواب ۲۸
او بمرده است و بگورستان شده است
تو همی گوئی که اوزنده بده است ۲۹
هیچکس را دیدی آخر در جهان
که رود در گور او زنده جان ۳۰
من بتو دیگر نخواهم گفت هیچ
زآنکه هستی ابله و نادان و گیج ۳۱
خود بهم بودند تا شهر عراق
لب فرو بستند و رفتند از وفاق ۳۲
چون رسید آن پیر خودبا جای خویش
عذرها گفتش حکیم سینه ریش ۳۳
پیر را چون بود در کنج حضور
دختری در ملک خوبی همچو حور ۳۴
آفتاب از روی او حیران شده
ماه و زهره از رخش تابان شده ۳۵
از نکوئی همچو مه میتافت او
وز فراست موی می بشکافت او ۳۶
با پدر گفتا کجا بودی بگو
تا شوم واقف ز اسرارت نکو ۳۷
حال راه و محنت شبهای تار
گوی با من تا بگریم زار زار ۳۸
گفت زحمتها کشیدم در جهان
لیک از همراه بودم من بجان ۳۹
ابلهی در ره بمن همراه شد
جانم از همراهیش در چاه شد ۴۰
خود مرا از وی ندامتها رسید
وز سؤال او ملامتها رسید ۴۱
گفت یک ره که مرا بردار تو
یا سوارم شو که گردد ره نکو ۴۲
یک زمانی نردبان راه شو
واندر این ره بادل آگاه شو ۴۳
بعد از آن در منزلی نیکو رسید
کشت زاری سبز و خرّم را بدید ۴۴
گفت یا رب زرع این را خوردهاند
یا مگر محصول این را بردهاند ۴۵
بعد از آن تابوتی آمد پیش راه
مجمعی درگرد آن با درد و آه ۴۶
گفت این مرده است یا زنده بگو
من شدم از گفت او آشفته خو ۴۷
مرد زنده کی بگورستان برند
اندرین معنی مگر صد جان برند ۴۸
مرد آن دان کو به پیش از مرگ مرد
گوی معنی اندر این عالم ببرد ۴۹
دخترش گفت ای پدر آن مرد راه
بس محقّق بوده در ملک الاه ۵۰
او حکیم علم سرها بوده است
بر علوم غیب دانا بوده است ۵۱
بوده او بیننده در معنی دل
بود او آئینهٔ این آب و گل ۵۲
اوبده واقف ز حالات جهان
این معانیهای او در من بدان ۵۳
بوده او همراه روح و جان و دل
او نبوده پیش انسان منفعل ۵۴
دارد این معنی به پیش من جواب
بشنو از من گر همی خواهی صواب ۵۵
آنکه گفتا تو بیا بر من نشین
یا مرا بر دوش گیرای راه بین ۵۶
پیش من یعنی بگو اسرار غیب
تا شود صافی ضمیر من ز عیب ۵۷
یا شنو از من حدیثی ای رفیق
تا دمی کم گردد آزار طریق ۵۸
نطق در ره نردبان ره بود
ره که دارد گفتگو کوته بود ۵۹
هرچه هست از راه نطق یار ماست
زاهد بی راه خود در نار ماست ۶۰
هرچه هست اسرار درویشان بود
در معانی رفعت ایشان بود ۶۱
هرچه هست از نطق شه باشد نکو
غیر را از این معانی خود مگو ۶۲
هرچه هست از گفت شه باشد بدهر
میزنم بر جان خارج نیش زهر ۶۳
پیش ما باشد همه گفتار راست
این معانی خود زپیش مرتضاست ۶۴
دیگر آنکه گفته است این کشت زار
خوردهاند وبردهاند این ده قرار ۶۵
یعنی اندر کشت زار این جهان
هرکه تخمی کشت بردارد نهان ۶۶
هست دنیا مزرع عقبی بدان
تخم نیکی کار و بربردار هان ۶۷
در جهان هر کس که تخمی کاشته
کشته است این تخم و بر برداشته ۶۸
تخم نیکی در ضمیر دل بکار
تا شود در ملک معنی نو بهار ۶۹
و آنکه در ره دید میّت در نهفت
زنده یا مرده است در تابوت گفت ۷۰
یعنی او را هست فرزندی عیان
زنده از فرزند ماند درجهان ۷۱
یا که اندر خیر دید انجام نیک
او بعالم زنده ماند از نام نیک ۷۲
یا بعلم معرفت گشت آشنا
زنه دل خواهد شدن پیش خدا ۷۳
در دو دار از نام نیکو زندگیست
نام نیکو مرد را فرخندگیست ۷۴
ور ندارد هیچ از اینها مرده است
ور بود مرده چو یخ افسرده است ۷۵
مرده آنهایند کایشان غافلند
در شناسائی خالق جاهلند ۷۶
گفت دختر با پدر کاز ابلهی
از سؤال او نبودت آگهی ۷۷
مرده آن رادان که دینش نیست راست
زندگی خود در دل عطّار ماست ۷۸
زآنکه او با شاه دارد زندگی
اینست در معنی کمال بندگی ۷۹
از کمال بندگی جان بازدش
رخ بمیدان معانی تا زدش ۸۰
از کمال بندگی آزاد تو
قل هوالله احد بنیاد تو ۸۱
از کمال بندگی باشی ولی
این معانی را بدان گر مقبلی ۸۲
هرکه دین مصطفی دارد بشرع
اصل دارد در معانیهای فرع ۸۳
رو بدین مرتضی مردانه باش
از همه ادیان بد بیگانه باش ۸۴
دین حق را از معانی یک شناس
از طریقت پوش دینت را لباس ۸۵
تا حقیقت بین شوی در شرع او
آیت تنزیل باشد زرع او ۸۶
من نرفتم غیر راه او رهی
تو فتادی همچو کوران درچهی ۸۷
راه او را راست باید شد بعشق
ورنه هستی تو سراسر کان فسق ۸۸
من نمایم اهل فسقت را تمام
لیک منکر میشوندم خاص و عام ۸۹
من ندارم با کی از مشت حمار
هرچه باداباد گویم آشکار ۹۰
اهل فسق آن شد که تقلیدی بود
دین احمد راه تحقیقی بود ۹۱
اهل فسق آن شد که ناحق پیش اوست
کردن تزویر در شرعش نکوست ۹۲
اهل فسق آن شد که خود بیند نه حق
خواندهٔ در پیش شیطان این سبق ۹۳
اهل فسق آن شد که اودیندار نیست
او بصورت قابل دیدار نیست ۹۴
اهل فسق آنست کوبی اولیاست
اسفل دوزخ و را برگ و نواست ۹۵
اهل فسق آنست کز دین دور شد
همچو حیوان درجهان رنجور شد ۹۶
اهل فسق آنست کو گمره شود
در طریق مرتضا بی ره شود ۹۷
اهل فسق آنست کو را دشمن است
طوق لعنت خود ورادر گردن است ۹۸
این سخن عطّارت از تحقیق گفت
بر کلام مصطفی تصدیق گفت ۹۹
هرکه او را رحمت حقّ رهنماست
مصطفی و مرتضایش پیشواست ۱۰۰
ای برادر غیر این ره نیست راه
ور روی راه دگر افتی بچاه ۱۰۱
جمله درویشان حقّ در این رهاند
کرخی و بسطامی از وی آگهند ۱۰۲
سلسله در سلسله رفتند هم
تو بماندی در پی این قافله ۱۰۳
هرکه او احمق بود ابلق بود
در جهان این بهتر از احمق بود ۱۰۴
ای پسر دانائی آمد زندگی
احمقان را کی بود فرخندگی ۱۰۵
عقل هر کس را بود بر ره رود
جهل هرکس را بود گمره شود ۱۰۶
عقل را در ره چراغ خویش کن
جهل را مطلق بکن از بیخ و بن ۱۰۷
عقل هادی گرددت در راه راست
جهل هر کس را فکند او برنخاست ۱۰۸
ای ز جهل افتاده اندر بیرهی
همچو کوران مبتلا اندر چهی ۱۰۹
تا ابد در جهل ماندی سرنگون
چند گویم با تو ای ملعون دون ۱۱۰
بغض آل مصطفی از دل ببر
ورنه افتادی تو در قعر سقر ۱۱۱
حیف تو باشد که بی ایمان شوی
همچو شیطان راندهٔ رحمن شوی ۱۱۲
حیف باشد گر بگردی از ولی
رو بدین مصطفی گر مقبلی ۱۱۳
دین احمد راه حیدر رو چو من
تا خلاصی یابی از شیطان تن ۱۱۴
هرکه از شیطان تن آزاد شد
کفر و ظلم او همه بر باد شد ۱۱۵
هرکه از شیطان گریزد اسلم است
آدمیّت از دم این آدم است ۱۱۶
رو تو از نفس و هوای تن ببُر
تا دهندت بحرهای پُر ز درّ ۱۱۷
رو تو جانت را جلائی ده بعلم
تا تو را همره شود صد بحر حلم ۱۱۸
رو تو شرع مصطفا را گوش کن
جام حیدر را زکوثر نوش کن ۱۱۹
رو تو علم معرفت را دان چو من
زآنکه ازعلم صور ناید سخن ۱۲۰
رو تو علم حال را حالی ببین
تا که گردد روشنت اسرار دین ۱۲۱
رو تا با دانای دین بیعت به بند
تا نیفتی همچو جاهل درکمند ۱۲۲
رو تو کار آن جهان اینجا بساز
ورنه آرندت ببوته در گداز ۱۲۳
رو تو فل بد ز باطن بر تراش
تا نیاید بر سرت هر دم بلاش ۱۲۴
من کلام حقّ بحق دانستهام
نی چو اصل جهل از خود بستهام ۱۲۵
رو تو جوهر ذت خوان و ذات بین
بر بساط شاه تن شهمات بین ۱۲۶
رو بمظهر خوان تو علم اوّلین
رو تو غیر این کتب دیگر مبین ۱۲۷
زآنکه مقصود دو عالم اندروست
شرح گفتار کلام حق نکوست ۱۲۸
من بقرآن نور احمد یافتم
وز کلامش فیض سرمد یافتم ۱۲۹
من ز قرآن مرتضی را یافتم
در حقیقت سرّها را یافتم ۱۳۰
ای ز قرآن گشته گویا مرتضی
وی خدا را بوده جویا مرتضی ۱۳۱
خود ازو شرع نبی اشعار یافت
دنیی وعقبی ازو انوار یافت ۱۳۲
اولیا رادر جهان سردار اوست
انبیا را همره گفتار اوست ۱۳۳
خارجی گر منع بفرماید مرا
رافضی گوید مرا او بر ملا ۱۳۴
این ز گفت شافعی شد حاصلم
حبّ او رفض است و هست آن در دلم ۱۳۵
رفض نبود حبّ او ای خارجی
گمره آن کو نیست بر او ملتجی ۱۳۶
او ولی آمد بگفت کردگار
انّما بر خوان و بروی شک میار ۱۳۷
هر که شک دارد بود ملعون دین
باشد او دایم بشیطان همنشین ۱۳۸
هرکه شک دارد خدا بیزار او
همّت مردان نباشد یار او ۱۳۹
هرکه مهرش را درون جان نشاند
روح احمد بر سرش ایمان فشاند ۱۴۰
ای پسر گر حبّ شاه ایمان تست
رحمت حقّ همنشین جان تست ۱۴۱
من بگفتم راست رادر گوش یار
کر شده گوش مقلّد هوشدار ۱۴۲
من بگفتم چشم بینش برگشا
تاشوی بینا بنور رهنما ۱۴۳
دیدهٔ اعمی ندارد تاب نور
خودندارد همچو خفّاش او حضور ۱۴۴
غیر حق ازچشم خود رو بر تراش
تا شوی منصور و بینی تو لقاش ۱۴۵
غیر حق خود نیست در عالم کسی
چون ندانستی شدی همچو خسی ۱۴۶
خس بود لایق بآتش سوختن
جامهٔ آتش بآتش سوختن ۱۴۷
نور او نوریست بی آتش قوی
پیش اوآتش بود خود منطفی ۱۴۸
نور اونوری که عالم را گرفت
چون رسید او خاک آدم را گرفت ۱۴۹
گفت گویا آدمی کان نور دید
خویش رادر نور او مسرور دید ۱۵۰
رو تو همدم باش با اهل وفا
تا بیابد خلوت جانت صفا ۱۵۱
موسی کاظم بمنصورش نمود
دین و دنیا خود همه نورش نمود ۱۵۲
رو تو از خلق جهان یکسو گریز
بعد از آن درکلبهٔ عطّار خیز ۱۵۳
خود ملایک خاک نعلین ترا
میکشند اندر بصر چون توتیا ۱۵۴
خرمن علم نبی حیدر گرفت
دشمنان مصطفی را سرگرفت ۱۵۵
پیش او علم لدنّی روشن است
هرکه این معنی نداند اوزن است ۱۵۶
ای برادر سرّ حقّ را گوشدار
حبّ او را در دل پر جوش دار ۱۵۷
ای برادر کن نهان حبّش ز خلق
تا نبرّندت بخنجر جمله حلق ۱۵۸
هیچ دیدی که باولاد نبی
خود چه کردند آن لعینان غبی ۱۵۹
آنچه با اولاد احمد کردهاند
روح حیدر را بخود بد کردهاند ۱۶۰
هرکه با اولاد ایشان ظلم کرد
خویش را در دوزخ افکند او بدرد ۱۶۱
خود علاج این کند مهدیّ دین
هیچکس را نیست قدرت اندرین ۱۶۲
از جمیع انبیای هر زمان
شد نبوّت ختم بر احمد بدان ۱۶۳
بعد از آن ختم ولایت برعلیست
نور رحمت از کلام او جلی است ۱۶۴
بعد حیدر ختم بر مهدی بود
آنکه در دین هدی هادی بود ۱۶۵
این کتاب من زبان مهدی است
مؤمنان را رهنما و هادی است ۱۶۶
این کتاب من چو نایب آمده است
مظهر کلّ عجایب آمده است ۱۶۷
این کتاب من چو تاجی شاهی است
او ز ماه آسمان تا ماهی است ۱۶۸
این کتاب من نمودار حقست
اندرو سرّ حقیقت مطلقست ۱۶۹
این کتاب من معانی در کلام
لیک مخفی باشد او در پیش عام ۱۷۰
این کتاب من کتاب اولیاست
اندرو جوهر ز ذات انبیاست ۱۷۱
این کتاب من شریعت آمده است
در طریقت نور حکمت آمده است ۱۷۲
این کتاب من درخت جوهر است
اندر او نور ولایت مضمر است ۱۷۳
این کتاب من رهی دارد بجان
او بصورت گشته است از تو نهان ۱۷۴
این کتاب من قلم بر لوح راند
سورهٔ واللّیل را برخویش خواند ۱۷۵
این کتابم را ورق عرش است و فرش
کوس سلطانی زنندش زیر عرش ۱۷۶
این کتابم را مداداست از بهشت
چون قلم بر لوح عشاق این نوشت ۱۷۷
آدم از این ثبت ما شیدا شده
از وی اسرار خدا پیدا شده ۱۷۸
آنچه بوده اندرو شد آشکار
شمّهای منصور گفته زیر دار ۱۷۹
این کتابم را مداد از جان جان
ثبت او کردند جمله عاشقان ۱۸۰
آنچه بوده اندر او پیدا شده
عاشقان را فتنه و غوغا شده ۱۸۱
آنچه بوده در زمین و آسمان
کرده مظهر از زبان او بیان ۱۸۲
آنچه بود اندر حقیقت سترپوش
اندرون جبّهام آمد بگوش ۱۸۳
جوشش او این کتاب مظهر است
نور ذات او بمعنی جوهر است ۱۸۴
جوهر ذاتم بمعنی ذات اوست
معنی مظهر هم از آمات اوست ۱۸۵
جوهر ذاتم جهان اندر جهان
مظهرم چون نور حق دروی عیان ۱۸۶
مظهر و جوهر ز ذات من بزاد
شهد در کامش امیر من نهاد ۱۸۷
روح احمد پرورش دادش بشرع
گر تو منکر میشوی داری تو صرع ۱۸۸
عشق او سر بر زده از جان من
عشق او گشته همه ایمان من ۱۸۹
گر تو مردی راه عشقش را گزین
تا شوی فرخنده دردنیا و دین ۱۹۰
چونکه در عشق آمدی صاحبدلی
درحقیقت همچو مردان مقبلی ۱۹۱
چونکه در عشق آمدی نطق آن تست
خود ملایک کمترین دربان تست ۱۹۲
چونکه در عشق آمدی مردانه باش
وز طریق گمرهان بیگانه باش ۱۹۳
چونکه در عشق آمدی واصل شدی
گه چوجان در جان و گاهی دل شدی ۱۹۴
چونکه در عشق آمدی چون والهان
در شریعت باش و کن معنی نهان ۱۹۵
چونکه در عشق آمدی حیران شدی
غرقهٔ این بحر بیپایان شدی ۱۹۶
چونکه در عشق آمدی حق آن تست
رحمت حق همنشین جان تست ۱۹۷
چونکه در عشق آمدی جان منی
در مقام فقر هم شان منی ۱۹۸
چونکه در عشق آمدی عطّار پرس
و از طریق او همه اسرار پرس ۱۹۹
چونکه در عشق آمدی عابد شدی
در مساجدهای دل ساجد شدی ۲۰۰
چونکه در عشق آمدی منصور بین
همچو موسی نور حق از طور بین ۲۰۱
چونکه در عشق آمدی عاشق شدی
در تمام علم دین حاذق شدی ۲۰۲
چونکه در عشق آمدی بیمن مباش
همچو شیطان در رهش رهزن مباش ۲۰۳
چونکه در عشق آمدی از سرگذر
تا بیابی از شه معنا خبر ۲۰۴
چونکه در عشق آمدی دریا شدی
در حقیقت همنشین ما شدی ۲۰۵
چونکه در عشق آمدی حق را ببین
تا که حاصل گرددت عین الیقین ۲۰۶
چونکه در عشق آمدی جان یافتی
در شریعت اصل ایمان یافتی ۲۰۷
چونکه در عشق آمدی خود را بدان
بعد از آنی سورةالاسری بخوان ۲۰۸
چونکه در عشق آمدی پرجوش شو
باحریفان خدا مینوش شو ۲۰۹
چونکه در عشق آمدی ما را طلب
تا شود حاصل ترا دین بیسبب ۲۱۰
چونکه در عشق آمدی همرنگ ما
پردهٔ صورت برافکن از لقا ۲۱۱
چونکه در عشق آمدی ای مرد راه
سورهٔ والفجر خوان در صبحگاه ۲۱۲
چون شدی در عشق صافی آمدی
بر طریق بشر حافی آمدی ۲۱۳
هرکه او در عشق با ما یار نیست
دیدن او خود مرا در کار نیست ۲۱۴
هرکه او در عشق مرد کار شد
در دوعالم دیده و دیدار شد ۲۱۵
هرکه او در عشق جانان راه یافت
خادمی از درگه آن شاه یافت ۲۱۶
هر که با عشق تو دارد آشتی
حبّ حیدر در دلش خود کاشتی ۲۱۷
هرکرا دنیا و دین نیکو بود
همّت شاه نجف با او بود ۲۱۸
هر کرا بخت و سعادت همره است
خضر از معنی بجانش آگه است ۲۱۹
هر که او در علم معنی بار یافت
با محمّد همره آمد یار یافت ۲۲۰
هرکه را ایمان حیدر در دل است
خود ورا در پیش عزت محفل است ۲۲۱
هرکه را شیطان نبوده راهزن
حیدرش باشد چو روحی در بدن ۲۲۲
هرکه را شیطان نبرده خود ز راه
حیدرش در روز محشر شد پناه ۲۲۳
هرکرا ایمان او محکم بود
او بدین اولیا محرم بود ۲۲۴
هرکه او با آل حیدر همره است
از فساد دین و مذهب آگه است ۲۲۵
هر که گفت مصطفی را گوش کرد
جام عرفان علی را نوش کرد ۲۲۶
هرکه او را بخت همراهی کند
در ولای او همه شاهی کند ۲۲۷
هرکه بر خوان ولای اونشست
بیشک او را خود بهشت اندر خوراست ۲۲۸
هرکه او از دل شده مولای او
سر نهم صد بار زیر پای او ۲۲۹
هرکه او را رهنما حیدر بود
بر سرای شرع احمد در بود ۲۳۰
هرکه او با دشمنانش یار شد
همچو حجاج لعین مردار شد ۲۳۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۳۱
۴۷۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:موعظه در مذمت توجه نمودن به دنیا ونقصان آن و صحبت مردان حق و فایدۀ آن
گوهر بعدی:در نصیحت و موعظه و تنبیه و خطاب قائم الولایه نمودن فرماید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.