هوش مصنوعی:
این متن یک مجموعه پند و اندرزهای اخلاقی و عرفانی است که در قالب شعر ارائه شده است. شاعر با خطاب قرار دادن مخاطب به عنوان "پسر"، سی پند مختلف را بیان میکند که شامل توصیههایی در زمینههای مختلف زندگی، اخلاق، عرفان، روابط اجتماعی و معنویت میشود. از جمله موضوعات مطرح شده میتوان به وحدت با خدا، شناخت نفس، پرهیز از بدی، اهمیت علم و دانش، خدمت به دیگران، رازداری، دوری از دنیاپرستی و اهمیت وفاداری اشاره کرد.
رده سنی:
15+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین برخی از مفاهیم مانند وحدت وجود، شناخت نفس و عرفان اسلامی برای کودکان قابل درک نیست. از طرفی، زبان شعر و استفاده از اصطلاحات عرفانی نیز فهم متن را برای سنین پایینتر دشوار میسازد.
در پند پدر فرزند را
ای پسر این پند از من گوش کن
فرد شوپس جام وحدت نوش کن ۱
هرکه پندم را درون جان نهد
پای خود را برتر از کیوان نهد ۲
هرکه پندم را بداند چون حکیم
کار او گردد بعالم مستقیم ۳
اولا حق را بدان چون مصطفی
غیر حق را تو مدان در هیچ جا ۴
غیر حقّ را ازدل خود دور کن
باطن از ذکر خدا معمور کن ۵
پند دویم خویش را آگاه کن
نفس را بشناس و عزم راه کن ۶
چونکه بشناسی تو نفس خویش را
با خدای خویش گردی آشنا ۷
پند سیم در طریقت خود بکوش
در حقیقت جام وحدت را بنوش ۸
در حقیقت سرّ حقّ را فهم کن
دم نگهدار و ازو خود وهم کن ۹
سر نگهدار وز معنی دم مزن
کاروان عشق را بر هم مزن ۱۰
هرکه او سر معانی را نهفت
غیر حقّ را از درون خویش رفت ۱۱
پند چارم هرچه گوئی نیک گوی
تا بری از اهل معنی زود گوی ۱۲
گوی معنی مرد نیکو گوی برد
زآنکه در ذات خدا او بوی برد ۱۳
هرکه او را گفت نیکو آمده
خود زبان او سخنگو آمده ۱۴
پند پنجم در نصیحت کوش و علم
تا برندت جانب جنّت بعلم ۱۵
هرکه او علم نصیحت گوش کرد
خویشتن را او ز اهل هوش کرد ۱۶
علم باید همچو منصور ای پسر
تا بیابی از وجود خود خبر ۱۷
پند سادس آنکه قدر خویش دان
تا نیابی اندر این دنیا زیان ۱۸
قدر مردم نیز هم باید شناخت
مردمان را بایدازپرسش نواخت ۱۹
قدر درویشان دین واجب شمر
تانیفتی همچو بی دین در سقر ۲۰
روز اهل الله این اسرار پرس
بعد از آنی کلبهٔ عطّار پرس ۲۱
پند هفتم راز خود با کس مگو
تا که سرگشته نگردی همچو گو ۲۲
وآنکه راز خویش را کرد آشکار
پا و سر ببرید او را مرد کار ۲۳
چونکه بی پا گشت و بی سر در جهان
میکند اسرار معنی را بیان ۲۴
داغها بر جان او از نازشش
مرد و زن نالیدهاند از نالشش ۲۵
من فغان دارم ز داغش در جهان
چند گویم من بتو ای بیزبان ۲۶
تو چه دانی حال اهل درد را
زانکه بی دردی ندیدی مرد را ۲۷
مرد حق آنست کو با درد زاد
سوزش اسرار او درمیفتاد ۲۸
بعد از آن عارف چو آن می نوش کرد
همچو نی او عالمی پرجوش کرد ۲۹
پند هشتم باش با دانا قرین
تا بنام نیک باشی همنشین ۳۰
هرکه با انسان کامل همره است
حق تعالی ازوجودش آگه است ۳۱
هرکه با دانا بود دانا شود
او بقرب سرّ او ادنی شود ۳۲
هر که با اهل دلی دارد نشست
تیر او از چرخ چاهی در گذشت ۳۳
رو تو کنجی گیر با اهل دلی
تا نیابی از دو عالم حاصلی ۳۴
رو تو انسان باش و از حیوان گریز
تا بیابی هول روز رستخیز ۳۵
هر که او در صحبت نیکان نشست
علم معنی را درآورد او بشست ۳۶
هر که او شد همنشین اهل راز
دایم او باشد بمعنی در نماز ۳۷
آن نماز او بود در شرع راست
دیدهٔ توحید خود نور خداست ۳۸
پند تاسع رو ز بد کن احتراز
هست این معنی به پیش اهل راز ۳۹
از بدان بگریز و با نیکان نشین
تو ایاز خاص باش و شاه بین ۴۰
هر که بد کرد و بدان را بد نگفت
گشت شیطان خود باو صد بار جفت ۴۱
گر همی خواهی که رحمت باشدت
بر سرت خود تاج عصمت باشدت ۴۲
منع بد کن در جهان و راست باش
بندهٔ حق را بحق درخواست باش ۴۳
پند عاشر زود جهد خیر کن
بعد از آن در ملک معنی سیر کن ۴۴
هست خیر افزودن عمر عزیز
خیر باشد پیش بعضی از تمیز ۴۵
خیر باشد خود ستون دین تو
خیر باشد در جهان تلقین تو ۴۶
خیر باشد شاهی دنیا و دین
خیر باشد با شریعت همنشین ۴۷
خیر باشد در طریقت راهبر
خیر باشد در حقیقت تاج سر ۴۸
خیر باشد همنشین مرد حق
خیر برده از سلاطینها سبق ۴۹
یازده پندم مکن از کف رها
تاخلاصی یابی از نفس و هوا ۵۰
یک ببین و یک بگونه بیش و کم
تا نباشی پیش دانا متهّم ۵۱
مغتنم دان خدمت یاران دوست
این روش از مردم دانا نکوست ۵۲
خدمت مهمان تو واجب دان چو من
خود عزیزش دار چون جان در بدن ۵۳
در ده و دو هست پند من همین
زینهار از دشمنان دوری گزین ۵۴
دیو صورت دشمن جاهل بود
صحبت او مرد را مشکل بود ۵۵
سیزده پند من این باشد عیان
غیر حق چیزی نبینی در جهان ۵۶
رو تو حق را از کمال حق شناس
ز آنکه حق را می نیابی در لباس ۵۷
در درون خانهٔ دل کن نظر
تا ببینی نور او را چون قمر ۵۸
جمله عالم نور او بگرفته است
زاهد خود بین چه غافل رفته است ۵۹
چارده پند آنکه چون داری بقا
تو غنیمت دار عمر خویش را ۶۰
عمر خود در کسب معنی صرف کن
تا بماند در جهان از تو سخن ۶۱
گر تو عمر خویش را ضایع کنی
پس کجا تو خدمت صانع کنی ۶۲
چون جوانی ای پسر کاری بکن
پیر چون گشتی شود سردت سخن ۶۳
در جوانی کار این دنیا بساز
تا برون آیی ز کفر و جهل باز ۶۴
هرکه او اندر جوانی کار کرد
نفس شوم خویش را رهوار کرد ۶۵
پانزده پندم بیا بشنو ز من
اعتماد خود مکن بر مرد و زن ۶۶
خود عوام الناس در دین جاهلند
زآنکه ایشان در طریقت غافلند ۶۷
صد زن نیکو بیک ارزن فروش
کاربند این قول و از من دار گوش ۶۸
راز هر کس را که زن دارد نگاه
کار خود را سازد او بیشک تباه ۶۹
گر کنی تو اعتماد در جهان
هم بخود کن تا نیفتی در زیان ۷۰
رو تو سررادر گریبان کش چو من
پیش خود مگذار هرگز مرد و زن ۷۱
شانزده پندم بجو بیرنج و غم
تو تن خود پاک دار و جامه هم ۷۲
در شب تاریک ای یار نکو
زینهاری تو سخن آهسته گو ۷۳
کم خور و کم خفت و کم آزار باش
در شب تاریک خود بیدار باش ۷۴
زر بیاران خور بمسکینان بده
صرف کن چون جاهلان آنرا منه ۷۵
از برای اهل علم و فضل دار
تا بگیری آخرت را در کنار ۷۶
هفدهم پندم بدان ای محتجب
دایماً از اهل دل جانب طلب ۷۷
اهل دل باشند نعمتهای حقّ
تو ز درس اهل دل میخوان سبق ۷۸
تو مده سررشتهٔ ایمان ز دست
تا نیفتی تو از این بالا به پست ۷۹
هجدهم پندم بخلقان نیک باش
رو بایشان تو بصورت کن معاش ۸۰
صورت خوبان بود پیشم نکو
هر که این مذهب ندارد وای او ۸۱
صورت نیکوزکلک و دست کیست
سورهٔ یوسف نمیدانی که چیست ۸۲
جان من همراه خوبان میرود
همره خوبست آسان میرود ۸۳
خوب آن باشدکه با غیرت بود
بعد از آنش صورت وسیرت بود ۸۴
صورت و معنی بود یار وحبیب
او بود درد نهانی را طبیب ۸۵
نوزده پندم بیا در جان نشان
باب و امّت را تو خدمت کن بجان ۸۶
هر که خدمت کرد باب خویش را
حوریان گشتند با او آشنا ۸۷
هرکه امّ خویش را بر سرنشاند
اسم نیکوئیّ او جاوید ماند ۸۸
هرکه باشد با ادب همراه او
برفراز عرش باشد جاه او ۸۹
هر که دارد پرورش از مرد غیب
او ندارد در نهاد خویش عیب ۹۰
هرکه را باشد ادب همراه او
بر فراز عرش زن خرگاه او ۹۱
هرکه او در اصل معنی راه یافت
همچو سلمان و ابوذر شاه یافت ۹۲
هر که او وصلت باهل راز کرد
حق ز بهرش باب جنّت باز کرد ۹۳
هر کرا اقبال و نصرت یار شد
او زعمر خویش برخوردار شد ۹۴
بیستم پندم اینکه دایم بی سخن
خدمت استاد را شایسته کن ۹۵
هرکه او اندر جهان استاد دید
کار خود را جمله با بنیاد دید ۹۶
هر که استادی ندارد مرده است
او بگور تن چو یخ افسرده است ۹۷
هر که او استاد یا پیری نداشت
او بعالم تخم نیکوئی نکاشت ۹۸
هر که خواهد در جهان کردی کند
در نهانی خدمت مردی کند ۹۹
بیست و یک پندم بدان تو ای پدر
خرج خود را در خور دخلت شمر ۱۰۰
چونکه علمت نیست کمتر گو سخن
خرج خود در خورد دخل خویش کن ۱۰۱
هرکه دخل از خرج خود کمتر کند
خادمان خویش را ابتر کند ۱۰۲
هرچه دانا گفت باید خواندنت
هر چه نادان گفت باید ماندنت ۱۰۳
دانش دانا ز دنیا برتر است
بلکه از عرش و ملک فاضلتر است ۱۰۴
بیست و دوم پند چون پندت دهم
از معانی شربت قندت دهم ۱۰۵
هرچه نپسندی بخود ای راز دان
خود بدیگر مردمان مپسند آن ۱۰۶
هرکه بشنید این ز غم آزاد شد
خود نبیّ المرسلین زو شاد شد ۱۰۷
من سخن را ازکلام حق کنم
مهر غیرش را ز دل مطلق کنم ۱۰۸
گفته است حق در کلام خویش این
رو تو «فی النّار یقولون» را ببین ۱۰۹
یا برو یالیتنا از پیش گیر
تا نگرداند ترا شیطان اسیر ۱۱۰
چون اطعناالله را دانستهای
پس چرا در راه او آهستهای ۱۱۱
اصل این آنست نیکوئی کنی
طاعت حق را بجان خوئی کنی ۱۱۲
هرکه حق را با رسول او شناخت
غیر را از باطن خود دور ساخت ۱۱۳
تخم نیکی کار تا یابی ثمر
طاعتت کم بین بلطف حق نگر ۱۱۴
اصل این آنست با خلق خدای
باطن خود را کنی خوش آشنای ۱۱۵
خلق را از خود میازار و برو
جان جانان دار و با جان در گرو ۱۱۶
صدهزاران شمع باشد در جهان
جمله یک باشد بمعنی این بدان ۱۱۷
لیک در معنی بزرگ و خرده هست
آن یکی خورشید و آن یک ذرّه است ۱۱۸
قطره و دریا همین حکم وی است
تو همی گوئی که این قطره کی است ۱۱۹
تو نه دریا دیدی و نه قطره را
بلکه گم کردی تو خود آن ذرّه را ۱۲۰
حال آنکس چون بود بنگر تو هیچ
هیچ بر هیچ است آخر هیچ هیچ ۱۲۱
حیف باشد که کشی شمع خودی
بر طریق ظلم باشی و بدی ۱۲۲
بیست و سیم پند را از من شناس
اندر آن معنی بکن حق را سپاس ۱۲۳
چونکه داده حق ترا وقت خوشی
همدم تو کرده یار بی غشی ۱۲۴
تن درستی و حضور خاطری
همزبانت نکته دانی حاضری ۱۲۵
گوشهای و گوشهای و گوشهای
توشهای و توشهای و توشهای ۱۲۶
این چنین دولت غنیمت دار تو
روز و شب پیوسته حق را شکر گو ۱۲۷
بیست و چارم پند من بشنو بجان
پس بود پند تو پند دیگران ۱۲۸
پند اگر گوید کسی را واعظی
آن بر احوال تو باشد حافظی ۱۲۹
حرف راز خویش و کار خود عیان
بر زنان و بنده و کودک مخوان ۱۳۰
تانگردی خوار و مسکین و حقیر
بعد از آن جوئی زاحمق دستگیر ۱۳۱
بیست و پنجم پند درویشان خوش است
خود مقام صلح با خویشان خوش است ۱۳۲
دیگری از جمع بی اصلان وفا
زینهاری تو مجو در ملک ما ۱۳۳
خود وفا بد اصل را نبود بدان
هست پیش اهل دل این خود عیان ۱۳۴
شد وفا پیش محقّق ای پسر
رو وفا از او بجان خود بخر ۱۳۵
یار ما باشد وفا دارم هله
از وفاداران نباشد خود گله ۱۳۶
هرچه آید بر سرت رو صبر کن
خود گله نبود ز یار خوش سخن ۱۳۷
خود درخت اصل دارد بارها
خود بموسی گفته او اسرارها ۱۳۸
کمتر از چوبی نهای ای روح پاک
من ز دست تو کنم این جامه چاک ۱۳۹
جنگ با ارباب ایمان نیک نیست
ساختن ایوان و کیوان نیک نیست ۱۴۰
جنگ باید بهر بی دینان دین
خود مسلمان را نباشد هیچ کین ۱۴۱
جنگ را بگذارو خوش کن آشتی
نیک بین چون تخم نیکی کاشتی ۱۴۲
اصل ایمان آنکه بی آزار باش
دایم از آزار جو بیزار باش ۱۴۳
بیست و شش پندم شنو آزاد باش
در مقام تنگنائی شاد باش ۱۴۴
کدخدا در خانهٔ مردم مرو
کشتزار خویش را خود کن درو ۱۴۵
هیچکس از خویش و ازبیگانهات
خود نسازی کدخدای خانهات ۱۴۶
هست اینها بهر فرزند ای پسر
چونکه پیدا شد غم ایشان بخور ۱۴۷
ورکنی فرزند خود را کدخدا
در شریعت شو تو او را رهنما ۱۴۸
تا سلوک او همه نیکو بود
با عیال خویشتن خوشخو بود ۱۴۹
بیست و هفتم پند بشنو بیقصور
بدمکن با کس که تا بینی حضور ۱۵۰
بدمکن زنهار در نزدیک خلق
تا نیفتد رشتهٔ قهرت بحلق ۱۵۱
کذب را اندر زبان خود میار
تا نیگرد دیدهٔ صدقت غبار ۱۵۲
غیبت کس را برون کن از دلت
تا درآید رحمت حق از گلت ۱۵۳
رو تو در راه شریعت فرد شو
طالب مردان کوی درد شو ۱۵۴
چند باشی همچو زن نادان بیا
خود زبان بد برون کن همچو ما ۱۵۵
از زبان بیزبانان گو سخن
وآن سخن را رو تو نیکو فهم کن ۱۵۶
راز را در شرع مبهم گفتهاند
دُر باسرار حقیقت سفتهاند ۱۵۷
ز آنکه قدر دُر چه داند مفلسی
باید آن را عارفی نه هر کسی ۱۵۸
خر چه داند قدر زر را ای پسر
عام داند مهره خر را ای پسر ۱۵۹
بیست و هشتم پند برگویم ترا
کز پی دنیا مدو تو جابجا ۱۶۰
چند زر پیدا کنی از بهر جاه
جان و جسمت در طلب گشته تباه ۱۶۱
عاقبت در صد پشیمان آردت
بلکه خود در پیش شیطان آردت ۱۶۲
گویدت ای وای بر احوال تو
حال تو از حبّ زر شد نانکو ۱۶۳
من ز فرمانش چو سر بر تافتم
این همه گنج فراغت یافتم ۱۶۴
کار آن باشدکه برخوانی کلام
کاندر آن باشد رضای حق تمام ۱۶۵
در عبادت کوش و در کار خدا
پیشهٔ خودساز شرع مصطفی ۱۶۶
بیست و نه پندم بیا بشنو تمام
پیش بداصلان مکن هرگز مقام ۱۶۷
خود بایشان ای پسر خویشی مکن
رخنه در اطوار درویشی مکن ۱۶۸
بیخ دین خشکست خود بد اصل را
دان که او قابل نباشد وصل را ۱۶۹
هر که دارد اصل او قابل بود
در مقام نیستی واصل بود ۱۷۰
هرکه او را اصل ایمان همره است
او زاصل کارخانه آگه است ۱۷۱
تو ز بد اصلان ببُر پیوند را
دور گردان از بر خود گند را ۱۷۲
پند سیام گوش کن فرزند من
کردهای از مهر چون پیوند من ۱۷۳
پند دارم من ز گفت اولیا
با تو گویم تا بگوئیم دعا ۱۷۴
زآنکه پند از جان مشفق دادمت
سی پیام از علم ناطق دادمت ۱۷۵
فرد شوپس جام وحدت نوش کن ۱
هرکه پندم را درون جان نهد
پای خود را برتر از کیوان نهد ۲
هرکه پندم را بداند چون حکیم
کار او گردد بعالم مستقیم ۳
اولا حق را بدان چون مصطفی
غیر حق را تو مدان در هیچ جا ۴
غیر حقّ را ازدل خود دور کن
باطن از ذکر خدا معمور کن ۵
پند دویم خویش را آگاه کن
نفس را بشناس و عزم راه کن ۶
چونکه بشناسی تو نفس خویش را
با خدای خویش گردی آشنا ۷
پند سیم در طریقت خود بکوش
در حقیقت جام وحدت را بنوش ۸
در حقیقت سرّ حقّ را فهم کن
دم نگهدار و ازو خود وهم کن ۹
سر نگهدار وز معنی دم مزن
کاروان عشق را بر هم مزن ۱۰
هرکه او سر معانی را نهفت
غیر حقّ را از درون خویش رفت ۱۱
پند چارم هرچه گوئی نیک گوی
تا بری از اهل معنی زود گوی ۱۲
گوی معنی مرد نیکو گوی برد
زآنکه در ذات خدا او بوی برد ۱۳
هرکه او را گفت نیکو آمده
خود زبان او سخنگو آمده ۱۴
پند پنجم در نصیحت کوش و علم
تا برندت جانب جنّت بعلم ۱۵
هرکه او علم نصیحت گوش کرد
خویشتن را او ز اهل هوش کرد ۱۶
علم باید همچو منصور ای پسر
تا بیابی از وجود خود خبر ۱۷
پند سادس آنکه قدر خویش دان
تا نیابی اندر این دنیا زیان ۱۸
قدر مردم نیز هم باید شناخت
مردمان را بایدازپرسش نواخت ۱۹
قدر درویشان دین واجب شمر
تانیفتی همچو بی دین در سقر ۲۰
روز اهل الله این اسرار پرس
بعد از آنی کلبهٔ عطّار پرس ۲۱
پند هفتم راز خود با کس مگو
تا که سرگشته نگردی همچو گو ۲۲
وآنکه راز خویش را کرد آشکار
پا و سر ببرید او را مرد کار ۲۳
چونکه بی پا گشت و بی سر در جهان
میکند اسرار معنی را بیان ۲۴
داغها بر جان او از نازشش
مرد و زن نالیدهاند از نالشش ۲۵
من فغان دارم ز داغش در جهان
چند گویم من بتو ای بیزبان ۲۶
تو چه دانی حال اهل درد را
زانکه بی دردی ندیدی مرد را ۲۷
مرد حق آنست کو با درد زاد
سوزش اسرار او درمیفتاد ۲۸
بعد از آن عارف چو آن می نوش کرد
همچو نی او عالمی پرجوش کرد ۲۹
پند هشتم باش با دانا قرین
تا بنام نیک باشی همنشین ۳۰
هرکه با انسان کامل همره است
حق تعالی ازوجودش آگه است ۳۱
هرکه با دانا بود دانا شود
او بقرب سرّ او ادنی شود ۳۲
هر که با اهل دلی دارد نشست
تیر او از چرخ چاهی در گذشت ۳۳
رو تو کنجی گیر با اهل دلی
تا نیابی از دو عالم حاصلی ۳۴
رو تو انسان باش و از حیوان گریز
تا بیابی هول روز رستخیز ۳۵
هر که او در صحبت نیکان نشست
علم معنی را درآورد او بشست ۳۶
هر که او شد همنشین اهل راز
دایم او باشد بمعنی در نماز ۳۷
آن نماز او بود در شرع راست
دیدهٔ توحید خود نور خداست ۳۸
پند تاسع رو ز بد کن احتراز
هست این معنی به پیش اهل راز ۳۹
از بدان بگریز و با نیکان نشین
تو ایاز خاص باش و شاه بین ۴۰
هر که بد کرد و بدان را بد نگفت
گشت شیطان خود باو صد بار جفت ۴۱
گر همی خواهی که رحمت باشدت
بر سرت خود تاج عصمت باشدت ۴۲
منع بد کن در جهان و راست باش
بندهٔ حق را بحق درخواست باش ۴۳
پند عاشر زود جهد خیر کن
بعد از آن در ملک معنی سیر کن ۴۴
هست خیر افزودن عمر عزیز
خیر باشد پیش بعضی از تمیز ۴۵
خیر باشد خود ستون دین تو
خیر باشد در جهان تلقین تو ۴۶
خیر باشد شاهی دنیا و دین
خیر باشد با شریعت همنشین ۴۷
خیر باشد در طریقت راهبر
خیر باشد در حقیقت تاج سر ۴۸
خیر باشد همنشین مرد حق
خیر برده از سلاطینها سبق ۴۹
یازده پندم مکن از کف رها
تاخلاصی یابی از نفس و هوا ۵۰
یک ببین و یک بگونه بیش و کم
تا نباشی پیش دانا متهّم ۵۱
مغتنم دان خدمت یاران دوست
این روش از مردم دانا نکوست ۵۲
خدمت مهمان تو واجب دان چو من
خود عزیزش دار چون جان در بدن ۵۳
در ده و دو هست پند من همین
زینهار از دشمنان دوری گزین ۵۴
دیو صورت دشمن جاهل بود
صحبت او مرد را مشکل بود ۵۵
سیزده پند من این باشد عیان
غیر حق چیزی نبینی در جهان ۵۶
رو تو حق را از کمال حق شناس
ز آنکه حق را می نیابی در لباس ۵۷
در درون خانهٔ دل کن نظر
تا ببینی نور او را چون قمر ۵۸
جمله عالم نور او بگرفته است
زاهد خود بین چه غافل رفته است ۵۹
چارده پند آنکه چون داری بقا
تو غنیمت دار عمر خویش را ۶۰
عمر خود در کسب معنی صرف کن
تا بماند در جهان از تو سخن ۶۱
گر تو عمر خویش را ضایع کنی
پس کجا تو خدمت صانع کنی ۶۲
چون جوانی ای پسر کاری بکن
پیر چون گشتی شود سردت سخن ۶۳
در جوانی کار این دنیا بساز
تا برون آیی ز کفر و جهل باز ۶۴
هرکه او اندر جوانی کار کرد
نفس شوم خویش را رهوار کرد ۶۵
پانزده پندم بیا بشنو ز من
اعتماد خود مکن بر مرد و زن ۶۶
خود عوام الناس در دین جاهلند
زآنکه ایشان در طریقت غافلند ۶۷
صد زن نیکو بیک ارزن فروش
کاربند این قول و از من دار گوش ۶۸
راز هر کس را که زن دارد نگاه
کار خود را سازد او بیشک تباه ۶۹
گر کنی تو اعتماد در جهان
هم بخود کن تا نیفتی در زیان ۷۰
رو تو سررادر گریبان کش چو من
پیش خود مگذار هرگز مرد و زن ۷۱
شانزده پندم بجو بیرنج و غم
تو تن خود پاک دار و جامه هم ۷۲
در شب تاریک ای یار نکو
زینهاری تو سخن آهسته گو ۷۳
کم خور و کم خفت و کم آزار باش
در شب تاریک خود بیدار باش ۷۴
زر بیاران خور بمسکینان بده
صرف کن چون جاهلان آنرا منه ۷۵
از برای اهل علم و فضل دار
تا بگیری آخرت را در کنار ۷۶
هفدهم پندم بدان ای محتجب
دایماً از اهل دل جانب طلب ۷۷
اهل دل باشند نعمتهای حقّ
تو ز درس اهل دل میخوان سبق ۷۸
تو مده سررشتهٔ ایمان ز دست
تا نیفتی تو از این بالا به پست ۷۹
هجدهم پندم بخلقان نیک باش
رو بایشان تو بصورت کن معاش ۸۰
صورت خوبان بود پیشم نکو
هر که این مذهب ندارد وای او ۸۱
صورت نیکوزکلک و دست کیست
سورهٔ یوسف نمیدانی که چیست ۸۲
جان من همراه خوبان میرود
همره خوبست آسان میرود ۸۳
خوب آن باشدکه با غیرت بود
بعد از آنش صورت وسیرت بود ۸۴
صورت و معنی بود یار وحبیب
او بود درد نهانی را طبیب ۸۵
نوزده پندم بیا در جان نشان
باب و امّت را تو خدمت کن بجان ۸۶
هر که خدمت کرد باب خویش را
حوریان گشتند با او آشنا ۸۷
هرکه امّ خویش را بر سرنشاند
اسم نیکوئیّ او جاوید ماند ۸۸
هرکه باشد با ادب همراه او
برفراز عرش باشد جاه او ۸۹
هر که دارد پرورش از مرد غیب
او ندارد در نهاد خویش عیب ۹۰
هرکه را باشد ادب همراه او
بر فراز عرش زن خرگاه او ۹۱
هرکه او در اصل معنی راه یافت
همچو سلمان و ابوذر شاه یافت ۹۲
هر که او وصلت باهل راز کرد
حق ز بهرش باب جنّت باز کرد ۹۳
هر کرا اقبال و نصرت یار شد
او زعمر خویش برخوردار شد ۹۴
بیستم پندم اینکه دایم بی سخن
خدمت استاد را شایسته کن ۹۵
هرکه او اندر جهان استاد دید
کار خود را جمله با بنیاد دید ۹۶
هر که استادی ندارد مرده است
او بگور تن چو یخ افسرده است ۹۷
هر که او استاد یا پیری نداشت
او بعالم تخم نیکوئی نکاشت ۹۸
هر که خواهد در جهان کردی کند
در نهانی خدمت مردی کند ۹۹
بیست و یک پندم بدان تو ای پدر
خرج خود را در خور دخلت شمر ۱۰۰
چونکه علمت نیست کمتر گو سخن
خرج خود در خورد دخل خویش کن ۱۰۱
هرکه دخل از خرج خود کمتر کند
خادمان خویش را ابتر کند ۱۰۲
هرچه دانا گفت باید خواندنت
هر چه نادان گفت باید ماندنت ۱۰۳
دانش دانا ز دنیا برتر است
بلکه از عرش و ملک فاضلتر است ۱۰۴
بیست و دوم پند چون پندت دهم
از معانی شربت قندت دهم ۱۰۵
هرچه نپسندی بخود ای راز دان
خود بدیگر مردمان مپسند آن ۱۰۶
هرکه بشنید این ز غم آزاد شد
خود نبیّ المرسلین زو شاد شد ۱۰۷
من سخن را ازکلام حق کنم
مهر غیرش را ز دل مطلق کنم ۱۰۸
گفته است حق در کلام خویش این
رو تو «فی النّار یقولون» را ببین ۱۰۹
یا برو یالیتنا از پیش گیر
تا نگرداند ترا شیطان اسیر ۱۱۰
چون اطعناالله را دانستهای
پس چرا در راه او آهستهای ۱۱۱
اصل این آنست نیکوئی کنی
طاعت حق را بجان خوئی کنی ۱۱۲
هرکه حق را با رسول او شناخت
غیر را از باطن خود دور ساخت ۱۱۳
تخم نیکی کار تا یابی ثمر
طاعتت کم بین بلطف حق نگر ۱۱۴
اصل این آنست با خلق خدای
باطن خود را کنی خوش آشنای ۱۱۵
خلق را از خود میازار و برو
جان جانان دار و با جان در گرو ۱۱۶
صدهزاران شمع باشد در جهان
جمله یک باشد بمعنی این بدان ۱۱۷
لیک در معنی بزرگ و خرده هست
آن یکی خورشید و آن یک ذرّه است ۱۱۸
قطره و دریا همین حکم وی است
تو همی گوئی که این قطره کی است ۱۱۹
تو نه دریا دیدی و نه قطره را
بلکه گم کردی تو خود آن ذرّه را ۱۲۰
حال آنکس چون بود بنگر تو هیچ
هیچ بر هیچ است آخر هیچ هیچ ۱۲۱
حیف باشد که کشی شمع خودی
بر طریق ظلم باشی و بدی ۱۲۲
بیست و سیم پند را از من شناس
اندر آن معنی بکن حق را سپاس ۱۲۳
چونکه داده حق ترا وقت خوشی
همدم تو کرده یار بی غشی ۱۲۴
تن درستی و حضور خاطری
همزبانت نکته دانی حاضری ۱۲۵
گوشهای و گوشهای و گوشهای
توشهای و توشهای و توشهای ۱۲۶
این چنین دولت غنیمت دار تو
روز و شب پیوسته حق را شکر گو ۱۲۷
بیست و چارم پند من بشنو بجان
پس بود پند تو پند دیگران ۱۲۸
پند اگر گوید کسی را واعظی
آن بر احوال تو باشد حافظی ۱۲۹
حرف راز خویش و کار خود عیان
بر زنان و بنده و کودک مخوان ۱۳۰
تانگردی خوار و مسکین و حقیر
بعد از آن جوئی زاحمق دستگیر ۱۳۱
بیست و پنجم پند درویشان خوش است
خود مقام صلح با خویشان خوش است ۱۳۲
دیگری از جمع بی اصلان وفا
زینهاری تو مجو در ملک ما ۱۳۳
خود وفا بد اصل را نبود بدان
هست پیش اهل دل این خود عیان ۱۳۴
شد وفا پیش محقّق ای پسر
رو وفا از او بجان خود بخر ۱۳۵
یار ما باشد وفا دارم هله
از وفاداران نباشد خود گله ۱۳۶
هرچه آید بر سرت رو صبر کن
خود گله نبود ز یار خوش سخن ۱۳۷
خود درخت اصل دارد بارها
خود بموسی گفته او اسرارها ۱۳۸
کمتر از چوبی نهای ای روح پاک
من ز دست تو کنم این جامه چاک ۱۳۹
جنگ با ارباب ایمان نیک نیست
ساختن ایوان و کیوان نیک نیست ۱۴۰
جنگ باید بهر بی دینان دین
خود مسلمان را نباشد هیچ کین ۱۴۱
جنگ را بگذارو خوش کن آشتی
نیک بین چون تخم نیکی کاشتی ۱۴۲
اصل ایمان آنکه بی آزار باش
دایم از آزار جو بیزار باش ۱۴۳
بیست و شش پندم شنو آزاد باش
در مقام تنگنائی شاد باش ۱۴۴
کدخدا در خانهٔ مردم مرو
کشتزار خویش را خود کن درو ۱۴۵
هیچکس از خویش و ازبیگانهات
خود نسازی کدخدای خانهات ۱۴۶
هست اینها بهر فرزند ای پسر
چونکه پیدا شد غم ایشان بخور ۱۴۷
ورکنی فرزند خود را کدخدا
در شریعت شو تو او را رهنما ۱۴۸
تا سلوک او همه نیکو بود
با عیال خویشتن خوشخو بود ۱۴۹
بیست و هفتم پند بشنو بیقصور
بدمکن با کس که تا بینی حضور ۱۵۰
بدمکن زنهار در نزدیک خلق
تا نیفتد رشتهٔ قهرت بحلق ۱۵۱
کذب را اندر زبان خود میار
تا نیگرد دیدهٔ صدقت غبار ۱۵۲
غیبت کس را برون کن از دلت
تا درآید رحمت حق از گلت ۱۵۳
رو تو در راه شریعت فرد شو
طالب مردان کوی درد شو ۱۵۴
چند باشی همچو زن نادان بیا
خود زبان بد برون کن همچو ما ۱۵۵
از زبان بیزبانان گو سخن
وآن سخن را رو تو نیکو فهم کن ۱۵۶
راز را در شرع مبهم گفتهاند
دُر باسرار حقیقت سفتهاند ۱۵۷
ز آنکه قدر دُر چه داند مفلسی
باید آن را عارفی نه هر کسی ۱۵۸
خر چه داند قدر زر را ای پسر
عام داند مهره خر را ای پسر ۱۵۹
بیست و هشتم پند برگویم ترا
کز پی دنیا مدو تو جابجا ۱۶۰
چند زر پیدا کنی از بهر جاه
جان و جسمت در طلب گشته تباه ۱۶۱
عاقبت در صد پشیمان آردت
بلکه خود در پیش شیطان آردت ۱۶۲
گویدت ای وای بر احوال تو
حال تو از حبّ زر شد نانکو ۱۶۳
من ز فرمانش چو سر بر تافتم
این همه گنج فراغت یافتم ۱۶۴
کار آن باشدکه برخوانی کلام
کاندر آن باشد رضای حق تمام ۱۶۵
در عبادت کوش و در کار خدا
پیشهٔ خودساز شرع مصطفی ۱۶۶
بیست و نه پندم بیا بشنو تمام
پیش بداصلان مکن هرگز مقام ۱۶۷
خود بایشان ای پسر خویشی مکن
رخنه در اطوار درویشی مکن ۱۶۸
بیخ دین خشکست خود بد اصل را
دان که او قابل نباشد وصل را ۱۶۹
هر که دارد اصل او قابل بود
در مقام نیستی واصل بود ۱۷۰
هرکه او را اصل ایمان همره است
او زاصل کارخانه آگه است ۱۷۱
تو ز بد اصلان ببُر پیوند را
دور گردان از بر خود گند را ۱۷۲
پند سیام گوش کن فرزند من
کردهای از مهر چون پیوند من ۱۷۳
پند دارم من ز گفت اولیا
با تو گویم تا بگوئیم دعا ۱۷۴
زآنکه پند از جان مشفق دادمت
سی پیام از علم ناطق دادمت ۱۷۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۵
۱۶۶۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:تمثیل قبول پند و نصیحت دادن شیخ نظام الدین حسن صفا فرزند خود را و در آئینه قابلیت آن فرزند تأثیر کردن و قبول نمودن او آنرا
گوهر بعدی:***
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.