هوش مصنوعی: این متن شعری عرفانی است که داستان مردی دیوانه و عاشق را روایت می‌کند که به دنبال جوهری ارزشمند است. او در بازار جواهرات به دنبال این جوهر می‌گردد و با چالش‌های بسیاری مواجه می‌شود. در نهایت، او نزد پادشاه می‌رود و با ایثار جان خود، جوهر را به دست می‌آورد. این شعر مفاهیم عمیق عرفانی مانند عشق، فنا، وحدت وجود، و رسیدن به حقیقت را بررسی می‌کند.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعاره‌ها و نمادهای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.

حكایت

بود بیچاره دلی مجنون شده
دایماً شوریده چون گردون شده ۱

بینوائی، مفلسی، بیچاره ای
گشته او از خان و مان، آواره ای ۲

ناتوانی بیدلی سودا زده
هر دو عالم را بکل او پازده ۳

عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف
غرقه ی دیرینه ی این بحر ژرف ۴

نور از رویش به گردون می شدی
هر زمان حالش دگرگون می شدی ۵

بود یک روزی دوان در شهر او
سوی بازار جواهر رفت او ۶

دید آنجا گه پر از مردم شده
هر یکی بهر متاعی آمده ۷

دید آنجا که بسی جوهر ز دور
هر یک از نوعی دگر میتافت نور ۸

قیمت هر جوهری چیزی دگر
بود در هر جوهر انگیزی دگر ۹

پربها و کم بها بر حسب حال
میزدند از بهر خرجی قیل و قال ۱۰

هر یکی درگفت و گوئی آمده
هر یکی درجست و جویی آمده ۱۱

کرد دیوانه بهر سوئی نگاه
دید آن خلقان همه آنجا یگاه ۱۲

از فضایل مجمعی دیگر بدید
رفت آنجا و در آنجا بنگرید ۱۳

در میانه دید پیر جوهری
داشت روئی همچو ماه و مشتری ۱۴

جوهری در دست خود بگرفته بود
راه از آن سودا همه بگرفته بود ۱۵

بانگ میزد بهر جوهر جوهری
تا شود پیدا مر او را مشتری ۱۶

گفت این جوهر از آن پادشاست
قیمت این دُر در این جا پربهاست ۱۷

کی طمع دارد که او این را خرد
هرکه این بخرید آنکس جان برد ۱۸

مردمان آنجا ستاده بیشمار
اندر ان جوهر همی کردند نظار ۱۹

هیچکس زان مردمان نخرید آن
مرد دیوانه چو خود بشنید آن ۲۰

در میان جمع آمد در خروش
گفت در من بنگر ای جوهر فروش ۲۱

این بهای جوهرت چند آمدست
کاین چنین این راه دربند آمدست ۲۲

هیچکس نخرید این من میخرم
هرچه آید در بهایش میدهم ۲۳

گفت مرد جوهری یاوه مگوی
روی خود هرگز بخاک ره مشوی ۲۴

تو کجا و این سخنها از کجا
هست این جوهر از آن پادشا ۲۵

تو برو ورنه لگد ز اینجا خوری
گشت دیوانه از آن پس جوهری ۲۶

گفت یک نان تهی او را دهید
از غم این مرد مفلس وارهید ۲۷

تا شود او سیر از این گشنگی
گفت دیوانه مکن آخر سگی ۲۸

گشت دیوانه عجایب بی قرار
در میان خلق او بگریست زار ۲۹

گفت آخر من چواینهای دگر
گم شوم مانند ایشان بی خبر ۳۰

سعی باید کرد تا این نیز من
جان فشانم چون ندارم چیز من ۳۱

جوهر سلطان بچنگ آرم دمی
نیست کس اندر جهانم همدمی ۳۲

گرچه بسیاری زدندش تازیان
او نهاده بود جان اندر میان ۳۳

جوهری گفتا که ای دیوانه مرد
این چرا کردی و این هرگز که کرد ۳۴

آن کسی باید که این بستاند او
کو ز مال و زر بسی بفشاند او ۳۵

در جهان چیزی نداری ای ضعیف
از کجا حاصل شود دری لطیف ۳۶

جوهر شه از کجا حاصل شود
یا کسی همچون تو زین بیدل شود ۳۷

این خبر ناگه بسوی شاه شد
شاه از آن احوال دل آگاه شد ۳۸

مرد بفرستاد کو را آورید
مشتری شاه را میبنگرید ۳۹

شش کس آمد مرد را اندر طلب
چار کس کردند جانش پرتعب ۴۰

بیشمارش لت زدند آنجایگاه
پس کشانش آوریدند نزد شاه ۴۱

مرد دیوانه چو پیش شاه شد
شاه هم از راز او آگاه شد ۴۲

دید درویشی ضعیفی ناتوان
بیدلی حیران و مشتی استخوان ۴۳

جملهٔ سر تا قدم مجروح بود
صورتی نامانده یعنی روح بود ۴۴

جوهری اندر جنون مجنون شده
از پی جوهر دلش پرخون شده ۴۵

عشق جوهر از دلش برده قرار
تن ضعیف و دل نحیف و جان نزار ۴۶

زیر پایش چرخ گردون پست بود
در غم جوهر نه نیست و هست بود ۴۷

پای تا سر عین رسوائی بد او
در جنون عشق شیدائی بد او ۴۸

شاه چون او را بدید و بنگرید
از غم او جان شه اندر دمید ۴۹

شاه چون درویش را دیدش بغم
شاه معنی بود گفتش لاجرم ۵۰

گفت ای درویش دوراندیش من
دعوی این راز کردی پیش من ۵۱

در جراحت دیدهٔ چندین جفا
از برای جوهری بس بی بها ۵۲

من خریداری چو تو میخواستم
مشتری همچون توئی میخواستم ۵۳

راست برگو گر تو مرد راستی
تا ازین جوهر چه معنی خواستی ۵۴

جوهری کان کس خریدارش نبود
تو طلب کردی درینت سر چه بود ۵۵

جوهر من چند کس میخواستند
روبسی در پیش میآراستند ۵۶

صد هزاران جان بدین کرده فنا
تا مگر از شاه آید اقتدا ۵۷

جان خود ایثار جوهر کردهاند
این چنین جوهر نه آسان بردهاند ۵۸

هرکه دعوی کرد آمد پیش من
اولش باید بخوردن نیش من ۵۹

هر که دعوی کرد معنی بایدش
تا در معنی بکل بگشایدش ۶۰

هرکه دعوی کرد باید جانش داد
جان بشکرانه میان باید نهاد ۶۱

هر که دعوی میکند از جوهرم
من ازین گفتار خود مینگذرم ۶۲

هر که دعوی کرد و جوهر خواست کرد
کار خود زین شیوه اول راست کرد ۶۳

هر که جوهر خواست او خود بگذرد
تا بکلی او ز جوهر برخورد ۶۴

هر که جوهر خواست بردار آید او
تا که جنّت را سزاوار آید او ۶۵

جوهر معنی اگرداری قبول
چند خواهی بود آخر بوالفضول ۶۶

جوهر معنی نبد بی قیمتی
تا کجا یابی تو در بی قیمتی ۶۷

جوهر شه گشتهٔ تو خواستار
زود باید خود ترا کردن بدار ۶۸

گر تو جوهر از شه جان خواستی
کار خود در هر دو کون آراستی ۶۹

گر تو جوهر یافتی از پیش شاه
بگذری از کون و باشی فرق ماه ۷۰

گر تو جوهر پیش شه دریافتی
این زمان بر سوی کشتن تافتی ۷۱

جان خود اندر میان نه بهر او
چند باشی پیش شه در گفت و گو ۷۲

بیش ازین دعوی هشیاری مکن
بعد ازین گفتی میفزا در سخن ۷۳

زود سوی دار شو تا بنگری
جوهری کز هر دو عالم برتری ۷۴

زود سوی دار شو ای بی قدم
تا ببینی این وجودت با عدم ۷۵

هر دو یکسان گشته درذات صفات
چون کنم این دامن این ساعت صفات ۷۶

جوهری بینی زعالم بی نشان
اولین وآخرین هم بی نشان ۷۷

جوهری بینی عجایب در نفس
هر دو عالم نیست شد زین دسترس ۷۸

نیست کس را سوی این جوهر رهی
تا بیابد کل جوهر ناگهی ۷۹

جان بده از عشق جوهر این زمان
تاترا جوهر بود آن رایگان ۸۰

جان بده تا جوهرت حاصل شود
وین دل اندر جوهرت واصل شود ۸۱

ای ز عشق جوهر خود بی قرار
دایما اندر قراری بیقرار ۸۲

این چنین از عشق جوهر سرنگون
اوفتاده در میان خاک و خون ۸۳

از کمال سرّ او آگاه شو
بر سر راهی دمی در راه شو ۸۴

سوی بازار زمانه کن گذر
خوش همی رو تا مگر بینی اثر ۸۵

جوهری را اندرین بازار بین
جمله دلها را از آن بازار بین ۸۶

جوهر عشقت نظر دارد نهان
تا ببینی کین همه خلق جهان ۸۷

جوهر عشقت نظر کن یک دمی
گرد آن استاده بینی عالمی ۸۸

عالمی بینی در آن جوهر نگاه
میکند آن را بشیدائی نگاه ۸۹

تا مگر این جوهرم حاصل کنند
خویشتن در روی من واصل کنند ۹۰

تا مگر جوهر فتد دردست شان
این چنین صیدی فتد در شستشان ۹۱

چند سال است تا که این جوهر ز من
خواستند او را همه شاهان ز من ۹۲

جوهری این را کجا داند بها
من همی دانم که چیست این را بها ۹۳

تو نمیدانی که من از بهر این
چند کس را کشتهام بر قهر این ۹۴

هر که این جوهر ز من درخواست کرد
از سر جان جهان برخاست کرد ۹۵

هرکه این جوهر ز من دارد طلب
پیش من آید ز اول در تعب ۹۶

گر چنان کو مرد ره باشد درین
این یکی عاشق بود بر راستین ۹۷

جوهر من راز من خواهد بجان
تا بیابد او مگر جوهر نهان ۹۸

گر بجان جوهر شود او خواستار
سرّ جوهر بس کند او آشکار ۹۹

من بدست جوهری زان دادهام
عشق خود زین راز خود بگشادهام ۱۰۰

تا به بازار زمانه آورند
هر کسی بر نقش جوهر بنگرند ۱۰۱

جوهری آنرا کند بر جان بها
گر بیابد مشتری نکند رها ۱۰۲

جوهر من بینهایت آمدست
تا ابد بیحد و غایت آمدست ۱۰۳

جوهری این را چو در بازار کرد
بس دل و جان را که او ایثارکرد ۱۰۴

هیچ خلقی مشتری این را نبود
این سخن جز مرد ره نتوان شنود ۱۰۵

تو ز بهر چه خریدار آمدی
مشتری این را پدیدار آمدی ۱۰۶

از کجا این سر من دریافتی
اندرین اسرار چون بشتافتی ۱۰۷

زین سئوال من جوابی بازگوی
تانگردد مر ترا فتنه بروی ۱۰۸

گفت آن دیوانه مرد با ادب
من چو تو ای شاه بودم در عجب ۱۰۹

بر سر این جوهرت جانم رسید
ناگهان این را درین بازار دید ۱۱۰

عزم جوهر داشتم من در ازل
جان خود را زین ندارم در حیل ۱۱۱

جوهرت را من بدستم مشتری
جوهری را هم توئی چون بنگری ۱۱۲

جوهرت را من خریدار آمدم
از پی جستن به بازار آمدم ۱۱۳

زر ندارم مال دنیا نیستم
در طلبکاری عقبی نیستم ۱۱۴

در طلب کاری جانان آمدم
در خریداری بدینسان آمدم ۱۱۵

هیچکس این محنت و خواری ندید
آنچه امروز این بجان من رسید ۱۱۶

خلق ما را سرزنش کردند ازین
لیک توفیقست شاها اندرین ۱۱۷

آنچه تو دانی که دریابد بکل
هرکه باشد در بُن اسرار کل ۱۱۸

مشتریم مشتریم مشتری
زر ندارم جان نهادم بر سری ۱۱۹

مینهم گر میکنی از من قبول
تا چه فرمائی درین ای با اصول ۱۲۰

جوهری تو گر مرا خواهی بداد
تاج بر فرق گدا خواهی نهاد ۱۲۱

پادشاهان مر گدایان نشکنند
بل گدایان را زخود خرم کنند ۱۲۲

پادشاهان جهان تا بودهاند
جان و دلها را ز خود آسودهاند ۱۲۳

پادشاهان زیر دستان را برحم
بخششی بروی کنند از روی رحم ۱۲۴

گر تو امروزم بجان رحمی کنی
رنج و اندوهم تو از دل برکنی ۱۲۵

سر نهادم در میان برخیز و رو
بیش ازین با من چنین مستیز ورو ۱۲۶

سر بر و جوهر مرا ده این زمان
تا کنم حاصل مراد خود ز جان ۱۲۷

شاه با او گفت ای مرد اسیر
این سخن از تو عجب دیدم فقیر ۱۲۸

چون سر تو من بریدم در جهان
کی تو جوهر باز بینی در عیان ۱۲۹

گفت شاها این سخن با من مگوی
بیش ازین آزار بیچاره مجوی ۱۳۰

کم مکن ما را درین میدان خاک
زانکه ماکردیم جان خود هلاک ۱۳۱

زندگی خود دلم در مرگ دید
جان من کلی در آنجا برگ دید ۱۳۲

هرچه بودم ترک کردم در هلاک
از هلاک خود ندارم هیچ باک ۱۳۳

من ز بهران کنم این را طلب
تا کسی این را نباشد در طلب ۱۳۴

هرکه این جوهر طلبکار آمدست
اولش منزل سردار آمدست ۱۳۵

جوهر تو آنکه دارد دوستش
مغز باید بد نه جسم و پوستش ۱۳۶

مغز دارم نه چو ایشان پوستم
شاه عالم دان که جوهر دوستم ۱۳۷

قدر او جوهر تو میدانی و من
بیش ازین دیگر چرا گویم سخن ۱۳۸

شاه گفتش هم سر خود گیر و رو
آنچه خود گفتی ز خود هم میشنو ۱۳۹

گفت شاها این سخن باری ز چیست
این سخن از بهر ما یا بهر کیست ۱۴۰

سر رود بر باد و آنگه من روم
زین سخن باری جوابی بشنوم ۱۴۱

شاه گفتا من چنین گفتم بتو
درّ این معنی چنین سفتم بتو ۱۴۲

زیردارت رفت باید این زمان
پس بشکرانه نهی جان در میان ۱۴۳

از سر خود بگذر و جوهر بیاب
آنچه میجوئی تو از جوهر بیاب ۱۴۴

سرّ جوهر آن زمان دریاب تو
بیش ازین اندر سخن مشتاب تو ۱۴۵

گفت درویش آن زمان کای شهریار
زود فرما تا برندم سوی دار ۱۴۶

طاقت جانم نماند از گفت این
از گمان آیم مگر سوی یقین ۱۴۷

شاه گفتا حاجبان خویش را
زود جلادی بخوان درویش را ۱۴۸

زود باشید و ببازارش برید
آنگهی او را ابردارش کشید ۱۴۹

تا کسی دیگر نباشد مشتری
زانکه این درویش شد نیک اختری ۱۵۰

این ز اسرار منست آگاه و بس
چون شود هرگز کسی در راه بس ۱۵۱

این کنون اسرار من دریافتست
پس سوی کشتن چنین بشتافتست ۱۵۲

سرّ من آنگه بداند از جهان
کو رسد از جان خود کلّی بجان ۱۵۳

جان خود در باز اندر راه او
تا شوی شایستهٔ درگاه او ۱۵۴

جان خود در راه او قربان کند
روی اندر جوهر تابان کند ۱۵۵

عاقبت درویش بردند پیش دار
شه عجایب ماند از آن احوال کار ۱۵۶

خلق عالم گردآن درویش بود
گرچه او مسکین دل و دلریش بود ۱۵۷

راز او را کرد بر خود آشکار
بعد از آن او عاشق آمد پیش دار ۱۵۸

آمده بر رسم عشق خویشتن
کرد ایثار از میانه جان و تن ۱۵۹

سرّ جوهر از شه او دریافته
از برای او بکل بشتافته ۱۶۰

کشتن خود کرد زان رو اختیار
کم فتد زین گونه عاشق زیردار ۱۶۱

کم فتد زین گونه صاحب دولتی
در میان عشق جانان قربتی ۱۶۲

گر بیایی جوهر او عاشقی
در کمال عشق جانان لایقی ۱۶۳

یافته جان در نهاده در میان
ترک کرده او بکلی جسم و جان ۱۶۴

میندانم دولتی زین بیش من
وصف این هرگز نگفته هیچ تن ۱۶۵

چون بزیر دار آمد آن اسیر
جمع گشتند خلق هر جائی کثیر ۱۶۶

جملگی از بهر اودر گفت و گوی
آمده هر کس در آنجا جست و جوی ۱۶۷

ناگهان درویش زیردار شد
آن زمان آنجای برخور دار شد ۱۶۸

چونکه آن درویش مرد راه شد
بی دل و بی صبر پیش شاه شد ۱۶۹

پیش شاه آمدزمین را بوسه داد
دست او بر دست دیگر برنهاد ۱۷۰

شاه را گفتا مرا تو جسم وجان
زود باش از گفت خلقم وارهان ۱۷۱

ای بتو نور دلم رخشان شده
ای چو ماه اندر دلم تابان شده ۱۷۲

وارهان ما را و جوهر ده بمن
تا نگویم بعد ازین من ما و من ۱۷۳

وارهان بیچاره را از گفت خلق
زانکه جان من رسید اینجا بحلق ۱۷۴

وارهان ما را تو از جور فراق
در میانه من شدم بر اشتیاق ۱۷۵

وارهان گر میکنی بیخ تنم
جوهر اصلی بده تو روشنم ۱۷۶

شاه از بالای اسب آمد نشیب
تیغ اندر دست با سهم و نهیب ۱۷۷

دست آن درویش بگرفت و ببست
نامراد آنجا بکلی در شکست ۱۷۸

بر سر پایش نشاند آنجایگاه
تیغ محکم کرد آنگه تیز شاه ۱۷۹

زود آن درویش را بر پا نشاند
گرد او برگشت تا در وی براند ۱۸۰

چون که آن درویش شد تسلیم شاه
ناگهان آمد عنایت در پناه ۱۸۱

از سوی حضرت هدایت در رسید
شوق او بی حد و غایت در رسید ۱۸۲

شاه شمشیر آنگهی بر هم شکست
ناگهان شمشیر بفکند او ز دست ۱۸۳

دست او بگشاد و چشمش بوسه داد
تاج خود آنگاه بر فرقش نهاد ۱۸۴

روی خود بر پای او مالید زار
خوش خوشی بگریست شاه نامدار ۱۸۵

خلعت بی حد ببخشید آن زمان
هم ببخشید او همه بر مردمان ۱۸۶

زرّ ودرّ و نعمتش بر فرق ریخت
هر زمان از بار دیگر غرق ریخت ۱۸۷

هرچه شه او را بدادی بیش و کم
قسم کردی او بمردم لاجرم ۱۸۸

شاه شد آنگاه سوی بارگاه
بر سر تختش نشاند آنگاه شاه ۱۸۹

شاه پیش او ستاده آنگهی
گفت ای جان و جهانم تو شهی ۱۹۰

شاه این تخت و ممالک تو شدی
شاه این دور و زمانه تو بُدی ۱۹۱

گفت تا جوهر بیاوردند باز
شاه دست خود بکرد آنگه دراز ۱۹۲

جوهر آنگه شه بدست خود گرفت
در کف دستش نهاد اندر شگفت ۱۹۳

گفت ما را هیچ دیگر پیش ازین
در خزانه نیست جوهر بیش ازین ۱۹۴

جوهر آن تست و من آن توام
تو شهی و من بفرمان توام ۱۹۵

جوهر آن تو ممالک آن تو
شهریار این لحظه در فرمان تو ۱۹۶

جوهر آن تست و ملک و مال هم
این زمان آن تو شد کل لاجرم ۱۹۷

هرکه او در پیش شاه آید قبول
او شود در عشق کل صاحب قبول ۱۹۸

هر که از جان و جهان و دل گذشت
شاه او رادر زمان واصل بگشت ۱۹۹

هرکه صاحب دولت هر دوجهانست
در نظر گاه خداوند اونهانست ۲۰۰

درگذشت از بود و از نابود و جان
بازیان جسم کرد او سود جان ۲۰۱

هر که او را شاه آنجا عز دهد
همچو عزّ او کسی هرگز دهد؟ ۲۰۲

هر که آنجا پیش شه دولت گرفت
بعد از آن در پیش جان عزّت گرفت ۲۰۳

ای ترا هر لحظه رنجی بیشتر
چندخواهی خورد بر جان نیشتر ۲۰۴

نیشتر باری سبکباره بخور
آنگهی کلّی بیکباره ببر ۲۰۵

گر ترا جوهر نباشد پیش شاه
کی توانی کرد در رویش نگاه ۲۰۶

جوهر خود باز جو از پیش شاه
تا ترا جوهر دهد آنجایگاه ۲۰۷

جوهری بدهد که در روی جهان
همچنان جوهر نه بیند کس عیان ۲۰۸

جوهر شاهت کند خدمت به پیش
بازیابی جوهر آنجا بیش بیش ۲۰۹

جوهری کز بحر لاهوتی بود
آن ترا پیوسته ناسوتی بود ۲۱۰

شاه دنیا گر وفاداری کند
یکدمی دیگر گرفتاری کند ۲۱۱

شاه عالم مر ترا دردل نمود
روی خود در جان تو در گل نمود ۲۱۲

شاه جوهر در دلت گشته مقیم
تو چنین افتاده اینجا ای سقیم ۲۱۳

شاه و جوهر مر ترا حاصل شدست
زین جهان راه تو زان واصل شدست ۲۱۴

چند باشی بر تن و برجان خویش
بیش ازین منشین تو سرگردان خویش ۲۱۵

چند لرزی تو برین صورت کنون
کی توانی گشت هرگز ذوفنون ۲۱۶

جوهر عشقش چو در بازار کرد
هرکه خواهد جان بران ایثار کرد ۲۱۷

جوهر عشقش عجایب جوهرست
قیمت آن از دو عالم برترست ۲۱۸

جوهر عشقش کسی بشناختست
کین دو عالم را بکل درباختست ۲۱۹

جوهر عشقش کسی حاصل کند
کو درین عالم تنش بیدل کند ۲۲۰

ترک جان گیرد بجوهر در رسد
چون ز خود بگذشت در جوهر رسد ۲۲۱

هرکه از خودبگذرد جوهر بیافت
گرچه بسیاری بهر جانب شتافت ۲۲۲

یک زمان در سوی بازار آی تو
ازوجود خویشتن باز آی تو ۲۲۳

جوهر عشقش بجان درخواست کن
از کژی این راستی را راست کن ۲۲۴

جوهر عشقش نظر ناگه کند
تاترا از سرّ حق آگه کند ۲۲۵

گر تو مرد راه بینی بگذری
آنگهی آیی بسوی جوهری ۲۲۶

جوهر شاه جهان آری بدست
بگذر از وی تا شوی در نیست هست ۲۲۷

جوهر شه را بخواه از جوهری
جوهر شه را بجان شو مشتری ۲۲۸

جوهر شه را ازو درخواست کن
قیمت جوهر بجانت راست کن ۲۲۹

تا بر شاهت برد از پیش خلق
ورنه شیداگردی اندر پیش خلق ۲۳۰

خلق دنیا چون طلبکار آمدند
از پی جوهر ببازار آمدند ۲۳۱

جمله جوهر را خریدار آمدند
اندرین معنی گرفتار آمدند ۲۳۲

هر کسی بر کسوهٔ و شیوهٔ
بر سر هر شاخ همچون میوهٔ ۲۳۳

در طلبکاری دیگر آمدند
هر یکی در راه رهبر آمدند ۲۳۴

جمله یک ره بود در بازار او
مختلف افتاده راه جست و جو ۲۳۵

عاقبت چون سوی بازار آمدند
هر یک از نوعی بگفتار آمدند ۲۳۶

جملگی جویای این جوهر شدند
نیز بعضی یار همدیگر شدند ۲۳۷

تا مگر جوهرابا دست آورند
پای چرخ پیر را پست آورند ۲۳۸

جمله را مقصود جوهر آمدست
جوهری را کرده شان دامن بدست ۲۳۹

جوهری عشق میگوید ترا
چند پیچی خویش رادر ماجرا ۲۴۰

شاه ما این جوهر او داند بها
پیش شه رو تا کند قیمت ترا ۲۴۱

خویشتن از خلق کم مقدار کن
جان خود را غرقه اسرار کن ۲۴۲

پیش شه شو تا ترا جوهر دهد
بعد از آن بر جان تو منّت نهد ۲۴۳

جوهرت را پیش کش کن جان نثار
بعد از آن مردانه شو در زیر دار ۲۴۴

تا مراد خود بیابی در جهان
بگذری از این جهان و آن جهان ۲۴۵

شاه هر چیزی که میفرمایدت
عاقبت مقصود ازو برآیدت ۲۴۶

تو ز کشتن رو مگردان بر خلاف
که همه کارت بود کلی گزاف ۲۴۷

تو ز کشتن جان خود ایثار کن
بعد از آن جوهر تو با خود بارکن ۲۴۸

این سخن از ترجمانی دیگرست
مرغ این از آشیانی دیگرست ۲۴۹

گر ترا سهمی دهد آن جایگاه
جان خود ایثار کن در پیش شاه ۲۵۰

گر ترا سهمی دهد تو زان مترس
بیش از این نادان مشو از جان مترس ۲۵۱

گرترا او آزمایش میکند
در فناآنگه فزایش میکند ۲۵۲

گر ترا آنجایگه سهمی دهد
بعد از آنت تاج زر بر سر نهد ۲۵۳

او ترا هرگز نخواهد رنج تو
این سخن را یک بیک بر سنج تو ۲۵۴

او ترا شد جان کنی پیشش فدا
او ترا گردد بکلی پیشوا ۲۵۵

هرچه داری جملگی در باز تو
از وصال شه بکل می ناز تو ۲۵۶

جوهر کلی چو روشن گرددت
جملهٔعالم چو جوشن گرددت ۲۵۷

جملگی یک حلقه باشد بیشکی
این همه حلقه نباشد جز یکی ۲۵۸

جملگی یکی شود چه نیک و بد
این سخن دریاب دورست از خرد ۲۵۹

جملگی یکی شود بر اصل ذات
یک یکی اندر یکی گردد صفات ۲۶۰

جوهری شاهت دهد درحال هم
تا نیفتی آن زمان در قال هم ۲۶۱

جوهری یابی ز استغنای حق
تا بگردی این زمان شیدای حق ۲۶۲

جان جانت را شود کلی پدید
آن زمان پیدا شود از دید دید ۲۶۳

جوهری کز بحر بی همتا بود
یابدش غوّاص اگر بینا بود ۲۶۴

جوهر دریا یکی باشد همه
آب دریا میشود جوهر همه ۲۶۵

جوهرذاتست بیشک در صفات
اندرین دریا بود آب حیات ۲۶۶

جوهر ذاتست در کلی همه
جمله عالم زین سخن بردمدمه ۲۶۷

اسم جوهردان نفخت فیه را
پیش ره دانی بجان تنبیه را ۲۶۸

گر تو این راز اندرین جا پی بری
در زمان از هر دو عالم برخوری ۲۶۹

این جهان و آن جهان کل جوهرست
از وجود شاه اسمی مضمرست ۲۷۰

این جهان و آن جهان اسمی بود
اولین اسم آن رسمی بود ۲۷۱

موی در مویست این راه عجب
گر فرومانی بمانی در تعب ۲۷۲

مو بمو بر هم شکاف آنجا بخود
دور گردان وهم و فهم آنگه زخود ۲۷۳

نفی نیک و بد بکن تا کل شوی
ورنه تو زین راه عین ذل شوی ۲۷۴

هر سه میدان تو یکی بی قیل وقال
ماضی و مستقبل و آنگاه حال ۲۷۵

هرچه بینی نیک بین چه نیک و بد
نیک و بد چه از عیان چه از خرد ۲۷۶

چون که مرد راه بین آید تمام
نه بد و نه نیک ماند و السّلام ۲۷۷

چون تو مرد راه بین آیی بحق
در جهان جاودان گیری سبق ۲۷۸

هرکه از بیعلّتی در حق فتاد
در خوشی جاودان مطلق فتاد ۲۷۹

هر که او جز نیک بینی بد ندید
از کمال سرّ جانان خود بدید ۲۸۰

گر ترا سهمی کند گر خواریی
آن ز عزّتست نه از بیزاریی ۲۸۱

چند در پندار مانی مبتلا
چندخواهی بود در عین بلا ۲۸۲

چند خود را خوار و سرگردان کنی
چند خود را چون فلک گردان کنی ۲۸۳

هر دم از نوعی دگر آیی برون
زان بمانده بر برون بی درون ۲۸۴

هرچه اندیشی بلای جان تست
نیک و بد درد تو و درمان تست ۲۸۵

این زمان در صورتی از هر صفت
میزنی دستها در معرفت ۲۸۶

معرفت شد خوار از گفتار تو
شرم میدارد وی از کردار تو ۲۸۷

هرچه میگویی محالی بیش نیست
هرچه میبینی خیالی بیش نیست ۲۸۸

در تو آزو آرزو تلبیس تست
صورت حسّی بکل ابلیس تست ۲۸۹

گر تو زین ابلیس خوددوری کنی
گردن صورت بکلی بشکنی ۲۹۰

هست این ابلیس ما جمله به بین
مرد را بشناس از روی یقین ۲۹۱

هست این ابلیس اندر بند تو
لیک بگرفتست یک یک بند تو ۲۹۲

طوق خود در گردن تو کرده است
همچو تو در صد هزاران پرده است ۲۹۳

در هوای کام و شهوت میرود
در مقام کبر و نخوت میرود ۲۹۴

هر دم از نوعیت سرگردان کند
هر زمان تلبیس دیگر سان کند ۲۹۵

انبیا را ره زد این ملعون سگ
زود زو بگریز تا نفتی بشک ۲۹۶

گر تو اندر شک بمانی مانده باز
کی رسی آنجایگه در پرده باز ۲۹۷

صورت نقش مجوسی قید کن
یک دم این صیاد بدرا صید کن ۲۹۸

آنچه او کردست هرگز کس نکرد
یک زمان با او درای اندر نبرد ۲۹۹

گر تو بر وی چیره گردی در زمان
صورت و معنی بیابد زو امان ۳۰۰

گر تو او را پیش از خود بر زنی
گردن او را بمعنی بشکنی ۳۰۱

این خیال فاسدت باطل شود
هرچه میجوئی ترا حاصل شود ۳۰۲

چند اندیشی خیال نیک و بد
خود همی دانی تو خود را پرخرد ۳۰۳

این خیال لا محال از دل برون
کن که گردی در زمانه ذوفنون ۳۰۴

هرچه اندیشی خیالی باشدت
هرچه برگوئی محالی باشدت ۳۰۵

از خیال خویشتن تو دور شو
پر صفا اندر میان نور شو ۳۰۶

از خیال صورت اشیا بگرد
بعد از این در گرد این صورت مگرد ۳۰۷

هرچه دیدی در زمانه نیک و بد
آن تویی لیکن تو دوری از خرد ۳۰۸

چون خیال از پیش خود برداشتی
آنچه آنجا دیدهای بگذاشتی ۳۰۹

چون خیال تو بکلی گم شود
قطرهٔ تو آن زمان قلزم شود ۳۱۰

چون خیالت در زمان صافی کنی
در میان عرصه کم لافی کنی ۳۱۱

در خیال خویشتن چندین مشو
هر زمانی بیش ازین غمگین مشو ۳۱۲

از خیال خویش چون فانی شوی
هرچه میگوئیی هم از خود بشنوی ۳۱۳

از خیال تست هم خواری تو
هم بلا و رنج و بیماری تو ۳۱۴

هر چه آن در دهر آید از خیال
هست پیش عارفان عین محال ۳۱۵

همچو نقّاشی خیال انگیز تو
همچو شاعر در خیال آمیز تو ۳۱۶

رمل زن چون در خیال خود شود
هرچه میگوید هم از خود بشنود ۳۱۷

در خیال خویش یک یک میروند
خواه پیر و خواه کودک میروند ۳۱۸

چون خیالست این سپهر پرخیال
هست پیش عاشقان عین محال ۳۱۹

کل دنیا چون خیالی آمدست
در بر وحدت محالی آمدست ۳۲۰

هر کتابی را که پنهان ساختند
از خیال خویش برهان ساختند ۳۲۱

حرفها آنجا خیال آمد به بین
هرچه برخوانی خیالی برگزین ۳۲۲

جملگی تصنیف عقلست و خیال
جز معانی جملگی آمد و بال ۳۲۳

ازخیالست این که هر روزی فلک
بر خیال خویش گردد چون سمک ۳۲۴

گرداین عرصه چنان گردان شده
از خیال خویش سرگردان شده ۳۲۵

کوکبان اندر خیال آفتاب
گاه بی نور و گهی با نور و تاب ۳۲۶

ماه هر دم چون خیالی میشود
ازخیالش چون هلالی میشود ۳۲۷

گاه در دوری گهی اندر کمی
گاه در افزون و گاهی در کمی ۳۲۸

جمله اشیا در خیالی ماندهاند
جمله در نور جلالی ماندهاند ۳۲۹

عقل تنها در خیال آورده است
زان تمامت در وبال آورده است ۳۳۰

روز و سال و ماه و شب جمله یکیست
از خیال این جمله را با خود شکیست ۳۳۱

از خیال این چرخ آمد بر دُور
از دُور پیدا شود کلی صور ۳۳۲

ماه و خورشید و کواکب بی محال
بیخبر از خود شده اندر خیال ۳۳۳

از خیال خویش کلی بیخبر
گرچه زیشانست عالم سر بسر ۳۳۴

این همه از فوق و تحت آمد پدید
هر یکی اندر خیالی در رسید ۳۳۵

جمله یکسان بود اما از خیال
گشت پیدا این حقیقت لامحال ۳۳۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۳۶
کانال گوهرین در ایتا
۴۵۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:حكایت
گوهر بعدی:حكایت استاد نقاش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.