هوش مصنوعی: این متن شعری عرفانی از مولانا است که در آن استادی ماهر و عجیب توصیف می‌شود که پرده‌ای در پیش روی خود دارد و پشت آن نشسته است. او نقش‌های مختلفی می‌کشد و سپس آنها را از بین می‌برد. این استاد نمادی از خداوند است که جهان را می‌آفریند و سپس نابود می‌کند. در ادامه، مردی دانا به نزد استاد می‌رود و از او دربارهٔ رازهایش می‌پرسد. استاد پاسخ می‌دهد که همهٔ این نقش‌ها و نابودی‌ها بخشی از حکمت الهی است و برای فهمیدن حقیقت، باید از ظواهر گذشت و به باطن رسید.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال دشوار است. همچنین، استفاده از استعاره‌ها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.

حكایت استاد نقاش

بود استادی عجایب ماه وسال
هردم ازنوعی ببازیدی خیال ۱

پردیی در پیش رویش بسته بود
در پس آن پرده او بنشسته بود ۲

از صورها مختلف او بی شمار
کرده اندر هر خیالی او نگار ۳

ریسمانی بسته بد بر روی نطع
از صورها جمع کردی پیش نطع ۴

جمله اندر ریسمان دانی فنون
بود نقّاشی عجایب ذوفنون ۵

هرچه در عالم بدی از خیر و شر
جملگی کردند آنجا سر بسر ۶

نقش انسانات هم بر کرده بود
نقش حیوانات بی مرکرده بود ۷

از وحوش و از طیور و هرچه هست
کرده بود از نیست آنجا گاه هست ۸

از برون پرده آن میباختی
در درون آن کار را میساختی ۹

بر سر آن نطع چابک دست بود
هرچه بود او را همه در دست بود ۱۰

هرچه در فهم آید و عقل و خیال
کرده بود از نقشها خود بی محال ۱۱

جمله از یک رنگ امّا مختلف
در عبارت گشته کلی متّصف ۱۲

جمله یکسان بود اما اوستاد
هریکی بر گونهٔ دیگر نهاد ۱۳

داشت صندوقی درون پرده او
جملگی پردخته آنجا کرده او ۱۴

چون برون کردی صورها را از آن
اوفکندی اندران بند روان ۱۵

هر یک از شکلی مر آنرا جملهٔ
شاد کردی بی محابا جلوهٔ ۱۶

هر یک از نوعی دگر میباختی
هر صور از گونهٔ میساختی ۱۷

گاه صورت گاه حیوان گاه خود
ساختی او صورتی از نیک و بد ۱۸

نقش رنگارنگ او بر لون لون
آوریدی او برون بی عون عون ۱۹

چون ببازیدی بهر کسوت بران
درکشیدی بند آن در خود روان ۲۰

بگسلانیدی صورها اوستاد
پس بدادی هم در آن ساعت بباد ۲۱

پس نهادی آن بصندوق اندرون
او فکندی آن بزرگ رهنمون ۲۲

اندران صندوق افکندی ورا
کس نمیپرسید ازو این ماجرا ۲۳

هرکه کردی این سئوال از اوستاد
کز برای چه چنین دادی بباد ۲۴

از برای چه تو این ها ساختی
خرد کردی عاقبت در باختی ۲۵

از برای چه تو بر بستی ورا
وز برای چه تو بشکستی ورا ۲۶

از برای چیست این با ما بگوی
تا چرا کردی و افکندی بگوی ۲۷

هیچکس او سعی خود باطل کند؟
هیچکس او رنج خود عاطل کند؟ ۲۸

هیچکس هرگز کند انصاف ده
راست برگو آنگهی بنیاد نه ۲۹

هرکه میکردی سؤال از اوستاد
او جواب هیچکس را مینداد ۳۰

چون جواب کس ندادی اندر آن
آن همه راز نهانی بد عیان ۳۱

خلق را از روی دل دیوانه گشت
آشنا بودند اگر بیگانه گشت ۳۲

زان صورها لون لون بی عدد
او برون کردی عجایب بی مدد ۳۳

دیگران مردم شدندی پیش او
گرچه دل خونی بدی از نیش او ۳۴

آن همه نقش عجایب در بساط
اوفکندی اندران عین نشاط ۳۵

دیگران یکسر همه کردی تباه
صورت و صندوق میکردی نگاه ۳۶

هم تباهی آوریده اندرو
دیگر آن قوم آمده در گفت و گو ۳۷

هیچکس را مر جواب اونبود
هرچه گفتندی صواب او نبود ۳۸

عاقبت چون کس نیامد مرد او
جمله میبودند دل پر درد او ۳۹

اندران مردم همه میسوختند
هر زمانی آتشی افروختند ۴۰

بود مردی کامل و بسیار دان
در حقیقت گشته بود او راز دان ۴۱

بود مردی با کمال و فرّ و هوش
کرده بود او از شراب شوق نوش ۴۲

صاحب اسراردانش بود او
صاحب عقل و توانش بود او ۴۳

کار این استاد آنکس فهم داشت
نه چو عقل دیگران او وهم داشت ۴۴

او رموز و راز اودانسته بود
هرچه بد اسرار اودانسته بود ۴۵

یک شبی رفت او بنزد اوستاد
کرد اکرامی و پیشش ایستاد ۴۶

تاکمال خویشتن حاصل کند
خویش را در نزد او واصل کند ۴۷

نزد آن صاحب رموز راز شد
یک دمی با او بخلوت ساز شد ۴۸

از طریق عزّت او کردش سلام
تا بماند دولت کل احترام ۴۹

پیش استاد جهان او راز گفت
هرچه یکسر بود یکره باز گفت ۵۰

این سؤال از اوستاد آنگاه کرد
تادل خود او از آن آگاه کرد ۵۱

گفت ای استاد راز کاردان
از حقیقت جمله تو بسیار دان ۵۲

این رموز تو کسی نایافته
هریک از نوعی دگر بشتافته ۵۳

چشم عالم همچو تو دیگر نیافت
هردم از نوعی دگر گرچه شتافت ۵۴

راز صورت را بمعنی جان شدی
با رموز کلّ خود شادان شدی ۵۵

خلق اندر گفت و گوی تو روند
گرچه اندر جست و جوی تو روند ۵۶

جملگی در ماجرای خویشتن
جملگی اندر بلای خویشتن ۵۷

جز خیال تو نمیبینند آن
لیک راز تو نمیدانند آن ۵۸

در مقالات تو گفتار هوس
میپزند و مینداند هیچکس ۵۹

کین چنین راز تو از یدّ تو است
این همه نقش از قلم مدّ تواست ۶۰

می نداند هیچکس اسرار تو
می نهبیند هیچکس هنجار تو ۶۱

می چه داند هر کسی رمز و رموز
کین نه اسراریست پیدایی هنوز ۶۲

جمله در کار تو حیران آمدند
جمله همچون چرخ سرگردان شدند ۶۳

واقف راز تو چون هرگز نبود
زانک دانائی ترا دیده نبود ۶۴

این زمان بر من رموز تو ز تو
گشت پیدا هر زمانی تو بتو ۶۵

نی من از تو باز خواهم گفت راز
این حدیث از تو نخواهم گفت باز ۶۶

آنچه من دیدم ز تو از دید تو
هم ز دید تو بگویم دید تو ۶۷

از تو دیدم آنچه میبایست دید
از تو خواهم گفت دیدم آنچه دید ۶۸

این همه ازتو بکلی با تواند
باتو گویااند و بی تو با تواند ۶۹

هم کمال تو تو دانی بی شکی
هم ز تو خواهم بگفتن اندکی ۷۰

آنچه بینی راز تو باشد بکل
پس مرا بیرون فکن زین نقش ذل ۷۱

من بدانستم ز بازی های تو
از مقام عشق بازیهای تو ۷۲

هرچه کردی هم ز تو دیدم ترا
نزد دید خویشتن دیدم ترا ۷۳

هر چه کردی آوریدی در بساط
جملهٔ آن نقش کردم احتیاط ۷۴

احتیاط نوع نوعت کردهام
همچو پرده مانده اندر پردهام ۷۵

جمله دیدم هرچه کردی بی خلاف
من یقین دانم نباشد این گزاف ۷۶

جملهٔ صورت ز یکسان کردهای
جمله را یک رنگ همسان کردهای ۷۷

جملهٔ ترکیب هر انواع را
کردهای بر هر صفت اصناع را ۷۸

چون که تو کردی برآوردی برون
از برای دید این نقش فنون ۷۹

بر بساط مملکت کردی روان
از صفت هر جایگه آن را روان ۸۰

عاقبت چون از تمامت باختی
از برای چه تو آن را ساختی ۸۱

چون کنی در عاقبت آن خرد تو
از چه باشد عاقبت دست برد تو ۸۲

سعی چندینی تو بردی اندران
از چه کردی خرد آنرادر جهان ۸۳

اول کردن چه بودت ساختن
عاقبت هم خویش آن را باختن ۸۴

کردن از چه بود و بشکستن ز چه
آوریدن چه و بر بستن ز چه ۸۵

از چه سعی خود کنی باطل چنین
بازگو این راز با این راز بین ۸۶

تا بگویم من بدین خلق جهان
وارهند از گفت و گویش این زمان ۸۷

عاقبت استاد از اسرار حال
مر جوابی گفت از کشف سؤال ۸۸

گفت ای پرسندهٔ زیبا سخن
کار عالم نیست پیدا سر زبن ۸۹

نیک کردی این سؤال لامحال
من بگویم درجواب این سؤال ۹۰

این سؤال تو نکو کردی ز من
من جواب تو بگویم بی سخن ۹۱

گوش هوشت باز کن سوی سؤال
تا جوابت بشنوی در کل حال ۹۲

این سؤال از من که کردی زین همه
راز من یک جزو بودی زین همه ۹۳

نیک فهمی داری و خوش گفت تو
وین در اسرار کردی سفت تو ۹۴

اول اصل من ز من تو گوش کن
گر توانائی ازین می نوش کن ۹۵

اول کار خود از من بازدان
آنگهی تو از حقیقت راز دان ۹۶

اول از پندار عقل آیی برون
تابدانی سرّ اسرارم کنون ۹۷

اول این اصل باید کرد حل
تا نباشد کار کلی برحیل ۹۸

اول این ترتیب اگر حاصل کنی
تا چو آنها خویشتن بیدل کنی ۹۹

همچو ایشان تو مشو در گفتگو
لیک مر این سر شنو باجستجو ۱۰۰

این چنین اسرار مشکل حل بکن
چون شکر در آب خود را حل بکن ۱۰۱

سرّ اسرارت ز من گردد یقین
هم ز من بشنو ز من ای راز بین ۱۰۲

این همه نقش مخالف از صور
من بکردم هر یک از لونی دیگر ۱۰۳

هر یک از لونی دگر برساختم
هر یک از نقشی دگر پرداختم ۱۰۴

هریک از شانی دگر آوردهام
هر یک از نوعی دگر من کردهام ۱۰۵

هر یکی برکسوتی کردم روان
هر یکی بر یک صفت کردم عیان ۱۰۶

هرچه رنگ آنجا مخالف آمدست
در همه جمله موالف آمدست ۱۰۷

رنگ آنجا مختلف بر مختلف
صورت و معنی بیاید متّصف ۱۰۸

من همه ترکیب کردم از قیاس
جمله بر ترتیب کن آن را قیاس ۱۰۹

من همه پرداختم از بهر کار
تا تماشایی بود در روزگار ۱۱۰

چون تماشا بود هم آمد به علم
از تماشا گشت کلی راه علم ۱۱۱

هرچه علمست آن و جهلست از یقین
علم و جهل از یکدگر آمد به بین ۱۱۲

جهل و علم از یکدگر آمد پدید
این بدان و آن بدین آمد پدید ۱۱۳

تا نباشد جهل علم آنگه نبود
علم از جهل آمدت اندر نمود ۱۱۴

گرچه علم و جهل حاضر آمدند
هر یکی در کار ناظر آمدند ۱۱۵

علم باید گرچه مرد اهل آمدست
تابدانی کاخرش جهل آمدست ۱۱۶

علم صورت هیچ باشد بی خلاف
علم معنی هست معنی بی گزاف ۱۱۷

علم معنی آن نگردد مختلف
علم معنی میشود زین متّصف ۱۱۸

این همه صورت که من آراستم
این همه از دید خود پیراستم ۱۱۹

این همه صورت که اعیان کردهام
هر یکی رنگی دگرسان کردهام ۱۲۰

این همه صورت ز معنی فاش شد
بود معنی نقش صورتهاش شد ۱۲۱

سالها ترتیب کردم جمله را
تا بدانستم اساس جمله را ۱۲۲

سالها بنیاد اینها کردهام
سعی بی حد اندرین ها بردهام ۱۲۳

چون منم نقّاش هم صورت گرم
هرچه سازم آن به بینم بنگرم ۱۲۴

چون منم نقّاش از روی حساب
آورم شان میبرم اندر حجاب ۱۲۵

چون منم نقّاش هم استاد هم
من کنم این جمله را بنیاد هم ۱۲۶

چون همه من میکنم من باشم او
این همه پیدا ز من شد گفتگو ۱۲۷

من چه غم دارم از اینهای دگر
بهتر از لونی کنم لونی دگر ۱۲۸

چون منم سازندهٔ کار نخست
بشکنم آنگه کنم کلی درست ۱۲۹

چون منم دانندهٔ این کار را
کی بود ترسی ز هر گفتار را ۱۳۰

چون منم بر جزو و کل این صور
حاضر و پیدا کننده سر بسر ۱۳۱

پرده من دارم درون پرده هم
پا و سر در پردهام گم کردهام ۱۳۲

من برون آرم بهر نوعی که هست
هم بیارم هم کنم آن جمله پست ۱۳۳

هم بگویم راز و هم گویم بتو
سرّ خود را باز گویم هم بتو ۱۳۴

هم منم هم خود مرا معلوم گشت
راز من هم مر مرا مفهوم گشت ۱۳۵

هیچکس رازم نمیداند یقین
در گمان افتاده کی یابد یقین ۱۳۶

درگمان این راز هرگز پی نبرد
آنکه یابد عاقبت او پی ببرد ۱۳۷

در زمان این راز گردد فاش تو
آنگهی پیدا شود نقّاش تو ۱۳۸

در یقین آنگه به بینی روی وی
چون بری این راز را کلی بوی ۱۳۹

راز ما را کژ مبین ره گم مکن
خویشتن را در صف مردم بکن ۱۴۰

هرکه رازم یافت او دیوانه گشت
از خرد یکبارگی بیگانه گشت ۱۴۱

کار من از راز من پیدا بشد
این زمان جانها ازین شیدا بشد ۱۴۲

من همی دانم چه کردم چون شدم
من ازین پرده همه بیرون شدم ۱۴۳

بشکنم آن را به آخر من همان
بار دیگر من برون آرم از آن ۱۴۴

این نه اینست و نه آنست آن بدان
رمز من کس را نباشد ترجمان ۱۴۵

رمز من اینجا ز اسرار قدم
آمده تا تو بدانی زد قدم ۱۴۶

رمز من ز اسرار من گردد عیان
از شکستن هم مرا آید بیان ۱۴۷

این عیان صورت تو بشکنم
بردن و آوردن آن روشنم ۱۴۸

روشنم آمد نباشد روشنت
تا نه پنداری بکلی جوشنت ۱۴۹

تو سفر داری کنون در گفت و گو
حالیا میباش اندر جست و جو ۱۵۰

روشن آنگه میشود کو بشکند
زین همه گشتن از آنجا وارهد ۱۵۱

روشن آنگه میشود کو خرده گشت
هم بصورت هم بمعنی مرده گشت ۱۵۲

روشن آنگه میشود کو خود نبود
آن زمان پیدا شود نابود و بود ۱۵۳

اوستاد آبگینه گر ببین
زو ببین اسرار و آنگه زو ببین ۱۵۴

چون کند یک شیشه آنگه بشکند
آنگهی بازش بپرده در برد ۱۵۵

شیشه دیگر برون آرد لطیف
جوهری شفّاف بس نغز و شریف ۱۵۶

جوهر دیگر برون آرد دگر
ور دگر خواهی دگر آرد دگر ۱۵۷

جملگی یک آبگینه بود آن
هر یک از نوعی دگر بنمود آن ۱۵۸

هر یک از لونی دگر آرد برون
اوستاد جلد سازد پر فنون ۱۵۹

جوهرش یکیست اما بیشها
میکند هر نوع نوعی شیشه ها ۱۶۰

چون همه یکیست اندر اصل کار
شیشهها آرد تفاوت بی شمار ۱۶۱

شیشههای بی تفاوت آورد
ور بخواهد او بکلی بشکند ۱۶۲

ور بخواهد همچنان بگذاردش
باز از نوعی دگر باز آردش ۱۶۳

هرچه زینسان میکند او کرده است
رنج بی حد اندر آن او برده است ۱۶۴

چونکه خود سازد یقین داند که اوست
از چه این کلی زبانها گفتگوست ۱۶۵

چون همه من کردم و کردم خراب
هم من از من مر مرا گویم جواب ۱۶۶

من همی دانم که این اسرار چیست
نقش این پرده درین پرگار چیست ۱۶۷

خرد گردانم تمامت نقش ها
هیچ انجا باز مینکنم رها ۱۶۸

راز خود با تو بگویم زین همه
تاترا مقصود جویم زین همه ۱۶۹

تا جهان بر گفتگوی من شود
جملگی در جستجوی من شود ۱۷۰

تا مرا بشناسد این عقل فضول
گرچه آن جا میکند ردّ و قبول ۱۷۱

تا مراد خود ز خود باقی کنم
عاقبت آن جمله در باقی کنم ۱۷۲

رازهای دیگرم در پرده است
هیچکس آن را زحل ناکرده است ۱۷۳

آنچه من بنمودم آن جا اندکی
بیش ازین دیگر نباشد اندکی ۱۷۴

آنچه ما را در نهان پرده است
پرده اندر پرده اندر پرده است ۱۷۵

از پس پرده اگر یابی همه
راز ما را کل تو دریابی همه ۱۷۶

لیک این معنی مکن بر کس تو فاش
معنیم بنگر تو صورت بین مباش ۱۷۷

صورتت بشکن که تا تو بنگری
آنگهی از راز ما تو برخوری ۱۷۸

گر تو از راز درون آگه شوی
گرچه بی راهی ولی یاره شوی ۱۷۹

راز من چون بر تو گردد جمله فاش
از عذاب جان و دل ایمن مباش ۱۸۰

دست من بر دست خود نه استوار
بعد از آن تو سرّ ما کن آشکار ۱۸۱

یک زمان در پردهٔ ما در خرام
یک زمانی بگذر از این ننگ و نام ۱۸۲

نام و ننگ خود بکلی در فکن
صورت خود خرد اندر هم شکن ۱۸۳

این صورت را کن بکلی خرد تو
تا که بر شیطان نماند عضو تو ۱۸۴

از خیال خویشتن آیی برون
در درون پرده آیی از برون ۱۸۵

آن خیال آنجا که تودیدی همی
آن خیال از نقل آمد یک دمی ۱۸۶

در درون آیی همه آهنگ کن
نام خود بردار و خود بی ننگ کن ۱۸۷

در درون پرده شو واقف ز ما
تات بنمائیم هر دم جایها ۱۸۸

در درون پرده عزّت خرام
در درون پرده وحدت خرام ۱۸۹

خاص آنجا شو اگر خواهی خلاص
تا شوی اندر درون پرده خاص ۱۹۰

پرده بردار و بیا اسرار بین
هر دم از نوعی دگر گفتار بین ۱۹۱

پرده بردار و ببین راز مرا
این همه تمکین و اعزاز مرا ۱۹۲

در درون پرده صاحب راز شو
آنگهی در سوی ایشان باز شو ۱۹۳

آن همه صورت که دید آن زمان
دیگر از نوعی دگر بینی عیان ۱۹۴

آن دگر از صورت دیگر ببین
کل طلب کل جوی کل شو کل ببین ۱۹۵

صورت خود از میان برداریی
راز خود آنگه بکل دریابی ۱۹۶

راز ما در پرده دل باز بین
آنگهی تو معنی و اعزاز بین ۱۹۷

در زمان و در مکان آی و برو
در مکان اندر زمان آی و برو ۱۹۸

از مکان و از زمان شو تو برون
تا بیابی راز ما بی چه و چون ۱۹۹

راز ما دریاب آنگه کل بباش
چون شوی تو کل بکل بی دل بباش ۲۰۰

هر که کل شد جزو را با او چه کار
و آنکه جان شد عضو را با او چه کار ۲۰۱

کل شوی آنگاه چون بینی تو راز
اولین یابی بآخر هم تو باز ۲۰۲

هرکه ساز کوی ما سازد بکل
اول از پندار افتد او بذل ۲۰۳

هر که خواهد از وصال ما دمی
حیرت جان سوز بیند عالمی ۲۰۴

یک زمان اندر درون پرده آی
پردهٔ راز خود از پرده گشای ۲۰۵

مرد ره بین چون زاستاد این شنید
روی استاد حقیقی باز دید ۲۰۶

روی او میدید و او پنهان شده
در پس آن پرده او حیران شده ۲۰۷

گفت ای استاد دور از انقلاب
از چه افکندی مرا در اضطراب ۲۰۸

راه ده اندر درون پردهام
زانکه بی توراه را گم کردهام ۲۰۹

راه ده تا من درآیم سوی تو
چون درآیم من ببینم روی تو ۲۱۰

گر دهی راهم بیابم دور چرخ
چون دهی را هم رسم در غور چرخ ۲۱۱

پرده عشق ترا دوری کنم
بیخ غم از جان و ازدل برکنم ۲۱۲

حاجبی آمد برون از پرده او
ایستاد ودست او بگرفت او ۲۱۳

گفت بسم اللّه که استاد جهان
میبرد اینجا ترادر میهمان ۲۱۴

یک زمان در اندرون آی از برون
تاترا باشم در آنجا رهنمون ۲۱۵

دست او بگرفت وشد در پرده باز
اوفکند آن لحظه از هم پرده باز ۲۱۶

چون درون پرده شد بیخویشتن
درگذشته ازوجود و جان و تن ۲۱۷

عالم صغری چو در کبری فتاد
راز او کلّی در آن عالم گشاد ۲۱۸

راه کلی پرده اندر پرده بود
لیک آن راه از صفت گم کرده بود ۲۱۹

حاجب از چشمش نهان شد در زمان
مرد را لرزی درآمد در نهان ۲۲۰

ناگهان الحاح استاد او شنید
لیک مر استاد را آنجا ندید ۲۲۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۲۱
کانال گوهرین در ایتا
۳۸۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:حكایت
گوهر بعدی:رسیدن سالك با پرده اول
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.