هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی و فلسفی است که به بیان سفر روحانی سالک در جستجوی حقیقت و یقین میپردازد. سالک در این سفر با پردههای مختلفی روبهرو میشود که هر یک نمادی از موانع و مراحل شناخت هستند. او در نهایت به نور حقیقت میرسد، اما همچنان در حیرت و جستجو باقی میماند. متن پر از استعارهها و نمادهای عرفانی است و به رابطهی مرید و مرشد نیز اشاره دارد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوان دشوار باشد.
رسیدن سالك با پرده چهارم
چارمین پرده عجایب پرده بود
پردههای دیگران گم کرده بود ۱
پردهٔ در پردهٔ در پردهٔ
بی صفت دید او عجایب پردهٔ ۲
در میان پردهٔ خضرا صفت
برتر از ادراک و وهم و معرفت ۳
بود نوری ساطع و آتش نهاد
نور او بر سالک حیران فتاد ۴
شعلههای تیغ گون بر هر صفت
میزدندی هر زمانی یک صفت ۵
برق استغنای او افروخته
جملهٔ عالم ازو افروخته ۶
نور او بودی ز تحقیق و یقین
کی شود این سر بر هرکس یقین ۷
بود نوری نه سرش پیدا نه بن
کی درآید وصف او اندر سخن ۸
از کمال صنع و از تف نظر
راه او شد در زمان نزدیک تر ۹
بود نوری رنگ رنگ از هم شده
جملهٔعالم ازو معظم شده ۱۰
بود نوری از تجلّی در وصول
این مگر فهمی کند صاحب قبول ۱۱
بود نوری زینت عالم شده
پرتوش تمکینی آدم شده ۱۲
نور تحقیقی و یقین تر زان ندید
لال شد سالک چو آن هیبت بدید ۱۳
رفت پیش پیر چون راهش بُد آن
تا شود نور یقین او را عیان ۱۴
در میان نور پیری زنده دید
ذات او اندر یقین پاینده دید ۱۵
بود پیری در میان نور در
زو نباشد در جهان مشهور تر ۱۶
صاحب اسرار کلّی گشته او
لیک هم در پرده بد در جست و جو ۱۷
سالها گردیده در شیب و فراز
لیک هم مانده درون پرده باز ۱۸
اوستاد او را بکلی کرده کل
او یقین خود بُده در راه کل ۱۹
هم بنور او منور پردهها
هم بطرح او مدوّر پرده ها ۲۰
هم یقین او گمان برداشته
شعلههای نور را بفراشته ۲۱
هم منیت در هویت باخته
سرمدی در سر مدیت تاخته ۲۲
راز اشیا را شده او پایدار
هر دم از پرده شد و آشکار ۲۳
جملهٔ پرده ازو پر نور بود
بود نزدیک و بمعنی دور بود ۲۴
سبز خنگی زیر ران او بدید
چشم عالم همچو او دیگر ندید ۲۵
سبز خنگی بر نهاده لاجورد
در جهان بسیار دیده گرم و سرد ۲۶
نور پرده تابداری کرده بود
از نهیب او خماری کرده بود ۲۷
خیمه نوری طناب اندر طناب
پردههای او حباب اندر حباب ۲۸
پس سلامی کرد اندر روی او
آنگهی آمد روان بر سوی او ۲۹
دید رویش را تمامی همچو ماه
از تف رویش نمیکرد او نگاه ۳۰
چشم ره بین اندران حیران شده
هم ز دیده روی او تیره شده ۳۱
ذات او هر دم کمالی بیش داشت
هر دم از نوعی جمالی مینگاشت ۳۲
یک قلم در دست و لوحی پیش او
اندر آن جا آمده در جست و جو ۳۳
هر زمان آن پیر میکردی نظر
در نظر کردن شده در رهگذر ۳۴
ذات عیسی را درینجا گه بیان
گر نمیدانی درین منزل نشان ۳۵
در صفت هر دم فروتر آمدی
از سوی بالا فرو تر آمدی ۳۶
هر نشیبی را بود ذاتی فراز
هر فرازی را بود در عین راز ۳۷
مرد ره بین چون چنان راهی بدید
همچنان میرفت تا او آرمید ۳۸
گفت ای معنی و صورت جمله تو
در برونی و درونی جمله تو ۳۹
عکس نور تو شده هر دوجهان
از تو پیدا گشته این راز نهان ۴۰
ای تمامت پرده ازتو روشنی
عکس نعلت داده مه را روشنی ۴۱
نور تو بگرفته در کون و مکان
این زمان هستی تو درعین عیان ۴۲
ذات تو آمد صفات راهبر
مر مرا راهی نما ای راهبر ۴۳
عکس تو بر جان من شوقی نهاد
این زمانم گوییا ذوقی نهاد ۴۴
راه من بنمای در این جایگاه
زانکه استادم بود در ره پناه ۴۵
گفت ای پرسنده مجنون صفت
اوستاد آنجا بداند معرفت ۴۶
راه از من برتر آمد پیش او
راه پیدا میشود در نور او ۴۷
راه میرو هر زمان واپس ممان
تا مگر یابی امان اندر امان ۴۸
راه دورست اندرین ره دار پای
چون درین ره آمدی میدار پای ۴۹
راه دورست و پر آفت ای عزیز
هست اندر راه تو بسیار چیز ۵۰
راه دورست وهمی بین و مترس
اندرین ره آی و میبین و مترس ۵۱
چست رو تا روی استاد جهان
باز بینی راه جویی این زمان ۵۲
تو اگر از راز من داری خبر
بازگویی راز با من سر بسر ۵۳
سیرت استاد با من بازگوی
آنچه دیدی بر یقین پر راز گوی ۵۴
کام این مسکین بیچاره برآر
زانکه اندر راه گشتم سوگوار ۵۵
اوستادم این زمان خودتم ز دست
ذات من گویی در آنجا گم بدست ۵۶
هم تو آخر رمزی از استاد گوی
تا بدانم حال خود در جست و جوی ۵۷
گفت ای پرسنده بشنو تو جواب
انقلاب پرده میکن انقلاب ۵۸
این زمان بسیار سالست ای عزیز
تا بدانستم درین بسیار چیز ۵۹
صنعت استاد دیدم سالها
هم ازو معلوم کردم حالها ۶۰
راز استادم عیانی چند شد
گرچه پای من کنون در بند شد ۶۱
راز استادم عیان چندی نمود
عاقبت آنجایگه بندی نمود ۶۲
پرده را از سوی بالا مینگر
آن زمان از سوی پرده درگذر ۶۳
تا شوی واقف ز راز اوستاد
کاین همه ترتیب کلی اونهاد ۶۴
تو تماشای برون کن راه بین
راه میبین آنگهی شو راه بین ۶۵
آنچه اول دیدهٔ در پرده باز
تو چه دیدی اولین پرده باز ۶۶
حال ایشان جملگی با او بگفت
راز راز ودر زمان اندر نهفت ۶۷
گفت ایشان بازمانده در رهند
جملگی خدمت گزار در گهند ۶۸
ماندهاند حیران درین پرده عجب
بازمانده گشتهاند از این سبب ۶۹
نورافشان جمله از نور منست
راه کلّی هم ز نورم روشنست ۷۰
هم ز بالا نور از من میرود
کار گاه نور از من میرود ۷۱
لیک من هم نیز ازین حیران ترم
در میان پرده سرگردان ترم ۷۲
هر زمان از منزلی آیم بره
نیست مارا هیچ منزل از بنه ۷۳
گاه در شیبم گهی اندر فراز
باز میجویم ز استاد این نیاز ۷۴
باز میجویم همی استاد خود
تا مگر او را به بینم تا ابد ۷۵
گر مرا در گردش آید در نهاد
من نخواهم این همه بی اوستاد ۷۶
سالها مقصود من او بوده است
تا مرا استاد خود کی بوده است ۷۷
اوستادم اوستاد جمله است
از خودی خود همه ترتیب بست ۷۸
این همه ترتیب پرده اوستاد
از برای دیدن خود او نهاد ۷۹
اوست جمله لیک ناپیدا بمن
زان شدستم این چنین شیدا بمن ۸۰
اوست جمله لیک میآید خطاب
هر دم از استاد کلی این جواب ۸۱
نور خود را راز پنهانی مکن
جز براه من تو گردانی مکن ۸۲
جز براهم پرده دیگر مگرد
آنچه من گویم رهی دیگر مگرد ۸۳
در ره و در پرده سرگردان شدم
من چو تو در پردهها حیران شدم ۸۴
معنیء داری ز من بالاتری
این زمان در آب تو تشنهتری ۸۵
گرهمی خواهی که بینی اوستاد
اندرین راهت قدم باید نهاد ۸۶
در چنین پرده ممان هر جای باز
ورنه مانی از برون پرده باز ۸۷
من بسی این راه را طی کردهام
لیک اکنون بازمانده بر درم ۸۸
هرکه این پرده بکلی راه برد
بعد از آن این پرده را از ره سپرد ۸۹
در زمان زان پرده بیند اوستاد
کاین همه ترتیب و قانون اونهاد ۹۰
جهد کن ای رهبر پاکیزه رای
تا نمانی همچو من اینجا بجای ۹۱
راه رو در ره ممان ای پرده باز
تا نگردد در عقوبت ره دراز ۹۲
زود بگذر رو درآنجا راه جوی
گر تو هستی مرد راهش راه جوی ۹۳
گفت ای پیر مبارک روی من
یک زمان دیگر نگه کن سوی من ۹۴
بازگوی احوال را هم بر تمام
تا که چندین پرده دارد احترام ۹۵
چند پرده بایدم زینجا گذشت
تا مرا گردد ازین اسرار گشت ۹۶
چند دیگر پردهها اندر رهست
کاین نه راهی خرد و رای کوتهست ۹۷
گفت چارت پرده دیگر برو
هم چنین میرو تو راه و میشنو ۹۸
غلغل و تسبیح پیران اندران
تا به بینی آن زمان عین عیان ۹۹
جایگاهی خوفناک اندر رهست
ره گذارت این زمان آنجاگهست ۱۰۰
تا نه پنداری که راهی خرد شد
ای بسا کس کاندرین ره مرد شد ۱۰۱
همچو تو بسیار کس من دیدهام
در مقام عشق صاحب دیدهام ۱۰۲
آنچه تو دیدی و هم بشنیدهای
تو کجا همچون من اینجا دیدهای ۱۰۳
راه تو بر سقف این پرده درست
در پس این پرده یک پرده درست ۱۰۴
جهد کن تا خود ازو داری نگاه
تا نگردد رنج برد تو تباه ۱۰۵
جهد کن تا تو ازو میبگذری
ور بمانی باز ازو غافل تری ۱۰۶
زانکه سهمی با سیاست در رهت
تا نه پنداری که راهی کوتهست ۱۰۷
این سخن حقا که از تهدید نیست
این ز دیده میرود تقلید نیست ۱۰۸
هر کسی را زین سخن بویی دهند
هرکسی از معنیش شویی دهند ۱۰۹
کی بیابد بوی این عقل فضول
زانکه اسرایست بی فصل و فضول ۱۱۰
راه بینا این ره از ایشان بپرس
هر که دیده باشدش آسان بپرس ۱۱۱
بگذر از این پرده و کبر منی
گر تو مرد راه بین روشنی ۱۱۲
بگذر و بگذار استاد ازل
تو طلب کن تا بیابی بی حیل ۱۱۳
گر تو استاد ازل بشناختی
از همه کردارها پرداختی ۱۱۴
ای دریغا درد مردانت نبود
روزی مردانت میدانت نبود ۱۱۵
ای دریغا قدر خود نشناختی
عمر هرزه در صور در باختی ۱۱۶
ای دریغا رنج تو ضایع شده
اندر اینجا کار تو ضایع شده ۱۱۷
اوستاد چرخ آنجا باز جوی
آنچه گم کردی هم از خود باز جوی ۱۱۸
اوستادت برد اندر پرده باز
آمدی اندر درون پرده باز ۱۱۹
پرده خود بر دریدی بی خبر
هم ز استادت ندیدی هیچ اثر ۱۲۰
پرده برداری باستادت رسی
تو چنین در پرده مانده واپسی ۱۲۱
ای دریغا در درون پردهٔ
لیک خود را این زمان گم کردهٔ ۱۲۲
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
همچو ماهی این زمان در زیر میغ ۱۲۳
ای دریغا گر از این بیرون شوی
خرقه پوش گنبد گردون شوی ۱۲۴
زود بگذر هیچ آرامی مگیر
اندرین ره هیچ انجامی مگیر ۱۲۵
بگذر ای دل تا نمانی باز پس
زود بنگر راه و منگر باز پس ۱۲۶
بگذر ای دل پرده از خود باز کن
اوستاد خرقه را آواز کن ۱۲۷
تا مگر رویش ببینی در گذار
تا شود اسرار کلی آشکار ۱۲۸
بگذر این ره تو ممان در پرده باز
گرنه بازیها کند این پرده باز ۱۲۹
هرچه دیدی آن خیالی بود و بس
هرچه گفتی آن محالی بود و بس ۱۳۰
بازجوی استاد و بگذر شادوار
چند باشی خوار و سرگردان نزار ۱۳۱
چند مانی در نهاد خویشتن
بگذر از این پردههای جان و تن ۱۳۲
چون شنید این راز از استاد پیر
هم نظر آمد مرو را دستگیر ۱۳۳
پس قدم در راه بنهاد و برفت
برق وار اندر ره افتاد و برفت ۱۳۴
میشد اندر ره عیان اندر نهان
باز میگردید او در هر زمان ۱۳۵
راه را میدید و میبرّید راه
تا مگر جایی رسد زان جایگاه ۱۳۶
خود بخود میگفت این راز او براه
میگذشت و مینوشت آنگاه راه ۱۳۷
زار و حیران ناتوان و مستمند
بازمانده دل نزار و تن به بند ۱۳۸
بند راه او همین صورت شده
راه کرده بی حد و ماتم زده ۱۳۹
گفت این خود کردهام اندر عیان
این چنین هرگز که کرد اندر جهان ۱۴۰
من چنین حیران در این راه دراز
تن ضعیف و دل نزار وجان گداز ۱۴۱
این که من کردم که کردست او بخود
دور افتادم دریغا از خرد ۱۴۲
دور افتادم چنین بیچاره من
زار و محروم وزخان آواره من ۱۴۳
ای دریغا راه من دور اوفتاد
از چه سر تا پای مهجور اوفتاد ۱۴۴
من چه دانستم درین راه دراز
تا مرا باشد قرین کار ساز ۱۴۵
من نه تنها زار اندر ره شدم
من کجا اینجای مرد ره شدم ۱۴۶
ای دریغا رنج برد و سعی من
صرف شد اندر چنین راه فتن ۱۴۷
ای دریغا هیچکس آگه نشد
هیچکس با من کنون همره نشد ۱۴۸
آن بلا را هم بخود برداشتم
خلق بدگو را بخود بگماشتم ۱۴۹
این بلای خلق بر من جور کرد
این چنین از پردهام در دور کرد ۱۵۰
من ندانم تادگر ره باز من
باز بینم روی خویشان ووطن ۱۵۱
کی بیاران دگر من در رسم
این چنین حیران بمانده در پسم ۱۵۲
کی شود دیدار استادم یقین
تا گمان من شود کلّی یقین ۱۵۳
کی سپارم راه کلّی را تمام
تا شود زان حضرتم حاصل تمام ۱۵۴
این مرادم حاصل آید یا نه خود
بازماندم این چنین حیران بخود ۱۵۵
کار من در عاقبت پیدا شود
تا درین راهم رهی پیدا شود ۱۵۶
این همه سعی تو گردد ناپدید
کی در آن حضرت همی خواهی رسید ۱۵۷
برتر از عقلست راه پیچ پیچ
راه دور و چون به بینی هیچ هیچ ۱۵۸
در کمال عزّ هرگز کی رسم
من ندانم تا در آنجا کی رسم ۱۵۹
حاصلم گردد ز راز بی نشان
ترجمان من شود این ترجمان ۱۶۰
حاصلم گردد ندانم تا که چون
مر مرا آنجا که باشد رهنمون ۱۶۱
رهنمایم کیست در راه یقین
تا مگر بیرون شوم از کفر و دین ۱۶۲
پردههای دیگران گم کرده بود ۱
پردهٔ در پردهٔ در پردهٔ
بی صفت دید او عجایب پردهٔ ۲
در میان پردهٔ خضرا صفت
برتر از ادراک و وهم و معرفت ۳
بود نوری ساطع و آتش نهاد
نور او بر سالک حیران فتاد ۴
شعلههای تیغ گون بر هر صفت
میزدندی هر زمانی یک صفت ۵
برق استغنای او افروخته
جملهٔ عالم ازو افروخته ۶
نور او بودی ز تحقیق و یقین
کی شود این سر بر هرکس یقین ۷
بود نوری نه سرش پیدا نه بن
کی درآید وصف او اندر سخن ۸
از کمال صنع و از تف نظر
راه او شد در زمان نزدیک تر ۹
بود نوری رنگ رنگ از هم شده
جملهٔعالم ازو معظم شده ۱۰
بود نوری از تجلّی در وصول
این مگر فهمی کند صاحب قبول ۱۱
بود نوری زینت عالم شده
پرتوش تمکینی آدم شده ۱۲
نور تحقیقی و یقین تر زان ندید
لال شد سالک چو آن هیبت بدید ۱۳
رفت پیش پیر چون راهش بُد آن
تا شود نور یقین او را عیان ۱۴
در میان نور پیری زنده دید
ذات او اندر یقین پاینده دید ۱۵
بود پیری در میان نور در
زو نباشد در جهان مشهور تر ۱۶
صاحب اسرار کلّی گشته او
لیک هم در پرده بد در جست و جو ۱۷
سالها گردیده در شیب و فراز
لیک هم مانده درون پرده باز ۱۸
اوستاد او را بکلی کرده کل
او یقین خود بُده در راه کل ۱۹
هم بنور او منور پردهها
هم بطرح او مدوّر پرده ها ۲۰
هم یقین او گمان برداشته
شعلههای نور را بفراشته ۲۱
هم منیت در هویت باخته
سرمدی در سر مدیت تاخته ۲۲
راز اشیا را شده او پایدار
هر دم از پرده شد و آشکار ۲۳
جملهٔ پرده ازو پر نور بود
بود نزدیک و بمعنی دور بود ۲۴
سبز خنگی زیر ران او بدید
چشم عالم همچو او دیگر ندید ۲۵
سبز خنگی بر نهاده لاجورد
در جهان بسیار دیده گرم و سرد ۲۶
نور پرده تابداری کرده بود
از نهیب او خماری کرده بود ۲۷
خیمه نوری طناب اندر طناب
پردههای او حباب اندر حباب ۲۸
پس سلامی کرد اندر روی او
آنگهی آمد روان بر سوی او ۲۹
دید رویش را تمامی همچو ماه
از تف رویش نمیکرد او نگاه ۳۰
چشم ره بین اندران حیران شده
هم ز دیده روی او تیره شده ۳۱
ذات او هر دم کمالی بیش داشت
هر دم از نوعی جمالی مینگاشت ۳۲
یک قلم در دست و لوحی پیش او
اندر آن جا آمده در جست و جو ۳۳
هر زمان آن پیر میکردی نظر
در نظر کردن شده در رهگذر ۳۴
ذات عیسی را درینجا گه بیان
گر نمیدانی درین منزل نشان ۳۵
در صفت هر دم فروتر آمدی
از سوی بالا فرو تر آمدی ۳۶
هر نشیبی را بود ذاتی فراز
هر فرازی را بود در عین راز ۳۷
مرد ره بین چون چنان راهی بدید
همچنان میرفت تا او آرمید ۳۸
گفت ای معنی و صورت جمله تو
در برونی و درونی جمله تو ۳۹
عکس نور تو شده هر دوجهان
از تو پیدا گشته این راز نهان ۴۰
ای تمامت پرده ازتو روشنی
عکس نعلت داده مه را روشنی ۴۱
نور تو بگرفته در کون و مکان
این زمان هستی تو درعین عیان ۴۲
ذات تو آمد صفات راهبر
مر مرا راهی نما ای راهبر ۴۳
عکس تو بر جان من شوقی نهاد
این زمانم گوییا ذوقی نهاد ۴۴
راه من بنمای در این جایگاه
زانکه استادم بود در ره پناه ۴۵
گفت ای پرسنده مجنون صفت
اوستاد آنجا بداند معرفت ۴۶
راه از من برتر آمد پیش او
راه پیدا میشود در نور او ۴۷
راه میرو هر زمان واپس ممان
تا مگر یابی امان اندر امان ۴۸
راه دورست اندرین ره دار پای
چون درین ره آمدی میدار پای ۴۹
راه دورست و پر آفت ای عزیز
هست اندر راه تو بسیار چیز ۵۰
راه دورست وهمی بین و مترس
اندرین ره آی و میبین و مترس ۵۱
چست رو تا روی استاد جهان
باز بینی راه جویی این زمان ۵۲
تو اگر از راز من داری خبر
بازگویی راز با من سر بسر ۵۳
سیرت استاد با من بازگوی
آنچه دیدی بر یقین پر راز گوی ۵۴
کام این مسکین بیچاره برآر
زانکه اندر راه گشتم سوگوار ۵۵
اوستادم این زمان خودتم ز دست
ذات من گویی در آنجا گم بدست ۵۶
هم تو آخر رمزی از استاد گوی
تا بدانم حال خود در جست و جوی ۵۷
گفت ای پرسنده بشنو تو جواب
انقلاب پرده میکن انقلاب ۵۸
این زمان بسیار سالست ای عزیز
تا بدانستم درین بسیار چیز ۵۹
صنعت استاد دیدم سالها
هم ازو معلوم کردم حالها ۶۰
راز استادم عیانی چند شد
گرچه پای من کنون در بند شد ۶۱
راز استادم عیان چندی نمود
عاقبت آنجایگه بندی نمود ۶۲
پرده را از سوی بالا مینگر
آن زمان از سوی پرده درگذر ۶۳
تا شوی واقف ز راز اوستاد
کاین همه ترتیب کلی اونهاد ۶۴
تو تماشای برون کن راه بین
راه میبین آنگهی شو راه بین ۶۵
آنچه اول دیدهٔ در پرده باز
تو چه دیدی اولین پرده باز ۶۶
حال ایشان جملگی با او بگفت
راز راز ودر زمان اندر نهفت ۶۷
گفت ایشان بازمانده در رهند
جملگی خدمت گزار در گهند ۶۸
ماندهاند حیران درین پرده عجب
بازمانده گشتهاند از این سبب ۶۹
نورافشان جمله از نور منست
راه کلّی هم ز نورم روشنست ۷۰
هم ز بالا نور از من میرود
کار گاه نور از من میرود ۷۱
لیک من هم نیز ازین حیران ترم
در میان پرده سرگردان ترم ۷۲
هر زمان از منزلی آیم بره
نیست مارا هیچ منزل از بنه ۷۳
گاه در شیبم گهی اندر فراز
باز میجویم ز استاد این نیاز ۷۴
باز میجویم همی استاد خود
تا مگر او را به بینم تا ابد ۷۵
گر مرا در گردش آید در نهاد
من نخواهم این همه بی اوستاد ۷۶
سالها مقصود من او بوده است
تا مرا استاد خود کی بوده است ۷۷
اوستادم اوستاد جمله است
از خودی خود همه ترتیب بست ۷۸
این همه ترتیب پرده اوستاد
از برای دیدن خود او نهاد ۷۹
اوست جمله لیک ناپیدا بمن
زان شدستم این چنین شیدا بمن ۸۰
اوست جمله لیک میآید خطاب
هر دم از استاد کلی این جواب ۸۱
نور خود را راز پنهانی مکن
جز براه من تو گردانی مکن ۸۲
جز براهم پرده دیگر مگرد
آنچه من گویم رهی دیگر مگرد ۸۳
در ره و در پرده سرگردان شدم
من چو تو در پردهها حیران شدم ۸۴
معنیء داری ز من بالاتری
این زمان در آب تو تشنهتری ۸۵
گرهمی خواهی که بینی اوستاد
اندرین راهت قدم باید نهاد ۸۶
در چنین پرده ممان هر جای باز
ورنه مانی از برون پرده باز ۸۷
من بسی این راه را طی کردهام
لیک اکنون بازمانده بر درم ۸۸
هرکه این پرده بکلی راه برد
بعد از آن این پرده را از ره سپرد ۸۹
در زمان زان پرده بیند اوستاد
کاین همه ترتیب و قانون اونهاد ۹۰
جهد کن ای رهبر پاکیزه رای
تا نمانی همچو من اینجا بجای ۹۱
راه رو در ره ممان ای پرده باز
تا نگردد در عقوبت ره دراز ۹۲
زود بگذر رو درآنجا راه جوی
گر تو هستی مرد راهش راه جوی ۹۳
گفت ای پیر مبارک روی من
یک زمان دیگر نگه کن سوی من ۹۴
بازگوی احوال را هم بر تمام
تا که چندین پرده دارد احترام ۹۵
چند پرده بایدم زینجا گذشت
تا مرا گردد ازین اسرار گشت ۹۶
چند دیگر پردهها اندر رهست
کاین نه راهی خرد و رای کوتهست ۹۷
گفت چارت پرده دیگر برو
هم چنین میرو تو راه و میشنو ۹۸
غلغل و تسبیح پیران اندران
تا به بینی آن زمان عین عیان ۹۹
جایگاهی خوفناک اندر رهست
ره گذارت این زمان آنجاگهست ۱۰۰
تا نه پنداری که راهی خرد شد
ای بسا کس کاندرین ره مرد شد ۱۰۱
همچو تو بسیار کس من دیدهام
در مقام عشق صاحب دیدهام ۱۰۲
آنچه تو دیدی و هم بشنیدهای
تو کجا همچون من اینجا دیدهای ۱۰۳
راه تو بر سقف این پرده درست
در پس این پرده یک پرده درست ۱۰۴
جهد کن تا خود ازو داری نگاه
تا نگردد رنج برد تو تباه ۱۰۵
جهد کن تا تو ازو میبگذری
ور بمانی باز ازو غافل تری ۱۰۶
زانکه سهمی با سیاست در رهت
تا نه پنداری که راهی کوتهست ۱۰۷
این سخن حقا که از تهدید نیست
این ز دیده میرود تقلید نیست ۱۰۸
هر کسی را زین سخن بویی دهند
هرکسی از معنیش شویی دهند ۱۰۹
کی بیابد بوی این عقل فضول
زانکه اسرایست بی فصل و فضول ۱۱۰
راه بینا این ره از ایشان بپرس
هر که دیده باشدش آسان بپرس ۱۱۱
بگذر از این پرده و کبر منی
گر تو مرد راه بین روشنی ۱۱۲
بگذر و بگذار استاد ازل
تو طلب کن تا بیابی بی حیل ۱۱۳
گر تو استاد ازل بشناختی
از همه کردارها پرداختی ۱۱۴
ای دریغا درد مردانت نبود
روزی مردانت میدانت نبود ۱۱۵
ای دریغا قدر خود نشناختی
عمر هرزه در صور در باختی ۱۱۶
ای دریغا رنج تو ضایع شده
اندر اینجا کار تو ضایع شده ۱۱۷
اوستاد چرخ آنجا باز جوی
آنچه گم کردی هم از خود باز جوی ۱۱۸
اوستادت برد اندر پرده باز
آمدی اندر درون پرده باز ۱۱۹
پرده خود بر دریدی بی خبر
هم ز استادت ندیدی هیچ اثر ۱۲۰
پرده برداری باستادت رسی
تو چنین در پرده مانده واپسی ۱۲۱
ای دریغا در درون پردهٔ
لیک خود را این زمان گم کردهٔ ۱۲۲
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
همچو ماهی این زمان در زیر میغ ۱۲۳
ای دریغا گر از این بیرون شوی
خرقه پوش گنبد گردون شوی ۱۲۴
زود بگذر هیچ آرامی مگیر
اندرین ره هیچ انجامی مگیر ۱۲۵
بگذر ای دل تا نمانی باز پس
زود بنگر راه و منگر باز پس ۱۲۶
بگذر ای دل پرده از خود باز کن
اوستاد خرقه را آواز کن ۱۲۷
تا مگر رویش ببینی در گذار
تا شود اسرار کلی آشکار ۱۲۸
بگذر این ره تو ممان در پرده باز
گرنه بازیها کند این پرده باز ۱۲۹
هرچه دیدی آن خیالی بود و بس
هرچه گفتی آن محالی بود و بس ۱۳۰
بازجوی استاد و بگذر شادوار
چند باشی خوار و سرگردان نزار ۱۳۱
چند مانی در نهاد خویشتن
بگذر از این پردههای جان و تن ۱۳۲
چون شنید این راز از استاد پیر
هم نظر آمد مرو را دستگیر ۱۳۳
پس قدم در راه بنهاد و برفت
برق وار اندر ره افتاد و برفت ۱۳۴
میشد اندر ره عیان اندر نهان
باز میگردید او در هر زمان ۱۳۵
راه را میدید و میبرّید راه
تا مگر جایی رسد زان جایگاه ۱۳۶
خود بخود میگفت این راز او براه
میگذشت و مینوشت آنگاه راه ۱۳۷
زار و حیران ناتوان و مستمند
بازمانده دل نزار و تن به بند ۱۳۸
بند راه او همین صورت شده
راه کرده بی حد و ماتم زده ۱۳۹
گفت این خود کردهام اندر عیان
این چنین هرگز که کرد اندر جهان ۱۴۰
من چنین حیران در این راه دراز
تن ضعیف و دل نزار وجان گداز ۱۴۱
این که من کردم که کردست او بخود
دور افتادم دریغا از خرد ۱۴۲
دور افتادم چنین بیچاره من
زار و محروم وزخان آواره من ۱۴۳
ای دریغا راه من دور اوفتاد
از چه سر تا پای مهجور اوفتاد ۱۴۴
من چه دانستم درین راه دراز
تا مرا باشد قرین کار ساز ۱۴۵
من نه تنها زار اندر ره شدم
من کجا اینجای مرد ره شدم ۱۴۶
ای دریغا رنج برد و سعی من
صرف شد اندر چنین راه فتن ۱۴۷
ای دریغا هیچکس آگه نشد
هیچکس با من کنون همره نشد ۱۴۸
آن بلا را هم بخود برداشتم
خلق بدگو را بخود بگماشتم ۱۴۹
این بلای خلق بر من جور کرد
این چنین از پردهام در دور کرد ۱۵۰
من ندانم تادگر ره باز من
باز بینم روی خویشان ووطن ۱۵۱
کی بیاران دگر من در رسم
این چنین حیران بمانده در پسم ۱۵۲
کی شود دیدار استادم یقین
تا گمان من شود کلّی یقین ۱۵۳
کی سپارم راه کلّی را تمام
تا شود زان حضرتم حاصل تمام ۱۵۴
این مرادم حاصل آید یا نه خود
بازماندم این چنین حیران بخود ۱۵۵
کار من در عاقبت پیدا شود
تا درین راهم رهی پیدا شود ۱۵۶
این همه سعی تو گردد ناپدید
کی در آن حضرت همی خواهی رسید ۱۵۷
برتر از عقلست راه پیچ پیچ
راه دور و چون به بینی هیچ هیچ ۱۵۸
در کمال عزّ هرگز کی رسم
من ندانم تا در آنجا کی رسم ۱۵۹
حاصلم گردد ز راز بی نشان
ترجمان من شود این ترجمان ۱۶۰
حاصلم گردد ندانم تا که چون
مر مرا آنجا که باشد رهنمون ۱۶۱
رهنمایم کیست در راه یقین
تا مگر بیرون شوم از کفر و دین ۱۶۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶۲
۴۱۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:رسیدن سالك با پرده سیم
گوهر بعدی:رسیدن سالك با پرده پنجم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.