هوش مصنوعی: متن فوق یک شعر عرفانی و فلسفی است که به مفاهیم عمیقی مانند عشق الهی، سلوک معنوی، درد و درمان روح، و رابطه بین عقل و عشق می‌پردازد. شاعر از زبان نمادین و استعاری برای بیان تجربیات عرفانی و سفر روحانی خود استفاده می‌کند. در این شعر، مفاهیمی مانند پرده‌های حجاب بین انسان و حقیقت، ایثار جان در راه عشق، و نقش عشق در رسیدن به معرفت مورد بررسی قرار می‌گیرد.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، استفاده از زبان نمادین و استعاری ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.

رسیدن سالك با پرده پنجم

راه میبرید تا جائی رسید
خود در آنجا گاه ناگه پرده دید ۱

پردهٔ دید او عجب آراسته
پر ز زینت نقش او پیراسته ۲

پردهٔ بد سرخ رنگ و نیلگون
اندران پرده عجایب موج خون ۳

موج میزد از درون پرده هم
دید اندر فوق ناگه یک علم ۴

یک علم از نور برافراشته
بر سر پرده عجب بفراشته ۵

پردهٔ دید او عجایب سرخ رنگ
بد فراخ امّا درونش گشته تنگ ۶

رفعت او از بلندی ساز داشت
در درون پرده یک آواز داشت ۷

بود‌آوازی درون پرده در
بی خود آواز آمدی ز آنجا بدر ۸

بر سر آن خیمه در زیر علم
دید پیری ترک روی دل دژم ۹

ابرویش پرچین و نورانی ولی
پیش او استاده بودی یک تنی ۱۰

نور رویش شعله در زیر علم
میزدی چون برق هر دم دم بدم ۱۱

سایه نورش چنان گسترده بود
اوفتاده در تمامت پرده بود ۱۲

بر سیاست سهمگن بدرای او
زیر پرده بد ستاده جای او ۱۳

از کمال و رفعت او آنجا یگاه
داشت تیغی تیز در دستش نگاه ۱۴

هر زمان کردی بهر سوئی نظر
هیچ بالاتر نبد زو یکدگر ۱۵

یک تنی افتاده سر در پیش او
تن شده بی جان ز زخم نیش او ۱۶

آن تن افتاده بخون در زار زار
اوفتاده پیش پرده تن نزار ۱۷

هر زمان در خون طپیدی تن برش
سر نهان گشتی هم از پیش سرش ۱۸

نور روی او بگرد تن شدی
تادر آن ساعت وجودش بستدی ۱۹

محو گشتی و دگر باز آمدی
پیر آنجا گه بخود شیدا شدی ۲۰

تیغ لرزان در کف او همچو آب
بوده سبز و آبدار و چون سذاب ۲۱

هرکه این رمز و معانی بر گشاد
گشت بی سر تن به پیش سر نهاد ۲۲

هرکه زین اسرار ما آگاه شد
در درون پرده مرد راه شد ۲۳

هرکه زین اسرار بی سر شد ز تن
او بیابد کل و جزو خویشتن ۲۴

گر کلاه عشق خواهی سر ببر
وز خود و هر دو جهان یکسر ببر ۲۵

وین عجب چون سر بگشتی هر زمان
زندهٔ میگشتی به پیشش ناگهان ۲۶

گرد سر در تیغ او گردان شدی
پرده از هیبت برو لرزان شدی ۲۷

طول و عرض آن نبد پیدا سرش
لیک تن پنداشتی هر دم برش ۲۸

سر به پیش تیغ گردان آمدی
تن درافتادی و بی جان آمدی ۲۹

راه بین از پیش و پس کردی نگاه
هیچ چیزی می ندید آنجایگاه ۳۰

نور رویش خیره کرده چشم او
پر سیاست پر نهیب از خشم او ۳۱

او بچشم خود نگاهی کرد باز
دید او یک تن درون پرده باز ۳۲

دید شخصی تن ضعیف و ناتوان
ایستاده بدنه تن نه دل نه جان ۳۳

دید شخصی جسم و دل بگداخته
جان خود در راه حیرت باخته ۳۴

ترسناک از خوف او استاده بود
چشم سوی روی او بنهاده بود ۳۵

روی سوی او بکردی هر زمان
حالتی پیدا شدی اندر نهان ۳۶

این همیشه ترسناک استاده زار
تن ضعیف ودل نحیف و جان نزار ۳۷

چون نظر در روی او افکند او
سستیی بر حال او افکند او ۳۸

رفت از ترس و سلامی کرد وی
پس جوابی داد ترک نیک پی ۳۹

گفت ای شیخ از کجائی هان بگو
از برای چه شدی در جست و جو ۴۰

جست و جوی تو بگو از بهر چیست
کل مقصودت بگو از بهر کیست ۴۱

از برای چه در اینجا آمدی
در نبود و بود پیدا آمدی ۴۲

چه طلب داری تو در این جایگاه
چه همی جویی تو اندر پرده گاه ۴۳

با من این راز نهانی باز گوی
آنچه هست و آنچه میجویی بجوی ۴۴

ترسناک استاده بد آن راه بین
گفت خاموش و سخن شد زویقین ۴۵

تاب هوش آمد از آن بد ترسناک
گفت پیر او را مدار از هیچ باک ۴۶

تو چرا ترسانی از من تو مترس
آنچه خواهی گفت بر گوی و مترس ۴۷

من ندارم کار با تو از عزیز
راز خود بر گوی با من تا چه چیز ۴۸

تو چه خواهی زین مقام خوفناک
از برای چیستی تو ترسناک ۴۹

رأی خود برگوی تا من بشنوم
بعد از آن مقصود تو حاصل کنم ۵۰

پس زبان بگشاد مرد راه بین
گفت ای نور عیان عین الیقین ۵۱

من چه گویم با تو در این جایگاه
این زمانم هست این جا عزم راه ۵۲

راه بسیاری که اینجا کردهام
همچنان مانده درون پردهام ۵۳

اوستاد اینجا مرا آورده است
لیک راه عشق ما گم کرده است ۵۴

من طلب کارم که بینم روی او
راه کردم بی حد اندر کوی او ۵۵

منزلی بی حد درین ره کردهام
همچنان استاده پیش پردهام ۵۶

سوی استادم کنون راهی نمای
این گره از بند جانم برگشای ۵۷

گفت ای پرسنده این اسرار تو
زین سخن گفتی و در گفتار تو ۵۸

من بدانستم یقینت این زمان
تا چه افتادت در این دور زمان ۵۹

دور چرخ اکنون چو در کارت فکند
بر برون پرده یکبارت فکند ۶۰

آمدی این جایگاه ای راه بین
از من این اسرار دل آگاه بین ۶۱

راه بسیاری بکردی در نهان
در درون پرده گشتی ناتوان ۶۲

این ره بی حدّ و غایت آمدست
پردههایش بی نهایت آمدست ۶۳

اوستادم چرخ اینجا ساختست
پردهها از عزّ خود پرداختست ۶۴

پرده درانیم و ما در پردهایم
همچو تو ما نیز ره گم کردهایم ۶۵

ما طلب کاریم سوی اوستاد
آنکه این بنیاد کلی اونهاد ۶۶

هیچکس در پرده او ره نبود
هیچکس از وقت او آگه نبود ۶۷

کس ندیدم من طلب کار یقین
این زمان دیدم ترا ای راه بین ۶۸

بس کسازین راه آمد در گذشت
لیک زین راه دراز آگه نگشت ۶۹

نیست از فرسنگ او آگاه کس
نیست اندر راه او همراه کس ۷۰

گر نکواستی تو در این جایگاه
بو که ناگاهی بری در پرده راه ۷۱

راه تو بالای پرده اوفتاد
این چنین راز تو کی بتوان گشاد ۷۲

من بسی دیدم درین راه دراز
کامدند و درگذشتند از فراز ۷۳

چون برفتند عاقبت گشتند پس
چون نبدشان بر سر اودست رس ۷۴

راه میدیدند پایان ناپدید
درد میبردند درمان ناپدید ۷۵

چون برفتند و بدیدند روی او
بی دل آنگه بازگشتند سوی او ۷۶

ای بسا جانها کزین راه یقین
اوفتاده در چه حسرت ببین ۷۷

تو کجا خواهی شدن رو باز گرد
هم بسوی کوی خود پر ساز گرد ۷۸

باز گرد و تو مروزان جایگاه
تا که گردی همچو ایشان بازراه ۷۹

باز گرد و سوی دلبر کن قرار
تا مگر افتد ترا مه درکنار ۸۰

ای بسا روزا که من شب کردهام
همچو تو مانده درون پردهام ۸۱

در درون پرده دستم بست بست
اوفتاده اندرین پرده زدست ۸۲

اندرین پرده عجایب بی حدست
تانپینداری که راهی بیخود است ۸۳

حدندارد راه تو روباز شو
گرچه گنجشکی کنون شهباز شو ۸۴

راه خود رو ره سلامت پیش گیر
که ترا گفتست این ره پیش گیر ۸۵

روی سوی راز خود کن این زمان
تا نباشی بازمانده در جهان ۸۶

در جهان سفل کن کلّی قرار
تانگردی اندرین ره سوکوار ۸۷

روی سوی پیر نورانی کنی
تو که این رجعت بویرانی کنی ۸۸

بازگرد و راز من بپذیر و رو
نفقهٔ از ذات من برگیر و رو ۸۹

ورنه اینجا گاه همچون من بباش
ره رو و در راه بس ایمن بباش ۹۰

گفت من خواهم شدن در راه باز
لیک ز آنجا هم بخواهم گشت باز ۹۱

من بدین امید در راه آمدم
خود ندانستم ز ناگاه آمدم ۹۲

هرکه سوی یار شد او بازگشت
تو یقین دان کوزره ناساز گشت ۹۳

میروم گر راه بی حد باشدم
هرچه باشد بر تن خود باشدم ۹۴

خوف چه بود بازگشتن از وجود
تخم ما اینجای کشتن از چه بود ۹۵

من نخواهم گشتن از اینجای باز
میروم اینک عزیزان برفراز ۹۶

تا دگر چه پیش آید مرمرا
زین خوشم چون بیش آید مرمرا ۹۷

هرچه آن استاد داند او کند
هرچه نه استاد خواهد بشکند ۹۸

کار من با اوستادست از یقین
من ناندیشم کنون از کفر و دین ۹۹

راه خواهم کرد تا استا شوم
گر هزاران سال اندر ره بوم ۱۰۰

عاقبت هم بوی از آنجا در رسد
عاقبت حال مرا هم بنگرد ۱۰۱

پیر گفتش بر امیدی این زمان
کام خود یابی زمانها در زمان ۱۰۲

چون امید تو باستاد آمدست
پای بست تو به بنیاد آمدست ۱۰۳

چون امیدی آمدی پیشش کنون
می نه اندیشی تو از بیشش کنون ۱۰۴

هرکه او صبری کند در عاقبت
پیشش آید عاقبت هم عافیت ۱۰۵

همچو ما گر تو چنین جان میدهی
جان خود در راه تاوان مینهی ۱۰۶

اوستاد این دوست دارد بی خلاف
تا نه پنداری که این کاری گزاف ۱۰۷

کشتهٔ او زنده گردد جاودان
گردد آسوده بکلی در جهان ۱۰۸

زنده است این کشته در آنجایگاه
همچو تو او نیز بودست او براه ۱۰۹

کشته او شو تو تا زنده شوی
از برش با روح پاینده شوی ۱۱۰

زنده است این کشته در آنجایگاه
بر مثال تو همی برند راه ۱۱۱

اندرین ره همچو تورازش فتاد
در مقام عشق او سازش فتاد ۱۱۲

اندرین ره آمد و بر میگذشت
راه استاد حقیقی مینوشت ۱۱۳

سالها در ناله و درد رد بود
بی کس و بی جفت و در حق فرد بود ۱۱۴

نزد ما دل سالها بر راز داشت
عاقبت استاد او را باز داشت ۱۱۵

راز او گر تو نمیدانی مپرس
گرچه استاد جهان دانی مپرس ۱۱۶

راز تو چون راز او اندر یقین
در گمانی مانده مرد راه بین ۱۱۷

راه کن بی حد تو اندر کوی یار
داشت اسرار نهانی بی شمار ۱۱۸

هیچکس از راه او آگه نبد
عاقبت بر باد داد او جان خود ۱۱۹

خال خودبرگفت و تن بر باد داد
هرچه خرمن بد همه بر باد داد ۱۲۰

خرمن اعزاز کل درباخت او
قیمت این سرّ دل بشناخت او ۱۲۱

جان خود درباخت اسرارش چه سود
من ندانم تا که انوارش چه بود ۱۲۲

راز او من در نبردم در جهان
تاکه خود چه بود در آنجا گه عیان ۱۲۳

چه عیانی بود پیدائی او
از چه بُد آن راز سودایی او ۱۲۴

ناگهان یک روز همچون تو براه
در رسید از دور در آنجایگاه ۱۲۵

سست بود از عشق نه هشیار بود
همچو تو داننده اسرار بود ۱۲۶

نه چو تو خاموش بود و ترسناک
نه چو تو آنجای آمد خوفناک ۱۲۷

نه چو تو بر جان خود ترسید او
نه چو تو برجسم خود لرزید او ۱۲۸

نه چو تو گفتار با من ساز کرد
نه چو تو این رفعت و اعزاز کرد ۱۲۹

بود سوزی در نهادش بلعجب
من ازین درماندهام اندر تعب ۱۳۰

او یقین اندر گمان آورده بود
گرچه همچون تو درون پرده بود ۱۳۱

پرده او بر درید آنجایگاه
گرچه بی حد کرد اندر پرده راه ۱۳۲

چون رسید آنجای مستی ساز کرد
بال و پر مرغ هستی باز کرد ۱۳۳

گفت ای دردی که درمان منی
اندرین ره کفر و ایمان منی ۱۳۴

ای درون پردهام اندر برون
من برونم هم مقیم اندر درون ۱۳۵

من درین پرده ترا پرده درم
چند داری اندرین پرده درم ۱۳۶

چندسازی پرده پرده باز کن
یک دمم در پرده هم آواز کن ۱۳۷

راز من از پرده در بیرون فکن
زار بکشم آنگهی در خون فکن ۱۳۸

پردهٔ ما را تو بیش از حد مدر
کار ما را بیش از این از حد مبر ۱۳۹

چند باشم من ترا حیران شده
در میان پرده سرگردان شده ۱۴۰

چون ترا آنجایگه بشناختم
این همه راهت بهرزه ساختم ۱۴۱

مر مرا مقصود دل روی تو بود
زانکه اندر پرده ره سوی تو بود ۱۴۲

مر مرا در پرده راز جان توئی
کلّ مقصود من از دوجهان توئی ۱۴۳

پردهٔ تو پرده ما میدرد
چشم تو خود سوی جانم ننگرد ۱۴۴

راز تو من دانم و تو راز من
این زمان دانی توکلّی ساز من ۱۴۵

راز من در پرده از رازت گشاد
عاقبت مقصود من آن جا بداد ۱۴۶

چون درون پرده هم در پردهٔ
از چه ما را اندرین ره کردهٔ ۱۴۷

چون درون پردهٔ هم از برون
چند آیم از چنین پرده برون ۱۴۸

پرده ما زان تست و تو ز من
من ز تو پیدا شده هم پرده من ۱۴۹

چون منم پرده تو برقع برفکن
پیش جان من مگر دان سر زتن ۱۵۰

بفکن و کلی بمقصودم رسان
چو تو مقصودی بمعبودم رسان ۱۵۱

چون دوی نبود نباشد پرده هم
تو یقین و من گمان گم کردهام ۱۵۲

گم بشد اینجا چو جویان آمدم
در زبان تو چو گویان‌ آمدم ۱۵۳

تو منی و پرده در ره حاجبست
پرده عجزم درینجا کاذبست ۱۵۴

پرده بردار و تو در پرده مشو
همچو دیگر بارگم کرده مشو ۱۵۵

پرده رازم در اینجا فاش کن
روی سوی بی دل غمهاش کن ۱۵۶

کام من اینجایگه کلّی برآر
یاد من از جان من کلّی برآر ۱۵۷

تا شوم فانی بتو واصل شوم
تا قیامت بی تن و بی دل شوم ۱۵۸

من نباشم پردهٔ تویی خلاف
گفت و گویم کم شود نبود گزاف ۱۵۹

من نباشم من تو باشی جزو و کل
پرده عزّت تو داری بی حبل ۱۶۰

پرده کلی من بر هم در ان
مرمر ازین کار کلّی وارهان ۱۶۱

چون مرا اینجا یقین شد روی تو
بی خود و بی دل دویدم سوی تو ۱۶۲

چند باشی پرده باز و پرده در
پرده بردار و مرا درخود نگر ۱۶۳

من نباشم چون تو باشی بی شکی
چون یقین باشد کجا باشد شکی ۱۶۴

چون یقین باشد گمانی نبودم
اندرین پرده نهانی نبودم ۱۶۵

چون تو با من هر دو یکسانی کنیم
این همه تعجیل آسانی کنیم ۱۶۶

وارهان و وارهان و وارهان
پردهام در پردهام پرده دران ۱۶۷

تو پس پرده منم خونخوار دل
این چنین گشتم چنان از کاردل ۱۶۸

دل حجاب پرده اندر ره عتاب
راه تو اینجا ندارد جز حساب ۱۶۹

چون ترا راهست بی پایان شده
هم در آنجا بایدم جویان شده ۱۷۰

جان خود ایثار سازم در رهت
تا شود آسان مرادر درگهت ۱۷۱

راه خود آسان کنم در نزد خود
کز تو نیکی دیدهام از خویش بد ۱۷۲

راه خود بر من کنون آسان بکن
پرده بازی بیش از این چندین مکن ۱۷۳

راه خود برمن مکن چندین دراز
تا مرا پیداشود آنجای راز ۱۷۴

راه خود گرچه نهانی ساختی
هرچه خود کردی گمانی ساختی ۱۷۵

راز خود هم خود بخود پوشیدهٔ
روی خود بر پردهها پوشیدهٔ ۱۷۶

پرده از رویت بر افکن رخ نمای
رنگ از آئینه دل برزدای ۱۷۷

پرده از رخ یک زمانی باز کن
یک نفس در پردهام همراز کن ۱۷۸

از رخت پرده بکلّی بر گسل
بیش ازینم زار و سرگردان مهل ۱۷۹

پرده از جان برگشای ای جان و دل
روی خود اینجا مرابنما بدل ۱۸۰

پردهٔ جان من اینجا چاک کن
زنگ وحشت ازدل من پاک کن ۱۸۱

راه اینجا نیک محکم کردهٔ
خویش را در پردهها گم کردهٔ ۱۸۲

در درون پرده راز جسم و جان
در نهان اندر نهان و در عیان ۱۸۳

ای عیان تو نهان در پردهها
روی خود کرده عیان در پردهها ۱۸۴

راه خود گم کرده و در پردهٔ
پرده دل را کنون ره بردهٔ ۱۸۵

مستی رمز حقیقی باز کن
این زمان رمز رموزم راز کن ۱۸۶

چند گویم چند جویم چون توئی
در درون پرده میبینم دوی ۱۸۷

این دویی از احولی من شدست
بند را هم در دوئی پرده بدست ۱۸۸

زود بردار از بر من این دویی
چون همی دانم که یکسان کل تویی ۱۸۹

راز تو من دانم از عین الیقین
اندرین ره چون شدم من پیش بین ۱۹۰

پیش بینم این زمان در پیشگاه
مر مرا این پیشگاه آمد پناه ۱۹۱

پیش ایشان دیدم آن روی ترا
راز بشنید ستم آن موی ترا ۱۹۲

های و هویی میزنم در هر نفس
تامگر حاصل شود کلّی نفس ۱۹۳

های و هوئی میزنم در پردهات
لیک رازت بی برو گم کرده است ۱۹۴

های و هوئی میزنم از شوق تو
راز اعیان میکنم در ذوق تو ۱۹۵

های تو با هوی من شد پرده را
برفکن از روی این گم کرده را ۱۹۶

چون شناسای خودش آنجا کنی
راز پنهانی من پیدا کنی ۱۹۷

راز من با ساز کل کن آشکار
این زمان این از تو کردم اختیار ۱۹۸

اختیار عشق من از راز تست
این همه آهنگ من از ساز تست ۱۹۹

این زمان اعیان عشقت حاصلم
گشت پیدا راز پنهان واصلم ۲۰۰

حاصلت این بُد که من حاصل شوم
زین همه برهان دمی واصل شوم ۲۰۱

راه هردم میکنی گم مر مرا
من ترا میبینم اکنون مر ترا ۲۰۲

راه من تو گم مکن چون ره شدم
از کمال صنع خود آگه شدم ۲۰۳

ای کمال لایزالت بی صفت
یافتم از راه صنعت معرفت ۲۰۴

راز خود باتو نهادم در میان
ای مرا پرده شده راز عیان ۲۰۵

زهره آنم کجاباشدهمی
تابگویم پردهٔ درجان دمی ۲۰۶

گوی از این پرده داران میبرم
در فضای بار عزّت میپرم ۲۰۷

میبرم من پردهٔ عشق ترا
وارهان جانم ز اندوه و جفا ۲۰۸

چون ز پرده اول و آخر تویی
چون ز پرده باطن و ظاهر تویی ۲۰۹

خلق کلی در تو حیران ماندهاند
در درون پرده پنهان ماندهاند ۲۱۰

کیست تا او نیست در پرده ترا
راه کلّی جمله گم کرده ترا ۲۱۱

کیست تا او نه گرفتار تو است
کیست تانه نقش اسرار تو است ۲۱۲

کیست تا نه پرده دار راز تست
کیست تا نه در نهان بیمار تست ۲۱۳

کیست تا او نه ز جان شد بندهات
کیست تا آنکس نبد افکندهات ۲۱۴

کیست تا او نه طلب کار تو است
اندرین ره در نهان یار تو است ۲۱۵

کیست تا نه دم ز حکمت میزند
کیست تا نه رأی حکمت میکند ۲۱۶

کیست تا نه سر ترا درباختست
کیست تانه مر ترا نشناختست ۲۱۷

کیست تا نه بستهٔ دیدار تست
تا نه سنگ و چوب غرق کار تست ۲۱۸

کیست تا نه جان دهد در کار تو
چون شود از جان ودل در کار تو ۲۱۹

کیست تا نه پرده داری میکند
کیست تا نه پایداری میکند ۲۲۰

کیست تا نه وی چو خود دربازد او
در مقام عشق خود در بازد او ۲۲۱

کیست تا نه با تو است و تو باو
میکنی هر لحظهٔ صد گفت و گو ۲۲۲

گفت و گوی تو درین دامم فکند
در برون نقش خرگاهم فکند ۲۲۳

پرده بازی تو دیدم سالها
تا از آن معلوم کردم حالها ۲۲۴

حال من آنست کاندر پردهات
سرنهادم آمده اندر رهت ۲۲۵

من زگفت تو درین پرده شدم
گرچه اول راز گم کرده شدم ۲۲۶

من ز گفت تو بدیدم روی تو
این زمان هستیم رویا روی تو ۲۲۷

اب روی من مریز اینجایگاه
مرمرا تو سر مبر اینجایگاه ۲۲۸

راز تو اینک درین لوح دلم
گشت پیدا گرچه بُد این مشکلم ۲۲۹

مشکلم از لوح برخواند کنون
نیک از روی تو دیدم کن فکون ۲۳۰

مشکلم چون حل شد اکنون بیش ازین
در گمان مفکن مرا از ره یقین ۲۳۱

مشکلم حل کن بکلی بی صفت
تابگویم بیش از این در معرفت ۲۳۲

این زمان جمله همی دانم تویی
آشکارا پردهها پنهان تویی ۲۳۳

آشکارایی و پنهان چون کنم
چون عیان اندر عیانی چون کنم ۲۳۴

آشکارا چون شود پنهان من
چون کنم او را بپنهان زین سخن ۲۳۵

هستی تو گشت پیدا در دلم
راز مشکل گشت اینجا حاصلم ۲۳۶

واصلم گردان در آنجا مرمرا
چند گردانم زبان بر ماجرا ۲۳۷

اولی در ظاهر و در باطنی
لیک اینجا ظاهری و باطنی ۲۳۸

نور تست اینجا رفیع پردهها
لیک برهانت بدیع پردهها ۲۳۹

رفعت و اعزاز از آن کردم تمام
تامرادر دین بیفزاید مقام ۲۴۰

گر نمایی رخ تمامم بی حجاب
گفت و گوی من شود اندر حساب ۲۴۱

گر تمام این کار آید راست را
راز من گردد بکلی خواست را ۲۴۲

خواست دارم تا مرادر روی خود
راز پیدایی کند در سوی خود ۲۴۳

راز پنهانی من پیدا بکن
این همه پرده بکل پیدا بکن ۲۴۴

تا حجاب از پیش برداری مرا
در میان پرده نگذاری مرا ۲۴۵

هاتفی غیبی ز ناگاهان مرا
داد آوازی که تا کی ماجرا ۲۴۶

جان خود در باز و بیش از این مگو
راز ما در پرده چندینی مجو ۲۴۷

چون تو واصل گشتهٔ اینجایگاه
بیش را در بیشتر چندین مخواه ۲۴۸

چون ترا کردیم در اینجا نظر
هم نباشد مر ترا زینجا گذر ۲۴۹

چون ترا آگاه کردیم از نخست
کار تو زانجا برآید زود چست ۲۵۰

کار تو اینجا تمامت ما کنیم
هرچه باید این زمان پیدا کنیم ۲۵۱

تو که جان در راه ما بازی تمام
پرده عزّت برافتد از مقام ۲۵۲

وصل ما اینجایگه واصل شود
آنچه میجوئی ترا حاصل شود ۲۵۳

تا بکلّی راه بگشایم ترا
آنگهی من روی بنمایم ترا ۲۵۴

تا بکلّی گم شوی در اسم من
این چنین است اندر اینجا قسم من ۲۵۵

هرچه کردم و آنچه خواهم آن کنم
لیک آنگاهی ترا تاوان کنم ۲۵۶

برتر آئی از مقام پردهها
کم شود آنگاه این سودا ترا ۲۵۷

آنگهی گفت آن بزرگ پاک رای
هرچه میخواهی بکن راهم نمای ۲۵۸

چون شوم قربان و هم جان باز تو
بعد از آن آگه شوم از راز تو ۲۵۹

هرچه خواهی کن که من زان توام
این زمان در عشق حیران توام ۲۶۰

هرچه خواهی کن که اکنون بندهام
سر بپای عزّ کل افکندهام ۲۶۱

هرچه خواهی کن که من خواهم ترا
سرفکنده پیش، کم کن ماجرا ۲۶۲

هرچه خواهی کن که ما را این حیات
هست بی تو در درون همچون ممات ۲۶۳

این زمان فانی بکن قربان مرا
ای یقین تو شده چون جان مرا ۲۶۴

این زمان فانی بکن کلی مرا
ای فنای تو بکل عین بقا ۲۶۵

این زمان از خود گذشتم بی حجاب
هرچه خواهی کن تو از روی حساب ۲۶۶

این بگفت و جان خود ایثار کرد
خویش را در راه کل بردار کرد ۲۶۷

من عجب ماندم درین گفتار او
حیرتم آمد عجب در کار او ۲۶۸

ناگهان آمد خطاب از روی کون
کین بزن شمشیر خود را لون لون ۲۶۹

این سر او را بکلی در فکن
پره از کارش بکلی بر فکن ۲۷۰

زود باش و زخم شمشیری بزن
من چو بشنیدم خطاب این سخن ۲۷۱

از خطاب بیخودی حیران شدم
اندرین احوال سرگردان شدم ۲۷۲

پس زدم شمشیر اندر گرندش
سرفکندم در زمانی از تنش ۲۷۳

این چنین سالک بشد هالک بکل
اوفتاده این چنین در عین ذل ۲۷۴

پیش من افتاده است این بی خبر
هر زمان برخود بجنبد بی اثر ۲۷۵

من نمیدانم یقین احوال او
تاکه چون باشد بکلی حال او ۲۷۶

حال این بودم که از بر کردهام
پیش تو معلوم یکسر کردهام ۲۷۷

من نمیدانم رموز این کمال
من نمیدانم گه چون بودست حال ۲۷۸

حال او این بود من گفتم ترا
بیش دیگر نیست زینسان ماجرا ۲۷۹

حال او این بود و این سر زان او
اوفتاده اندر آنجا گفت و گو ۲۸۰

راه بین از گفت او خیره بماند
بعد از آن زانجا فرس تازان براند ۲۸۱

در گمان و در یقین افتاده بود
سر بسوی راه کل بنهاده بود ۲۸۲

ای دل آخر جان خود ایثار کن
چند خواهی بود اینجا کار کن ۲۸۳

چند خواهی بود جان در باز تو
دروصال جان جان میناز تو ۲۸۴

چند سازی قصه راه دراز
چند باشی در نشیب و در فراز ۲۸۵

چندخواهی بود برجان ترسناک
چند خواهی بود آخر خوفناک ۲۸۶

جان خود ایثار کن در راه او
بیش ازین تا چند سازی گفت و گو ۲۸۷

عاشقان جانهای خود ردرباختند
سوی یار خویشتن بشتافتند ۲۸۸

مطبخ عشقست اینجا سر ببر
از همه خلق جهان یکسر ببر ۲۸۹

تا دمی واصل شوی در خاک و خون
چند خواهی ماند از پرده برون ۲۹۰

از درون پرده کس آگاه نیست
زانک کس را اندرآنجا راه نیست ۲۹۱

راه کل پایان ندارد در نظر
چون برفتی از صور یابی خبر ۲۹۲

چون برون آیی ز صورت در زمان
روی یار خویشتن بینی عیان ۲۹۳

راه کل راهیست دشوار و دراز
گرچه در پیشی تو چندینی مناز ۲۹۴

ترک خود گیر و برون شو از صور
من مگو تا وقت آید کارگر ۲۹۵

تو همه حق بین و جز حق را مبین
چون گذشتی بر ره حق شو یقین ۲۹۶

چون که حق بینی نگهدار این کمال
تا نیفتی در سلوک بی زوال ۲۹۷

این سلوک راه کی باطل شود
راه باید کردتا تن دل شود ۲۹۸

چون دل تو محو گردد در صفات
تافتن گیرد ز حضرت نورذات ۲۹۹

دیده چون از اشک پرنم باشدت
هرچه میخواهی در آن دم باشدت ۳۰۰

درگذر از کون و اندر ره مایست
زانکه اول تا باخر هم یکیست ۳۰۱

چون یکی باشد زبانت تا بسر
کی تواند یافت این نقش بشر ۳۰۲

نقش برگیر از میان آزاد کن
بس یقین رادر میان بنیاد کن ۳۰۳

در میان عشق کل میناز تو
جان خود در راه او در باز تو ۳۰۴

پختگی حاصل شود آنجا ترا
ورنه تا تو زندهٔ چون و چرا ۳۰۵

راه پرسی از کسی کوره ندید
یک تنی زین راه دل آگه ندید ۳۰۶

راه کی از کور بینا گرددت
گر بود دل کار شیدا گرددت ۳۰۷

راه را از راه دان باید شنود
تا شود این کار یکباره نمود ۳۰۸

آنکه ره را دید باشد ذوفنون
او شود در راه عشقت رهنمون ۳۰۹

راه تو از راه دیده کل شود
گر ندانی کار راهت ذل شود ۳۱۰

راه بینان جهان اندر رهند
دایما زین راه کلّی آگهند ۳۱۱

جمله ذرّات در راهند کل
اوفتاده جملگی در عین ذلّ ۳۱۲

راه بینانی که صادق آمدند
عاشق و پیر و موافق آمدند ۳۱۳

جان خود در راه عشقش باختند
هرچه شان بد جملگی درباختند ۳۱۴

جمله ذرّات گردان آمدند
اندرین ره راز جویان آمدند ۳۱۵

گرچه تو چون ذرّه اندره پردهٔ
راه رفتی راه خود گم کردهٔ ۳۱۶

ره نبردی همچنان ای بی خبر
از وجود کل نمییابی اثر ۳۱۷

اندرین ره هر که آمد مرد شد
سالک ره مرد صاحب درد شد ۳۱۸

هرکه دردی داشت او آمد براه
درد باید تارسی آنجایگاه ۳۱۹

هر کرا دردیست درمانش مباد
هرکه درمان خواهد او جانش مباد ۳۲۰

درد باید درد بی حد از فراق
هر زمان در راه او پر اشتیاق ۳۲۱

درد باید تا که درمان باشدت
جان دهی امید جانان باشدت ۳۲۲

درد باید تا ببینی تو دوا
درد درمانست در عین جفا ۳۲۳

ای بسا دردی که آمد جمله را
بو که بتوان گفت کلّی ماجرا ۳۲۴

درد عشقست از کمال شوق او
هست درمان دایما در ذوق او ۳۲۵

درد باید تا ترا درمان رسد
ناگهان امید از جانان رسد ۳۲۶

راه عشق از درد پیدا گشت کل
راه پردردست اندر عین ذل ۳۲۷

بی حدست آنجا تو راز خود بپوش
راز با تست و کجا باشد خموش ۳۲۸

تو چنین راهی ببازی کردهٔ
خویش را عین مجازی کردهٔ ۳۲۹

تو کجایی یار توآخر کجاست
ره روان این راه را رفتند راست ۳۳۰

تو ببازی کی رسی در یار خود
چونکه هستی بی خبر از کار خود ۳۳۱

تو کجا ز اسرار عشقش ره بری
هر زمان از راه او واپس تری ۳۳۲

راه دورست و پر آفت راه کن
لی مع اللْه دل زوقت آگاه کن ۳۳۳

سر ما با اوفتادست این سخن
تا همه اسرار گردد سر به بن ۳۳۴

این رموز ما کجا داند کسی
فهم دارد گر بخواند او بسی ۳۳۵

این رموز من معانی آمدست
سرّ این راز آن جهانی آمدست ۳۳۶

تو کجا دریابی این اسرار من
لیک اکنون گوش کن گفتار من ۳۳۷

رمز ما از این سخنها باز دان
آنگهی اندر رموزم راز دان ۳۳۸

نفس این اسرار نتواند شنود
بی نصیی گوی نتواند ربود ۳۳۹

این یقین بر جان ودل باید شنود
نه بنقش آب و گل باید شنود ۳۴۰

هرکه این برخواند او آگه شود
عاشق آسا آنگهی در ره شود ۳۴۱

هرکه این را فهم دارد بی حجاب
بی حساب خواندن روی کتاب ۳۴۲

هر که این اسرار کلّی فهم کرد
هر چه گفتم راز با وی فهم کرد ۳۴۳

سرّ من ز اسرار آمد آن ز نور
پای تا سر جمله آمد غرق نور ۳۴۴

از رموز ما تو چون آگه شوی
آنگهی دستار خوان ره شوی ۳۴۵

ترک خور کین چشمهٔ روشن شدست
از رموز پارسی من شدست ۳۴۶

گر بسی خوانی تو هر بار این سخن
بازدانی رمز و اسرار کهن ۳۴۷

هرکه این اسرار روحانی بخواند
هر زمانی سرّ این تکرار راند ۳۴۸

این سخن معنی نه طامات آمدست
نه ز هر فصلی مقامات آمدست ۳۴۹

جمله یک رازست اما در نهان
هر زمانی میشود عین عیان ۳۵۰

گر تو عمری در جهان باشی دمی
این کتاب من بخوانی هر دمی ۳۵۱

رمز کل ز اینجایگه حاصل کنی
جان خود هم زین سبب واصل کنی ۳۵۲

معنی و ترکیب این گفتار بین
هر دم از نوعی دگر اسرار بین ۳۵۳

هست اسرار نهانی همچو گنج
زانکه مخفی ماند بردم سعی و رنج ۳۵۴

ای بسی شب کاندرین پرده براز
گفتم اسرار نهانی جمله باز ۳۵۵

خود بخود این رازها کردم عیان
کی تواند بود هرگز این نهان ۳۵۶

این رموز عاشقانست از یقین
نه گمان باشد نه اینجا کفر و دین ۳۵۷

این رموز از عالم پاک آمدست
در میان زهر تریاک آمدست ۳۵۸

گر بسی خواندن میسّر باشدت
بی شکی هر بار خوشتر باشدت ۳۵۹

هرکه این برخواند ره را پیش کرد
هر زمانی رونق دل بیش کرد ۳۶۰

هرکه این معنی ما را رخ نمود
کفر را ازدل بزودی بر زدود ۳۶۱

عاشق آن باشد که بی درمان بود
درد او هر لحظه دیگر سان بود ۳۶۲

درد او را تو چه دانی اندرین
ای گمان دیده کجا دانی یقین ۳۶۳

درد او خوشتر ز درمان نوش کن
هر زمان در درد جان بیهوش کن ۳۶۴

خون صدیقان ازین حسرت بریخت
آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت ۳۶۵

جملهٔ جانها از آن آید بکار
تا بریزد خون جانها زار زار ۳۶۶

گر تو از کشتن همی ترسی مرو
زین سخن تا چند میپرسی برو ۳۶۷

کشتن او دان حیات جاودان
بگذری تو زین جهان و آن جهان ۳۶۸

گرچه اکنون در درون پردهٔ
پای تا سر در درون پردهٔ ۳۶۹

عاقبت زین پرده بیرون اوفتی
تا ندانی تو که خود چون اوفتی ۳۷۰

پرده رازت در آنجا برگشای
تاترا مر عشق باشد رهنمای ۳۷۱

چون رهت در عشق آمد پایدار
راه عشق اینست ازمن گوش دار ۳۷۲

راه بین چون راه عشق آید بوی
کام او خود زود بردارد زوی ۳۷۳

راز را انجام نیست آغاز هم
لیک باید بود با همراز هم ۳۷۴

چون ترا همراز نبود زین میان
تاترا باشد در آنجا ترجمان ۳۷۵

ترجمان عشق ره برد اندرین
تا رساند مر ترا در ره یقین ۳۷۶

این زمان در راه بسیاری شدند
گرچه اندر راه بسیاری بدند ۳۷۷

راه خود چون خود روی ره گم کنی
قطره هرگز در کجا قلزم کنی ۳۷۸

هر که قلزم قطرهٔ وحدت کند
او کجا آهنگ هر کثرت کند ۳۷۹

راه استغناست تو مردانه باش
در جنون عشق کل دیوانه باش ۳۸۰

گر ترا مر شاه بنماید نظر
ازکمال او بیابی تو خبر ۳۸۱

گر کمال او بکل حاصل کنی
اول از پندار دل باطل کنی ۳۸۲

اولت این عقل برباید فکند
طیلسان از روی برباید فکند ۳۸۳

اندرین پرده عجایب رهنمون
آید از پرده بهر پرده برون ۳۸۴

همچو تو در پرده ایشان راز جوی
سرّ خود با این کسان دیگر مگوی ۳۸۵

چون کسی در خویشتن مانده بود
راز تو زو کی همی خوانده بود ۳۸۶

چون طبیبی را بخود هرگز دوا
می نداند کردن او زین ماجرا ۳۸۷

کی ترا درمان کند هم خود بگوی
بیش ازین درمان خود ازوی مجوی ۳۸۸

درد خود با یار خود نه در میان
تاترا بکند دوا اندر زمان ۳۸۹

درد تو او هم مداوایی کند
هم زحکمت مرترا دانی کند ۳۹۰

ای بسا کس کاندرین ره باز ماند
دایماً سرگشتهٔ این راز ماند ۳۹۱

ای بسا کس کاندرین سودا برفت
گرچه بسیاری بره تنها برفت ۳۹۲

نیست کس را از حقیقت آگهی
جمله میمیرند با دست تهی ۳۹۳

هیچکس اندر پس این پرده نیست
کو بزاری راه دل گم کرده نیست ۳۹۴

هیچکس این راه را منزل نکرد
کو درین ره خون خود چندین نخورد ۳۹۵

راه ما پایان ندارد بی خلاف
تا نپنداری که دامست از گزاف ۳۹۶

سالها زین راه معبودم که بود
زین مقالت کل مقصودم چه بود ۳۹۷

تا یقین حاصل شود بی شک مرا
این بُده مقصود من بی ماجرا ۳۹۸

عاقبت چون راه آمد در سلوک
شمس را این ره بسی کرد آن دلوک ۳۹۹

هیچ سالک اندرین ره نامدست
کو بنومیدی ازین ره بازگشت ۴۰۰

سالکان این پرده از هم بردرند
در یقین افتند و از شک بگذرند ۴۰۱

تا یقین هرگز نگردد حاصلت
کی توانی یافت بویی از دلت ۴۰۲

تا یقین رخ هر دمی ننمایدت
از کجا این راز دربگشایدت ۴۰۳

تا یقین باشد گمان نبود ترا
قد چون سروت کمان نبود ترا ۴۰۴

چون یقین گردد یکی باشد همه
آنچه اندیشی شکی باشد همه ۴۰۵

گر یقین ناگاه افتد در نظر
هر دو عالم رخ نماید سر بسر ۴۰۶

گر یقین بر روی دل ننمایدت
از کجا این راز دل بگشایدت ۴۰۷

معرفت را گر بسی حاصل کنی
زین همه تو خویش کی واصل کنی ۴۰۸

معرفت ره در سلوکت آورد
تامگر ره در دلوکت آورد ۴۰۹

معرفت راهیست در آشیانهاش
تو مگرد از وی نظر کن خانهاش ۴۱۰

معرفت راهیست بی پایان همه
معرفت هم راز بگشاید همه ۴۱۱

معرفت بسیار لیکن معرفت
کی تواند بود در شرح و صفت ۴۱۲

معرفت بسیار و شرح او بسی
کی تواند گفت این راهر کسی ۴۱۳

معرفت راهی بحکمت یافتست
زان بهر جانب همی بشتافتست ۴۱۴

گر نبودی معرفت در کاینات
کی شدی هرگز عیان این صفات ۴۱۵

گر نبودی معرفت هرگز کجا
راه گر دیدی سلوک انبیا ۴۱۶

گر نبودی معرفت در جزو و کل
عزّها کلی بدل گشتی بذلّ ۴۱۷

گر نبودی معرفت ز آغاز کار
کی بُدی هرگز عددها در شمار ۴۱۸

گر نبودی معرفت در روی دهر
نوش بودی نزد مردم همچو زهر ۴۱۹

گر نبودی معرفت آدم همی
کی فتادی در مقام خرمی ۴۲۰

گر نبودی معرفت ابلیس را
کی بکردی این همه تلبیس را ۴۲۱

گر نبودی معرفت مر نوح را
کی بکردی کشتی او فتوح را ۴۲۲

گر نبودی معرفت با شیث هم
کی زدی در راه بی منزل قدم ۴۲۳

گر نبودی معرفت هم با خلیل
کی بکردی جان و دل در ره سبیل ۴۲۴

گر نبودی معرفت ایوب را
این همه زحمت کجا بودی ورا ۴۲۵

گر نبودی معرفت اسحق را
کی بُدی کشتن بجان مشتاق را ۴۲۶

گر نبودی معرفت با زکریا
جان کجا کردی در آن دم او فدا ۴۲۷

گر نبودی معرفت موسی یقین
کی شدی نور تجلّی راه بین ۴۲۸

گر نبودی معرفت عیسی کجا
یافتی در آسمان چندین بقا ۴۲۹

گر نبودی معرفت با مصطفی
کی شدی هرگز بدین نور و صفا ۴۳۰

اوست سلطان تمامت انبیا
اوست اول تا بآخر مقتدا ۴۳۱

شرح این ره ازوجودش شد پدید
ذات پاکش از سجودش شد پدید ۴۳۲

شرح این ره او تمامت باز یافت
شرح این ره اول از شه باز یافت ۴۳۳

او اگر این ره نکردی در بیان
کی بدانستی مرین ره را عیان ۴۳۴

گر نبودی راه کل و عقل کل
جملگی بودی یقین خود عین ذل ۴۳۵

گر نبودی نور پاکش رهنما
خود نبودی انبیا و اولیا ۴۳۶

گر نه او کردی صفت در هر صفت
کی بدی هر ذرّهٔ را معرفت ۴۳۷

گرنه او بودی که کردی شرح راه
جملگی ماندی اسیر آنجایگاه ۴۳۸

عقل از نقل این سخنها آورد
لیک هرگز کی کند کی آورد ۴۳۹

عقل کل باشد نمودار یقین
تا شود در پیش مرد راه بین ۴۴۰

راه بینی همچو او دیگر نزاد
همچو او دیگر کسی دادی نداد ۴۴۱

اوست داننده درین پرده شده
اولین و آخرین پرده بده ۴۴۲

آنچه از اسرار دانست او یقین
مرتضی دانست دیگر راه بین ۴۴۳

آنچه از اسرار دانست ازکمال
نیست راه دین وی هرگز زوال ۴۴۴

آنچه او از راه شرح کل بگفت
در رموز او کجا داند نهفت ۴۴۵

آنچه او را داد هرگز کس نداد
داد این اسرار او آنجا بداد ۴۴۶

هرکسی فهمی کند از راز او
کی بداند هر کسی این ساز او ۴۴۷

انبیا این ره نبردند از نخست
راه و شرح راه از وی شد درست ۴۴۸

انبیا زین راه بسیاری شدند
عاقبت از ما عرفنا دم زدند ۴۴۹

او رموز کل بگفت و راز گفت
آن رموز او با علی خود باز گفت ۴۵۰

آنچه او را بود آن، کس را نبود
زانکه او بود و ازو بد هرچه بود ۴۵۱

بود او باشد نداری فهم دان
تا رموز او کند شرح و بیان ۴۵۲

او رموز اندر رموز آورده است
زانکه او را در درون پرده است ۴۵۳

رمز او هرگز کجا آید ز نقل
زانکه کان نقل باشد هم ز عقل ۴۵۴

نقل را با عقل باشد هم صفت
لیک اشیا برترست و معرفت ۴۵۵

عقل بر اشیا محیطست اندکی
راز دان او را بداند بی شکی ۴۵۶

عقل کل شرح صفات او نیافت
راز کل رمز و رموز او نیافت ۴۵۷

لی مع اللّه او مقام کل شناخت
هر صفت را از کمال ذل شناخت ۴۵۸

گر ریاضت نبودت کی ره بری
کی بگو تو ره بدین درگه بری ۴۵۹

عقل از راهت بیندازد همی
کی نهد بر جان ریشت مرهمی ۴۶۰

عقل اگر از معرفت بویی برد
کی ازین دانش بگو بویی برد ۴۶۱

عقل تحقیقی رموز اینجا نیافت
گرچه بسیاری درین معنی شناخت ۴۶۲

در سلوک خود بسی هم راز کرد
خویشتن با خویشتن دمساز کرد ۴۶۳

شرح بسیاری بگفت از هر صفت
از کمال عقل خود بر معرفت ۴۶۴

شرح بسیاری بگفت از کائنات
عاقبت ره را نبرد او سوی ذات ۴۶۵

شرح بسیار بگفت و بر طپید
هر دم او اندر مقامی بر جهید ۴۶۶

چون نبد راهی کجا او ره برد
گرچه بسیاری از آنجا ره برد ۴۶۷

گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس
هم نکرد از اشتیاقش هیچ بس ۴۶۸

عشق از وی زاد گر چه ره نبرد
درکمال خویشتن راهی سپرد ۴۶۹

آنچنان مشتاق آمد در وجود
بود اما در صور پنهان ببود ۴۷۰

آنچنان محبوب بود از عشق دوست
کورها دیگر نکرده مغز و پوست ۴۷۱

آنچنان احوال خود معلوم کرد
آنچنان کلی خود مفهوم کرد ۴۷۲

جوهری آمد عجایب در عجیب
او بدی از کاینات جان حسیب ۴۷۳

او همه تصویر وحدت راست کرد
هم ز معشوق عیان درخواست کرد ۴۷۴

او گره از کار کلی برگشاد
او اساس وحدت و عرفان نهاد ۴۷۵

هر زمانی رای دیگر ساز کرد
هر دمی اسرار جان آغاز کرد ۴۷۶

در درون جان بجانان راه یافت
این کمال از شوق الااللّه یافت ۴۷۷

او کمال خود برتبت پیش کرد
راه خود ز اندازه هر دم بیش کرد ۴۷۸

او کمال خود بدانست از یقین
زانکه بد او راه بین و پیش بین ۴۷۹

تو مباش اصلا کمال این باشدت
چون شوی کم پس وصالت باشدت ۴۸۰

این کمال لایزال از خود طلب
عشق بنماید ترا کلی سبب ۴۸۱

عشق بد مغز تمامت کاینات
راه برده در صفات نورذات ۴۸۲

عشق بد مر عقل را آموزگار
او برفت و این بماند از روزگار ۴۸۳

این بماند و او برفت آنجایگاه
او بدید و این بماند اینجا ز شاه ۴۸۴

عقل اندر پرده دل بازماند
عشق هر دم بر کمالی ساز راند ۴۸۵

عشق خود میبیند او از هر صفت
زانکه او ماندست اندر معرفت ۴۸۶

عشق جز حق را ندید آنجایگاه
جست او اندر عیان حق پناه ۴۸۷

او عیان خود تمامی بازدید
عقل چون گنجشک آن شهباز دید ۴۸۸

راز خود با عاشقان خود بگفت
هرکسی برگونهٔ این در بسفت ۴۸۹

درّ دریای حقیقی باز یافت
همچو او دیگر کسی هرگز نیافت ۴۹۰

هرکسی بر عکس یاران گشتهاند
هر یکی تخمی ازینسان کشتهاند ۴۹۱

گر همی کاری تو تخمی را بکار
کان بود پیوسته باتو پایدار ۴۹۲

گر همی کاری تو تخمی راست کن
کان مراد تو بود هم بی سخن ۴۹۳

چند با هر کس تو راز خود نهی
چند اینجا دام و ساز تن نهی ۴۹۴

راز را با ساز اگر یکسان شود
جان ذاتت رهبر جانان شود ۴۹۵

هر کسی بر عقل نقلی کردهاند
لیک همچون عقل اندر پردهاند ۴۹۶

راه بر خود میروی کی پی بری
تو نمیدانی که هر دم پس تری ۴۹۷

راه بر خود میروی پر ره زن است
جان تو اینجایگه چون ایمنست ۴۹۸

ره زنان بر راه تو بس خفتهاند
راه را هرگز نه زینسان رفتهاند ۴۹۹

راه آنکس یافت کو با آه شد
عشق با وی اندرین همراه شد ۵۰۰

عشق راهت مینماید بر قبول
تو نمیدانی مرین ره را اصول ۵۰۱

تو بخود هرگز کجا این ره کنی
کی تو خود را زین سخن آگه کنی ۵۰۲

عشق مغزی مینماید سوی دوست
تو بماندی در میانه جمله پوست ۵۰۳

عشق بنماید ترا اسرار تو
عقل بنماید ترا گفتار تو ۵۰۴

عشق اول مشتق از عقل آمدست
گرچه اینجاگاه بر نقل آمدست ۵۰۵

زینت عقلست دنیا سر بسر
لیک از راه حقیقی بی خبر ۵۰۶

آمدست اینجا فضولی میکند
آنچه از وی شد اصولی میکند ۵۰۷

گر ترا خود عقل و جان باشد قبول
کی شوی درعشق تو صاحب وصول ۵۰۸

ای ز عشق لایزالی گم شده
از جمادی نفس تو مردم شده ۵۰۹

صورت عقلست در نقلی از آن
کی خبر یابی ز سرّ بی نشان ۵۱۰

بس کتب کز عقل باشد پایدار
کی بود هرگز ترا آن پایدار ۵۱۱

بس کتب کز عقل صورت ساختند
هرچه آن میخواستند آن ساختند ۵۱۲

راحت جان عقل کی بویی رسد
چون ترا زانحال آهویی رسد ۵۱۳

چون بماندی در مقام عقل تو
گوش کن از هر کسی هر نقل تو ۵۱۴

چند گردی گرد عقل ای بی خبر
زان نمییابی تو زین بوئی اثر ۵۱۵

عقل کل چون مر ترا صورت بدید
در مقام جمع حشمت آرمید ۵۱۶

چون تو بر عقل این ره کل میروی
پای بسته در بن ذل میروی ۵۱۷

ای ترا هر دم ز عقلت پردهٔ
کی ترا باشد یقین از کردهٔ ۵۱۸

کرد. تو پیش چشم تو خوشست
راه تو دورست و هم بر آتشست ۵۱۹

آتشی در پیش و راهی سخت دور
تن ضعیف ودل شده از وی نفور ۵۲۰

آتش طبعی بکش اینجایگاه
تا نسوزد آتشت آنجایگاه ۵۲۱

هر که زین آتش بسوزد بی خبر
هم از آن آتش شود او کارگر ۵۲۲

آتش طبعیت پر از مشعله
در دل تو اوفکنده ولوله ۵۲۳

آتش طبعیت پر مکر و حیل
هر زمانت میکند برجان خلل ۵۲۴

آتش طبعیت بارای و هوس
زان بماندی در پس پرده ز پس ۵۲۵

آتش طبعیت دشمن مر ترا
چند داری دشمنت را بر قفا ۵۲۶

آتش طبعیت تلبیس جهان
خویش از دست طبیعت وارهان ۵۲۷

آتش طبعیت رهزن مر ترا
کی توانی بود ازو بی ماجرا ۵۲۸

آتش طبعیت ابلیس دژم
هر زمان مکری بسازد لاجرم ۵۲۹

آتش طبعیت بر عکس دلت
زان شده راز حقیقی مشکلت ۵۳۰

آتش طبعیت ره زن تن شده
در میان جسم در هر فن شده ۵۳۱

آتش طبعیت آنجا برفسوس
میکند بر معنی دل پرفسوس ۵۳۲

آتش طبعی برادر کین تو
میکند آنجا خراب آئین تو ۵۳۳

آتش طبعی فسرده کن دمی
تا نماید آینه اینجا دمی ۵۳۴

یک دمی از آتش تن دور باش
بعد از آن اندر میان نور باش ۵۳۵

اندر آتش هیچکس چون خوش بود
زآنکه آتش در زمستان خوش بود ۵۳۶

این نه آن آتش که او سرما کشد
عاشقان کشته و شیدا کشد ۵۳۷

هست این آتش عجب افروخته
هر زمانی عالمی را سوخته ۵۳۸

هر زمانی عالمی میسوزد او
هر زمانی راه سر آموزد او ۵۳۹

هست ابلیس از تف آن آتشست
جسم تو آنجا بگو تا چون خوشست ۵۴۰

خوش تو اندر راستی خوش خوشی
پای تا سر در درون آتشی ۵۴۱

خواب در آتش کنی هر لحظه تو
کی توانی کرد راه پرده تو ۵۴۲

ای دریغا آتشت در راه شد
همرهی ناخوش ترا همراه شد ۵۴۳

ای دریغا آتشت در بسترست
جای تو در آتش و خاکسترست ۵۴۴

عاشقان در آتش معنی شدند
نه چو تو در آتش دعوی شدند ۵۴۵

آتش معنی نوزد عاشقان
لیک عاشق خویش را سوزد در آن ۵۴۶

آتش معنی طلب کن از یقین
تف اور ا کن قبول ازدل یقین ۵۴۷

انبیا را آتش معنی بدست
لیک ایشان را درآن دعوی بدست ۵۴۸

آتش معنی چو ابراهیم یافت
خویش را آنجایگه تسلیم یافت ۵۴۹

آتش عشقست آنجا معنوی
هست روحانی و دل زو شد قوی ۵۵۰

آتش عشقست بی وصف وصفت
آن نیاید هرگز اندر معرفت ۵۵۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۵۵۱
کانال گوهرین در ایتا
۴۵۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:رسیدن سالك با پرده چهارم
گوهر بعدی:حكایت ابراهیم علیه السلام
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.