هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و نمادین، داستان سالکی را روایت میکند که در مسیر سلوک معنوی با پردههای مختلفی روبهرو میشود و در نهایت به دیدار پیر دانایی میرسد. پیر با نمادهایی مانند پردههای نورانی، مهرهی جوهری، مرغان، درخت آتشین و صندوق اسرار، مفاهیم عمیق عرفانی را به سالک میآموزد. متن پر از استعارههای عرفانی است و به موضوعاتی مانند جستجوی حقیقت، رازهای الهی، صبر و تسلیم در برابر ارادهی خداوند، و وحدت وجود میپردازد.
رده سنی:
18+
متن از مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی استفاده میکند که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، استفاده از نمادها و استعارههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
رسیدن سالك وصول با پرده ششم
عاقبت آن سالک اندر پردهها
بود و میشد از یقین در پردهها ۱
تا ششم پرده رسید آنگاه او
بعد از آن چون شد دگر آگاه او ۲
دید ناگه پرده سبز و لطیف
در پس پرده یکی پیر شریف ۳
ایستاده در بر آن پرده او
دم بدم میکرد در خود پرده او ۴
پرده را در گرد او زین نور بود
گرچه آن پرده تمامت نور بود ۵
پردهٔ بد سبز اما چون بهار
روی های او بمانند نگار ۶
نورها از پردهها تابان شده
عکس آن بگرفته و تابان شده ۷
نور او اسفید رنگ و رنگ رنگ
گرد خود پیچیده بود آن پرده تنگ ۸
برکف دستش نهاده مهرهٔ
جوهری بی حد عجایب شهرهٔ ۹
اندران مهره بسی خط داشته
برصفت آن لمعهها بفراشته ۱۰
جوهری بد عکس آنجا خطها
گشته پیدا بر مثال استوا ۱۱
گرد آن جوهر فراوان مرغ بود
عکس آن بر چشم ره بین مینمود ۱۲
جملگی بر زنده بر روی افق
از برون پرده کرده یک تتق ۱۳
یک تتق مانندهٔ خورشید بود
روشنی مانندهٔ ناهید بود ۱۴
آنچنان پیر عزیز کامکار
جوهر اندر دست گشته نامدار ۱۵
هر زمان آن جوهر پر عکس نور
از کف خود افکنیدی دور دور ۱۶
بازگشتی جوهر اندر جای خود
پس طلب کردی همی مأوای خود ۱۷
بازجای خود شدی جوهر همی
روشنی دادی در آنجا عالمی ۱۸
پردهای بر عکس جوهر تابدار
گشته بود از پرتو خود پرنگار ۱۹
روی پیرش بر مثل چون ماه بود
در درون پرده در آگاه بود ۲۰
جوهر اندر دست کردی سرنگون
آمدی از روی جوهر نقش خون ۲۱
درچکیدی خون ز جوهر ناگهان
محو گشتی خون جوهر در زمان ۲۲
جوهر اندر خون برنگ خون شدی
عکس او نه خون ولی چون خون شدی ۲۳
مرغکان چون آن بکردندی نگاه
آمدندی پیش آن جوهر براه ۲۴
هرتنی زان مرغکان خون داشتند
گرچه یکسر دل پر از خون داشتند ۲۵
خون گرفتندی زجوهر در زمان
درچکیدی هر زمان خون از دهان ۲۶
پیر ناپیدا شدی در عکس آن
راه بین چون دید حیران گشت از آن ۲۷
برفراز پیردید او یک شجر
برگشاده بود آنجا بال و پر ۲۸
پهن بودش هر ورق چون آفتاب
جملهٔ رنگش چو نور ماهتاب ۲۹
میوه او بود سر آویخته
اندر آن اشجارها بگسیخته ۳۰
بود رنگ ساق او مانند خون
بال او رفته از آن پرده برون ۳۱
گرچه زان سر دید اوآوازها
بانگ میکردند پر از رازها ۳۲
بانگ میکردند بر آواز مرد
خود همی بودند اندر راز خود ۳۳
راه بین آواز ایشان میشنود
لیک از گفتارشان آگه نبود ۳۴
او نمیدانست تا چه گفتشان
بود ایشان را از آن کام و دهان ۳۵
بود صندوقی نهاده پیش پیر
پر زجوهر عکس آن چون مه منیر ۳۶
بس منوّر بود همچون آفتاب
خوش همی تابید از وی نور و تاب ۳۷
نور آن صندوق اندر پرده را
اوفتاده بود روشن کرده را ۳۸
نور آن بالای اشجار آمده
پیر اندر آن بتکرار آمده ۳۹
هر زمانی یکسری ز آنجا بزار
اوفتادی پیر را اندر کنار ۴۰
در کنارش چون سر افتاده شدی
پیر آن را ناگهان خود بستدی ۴۱
بر سر صندوق کرده باز رو
پس نهادی سر در آنجا باز او ۴۲
خوش نظر کردی بسوی آن درخت
اندر آن حیران بماندی مرد سخت ۴۳
بار دیگر چون که بگذشتی از آن
یکسر دیگر در افتادی از آن ۴۴
پیر بار دیگر آن صندوق را
در نهادی و فرو بستی ورا ۴۵
آن سر از صندوق خاموش آمدی
چون کسی درخواب بیهوش آمدی ۴۶
تن زدندی آن سران در پیش او
بار دیگرشان نبودی گفت و گو ۴۷
مرغکان درگرد سرها بی خلاف
میپریدند اندر آنجا بی مصاف ۴۸
روی سرها پیش پیر نامدار
بود هر یک بیقرار و زار زار ۴۹
هر زمان آن پیر خوش بگریستی
اندر آن سرها همی نگریستی ۵۰
زار میگفتی که ای دانای حال
تو همی دانی مرا راز از سئوال ۵۱
تو همی دانی و بس من چون کنم
تا ازین احوال سر بیرون کنم ۵۲
سالها شد تا مرا اینجایگاه
داشتی اندر میان پرده گاه ۵۳
من چه دانستم که این پیش آیدم
این چنین احوال ها پیش آیدم ۵۴
سرّ این گرچه نکردم آشکار
بی قرارم بی قرارم بی قرار ۵۵
بی قراری میکنم این جایگاه
باز ماندم در درون پرده گاه ۵۶
بیقراری میکنم اینجا دژم
بازمانده اندرین راه عدم ۵۷
تو مرا اینجایگه آوردهٔ
چون نمیدانم کدامین پردهٔ ۵۸
از برون پردهٔ یا از درون
هم درون و هم برونی هر دو چون ۵۹
چون تویی در اول و آخر همی
بر دل ریشم بنه یک مرهمی ۶۰
سوختم زانگه که دیدم راز تو
هم نگه دارم نگویم راز تو ۶۱
هم مرا اینجایگه بنشاندهٔ
عاقبت از جایگاهم راندهٔ ۶۲
این رموزم آشکارا کردهٔ
این دلم را پر ز سودا کردهٔ ۶۳
این چنین رمزی کرا گویم ز تو
هم ترا و هم ترا جویم ز تو ۶۴
تا کی این سر را ز اسرار آوری
مر مرا اینجا نه تنها بنگری ۶۵
خون دلها اندر اینجا ریختم
ای بسا سرها که از تن ریختم ۶۶
حکم حکم تست تو دانی همه
می بکن تو آنچه بتوانی همه ۶۷
هم امیدی دارم اندر پردهات
هم مرا اینجا رسانی از رهت ۶۸
من چنین ز اندوه دیدت سالها
این چنین زار ونحیف از حالها ۶۹
گفت امید ترا حاصل کنم
عاقبت آنجایگه واصل کنم ۷۰
آنچه گفتی راز من کن آشکار
تا کنم جان خود اندر ره نثار ۷۱
اینک آمد آنچه تو فرمودهٔ
راست گفتی هرچه تو فرمودهٔ ۷۲
پیک راه آمد مرا آگاه کرد
یک زمانم جان ز تن بیراه کرد ۷۳
سوی تو خواهم کنون من آمدن
بی من آنجا خواهم آنجا من شدن ۷۴
من نمانم تو بمان کلّی مرا
تا کنم تسلیم جان و تن فدا ۷۵
این رموز تو یقین گردیده کل
بازدارم زین همه هستی و ذل ۷۶
مر مرا زین پردهها بیرون فکن
همچو این سرها میان خون فکن ۷۷
پیک آمد اینک آمد در حجاب
بی خلاف آمد برون او از حساب ۷۸
راست کارم من کنون در باختم
چون بسی بازار نو برساختم ۷۹
رازدار تو منم در پرده راز
پرده را از روی خود برگیر باز ۸۰
من ترا خواهم ترا جویم ترا
سهل گردان هم مرا این ماجرا ۸۱
سهل کن کارم بکلّی وارهان
ای مرا تو نور دیده هم عیان ۸۲
جان خود ایثار راه تو کنم
خویشتن را در پناه تو کنم ۸۳
راز منرا خود تومیدانی و بس
باز بستان این نفس را هم نفس ۸۴
وارهان ما را ازین پرده تو کل
چون گرفتارم میان عزّ و ذل ۸۵
جان خود در راه خواهم باختن
تا برون پرده خواهم تاختن ۸۶
پرده از رویم تو بردارو یقین
روی خود بنما بنزد راه بین ۸۷
این زمان جان من حیران ببر
کار من آسان کن ای میر بشر ۸۸
این زمان کل تو گشتم چون کنم
تا که این پرده ز خود بیرون کنم ۸۹
پردهام در ره حجابست و زوال
زان نمییابم وصال آن جمال ۹۰
پرده بر در وارهان ای پرده در
پرده از کارم برافکن بی خبر ۹۱
تا شوم مستغرق عزّ و جلال
لم یزالی لم یزالی لایزال ۹۲
مرد سالک راه بین اندر زمان
چون بدیده راز او را بر عیان ۹۳
در عجب اینجا بماند و لال شد
همچون آن پیر دگر بی حال شد ۹۴
شد زبانش لال از آن گفت سؤال
در تفکّر مانده بود و در خیال ۹۵
او بمانده زار و حیران در جنون
تا چه آید از پس پرده برون ۹۶
بشنو این اسرار دیگر بی خلاف
محو شو تا وارهی از این گزاف ۹۷
هرکه این اسرار دیگر بشنود
رازدان صانع اکبر شود ۹۸
در زمان آن سالک صاحب نظر
ایستاده کرده بد بر وی نظر ۹۹
در نظر آنجا بماند او ای عجب
تن ضعیف و زار مانده در تعب ۱۰۰
آتشی آمد برون از آن درخت
شاخ او را پس بسوزانید سخت ۱۰۱
جمله شاخ آن درخت و سر بسوخت
بار دیگر آتشی را بر فروخت ۱۰۲
آتشی در کل آن پرده فتاد
بعد از آن روی خودآنجا گه نهاد ۱۰۳
راه رو در حیرت آنجا گشت گم
خویش را در خویشتن میکرد گم ۱۰۴
دهشت آتش چنان شد خوفناک
تا بنای راه بین گردد هلاک ۱۰۵
گشت گرد آن شجر تا پاک گشت
همچو خاکستر شد و چون خاک گشت ۱۰۶
سوی آن صندوق آتش در گرفت
هرچه بود آنجا بخشک و تر گرفت ۱۰۷
آنچنان سرها که در صندوق بود
آتشی افتاد وبانگی میشنود ۱۰۸
بانگ میکردند از صندوق راز
مرد ره بین گشت از آن اسرار باز ۱۰۹
هر زمان از دهشت اسرار آن
میچمید از هر سویی آن رازدان ۱۱۰
آمد از صندوق آوازی دگر
گفت خوش میباش تو ای بیخبر ۱۱۱
چند باشی نیز سرگردان شده
اندرین اسرار تو حیران شده ۱۱۲
خوش بایست اینجا و از آتش مترس
زین چنین رمز و معانی خوش مترس ۱۱۳
چند خواهی بود از آتش رمان
گر بجوشد هم بیابی تو امان ۱۱۴
لیک اسرار دگر در راه هست
گر نمیدانی زمانی کن نشست ۱۱۵
تا ببینی سرّ اسرار قدم
هیچکس آگاه نبود لاجرم ۱۱۶
چون تو میبینی زمانی صبر کن
تا شود پیدا مرین راز کهن ۱۱۷
صبر کن یک دم مترس ای ناتوان
تا ببینی راز پرده بر عیان ۱۱۸
آنچه تو دیدی رموز دیگرست
آنچه من دانم که از آن آگهست ۱۱۹
من ترا این جایگاه آوردهام
لیک این ساعت ترا گم کردهام ۱۲۰
عاقبت هم باز آن جایت برم
در مقام و جایو ماوایت برم ۱۲۱
تو بدین دهشت کجا بینی مرا
تو کجا یابی مرا بی جان فدا ۱۲۲
راز منهم من بدانم در نهان
کی ترا گردد چنین رازی عیان ۱۲۳
گرچه بسیاری کشیدی رنج راه
صبر کن یکدم تو نیز این جایگاه ۱۲۴
تاترا رازی دگر حاصل کنم
مر ترا از یک جهت واصل کنم ۱۲۵
هرکسی را از ره دیگر برم
گه بپای آرم گهی از سر برم ۱۲۶
آنچه من دانم نداند هر کسی
تا شود اسرار من برتر بسی ۱۲۷
آنچه گفتی آنچه دیدی من بدم
من ترا آوردم و من تو بدم ۱۲۸
صبر کن تا تو بمقصودی رسی
زانکه اندر پرده مانده درپسی ۱۲۹
عاقبت از پرده بیرونت آورم
در میان صحن گردونت آورم ۱۳۰
چند و چند آخر بخود میبنگری
تا تو خود بینی کجا این ره بری ۱۳۱
تاترا اینجا ندیدم مرد کار
بر تو این سر کی بگشتی آشکار ۱۳۲
تا ترا یک ذرّه خودبینی بود
آنچه میجوئی کجا حاصل شود ۱۳۳
تا ترا این صورتست اندر برت
کی توانی یافت سرّ رهبرت ۱۳۴
من ترا گشتم باول خواستار
عاقبت گردانمت سرّ آشکار ۱۳۵
لیک حال صبر باید اندرین
راه کن تا خود رسی اندر یقین ۱۳۶
آنچه دیدی بیشکی در راه تو
کی شوی از رمز من آگاه تو ۱۳۷
آنچه تو دیدی درون پردهها
من بدم امّا کجا بینی مرا ۱۳۸
آنچه من دیدم ترا از صادقی
در کمال عشق ما تو لایقی ۱۳۹
من ترا گشتم باول خواستار
سرّ خود کردم ترا من آشکار ۱۴۰
آخرین هم من ترا واصل کنم
عاقبت مقصود تو حاصل کنم ۱۴۱
چون تو در پرده فروماندی کنون
پیش آرم مر ترا یک رهنمون ۱۴۲
تا تماشای صفات ماکنی
آنگهی آهنگ ذات ما کنی ۱۴۳
چون صفات من ترا معلوم گشت
هر چه جوئی مر ترا مفهوم گشت ۱۴۴
در صفات من شوی تو بی صفات
ذات من گردی اگر گردی تو ذات ۱۴۵
عاشق آسا آمدی در سوی من
هم بدیدی رمزهای کوی من ۱۴۶
آنچه در مفهوم تو آمد یقین
همچنان راهست توهم راه بین ۱۴۷
آن کمال از این نهانی آمدست
کان کمال آن جهانی آمدست ۱۴۸
آن کمال دیگرست اندر جهان
در میان پردهها گشته نهان ۱۴۹
هرچه دیدی پرتویست از آن کمال
هرچه گویی لامحالست آن محال ۱۵۰
واصلم آنجا ندانم راز خود
گفتهام با تو بدان ای بی تو خود ۱۵۱
بود و میشد از یقین در پردهها ۱
تا ششم پرده رسید آنگاه او
بعد از آن چون شد دگر آگاه او ۲
دید ناگه پرده سبز و لطیف
در پس پرده یکی پیر شریف ۳
ایستاده در بر آن پرده او
دم بدم میکرد در خود پرده او ۴
پرده را در گرد او زین نور بود
گرچه آن پرده تمامت نور بود ۵
پردهٔ بد سبز اما چون بهار
روی های او بمانند نگار ۶
نورها از پردهها تابان شده
عکس آن بگرفته و تابان شده ۷
نور او اسفید رنگ و رنگ رنگ
گرد خود پیچیده بود آن پرده تنگ ۸
برکف دستش نهاده مهرهٔ
جوهری بی حد عجایب شهرهٔ ۹
اندران مهره بسی خط داشته
برصفت آن لمعهها بفراشته ۱۰
جوهری بد عکس آنجا خطها
گشته پیدا بر مثال استوا ۱۱
گرد آن جوهر فراوان مرغ بود
عکس آن بر چشم ره بین مینمود ۱۲
جملگی بر زنده بر روی افق
از برون پرده کرده یک تتق ۱۳
یک تتق مانندهٔ خورشید بود
روشنی مانندهٔ ناهید بود ۱۴
آنچنان پیر عزیز کامکار
جوهر اندر دست گشته نامدار ۱۵
هر زمان آن جوهر پر عکس نور
از کف خود افکنیدی دور دور ۱۶
بازگشتی جوهر اندر جای خود
پس طلب کردی همی مأوای خود ۱۷
بازجای خود شدی جوهر همی
روشنی دادی در آنجا عالمی ۱۸
پردهای بر عکس جوهر تابدار
گشته بود از پرتو خود پرنگار ۱۹
روی پیرش بر مثل چون ماه بود
در درون پرده در آگاه بود ۲۰
جوهر اندر دست کردی سرنگون
آمدی از روی جوهر نقش خون ۲۱
درچکیدی خون ز جوهر ناگهان
محو گشتی خون جوهر در زمان ۲۲
جوهر اندر خون برنگ خون شدی
عکس او نه خون ولی چون خون شدی ۲۳
مرغکان چون آن بکردندی نگاه
آمدندی پیش آن جوهر براه ۲۴
هرتنی زان مرغکان خون داشتند
گرچه یکسر دل پر از خون داشتند ۲۵
خون گرفتندی زجوهر در زمان
درچکیدی هر زمان خون از دهان ۲۶
پیر ناپیدا شدی در عکس آن
راه بین چون دید حیران گشت از آن ۲۷
برفراز پیردید او یک شجر
برگشاده بود آنجا بال و پر ۲۸
پهن بودش هر ورق چون آفتاب
جملهٔ رنگش چو نور ماهتاب ۲۹
میوه او بود سر آویخته
اندر آن اشجارها بگسیخته ۳۰
بود رنگ ساق او مانند خون
بال او رفته از آن پرده برون ۳۱
گرچه زان سر دید اوآوازها
بانگ میکردند پر از رازها ۳۲
بانگ میکردند بر آواز مرد
خود همی بودند اندر راز خود ۳۳
راه بین آواز ایشان میشنود
لیک از گفتارشان آگه نبود ۳۴
او نمیدانست تا چه گفتشان
بود ایشان را از آن کام و دهان ۳۵
بود صندوقی نهاده پیش پیر
پر زجوهر عکس آن چون مه منیر ۳۶
بس منوّر بود همچون آفتاب
خوش همی تابید از وی نور و تاب ۳۷
نور آن صندوق اندر پرده را
اوفتاده بود روشن کرده را ۳۸
نور آن بالای اشجار آمده
پیر اندر آن بتکرار آمده ۳۹
هر زمانی یکسری ز آنجا بزار
اوفتادی پیر را اندر کنار ۴۰
در کنارش چون سر افتاده شدی
پیر آن را ناگهان خود بستدی ۴۱
بر سر صندوق کرده باز رو
پس نهادی سر در آنجا باز او ۴۲
خوش نظر کردی بسوی آن درخت
اندر آن حیران بماندی مرد سخت ۴۳
بار دیگر چون که بگذشتی از آن
یکسر دیگر در افتادی از آن ۴۴
پیر بار دیگر آن صندوق را
در نهادی و فرو بستی ورا ۴۵
آن سر از صندوق خاموش آمدی
چون کسی درخواب بیهوش آمدی ۴۶
تن زدندی آن سران در پیش او
بار دیگرشان نبودی گفت و گو ۴۷
مرغکان درگرد سرها بی خلاف
میپریدند اندر آنجا بی مصاف ۴۸
روی سرها پیش پیر نامدار
بود هر یک بیقرار و زار زار ۴۹
هر زمان آن پیر خوش بگریستی
اندر آن سرها همی نگریستی ۵۰
زار میگفتی که ای دانای حال
تو همی دانی مرا راز از سئوال ۵۱
تو همی دانی و بس من چون کنم
تا ازین احوال سر بیرون کنم ۵۲
سالها شد تا مرا اینجایگاه
داشتی اندر میان پرده گاه ۵۳
من چه دانستم که این پیش آیدم
این چنین احوال ها پیش آیدم ۵۴
سرّ این گرچه نکردم آشکار
بی قرارم بی قرارم بی قرار ۵۵
بی قراری میکنم این جایگاه
باز ماندم در درون پرده گاه ۵۶
بیقراری میکنم اینجا دژم
بازمانده اندرین راه عدم ۵۷
تو مرا اینجایگه آوردهٔ
چون نمیدانم کدامین پردهٔ ۵۸
از برون پردهٔ یا از درون
هم درون و هم برونی هر دو چون ۵۹
چون تویی در اول و آخر همی
بر دل ریشم بنه یک مرهمی ۶۰
سوختم زانگه که دیدم راز تو
هم نگه دارم نگویم راز تو ۶۱
هم مرا اینجایگه بنشاندهٔ
عاقبت از جایگاهم راندهٔ ۶۲
این رموزم آشکارا کردهٔ
این دلم را پر ز سودا کردهٔ ۶۳
این چنین رمزی کرا گویم ز تو
هم ترا و هم ترا جویم ز تو ۶۴
تا کی این سر را ز اسرار آوری
مر مرا اینجا نه تنها بنگری ۶۵
خون دلها اندر اینجا ریختم
ای بسا سرها که از تن ریختم ۶۶
حکم حکم تست تو دانی همه
می بکن تو آنچه بتوانی همه ۶۷
هم امیدی دارم اندر پردهات
هم مرا اینجا رسانی از رهت ۶۸
من چنین ز اندوه دیدت سالها
این چنین زار ونحیف از حالها ۶۹
گفت امید ترا حاصل کنم
عاقبت آنجایگه واصل کنم ۷۰
آنچه گفتی راز من کن آشکار
تا کنم جان خود اندر ره نثار ۷۱
اینک آمد آنچه تو فرمودهٔ
راست گفتی هرچه تو فرمودهٔ ۷۲
پیک راه آمد مرا آگاه کرد
یک زمانم جان ز تن بیراه کرد ۷۳
سوی تو خواهم کنون من آمدن
بی من آنجا خواهم آنجا من شدن ۷۴
من نمانم تو بمان کلّی مرا
تا کنم تسلیم جان و تن فدا ۷۵
این رموز تو یقین گردیده کل
بازدارم زین همه هستی و ذل ۷۶
مر مرا زین پردهها بیرون فکن
همچو این سرها میان خون فکن ۷۷
پیک آمد اینک آمد در حجاب
بی خلاف آمد برون او از حساب ۷۸
راست کارم من کنون در باختم
چون بسی بازار نو برساختم ۷۹
رازدار تو منم در پرده راز
پرده را از روی خود برگیر باز ۸۰
من ترا خواهم ترا جویم ترا
سهل گردان هم مرا این ماجرا ۸۱
سهل کن کارم بکلّی وارهان
ای مرا تو نور دیده هم عیان ۸۲
جان خود ایثار راه تو کنم
خویشتن را در پناه تو کنم ۸۳
راز منرا خود تومیدانی و بس
باز بستان این نفس را هم نفس ۸۴
وارهان ما را ازین پرده تو کل
چون گرفتارم میان عزّ و ذل ۸۵
جان خود در راه خواهم باختن
تا برون پرده خواهم تاختن ۸۶
پرده از رویم تو بردارو یقین
روی خود بنما بنزد راه بین ۸۷
این زمان جان من حیران ببر
کار من آسان کن ای میر بشر ۸۸
این زمان کل تو گشتم چون کنم
تا که این پرده ز خود بیرون کنم ۸۹
پردهام در ره حجابست و زوال
زان نمییابم وصال آن جمال ۹۰
پرده بر در وارهان ای پرده در
پرده از کارم برافکن بی خبر ۹۱
تا شوم مستغرق عزّ و جلال
لم یزالی لم یزالی لایزال ۹۲
مرد سالک راه بین اندر زمان
چون بدیده راز او را بر عیان ۹۳
در عجب اینجا بماند و لال شد
همچون آن پیر دگر بی حال شد ۹۴
شد زبانش لال از آن گفت سؤال
در تفکّر مانده بود و در خیال ۹۵
او بمانده زار و حیران در جنون
تا چه آید از پس پرده برون ۹۶
بشنو این اسرار دیگر بی خلاف
محو شو تا وارهی از این گزاف ۹۷
هرکه این اسرار دیگر بشنود
رازدان صانع اکبر شود ۹۸
در زمان آن سالک صاحب نظر
ایستاده کرده بد بر وی نظر ۹۹
در نظر آنجا بماند او ای عجب
تن ضعیف و زار مانده در تعب ۱۰۰
آتشی آمد برون از آن درخت
شاخ او را پس بسوزانید سخت ۱۰۱
جمله شاخ آن درخت و سر بسوخت
بار دیگر آتشی را بر فروخت ۱۰۲
آتشی در کل آن پرده فتاد
بعد از آن روی خودآنجا گه نهاد ۱۰۳
راه رو در حیرت آنجا گشت گم
خویش را در خویشتن میکرد گم ۱۰۴
دهشت آتش چنان شد خوفناک
تا بنای راه بین گردد هلاک ۱۰۵
گشت گرد آن شجر تا پاک گشت
همچو خاکستر شد و چون خاک گشت ۱۰۶
سوی آن صندوق آتش در گرفت
هرچه بود آنجا بخشک و تر گرفت ۱۰۷
آنچنان سرها که در صندوق بود
آتشی افتاد وبانگی میشنود ۱۰۸
بانگ میکردند از صندوق راز
مرد ره بین گشت از آن اسرار باز ۱۰۹
هر زمان از دهشت اسرار آن
میچمید از هر سویی آن رازدان ۱۱۰
آمد از صندوق آوازی دگر
گفت خوش میباش تو ای بیخبر ۱۱۱
چند باشی نیز سرگردان شده
اندرین اسرار تو حیران شده ۱۱۲
خوش بایست اینجا و از آتش مترس
زین چنین رمز و معانی خوش مترس ۱۱۳
چند خواهی بود از آتش رمان
گر بجوشد هم بیابی تو امان ۱۱۴
لیک اسرار دگر در راه هست
گر نمیدانی زمانی کن نشست ۱۱۵
تا ببینی سرّ اسرار قدم
هیچکس آگاه نبود لاجرم ۱۱۶
چون تو میبینی زمانی صبر کن
تا شود پیدا مرین راز کهن ۱۱۷
صبر کن یک دم مترس ای ناتوان
تا ببینی راز پرده بر عیان ۱۱۸
آنچه تو دیدی رموز دیگرست
آنچه من دانم که از آن آگهست ۱۱۹
من ترا این جایگاه آوردهام
لیک این ساعت ترا گم کردهام ۱۲۰
عاقبت هم باز آن جایت برم
در مقام و جایو ماوایت برم ۱۲۱
تو بدین دهشت کجا بینی مرا
تو کجا یابی مرا بی جان فدا ۱۲۲
راز منهم من بدانم در نهان
کی ترا گردد چنین رازی عیان ۱۲۳
گرچه بسیاری کشیدی رنج راه
صبر کن یکدم تو نیز این جایگاه ۱۲۴
تاترا رازی دگر حاصل کنم
مر ترا از یک جهت واصل کنم ۱۲۵
هرکسی را از ره دیگر برم
گه بپای آرم گهی از سر برم ۱۲۶
آنچه من دانم نداند هر کسی
تا شود اسرار من برتر بسی ۱۲۷
آنچه گفتی آنچه دیدی من بدم
من ترا آوردم و من تو بدم ۱۲۸
صبر کن تا تو بمقصودی رسی
زانکه اندر پرده مانده درپسی ۱۲۹
عاقبت از پرده بیرونت آورم
در میان صحن گردونت آورم ۱۳۰
چند و چند آخر بخود میبنگری
تا تو خود بینی کجا این ره بری ۱۳۱
تاترا اینجا ندیدم مرد کار
بر تو این سر کی بگشتی آشکار ۱۳۲
تا ترا یک ذرّه خودبینی بود
آنچه میجوئی کجا حاصل شود ۱۳۳
تا ترا این صورتست اندر برت
کی توانی یافت سرّ رهبرت ۱۳۴
من ترا گشتم باول خواستار
عاقبت گردانمت سرّ آشکار ۱۳۵
لیک حال صبر باید اندرین
راه کن تا خود رسی اندر یقین ۱۳۶
آنچه دیدی بیشکی در راه تو
کی شوی از رمز من آگاه تو ۱۳۷
آنچه تو دیدی درون پردهها
من بدم امّا کجا بینی مرا ۱۳۸
آنچه من دیدم ترا از صادقی
در کمال عشق ما تو لایقی ۱۳۹
من ترا گشتم باول خواستار
سرّ خود کردم ترا من آشکار ۱۴۰
آخرین هم من ترا واصل کنم
عاقبت مقصود تو حاصل کنم ۱۴۱
چون تو در پرده فروماندی کنون
پیش آرم مر ترا یک رهنمون ۱۴۲
تا تماشای صفات ماکنی
آنگهی آهنگ ذات ما کنی ۱۴۳
چون صفات من ترا معلوم گشت
هر چه جوئی مر ترا مفهوم گشت ۱۴۴
در صفات من شوی تو بی صفات
ذات من گردی اگر گردی تو ذات ۱۴۵
عاشق آسا آمدی در سوی من
هم بدیدی رمزهای کوی من ۱۴۶
آنچه در مفهوم تو آمد یقین
همچنان راهست توهم راه بین ۱۴۷
آن کمال از این نهانی آمدست
کان کمال آن جهانی آمدست ۱۴۸
آن کمال دیگرست اندر جهان
در میان پردهها گشته نهان ۱۴۹
هرچه دیدی پرتویست از آن کمال
هرچه گویی لامحالست آن محال ۱۵۰
واصلم آنجا ندانم راز خود
گفتهام با تو بدان ای بی تو خود ۱۵۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۱
۴۰۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حكایت ابراهیم علیه السلام
گوهر بعدی:سؤال سالك وصول از پیر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.