هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و شاعرانه به موضوعات عمیقی مانند وحدت وجود، عشق الهی، فنا در ذات حق، و سلوک عرفانی میپردازد. شاعر از زبان عاشقی سخن میگوید که در جستجوی وصال با معشوق حقیقی (خدا) است و در این مسیر، از خودگذشتگی و رسیدن به مرحلهای از یقین و اتحاد با ذات الهی را تجربه میکند. متن پر از نمادها و استعارههای عرفانی مانند آتش عشق، خاکستر شدن، و وصال است که همگی بر سفر روحانی و رسیدن به حقیقت اشاره دارند.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی عرفان اسلامی دارد. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و زبان شاعرانه ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
سؤال سالك وصول از پیر
راه بین گفتا که ای جان جهان
ای مرا تو آمده عین عیان ۱
چون ندانی واصلی آنجایگاه
هم تویی و نه تویی اینجایگاه ۲
راز تو دریافتم چون گفتهٔ
درّ معنی اندرین ره سفتهٔ ۳
راز خود اکنون تو پنهان میکنی
بر من مسکین چه تاوان میکنی ۴
چون تو آوردی مرا اینجایگاه
هم مرا بنمای اکنون کل راه ۵
تامراد خود دمی حاصل کنم
همچو تو من نیز خود واصل کنم ۶
گفت آن هاتف تو خود دیدی همی
کی کجا یابی وصالم یک دمی ۷
خود مبین حق بین که تا تو حق شوی
پس ندایی کن ندایی بشنوی ۸
در نگر کاین سرهم از خود رفته است
تو چنان دانی که از خود رفته است ۹
این زمان هم باخود وهم بیخودست
در مقام کل فتاده بی خودست ۱۰
سالها اینجا مقیم راز ماست
اندر آنجاگاه او دمساز ماست ۱۱
این درخت و مرغ و صندوق و گهر
رازها دارد درین ره راهبر ۱۲
راز ما میداند او اینجایگاه
بازمانده در درون پرده گاه ۱۳
این زمان مقصود او حاصل کنم
این زمانش دمبدم واصل کنم ۱۴
راز ما میداند و از خود شدست
یک نظر دیدست و او بیخود شدست ۱۵
همچنان ناپخته است اینجایگاه
عاقبت دریافت وصل پادشاه ۱۶
صبر کن تا راز او را بنگری
تا تو نیز از راز او هم برخوری ۱۷
صبر کن تا راز بنمائیم ما
راز خود بر راز بگشائیم ما ۱۸
آنچه ما دانیم آن پیدا کنیم
راز پنهانی بدو پیدا کنیم ۱۹
این زمان اندر نظر او بیهش است
در چنان بیهوشی او خوش خوشست ۲۰
این زمان اندر وجودست و عدم
میزند اینجایگه کلی قدم ۲۱
یک نظر کردیم سوی پیر ما
این چنین گشتست حیران پیر ما ۲۲
از کمال خود نظر کلّی کنیم
جزو او را این زمان کلّی کنیم ۲۳
از کمال این پیر ره واصل کنم
عاقبت مقصود او حاصل کنم ۲۴
یک زمان واایست اینجا و مترس
تا بدانی کاین چه رازست و مترس ۲۵
برق استغنا چنان آید ز دور
آتشی گردد در آنجا همچو نور ۲۶
خودببینی آنچه اینجا دیدنیست
بازدانی آنچه اینجا کرد نیست ۲۷
عشق ما اینست هم در عاقبت
ره ندانی تا که جویی عافیت ۲۸
عشق ما اینست و ما پیداکنیم
آنچه پنهانست ما پیدا کنیم ۲۹
عشق ما هرگز نداند عقل بین
در گمان هرگز کجا باشد یقین ۳۰
تا نسازی و نسوزی پاک تو
کی توانی گشت نور پاک تو ۳۱
این زمان ما یک نظر خواهیم کرد
از جلال خود نظر خواهیم کرد ۳۲
تا شود فانی وباقی گردد او
این زمان کلّی تمامت گفت و گو ۳۳
بشنو این اسرار جان گر آگهی
بشنوی از جان گر مرد رهی ۳۴
رمز من نه عقل داند اندرین
در گمانت عقل کی یابد یقین ۳۵
رمز من شوریدگان دانند و بس
رمز من سرّیست از اللّه و بس ۳۶
رمز من کلّی حقیقت آمدست
اوّلت این عقل باید کرد پست ۳۷
تا کمال لامکان حاصل شود
جان تو از این سخن واصل شود ۳۸
بوی این گر هیچ بتوانی شنود
گوی از کونین بتوانی ربود ۳۹
این رموز از لامکانست ای عزیز
سرّ این دریاب ناگردی عزیز ۴۰
ناگهی از حضرت عزت ز ذات
ناگهانی یک علم زد نور ذات ۴۱
پیر در ساعت در آنجا گه بسوخت
اندر آن آتش بکلی برفروخت ۴۲
آتشش از پای تا سر در گرفت
خوش همی سوزید و خاکستر گرفت ۴۳
تا تمامت گشت خاکستر وجود
گوییا این پیر خود هرگز نبود ۴۴
همچنان آواز میآمد یقین
این رموزم هم بدان ای راه بین ۴۵
همچنان از شوق بودی نعره زن
همچنان از ذوق بود اندر سخن ۴۶
همچنان در عشق پا تا سر ببود
بودآوازش ولی صورت نبود ۴۷
همچنان میگفت ای کلّی شده
کام خود در عاقبت تو بستده ۴۸
هم گمان من یقین گشته ز تو
پای تا سر راه بین گشته ز تو ۴۹
نیستم هستم کنون در نیستی
هستی تو شد یقینم نیستی ۵۰
هست گشتم نیستم در پرده من
پردهها کرده همی برگرد من ۵۱
نیست گشتم هست گشتم جاودان
هست وخواهم بود و هستم جاودان ۵۲
وارهیدم من ازین رنج و الم
بی وجودم روح پاکم در عدم ۵۳
نیست در هستم یقین اندر عیان
هم جهانی نه جهانم در جهان ۵۴
نه عیانم هم عیانم شد که من
نیستم اما توی کلی و من ۵۵
درتو گم گشتم تویی اکنون مرا
در درون تو شدم بیرون مرا ۵۶
راز من کلّی تو میدانی تویی
هرچه گفتم بر زبان کلّی تویی ۵۷
بود من بود تو بُد چندین که بود
گوییا اکنون نمودم بود بود ۵۸
آینه گشتم بکلی آینه است
روی من با روی تو هر آینه است ۵۹
کان قلبی کالغوادی من فتوح
انت قلبی انت عینی انت روح ۶۰
الصباحی فی منامی حالتی
ثم ضعت فی فوادی ضالتی ۶۱
حالتی مجلی فوادی ظاهری
این زمان در باطنی و ظاهری ۶۲
جزو گشتی کل بدیدی جاودان
چون نهان گشتی عیان دیدی نهان ۶۳
من توم راهت تمامت پردهام
نه چو پرده اولین گم کردهام ۶۴
واصلم کلی بکن اکنون تمام
تا نمانم من تو مانی والسّلام ۶۵
واصلم گردان خودی خودنمای
جان جانی تو مرا جانم نمای ۶۶
اول و آخر یقینم کن یقین
تا شود عین عیان عین یقین ۶۷
در تن و بی تن چو تنها گشتهام
این زمان بی تن بخون آغشتهام ۶۸
واصلم کن عین گردانم عیان
جان کنون و جسم رفتم ازمیان ۶۹
این دگر خواهم که داری حاصلم
هم ز فضلت تو بگردان واصلم ۷۰
واصلم گردان ازین ما و منی
تا یکی گردم درین سر بی تنی ۷۱
راز دیدم هم بگویم مر ترا
چون تو من گشتی شنو کل ماجرا ۷۲
در تو گم گشتم چو تنها آمدم
بی تنم اما چو شیدا آمدم ۷۳
نه محیطم هم محیطم بر همه
نه شبانم هم شبانم بر رمه ۷۴
نه دلم اما یقین دل گشتهام
اندرین ی خود خودی دل گشتهام ۷۵
ره شدم نه ره شدم همره شدم
با توام نه بی توام آگه شدم ۷۶
عاشقم تا روی تو دیدم عیان
عشق شد معشوقه گشتم جاودان ۷۷
پردهام نه پردهام در پردهام
نه چو سالک این زمان ره کردهام ۷۸
بی تنم هم بی تنم هم با تنم
روشنم نه روشنم هم روشنم ۷۹
صورتم نه صورتم نه سیرتم
نه بمعنی ن ه بتقوی سیرتم ۸۰
عاقلم نه عاقلم هم عاقلم
صادقم در عاشقی هم صادقم ۸۱
من توام یا تو منی هم من توام
هر دو یکی گشته و نه من دوام ۸۲
در وجودم در سجودم در خودم
در مقام عشق اکنون بی خودم ۸۳
راز دارم ازتو امّا در نهان
بی خودم اما حقیقت بر عیان ۸۴
راز تو هم باتو خواهم گفت باز
رازدار من تویی ای بی نیاز ۸۵
راز تو بر من عیان شد بی وجود
بود من کلی هم از بود توبود ۸۶
راز دانی راز دانی رازدان
هم عیانی هم عیانی هم عیان ۸۷
در عیان تو نهانی آمدست
در نهان تو عیانی آمدست ۸۸
این نهان تو عیان را آشکار
کس نهان هرگز ندیده آشکار ۸۹
در نهانی من عیان میبینمت
در عیانی جان جان میبینمت ۹۰
راز هر دو کون گشته از تو فاش
هر دو کون از ذات نوشد جمله فاش ۹۱
واصلم در ذات توفانی شده
از برون پرده اعیانی شده ۹۲
واصلم در ذات تو افتاده من
سر بسوی حکم تو بنهاده من ۹۳
واصلم در ذات تو مستغرقم
در جلال تو عیان مطلقم ۹۴
ذات تو باقی و بنده فانیست
عین دانائی من نادانیست ۹۵
راز تو بشناختم بر شش جهت
جمله یکی گشتم از روی صفت ۹۶
بی صفت گشتم صفت بگذاشتم
از صفات تو دمی پنداشتم ۹۷
من صفات تو کجا دانم صفت
کز صفت مستغنی و از معرفت ۹۸
عقل و جان ایثار کردم زین مقام
تا شدم در ذات تو فانی تمام ۹۹
عقل بیرون ماند و شد در پرده او
همچو تو، من خویشتن گم کرده او ۱۰۰
عقل پنهان گشت و او را پرده است
در میان پردهها خو کرده است ۱۰۱
بر سلوک خود هوسها میپزد
هرچه میخواهد زسودا میپزد ۱۰۲
آخر الامرم وصولی راست شد
گرچه افزون بود علمم کاست شد ۱۰۳
کل رازم فهم شد در جای خود
نیست چیزی دیگرم همتای خود ۱۰۴
هیچ دیگر در خیالم راه نیست
هیچکس از وقت من آگاه نیست ۱۰۵
این زمان از عشق ذاتت سوختم
هرچه بودم جمله کلّی سوختم ۱۰۶
در وجود ودرعدم کلی شدم
این زمانه بی عدد کلی شدم ۱۰۷
سوختم از آتش عشق تو من
سوخته کی گوید آخر این سخن ۱۰۸
تو منی و من ترا خواهم ز تو
گشته افزونم نکاهم من ز تو ۱۰۹
بر جمال لایزالت عاشقم
میزنم یک دم که صبح صادقم ۱۱۰
صبح گشتم شب شدم هم روز من
از وصال تو شدم فیروز من ۱۱۱
این دلم شد محو ازکل نهان
دل بدل شد جان بجان ای جان جان ۱۱۲
جان جانی هم عیانی در نظر
باخبر هستم ز عشقت بی خبر ۱۱۳
مفلسم لیکن همه زان منست
نقش اشیا جملگی زان منست ۱۱۴
هیچ در دستم ولی در دست من
از فراق بیخودی هم مست من ۱۱۵
آفتابم نور او هم از منست
آفتاب از نور رویم روشن است ۱۱۶
ماهم و افتاده اندر تف و تاب
همچنان مستغرقم در فتح باب ۱۱۷
آسمان لیکن نیم گردان شده
کوکبم اما نیم حیران شده ۱۱۸
گردش اشیا همه ذات منست
مصحف کل نقش آیات منست ۱۱۹
آتشم وز آتش غم سوختم
این چنین نور یقین افروختم ۱۲۰
زادم و بر باد دادم زندگی
زنده گشتم من زروی مردگی ۱۲۱
آب لطف تو بدم گشته روان
این زمان بر باد دادم آن مکان ۱۲۲
حال آن خاکستر اکنون گشته گل
عین کل گشتیم اندر عین ذل ۱۲۳
بحرم از شوق تو این ساعت بجوش
تا ابد هرگز نخواهم شد خموش ۱۲۴
کوهم امّا کوه غم بگذاشتم
بهره از روی یقین برداشتم ۱۲۵
جبرئیلم نه ز جبریل آمدم
کام دل از جبرئیلم بستدم ۱۲۶
هستم اسرافیل و صورم در دمست
افکننده صورتم در دم دمست ۱۲۷
من ز میکائیل عزت یافتم
از وجود رزق حرمت یافتم ۱۲۸
هم ز عزرائیل جان دارم کنون
از غم صورت که آزادم کنون ۱۲۹
نه شبم نه روز هم روز و شبم
بی تو اکنون در میان ماتمم ۱۳۰
ابرم و از رعد غرّان گشتهام
برقم و از تف سوزان گشتهام ۱۳۱
در وجودم از عدم دارم الم
در دلم دارم کرم اما عدم ۱۳۲
در نهانم آشکارم از همه
این زمان چون بردبارم از همه ۱۳۳
حاصلم شد واصلی بی حاصلم
ازکمال شوق گفتن واصلم ۱۳۴
با تومیگویم همه من خود توام
من نخواهم این زمان چون من توام ۱۳۵
بی تو کی باشد تمامت جزو و کل
پردههای بی صفت با عین ذل ۱۳۶
رفت عقل و رفت صبر و کل شدم
این زمان معشوقهٔ بی دل شدم ۱۳۷
کل و جزوم جزو و کل دریافتم
تا که ذاتت بی صفت بشناختم ۱۳۸
ذات خواهم گشت در ذات تو من
تا شود منزلگه ذات تو من ۱۳۹
من نمانم من نمانم من توام
بی توام اما یقین اندر توام ۱۴۰
در زمانم بی زمانم بی مکان
هم زمان بی مکان اندر عیان ۱۴۱
هرچهار آمد برون از هر چهار
صد هزار آمد فزون از صد هزار ۱۴۲
بحر گردون موج گردم لاجرم
عرش گشتم در درون فرش هم ۱۴۳
فرشم و عرش تو گشتم پایدار
این زمان در عرش هستم گوشوار ۱۴۴
فرشم و الارض کل مایدون
فرش را دادی شرف از مایدون ۱۴۵
گشته کلی راز تو اعیان کنم
تا تو مانی تو برین بر جان کنم ۱۴۶
در مقامات تو کلّم بی خلاف
این زمان گفتم حدیث بی گزاف ۱۴۷
عارفم مستغنی از کل شده
اولم در آخر تو گم بُده ۱۴۸
بودم و هرگز نبودم بی خلاف
این زمان گفتم حدیث بی گزاف ۱۴۹
گرچه بسیاری بخواهم گفت باز
هم دُر اسرار خواهم سفت باز ۱۵۰
از توجستم وز تو گفتم هرچه هست
هم تو گشتم هم تو هستم هرچه هست ۱۵۱
غیر نیست اندر درون ذات تو
غیر هم نبود صفات ذات تو ۱۵۲
هیچ غیری نیست کل سیر تو بود
دیدهام این جملگی دیر توبود ۱۵۳
چون یقینی پس چرا اندر گمان
داشتی در پرده خویشم نهان ۱۵۴
چون یقینی پس چرا بگذاشتی
هم مرا اندر جفا میداشتی ۱۵۵
از وفای تو جفا آمد برم
عاقبت محو تمام آمد برم ۱۵۶
از تو دارم درد درمانم تویی
آشکارا این زمان دانم تویی ۱۵۷
آشکارایی ولی گشته نهان
بگذرم من از نهانت بر عیان ۱۵۸
از نهان و از عیان هر دو یکم
در تمامت جزو و کل مستغرقم ۱۵۹
کاشکی اول چو آخر بودمی
یعنی از باطن بظاهر بودمی ۱۶۰
کاشکی اول مرا من همچنین
بودمی اندر عیان او یقین ۱۶۱
چون تو بودی من که بودم لاجرم
این کمال از تو شدم پیدا عدم ۱۶۲
چون تو بودی و تو باشی جاودان
هم تو خواهی بود آنجا کاروان ۱۶۳
جاودانی جاودانی جان شده
گشته پیدا وز نظر پنهان شده ۱۶۴
دیدهٔ سر مر ترا هرگز ندید
یدرک الابصار خود هرگز ندید ۱۶۵
نحن اقرب راستی را بر حضور
پای تا سر گر شده نور تو نور ۱۶۶
نحن اقرب نی صفا تست و نه ذات
میکنی کلی صفات بی صفات ۱۶۷
نحن اقرب سخت نزدیک گلی
آتشی و باد نه آب و گلی ۱۶۸
جمله و از جمله فارغ آمدی
بر همه عالم تو عاشق آمدی ۱۶۹
نحن اقرب خویشتن بشناختی
هم کمال خود زعشقت باختی ۱۷۰
چون تو بودی این همه اشیا چه بود
چون نهانی این همه پیدا چه بود ۱۷۱
هم نهانی و تو پیدا آمدی
آشکارا آشکارا آمدی ۱۷۲
آشکارا بودی وپنهان شده
هم ز پیدائی خود یکسان شده ۱۷۳
چون نبودم من تو بودی در جهان
هم نبودی محدث ودر جان نهان ۱۷۴
کی مکان تو شود پیدا چنین
بی مکان هرگز مکان گردد یقین ۱۷۵
این مکان و این زمان چون باشدت
در برون و در درون چون باشدت ۱۷۶
فهم کن تو و هومعکم زین سخن
کی گمانی بود بر تو این سخن ۱۷۷
و هومعکم ذات پاک تو بود
هرچه هست کلی چو خاک تو بود ۱۷۸
اصلی اما فرع را بگذاشته
فرع فرع تو همه بگماشته ۱۷۹
آب با برف آمده بسته شده
هر دو یکی گشته و پشته شده ۱۸۰
آب چون در گل شود نبود خراب
فهم از این سان باشدت فهم کلاب ۱۸۱
آب چون با گل شود در یک جهت
رنگ وبوی گل شود در معرفت ۱۸۲
رنگ گل با بوی تو شد همنشین
آب چون گل گشت از روی یقین ۱۸۳
بوی او دارد همیشه بوی تو
زانکه خو کرده است او باخوی تو ۱۸۴
هر دو یکسان گشت بر کل گوهری
هردو یک بویست چون بوی آوری ۱۸۵
هر دو یک بویست از آثار کل
علو کلی میشود آنجای کل ۱۸۶
چون یکی گردد یکی به بی صفت
چون توانم کرد کلی معرفت ۱۸۷
چون یکی گشتم همه یکی شویم
از دو بینی آن زمان کلی شویم ۱۸۸
کل کل گشتیم و در ذات آمدیم
کل کل هستیم و کُلات آمدیم ۱۸۹
جزو بودیم این زمان کل گشتهام
گرچه بسیاری ابر ذل گشتهایم ۱۹۰
بر صفت گشتم چنین من بی صفت
هم خودی خود بدیدم بی صفت ۱۹۱
در صفات خود صفت بگذاشتم
هر چه فانی بد بکل بگذاشتم ۱۹۲
من نهانیام نهانی بر عیان
بر عیانم بر عیانم بر عیان ۱۹۳
در عیان گشتم نهانی زین غرض
تا نداند راز و حالم بد غرض ۱۹۴
واقفم بر جملهٔ اسرار کل
این زمان بگذاشتم من عین ذل ۱۹۵
ذات خواهم گشت اندر نور تو
تا شوم کلی تمامت نور تو ۱۹۶
آن زمان یکی بود هم بیشکی
کی بود شکی گمان اندر یکی ۱۹۷
چون یکی گشتم نه بینم من دویی
هرچه میگفتم تویی وهم تویی ۱۹۸
این همه از تو بگفتم هم بتو
از تو میگویم عیان هم من بتو ۱۹۹
با تو خواهم گفت یکی گشتهام
گرچه راهت کل بدو کل گشتهام ۲۰۰
من یکی خوانم یکی دانم ترا
هم یکی خواهم شدن بی ماجرا ۲۰۱
من یکی ام قل هواللّه احد
چو عدد یکی شود کل عدد ۲۰۲
چون یکی گشتم نماندستم دویی
من نمانم این زمان جمله تویی ۲۰۳
در ره توحید فانی گشتهام
غرق آب زندگانی گشتهام ۲۰۴
جمله یکی گشتهام من بی صفت
جملگی چون اوست نیستم معرفت ۲۰۵
معرفت شد جمله در یکی تمام
این زمان یکی ترا بینم مدام ۲۰۶
جمله یک چیزست اما من نیم
پای تا سر محو گشتم من نیم ۲۰۷
ای مرا تو آمده عین عیان ۱
چون ندانی واصلی آنجایگاه
هم تویی و نه تویی اینجایگاه ۲
راز تو دریافتم چون گفتهٔ
درّ معنی اندرین ره سفتهٔ ۳
راز خود اکنون تو پنهان میکنی
بر من مسکین چه تاوان میکنی ۴
چون تو آوردی مرا اینجایگاه
هم مرا بنمای اکنون کل راه ۵
تامراد خود دمی حاصل کنم
همچو تو من نیز خود واصل کنم ۶
گفت آن هاتف تو خود دیدی همی
کی کجا یابی وصالم یک دمی ۷
خود مبین حق بین که تا تو حق شوی
پس ندایی کن ندایی بشنوی ۸
در نگر کاین سرهم از خود رفته است
تو چنان دانی که از خود رفته است ۹
این زمان هم باخود وهم بیخودست
در مقام کل فتاده بی خودست ۱۰
سالها اینجا مقیم راز ماست
اندر آنجاگاه او دمساز ماست ۱۱
این درخت و مرغ و صندوق و گهر
رازها دارد درین ره راهبر ۱۲
راز ما میداند او اینجایگاه
بازمانده در درون پرده گاه ۱۳
این زمان مقصود او حاصل کنم
این زمانش دمبدم واصل کنم ۱۴
راز ما میداند و از خود شدست
یک نظر دیدست و او بیخود شدست ۱۵
همچنان ناپخته است اینجایگاه
عاقبت دریافت وصل پادشاه ۱۶
صبر کن تا راز او را بنگری
تا تو نیز از راز او هم برخوری ۱۷
صبر کن تا راز بنمائیم ما
راز خود بر راز بگشائیم ما ۱۸
آنچه ما دانیم آن پیدا کنیم
راز پنهانی بدو پیدا کنیم ۱۹
این زمان اندر نظر او بیهش است
در چنان بیهوشی او خوش خوشست ۲۰
این زمان اندر وجودست و عدم
میزند اینجایگه کلی قدم ۲۱
یک نظر کردیم سوی پیر ما
این چنین گشتست حیران پیر ما ۲۲
از کمال خود نظر کلّی کنیم
جزو او را این زمان کلّی کنیم ۲۳
از کمال این پیر ره واصل کنم
عاقبت مقصود او حاصل کنم ۲۴
یک زمان واایست اینجا و مترس
تا بدانی کاین چه رازست و مترس ۲۵
برق استغنا چنان آید ز دور
آتشی گردد در آنجا همچو نور ۲۶
خودببینی آنچه اینجا دیدنیست
بازدانی آنچه اینجا کرد نیست ۲۷
عشق ما اینست هم در عاقبت
ره ندانی تا که جویی عافیت ۲۸
عشق ما اینست و ما پیداکنیم
آنچه پنهانست ما پیدا کنیم ۲۹
عشق ما هرگز نداند عقل بین
در گمان هرگز کجا باشد یقین ۳۰
تا نسازی و نسوزی پاک تو
کی توانی گشت نور پاک تو ۳۱
این زمان ما یک نظر خواهیم کرد
از جلال خود نظر خواهیم کرد ۳۲
تا شود فانی وباقی گردد او
این زمان کلّی تمامت گفت و گو ۳۳
بشنو این اسرار جان گر آگهی
بشنوی از جان گر مرد رهی ۳۴
رمز من نه عقل داند اندرین
در گمانت عقل کی یابد یقین ۳۵
رمز من شوریدگان دانند و بس
رمز من سرّیست از اللّه و بس ۳۶
رمز من کلّی حقیقت آمدست
اوّلت این عقل باید کرد پست ۳۷
تا کمال لامکان حاصل شود
جان تو از این سخن واصل شود ۳۸
بوی این گر هیچ بتوانی شنود
گوی از کونین بتوانی ربود ۳۹
این رموز از لامکانست ای عزیز
سرّ این دریاب ناگردی عزیز ۴۰
ناگهی از حضرت عزت ز ذات
ناگهانی یک علم زد نور ذات ۴۱
پیر در ساعت در آنجا گه بسوخت
اندر آن آتش بکلی برفروخت ۴۲
آتشش از پای تا سر در گرفت
خوش همی سوزید و خاکستر گرفت ۴۳
تا تمامت گشت خاکستر وجود
گوییا این پیر خود هرگز نبود ۴۴
همچنان آواز میآمد یقین
این رموزم هم بدان ای راه بین ۴۵
همچنان از شوق بودی نعره زن
همچنان از ذوق بود اندر سخن ۴۶
همچنان در عشق پا تا سر ببود
بودآوازش ولی صورت نبود ۴۷
همچنان میگفت ای کلّی شده
کام خود در عاقبت تو بستده ۴۸
هم گمان من یقین گشته ز تو
پای تا سر راه بین گشته ز تو ۴۹
نیستم هستم کنون در نیستی
هستی تو شد یقینم نیستی ۵۰
هست گشتم نیستم در پرده من
پردهها کرده همی برگرد من ۵۱
نیست گشتم هست گشتم جاودان
هست وخواهم بود و هستم جاودان ۵۲
وارهیدم من ازین رنج و الم
بی وجودم روح پاکم در عدم ۵۳
نیست در هستم یقین اندر عیان
هم جهانی نه جهانم در جهان ۵۴
نه عیانم هم عیانم شد که من
نیستم اما توی کلی و من ۵۵
درتو گم گشتم تویی اکنون مرا
در درون تو شدم بیرون مرا ۵۶
راز من کلّی تو میدانی تویی
هرچه گفتم بر زبان کلّی تویی ۵۷
بود من بود تو بُد چندین که بود
گوییا اکنون نمودم بود بود ۵۸
آینه گشتم بکلی آینه است
روی من با روی تو هر آینه است ۵۹
کان قلبی کالغوادی من فتوح
انت قلبی انت عینی انت روح ۶۰
الصباحی فی منامی حالتی
ثم ضعت فی فوادی ضالتی ۶۱
حالتی مجلی فوادی ظاهری
این زمان در باطنی و ظاهری ۶۲
جزو گشتی کل بدیدی جاودان
چون نهان گشتی عیان دیدی نهان ۶۳
من توم راهت تمامت پردهام
نه چو پرده اولین گم کردهام ۶۴
واصلم کلی بکن اکنون تمام
تا نمانم من تو مانی والسّلام ۶۵
واصلم گردان خودی خودنمای
جان جانی تو مرا جانم نمای ۶۶
اول و آخر یقینم کن یقین
تا شود عین عیان عین یقین ۶۷
در تن و بی تن چو تنها گشتهام
این زمان بی تن بخون آغشتهام ۶۸
واصلم کن عین گردانم عیان
جان کنون و جسم رفتم ازمیان ۶۹
این دگر خواهم که داری حاصلم
هم ز فضلت تو بگردان واصلم ۷۰
واصلم گردان ازین ما و منی
تا یکی گردم درین سر بی تنی ۷۱
راز دیدم هم بگویم مر ترا
چون تو من گشتی شنو کل ماجرا ۷۲
در تو گم گشتم چو تنها آمدم
بی تنم اما چو شیدا آمدم ۷۳
نه محیطم هم محیطم بر همه
نه شبانم هم شبانم بر رمه ۷۴
نه دلم اما یقین دل گشتهام
اندرین ی خود خودی دل گشتهام ۷۵
ره شدم نه ره شدم همره شدم
با توام نه بی توام آگه شدم ۷۶
عاشقم تا روی تو دیدم عیان
عشق شد معشوقه گشتم جاودان ۷۷
پردهام نه پردهام در پردهام
نه چو سالک این زمان ره کردهام ۷۸
بی تنم هم بی تنم هم با تنم
روشنم نه روشنم هم روشنم ۷۹
صورتم نه صورتم نه سیرتم
نه بمعنی ن ه بتقوی سیرتم ۸۰
عاقلم نه عاقلم هم عاقلم
صادقم در عاشقی هم صادقم ۸۱
من توام یا تو منی هم من توام
هر دو یکی گشته و نه من دوام ۸۲
در وجودم در سجودم در خودم
در مقام عشق اکنون بی خودم ۸۳
راز دارم ازتو امّا در نهان
بی خودم اما حقیقت بر عیان ۸۴
راز تو هم باتو خواهم گفت باز
رازدار من تویی ای بی نیاز ۸۵
راز تو بر من عیان شد بی وجود
بود من کلی هم از بود توبود ۸۶
راز دانی راز دانی رازدان
هم عیانی هم عیانی هم عیان ۸۷
در عیان تو نهانی آمدست
در نهان تو عیانی آمدست ۸۸
این نهان تو عیان را آشکار
کس نهان هرگز ندیده آشکار ۸۹
در نهانی من عیان میبینمت
در عیانی جان جان میبینمت ۹۰
راز هر دو کون گشته از تو فاش
هر دو کون از ذات نوشد جمله فاش ۹۱
واصلم در ذات توفانی شده
از برون پرده اعیانی شده ۹۲
واصلم در ذات تو افتاده من
سر بسوی حکم تو بنهاده من ۹۳
واصلم در ذات تو مستغرقم
در جلال تو عیان مطلقم ۹۴
ذات تو باقی و بنده فانیست
عین دانائی من نادانیست ۹۵
راز تو بشناختم بر شش جهت
جمله یکی گشتم از روی صفت ۹۶
بی صفت گشتم صفت بگذاشتم
از صفات تو دمی پنداشتم ۹۷
من صفات تو کجا دانم صفت
کز صفت مستغنی و از معرفت ۹۸
عقل و جان ایثار کردم زین مقام
تا شدم در ذات تو فانی تمام ۹۹
عقل بیرون ماند و شد در پرده او
همچو تو، من خویشتن گم کرده او ۱۰۰
عقل پنهان گشت و او را پرده است
در میان پردهها خو کرده است ۱۰۱
بر سلوک خود هوسها میپزد
هرچه میخواهد زسودا میپزد ۱۰۲
آخر الامرم وصولی راست شد
گرچه افزون بود علمم کاست شد ۱۰۳
کل رازم فهم شد در جای خود
نیست چیزی دیگرم همتای خود ۱۰۴
هیچ دیگر در خیالم راه نیست
هیچکس از وقت من آگاه نیست ۱۰۵
این زمان از عشق ذاتت سوختم
هرچه بودم جمله کلّی سوختم ۱۰۶
در وجود ودرعدم کلی شدم
این زمانه بی عدد کلی شدم ۱۰۷
سوختم از آتش عشق تو من
سوخته کی گوید آخر این سخن ۱۰۸
تو منی و من ترا خواهم ز تو
گشته افزونم نکاهم من ز تو ۱۰۹
بر جمال لایزالت عاشقم
میزنم یک دم که صبح صادقم ۱۱۰
صبح گشتم شب شدم هم روز من
از وصال تو شدم فیروز من ۱۱۱
این دلم شد محو ازکل نهان
دل بدل شد جان بجان ای جان جان ۱۱۲
جان جانی هم عیانی در نظر
باخبر هستم ز عشقت بی خبر ۱۱۳
مفلسم لیکن همه زان منست
نقش اشیا جملگی زان منست ۱۱۴
هیچ در دستم ولی در دست من
از فراق بیخودی هم مست من ۱۱۵
آفتابم نور او هم از منست
آفتاب از نور رویم روشن است ۱۱۶
ماهم و افتاده اندر تف و تاب
همچنان مستغرقم در فتح باب ۱۱۷
آسمان لیکن نیم گردان شده
کوکبم اما نیم حیران شده ۱۱۸
گردش اشیا همه ذات منست
مصحف کل نقش آیات منست ۱۱۹
آتشم وز آتش غم سوختم
این چنین نور یقین افروختم ۱۲۰
زادم و بر باد دادم زندگی
زنده گشتم من زروی مردگی ۱۲۱
آب لطف تو بدم گشته روان
این زمان بر باد دادم آن مکان ۱۲۲
حال آن خاکستر اکنون گشته گل
عین کل گشتیم اندر عین ذل ۱۲۳
بحرم از شوق تو این ساعت بجوش
تا ابد هرگز نخواهم شد خموش ۱۲۴
کوهم امّا کوه غم بگذاشتم
بهره از روی یقین برداشتم ۱۲۵
جبرئیلم نه ز جبریل آمدم
کام دل از جبرئیلم بستدم ۱۲۶
هستم اسرافیل و صورم در دمست
افکننده صورتم در دم دمست ۱۲۷
من ز میکائیل عزت یافتم
از وجود رزق حرمت یافتم ۱۲۸
هم ز عزرائیل جان دارم کنون
از غم صورت که آزادم کنون ۱۲۹
نه شبم نه روز هم روز و شبم
بی تو اکنون در میان ماتمم ۱۳۰
ابرم و از رعد غرّان گشتهام
برقم و از تف سوزان گشتهام ۱۳۱
در وجودم از عدم دارم الم
در دلم دارم کرم اما عدم ۱۳۲
در نهانم آشکارم از همه
این زمان چون بردبارم از همه ۱۳۳
حاصلم شد واصلی بی حاصلم
ازکمال شوق گفتن واصلم ۱۳۴
با تومیگویم همه من خود توام
من نخواهم این زمان چون من توام ۱۳۵
بی تو کی باشد تمامت جزو و کل
پردههای بی صفت با عین ذل ۱۳۶
رفت عقل و رفت صبر و کل شدم
این زمان معشوقهٔ بی دل شدم ۱۳۷
کل و جزوم جزو و کل دریافتم
تا که ذاتت بی صفت بشناختم ۱۳۸
ذات خواهم گشت در ذات تو من
تا شود منزلگه ذات تو من ۱۳۹
من نمانم من نمانم من توام
بی توام اما یقین اندر توام ۱۴۰
در زمانم بی زمانم بی مکان
هم زمان بی مکان اندر عیان ۱۴۱
هرچهار آمد برون از هر چهار
صد هزار آمد فزون از صد هزار ۱۴۲
بحر گردون موج گردم لاجرم
عرش گشتم در درون فرش هم ۱۴۳
فرشم و عرش تو گشتم پایدار
این زمان در عرش هستم گوشوار ۱۴۴
فرشم و الارض کل مایدون
فرش را دادی شرف از مایدون ۱۴۵
گشته کلی راز تو اعیان کنم
تا تو مانی تو برین بر جان کنم ۱۴۶
در مقامات تو کلّم بی خلاف
این زمان گفتم حدیث بی گزاف ۱۴۷
عارفم مستغنی از کل شده
اولم در آخر تو گم بُده ۱۴۸
بودم و هرگز نبودم بی خلاف
این زمان گفتم حدیث بی گزاف ۱۴۹
گرچه بسیاری بخواهم گفت باز
هم دُر اسرار خواهم سفت باز ۱۵۰
از توجستم وز تو گفتم هرچه هست
هم تو گشتم هم تو هستم هرچه هست ۱۵۱
غیر نیست اندر درون ذات تو
غیر هم نبود صفات ذات تو ۱۵۲
هیچ غیری نیست کل سیر تو بود
دیدهام این جملگی دیر توبود ۱۵۳
چون یقینی پس چرا اندر گمان
داشتی در پرده خویشم نهان ۱۵۴
چون یقینی پس چرا بگذاشتی
هم مرا اندر جفا میداشتی ۱۵۵
از وفای تو جفا آمد برم
عاقبت محو تمام آمد برم ۱۵۶
از تو دارم درد درمانم تویی
آشکارا این زمان دانم تویی ۱۵۷
آشکارایی ولی گشته نهان
بگذرم من از نهانت بر عیان ۱۵۸
از نهان و از عیان هر دو یکم
در تمامت جزو و کل مستغرقم ۱۵۹
کاشکی اول چو آخر بودمی
یعنی از باطن بظاهر بودمی ۱۶۰
کاشکی اول مرا من همچنین
بودمی اندر عیان او یقین ۱۶۱
چون تو بودی من که بودم لاجرم
این کمال از تو شدم پیدا عدم ۱۶۲
چون تو بودی و تو باشی جاودان
هم تو خواهی بود آنجا کاروان ۱۶۳
جاودانی جاودانی جان شده
گشته پیدا وز نظر پنهان شده ۱۶۴
دیدهٔ سر مر ترا هرگز ندید
یدرک الابصار خود هرگز ندید ۱۶۵
نحن اقرب راستی را بر حضور
پای تا سر گر شده نور تو نور ۱۶۶
نحن اقرب نی صفا تست و نه ذات
میکنی کلی صفات بی صفات ۱۶۷
نحن اقرب سخت نزدیک گلی
آتشی و باد نه آب و گلی ۱۶۸
جمله و از جمله فارغ آمدی
بر همه عالم تو عاشق آمدی ۱۶۹
نحن اقرب خویشتن بشناختی
هم کمال خود زعشقت باختی ۱۷۰
چون تو بودی این همه اشیا چه بود
چون نهانی این همه پیدا چه بود ۱۷۱
هم نهانی و تو پیدا آمدی
آشکارا آشکارا آمدی ۱۷۲
آشکارا بودی وپنهان شده
هم ز پیدائی خود یکسان شده ۱۷۳
چون نبودم من تو بودی در جهان
هم نبودی محدث ودر جان نهان ۱۷۴
کی مکان تو شود پیدا چنین
بی مکان هرگز مکان گردد یقین ۱۷۵
این مکان و این زمان چون باشدت
در برون و در درون چون باشدت ۱۷۶
فهم کن تو و هومعکم زین سخن
کی گمانی بود بر تو این سخن ۱۷۷
و هومعکم ذات پاک تو بود
هرچه هست کلی چو خاک تو بود ۱۷۸
اصلی اما فرع را بگذاشته
فرع فرع تو همه بگماشته ۱۷۹
آب با برف آمده بسته شده
هر دو یکی گشته و پشته شده ۱۸۰
آب چون در گل شود نبود خراب
فهم از این سان باشدت فهم کلاب ۱۸۱
آب چون با گل شود در یک جهت
رنگ وبوی گل شود در معرفت ۱۸۲
رنگ گل با بوی تو شد همنشین
آب چون گل گشت از روی یقین ۱۸۳
بوی او دارد همیشه بوی تو
زانکه خو کرده است او باخوی تو ۱۸۴
هر دو یکسان گشت بر کل گوهری
هردو یک بویست چون بوی آوری ۱۸۵
هر دو یک بویست از آثار کل
علو کلی میشود آنجای کل ۱۸۶
چون یکی گردد یکی به بی صفت
چون توانم کرد کلی معرفت ۱۸۷
چون یکی گشتم همه یکی شویم
از دو بینی آن زمان کلی شویم ۱۸۸
کل کل گشتیم و در ذات آمدیم
کل کل هستیم و کُلات آمدیم ۱۸۹
جزو بودیم این زمان کل گشتهام
گرچه بسیاری ابر ذل گشتهایم ۱۹۰
بر صفت گشتم چنین من بی صفت
هم خودی خود بدیدم بی صفت ۱۹۱
در صفات خود صفت بگذاشتم
هر چه فانی بد بکل بگذاشتم ۱۹۲
من نهانیام نهانی بر عیان
بر عیانم بر عیانم بر عیان ۱۹۳
در عیان گشتم نهانی زین غرض
تا نداند راز و حالم بد غرض ۱۹۴
واقفم بر جملهٔ اسرار کل
این زمان بگذاشتم من عین ذل ۱۹۵
ذات خواهم گشت اندر نور تو
تا شوم کلی تمامت نور تو ۱۹۶
آن زمان یکی بود هم بیشکی
کی بود شکی گمان اندر یکی ۱۹۷
چون یکی گشتم نه بینم من دویی
هرچه میگفتم تویی وهم تویی ۱۹۸
این همه از تو بگفتم هم بتو
از تو میگویم عیان هم من بتو ۱۹۹
با تو خواهم گفت یکی گشتهام
گرچه راهت کل بدو کل گشتهام ۲۰۰
من یکی خوانم یکی دانم ترا
هم یکی خواهم شدن بی ماجرا ۲۰۱
من یکی ام قل هواللّه احد
چو عدد یکی شود کل عدد ۲۰۲
چون یکی گشتم نماندستم دویی
من نمانم این زمان جمله تویی ۲۰۳
در ره توحید فانی گشتهام
غرق آب زندگانی گشتهام ۲۰۴
جمله یکی گشتهام من بی صفت
جملگی چون اوست نیستم معرفت ۲۰۵
معرفت شد جمله در یکی تمام
این زمان یکی ترا بینم مدام ۲۰۶
جمله یک چیزست اما من نیم
پای تا سر محو گشتم من نیم ۲۰۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۷
۴۸۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:رسیدن سالك وصول با پرده ششم
گوهر بعدی:خاموش شدن سالك وصول از جواب
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.