هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و معنوی به موضوعاتی مانند فنا در عشق الهی، رسیدن به معرفت، بیخودی و وحدت با حق میپردازد. شاعر از مراحل سلوک عرفانی، رهایی از تعلقات دنیوی و رسیدن به حقیقت وجود سخن میگوید. مفاهیمی مانند پردهبرداری از رازهای وجود، عشق به معشوق حقیقی و فانی شدن در ذات الهی بهصورت مکرر تکرار شدهاند.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از اصطلاحات و مضامین آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است نامفهوم یا سنگین باشد.
خاموش شدن سالك وصول از جواب
این بگفت و بعد از آن خاموش شد
وندران عین خودی بیهوش شد ۱
این بگفت آن واصل عرفان شده
بر تمامت سالکان سلطان شده ۲
هرکه را بویی رسد از بیخودی
جمله حق گردد نباشد او خودی ۳
خود مبین و تو فنا شو هم ز خود
تاتو خودبینی توی در نیک و بد ۴
حق طلب میباش تا تو حق شوی
در کمال عشق مستغرق شوی ۵
صورت تو بت بود باطل بکن
این سخن گر ره بری رازکهن ۶
صورت تو در خودی خود بین شده
زانک بیخود گشته و ره بین شده ۷
چون برافتد صورتت از روی کار
نه بود پرده نباشد هم دیار ۸
چون برافتد صورت حسّی ترا
تو فنا گردی در آن عزّ بقا ۹
چون برافتد صورتت زنده شوی
آنگهی گفتار کلی بشنوی ۱۰
چون برافتد صورتت از شش جهت
آنگهی روشن شود این معرفت ۱۱
چون برافتد صورتت آنگه یقین
تو بدانی آفرینش در یقین ۱۲
چون برافتد صورتت از روی کل
عین ذاتت گشته پیدا بی سبل ۱۳
چون برافتد صورتت عاشق شوی
در کمال او زجان لایق شوی ۱۴
چون برافتد صورتت یکسر تویی
صورتت نبود نباشد این دویی ۱۵
محو گردد صورت اشیا همه
مینماید لیک این پیدا همه ۱۶
بیخودی باشد همیشه با خودی
آنگهی دانی که کلی هم خودی ۱۷
چون به بینی خود تو عاشق تر شوی
آنگهی در عشق لایقتر شوی ۱۸
چون به بینی اول وآخر همه
خود توباشی باطن و ظاهر همه ۱۹
پرده گر برگیردت از روی کار
تو همی نه دار بینی نه دیار ۲۰
پرده گر برگیردت فانی شوی
آن زمان تو عین روحانی شوی ۲۱
پرده گر برگیردت از راز تو
آنگهی بینی بکل اعزاز تو ۲۲
چون نباشی تو نه بیرون نه درون
اول تو آخر آید رهنمون ۲۳
راه تودر تو همی یکی بود
اندر اینجا مر کرا شکی بود ۲۴
پرده گر برگیردت او است و بس
نه وجود عقل ماند نه نفس ۲۵
نه چو نقش صورتی باشدترا
با که گویم راز تو از ماجرا ۲۶
ماجرا هم با تو بتوانم بگفت
درّ این اسرار هم با تو بسفت ۲۷
با تو گویم چون تویی محبوب کل
هم تو جویم چون توئی مطلوب کل ۲۸
با تو راز تو عیان گردد یقین
پردهها آنگه بماند بر یقین ۲۹
پردهها فانی شود با پرده دار
پرده را برگیر زود از روی کار ۳۰
پرده را کلی بسوزد پرده دار
راز خود با راز دل کن آشکار ۳۱
پرده از رخ برفکن تو بر عیان
تا شوی کلی نهان جاودان ۳۲
پرده را بردار تا راهم دهی
هر دو عالم را بیک آهم دهی ۳۳
پرده را بردار بر من بیخبر
تا نماند ازمن و پرده اثر ۳۴
پرده را بردار ای گم کرده راه
تا کنم بیرون این پرده نگاه ۳۵
پرده را بردار جان من بسوز
آتش عشقت ز ناگه برفروز ۳۶
پرده را بردار و پرده بر مدر
بیش ازینم تو مده خون جگر ۳۷
پرده را بردار تا بینم ترا
از میان پرده بگزینم ترا ۳۸
پرده را بردار تا آگه شوم
گرچه راهت کردهام همره شوم ۳۹
پرده را بر عاشقان خود مدر
آب روی عاشقان خود مبر ۴۰
پرده بردار ومرا مشتاق کن
بعد از آنم سیر آن آفاق کن ۴۱
پرده بردار و عیانم وانمای
جانم از بند ضلالت برگشای ۴۲
پرده بردار و دلم کلّی ببر
تا شوم از شوق رویت بیخبر ۴۳
پرده بردار ای حقیقت جسم و جان
تا ببینم روی خوبت در نهان ۴۴
پرده بردار ای نموده جزو کل
بیش ازینم تو مکن در عین ذل ۴۵
پرده را بردار و زین پرده چه سود
چون ترا گم کردنست این خود نبود ۴۶
پرده بردار از صفات لم یزل
تا به ببینم من ترا اندر ازل ۴۷
پرده بردار ای ورای جان و دل
تا کجا باشدترا مأوای دل ۴۸
پرده بردار ای ز پرده گم شده
کام خود از پردهها تو بستده ۴۹
پرده بردار ای کمالت بی صفت
تا برون افتد ز پرده شش جهت ۵۰
پرده را بردار تا فاشم شود
گوش جان راز خود از خود بشنود ۵۱
پرده را بردار و کن فانی دلم
زانک در پرده عجایب مشکلم ۵۲
پرده را بردار و بیداری بده
از وجود جان تو هشیاری بده ۵۳
پرده بردار ای تمامت کاینات
گشته بر تو بی تو این نقش صفات ۵۴
پرده بردار ای نموده انبیا
راه فانی کلی از عز و بقا ۵۵
پرده بردار ای ترا آدم ز خود
کرده پیدا بر تمامت نیک و بد ۵۶
پرده بردار ای تو نوح نوحه گر
کرده در طوفان عشقت بیخبر ۵۷
پرده بردار ای تو ابراهیم را
کردهٔ بر خیر تو تعلیم را ۵۸
پرده بردار ای ز موسی راز تو
کرده اندر طور دل اعزاز تو ۵۹
پرده بردار ای ز اسحاق وفا
جان خود بر خویشتن کرده فدا ۶۰
پرده بردار ای ز عیسی روح روح
داده عالم را بکلی این فتوح ۶۱
پرده بردار ای ز ایوب ضعیف
کرده رنجور و ز عشقت تن نحیف ۶۲
پرده بردار ای محمد راز دار
سرّ جمله کن تو بر ما آشکار ۶۳
پرده بردار ای محمد را وجود
جسم و جانش افکنیده در سجود ۶۴
پرده بردار ای کمالش داده تو
هرچه بودش جملگی بنهاده تو ۶۵
راز دار تست این پیر ضعیف
هم فدایت کرده این جان نحیف ۶۶
چون ترا دیدم تویی وهم ز تو
میکنم کلی تمامت هم ز تو ۶۷
چون ترا دیدم تو بودی بی صفت
میزنم دستان راز معرفت ۶۸
چون ترا دیدم توئی در پرده تو
راز خود بر جزو و کل گم کرده تو ۶۹
چون تو دیدم روی خود بر ما نمای
جام جم چه بود تویی کلی نمای ۷۰
چون ترا دیدم ترا خواهم مدام
هم ز تو کلی ترا خواهم تمام ۷۱
سالک ره بین چو در حالت شده
هر زمان بر حالتی فالت شده ۷۲
گاه اندر خوف و گاهی در خطر
گاه استاده گهی اندر گذر ۷۳
اندرون پرده تازان راند او
گاه اندر پرده هم وامانده او ۷۴
گاه محبوس خدا گشته یقین
گاه گشته در گمانی راه بین ۷۵
راه بیحد کرد اندر دهشتش
دیده اندر راه حق مر قربتش ۷۶
گاه بیخود گشته در رمز صفات
گاه حیران گشته اندر وصف ذات ۷۷
گاه در نزدیکی سالک شده
دیده کوران در صفتها لک شده ۷۸
راه بی حد کرده در وصف و صفت
راز خود دیده ز صاحب معرفت ۷۹
راز خود بشنید و هم خود خواند باز
او ز عشق رمز کرده جان بناز ۸۰
راز را از راز دان بشنیده هم
هم ز دیده دیده دیده دیده هم ۸۱
بر رموز عشق سرگردان شده
در درون پردهها حیران شده ۸۲
عاشقی بر وصف عاشق آمده
صادقی بر عشق صادق آمده ۸۳
در گمان و در یقین افتاده پست
زیر پایش پردهها هم کرده پست ۸۴
واصلان عشق را در پرده راز
دیده راز خود بکرده پرده باز ۸۵
آنچنان راز نهانی یافته
آنچنان عین عیانی یافته ۸۶
آنچنان جانها بداده کل بباد
جان خود بر باد داده بی نهاد ۸۷
عاشق آسا رمزها گفتند باز
تا برون رفتند کل از پرده باز ۸۸
رازهای خویش با معشوقه کل
گفته با او لیک بی او گفته کل ۸۹
هرچه ازمعشوق بشنفته براز
جمله با معشوقه خود گفت باز ۹۰
راز با معشوقه گفته در نهان
تا نهانشان گشت بر صورت عیان ۹۱
راز خود را گفت کلی پیش دوست
مغز گشته لیک نه مغز ونه پوست ۹۲
راز خود گفته بدانای جهان
بر گذشته از زمین و از زمان ۹۳
راز خود با راز او آورده خود
بیخودی اندر یقین بی نیک و بد ۹۴
راز خود با عشق گفته در نهان
گشته معشوق حقیقی در نهان ۹۵
راز خود با راز حق آمد یقین
راز باید گفت مرد راه بین ۹۶
ای دل آغاز یقین آغاز کن
پرده از روی حقیقت باز کن ۹۷
ای دل آخر چند در راهی کنون
مانده اندر پردهٔ بی رهنمون ۹۸
ای دل آخر چند خواهی تاختن
جان خود در راه جانان تافتن ۹۹
ای دل آخر چند سودایی کنی
اندر این ره چند شیدایی کنی ۱۰۰
ای دل آخر چند این سوداپزی
اندر این پرده تو این سوداپزی ۱۰۱
ای دل آخر راز تو از پرده گم
گشته است و کردهای تو راه گم ۱۰۲
ای دل آخر تو درون پردهای
خویشتن درخویشتن گم کردهای ۱۰۳
ای دل آخر چند بی سازی کنی
در هوی عشق طنّازی کنی ۱۰۴
ای دل آخر جان خود درباز تو
پرده را افکن ز رویت باز تو ۱۰۵
ای دل آخر پرتوی از وی ببین
چند خواهی گشت اکنون راه بین ۱۰۶
ای دل آخر خون جان از جام ساز
راه بی آغاز را انجام ساز ۱۰۷
ای دل آخر چند خاموشی کنی
خویش را در عین مدهوش کنی ۱۰۸
ای دل آخر پرده باز افکن زروی
بیش ازین تا چند باشی راه جوی ۱۰۹
ای دل آخر از یقین آگاه شو
یک زمان در قربت اللّه شو ۱۱۰
ای دل آخر دیدهٔ این سالکان
در فنای عشق گشته صادقان ۱۱۱
ای دل آخر چند خواهی ایستاد
هم بباید رفت پیش اوستاد ۱۱۲
ای دل آخر تن بنه ره پیش گیر
آنگهی از ره مراد خویش گیر ۱۱۳
ای دل آخر خون خود تا کی خوری
هر زمان وامانده و حیران تری ۱۱۴
ای دل آخر برق واری در گذر
تا بیابی روی آن صاحب نظر ۱۱۵
ای دل آخر عین جان ایثار کن
هرچه داری در جهان ایثار کن ۱۱۶
ای دل آخر ساز تن کن اختیار
تا تو گردی اختیار اختیار ۱۱۷
ای دل آخر تا نگردی سوخته
کی شود سرّ سویدا توخته ۱۱۸
ای دل آخردر فنای او مترس
چند باشی بازمانده باز پس ۱۱۹
ای دل آخر چند نازی جان بباز
در نشینی چند می جوئی فراز ۱۲۰
ای دل آخر پند من بپذیر تو
تا شوی کل خویشتن کم گیرتو ۱۲۱
چند باشی در درون ودر برون
چند باشی غافل آسا در جنون ۱۲۲
ره روان رفتند و تو در پردهٔ
همچنان میجویی و گم کردهٔ ۱۲۳
ره روان رفتند سوی یار خود
تو چنین مانده ببین اغیار خود ۱۲۴
ره روان کردند جان خود نثار
همچنان ماندی تو اندر پرده خوار ۱۲۵
ره روان رفتند و تو درمانده خود
همچنان در گفتن خودمانده خود ۱۲۶
آخر این چندین سخن برگفت و گفت
هم تو گفتن و کس دیگر نگفت ۱۲۷
آخر این چندین سخن گفتی تو باز
بازماندی اندرین ره مانده باز ۱۲۸
آخر این چندین سخن تو گفتهٔ
یا نگفتی وز کسی بشنفتهٔ ۱۲۹
آخر این چندین ملامت بردهٔ
همچنان مانده درون پردهٔ ۱۳۰
آخر این چندین ملامت تا بکی
برکسی ماندی که گم کردی توپی ۱۳۱
آخر از این گفتنت مقصود چیست
عاقبت بررفتنت مقصود کیست ۱۳۲
آخر این چندین بگفتی نیک و بد
تو کسی مانی بمانده بی خرد ۱۳۳
راه رو یا اندرین پرده بسوز
همچو این واصل در آنجا برفروز ۱۳۴
ره رو آخر یاز خود بگذر بکل
یک زمان در سوی خود بنگر بذل ۱۳۵
راه کن تا ره بری بر سوی او
تا همانجا گه ببینی روی او ۱۳۶
راه کن تو تا مگر واصل شوی
در مراد خود مگر حاصل شوی ۱۳۷
چون بدست تست دادن جان خویش
جان بده یا راه کلی گیر پیش ۱۳۸
چون بدست تست خود را سوختن
کار از ایشان بایدت آموختن ۱۳۹
چون بدست تست جان بازی چنین
نیست آسان کار جان بازان چنین ۱۴۰
چون بدست تست هم جانت بباز
پردهٔ از روی خود انداز باز ۱۴۱
چون بدست تست با چندین گمان
میپزی آخر زمان اندر نهان ۱۴۲
جان خود ایثار کن در وصل دوست
تا ببینی یک زمان تو وصل دوست ۱۴۳
جان خود ایثار کن ای بی خبر
تا بسوزی وانماند هیچ اثر ۱۴۴
همچو ایشان اندرین واصل شوی
هم ز حق گویی و از حق بشنوی ۱۴۵
گر بخواهی ماند آنجاگاه باز
درنشیبی کی ببینی عین راز ۱۴۶
گر بخواهی ماند اندر پرده تو
چند گوئی کردهٔ گم کرده تو ۱۴۷
این همه گفتم ترا ای دل ببین
بگذر از خود تا گمان گردد یقین ۱۴۸
این همه گفتم ترا ای جان من
بردهٔ چندین زبانها در سخن ۱۴۹
این همه گفتم نمردی یک دمی
یک نفس فرمان نبردی یکدمی ۱۵۰
این همه گفتم چنین با تو براز
همچنان ماندی تو اندر پرده باز ۱۵۱
این همه گفتم ببر فرمان دلا
تا زمانی جمله ما گردیم ما ۱۵۲
چون شویم آنجایگه خود جزو کل
کل شویم و وارهیم از بند ذل ۱۵۳
چون شوی فانی تو اینجا در صفت
آنگهی یابی کمال معرفت ۱۵۴
هرکه فانی شد بقای کل بیافت
بعد از آن در سوی آن حضرت شتافت ۱۵۵
هر که فانی شد خرد با او چکار
در بقای کل شود کل رستگار ۱۵۶
هر که فانی شد برست از خویشتن
کل شد و وارست او از خویشتن ۱۵۷
هر که فانی شد بقا اندر بقا است
از همه فانی صفا اندر صفاست ۱۵۸
هرکه فانی شد ز دید او دید دید
هم زحق گفت وز حق رازی شنید ۱۵۹
هرکه فانی شد بپرده بیند اوی
پرده برافتد بپرده بیند اوی ۱۶۰
چون تو را فانی بخواهی بد تنت
چند خواهی گفت مایی و منت ۱۶۱
چون ترا فانی بخواهد شد عقول
چند خواهی بد در اینجا بی اصول ۱۶۲
چون تو فانی میشوی از هرچه هست
بازدار از هرچه داری نیز دست ۱۶۳
چون تو فانی میشوی از خود بمیر
بعد از آن تو حلقهٔ آن در بگیر ۱۶۴
چون تو فانی میشوی زین زندگی
این زمان تو پیش گیر افکندگی ۱۶۵
چون تو فانی میشوی بگذر ز خود
تا نماند جملگی نیکت نه بد ۱۶۶
چون تو فانی میشوی در چند و چون
گشتهٔ تو در میان پرده خون ۱۶۷
چون تو فانی میشوی بردار گام
هر زمانی در مکانی دار کام ۱۶۸
چون تو فانی میشوی اینجایگاه
هم در آنجا گرد فانی پیش شاه ۱۶۹
چون تو فانی میشوی باری درین
پیش راهش میربرعین یقین ۱۷۰
چون تو فانی میشوی بر ذات او
هم بکن خود را زمانی گفت و گو ۱۷۱
چون تو فانی میشوی نزدیک او
بگذر از این راه پر باریک او ۱۷۲
چون تو فانی میشوی چندین مگوی
گرد فانی گرد و دیگر هم مجوی ۱۷۳
چون تو فانی میشوی زنده شوی
از مقام عرش افکنده شوی ۱۷۴
بگذر از خود تاکمالی آیدت
بعد از آن وصل وصالی آیدت ۱۷۵
بگذر از خود سوی حق اشتاب کن
خویش را در عین فتح الباب کن ۱۷۶
بگذر از خود از یک زمان ایمن مشو
هرچه پیش آید در آن ساکن مشو ۱۷۷
بگذر از خود راه الااللّه گیر
گر ببینی راه جمله راه گیر ۱۷۸
بگذر از خود واصل درگاه شو
فانی اندر سرّ الااللّه شو ۱۷۹
بگذر از خود تا وصال آید پدید
بگذر از خود تا کمال آید پدید ۱۸۰
بگذر از خود حق شو وباطل مگوی
بیش از این باطل در این حاصل مجوی ۱۸۱
بگذر از خود عقل را آواره کن
بعد از آن این راه را یکباره کن ۱۸۲
بگذر از خود عشق شو گر عاشقی
بگذر از جان گر تو مرد صادقی ۱۸۳
بگذر از خود ای بمانده بر دو راه
پرده را برگیر ای گم کرده راه ۱۸۴
بازجوی از خود گذر کن در گذر
تا کمالی باشدت اندر نظر ۱۸۵
چون گذشتی از خود آنگه کل شوی
جان ببخشی آن زمان تو کل شوی ۱۸۶
بگذر و بگذار وبگذر از همه
چند خواهی بود عین دمدمه ۱۸۷
هرکه آمد از عدم اندر وجود
بود او اندر یقین بود و نبود ۱۸۸
هر که آمد اندر آنجا بی خلاف
راه باید کرد او را بی گزاف ۱۸۹
هرکه آمد اندر آنجا باز ماند
لیک اینجا هم ازو او راز خواند ۱۹۰
هرکه آمد راز را با او بگفت
چون ندانی سرّ اسرارش نهفت ۱۹۱
هرکه آمد محرم اسرار گشت
از خودی در بیخودی بیزار گشت ۱۹۲
هرکه آمد جان ودل تسلیم کرد
هرچه گفت از جان جان تعلیم کرد ۱۹۳
هرکه آمد پای اندر ره نهاد
گرنه آگه بود آگه گشت و شاد ۱۹۴
هر که آمد راه جانان باز یافت
لیک این راز جهان شهباز یافت ۱۹۵
هرکه آمد راز او هم بدهمو
کام خود از کام خود بستد همو ۱۹۶
هرکه آمد رنج را دید و بلا
اندر این رنج و بلا شد در فنا ۱۹۷
چون همی خواهی شدن باری ز پیش
راه حق گیر ای مرادت دیده پیش ۱۹۸
نوش اندر نیش باشد کارگر
نوش کن نیش آر داری این خبر ۱۹۹
هرکه این ره را مسلّم کرد او
اندرین ره جان معظّم کرد او ۲۰۰
ای بسا تنها کزین حسرت بریخت
آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت ۲۰۱
ای بسا جانها کزین حسرت برفت
عاقبت پر درد و پر حسرت برفت ۲۰۲
ای بسا دیده که نادیده شد او
گرچه نادیده بوددیده شد او ۲۰۳
ای بسا عالم که او راهی سپرد
اند راین ره ماند وناکامی بمرد ۲۰۴
ای بسا عاقل که کام اینجا بیافت
ای بسا مسکین که ناگه سر بیافت ۲۰۵
ای بسا سالک که هالک شد ازین
گرچه در ره بود مرد راه بین ۲۰۶
ای بسا قوّت که از قوّت برفت
بعد از آن او را ثباتی برگرفت ۲۰۷
ای بسا عاشق که جان در باختند
تا کمال عشق خود بشناختند ۲۰۸
ای بسا مؤمن که با توحید رفت
عاقبت در منزل تفرید رفت ۲۰۹
ای بسا صاحب که بی صاحب بماند
ای بسا راحت که کام دل براند ۲۱۰
ای بسا ساکن که اندر ره فتاد
در ره جانان ز دل ناگه فتاد ۲۱۱
ای بسا عاقل که اندر عاقبت
بازدید او عاقبت در عافیت ۲۱۲
ای بسا ناطق که الکن گشت و رفت
تخم اینجا ناگهان افکند و رفت ۲۱۳
ای بسا ره رو که اینجا باز ماند
در مقام عزّ هم در راز ماند ۲۱۴
ای بسا مفلس که بگرفتند گنج
گنج را دید آن چنان بیدرد و رنج ۲۱۵
ای بسا نادان که دانایی بیافت
عاقبت عین توانایی بیافت ۲۱۶
ای بسا معنی که بردعوی بماند
عاقبت در رمز بی معنی بماند ۲۱۷
ای بسا معنی که بر تقوی فتاد
راز خود بر عین تقوی برگشاد ۲۱۸
ای بسا صورت بمعنی ره نبرد
عاقبت چون یافت با حسرت بمرد ۲۱۹
ای بسا صاحب جنون ذوفنون
کامدندی از پس پرده برون ۲۲۰
ای بسا شاهان که کمتر از گدا
آمدند آخر در این عین بلا ۲۲۱
ای بسا درویش گشته پادشاه
کام خود دریافته در پیشگاه ۲۲۲
ای بسا گردن که بی گردن بماند
عاقبت خود را برسوایی نشاند ۲۲۳
ای بسا شیرین که بیخسرو نشست
کرد شیرین خسروی را پای بست ۲۲۴
ای بساوامق که بی عذرا شده
اندرین ره هر زمان عذرا شده ۲۲۵
ای بسا لیلی که مجنون گشتهاند
همچو مجنون عین مفتون گشتهاند ۲۲۶
ای بسا رامین که ویسش رام کرد
راه را بر راه او انجام کرد ۲۲۷
ای بسا عاشق که بیدل گشته باز
اندرین ره بیدل و جان گشته باز ۲۲۸
ای بسا بردرد و سودای فراق
داده جان خویشتن در اشتیاق ۲۲۹
ای بسا صادق که در کار آمدند
از وجود و جان که بیزار آمدند ۲۳۰
ای بسا ره بین که راه خود نیافت
گرچه بسیاری درین ره میشتافت ۲۳۱
ای بسا واصل که او از وصل شاد
اوفتادند و نیامد هیچ یاد ۲۳۲
ای بسا کاهل که ناگاهی براه
اوفتادند و شدند آن جایگاه ۲۳۳
ای بسادر ره بماند عاقبت
راه بردند اندر آن کل عاقبت ۲۳۴
ای بسا مؤمن که تن داده بباد
هیچشان یادی نیامد هم زیاد ۲۳۵
ای بسا عزّت که در دل اوفتاد
از نهیب عزّت کل اوفتاد ۲۳۶
ای بسا قربت که در فرقت بماند
بعد از آن در سوی آن قربت بماند ۲۳۷
ای بسا هیبت که اندر ره فتاد
زان همه هیبت بکل ناگه فتاد ۲۳۸
ای بسا زینت که بی زینت بماند
تا چو اینجا رفت اینجا گه بماند ۲۳۹
ای بسا وحدت که پنهان گشت باز
آشکارا شد که اعیان بود باز ۲۴۰
ای بسا کثرت که در وحدت فتاد
ناگهان در قربت عزّت فتاد ۲۴۱
ای بسا شوکت که در رتبت شده
کام خود در کام جانها بستده ۲۴۲
ای بسا راهی که بی رهبان بماند
زانک بی رهبان در آن رهبان بماند ۲۴۳
ای بسا جاهی که اندرچه فتاد
کس دگر آن را نیاوردش بیاد ۲۴۴
ای بسا کل گشت آنجا منتظر
شد میان در آب و در گل مشتهر ۲۴۵
ای بسا شوریدهٔ عشق ازل
جان و تن کرده براه او بدل ۲۴۶
ای بسا جان ها که ایثار رهست
تانپنداری که راهی کوتهست ۲۴۷
ای بسا معشوق عاشق گشتهاند
اندرین ره چون فلک سرگشتهاند ۲۴۸
تا ندانی حیرت ذات و صفات
چون توانی یافت تو معنی ذات ۲۴۹
چند گویم راه باید کرد راه
تا رهی در عزّ و قرب پادشاه ۲۵۰
چند گویم بگذرم بر گفتنش
چند جویم اندرین در سفتنش ۲۵۱
تا زجان خود نبرم مردوار
کی توانم بود در ره مرد کار ۲۵۲
وندران عین خودی بیهوش شد ۱
این بگفت آن واصل عرفان شده
بر تمامت سالکان سلطان شده ۲
هرکه را بویی رسد از بیخودی
جمله حق گردد نباشد او خودی ۳
خود مبین و تو فنا شو هم ز خود
تاتو خودبینی توی در نیک و بد ۴
حق طلب میباش تا تو حق شوی
در کمال عشق مستغرق شوی ۵
صورت تو بت بود باطل بکن
این سخن گر ره بری رازکهن ۶
صورت تو در خودی خود بین شده
زانک بیخود گشته و ره بین شده ۷
چون برافتد صورتت از روی کار
نه بود پرده نباشد هم دیار ۸
چون برافتد صورت حسّی ترا
تو فنا گردی در آن عزّ بقا ۹
چون برافتد صورتت زنده شوی
آنگهی گفتار کلی بشنوی ۱۰
چون برافتد صورتت از شش جهت
آنگهی روشن شود این معرفت ۱۱
چون برافتد صورتت آنگه یقین
تو بدانی آفرینش در یقین ۱۲
چون برافتد صورتت از روی کل
عین ذاتت گشته پیدا بی سبل ۱۳
چون برافتد صورتت عاشق شوی
در کمال او زجان لایق شوی ۱۴
چون برافتد صورتت یکسر تویی
صورتت نبود نباشد این دویی ۱۵
محو گردد صورت اشیا همه
مینماید لیک این پیدا همه ۱۶
بیخودی باشد همیشه با خودی
آنگهی دانی که کلی هم خودی ۱۷
چون به بینی خود تو عاشق تر شوی
آنگهی در عشق لایقتر شوی ۱۸
چون به بینی اول وآخر همه
خود توباشی باطن و ظاهر همه ۱۹
پرده گر برگیردت از روی کار
تو همی نه دار بینی نه دیار ۲۰
پرده گر برگیردت فانی شوی
آن زمان تو عین روحانی شوی ۲۱
پرده گر برگیردت از راز تو
آنگهی بینی بکل اعزاز تو ۲۲
چون نباشی تو نه بیرون نه درون
اول تو آخر آید رهنمون ۲۳
راه تودر تو همی یکی بود
اندر اینجا مر کرا شکی بود ۲۴
پرده گر برگیردت او است و بس
نه وجود عقل ماند نه نفس ۲۵
نه چو نقش صورتی باشدترا
با که گویم راز تو از ماجرا ۲۶
ماجرا هم با تو بتوانم بگفت
درّ این اسرار هم با تو بسفت ۲۷
با تو گویم چون تویی محبوب کل
هم تو جویم چون توئی مطلوب کل ۲۸
با تو راز تو عیان گردد یقین
پردهها آنگه بماند بر یقین ۲۹
پردهها فانی شود با پرده دار
پرده را برگیر زود از روی کار ۳۰
پرده را کلی بسوزد پرده دار
راز خود با راز دل کن آشکار ۳۱
پرده از رخ برفکن تو بر عیان
تا شوی کلی نهان جاودان ۳۲
پرده را بردار تا راهم دهی
هر دو عالم را بیک آهم دهی ۳۳
پرده را بردار بر من بیخبر
تا نماند ازمن و پرده اثر ۳۴
پرده را بردار ای گم کرده راه
تا کنم بیرون این پرده نگاه ۳۵
پرده را بردار جان من بسوز
آتش عشقت ز ناگه برفروز ۳۶
پرده را بردار و پرده بر مدر
بیش ازینم تو مده خون جگر ۳۷
پرده را بردار تا بینم ترا
از میان پرده بگزینم ترا ۳۸
پرده را بردار تا آگه شوم
گرچه راهت کردهام همره شوم ۳۹
پرده را بر عاشقان خود مدر
آب روی عاشقان خود مبر ۴۰
پرده بردار ومرا مشتاق کن
بعد از آنم سیر آن آفاق کن ۴۱
پرده بردار و عیانم وانمای
جانم از بند ضلالت برگشای ۴۲
پرده بردار و دلم کلّی ببر
تا شوم از شوق رویت بیخبر ۴۳
پرده بردار ای حقیقت جسم و جان
تا ببینم روی خوبت در نهان ۴۴
پرده بردار ای نموده جزو کل
بیش ازینم تو مکن در عین ذل ۴۵
پرده را بردار و زین پرده چه سود
چون ترا گم کردنست این خود نبود ۴۶
پرده بردار از صفات لم یزل
تا به ببینم من ترا اندر ازل ۴۷
پرده بردار ای ورای جان و دل
تا کجا باشدترا مأوای دل ۴۸
پرده بردار ای ز پرده گم شده
کام خود از پردهها تو بستده ۴۹
پرده بردار ای کمالت بی صفت
تا برون افتد ز پرده شش جهت ۵۰
پرده را بردار تا فاشم شود
گوش جان راز خود از خود بشنود ۵۱
پرده را بردار و کن فانی دلم
زانک در پرده عجایب مشکلم ۵۲
پرده را بردار و بیداری بده
از وجود جان تو هشیاری بده ۵۳
پرده بردار ای تمامت کاینات
گشته بر تو بی تو این نقش صفات ۵۴
پرده بردار ای نموده انبیا
راه فانی کلی از عز و بقا ۵۵
پرده بردار ای ترا آدم ز خود
کرده پیدا بر تمامت نیک و بد ۵۶
پرده بردار ای تو نوح نوحه گر
کرده در طوفان عشقت بیخبر ۵۷
پرده بردار ای تو ابراهیم را
کردهٔ بر خیر تو تعلیم را ۵۸
پرده بردار ای ز موسی راز تو
کرده اندر طور دل اعزاز تو ۵۹
پرده بردار ای ز اسحاق وفا
جان خود بر خویشتن کرده فدا ۶۰
پرده بردار ای ز عیسی روح روح
داده عالم را بکلی این فتوح ۶۱
پرده بردار ای ز ایوب ضعیف
کرده رنجور و ز عشقت تن نحیف ۶۲
پرده بردار ای محمد راز دار
سرّ جمله کن تو بر ما آشکار ۶۳
پرده بردار ای محمد را وجود
جسم و جانش افکنیده در سجود ۶۴
پرده بردار ای کمالش داده تو
هرچه بودش جملگی بنهاده تو ۶۵
راز دار تست این پیر ضعیف
هم فدایت کرده این جان نحیف ۶۶
چون ترا دیدم تویی وهم ز تو
میکنم کلی تمامت هم ز تو ۶۷
چون ترا دیدم تو بودی بی صفت
میزنم دستان راز معرفت ۶۸
چون ترا دیدم توئی در پرده تو
راز خود بر جزو و کل گم کرده تو ۶۹
چون تو دیدم روی خود بر ما نمای
جام جم چه بود تویی کلی نمای ۷۰
چون ترا دیدم ترا خواهم مدام
هم ز تو کلی ترا خواهم تمام ۷۱
سالک ره بین چو در حالت شده
هر زمان بر حالتی فالت شده ۷۲
گاه اندر خوف و گاهی در خطر
گاه استاده گهی اندر گذر ۷۳
اندرون پرده تازان راند او
گاه اندر پرده هم وامانده او ۷۴
گاه محبوس خدا گشته یقین
گاه گشته در گمانی راه بین ۷۵
راه بیحد کرد اندر دهشتش
دیده اندر راه حق مر قربتش ۷۶
گاه بیخود گشته در رمز صفات
گاه حیران گشته اندر وصف ذات ۷۷
گاه در نزدیکی سالک شده
دیده کوران در صفتها لک شده ۷۸
راه بی حد کرده در وصف و صفت
راز خود دیده ز صاحب معرفت ۷۹
راز خود بشنید و هم خود خواند باز
او ز عشق رمز کرده جان بناز ۸۰
راز را از راز دان بشنیده هم
هم ز دیده دیده دیده دیده هم ۸۱
بر رموز عشق سرگردان شده
در درون پردهها حیران شده ۸۲
عاشقی بر وصف عاشق آمده
صادقی بر عشق صادق آمده ۸۳
در گمان و در یقین افتاده پست
زیر پایش پردهها هم کرده پست ۸۴
واصلان عشق را در پرده راز
دیده راز خود بکرده پرده باز ۸۵
آنچنان راز نهانی یافته
آنچنان عین عیانی یافته ۸۶
آنچنان جانها بداده کل بباد
جان خود بر باد داده بی نهاد ۸۷
عاشق آسا رمزها گفتند باز
تا برون رفتند کل از پرده باز ۸۸
رازهای خویش با معشوقه کل
گفته با او لیک بی او گفته کل ۸۹
هرچه ازمعشوق بشنفته براز
جمله با معشوقه خود گفت باز ۹۰
راز با معشوقه گفته در نهان
تا نهانشان گشت بر صورت عیان ۹۱
راز خود را گفت کلی پیش دوست
مغز گشته لیک نه مغز ونه پوست ۹۲
راز خود گفته بدانای جهان
بر گذشته از زمین و از زمان ۹۳
راز خود با راز او آورده خود
بیخودی اندر یقین بی نیک و بد ۹۴
راز خود با عشق گفته در نهان
گشته معشوق حقیقی در نهان ۹۵
راز خود با راز حق آمد یقین
راز باید گفت مرد راه بین ۹۶
ای دل آغاز یقین آغاز کن
پرده از روی حقیقت باز کن ۹۷
ای دل آخر چند در راهی کنون
مانده اندر پردهٔ بی رهنمون ۹۸
ای دل آخر چند خواهی تاختن
جان خود در راه جانان تافتن ۹۹
ای دل آخر چند سودایی کنی
اندر این ره چند شیدایی کنی ۱۰۰
ای دل آخر چند این سوداپزی
اندر این پرده تو این سوداپزی ۱۰۱
ای دل آخر راز تو از پرده گم
گشته است و کردهای تو راه گم ۱۰۲
ای دل آخر تو درون پردهای
خویشتن درخویشتن گم کردهای ۱۰۳
ای دل آخر چند بی سازی کنی
در هوی عشق طنّازی کنی ۱۰۴
ای دل آخر جان خود درباز تو
پرده را افکن ز رویت باز تو ۱۰۵
ای دل آخر پرتوی از وی ببین
چند خواهی گشت اکنون راه بین ۱۰۶
ای دل آخر خون جان از جام ساز
راه بی آغاز را انجام ساز ۱۰۷
ای دل آخر چند خاموشی کنی
خویش را در عین مدهوش کنی ۱۰۸
ای دل آخر پرده باز افکن زروی
بیش ازین تا چند باشی راه جوی ۱۰۹
ای دل آخر از یقین آگاه شو
یک زمان در قربت اللّه شو ۱۱۰
ای دل آخر دیدهٔ این سالکان
در فنای عشق گشته صادقان ۱۱۱
ای دل آخر چند خواهی ایستاد
هم بباید رفت پیش اوستاد ۱۱۲
ای دل آخر تن بنه ره پیش گیر
آنگهی از ره مراد خویش گیر ۱۱۳
ای دل آخر خون خود تا کی خوری
هر زمان وامانده و حیران تری ۱۱۴
ای دل آخر برق واری در گذر
تا بیابی روی آن صاحب نظر ۱۱۵
ای دل آخر عین جان ایثار کن
هرچه داری در جهان ایثار کن ۱۱۶
ای دل آخر ساز تن کن اختیار
تا تو گردی اختیار اختیار ۱۱۷
ای دل آخر تا نگردی سوخته
کی شود سرّ سویدا توخته ۱۱۸
ای دل آخردر فنای او مترس
چند باشی بازمانده باز پس ۱۱۹
ای دل آخر چند نازی جان بباز
در نشینی چند می جوئی فراز ۱۲۰
ای دل آخر پند من بپذیر تو
تا شوی کل خویشتن کم گیرتو ۱۲۱
چند باشی در درون ودر برون
چند باشی غافل آسا در جنون ۱۲۲
ره روان رفتند و تو در پردهٔ
همچنان میجویی و گم کردهٔ ۱۲۳
ره روان رفتند سوی یار خود
تو چنین مانده ببین اغیار خود ۱۲۴
ره روان کردند جان خود نثار
همچنان ماندی تو اندر پرده خوار ۱۲۵
ره روان رفتند و تو درمانده خود
همچنان در گفتن خودمانده خود ۱۲۶
آخر این چندین سخن برگفت و گفت
هم تو گفتن و کس دیگر نگفت ۱۲۷
آخر این چندین سخن گفتی تو باز
بازماندی اندرین ره مانده باز ۱۲۸
آخر این چندین سخن تو گفتهٔ
یا نگفتی وز کسی بشنفتهٔ ۱۲۹
آخر این چندین ملامت بردهٔ
همچنان مانده درون پردهٔ ۱۳۰
آخر این چندین ملامت تا بکی
برکسی ماندی که گم کردی توپی ۱۳۱
آخر از این گفتنت مقصود چیست
عاقبت بررفتنت مقصود کیست ۱۳۲
آخر این چندین بگفتی نیک و بد
تو کسی مانی بمانده بی خرد ۱۳۳
راه رو یا اندرین پرده بسوز
همچو این واصل در آنجا برفروز ۱۳۴
ره رو آخر یاز خود بگذر بکل
یک زمان در سوی خود بنگر بذل ۱۳۵
راه کن تا ره بری بر سوی او
تا همانجا گه ببینی روی او ۱۳۶
راه کن تو تا مگر واصل شوی
در مراد خود مگر حاصل شوی ۱۳۷
چون بدست تست دادن جان خویش
جان بده یا راه کلی گیر پیش ۱۳۸
چون بدست تست خود را سوختن
کار از ایشان بایدت آموختن ۱۳۹
چون بدست تست جان بازی چنین
نیست آسان کار جان بازان چنین ۱۴۰
چون بدست تست هم جانت بباز
پردهٔ از روی خود انداز باز ۱۴۱
چون بدست تست با چندین گمان
میپزی آخر زمان اندر نهان ۱۴۲
جان خود ایثار کن در وصل دوست
تا ببینی یک زمان تو وصل دوست ۱۴۳
جان خود ایثار کن ای بی خبر
تا بسوزی وانماند هیچ اثر ۱۴۴
همچو ایشان اندرین واصل شوی
هم ز حق گویی و از حق بشنوی ۱۴۵
گر بخواهی ماند آنجاگاه باز
درنشیبی کی ببینی عین راز ۱۴۶
گر بخواهی ماند اندر پرده تو
چند گوئی کردهٔ گم کرده تو ۱۴۷
این همه گفتم ترا ای دل ببین
بگذر از خود تا گمان گردد یقین ۱۴۸
این همه گفتم ترا ای جان من
بردهٔ چندین زبانها در سخن ۱۴۹
این همه گفتم نمردی یک دمی
یک نفس فرمان نبردی یکدمی ۱۵۰
این همه گفتم چنین با تو براز
همچنان ماندی تو اندر پرده باز ۱۵۱
این همه گفتم ببر فرمان دلا
تا زمانی جمله ما گردیم ما ۱۵۲
چون شویم آنجایگه خود جزو کل
کل شویم و وارهیم از بند ذل ۱۵۳
چون شوی فانی تو اینجا در صفت
آنگهی یابی کمال معرفت ۱۵۴
هرکه فانی شد بقای کل بیافت
بعد از آن در سوی آن حضرت شتافت ۱۵۵
هر که فانی شد خرد با او چکار
در بقای کل شود کل رستگار ۱۵۶
هر که فانی شد برست از خویشتن
کل شد و وارست او از خویشتن ۱۵۷
هر که فانی شد بقا اندر بقا است
از همه فانی صفا اندر صفاست ۱۵۸
هرکه فانی شد ز دید او دید دید
هم زحق گفت وز حق رازی شنید ۱۵۹
هرکه فانی شد بپرده بیند اوی
پرده برافتد بپرده بیند اوی ۱۶۰
چون تو را فانی بخواهی بد تنت
چند خواهی گفت مایی و منت ۱۶۱
چون ترا فانی بخواهد شد عقول
چند خواهی بد در اینجا بی اصول ۱۶۲
چون تو فانی میشوی از هرچه هست
بازدار از هرچه داری نیز دست ۱۶۳
چون تو فانی میشوی از خود بمیر
بعد از آن تو حلقهٔ آن در بگیر ۱۶۴
چون تو فانی میشوی زین زندگی
این زمان تو پیش گیر افکندگی ۱۶۵
چون تو فانی میشوی بگذر ز خود
تا نماند جملگی نیکت نه بد ۱۶۶
چون تو فانی میشوی در چند و چون
گشتهٔ تو در میان پرده خون ۱۶۷
چون تو فانی میشوی بردار گام
هر زمانی در مکانی دار کام ۱۶۸
چون تو فانی میشوی اینجایگاه
هم در آنجا گرد فانی پیش شاه ۱۶۹
چون تو فانی میشوی باری درین
پیش راهش میربرعین یقین ۱۷۰
چون تو فانی میشوی بر ذات او
هم بکن خود را زمانی گفت و گو ۱۷۱
چون تو فانی میشوی نزدیک او
بگذر از این راه پر باریک او ۱۷۲
چون تو فانی میشوی چندین مگوی
گرد فانی گرد و دیگر هم مجوی ۱۷۳
چون تو فانی میشوی زنده شوی
از مقام عرش افکنده شوی ۱۷۴
بگذر از خود تاکمالی آیدت
بعد از آن وصل وصالی آیدت ۱۷۵
بگذر از خود سوی حق اشتاب کن
خویش را در عین فتح الباب کن ۱۷۶
بگذر از خود از یک زمان ایمن مشو
هرچه پیش آید در آن ساکن مشو ۱۷۷
بگذر از خود راه الااللّه گیر
گر ببینی راه جمله راه گیر ۱۷۸
بگذر از خود واصل درگاه شو
فانی اندر سرّ الااللّه شو ۱۷۹
بگذر از خود تا وصال آید پدید
بگذر از خود تا کمال آید پدید ۱۸۰
بگذر از خود حق شو وباطل مگوی
بیش از این باطل در این حاصل مجوی ۱۸۱
بگذر از خود عقل را آواره کن
بعد از آن این راه را یکباره کن ۱۸۲
بگذر از خود عشق شو گر عاشقی
بگذر از جان گر تو مرد صادقی ۱۸۳
بگذر از خود ای بمانده بر دو راه
پرده را برگیر ای گم کرده راه ۱۸۴
بازجوی از خود گذر کن در گذر
تا کمالی باشدت اندر نظر ۱۸۵
چون گذشتی از خود آنگه کل شوی
جان ببخشی آن زمان تو کل شوی ۱۸۶
بگذر و بگذار وبگذر از همه
چند خواهی بود عین دمدمه ۱۸۷
هرکه آمد از عدم اندر وجود
بود او اندر یقین بود و نبود ۱۸۸
هر که آمد اندر آنجا بی خلاف
راه باید کرد او را بی گزاف ۱۸۹
هرکه آمد اندر آنجا باز ماند
لیک اینجا هم ازو او راز خواند ۱۹۰
هرکه آمد راز را با او بگفت
چون ندانی سرّ اسرارش نهفت ۱۹۱
هرکه آمد محرم اسرار گشت
از خودی در بیخودی بیزار گشت ۱۹۲
هرکه آمد جان ودل تسلیم کرد
هرچه گفت از جان جان تعلیم کرد ۱۹۳
هرکه آمد پای اندر ره نهاد
گرنه آگه بود آگه گشت و شاد ۱۹۴
هر که آمد راه جانان باز یافت
لیک این راز جهان شهباز یافت ۱۹۵
هرکه آمد راز او هم بدهمو
کام خود از کام خود بستد همو ۱۹۶
هرکه آمد رنج را دید و بلا
اندر این رنج و بلا شد در فنا ۱۹۷
چون همی خواهی شدن باری ز پیش
راه حق گیر ای مرادت دیده پیش ۱۹۸
نوش اندر نیش باشد کارگر
نوش کن نیش آر داری این خبر ۱۹۹
هرکه این ره را مسلّم کرد او
اندرین ره جان معظّم کرد او ۲۰۰
ای بسا تنها کزین حسرت بریخت
آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت ۲۰۱
ای بسا جانها کزین حسرت برفت
عاقبت پر درد و پر حسرت برفت ۲۰۲
ای بسا دیده که نادیده شد او
گرچه نادیده بوددیده شد او ۲۰۳
ای بسا عالم که او راهی سپرد
اند راین ره ماند وناکامی بمرد ۲۰۴
ای بسا عاقل که کام اینجا بیافت
ای بسا مسکین که ناگه سر بیافت ۲۰۵
ای بسا سالک که هالک شد ازین
گرچه در ره بود مرد راه بین ۲۰۶
ای بسا قوّت که از قوّت برفت
بعد از آن او را ثباتی برگرفت ۲۰۷
ای بسا عاشق که جان در باختند
تا کمال عشق خود بشناختند ۲۰۸
ای بسا مؤمن که با توحید رفت
عاقبت در منزل تفرید رفت ۲۰۹
ای بسا صاحب که بی صاحب بماند
ای بسا راحت که کام دل براند ۲۱۰
ای بسا ساکن که اندر ره فتاد
در ره جانان ز دل ناگه فتاد ۲۱۱
ای بسا عاقل که اندر عاقبت
بازدید او عاقبت در عافیت ۲۱۲
ای بسا ناطق که الکن گشت و رفت
تخم اینجا ناگهان افکند و رفت ۲۱۳
ای بسا ره رو که اینجا باز ماند
در مقام عزّ هم در راز ماند ۲۱۴
ای بسا مفلس که بگرفتند گنج
گنج را دید آن چنان بیدرد و رنج ۲۱۵
ای بسا نادان که دانایی بیافت
عاقبت عین توانایی بیافت ۲۱۶
ای بسا معنی که بردعوی بماند
عاقبت در رمز بی معنی بماند ۲۱۷
ای بسا معنی که بر تقوی فتاد
راز خود بر عین تقوی برگشاد ۲۱۸
ای بسا صورت بمعنی ره نبرد
عاقبت چون یافت با حسرت بمرد ۲۱۹
ای بسا صاحب جنون ذوفنون
کامدندی از پس پرده برون ۲۲۰
ای بسا شاهان که کمتر از گدا
آمدند آخر در این عین بلا ۲۲۱
ای بسا درویش گشته پادشاه
کام خود دریافته در پیشگاه ۲۲۲
ای بسا گردن که بی گردن بماند
عاقبت خود را برسوایی نشاند ۲۲۳
ای بسا شیرین که بیخسرو نشست
کرد شیرین خسروی را پای بست ۲۲۴
ای بساوامق که بی عذرا شده
اندرین ره هر زمان عذرا شده ۲۲۵
ای بسا لیلی که مجنون گشتهاند
همچو مجنون عین مفتون گشتهاند ۲۲۶
ای بسا رامین که ویسش رام کرد
راه را بر راه او انجام کرد ۲۲۷
ای بسا عاشق که بیدل گشته باز
اندرین ره بیدل و جان گشته باز ۲۲۸
ای بسا بردرد و سودای فراق
داده جان خویشتن در اشتیاق ۲۲۹
ای بسا صادق که در کار آمدند
از وجود و جان که بیزار آمدند ۲۳۰
ای بسا ره بین که راه خود نیافت
گرچه بسیاری درین ره میشتافت ۲۳۱
ای بسا واصل که او از وصل شاد
اوفتادند و نیامد هیچ یاد ۲۳۲
ای بسا کاهل که ناگاهی براه
اوفتادند و شدند آن جایگاه ۲۳۳
ای بسادر ره بماند عاقبت
راه بردند اندر آن کل عاقبت ۲۳۴
ای بسا مؤمن که تن داده بباد
هیچشان یادی نیامد هم زیاد ۲۳۵
ای بسا عزّت که در دل اوفتاد
از نهیب عزّت کل اوفتاد ۲۳۶
ای بسا قربت که در فرقت بماند
بعد از آن در سوی آن قربت بماند ۲۳۷
ای بسا هیبت که اندر ره فتاد
زان همه هیبت بکل ناگه فتاد ۲۳۸
ای بسا زینت که بی زینت بماند
تا چو اینجا رفت اینجا گه بماند ۲۳۹
ای بسا وحدت که پنهان گشت باز
آشکارا شد که اعیان بود باز ۲۴۰
ای بسا کثرت که در وحدت فتاد
ناگهان در قربت عزّت فتاد ۲۴۱
ای بسا شوکت که در رتبت شده
کام خود در کام جانها بستده ۲۴۲
ای بسا راهی که بی رهبان بماند
زانک بی رهبان در آن رهبان بماند ۲۴۳
ای بسا جاهی که اندرچه فتاد
کس دگر آن را نیاوردش بیاد ۲۴۴
ای بسا کل گشت آنجا منتظر
شد میان در آب و در گل مشتهر ۲۴۵
ای بسا شوریدهٔ عشق ازل
جان و تن کرده براه او بدل ۲۴۶
ای بسا جان ها که ایثار رهست
تانپنداری که راهی کوتهست ۲۴۷
ای بسا معشوق عاشق گشتهاند
اندرین ره چون فلک سرگشتهاند ۲۴۸
تا ندانی حیرت ذات و صفات
چون توانی یافت تو معنی ذات ۲۴۹
چند گویم راه باید کرد راه
تا رهی در عزّ و قرب پادشاه ۲۵۰
چند گویم بگذرم بر گفتنش
چند جویم اندرین در سفتنش ۲۵۱
تا زجان خود نبرم مردوار
کی توانم بود در ره مرد کار ۲۵۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۵۲
۴۴۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:سؤال سالك وصول از پیر
گوهر بعدی:رسیدن سالك با پردۀ هفتم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.