هوش مصنوعی:
شاعر در این متن از دیدار با معشوقهای زیبا و گفتوگوی عاشقانه با او میگوید. او از جمال و زیبایی معشوقه، مستی چشمهایش، زلفهای پریشانکننده و لبهای شیرینش سخن میگوید. معشوقه نیز با هشدار دربارهی خطرات عشق و اشاره به دامهای عشقی مانند زلف و غمزه پاسخ میدهد. در پایان، شاعر از فراق و حسرت ناشی از جدایی مینالد و با ناله و آه به درگاه خداوند پناه میبرد.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عاشقانه و احساسی عمیق است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامفهوم یا سنگین باشد. همچنین، برخی از اشارات مانند مستی چشم و دامهای عشقی نیاز به درک و بلوغ عاطفی دارد.
غزل ۵۳ - براوج خوبی دیدم مهی شب
براوج خوبی دیدم مهی شب
گفتم زمهرش در تاب و در تب ۱
گفتم چه باشد نزد من آیی
در خدمت تو باشم یک امشب ۲
گفتا چه مطلب از خدمت من
گفتم چه باشد غیر از تو مطلب ۳
گفتا بیایم منزل کدامست
گفتی که شد روز در چشمم آن شب ۴
گفتم ثنایش کردم دعایش
در حفظ دارش از چشم یا رب ۵
آمد به منزل بنشست در دل
گفتی که جانی آمد به قالب ۶
گفتا چه خواهی ؟ گفتم جمالت
گه مست از چشم گه بیخود از لب ۷
از زلف گاهی خاطر پریشان
از غمزه گاهی در تاب و در تب ۸
گفتا که چشمم مستیست خونخوار
وین زلف و غمزه مار است و عقرب ۹
چون تو گرفتار داریم بسیار
در دام زلف و در چاه غبغب ۱۰
میگفت سرخوش شیرین و دلکش
گفتی که شکر می بارد از لب ۱۱
گفتم لبت را یعنی ببوسم
شد در حیا زد انگشت بر لب ۱۲
گفتم دهانت گفتا که حرفیست
بی جام و باده و آنگه لبالب ۱۳
گفتم که بالات گفتا بلائیست
بگذر بخیری زین گونه مطلب ۱۴
این گفت و برخواست صد فتنه شد راست
روز قیامت دیدم من آن شب ۱۵
چون بنگریدم کس را ندیدم
نی پیش و نی پس نه راست و نه چپ ۱۶
در سوز دل ماند از حسرتش فیض
با آه و ناله با بانگ یا رب ۱۷
دل بکن جانا از این دیر خراب
کاسمان در رفتنت دارد شتاب ۱۸
گفتم زمهرش در تاب و در تب ۱
گفتم چه باشد نزد من آیی
در خدمت تو باشم یک امشب ۲
گفتا چه مطلب از خدمت من
گفتم چه باشد غیر از تو مطلب ۳
گفتا بیایم منزل کدامست
گفتی که شد روز در چشمم آن شب ۴
گفتم ثنایش کردم دعایش
در حفظ دارش از چشم یا رب ۵
آمد به منزل بنشست در دل
گفتی که جانی آمد به قالب ۶
گفتا چه خواهی ؟ گفتم جمالت
گه مست از چشم گه بیخود از لب ۷
از زلف گاهی خاطر پریشان
از غمزه گاهی در تاب و در تب ۸
گفتا که چشمم مستیست خونخوار
وین زلف و غمزه مار است و عقرب ۹
چون تو گرفتار داریم بسیار
در دام زلف و در چاه غبغب ۱۰
میگفت سرخوش شیرین و دلکش
گفتی که شکر می بارد از لب ۱۱
گفتم لبت را یعنی ببوسم
شد در حیا زد انگشت بر لب ۱۲
گفتم دهانت گفتا که حرفیست
بی جام و باده و آنگه لبالب ۱۳
گفتم که بالات گفتا بلائیست
بگذر بخیری زین گونه مطلب ۱۴
این گفت و برخواست صد فتنه شد راست
روز قیامت دیدم من آن شب ۱۵
چون بنگریدم کس را ندیدم
نی پیش و نی پس نه راست و نه چپ ۱۶
در سوز دل ماند از حسرتش فیض
با آه و ناله با بانگ یا رب ۱۷
دل بکن جانا از این دیر خراب
کاسمان در رفتنت دارد شتاب ۱۸
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۸
۴۹۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۵۲ - این چه چشمست و چه ابرو و چه لب
گوهر بعدی:غزل ۵۴ - آنکه را هستی همیشه در طلب
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.