این شعر عاشقانه و عرفانی از سلمان ساوجی، درد عشق و سودای معشوق را بیان میکند. شاعر از ناتوانی خود در برابر جذابیتهای معشوق سخن میگوید و تأثیرات عمیق عشق را بر عقل و دل خود توصیف میکند. او از زیباییهای معشوق، مانند چشمهای مخمور و زلفهای سیاه، یاد میکند و چگونه این زیباییها او را مست و سودازده کردهاند. شاعر همچنین از رنج هجران و دلآشوبیهای ناشی از عشق سخن میگوید.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از اصطلاحات و تشبیهات بهکاررفته نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد تا بهدرستی درک شوند.
غزل ۱۴۰ - ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد
ناتوان دردسری بر سر بیمار آورد ۱
چشم مخمور تو را یک نظر از گوشه خویش
مست و سودا زدهام بر در خمار آورد ۲
عقل را بوی سر زلف تو از کار ببرد
عشق را شور می لعل تو در کار آورد ۳
صفت صورت روی تو به چین میکردند
صورت چین ز حسد روی به دیوار آورد ۴
منکر باده پرستان لب لعلت چو بدید
هم به کفر خود و ایمان من اقرار آورد ۵
خار سودای تو در دل به هوای گل وصل
بنشاندیم و همه خون جگر بار آورد ۶
با رخ و زلف تو گفتم که به روز آرم شب
عاقبت هجر تو روزم به شب تار آورد ۷
گوییا دود کدامین دل آشفته مرا
به کمند سر زلف تو گرفتار آورد؟ ۸
رخ ز دیدار تو یک ذره نتابد سلمان
که مرا مهر تو چون ذره پدیدار آورد ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.