هوش مصنوعی: این متن یک داستان عاشقانه و حماسی است که روایتگر عشق بین یک پادشاه و معشوقه‌اش است. در این داستان، پادشاه پس از مدتی دوری از معشوقه، نامه‌ای به او می‌نویسد و قاصدی را برای رساندن آن می‌فرستد. معشوقه با خواندن نامه، پاسخ عاشقانه‌ای می‌نویسد و پادشاه پس از دریافت پاسخ، او را به نزد خود دعوت می‌کند. در ادامه، داستان به موضوعاتی مانند جنگ، وفاداری، و عشق می‌پردازد و در نهایت با وصال دو عاشق به پایان می‌رسد.
رده سنی: 16+ این متن دارای مضامین عاشقانه و حماسی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از بخش‌های داستان مانند صحنه‌های جنگ و جدایی ممکن است برای مخاطبان جوان تر سنگین باشد.

بخش ۱۲ - بوسه بر باد (۲)

که آب روان بخش در جویبار
به پرورد سرو سهی در کنار ۱

اگر بر سرش تند بادی گذشت
دل نازک آب آشفته گشت ۲

چو سر بر کشید و فرو برد پای
زبر دست گشت و شدش دل ز جای ۳

به دل گفت کز آب من برترم
چرا منت او بود بر سرم ۴

منم سروری، آب تر دامنی
کجا دارد او پای همچون منی؟ ۵

نکر التفاتی به آب روان
سر از کبر می‌سود بر آسمان ۶

به آب روانش چون نبودی نیاز
گرفت آب نیز از سرش پای باز ۷

بدانست از آن پس که آن تاب یافت
که هر چیز کو یافت ازان آب یافت ۸

تو را بر من ای دوست بیداد هم
ز پهلوی عشق من است ای صنم ۹

ز عشق است تیزی بازار تو
ز شوق است آرایش کار تو ۱۰

ملک تا غباری نیاید پدید
پی باد پای سخن را برید ۱۱

سر نامه خسروی مهر کرد
سپردش بدان قاصد ره نورد ۱۲

بدو گفت جائی توقف مکن
بگو از زبانم به یار این سخن ۱۳

بیا، ورنه کارم تبه می‌شود
دعا گفت و جانم ز تن می‌رود ۱۴

به روزی مبارک ز درگاه کی
روان شد همان قاصد نیک پی ۱۵

بیامد روان تا به جانان رسید
چو از گرد ره دلستانش بدید ۱۶

روان رفت و بر پای او بوسه داد
که پایت بر این مرز فرخنده باد ۱۷

نخستین بپرسیدش از رنج راه
دگر جست ازرو نامه پادشاه ۱۸

بدان چشم کوشاه را دیده است
به آن لب که پایش ببوسیده است ۱۹

به بوسه ز قندش شکر ریز کرد
سراپای او شکر آمیز کرد ۲۰

سبک قاصد آن نامه شاه را
بداد آن پریروی دلخواه را ۲۱

دلی بود پیچیده و پر ز درد
گشاد آن دل بسته را باز کرد ۲۲

به هر نکته که آنجا رسیدی نظر
برو ریختی از دیده عقد گهر ۲۳

فرو خواند آن نامه سر تا به پای
بر آمد ز جان و دلش وای وای ۲۴

برای جوابش قلم در گرفت
سخن را دگر باره از سر گرفت ۲۵

که چون آیت رحمت از آسمان
رسول مبارک مثال امان ۲۶

رسانیدم از شاه و آنگه چه شاه
ز ماهیش محکوم تا اوج ماه ۲۷

خط عنبرین خال مشکین رقم
مرکب شده مشک و گوهر به هم ۲۸

نوشته حروفش به سودای دل
شکن‌های خطش همه جای دل ۲۹

ز بویش همه بوی جان یافتم
دوای دل و جان در آن یافتم ۳۰

چو آورد قاصد روانی به من
تو گوئی رسانید جانی به من ۳۱

روان جان شیرین من در طلب
بر آمد به لب گفت در زیر لب ۳۲

که ای سایه کردگار جهان
به حکم تو موقوف کار جهان ۳۳

اگر بیندت عکس تیغ آفتاب
درآید به چشمش از آن آب آب ۳۴

تو مشغول گنجی و شاهی و داد
تو دردی نداری، که دردت مباد! ۳۵

تو شاهی و من کمترینت رهی
مطیع توام تا چه فرمان دهی؟ ۳۶

اگر زانکه می‌باید آمد بگوی
که تا پیشت آیم به سر همچو گوی ۳۷

ندارم جز این آرزو از خدا
که یکبار دیگر ببینم تو را ۳۸

دهد چرخ فیروزه پیروزیم
چو روز وصالت شود روزیم ۳۹

دگر من ز پیمان تو نگذرم
نبرم ز تو گر ببری سرم ۴۰

اگر خاک گردم من خاکسار
دگر ز آن درم برنخیزد غبار ۴۱

فرستادن پیک و قاصد بسم
فرستادمش وز عقب می‌رسم ۴۲

سخن را بر اینگونه کوتاه کرد
پس آن نامه با پیک همراه کرد ۴۳

سر زلف شب را چو بر تافت روز
کلید در بسته را یافت روز ۴۴

چو مهر فلک دید شادی شب
بشادی بخندید در زیر لب ۴۵

از آن پس بسیج سفر کرد ماه
شب و روز پیمود چون ماه راه ۴۶

روان شد به اسبی چو باد بهار
که بر وی نشیند نسیم تتار ۴۷

جهنده براقی چو برق یمان
رونده سمندی چو آب روان ۴۸

گه از تیزیش کند می‌گشت فهم
گه از رفتنش باز می‌ماند و هم ۴۹

به کهسار چون ابر خوش بر شدی
نه ز آن ابر کز خوی تنش تر شدی ۵۰

به زیر آمدی همچو سیل از زبر
نبودی ز سیرش زمین را خبر ۵۱

گهش مشک و عنبر ز گرد و غبار
گهش فرش و بالین ز خارا و خار ۵۲

گمان برد کان خار و خارا مگر
ز چینی حریر است و گل نرمتر ۵۳

گهی بود بر پشت ماهیش جای
گهی سود بر تارک ماه پای ۵۴

بیامد چنین تا به درگاه شاه
پذیره شدندش سراسر سپاه ۵۵

فرو آمد و رفت در بارگه
زمین را ببوسید در پیش شه ۵۶

چو نرگس سر افکنده از شرم پیش
ز روی شهنشاه و از کار خویش ۵۷

بزرگان درگاه برخاستند
به پوزش زبان را بیاراستند ۵۸

که شاها کمین بنده شهریار
برین آستان آمد امیدوار ۵۹

گرش می‌کشی بیش ازینش سزاست
وگر جرم بخشی طریق شماست ۶۰

گر از ما نه عصیان پدید آمدی
کجا عفو شاهان پدید آمدی ۶۱

به خود کار خود را تبه می‌کنیم
به امید عفوت گنه می‌کنیم ۶۲

به پیش آمد آنگه صنم شرمناک
به عادت ببوسید صد جای خاک ۶۳

در انداخت خود را به پایش چو موی
بغلتید بر خاک مانند گوی ۶۴

چو برخاست چون گرد از خاک راه
بزد دست در دامن پادشاه ۶۵

که گر رنجشی بر دل است از منت
وزین گر غباری است بر دامنت ۶۶

به یکبار دامن بیفشان ز من
خطا رفت خاطر مرنجان ز من ۶۷

به خود بر تن خود جفا کرده‌ام
خطا کردم آری خطا کرده‌ام ۶۸

خطایم بپوشان که آمد تو را
فزون ملک عفو از بسیط خطا ۶۹

ملک بازش از خاک ره بر گرفت
سرش را ببوسید و در بر گرفت ۷۰

نخستین بپرسید کای ماه من
تو خود چونی از رنج آمد شدن؟ ۷۱

ز سختی نباید نمودن عتیب
که باشد جهان را فراز و نشیب ۷۲

وجود تو را منت از دادگر
که دیدم به خیر و سلامت دگر ۷۳

چو از مجلس عام برخاستند
نشستند و بزمی آراستند ۷۴

لب ساقیان گشت خندان چو جام
خم و چنگ را پخته شد کار خام ۷۵

به مجلس ره چنگ دادند باز
شد از پرده غیب کارش بساز ۷۶

نی و نای را باد شاهی دمید
دف بی‌نوا را نوائی رسید ۷۷

دل عود را باز بنواختند
به مجلس مقامی خوشش ساختند ۷۸

برآورد خوش نازکان را شراب
به رقص اندر آوردشان چو رباب ۷۹

ملک گفتش ای نازنین یار من،
چنین سیر گشتی ز دیدار من؟ ۸۰

چه دیدی ز گرمی و سردی من،
که رفتی چو گل ناگهان از چمن؟ ۸۱

ترا نیک‌تر دیدم از چشم خود
چرا دور کرد از منت چشم بد ۸۲

به روی تو خوش بود احوال من
برفتی و بر هم زدی حال من ۸۳

چه گویم ز هجر تو بر جان چه رفت
ز گفتن چو سوداست رفت آنچه رفت ۸۴

همین به که باشیم امروز شاد
ز کار گذشته نیاریم یاد ۸۵

سر شمع مجلس ز می گرم بود
ز گرمی درآمد زبان را گشود ۸۶

که شاها مرا نیست حد جواب
بگویم اگر شاه بیند صواب ۸۷

فرو بردن زهر به پیش من
که بردن فروگاه گفتن سخن ۸۸

اگر می‌برم این سخن را فرو
مثال صراحی بود با سبو ۸۹

راحی به خم گفت کای خم نخست
سبو خورد خون تو هست این درست ۹۰

سبو راستی تلخ دادش جواب
که در گردن تو است خون شراب ۹۱

بلورین صراحی چو آب از سبو
فرو برد چون گشت روشن بر او ۹۲

اگر چه صراحی سخن گوی بود
ولیکن به غایت تنک روی بود ۹۳

بدان کو فرو داشت کرد این سخن
به گردن فرو آمدش خون دن ۹۴

چو وقت جواب سخن در گذشت
نمی‌باشد آن قول را بازگشت ۹۵

خموشی به وقت حکایت مکن
مکن هیچ وقت خموشی سخن ۹۶

خموشی گزیدن به وقت جواب
خطادیده‌اند اهل صوب صواب ۹۷

از آن بارگه شاه بیرون مرا
اگر کردی و ریخت خون مرا ۹۸

بدینم خجالت کجا ماندی
که در مجلسم بی‌وفا خواندی ۹۹

ملک قول آن سرو دانست راست
که می‌دید کز پای تا سر وفاست ۱۰۰

بدان معترف شد که بد کرده‌ام
بدی با دل و جان خود کرده‌ام ۱۰۱

بدستت کنم توبه افزون ز حد
بدی گفتم استغفر الله ز بد ۱۰۲

بیا پیش تا ز آن لب چون نبات
دهان را بشویم به آب حیات ۱۰۳

صنم چون شنید این سخن شاد گشت
درونش ز بند غم آزاد گشت ۱۰۴

بیامد به پای ملک در فتاد
ملک بوسه‌اش بر سر و چشم داد ۱۰۵

می لعل خوردند تا گاه شام
چو شد جام مغرب ز می لعل فام ۱۰۶

سر ماهرویان مجلس به خواب
ز مستی فرو رفت چو آفتاب ۱۰۷

سوی کاخ خود هر یکی را به دوش
کشیدند می در سر و رفته هوش ۱۰۸

چنین بودشان مجلس آراستن
به می روز و شب کام دل خواستن ۱۰۹

سپیده‌دم آن دم که ساقی هور
می لعل دادی به جام بلور ۱۱۰

شراب صبوحی صنم خواستی
به می بزم عشرت بیاراستی ۱۱۱

ملک داغ سودای آن ماه چهر
کشیده کشیدی می از جام مهر ۱۱۲

در آمیختندی به هم راح و روح
کشیدندی از نیل داغ صبوح ۱۱۳

سهی سرو چون گشتی از باده مست
بر افشاندی پای کوبنده دست ۱۱۴

بر هر سوی کو میل کردی به ناز
بر آن سو کردی دل و جان و نماز ۱۱۵

چو رفتی، برفتی دل و جان روان
چو باز آمدی آمدی باز جان ۱۱۶

گه رفتنش دل برفتی ز شست
چو باز آمدی، آمدی دل به دست ۱۱۷

بدستان چو او پایکوبان شدی
ز حیرت جهان دست بر هم زدی ۱۱۸

به هر آستین کو برافشاندی
ملک دامنی گوهر افشاندی ۱۱۹

ز رامشگران بانگ و فریاد خاست
ز جان زینهار و ز دل داد خواست ۱۲۰

چنین عیش کردند با یکدگر
حسد برد گیتی بر ایشان مگر ۱۲۱

جهان را همه وقت این رسم و خوست
که چون جمع بیند میان دو دوست ۱۲۲

کند هردو را شادی و اندوه و غم
به تیغ جدایی ببرد ز هم ۱۲۳

به فراش فرمود یک روز شاه
که بر روی صحرا زند بارگاه ۱۲۴

سر و سرکشان را همه گرد کرد
ز جام بلورین می لعل خورد ۱۲۵

نگارش ستاده در آن انجمن
چو سرو سهی در میان چمن ۱۲۶

گهی داشتی جام می شاه را
گهی بر مغنی زدی راه را ۱۲۷

گهی نکته خوش در انداختی
دل مجلس از غم بپرداختی ۱۲۸

چو از روز یک نیمه اندر گذشت
سر سرفرازان ز می گرم گشت ۱۲۹

ز گیلان فرستاده‌ای در رسید
که فرمانده‌اش سر ز فرمان کشید ۱۳۰

ز طاعت برون برد یکباره سر
ز بیداد ویران شد آن بوم و بر ۱۳۱

به جان نیست ایمن از او هیچکس
ایا شاه ایران، به فریاد رس ۱۳۲

زمانی در اندیشه شد شهریار
دگر باره می‌خواست از میگسار ۱۳۳

که امروز روز نشاط است و بزم
نشاید به بزم اندرون یاد رزم ۱۳۴

چو فردا برآید ز کوه آفتاب
ببینیم تا چیست روی صواب؟ ۱۳۵

دگر روز گردنکشان را بخواند
حکایت در این باب بسیار راند ۱۳۶

سران سپهدار برخاستند
اجازت به عرض سخن خواستند ۱۳۷

که شاها کسی جنگ گیلان نکرد
که آن جایگه نیست جای نبرد ۱۳۸

نکرده است کس عزم این رزم جزم
نخست است فکرت دگر باره رزم ۱۳۹

به هرکاری اندیشه باید نخست
همه کار از اندیشه آید درست ۱۴۰

چو گردنکشان را صنم دید سست
بدانست کز چیست، رنجید چست ۱۴۱

به شاه جهان گفت ای پادشاه
به کام تو بادا همه سال و ماه ۱۴۲

چو قسم من است این همه گنج و بزم
چرا دیگری را رسد رنج رزم؟ ۱۴۳

چو صافی این باده من می خورم،
بود دردی‌اش نیز هم درخورم ۱۴۴

به اقبال داری پیروزگر
من این رزم را بسته دارم کمر ۱۴۵

ملک را موافق نیامد سخن
ولیکن ستودش در آن انجمن ۱۴۶

چو خالی شد از سروران بارگاه
شهنشاه گفت ای دل افروز ماه ۱۴۷

تو دانی که امروز در انجمن
چه گفتی به قصد دل و جان من؟ ۱۴۸

تو قصد سر دشمنان می‌کنی
و یا بیخ عمر مرا می‌کنی؟ ۱۴۹

شکر لب به گفتار بگشاد لب
که شاها نگفتم سخن بی‌سبب ۱۵۰

بر آنند ایشان که در کارزار
نمی‌آید از دست من هیچ کار ۱۵۱

مرا بلبلی در گلستان بزم
شمارند و خود را عقابان رزم ۱۵۲

برآنم که ایشان کیانند و من کیستم
بر این در عزیز از پی چیستم ۱۵۳

شهنشه دژم شد ز گفتار او
فرومانده در کار و کردار او ۱۵۴

بدو گفت کای یار جانی من
مجو تلخی زندگانی من ۱۵۵

نشد حاصل از داغ هجرم فراغ
چرا می‌نهی بر سر داغ،داغ؟ ۱۵۶

مرو از برم برگ دوریم نیست
ز تو احتمال صبوریم نیست ۱۵۷

تو بی من توانی به هر حال زیست
مرا نیست ازین دستگه چاره نیست ۱۵۸

اگر ز آنکه رای تو خواهد چنین
مرا نیست رای دگر غیر از این ۱۵۹

سپاه م و ملک من ز آن تست
همه کشور من به فرمان تست ۱۶۰

بخواه آنچه می‌خواهی از خواسته
ز مردان و اسبان آراسته ۱۶۱

صنم روی مالید بر روی خاک
شهنشاه را گفت: روحی فداک! ۱۶۲

ملک نیز چون دید که آن نیکخواه
سخن را نمی‌گوید الا به راه ۱۶۳

به ناچار فرمود تا سرکشان
همه نامداران و لشکرکشان ۱۶۴

سراپرده از شهر بیرون برند
درفش همایون به هامون برند ۱۶۵

سحرگه که زد خسرو آسمان
سراپرده صبح بر خاوران ۱۶۶

بینداخت شب خیمه‌های سیاه
زد از زر فلک فلکه بارگاه ۱۶۷

ببستند بر پیل روئینه خم
دمیدند دم در دم گام دم ۱۶۸

از آواز کوس و دم کره نای
برآمد دل کوه خارا ز جای ۱۶۹

درفش درفشان برافراختند
ز هر سو سپاهی برون تاختند ۱۷۰

هنرمند مردان با برگ و ساز
سر جعبه‌ها را گشادند باز ۱۷۱

ز پولاد خفتان و آهن کلاه
بیاراست از پای تا سر سپاه ۱۷۲

در آمد ز هر سو سپه فوج فوج
زمین شد چو دریای چین پر از موج ۱۷۳

ز نیزه زمین چون نیستان شده
دلیران چو شیران غران شده ۱۷۴

سپهدار خوبان خیل ختن
به هر سو خرامان در آن انجمن ۱۷۵

به زیر اندرش نقره خنگی چو آب
چو بر پشت صبح دمان آفتاب ۱۷۶

ز بس کوهه زین مرکب سوار
تو گفتی پلنگ است در کوهسار ۱۷۷

همی تاخت در جامه آهنین
چو تابنده گوهر ز پولاد چین ۱۷۸

میانی ز چشم تصور نهان
درآویخته خنجری ز آن میان ۱۷۹

چو یک قطره آب اندر آمیخته
چو کوهی به مویی درآویخته ۱۸۰

شهنشه بیامد سپه بنگریست
چو گردون زمین را همه خیمه دید ۱۸۱

سیاهی لشکر کرانی نداشت
کسی از شمارش نشانی نداشت ۱۸۲

به لشکر گه خویش چون بنگرید
لبش گشت خندان دلش می‌گریست ۱۸۳

به دل گفت جان من است این جوان
که جان را فرستد بر دشمنان؟ ۱۸۴

که کرد این که من در جهان می‌کنم؟
ز تن جان خود را روان می‌کنم ۱۸۵

مگر، این چنین کرد یزدان نصیب
که مه بیشتر وقت باشد غریب ۱۸۶

پس آن خسرو خاوری را براند
شکر پاره لشکری را بخواند ۱۸۷

بر آن لشکرش میر و سالار کرد
دل و گوش او پر ز گفتار کرد ۱۸۸

که: رو، بخت پیروز یار تو باد
مراد دل اندر کنار تو باد ۱۸۹

به هرجا که اسبت فراز آمده
دو اسبه ظفر پیشباز آمده ۱۹۰

برای وداعش ملک در کنار
گرفت و ببارد خون در کنار ۱۹۱

سپهدار بوسید پای ملک
بسی گفت در دل دعای ملک ۱۹۲

روان شد وز آنجا ملک بازگشت
دگر باره با ناله دمساز گشت ۱۹۳

دری بار بر شادمانی ببست
چو یعقوب با بیت احزان نشست ۱۹۴

به غیر از غم یار چیزی نخورد
به جز وصل او آرزویی نکرد ۱۹۵

شبی صورت یارش آمد به پیش
به زاری همی گفت با یار خویش ۱۹۶

که ای جان من کرده از تن سفر
و یا روشنایی دور از نظر ۱۹۷

کجایی و چونی و حال تو چیست؟
که بر حال من مرغ و ماهی گریست ۱۹۸

به قصد عدو مرکب انگیختی
ولی خون احباب خود ریختی ۱۹۹

چنان است بر دشمنانت نظر
که از دوستان نیست هیچت خبر ۲۰۰

ببخشای بر زندگانی من
بیا رحم کن بر جوانی من ۲۰۱

اگر دشمنت از دوستانت خبر
بیابد، بگوید به خون جگر: ۲۰۲

به جانت که صبر و قرارم نماند
دگر طاقت انتظارم نماند ۲۰۳

اگر باز بینم جمالت دگر
نکردم جدا از وصالت دگر ۲۰۴

نیارم زدن دم ز سوز درون
که می‌آید از سینه آتش برون ۲۰۵

بود شرح حالم نوشتن محال
در آیینه دل ببین روی حال ۲۰۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۶
کانال گوهرین در ایتا
۳۹۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۱ - بوسه بر باد
گوهر بعدی:بخش ۱۳ - بوسه بر باد (۳)
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.