هوش مصنوعی:
این متن شعری غنایی و عاشقانه است که به بیان درد فراق و جدایی میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و استعارههای فراوان، احساسات عمیق خود را نسبت به از دست دادن معشوق بیان میکند. او از طبیعت و عناصر آن مانند گل، سرو، باد، و ماه برای توصیف حالات درونی خود استفاده میکند. متن همچنین شامل مضامینی مانند مرگ، گذر زمان، و ناپایداری دنیا است.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عمیق عاطفی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند مرگ و فراق نیاز به بلوغ فکری دارند.
بخش ۱۴ - بوسه بر باد (۴)
از آن پس چو آمد به شاه آگهی
کز آن دانه در صدف شد تهی ۱
چو ابر از دل آتشین آه زد
دو دریا بر آورد و بر ماه زد ۲
چو گل جامه را کرد صد جای چاک
چو باد صبا بر سر افشاند خاک ۳
نشسته ملک بر سر خاک او
کنان نوحه بر سروچالاک او ۴
شهنشه همی گفت کای یار من
نگار وفادار و دلدار من ۵
دریغ آن تن ناز پرورد تو
دریغا به درد من از درد تو ۶
دریغا و دردا و وا حسرتا
که شد کشته شمعم به باد فنا! ۷
که ای سرو بالای کوتاه عمر،
تو عمر گرامی، شدی، آه عمر! ۸
خراب است دل آه! دلدار کو؟
جهانیست غم وای غمخوار کو؟ ۹
ندانم چه بودت بتا هر چه بود؟
کنون بودنی بود، گفتن چه سود؟ ۱۰
سپردم به زلفت دل و هوش و جان
تو را میسپارم به خاک این زمان ۱۱
عجب باشد ای ماه رضوان سرشت
اگر چون تو سروی بود در بهشت ۱۲
دلم رشک بر حوض کوثر برد
که سرو تو را کنار آورد ۱۳
دل و جانم از رشک پیچیدهاند
که غلمان و حورت چرا دیدهاند؟ ۱۴
به آب مژه پاک میشویمت
تو در خاک و در آب میجویمت ۱۵
از آن اشک ریزم چو ابر بهار
که از گل برآرم تو را لاله وار ۱۶
نمیخواستم گرد بر دامنت
کنون در دل خاک بینم در تنت ۱۷
اگر گرد مشک تو بر روی ماه
دلم دیدی از دود گشتی سیاه ۱۸
کنون بر تن تست خاکی زمی
که خاک سیه بر سر آدمی ۱۹
روا باشد ای آسمان اینچنین
مه سر و بالا به زیر زمین ۲۰
گل نازکش نیست در خورد گل
که هر ذره جزویست از جان و دل ۲۱
دریغا که این سرو قد آفتاب
فرو رفت در بامداد شباب ۲۲
شکمخواره خاکا، خنک جان تو
که جان جهانی است مهمان تو ۲۳
تن نازکان میخوری زیر زیر
نگشتی از این خوردنی هیچ سیر ۲۴
من نامراد از تو دارم غبار
که داری مراد مرا در کنار ۲۵
در اول بسی بیقراری نمود
در آخر به جز صبر درمان نبود ۲۶
پس از مرگ او شاه سالی چو ماه
نمیرفت جز در کبود و سیاه ۲۷
چو درماند از وصل آن ماه رو
کشیدند بر تختهای شکل او ۲۸
تو پنداشتی شکل آن سرو ناز
بر آن تخته شاهی است بر تخت باز ۲۹
در آن تخته حیران فرو ماند شاه
بسی نقش از آن تخته میخواند شاه ۳۰
ملک دید نقشی که جانش نبود
از او آنچه میجست آتش نبود ۳۱
دلا پیش از آن کز جهان بگذری
بر آن باش کاول ز جان بگذری ۳۲
کسی کو تواند گذشت از جهان
بر او خوار و آسان بود ترک جان ۳۳
بسا درد و حسرت که زیر ز می است
دل خاک پر حسرت آدمی است ۳۴
همه سرو بالاست در زیر خاک
چو گل کرده پیراهن عمر چاک ۳۵
زمانه بر آمیخت چون گل به گل
تن نازنینان چین و چگل ۳۶
به هر پای کان مینهی بر گذر
سر سرفرازی است، آهستهتر ۳۷
نگوئی که خاکش بفرسوده است
که او نیز چون تو کسی بوده است ۳۸
کجا آن جوانان نو خاسته؟
کجا آن عروسان آراسته؟ ۳۹
کشیدند در پرده خاکرو
جهان داد بر بادشان رنگ و بو ۴۰
بهار آمد و خاک را کرد باز
زمین را به صحرا در افکند راز ۴۱
ز مهد زمین هر پری طلعتی
برون آمد امروز در صورتی ۴۲
شکوفه چو نازک تن سیمبر
ز صندوق چوبین برون کرده سر ۴۳
بنفشه است مشکین سر زلف یار
بریده ز یار خودش روزگار ۴۴
چو زلفش از آن رو سرافکنده است
بخاک سیه در پراکنده است ۴۵
بر آنم که سوسن پریزادهای است
زبان آور و خوب آزادهای است ۴۶
زبان دارد اما ز راه کهن
اجازت ندارد که گوید سخن ۴۷
سهی سرو یاری نگاری است چیست
که بر جویبار از روان دست شست ۴۸
هوای خرامیدن است اندر او
به دستان ولی سرو را پای کو؟ ۴۹
بر آن گلرخان نوحهگر شد سحاب؟
بدیشان همی بارد از دیده آب ۵۰
کجا آن رخ ناز پروردشان؟
بیا این زمان بین گل زردشان ۵۱
اجل بر سمن خاکشان بیخته
چو گل نازک اندامشان ریخته ۵۲
وگرنه خروشیدن مرغ چیست؟
نگویی که این نالش از بهر کیست ۵۳
چرا لاله را بهر خون جوشیده است؟
بنفشه کبود از چه پوشیده است؟ ۵۴
چرا باد در خاک غلطان شود
چرا آب گریان و نالان شود ۵۵
به مقدار خود هریکی را غمی است
دلی نیست کو خالی از ماتمی است ۵۶
که باشد که از دوری دل گسل
نگرید؟ مگرسنگ پولاد دل ۵۷
خطا میکنم سنگ را نیز هم
دمی چشمها نیست خالی زنم ۵۸
اگر شمع بینی بدانی یقین
که میسوزد از فرقت انگبین ۵۹
به خونابه رخسار از آن شست لعل
که خواهد جدایی ز کان جست لعل ۶۰
دل نافه ز آن روسیه گشت و ریش
که خواهد بریدن ز دلدار خویش ۶۱
صبا گفت با نافه مشک چین
که بهر چه خون میخوری چون چنین ۶۲
جهان پروریدت به خون جگر
شدی پیش اهل جهان معتبر ۶۳
چرا دل سیاهی و خون میخوری؟
به خون جگر چون بسر میبری؟ ۶۴
به باد صبا گفت در نافه مشک
که از هجر شد بر تنم پوست خشک ۶۵
از آن در دلم شد سیاهی پدید
که نافم جهان بر جدایی برید ۶۶
هنوز آن زمان در شکم خون خورم
که دور فلک برد از مادرم ۶۷
صبا گفتش ای نافه مشک بس!
دم اندر کش ارچه تویی خوش نفس ۶۸
جهان گرچه از یار خویشت برید
تو را این بزرگی ز هجران رسید ۶۹
گول کهنهای داشتی درختا
ز دیبای چین داری اکنون قبا ۷۰
گهی شاهدان از نسیم تو مست
گهی با بتان در گریبانت دست ۷۱
تو را خود بس است این قدر عیب و عار
که افکند مادر به صحرایت خوار ۷۲
اگر بیش ازین غرق خون آمدی
شدی پاک و ز آهو برون آمدی ۷۳
به باد صبا گفت مشک ختن
که این قصه باد است از آن دم مزن ۷۴
اگر چه مرا حرمت اینجاست بیش
ولیکن خوشا صحبت یار خویش ۷۵
که در خانه با یار خوردن جگر
به است ز شکر در مقامی دگر ۷۶
به نرگس نگر کز گلش بر کنند
ز سیم و زرش فرش و بستر زنند ۷۷
فراق دیار و هوای وطن
کند کاخ زرینش بیت الحزن ۷۸
غریبی نه رنگش گذارد نه روی
به باد هوایش دهد رنگ و بوی ۷۹
همان شوق مسکن بود در سرش
بود کوخ خود به ز کاخ زرش ۸۰
به نار حجیم از کسی خوی کرد
بود بر دلش باد فردوس سرد ۸۱
سمندر که او دل بر آتش نهاد
نسیم سمن بر دلش هست باد ۸۲
ز یاران جدایی مکن بیسبب
که هجر است بیاختیار از عقب ۸۳
تن از چاره هجر بیچاره گشت
ز رنج بریدن دلش پاره گشت ۸۴
نخواهی که گردی به هجران اسیر
برو هیچ پیوند با کس مگیر ۸۵
تو خود باش همراز و دمساز خویش
مکن دیگران را تو انباز خویش ۸۶
نیابی به از جان خود همدمی
نبینی به از خویشتن محرمی ۸۷
که با دوست یاری اگر دل نهد
وگر جان دهد زو دلش چون رهد ۸۸
به شمشیر گاه جوانی ز جان
بریدن بود بهتر از دوستان ۸۹
شنیدم که صاحبدلی وقت گشت
به دکانچه درزییی بر گذشت ۹۰
در آن حالت او جامهای میدرید
خورش دریدن به گوشش رسید ۹۱
بنالید صاحبدل از نالهاش
ز مژگان روان شد به رخ ژالهاش ۹۲
بر آورد افغان که آه از فراق
جهان گشت بر دل سیاه از فراق ۹۳
جدایی تن از جان جدا میکند
جدایی چه گویم چهها میکند ۹۴
ببینید تا این دو سه پود و تار
چه فریاد بر خویشتن میزنند ۹۵
از اینجا نظر کن به حال دو دوست
به هم بوده یک چون مغز و پوست ۹۶
دو نازک، دو همدم، دو هم خوی گل
مصاحب چو رنگ گل و بوی گل ۹۷
در آن روز بیاختیاری نگر
که شان دور باید شد از یکدیگر ۹۸
جهانا ندانم چه آیین تو است
چه بنیاد بر مهر و بر کین تو است؟ ۹۹
که سرو سهی را در آری به ناز
کنی سر بلندش به عمر دراز ۱۰۰
ز بیخ و بنش ناگهان برکنی
کنی سرنگونش به خاک افکنی ۱۰۱
اگر مرگ را آوری در نظر
حقیقت جدایی است از یکدگر ۱۰۲
مه و مهر از آنرو گرفته دلند
که هر ماهی از یکدگر بگسلند ۱۰۳
ثریا بود جمع دانی چرا؟
که از جمع او کس نگردد جدا ۱۰۴
به خورشید گفتم که درگاه بام
زخت از چه چون گل شود لعل فام؟ ۱۰۵
چرا میشوی آخر زود زرد
چو برگ رزان از دم باد سرد؟ ۱۰۶
دمی چهرهات ارغوانی بود
گهی چون رخم زعفرانی بود ۱۰۷
چو بشنید رخساره پرتاب کرد
دو چشم از ستاره پر از آب کرد ۱۰۸
جوابیم گرم از سر مهر گفت
به مژگان اندیشه از دل برفت ۱۰۹
که هر صبحدم چشم من میجهد
ز دیدار یاران خبر میدهد ۱۱۰
به روی عزیزان این انجمن
رخم سرخ و روشن شود چشم من ۱۱۱
شبانگه که آید زمان فراق
که بادا سیه دودمان فراق ۱۱۲
شود چشمه بخشت من تیره آب
نه توش و توانم بماند نه تاب ۱۱۳
ز بیم جدایی غمی میشوم
به خود زرد و لرزان فرو میروم ۱۱۴
جهان را جفا و ستم رسم و خوست
نخواهد وفا کرد با هیچ دوست ۱۱۵
کدامین گل تازه از خاک زاد
که آخر زمانه ندادش به باد ۱۱۶
سهی سرو گشت از هوا سر بلند
در آخر ز پا هم هوایش فکند ۱۱۷
کجا آن چو گل نازکان چگل؟
که اکنون چخ رخسار ایشان چه گل؟ ۱۱۸
بسا سرو کان گشت با خاک راست
بس آب حیاتا که آن خاک راست ۱۱۹
بسا سرو بالا که زیر ز می است
دل خاک بر حسرت آدمی است ۱۲۰
بغایت شبیه است نرگس به دوست
که زرین قدح مانده از چشم اوست! ۱۲۱
خوشا لاله و چهره فرخش
که دارد نشانی ز خال رخش ۱۲۲
شب تیره چون زنگی بسته لب
گشادم زبان را و گفتم به شب ۱۲۳
که بهر چه چون صبح خندان شود؟
ستاره ز روی تو ریزان شود؟ ۱۲۴
بغایت سیه کاسهای در سحر
چو چشمم چه ریزی به دامان گهر؟ ۱۲۵
شب تیره گفتا که باید مرا
سحرگه شدن زین شبستان جدا ۱۲۶
ز سودای یار و فراق دیار
به وقت سحر میشوم اشکبار ۱۲۷
ستاره خود از جای خود چون رود
سرشک است کز چشم من میرود ۱۲۸
سحر وقت اسفار و رحلت بود
از آن در سحر مرغ نالان شود ۱۲۹
از آن در سحر کوس دارد فغان
ز چشم هوا اشک باشد روان ۱۳۰
به گاه وداع دیار از حزن
کدامین سیه دل نگرید چو من؟ ۱۳۱
شب مرگ روز فراق است و بس
که روز جدایی مبیند کس ۱۳۲
چه خوش گفت دانای هندوستان
که هرگز مرا با کسی در جهان ۱۳۳
نخواهم که هیچ آشنایی بود
مبادا که روزی جدایی بود ۱۳۴
فراق از نبودی نمردی کسی
جفای محبت نبردی کسی ۱۳۵
ز کشته دل خاک پر خون شدست
از آن خون رخ لاله گلگون شده است ۱۳۶
گرانمایه گنجی است این آدمی
دریغ این چنین گنج زیر زمی ۱۳۷
ز حسرت که دارد زمین در درون
کناره ندارد که آید برون ۱۳۸
به هر گل که برکرده از گل سر است
هزاران سمن رخ به زیر اندر است ۱۳۹
شبی میشنیدم که با جان بدن
همی گفت در زیر لب این سخن ۱۴۰
که ای نازنین مونس و همنفس
تو دانی که غیر از توام نیست کس ۱۴۱
ز خاک سیاهم تو برداشتی
گلین خانهام را تو افراشتی ۱۴۲
منم خاک و از صحبتت زندهام
چو دور از تو باشم پراکندهام ۱۴۳
به هم سالها عیشها راندهایم
بسی دست عشرت برافشاندهایم ۱۴۴
تو را من به صد ناز پروردهام
دمی بی تو خود بر نیاوردهام ۱۴۵
من و تو دو هم صحبت و مونسیم
چو رفتیم کی باز با هم رسیم؟ ۱۴۶
تو آب حیاتی و من خاک تو
غباری ز من بر دل پاک تو ۱۴۷
چو تو رفته باشی برون زین مغاک
چه من پیشت آنگه چه یک مشت خاک؟ ۱۴۸
مرا از تو هرگز رهایی مباد
میان من و تو جدایی مباد ۱۴۹
تن این راز میگفت در گوش جان
چو بشنید دادش جوابی روان ۱۵۰
که ما هردو از یک شکم زادهایم
به هم هریک از جایی افتادهایم ۱۵۱
مرا سربلندی ز پستی توست
همین پایه از زیر دستی توست ۱۵۲
من این حال خوش از بدن یافتم
ز پهلوی تست آنچه من یافتم ۱۵۳
اگرچه بر آرد سپهرم ز تو
کجا برکند بیخ مهرم ز تو؟ ۱۵۴
تو را حق نعمت بسی بر من است
مرا حق سعی تو در گردن است ۱۵۵
چو ما روزگاری به هم بودهایم
به اقبال یکدیگر آسودهایم ۱۵۶
نباشد عجب گر بنالم ز غم
که سخت است بر ما بریدن ز هم ۱۵۷
کنون ما که از هم جدا میشویم
به منزلگه خویشتن میرویم ۱۵۸
جدایی ضروریست معذور دار
که ما را در این نیست هیچ اختیار ۱۵۹
قضا چون در آشنایی گشاد
اساس جهان بر جدایی نهاد ۱۶۰
خدای جهان است بییار و جفت
کسی را بر این در جهان نیست گفت ۱۶۱
در اندام خود بنگر اول، ببین
که از هم جدا ساخت جان آفرین ۱۶۲
دو چشم تو را هردو چون فرقدان
حجابی عجب بینی اندر میان ۱۶۳
به غیر از دو ابرو که پیوستهاند
به پیشانی آن نیز بر بستهاند ۱۶۴
دو گوشند در گوشهای هر یکی
تعاقب ندارد یکی بر یکی ۱۶۵
دو دست و دو پا را همین صورت است
مراد آنکه بنیاد بر فرقت است ۱۶۶
مه و خور دلیل تو روشن بسند
که هر ماه یکبار با هم رسند ۱۶۷
نهاده شب اندر پی روز سر
نبینند هرگز رخ یکدیگر ۱۶۸
چنین گفت یک روز نوشیروان
به موبد که ای پیر روشن روان ۱۶۹
من اندر جهان از سه چیزم به رنج
کز آن بر دلم سرد شد تاج و گنج ۱۷۰
یکی مرگ کز وی شود روی زرد
دوم زن که ننگ اندر آرد به مرد ۱۷۱
سوم علت آز و رنج و نیاز
کزو جان به رنج است و تن در گداز ۱۷۲
چنین داد پاسخ که ای شهریار
نگر تا نداری تو این هرسه خوار ۱۷۳
اگر ز آنکه رن نیستی در جهان
نبودی چو تو شاه روشن روان ۱۷۴
قباد از جهان را بپرداختی
تو تاج شهی را بر افراختی ۱۷۵
مرا گر نبودی به تختت نیاز؟
چرا بردمی پیش تختت نماز؟ ۱۷۶
حکیمی که جان و جهان آفرید
زمین گسترید و زمان آفرید ۱۷۷
یقین دان که هر چیز کو ساخته است
به حکمت حکیمانه پرداخته است ۱۷۸
کز آن دانه در صدف شد تهی ۱
چو ابر از دل آتشین آه زد
دو دریا بر آورد و بر ماه زد ۲
چو گل جامه را کرد صد جای چاک
چو باد صبا بر سر افشاند خاک ۳
نشسته ملک بر سر خاک او
کنان نوحه بر سروچالاک او ۴
شهنشه همی گفت کای یار من
نگار وفادار و دلدار من ۵
دریغ آن تن ناز پرورد تو
دریغا به درد من از درد تو ۶
دریغا و دردا و وا حسرتا
که شد کشته شمعم به باد فنا! ۷
که ای سرو بالای کوتاه عمر،
تو عمر گرامی، شدی، آه عمر! ۸
خراب است دل آه! دلدار کو؟
جهانیست غم وای غمخوار کو؟ ۹
ندانم چه بودت بتا هر چه بود؟
کنون بودنی بود، گفتن چه سود؟ ۱۰
سپردم به زلفت دل و هوش و جان
تو را میسپارم به خاک این زمان ۱۱
عجب باشد ای ماه رضوان سرشت
اگر چون تو سروی بود در بهشت ۱۲
دلم رشک بر حوض کوثر برد
که سرو تو را کنار آورد ۱۳
دل و جانم از رشک پیچیدهاند
که غلمان و حورت چرا دیدهاند؟ ۱۴
به آب مژه پاک میشویمت
تو در خاک و در آب میجویمت ۱۵
از آن اشک ریزم چو ابر بهار
که از گل برآرم تو را لاله وار ۱۶
نمیخواستم گرد بر دامنت
کنون در دل خاک بینم در تنت ۱۷
اگر گرد مشک تو بر روی ماه
دلم دیدی از دود گشتی سیاه ۱۸
کنون بر تن تست خاکی زمی
که خاک سیه بر سر آدمی ۱۹
روا باشد ای آسمان اینچنین
مه سر و بالا به زیر زمین ۲۰
گل نازکش نیست در خورد گل
که هر ذره جزویست از جان و دل ۲۱
دریغا که این سرو قد آفتاب
فرو رفت در بامداد شباب ۲۲
شکمخواره خاکا، خنک جان تو
که جان جهانی است مهمان تو ۲۳
تن نازکان میخوری زیر زیر
نگشتی از این خوردنی هیچ سیر ۲۴
من نامراد از تو دارم غبار
که داری مراد مرا در کنار ۲۵
در اول بسی بیقراری نمود
در آخر به جز صبر درمان نبود ۲۶
پس از مرگ او شاه سالی چو ماه
نمیرفت جز در کبود و سیاه ۲۷
چو درماند از وصل آن ماه رو
کشیدند بر تختهای شکل او ۲۸
تو پنداشتی شکل آن سرو ناز
بر آن تخته شاهی است بر تخت باز ۲۹
در آن تخته حیران فرو ماند شاه
بسی نقش از آن تخته میخواند شاه ۳۰
ملک دید نقشی که جانش نبود
از او آنچه میجست آتش نبود ۳۱
دلا پیش از آن کز جهان بگذری
بر آن باش کاول ز جان بگذری ۳۲
کسی کو تواند گذشت از جهان
بر او خوار و آسان بود ترک جان ۳۳
بسا درد و حسرت که زیر ز می است
دل خاک پر حسرت آدمی است ۳۴
همه سرو بالاست در زیر خاک
چو گل کرده پیراهن عمر چاک ۳۵
زمانه بر آمیخت چون گل به گل
تن نازنینان چین و چگل ۳۶
به هر پای کان مینهی بر گذر
سر سرفرازی است، آهستهتر ۳۷
نگوئی که خاکش بفرسوده است
که او نیز چون تو کسی بوده است ۳۸
کجا آن جوانان نو خاسته؟
کجا آن عروسان آراسته؟ ۳۹
کشیدند در پرده خاکرو
جهان داد بر بادشان رنگ و بو ۴۰
بهار آمد و خاک را کرد باز
زمین را به صحرا در افکند راز ۴۱
ز مهد زمین هر پری طلعتی
برون آمد امروز در صورتی ۴۲
شکوفه چو نازک تن سیمبر
ز صندوق چوبین برون کرده سر ۴۳
بنفشه است مشکین سر زلف یار
بریده ز یار خودش روزگار ۴۴
چو زلفش از آن رو سرافکنده است
بخاک سیه در پراکنده است ۴۵
بر آنم که سوسن پریزادهای است
زبان آور و خوب آزادهای است ۴۶
زبان دارد اما ز راه کهن
اجازت ندارد که گوید سخن ۴۷
سهی سرو یاری نگاری است چیست
که بر جویبار از روان دست شست ۴۸
هوای خرامیدن است اندر او
به دستان ولی سرو را پای کو؟ ۴۹
بر آن گلرخان نوحهگر شد سحاب؟
بدیشان همی بارد از دیده آب ۵۰
کجا آن رخ ناز پروردشان؟
بیا این زمان بین گل زردشان ۵۱
اجل بر سمن خاکشان بیخته
چو گل نازک اندامشان ریخته ۵۲
وگرنه خروشیدن مرغ چیست؟
نگویی که این نالش از بهر کیست ۵۳
چرا لاله را بهر خون جوشیده است؟
بنفشه کبود از چه پوشیده است؟ ۵۴
چرا باد در خاک غلطان شود
چرا آب گریان و نالان شود ۵۵
به مقدار خود هریکی را غمی است
دلی نیست کو خالی از ماتمی است ۵۶
که باشد که از دوری دل گسل
نگرید؟ مگرسنگ پولاد دل ۵۷
خطا میکنم سنگ را نیز هم
دمی چشمها نیست خالی زنم ۵۸
اگر شمع بینی بدانی یقین
که میسوزد از فرقت انگبین ۵۹
به خونابه رخسار از آن شست لعل
که خواهد جدایی ز کان جست لعل ۶۰
دل نافه ز آن روسیه گشت و ریش
که خواهد بریدن ز دلدار خویش ۶۱
صبا گفت با نافه مشک چین
که بهر چه خون میخوری چون چنین ۶۲
جهان پروریدت به خون جگر
شدی پیش اهل جهان معتبر ۶۳
چرا دل سیاهی و خون میخوری؟
به خون جگر چون بسر میبری؟ ۶۴
به باد صبا گفت در نافه مشک
که از هجر شد بر تنم پوست خشک ۶۵
از آن در دلم شد سیاهی پدید
که نافم جهان بر جدایی برید ۶۶
هنوز آن زمان در شکم خون خورم
که دور فلک برد از مادرم ۶۷
صبا گفتش ای نافه مشک بس!
دم اندر کش ارچه تویی خوش نفس ۶۸
جهان گرچه از یار خویشت برید
تو را این بزرگی ز هجران رسید ۶۹
گول کهنهای داشتی درختا
ز دیبای چین داری اکنون قبا ۷۰
گهی شاهدان از نسیم تو مست
گهی با بتان در گریبانت دست ۷۱
تو را خود بس است این قدر عیب و عار
که افکند مادر به صحرایت خوار ۷۲
اگر بیش ازین غرق خون آمدی
شدی پاک و ز آهو برون آمدی ۷۳
به باد صبا گفت مشک ختن
که این قصه باد است از آن دم مزن ۷۴
اگر چه مرا حرمت اینجاست بیش
ولیکن خوشا صحبت یار خویش ۷۵
که در خانه با یار خوردن جگر
به است ز شکر در مقامی دگر ۷۶
به نرگس نگر کز گلش بر کنند
ز سیم و زرش فرش و بستر زنند ۷۷
فراق دیار و هوای وطن
کند کاخ زرینش بیت الحزن ۷۸
غریبی نه رنگش گذارد نه روی
به باد هوایش دهد رنگ و بوی ۷۹
همان شوق مسکن بود در سرش
بود کوخ خود به ز کاخ زرش ۸۰
به نار حجیم از کسی خوی کرد
بود بر دلش باد فردوس سرد ۸۱
سمندر که او دل بر آتش نهاد
نسیم سمن بر دلش هست باد ۸۲
ز یاران جدایی مکن بیسبب
که هجر است بیاختیار از عقب ۸۳
تن از چاره هجر بیچاره گشت
ز رنج بریدن دلش پاره گشت ۸۴
نخواهی که گردی به هجران اسیر
برو هیچ پیوند با کس مگیر ۸۵
تو خود باش همراز و دمساز خویش
مکن دیگران را تو انباز خویش ۸۶
نیابی به از جان خود همدمی
نبینی به از خویشتن محرمی ۸۷
که با دوست یاری اگر دل نهد
وگر جان دهد زو دلش چون رهد ۸۸
به شمشیر گاه جوانی ز جان
بریدن بود بهتر از دوستان ۸۹
شنیدم که صاحبدلی وقت گشت
به دکانچه درزییی بر گذشت ۹۰
در آن حالت او جامهای میدرید
خورش دریدن به گوشش رسید ۹۱
بنالید صاحبدل از نالهاش
ز مژگان روان شد به رخ ژالهاش ۹۲
بر آورد افغان که آه از فراق
جهان گشت بر دل سیاه از فراق ۹۳
جدایی تن از جان جدا میکند
جدایی چه گویم چهها میکند ۹۴
ببینید تا این دو سه پود و تار
چه فریاد بر خویشتن میزنند ۹۵
از اینجا نظر کن به حال دو دوست
به هم بوده یک چون مغز و پوست ۹۶
دو نازک، دو همدم، دو هم خوی گل
مصاحب چو رنگ گل و بوی گل ۹۷
در آن روز بیاختیاری نگر
که شان دور باید شد از یکدیگر ۹۸
جهانا ندانم چه آیین تو است
چه بنیاد بر مهر و بر کین تو است؟ ۹۹
که سرو سهی را در آری به ناز
کنی سر بلندش به عمر دراز ۱۰۰
ز بیخ و بنش ناگهان برکنی
کنی سرنگونش به خاک افکنی ۱۰۱
اگر مرگ را آوری در نظر
حقیقت جدایی است از یکدگر ۱۰۲
مه و مهر از آنرو گرفته دلند
که هر ماهی از یکدگر بگسلند ۱۰۳
ثریا بود جمع دانی چرا؟
که از جمع او کس نگردد جدا ۱۰۴
به خورشید گفتم که درگاه بام
زخت از چه چون گل شود لعل فام؟ ۱۰۵
چرا میشوی آخر زود زرد
چو برگ رزان از دم باد سرد؟ ۱۰۶
دمی چهرهات ارغوانی بود
گهی چون رخم زعفرانی بود ۱۰۷
چو بشنید رخساره پرتاب کرد
دو چشم از ستاره پر از آب کرد ۱۰۸
جوابیم گرم از سر مهر گفت
به مژگان اندیشه از دل برفت ۱۰۹
که هر صبحدم چشم من میجهد
ز دیدار یاران خبر میدهد ۱۱۰
به روی عزیزان این انجمن
رخم سرخ و روشن شود چشم من ۱۱۱
شبانگه که آید زمان فراق
که بادا سیه دودمان فراق ۱۱۲
شود چشمه بخشت من تیره آب
نه توش و توانم بماند نه تاب ۱۱۳
ز بیم جدایی غمی میشوم
به خود زرد و لرزان فرو میروم ۱۱۴
جهان را جفا و ستم رسم و خوست
نخواهد وفا کرد با هیچ دوست ۱۱۵
کدامین گل تازه از خاک زاد
که آخر زمانه ندادش به باد ۱۱۶
سهی سرو گشت از هوا سر بلند
در آخر ز پا هم هوایش فکند ۱۱۷
کجا آن چو گل نازکان چگل؟
که اکنون چخ رخسار ایشان چه گل؟ ۱۱۸
بسا سرو کان گشت با خاک راست
بس آب حیاتا که آن خاک راست ۱۱۹
بسا سرو بالا که زیر ز می است
دل خاک بر حسرت آدمی است ۱۲۰
بغایت شبیه است نرگس به دوست
که زرین قدح مانده از چشم اوست! ۱۲۱
خوشا لاله و چهره فرخش
که دارد نشانی ز خال رخش ۱۲۲
شب تیره چون زنگی بسته لب
گشادم زبان را و گفتم به شب ۱۲۳
که بهر چه چون صبح خندان شود؟
ستاره ز روی تو ریزان شود؟ ۱۲۴
بغایت سیه کاسهای در سحر
چو چشمم چه ریزی به دامان گهر؟ ۱۲۵
شب تیره گفتا که باید مرا
سحرگه شدن زین شبستان جدا ۱۲۶
ز سودای یار و فراق دیار
به وقت سحر میشوم اشکبار ۱۲۷
ستاره خود از جای خود چون رود
سرشک است کز چشم من میرود ۱۲۸
سحر وقت اسفار و رحلت بود
از آن در سحر مرغ نالان شود ۱۲۹
از آن در سحر کوس دارد فغان
ز چشم هوا اشک باشد روان ۱۳۰
به گاه وداع دیار از حزن
کدامین سیه دل نگرید چو من؟ ۱۳۱
شب مرگ روز فراق است و بس
که روز جدایی مبیند کس ۱۳۲
چه خوش گفت دانای هندوستان
که هرگز مرا با کسی در جهان ۱۳۳
نخواهم که هیچ آشنایی بود
مبادا که روزی جدایی بود ۱۳۴
فراق از نبودی نمردی کسی
جفای محبت نبردی کسی ۱۳۵
ز کشته دل خاک پر خون شدست
از آن خون رخ لاله گلگون شده است ۱۳۶
گرانمایه گنجی است این آدمی
دریغ این چنین گنج زیر زمی ۱۳۷
ز حسرت که دارد زمین در درون
کناره ندارد که آید برون ۱۳۸
به هر گل که برکرده از گل سر است
هزاران سمن رخ به زیر اندر است ۱۳۹
شبی میشنیدم که با جان بدن
همی گفت در زیر لب این سخن ۱۴۰
که ای نازنین مونس و همنفس
تو دانی که غیر از توام نیست کس ۱۴۱
ز خاک سیاهم تو برداشتی
گلین خانهام را تو افراشتی ۱۴۲
منم خاک و از صحبتت زندهام
چو دور از تو باشم پراکندهام ۱۴۳
به هم سالها عیشها راندهایم
بسی دست عشرت برافشاندهایم ۱۴۴
تو را من به صد ناز پروردهام
دمی بی تو خود بر نیاوردهام ۱۴۵
من و تو دو هم صحبت و مونسیم
چو رفتیم کی باز با هم رسیم؟ ۱۴۶
تو آب حیاتی و من خاک تو
غباری ز من بر دل پاک تو ۱۴۷
چو تو رفته باشی برون زین مغاک
چه من پیشت آنگه چه یک مشت خاک؟ ۱۴۸
مرا از تو هرگز رهایی مباد
میان من و تو جدایی مباد ۱۴۹
تن این راز میگفت در گوش جان
چو بشنید دادش جوابی روان ۱۵۰
که ما هردو از یک شکم زادهایم
به هم هریک از جایی افتادهایم ۱۵۱
مرا سربلندی ز پستی توست
همین پایه از زیر دستی توست ۱۵۲
من این حال خوش از بدن یافتم
ز پهلوی تست آنچه من یافتم ۱۵۳
اگرچه بر آرد سپهرم ز تو
کجا برکند بیخ مهرم ز تو؟ ۱۵۴
تو را حق نعمت بسی بر من است
مرا حق سعی تو در گردن است ۱۵۵
چو ما روزگاری به هم بودهایم
به اقبال یکدیگر آسودهایم ۱۵۶
نباشد عجب گر بنالم ز غم
که سخت است بر ما بریدن ز هم ۱۵۷
کنون ما که از هم جدا میشویم
به منزلگه خویشتن میرویم ۱۵۸
جدایی ضروریست معذور دار
که ما را در این نیست هیچ اختیار ۱۵۹
قضا چون در آشنایی گشاد
اساس جهان بر جدایی نهاد ۱۶۰
خدای جهان است بییار و جفت
کسی را بر این در جهان نیست گفت ۱۶۱
در اندام خود بنگر اول، ببین
که از هم جدا ساخت جان آفرین ۱۶۲
دو چشم تو را هردو چون فرقدان
حجابی عجب بینی اندر میان ۱۶۳
به غیر از دو ابرو که پیوستهاند
به پیشانی آن نیز بر بستهاند ۱۶۴
دو گوشند در گوشهای هر یکی
تعاقب ندارد یکی بر یکی ۱۶۵
دو دست و دو پا را همین صورت است
مراد آنکه بنیاد بر فرقت است ۱۶۶
مه و خور دلیل تو روشن بسند
که هر ماه یکبار با هم رسند ۱۶۷
نهاده شب اندر پی روز سر
نبینند هرگز رخ یکدیگر ۱۶۸
چنین گفت یک روز نوشیروان
به موبد که ای پیر روشن روان ۱۶۹
من اندر جهان از سه چیزم به رنج
کز آن بر دلم سرد شد تاج و گنج ۱۷۰
یکی مرگ کز وی شود روی زرد
دوم زن که ننگ اندر آرد به مرد ۱۷۱
سوم علت آز و رنج و نیاز
کزو جان به رنج است و تن در گداز ۱۷۲
چنین داد پاسخ که ای شهریار
نگر تا نداری تو این هرسه خوار ۱۷۳
اگر ز آنکه رن نیستی در جهان
نبودی چو تو شاه روشن روان ۱۷۴
قباد از جهان را بپرداختی
تو تاج شهی را بر افراختی ۱۷۵
مرا گر نبودی به تختت نیاز؟
چرا بردمی پیش تختت نماز؟ ۱۷۶
حکیمی که جان و جهان آفرید
زمین گسترید و زمان آفرید ۱۷۷
یقین دان که هر چیز کو ساخته است
به حکمت حکیمانه پرداخته است ۱۷۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۸
۴۶۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۳ - بوسه بر باد (۳)
گوهر بعدی:بخش ۱۵ - نصیحت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.