هوش مصنوعی:
این متن داستان شاهزادهای به نام جمشید را روایت میکند که از چین به قصد تجارت سفر میکند، اما در راه مورد غارت قرار میگیرد. او به شهری میرسد و توسط حاجب، یکی از خدمتکاران شاه، شناسایی و پذیرفته میشود. حاجب او را به نزد شاه میبرد و جمشید هویت واقعی خود را آشکار میسازد. سپس داستان به ملاقات جمشید با قیصر و عشق او به دختری زیبا میپردازد. متن پر از توصیفات شاعرانه و تمثیلهای عاشقانه است.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم پیچیده عاشقانه و ادبی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از توصیفات و تمثیلهای بهکاررفته نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
بخش ۳۳ - جواب دادن حورزاد جمشید را
پری گفتش که: «اینجا مرز روم است
همه ره کشور و آباد بوم است ۱
حقیقت دان که دریای است این اسب
نبرد راه خشکی هرگز این اسب ۲
پیاده بایدت رفتن در این راه
مگر کارت شود بر حسب دلخواه» ۳
ز اسب پیل پیکر شاهزاده
جدا شد کرد رخ در ره پیاده ۴
چو مه بنهاد تاب مهر در دل
به یک منزل همی کرد او دو منزل ۵
وجود نازنین ناز پرورد
نه گرم روزگاران دیده نه سرد ۶
کف پایش ز رنج راه در تاب
برآورد آبله همچون کف آب ۷
چو گل بنشسته خوی بر طرف رخسار
دریده جامه و پایش پر از خار ۸
چو بگذشت از شب تاریک بهری
رسید از راه تنها سوی شهری ۹
پریشان از جفای گردش دهر
همی گردید مسکین گرد آن شهر ۱۰
غلامی داشت نامش خاص حاجب
که بودی شاه را پیوسته حاجب ۱۱
ملک در راه دیدش حاجب آسا
سیه پوشیده و خم کرده بالا ۱۲
در آن تاریکیاش فیالحال بشناخت
ولیکن شاه بر کارش بینداخت ۱۳
به نزد حاجب آمد و گفت کای یار
غریب و خسته و سرگشته بیمار ۱۴
ندارم اندرین شهر آشنایی
که ما را گوشید امشب مرحبایی ۱۵
از او پرسید حاجب: «از کجایی
که داری رنگ و بوی آشنایی» ۱۶
ملک گفتش: «ز چین بهر تجارت
سفر کردم، مرا کردند غارت ۱۷
چو بشنید این حکایت حاجب بار
به دل گفت: «این جوان در شکل و رفتار ۱۸
به نور چشم ما تابنده خورشید
همی ماند دریغا شاه جمشید!» ۱۹
بر آن حالت زمانی زار بگریست
جوان گفت: «ای برادر، گریه از چیست؟» ۲۰
غلام این قصه پیش شاه میگفت
شهنشه میشنید و آه میگفت ۲۱
همی رفت از شی حاجب در آن راه
سخن گویان ملک تا کاروانگاه ۲۲
ملک را خاص حاجب گفت: فرمای
درا، امشب و ثاق ما بیارای ۲۳
غریب و خستهای و ره گذاری
رفیقی نیستت، جایی نداری» ۲۴
ملک را در سرای خویشتن کرد
بسی نیکی به جای خویشتن کرد ۲۵
چو نور شمع برمه پرتو انداخت
غریب خویش را یعقوب بشناخت ۲۶
چو چشم او بر آن مه منظر افتاد
از او آهی و فریادی برآمد ۲۷
ز آهش جنیان گشتند غمگین
درآمد گرد حاجب لشکر چین ۲۸
به فال سعد روی شاه دیدند
در آن تاریکی شب ماه دیدند ۲۹
سران چین به پایش در فتادند
سراسر دست و پایش بوسه دادند ۳۰
نثارش زر و گوهر بر فشاندند
به خسرو جان شیرین بر فشاندند ۳۱
حکایت کرد شاه از بحر از بر
سخن نگذاشت هیچ از خشکتر و از تر ۳۲
نوای عیش و عشرت ساز کردند
طرب بر پرده شهناز کردند ۳۳
زر و یاقوت میپالود ساقی
شفق در صبح میپیمود ساقی ۳۴
به روی جم دو هفته باده خوردند
سیم هفته بسیج راه کردند ۳۵
روان آن کاروان کشور به کشور
رسید آنگه به دارالملک قیصر ۳۶
خبر آمد که آمد کاروانی
که پیدا نیستش قطعا کرانی ۳۷
به گوش رومیان از یک دو فرسنگ
همی آمد خروش و ناله از زنگ ۳۸
تماشا را ز بام و برج باره
نظاره ماهرویان چون ستاره ۳۹
نفیر مرحبا میآمد از شهر
همه بانگ درا میآمد از شهر ۴۰
ز وقت صبح تا شام از پی هم
گهی میرفت اشهب گاه ادهم ۴۱
شده روی در و دشت و صحاری
نهان از هودج و مهد و عماری ۴۲
ملک جمشید چون خورشید تابان
همی آمد ز گرد ره شتابان ۴۳
ز چوب صندل و عود و قماری
به پیش خسرو اندر ده عماری ۴۴
سران چین پیاپی در پی شاه
صد و پنجه غلام ترک همراه ۴۵
کمرهای مرصع کرده یکسر
غلامان سمن بر، چوب دو پیکر ۴۶
به شهرستان درآمد شاه جمشید
چو ماه چارده در برج خورشید ۴۷
کلاه چینیان بنهاده بر سر
قبای تاجران را کرده در بر ۴۸
زن و مرد اندران حیران بمانده
ز دست مرد و زن دلها ستانده ۴۹
به فیروزی فرود امد به منزل
فرود آورد بار خویش در دل ۵۰
چو چین حلقههای زلف دلدار
چو مشکین رشتههای غمزه یار ۵۱
به هر سو نافههای چین گشادند
به هر جانب چه بازاری نهادند ۵۲
چو خورشیدی نشسته خسرو چین
برو گرد آمده خلقی چو پروین ۵۳
نهاده چون لب و دندان خود جم
عقود لولو و یاقوت بر هم ۵۴
به یکدم گرد آن خورشید رخسار
هزاران مشتری آمد پدیدار ۵۵
چو مشکین زلف خود صد حلقه بسته
هزاران مشتری در وی نشسته ۵۶
به بازار ملک دلهای پر غم
ز هر سو یک به یک افتاده در هم ۵۷
هر آن کس کو به بازارش رسیدی
دل و جان دادی و مهرش خریدی ۵۸
خبرهای ملک جمشید یکسر
رسانیدند نزد شاه شاه قیصر ۵۹
طلب فرمود میر کاروان را
«سر و سالار خیل کاروان را، ۶۰
ببین تا از متاع چین چه داری
بچو تاآنچه داری با خود آری» ۶۱
متاعی چند با خود داشت زیبا
ز مشک عنبر و یاقوت و دیبا ۶۲
غلامی چند را همراه خود کرد
به رسم تحفه پیش قیصر آورد ۶۳
ملک چون عکس تاج قیصری دید
بساط خسروانی را ببوسید ۶۴
دعا کردش که عمرت باد جاوید
ز اوج دولتت تابنده خورشید ۶۵
همه به روزی و پیروزیات باد
سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد ۶۶
جهان در سایه عدل تو ایمن
قلم در آمد و شد تیغ ساکن ۶۷
ز خسرو قیصر آن گفتار شیرین
چو بشنید و بدیدش رسم و آیین ۶۸
ملک جمشید را نزد خود خواند
چو سروش سربلندی داد و بنشاند ۶۹
چو پرسید این حکایت قیصر از چین
شدی گفتش حدیث قیصر چین ۷۰
چو از حال دگر بودی خطابش
ندادی جم جواب الا صوابش ۷۱
به دل گفت این جوان گویی سر و شست
ز سر تا پا همه عقل است و هوشست ۷۲
نمیدانم که اصلش از کیانست
ولی دانم که با فر کیانست ۷۳
نه خود از تاجرانست این جوان مرد
که کم یابد کسی تاجر جوانمرد ۷۴
حیا و مردمی از مرد تاجر
نباید جست کاین امری است نادر ۷۵
زمانی بزم قیصر داشت تازه
اجازت خواست دادندش اجازه ۷۶
زمین بوسید و قیصر عذرها خواست
چو طاووسش بخلعتها بیاراست ۷۷
به حاجب گفت تا نزدیک درگاه
وثاقی ساز داد اندر خور شاه ۷۸
ملک سوی وثاق خویشتن رفت
ز ملک مصر تا بیت الحزن رفت ۷۹
نبود از شوق خورشید گل اندام
ملک را ذرهای چو ذره آرام ۸۰
شبی نالید خسرو پیش مهراب
که با مهرش ندارم بیش ازین تاب ۸۱
برای در جهان گشتی سر و بن
لب دریاست در، شو در طلب کن ۸۲
ضعیفی تشنه از راه بیابان
رسیده بر کنار آب حیوان ۸۳
جگر در آتش و دل در تب و تاب
تحمل چون تواند کردن از آب ۸۴
بباید طوف آن گلزار کردن
چو باد آنجا دمی بر کار کردن ۸۵
مگر بویی از آن گلزار یابی
درون پرده دل بار یابی ۸۶
به دشواری بر آید گوهر از سنگ
به جان کندن به دست آید زر از سنگ ۸۷
گرفتم ره نیابی در سرایش
توان بوسیدن آخر خاک پایش ۸۸
چو بشنید این سخن مهراب برخاست
متاع چین ز گنجور ملک خواست ۸۹
بسی دیبای زیبا و گهر داشت
ز هر چیزی متاعی چند برداشت ۹۰
غلامی چند با خود کرد همراه
بیامد تا در مشکوی آن ماه ۹۱
اساسی دید خوش با چرخ همبر
نهاده بر درش دو کرسی از زر ۹۲
نشسته خادمانی بر ارایک
درونش حوری و بیرون ملایک ۹۳
از ایشان یافت مهراب آشنایی
سلامش کرد و گفتا مرحبایی ۹۴
به خادم گفت:« من مهراب نامم
قدیمی درگه شه را غلامم ۹۵
به وقت فرصت از من ار توانی
زمین بوسی بدان حضرت رسانی» ۹۶
رسانید آن سخن را مرد لالا
بگوش ماه چون لولوی لالا ۹۷
اشارت کرد تا راهش گشادند
در آن بستان سرایش بار دادند ۹۸
چو مهراب اندرون آمد ز درگاه
سپهری دید یکسر زهره و ماه ۹۹
بنامیزد بهشتی یافت پر حور
سوادی دید همچون دیده پر نور ۱۰۰
رواقی آسمانی برکشیده
بساطی خسروانی در کشیده ۱۰۱
مرصع پردهها چون چرخ خضرا
نشسته در درون خورشید عذرا ۱۰۲
صبا برخاست از گلزار امید
تتق برداشت از رخسار خورشید ۱۰۳
حجاب شب ز روی صبح بگشود
گل صد برگ را از غنچه بنمود ۱۰۴
نهاده سنبلش بر ارغوان سر
چو شمشادی قدش ماهی بر آن سر ۱۰۵
لب لعلش نگین خاتم جم
دهان از حلقه انگشتری کم ۱۰۶
به صنعت رویش آتش بسته بر آب
ز مستی چشم شوخش رفته در خواب ۱۰۷
عذارش آفتاب از شب نمودی
حدیثش قفل لعل از در گشودی ۱۰۸
هزاران شعبه سر بر باد داده
چو موی اندر قفای وی فتاده ۱۰۹
کمان ابروانش چرخ هر پی
که دیده کرده زه صد بار بر وی ۱۱۰
هزارش دل نهان در گوشه لب
هزارش جان روان با آب غبغب ۱۱۱
دو پستانش دو نار اندر دو بستان
دو رخ همچون دو شمع اندر شبستان ۱۱۲
میان چون سیم از زر مطوق
سرین چون کوهی از موئی معلق ۱۱۳
میان چون کار خسرو پیچ در پیچ
دل او در میانش هیچ در هیچ ۱۱۴
چو مهراب آتش رخسار او دید
چو باد آمد به پیش و خاک بوسید ۱۱۵
نظر کرد اندر او خورشید و از شرم
بر آمد سرخ و میشد دیدهاش گرم ۱۱۶
بپرسید که:« چونی؟ و از کجایی
که داری رنگ و بوی آشنایی؟» ۱۱۷
جوابش داد پس مهراب کای جم
شهنشه را کمینه من غلامم ۱۱۸
ز چین بر عزم این فرخنده درگاه
میان در بسته و پیمودم این راه ۱۱۹
بسی آورده چون باد بهاری
حریر چینی و مشک تتاری ۱۲۰
چو ببشنید این سخن بشناخت او را
به صد لطف و کرم بنواخت او را ۱۲۱
همی پرسید حال چین ز مهراب
همی گفت او حکایتها ز هر باب ۱۲۲
ز هر جنسی متاع چین طلب کرد
به پیش، آورد مهرابش ره آورد ۱۲۳
که:« حالی اینقدر با خویش دارم
اگر خواهی دگر، فردا بیارم» ۱۲۴
زمین بوسید و جانی پر ز امید
جدا شد همچو ماه از پیش خورشید ۱۲۵
به برج ماه چینی رفت چون باد
حکایت کرد یک یک پیش جم یاد ۱۲۶
ملک جمشید در پایش سر افشاند
چو چشم خویش بر وی گوهر افشاند ۱۲۷
پس از حمد و ثنا رویش ببوسید
لبش بر لب سرش در پای مالید ۱۲۸
که این چشمست کان رخسار دیدست
که این گوش است کاوازش شنیدهست ۱۲۹
بدین لب خاک کویش بوسه دادست
بدین پا بر سر کویش ستادهست ۱۳۰
کنار یار بنما تا ببینم
کناری از همه عالم گزینم ۱۳۱
سخن پرداز با خسرو حکایت
همی کرد از لب شیرین روایت ۱۳۲
گهی پیچیدن اندر تاب مویش
گهی دادن نشان از نقش رویش ۱۳۳
ملک زاده همه تن گوش گشته
ز نوش نکتهاش بیهوش گشته ۱۳۴
ملک را گفت:« من میدارم امید
که فردا مه رود در برج خورشید» ۱۳۵
سحر مهراب چون صبح دل آرا
بر خورشید شد با مشک و دیبا ۱۳۶
ملک درجی پر از یاقوت احمر
ز مشک و دیبه چینی ده استر ۱۳۷
بدان نقاش چابک دست چین داد
به پیش شمسه چینش فرستاد ۱۳۸
به باغ آن کاروان سالار با بار
در آمد همچو سروی کاورد بار ۱۳۹
بهشت جاودانی یافت چون حور
که باد از ساحتش چشم بدان دور ۱۴۰
در آن بستان روان جویی به هر سوی
نشانده سرو قدان بر لب جوی ۱۴۱
سمن رویان چو شمشاد ایستاده
چو گل بر کف نهاده جام باده ۱۴۲
شده جام بلور و ساغر زر
ز عکس روی ساقی لعل پیکر ۱۴۳
در آن مینو زده خرگاه مینا
بجز گاه اندرون خورشیید زیبا ۱۴۴
همه آن سرو قدان بلبل آواز
به عارض ارغوان و ارغوان ساز ۱۴۵
زمین بوسید رنگ آمیز چالاک
ز روی خویش نقشی بست بر خاک ۱۴۶
همه ره کشور و آباد بوم است ۱
حقیقت دان که دریای است این اسب
نبرد راه خشکی هرگز این اسب ۲
پیاده بایدت رفتن در این راه
مگر کارت شود بر حسب دلخواه» ۳
ز اسب پیل پیکر شاهزاده
جدا شد کرد رخ در ره پیاده ۴
چو مه بنهاد تاب مهر در دل
به یک منزل همی کرد او دو منزل ۵
وجود نازنین ناز پرورد
نه گرم روزگاران دیده نه سرد ۶
کف پایش ز رنج راه در تاب
برآورد آبله همچون کف آب ۷
چو گل بنشسته خوی بر طرف رخسار
دریده جامه و پایش پر از خار ۸
چو بگذشت از شب تاریک بهری
رسید از راه تنها سوی شهری ۹
پریشان از جفای گردش دهر
همی گردید مسکین گرد آن شهر ۱۰
غلامی داشت نامش خاص حاجب
که بودی شاه را پیوسته حاجب ۱۱
ملک در راه دیدش حاجب آسا
سیه پوشیده و خم کرده بالا ۱۲
در آن تاریکیاش فیالحال بشناخت
ولیکن شاه بر کارش بینداخت ۱۳
به نزد حاجب آمد و گفت کای یار
غریب و خسته و سرگشته بیمار ۱۴
ندارم اندرین شهر آشنایی
که ما را گوشید امشب مرحبایی ۱۵
از او پرسید حاجب: «از کجایی
که داری رنگ و بوی آشنایی» ۱۶
ملک گفتش: «ز چین بهر تجارت
سفر کردم، مرا کردند غارت ۱۷
چو بشنید این حکایت حاجب بار
به دل گفت: «این جوان در شکل و رفتار ۱۸
به نور چشم ما تابنده خورشید
همی ماند دریغا شاه جمشید!» ۱۹
بر آن حالت زمانی زار بگریست
جوان گفت: «ای برادر، گریه از چیست؟» ۲۰
غلام این قصه پیش شاه میگفت
شهنشه میشنید و آه میگفت ۲۱
همی رفت از شی حاجب در آن راه
سخن گویان ملک تا کاروانگاه ۲۲
ملک را خاص حاجب گفت: فرمای
درا، امشب و ثاق ما بیارای ۲۳
غریب و خستهای و ره گذاری
رفیقی نیستت، جایی نداری» ۲۴
ملک را در سرای خویشتن کرد
بسی نیکی به جای خویشتن کرد ۲۵
چو نور شمع برمه پرتو انداخت
غریب خویش را یعقوب بشناخت ۲۶
چو چشم او بر آن مه منظر افتاد
از او آهی و فریادی برآمد ۲۷
ز آهش جنیان گشتند غمگین
درآمد گرد حاجب لشکر چین ۲۸
به فال سعد روی شاه دیدند
در آن تاریکی شب ماه دیدند ۲۹
سران چین به پایش در فتادند
سراسر دست و پایش بوسه دادند ۳۰
نثارش زر و گوهر بر فشاندند
به خسرو جان شیرین بر فشاندند ۳۱
حکایت کرد شاه از بحر از بر
سخن نگذاشت هیچ از خشکتر و از تر ۳۲
نوای عیش و عشرت ساز کردند
طرب بر پرده شهناز کردند ۳۳
زر و یاقوت میپالود ساقی
شفق در صبح میپیمود ساقی ۳۴
به روی جم دو هفته باده خوردند
سیم هفته بسیج راه کردند ۳۵
روان آن کاروان کشور به کشور
رسید آنگه به دارالملک قیصر ۳۶
خبر آمد که آمد کاروانی
که پیدا نیستش قطعا کرانی ۳۷
به گوش رومیان از یک دو فرسنگ
همی آمد خروش و ناله از زنگ ۳۸
تماشا را ز بام و برج باره
نظاره ماهرویان چون ستاره ۳۹
نفیر مرحبا میآمد از شهر
همه بانگ درا میآمد از شهر ۴۰
ز وقت صبح تا شام از پی هم
گهی میرفت اشهب گاه ادهم ۴۱
شده روی در و دشت و صحاری
نهان از هودج و مهد و عماری ۴۲
ملک جمشید چون خورشید تابان
همی آمد ز گرد ره شتابان ۴۳
ز چوب صندل و عود و قماری
به پیش خسرو اندر ده عماری ۴۴
سران چین پیاپی در پی شاه
صد و پنجه غلام ترک همراه ۴۵
کمرهای مرصع کرده یکسر
غلامان سمن بر، چوب دو پیکر ۴۶
به شهرستان درآمد شاه جمشید
چو ماه چارده در برج خورشید ۴۷
کلاه چینیان بنهاده بر سر
قبای تاجران را کرده در بر ۴۸
زن و مرد اندران حیران بمانده
ز دست مرد و زن دلها ستانده ۴۹
به فیروزی فرود امد به منزل
فرود آورد بار خویش در دل ۵۰
چو چین حلقههای زلف دلدار
چو مشکین رشتههای غمزه یار ۵۱
به هر سو نافههای چین گشادند
به هر جانب چه بازاری نهادند ۵۲
چو خورشیدی نشسته خسرو چین
برو گرد آمده خلقی چو پروین ۵۳
نهاده چون لب و دندان خود جم
عقود لولو و یاقوت بر هم ۵۴
به یکدم گرد آن خورشید رخسار
هزاران مشتری آمد پدیدار ۵۵
چو مشکین زلف خود صد حلقه بسته
هزاران مشتری در وی نشسته ۵۶
به بازار ملک دلهای پر غم
ز هر سو یک به یک افتاده در هم ۵۷
هر آن کس کو به بازارش رسیدی
دل و جان دادی و مهرش خریدی ۵۸
خبرهای ملک جمشید یکسر
رسانیدند نزد شاه شاه قیصر ۵۹
طلب فرمود میر کاروان را
«سر و سالار خیل کاروان را، ۶۰
ببین تا از متاع چین چه داری
بچو تاآنچه داری با خود آری» ۶۱
متاعی چند با خود داشت زیبا
ز مشک عنبر و یاقوت و دیبا ۶۲
غلامی چند را همراه خود کرد
به رسم تحفه پیش قیصر آورد ۶۳
ملک چون عکس تاج قیصری دید
بساط خسروانی را ببوسید ۶۴
دعا کردش که عمرت باد جاوید
ز اوج دولتت تابنده خورشید ۶۵
همه به روزی و پیروزیات باد
سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد ۶۶
جهان در سایه عدل تو ایمن
قلم در آمد و شد تیغ ساکن ۶۷
ز خسرو قیصر آن گفتار شیرین
چو بشنید و بدیدش رسم و آیین ۶۸
ملک جمشید را نزد خود خواند
چو سروش سربلندی داد و بنشاند ۶۹
چو پرسید این حکایت قیصر از چین
شدی گفتش حدیث قیصر چین ۷۰
چو از حال دگر بودی خطابش
ندادی جم جواب الا صوابش ۷۱
به دل گفت این جوان گویی سر و شست
ز سر تا پا همه عقل است و هوشست ۷۲
نمیدانم که اصلش از کیانست
ولی دانم که با فر کیانست ۷۳
نه خود از تاجرانست این جوان مرد
که کم یابد کسی تاجر جوانمرد ۷۴
حیا و مردمی از مرد تاجر
نباید جست کاین امری است نادر ۷۵
زمانی بزم قیصر داشت تازه
اجازت خواست دادندش اجازه ۷۶
زمین بوسید و قیصر عذرها خواست
چو طاووسش بخلعتها بیاراست ۷۷
به حاجب گفت تا نزدیک درگاه
وثاقی ساز داد اندر خور شاه ۷۸
ملک سوی وثاق خویشتن رفت
ز ملک مصر تا بیت الحزن رفت ۷۹
نبود از شوق خورشید گل اندام
ملک را ذرهای چو ذره آرام ۸۰
شبی نالید خسرو پیش مهراب
که با مهرش ندارم بیش ازین تاب ۸۱
برای در جهان گشتی سر و بن
لب دریاست در، شو در طلب کن ۸۲
ضعیفی تشنه از راه بیابان
رسیده بر کنار آب حیوان ۸۳
جگر در آتش و دل در تب و تاب
تحمل چون تواند کردن از آب ۸۴
بباید طوف آن گلزار کردن
چو باد آنجا دمی بر کار کردن ۸۵
مگر بویی از آن گلزار یابی
درون پرده دل بار یابی ۸۶
به دشواری بر آید گوهر از سنگ
به جان کندن به دست آید زر از سنگ ۸۷
گرفتم ره نیابی در سرایش
توان بوسیدن آخر خاک پایش ۸۸
چو بشنید این سخن مهراب برخاست
متاع چین ز گنجور ملک خواست ۸۹
بسی دیبای زیبا و گهر داشت
ز هر چیزی متاعی چند برداشت ۹۰
غلامی چند با خود کرد همراه
بیامد تا در مشکوی آن ماه ۹۱
اساسی دید خوش با چرخ همبر
نهاده بر درش دو کرسی از زر ۹۲
نشسته خادمانی بر ارایک
درونش حوری و بیرون ملایک ۹۳
از ایشان یافت مهراب آشنایی
سلامش کرد و گفتا مرحبایی ۹۴
به خادم گفت:« من مهراب نامم
قدیمی درگه شه را غلامم ۹۵
به وقت فرصت از من ار توانی
زمین بوسی بدان حضرت رسانی» ۹۶
رسانید آن سخن را مرد لالا
بگوش ماه چون لولوی لالا ۹۷
اشارت کرد تا راهش گشادند
در آن بستان سرایش بار دادند ۹۸
چو مهراب اندرون آمد ز درگاه
سپهری دید یکسر زهره و ماه ۹۹
بنامیزد بهشتی یافت پر حور
سوادی دید همچون دیده پر نور ۱۰۰
رواقی آسمانی برکشیده
بساطی خسروانی در کشیده ۱۰۱
مرصع پردهها چون چرخ خضرا
نشسته در درون خورشید عذرا ۱۰۲
صبا برخاست از گلزار امید
تتق برداشت از رخسار خورشید ۱۰۳
حجاب شب ز روی صبح بگشود
گل صد برگ را از غنچه بنمود ۱۰۴
نهاده سنبلش بر ارغوان سر
چو شمشادی قدش ماهی بر آن سر ۱۰۵
لب لعلش نگین خاتم جم
دهان از حلقه انگشتری کم ۱۰۶
به صنعت رویش آتش بسته بر آب
ز مستی چشم شوخش رفته در خواب ۱۰۷
عذارش آفتاب از شب نمودی
حدیثش قفل لعل از در گشودی ۱۰۸
هزاران شعبه سر بر باد داده
چو موی اندر قفای وی فتاده ۱۰۹
کمان ابروانش چرخ هر پی
که دیده کرده زه صد بار بر وی ۱۱۰
هزارش دل نهان در گوشه لب
هزارش جان روان با آب غبغب ۱۱۱
دو پستانش دو نار اندر دو بستان
دو رخ همچون دو شمع اندر شبستان ۱۱۲
میان چون سیم از زر مطوق
سرین چون کوهی از موئی معلق ۱۱۳
میان چون کار خسرو پیچ در پیچ
دل او در میانش هیچ در هیچ ۱۱۴
چو مهراب آتش رخسار او دید
چو باد آمد به پیش و خاک بوسید ۱۱۵
نظر کرد اندر او خورشید و از شرم
بر آمد سرخ و میشد دیدهاش گرم ۱۱۶
بپرسید که:« چونی؟ و از کجایی
که داری رنگ و بوی آشنایی؟» ۱۱۷
جوابش داد پس مهراب کای جم
شهنشه را کمینه من غلامم ۱۱۸
ز چین بر عزم این فرخنده درگاه
میان در بسته و پیمودم این راه ۱۱۹
بسی آورده چون باد بهاری
حریر چینی و مشک تتاری ۱۲۰
چو ببشنید این سخن بشناخت او را
به صد لطف و کرم بنواخت او را ۱۲۱
همی پرسید حال چین ز مهراب
همی گفت او حکایتها ز هر باب ۱۲۲
ز هر جنسی متاع چین طلب کرد
به پیش، آورد مهرابش ره آورد ۱۲۳
که:« حالی اینقدر با خویش دارم
اگر خواهی دگر، فردا بیارم» ۱۲۴
زمین بوسید و جانی پر ز امید
جدا شد همچو ماه از پیش خورشید ۱۲۵
به برج ماه چینی رفت چون باد
حکایت کرد یک یک پیش جم یاد ۱۲۶
ملک جمشید در پایش سر افشاند
چو چشم خویش بر وی گوهر افشاند ۱۲۷
پس از حمد و ثنا رویش ببوسید
لبش بر لب سرش در پای مالید ۱۲۸
که این چشمست کان رخسار دیدست
که این گوش است کاوازش شنیدهست ۱۲۹
بدین لب خاک کویش بوسه دادست
بدین پا بر سر کویش ستادهست ۱۳۰
کنار یار بنما تا ببینم
کناری از همه عالم گزینم ۱۳۱
سخن پرداز با خسرو حکایت
همی کرد از لب شیرین روایت ۱۳۲
گهی پیچیدن اندر تاب مویش
گهی دادن نشان از نقش رویش ۱۳۳
ملک زاده همه تن گوش گشته
ز نوش نکتهاش بیهوش گشته ۱۳۴
ملک را گفت:« من میدارم امید
که فردا مه رود در برج خورشید» ۱۳۵
سحر مهراب چون صبح دل آرا
بر خورشید شد با مشک و دیبا ۱۳۶
ملک درجی پر از یاقوت احمر
ز مشک و دیبه چینی ده استر ۱۳۷
بدان نقاش چابک دست چین داد
به پیش شمسه چینش فرستاد ۱۳۸
به باغ آن کاروان سالار با بار
در آمد همچو سروی کاورد بار ۱۳۹
بهشت جاودانی یافت چون حور
که باد از ساحتش چشم بدان دور ۱۴۰
در آن بستان روان جویی به هر سوی
نشانده سرو قدان بر لب جوی ۱۴۱
سمن رویان چو شمشاد ایستاده
چو گل بر کف نهاده جام باده ۱۴۲
شده جام بلور و ساغر زر
ز عکس روی ساقی لعل پیکر ۱۴۳
در آن مینو زده خرگاه مینا
بجز گاه اندرون خورشیید زیبا ۱۴۴
همه آن سرو قدان بلبل آواز
به عارض ارغوان و ارغوان ساز ۱۴۵
زمین بوسید رنگ آمیز چالاک
ز روی خویش نقشی بست بر خاک ۱۴۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۴۶
۴۱۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۳۲ - در وصف صبح
گوهر بعدی:بخش ۳۴ - رفتن جمشید به اقامتگاه خورشید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.