هوش مصنوعی:
استادی در کشتی گرفتن مهارت داشت و 360 فن مختلف میدانست. او همه فنون را به شاگردش آموخت جز یک فن. شاگرد با قدرت و مهارت خود به حدی رسید که ادعا کرد از استاد برتر است. این ادعا به گوش پادشاه رسید و مسابقهای بین آن دو ترتیب دادند. در مسابقه، استاد با همان فن ناگفته بر شاگرد غلبه کرد. شاگرد اعتراف کرد که استاد یک فن را از او پنهان کرده بود. پادشاه به استاد پاداش داد و شاگرد را سرزنش کرد. در پایان، شاگرد از بیوفایی دنیا شکوه کرد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم اخلاقی و پیچیدگیهای روایی است که برای درک کامل آن، خواننده باید از بلوغ فکری کافی برخوردار باشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات ادبی ممکن است برای کودکان کمسنوسال نامفهوم باشد.
حکایت ۲۷ - یکی در صنعتِ کُشتی گرفتن سرآمده بود
یکی در صنعتِ کُشتی گرفتن سرآمده بود، سیصد و شصت بندِ فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کُشتی گرفتی. مگر گوشهٔ خاطرش با جمالِ یکی از شاگردان میلی داشت. سیصد و پنجاه و نُه بندش درآموخت مگر یک بند که در تعلیمِ آن دفع انداختی و تأخیر کردی. فیالجمله پسر در قوّت و صنعت سر آمد و کسی را در زمانِ او با او امکانِ مقاومت نبود تا به حدّی که پیشِ مَلِکِ آن روزگار گفته بود: استاد را فضیلتی که بر من است از رویِ بزرگیست و حقِّ تربیت؛ وگرنه به قوّت از او کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم. مَلِک را این سخن دُشْخوار آمد. فرمود تا مُصارعت کنند.
مقامی مُتَّسِع ترتیب کردند و ارکانِ دولت و اعیانِ حضرت و زورآورانِ رویِ زمین حاضر شدند. پسر چون پیلِ مست اندرآمد به صَدمَتی که اگر کوهِ رویین بودی از جای برکندی. استاد دانست که جوان به قوّت از او برتر است؛ بدان بندِ غریب که از وی نهان داشته بود، با او درآویخت. پسر دفعِ آن ندانست، به هم برآمد. استاد به دو دست از زمینش بالایِ سَر برد و فروکوفت. غریو از خلق برخاست. ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورندهٔ خویش دعویِ مقاومت کردی و به سر نبردی. گفت: ای پادشاهِ روی زمین! به زورآوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علمِ کُشتی دقیقهای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی داشت. امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد.
گفت: از بهرِ چنین روزی؛ که زیرکان گفتهاند: دوست را چندان قوّت مده که دشمنی کند تواند. نشنیدهای که چه گفت آن که از پروردهٔ خویش جفا دید؟
یا وفا خود نبود در عالَم
یا مگر کس در این زمانه نکرد ۱
کس نیاموخت علمِ تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد ۲
مقامی مُتَّسِع ترتیب کردند و ارکانِ دولت و اعیانِ حضرت و زورآورانِ رویِ زمین حاضر شدند. پسر چون پیلِ مست اندرآمد به صَدمَتی که اگر کوهِ رویین بودی از جای برکندی. استاد دانست که جوان به قوّت از او برتر است؛ بدان بندِ غریب که از وی نهان داشته بود، با او درآویخت. پسر دفعِ آن ندانست، به هم برآمد. استاد به دو دست از زمینش بالایِ سَر برد و فروکوفت. غریو از خلق برخاست. ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورندهٔ خویش دعویِ مقاومت کردی و به سر نبردی. گفت: ای پادشاهِ روی زمین! به زورآوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علمِ کُشتی دقیقهای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی داشت. امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد.
گفت: از بهرِ چنین روزی؛ که زیرکان گفتهاند: دوست را چندان قوّت مده که دشمنی کند تواند. نشنیدهای که چه گفت آن که از پروردهٔ خویش جفا دید؟
یا وفا خود نبود در عالَم
یا مگر کس در این زمانه نکرد ۱
کس نیاموخت علمِ تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد ۲
تعداد ابیات: ۲
۱۵۹۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۲۶ - ظالمی را حکایت کنند که هیزمِ درویشان خریدی به حَیف
گوهر بعدی:حکایت ۲۸ - درویشی مجرّد به گوشهای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.