هوش مصنوعی:
یک کاروان در یونان مورد حمله دزدان قرار گرفت و اموال زیادی به غارت رفت. بازرگانان گریه و زاری کردند، اما فایدهای نداشت. لقمان حکیم که در کاروان حضور داشت، از موعظه به دزدان خودداری کرد، زیرا معتقد بود نصیحت بر افراد بدطینت تأثیری ندارد. او همچنین اشاره کرد که ممکن است این اتفاق به دلیل گناهان خود بازرگانان رخ داده باشد و توصیه کرد که در زمان رفاه به نیازمندان کمک کنند تا از بلا در امان بمانند.
رده سنی:
15+
متن دارای مفاهیم اخلاقی و اجتماعی پیچیدهای است که برای درک کامل آن، مخاطب نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند گناه، عدالت و کمک به نیازمندان ممکن است برای کودکان کمسنوسال قابل درک نباشد.
حکایت ۱۹ - کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمتِ بیقیاس ببردند
کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمتِ بیقیاس ببردند.
بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شَفیع آوردند و فایده نبود.
چو پیروز شد دزدِ تیرهروان
چه غم دارد از گریهٔ کاروان؟! ۱
لقمان حکیم اندر آن کاروان بود.
یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظهای گویی تا طرفی از مالِ ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.
گفت: دریغ کلمهٔ حکمت با ایشان گفتن.
آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از او به صِیقَل زنگ ۲
با سیهدل چه سود گفتن وعظ؟
نرود میخِ آهنی، در سنگ ۳
همانا که جرم از طرف ماست.
به روزگارِ سلامت، شکستگان دریاب
که جبرِ خاطرِ مسکین بلا بگرداند ۴
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند ۵
بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شَفیع آوردند و فایده نبود.
چو پیروز شد دزدِ تیرهروان
چه غم دارد از گریهٔ کاروان؟! ۱
لقمان حکیم اندر آن کاروان بود.
یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظهای گویی تا طرفی از مالِ ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.
گفت: دریغ کلمهٔ حکمت با ایشان گفتن.
آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از او به صِیقَل زنگ ۲
با سیهدل چه سود گفتن وعظ؟
نرود میخِ آهنی، در سنگ ۳
همانا که جرم از طرف ماست.
به روزگارِ سلامت، شکستگان دریاب
که جبرِ خاطرِ مسکین بلا بگرداند ۴
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند ۵
تعداد ابیات: ۵
۱۳۰۲
این گوهر را بشنوید
خوانش
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۱۸ - عابدی را پادشاهی طلب کرد
گوهر بعدی:حکایت ۲۰ - چندانکه مرا شیخِ اَجَلّ، ابوالفرج بن جوزی، ترکِ سَماع فرمودی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.