هوش مصنوعی:
پادشاهی بدون جانشین وصیت کرد که اولین فردی که صبح از دروازه شهر وارد شود، پادشاه شود. بهطور اتفاقی یک گدا انتخاب شد. او مدتی حکومت کرد، اما با شورش اطرافیان و از دست دادن بخشی از قلمرو، دچار ناراحتی شد. دوست قدیمیاش که او را در این موقعیت دید، به او تبریک گفت، اما گدا پاسخ داد که قبلاً فقط نگران نان بود و اکنون نگران دنیاست. او بر اهمیت قناعت و رنجهای دنیوی تأکید کرد.
رده سنی:
14+
متن دارای مفاهیم عمیق اخلاقی و فلسفی است که درک آن به بلوغ فکری نیاز دارد. همچنین، استفاده از زبان ادبی و تمثیلهای پیچیده ممکن است برای کودکان کمسنوسال نامفهوم باشد.
حکایت ۲۸ - یکی را از ملوک مدّتِ عمر سپری شد؛ قایممقامی نداشت
یکی را از ملوک مدّتِ عمر سپری شد؛ قایممقامی نداشت؛ وصیّت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید، تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویضِ مملکت بدو کنند.
اتفاقاً اوّل کسی که در آمد، گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رُقْعه دوخته.
ارکانِ دولت و اَعیانِ حضرت وصیّتِ ملِک به جای آوردند و تسلیمِ مَفاتیحِ قِلاع و خزاین بدو کردند و مدّتی مُلک راند تا بعضی امرایِ دولت، گردن از طاعتِ او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به مُنازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن.
فیالجمله، سپاه و رعیّت به هم بر آمدند و برخی طرفِ بلاد از قَبْضِ تصرُّفِ او به در رفت.
درویش از این واقعه خستهخاطر همیبود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالتِ درویشی قَرین بود، از سفری باز آمد و در چنان مرتبه دیدش.
گفت: منّت خدای را، عَزَّ وَ جَلَّ، که گُلت از خار بر آمد و خار از پای به در آمد و بختِ بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری، تا بدین پایه رسیدی؛ اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً.
شکوفه، گاه شکفته است و گاه خوشیده
درخت، وقت برهنه است و وقت پوشیده ۱
گفت: ای یارِ عزیز! تَعزیتم کن که جای تهنیت نیست. آنگه که تو دیدی، غمِ نانی داشتم و امروز تشویشِ جهانی.
اگر دنیا نباشد، دردمندیم
وگر باشد، به مهرش پایبندیم ۲
حجابی زین درونآشوبتر نیست
که رنجِ خاطر است، اَر هست و گر نیست ۳
مَطَلب، گر توانگری خواهی
جز قناعت که دولتیست هَنی ۴
گر غنی زر به دامن افشاند
تا نظر در ثوابِ او نکنی ۵
کز بزرگان شنیدهام بسیار:
صبرِ درویش به که بَذلِ غنی ۶
اگر بریان کند بهرام، گوری
نه چون پایِ ملخ باشد ز موری ۷
اتفاقاً اوّل کسی که در آمد، گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رُقْعه دوخته.
ارکانِ دولت و اَعیانِ حضرت وصیّتِ ملِک به جای آوردند و تسلیمِ مَفاتیحِ قِلاع و خزاین بدو کردند و مدّتی مُلک راند تا بعضی امرایِ دولت، گردن از طاعتِ او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به مُنازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن.
فیالجمله، سپاه و رعیّت به هم بر آمدند و برخی طرفِ بلاد از قَبْضِ تصرُّفِ او به در رفت.
درویش از این واقعه خستهخاطر همیبود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالتِ درویشی قَرین بود، از سفری باز آمد و در چنان مرتبه دیدش.
گفت: منّت خدای را، عَزَّ وَ جَلَّ، که گُلت از خار بر آمد و خار از پای به در آمد و بختِ بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری، تا بدین پایه رسیدی؛ اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً.
شکوفه، گاه شکفته است و گاه خوشیده
درخت، وقت برهنه است و وقت پوشیده ۱
گفت: ای یارِ عزیز! تَعزیتم کن که جای تهنیت نیست. آنگه که تو دیدی، غمِ نانی داشتم و امروز تشویشِ جهانی.
اگر دنیا نباشد، دردمندیم
وگر باشد، به مهرش پایبندیم ۲
حجابی زین درونآشوبتر نیست
که رنجِ خاطر است، اَر هست و گر نیست ۳
مَطَلب، گر توانگری خواهی
جز قناعت که دولتیست هَنی ۴
گر غنی زر به دامن افشاند
تا نظر در ثوابِ او نکنی ۵
کز بزرگان شنیدهام بسیار:
صبرِ درویش به که بَذلِ غنی ۶
اگر بریان کند بهرام، گوری
نه چون پایِ ملخ باشد ز موری ۷
تعداد ابیات: ۷
۸۴۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۲۷ - وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانانِ صاحبدل همدمِ من بودند و همقدم
گوهر بعدی:حکایت ۲۹ - ابوهُرَیْرَه، رَضِیَ اللهُ عَنْهُ، هر روز به خدمتِ مصطفی، صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ، آمدی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.