هوش مصنوعی:
پیرمردی از تلاشهایش برای جلب توجه دختری جوان میگوید. او با تعریف از خود و مقایسهاش با جوانان بیثبات، سعی در متقاعد کردن دختر دارد. اما دختر با نقلقولی از قابلهاش نشان میدهد که ترجیح میدهد با جوانی ازدواج کند، حتی اگر شرایط سختتری داشته باشد. در نهایت، دختر با جوانی تندخو و بیبضاعت ازدواج میکند و با وجود مشکلات، شکرگزار است که با پیرمرد ازدواج نکرده است.
رده سنی:
16+
متن شامل مفاهیم پیچیدهای مانند ازدواج، تفاوتهای سنی در روابط، و تصمیمگیریهای عاطفی است که برای نوجوانان بالای 16 سال قابل درک و مناسب است. همچنین، متن از زبان ادبی و کهن استفاده کرده که ممکن است برای سنین پایینتر سنگین باشد.
حکایت ۲ - پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته
پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شبهای دراز نخفتی و بذلهها و لطیفهها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد.
از جمله میگفتم: بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جهاندیده آرمیده گرم و سرد چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودت به جای آورد. مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان.
تا توانم دلت به دست آرم
ور بیازاری ام نیازارم ۱
ور چو طوطی شکر بود خورشت
جان شیرین فدای پرورشت ۲
نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.
وفاداری مدار از بلبلان چشم
که هر دم بر گلی دیگر سرایند ۳
خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه به مقتضای جهل جوانی.
ز خود بهتری جوی و فرصت شمار
که با چون خودی گم کنی روزگار ۴
گفت: چندین بر این نمط بگفتم که گمان بردم که دلش بر قید من آمد و صید من شد. ناگه نفسی سرد از سر درد بر آورد و گفت: چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابله خویش که گفت زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری.
لمّا رَأَت بَینَ یَدَی بَعلِها
شَیئاً کَأرخیٰ شَفَةِ الصّائِمِ ۵
تَقولُ هذا مَعهُ مَیّتٌ
وَ اِنَّما الرُّقْیَةُ للنّائِمِ ۶
زن کز بر مرد بی رضا برخیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد ۷
پیری که ز جای خویش نتواند خاست
الا به عصا کی اش عصا برخیزد ۸
فی الجمله امکان موافقت نبود و به مفارقت انجامید. چون مدت عدت بر آمد، عقد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی تهیدست بدخوی. جور و جفا میدید و رنج و عنا میکشید و شکر نعمت حق همچنان میگفت که:
الحمدلله که از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم.
با این همه جور و تندخویی
بارت بکشم که خوبرویی ۹
با تو مرا سوختن اندر عذاب
به که شدن با دگری در بهشت ۱۰
بوی پیاز از دهن خوبروی
نغزتر آید که گل از دست زشت ۱۱
از جمله میگفتم: بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جهاندیده آرمیده گرم و سرد چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودت به جای آورد. مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان.
تا توانم دلت به دست آرم
ور بیازاری ام نیازارم ۱
ور چو طوطی شکر بود خورشت
جان شیرین فدای پرورشت ۲
نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.
وفاداری مدار از بلبلان چشم
که هر دم بر گلی دیگر سرایند ۳
خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه به مقتضای جهل جوانی.
ز خود بهتری جوی و فرصت شمار
که با چون خودی گم کنی روزگار ۴
گفت: چندین بر این نمط بگفتم که گمان بردم که دلش بر قید من آمد و صید من شد. ناگه نفسی سرد از سر درد بر آورد و گفت: چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابله خویش که گفت زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری.
لمّا رَأَت بَینَ یَدَی بَعلِها
شَیئاً کَأرخیٰ شَفَةِ الصّائِمِ ۵
تَقولُ هذا مَعهُ مَیّتٌ
وَ اِنَّما الرُّقْیَةُ للنّائِمِ ۶
زن کز بر مرد بی رضا برخیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد ۷
پیری که ز جای خویش نتواند خاست
الا به عصا کی اش عصا برخیزد ۸
فی الجمله امکان موافقت نبود و به مفارقت انجامید. چون مدت عدت بر آمد، عقد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی تهیدست بدخوی. جور و جفا میدید و رنج و عنا میکشید و شکر نعمت حق همچنان میگفت که:
الحمدلله که از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم.
با این همه جور و تندخویی
بارت بکشم که خوبرویی ۹
با تو مرا سوختن اندر عذاب
به که شدن با دگری در بهشت ۱۰
بوی پیاز از دهن خوبروی
نغزتر آید که گل از دست زشت ۱۱
تعداد ابیات: ۱۱
۱۸۴۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۱ - با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همیکردم
گوهر بعدی:حکایت ۳ - مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.