هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه و عرفانی، بیانگر درد هجران و عشق نافرجام است. شاعر از فراق یار مینالد و از بیقراری و بیتابی خود در غم دوری معشوق سخن میگوید. او با تصاویر زیبا و استعارههای عمیق، حالات روحی خود را توصیف میکند و از صبر و تحمل در برابر این عشق سوزان سخن میگوید.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عاشقانه و عرفانی عمیق است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و عاطفی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم و استعارههای به کار رفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
ترجیع بند
ای سرو سهی که بر سمندی
پیشت دو جهان بگو بچندی ۱
بنگر که چه رستخیز برخاست
زین شور که در جهٰان فکندی ۲
افکندهای از دوال فتراک
بر گردن جان شکاربندی ۳
یک وعده کرا خراب کرده است
گو راست مباش ریشخندی ۴
معلوم چو کم شود ز خوبی
کاسوده شود نیازمندی ۵
زان گشته خراب خانهٔ دل
کورا نه دری بود نه بندی ۶
افکنده بخاک راه پستیم
نظارهٔ قامت بلندی ۷
ای کاش که طرهٔ پریشان
بر دوش چنین نمیفکندی ۸
خود گوی که در چه میتوان بست
آن دل که ز مهر دوست کندی ۹
آن کو نبرد ز عشق شوری
بر خویش بسوز گو سپندی ۱۰
چشم من و روی بینظیری
گوش من و حرف دلپسندی ۱۱
از بهر شکار خلق هر سو
انداخته عنبرین کمندی ۱۲
سهل است هلاک ما مبادا
بر خاطر نازکش گزندی ۱۳
عمری ز پیش عبث دویدیم
منبعد بر آن سرم که چندی ۱۴
بنشینم و خو کنم به هجران ۱۵
وَر جان برود فدای جانان ۱۶
آسوده دلی شعار ما نیست
راحت در روزگار ما نیست ۱۷
زان قامت آسمان خمیده
کش طاقت حمل بار ما نیست ۱۸
باور نکند کس ار بسوزم
کس در دل بیقرار ما نیست ۱۹
دل شیفتهٔ تو شد چه سازم
دیوانه به اختیار ما نیست ۲۰
فکر سر خود کنیم کو را
پروای دل فکار ما نیست ۲۱
یکروز بکام دل نشستن
در طالع روزگار ما نیست ۲۲
هر لحظه در آردم به شکلی
سودای تو کرد، کار ما نیست ۲۳
زین بیش مشو شکفته ای گل
کاین حوصله در بهٰار ما نیست ۲۴
کردیم بس امتحان کسی را
دست و دل و کار و بار ما نیست ۲۵
هر خیره سری حریف ما نه
هر مرده دلی شکار ما نیست ۲۶
شاید که کنیم ناز بر چرخ
خورشید به حسن یار ما نیست ۲۷
از دولت عشق کامرانیم
هر چند که بخت یار ما نیست ۲۸
هر چند تحملی ندارم
هر چند که صبر کار ما نیست ۲۹
بنشینم و خو کنم به هجران ۳۰
وَر جان برود فدای جانان ۳۱
بیپرده بر آی بر لب بام
کارواح شوند جمله اجسام ۳۲
روشن شود از تو چشم اعمیٰ
این است اگر صفای اندام ۳۳
دل لذت خواری درت یافت
در خلد دگر نگیرد آرام ۳۴
درد دل ما نوشتنی نیست
این کار نمیشود به پیغام ۳۵
گام دگری نهی به منزل
برداری اگر ز خود یکی گام ۳۶
دیگر ز دعا اثر نخواهم
گر بشنوم از لب تو دشنام ۳۷
آنگه که ز ننگ و نام افتیم
بدنامی را کنیم خوشنام ۳۸
ما را سر و برگ زاهدان نیست
ما و رندان دردی آشام ۳۹
بی عشق مباد مرد و بیسوز
بیباده مباد درد و بیجام ۴۰
بی درد دمی نمیشکیبم
بیعشق دمی نگیرم آرام ۴۱
گفتیم کنیم پای بوسش
چون دست نمیدهد بناکام ۴۲
بنشینم و خو کنم به هجران ۴۳
وَر جان برود فدای جانان ۴۴
نام که گذشت بر زبانم
کاتش بنهاده در دهانم ۴۵
از پای در آردم بناچار
این غم که نهٰاده سر به جانم ۴۶
بی طلعت تو نمیدهد نور
خورشید زمین و آسمانم ۴۷
جز من دگری نمیشناسد
گوئی غم و درد را ضمانم ۴۸
کاهید ز درد هجر جسمم
پوسید ز غصه استخوانم ۴۹
در بزم وصٰال چون غریبم
در فصل بهٰار چون خزانم ۵۰
آزردگئی ندارم از هجر
آزردهٔ وصل بیش از آنم ۵۱
فریاد که آتش فراقت
بگداخته مغز استخوانم ۵۲
در حسن بلای روزگاری
درماندهٔ روزگار از آنم ۵۳
تا پیش تو روی بر زمینم
میپنداری بر آسمانم ۵۴
وصفت چو کنند، جمله گوشم
نامت چو رود همه زبانم ۵۵
هر چند که سوخت است صبرم
هر چند که زار و ناتوانم ۵۶
بنشینم و خو کنم به هجران ۵۷
وَر جان برود فدای جانان ۵۸
هر چند وفا نکرد با من
دستش نکنم رها ز دامن ۵۹
در دام نیفتدم بکونین
عنقا نگرفته کس به ارزن ۶۰
شب نیست که من ز دوری او
نزدیک نمیشوم به مردن ۶۱
چون میوهٔ نارسم به گیتی
هرگز نرسم به مدعا من ۶۲
حیران علاج شد طبیبم
آماده شوید هان به شیون ۶۳
ما هم چو شمٰا صنم پرستیم
پرهیز ز ما مکن برهمن ۶۴
بردند قرار و صبرم از دل
حسن آن روی و لطف آن تن ۶۵
کس نیست که دستشان بگیرد
بنگر که چه میکنند با من ۶۶
شیرین لب من ز شور عشقت
آماده شراب و شاهد و من ۶۷
ز آن چشم نمیروم به خمار
ز آن روی نمیروم به گلشن ۶۸
مست است دماغ من به بوئی
این مور چه میکند به خرمن ۶۹
خفاش ز نور بینصیب است
خورشید اگر کند نشیمن ۷۰
دردم نکشید ننگ درمان
دودم نشناخت راه روزن ۷۱
ای لطف و صفٰای تو به خروار
وی جور و جفای تو به خرمن ۷۲
هر چند نباشدم تحمل
هر چند که نیست صبر با من ۷۳
بنشینم و خو کنم به هجران ۷۴
وَر جان برود فدای جانان ۷۵
آن چشم نظر بکس نینداخت
کش واله و بیخبر نینداخت ۷۶
هرگز ز عتاب بر نیفروخت
کاتش در خشک و تر نینداخت ۷۷
قامت نفراخت هیچ سروی
تا پیش قدش سپر نینداخت ۷۸
نشناخت دگر ز غم سرا پای
در پای تو هر که سر نینداخت ۷۹
مفتون تو زار سوخت در هجر
وین راز ز دل بدر نینداخت ۸۰
ننهاد بنالهام شبی گوش
یکبار بمن نظر نینداخت ۸۱
در هجر تو چشم وا نکردم
تا لخت دل و جگر نینداخت ۸۲
بر خستهٔ ما نظر نیفکند
بر مردهٔ ما گذر نینداخت ۸۳
یکبار تکلفی نفرمود
کز رشک به دل شرر نینداخت ۸۴
گفتم نظری بخاکم انداز
یکبار دگر، دگر نینداخت ۸۵
بنشینم و خو کنم به هجران ۸۶
وَر جان برود فدای جانان ۸۷
ما را سر و برگ چند و چون نیست
وان صبر که بودمان، کنون نیست ۸۸
دادیم دلش بلا تأمل
عقل من و تو کم از جنون نیست ۸۹
بی می مستیم و بیتکلف
ما را سر و برگ آزمون نیست ۹۰
آن بحر غمیم کش کران نه
و آن درد دلیم کش سکون نیست ۹۱
خون میجوشد ز اندرونم
پیداست که زخمم از برون نیست ۹۲
با نغمه هجر چون شکیبم
ما را که دماغ ارغنون نیست ۹۳
دردیکش دیرم و خرابات
زین هر دو مقام من برون نیست ۹۴
چون حلقه به آن درم که دیگر
راهی ز برون به اندرون نیست ۹۵
بنشینم و خو کنم به هجران ۹۶
وَر جان برود فدای جانان ۹۷
ای وای که آن سوار چالاک
از ننگ نبنددم به فتراک ۹۸
مفشان به عبث سرشک کاینجا
یاقوت برابر است با خاک ۹۹
ما قطع حیات خویش کردیم
دیگر منمٰای سینه را چاک ۱۰۰
واقف نهای از فروغ رویت
کان شعله چه میکند به خاشاک ۱۰۱
جز با غم تو نمیشکیبد
این جان حزین و چشم نمناک ۱۰۲
دیگر نشود به هیچ خورسند
خاطر که گرفت خو به تریاک ۱۰۳
تا سایه به خاک ما فکندی
در سایه ماست مهر و افلاک ۱۰۴
بر تارک آسمٰان چو تاجیم
هر چند که کمتریم از خاک ۱۰۵
صد شکر که نیستیم هر گز
از بود و نبود، شاد و غمناک ۱۰۶
زاهد ما را پلید گوید
ناپاک نکرده فرق از پاک ۱۰۷
دور از تو نمیکشیم آهی
تا سینه نمیکنیم صد چاک ۱۰۸
دور از تو چو مرغ نیم بسمل
گاهی در خون و گاه در خاک ۱۰۹
بنشینم و خو کنم به هجران ۱۱۰
وَر جان برود فدای جانان ۱۱۱
چون نیست زبان و دل بهم یار
در دست چه سبحه و چه زنار ۱۱۲
بگشا چشمی هلاک دیدار
یار است رسیده بر سرت یار ۱۱۳
دکان بر چین که پاک پرداخت
سودای تو کیسهٔ خریدار ۱۱۴
در خانه نشین که میکند باز
دیوار و در تو کار دیدار ۱۱۵
رو پیچی و خود کرشمه از تو
میریزد صد هزار خروار ۱۱۶
آنان کایزد نمیپرستند
گشتند همه تو را پرستار ۱۱۷
ای آنکه ندادهای دل از دست
ز آن روی کنی ز عشق انکار ۱۱۸
درکامت اگر کنند از ین می
معلوم کنی که چیست در کار ۱۱۹
شستیم دو دست خود ز ایمان
بستیم میان خود به زنار ۱۲۰
مطرب دستی بچنگ بر زن
ساقی پائی برقص بردار ۱۲۱
سر در ناری دگر به کونین
بینی سر خود اگر بر این دار ۱۲۲
گاهی مستور کنج خلوت
گاهی منصور بر سر دار ۱۲۳
گردیده اگر سر تو خورشید
یکبار سری ز پیش بردار ۱۲۴
گیرد چو شرر بمشتری در
خاکسترم ار بری به بازار ۱۲۵
گاهی رندیم و گاه زاهد
گاهی مستیم و گاه هشیار ۱۲۶
گو از نظرم مرو که زین پس
جوئی و نیابیم دگر بار ۱۲۷
زنهار ز دست دوست گفتن
زنهار، مگوی هیچ، زنهار ۱۲۸
انکار مکن که آشکار است
از انکارت هزار اقرار ۱۲۹
بر مار گذر کنی بگیرند
پازهر بجای زهر از مار ۱۳۰
از دست من آن دو چشم جادو
بردند هر آنچه بود یکبٰار ۱۳۱
بنشینم و خو کنم به هجران ۱۳۲
وَر جان برود فدای جانان ۱۳۳
آن شوخ به شیوهٔ شکرخند
زخمم ز نمک لبالب آکند ۱۳۴
آن ترک به طرهٔ پریشان
دین و دل ما ز هم پراکند ۱۳۵
ببرید هزار یار و اغیار
بگسیخت هزار خویش و پیوند ۱۳۶
صد بار شکست وباز خوردیم
زان شوخ فریب عهد و سوگند ۱۳۷
آنم که بروز بردباری
پیشم کاه است کوه الوند ۱۳۸
ما مرده و مهر او مسیحا
ما بنده و عشق او خداوند ۱۳۹
این است اگر هوای لیلی
مجنونم اگر شوم خردمند ۱۴۰
سر خم نکنم به پادشاهی
دارد سر بنده چون خداوند ۱۴۱
بنشینم و خو کنم به هجران ۱۴۲
وَر جان برود فدای جانان ۱۴۳
ابدال صفت خزیده در پوست
کوبم در دشمنان که یا دوست ۱۴۴
از دشمن و دوست نیست باکم
چون دشمن و دوست هر چه هست اوست ۱۴۵
بر پوست زن و سری بدر کن
تا بر نکنند از سرت پوست ۱۴۶
کاین خاک که پایمال سازی
دندان و لب است و چشم و ابروست ۱۴۷
حرفی شنوی اگر توانی
نیکو بشنو که بانگ یا هوست ۱۴۸
و آن زلف که بی سخن زبان داشت
وان چشم که بی زبان سخنگوست ۱۴۹
این شهر بباد دادهٔ اوست
وین خانه خراب کردهٔ اوست ۱۵۰
بنشینم و خو کنم به هجران ۱۵۱
وَر جان برود فدای جانان ۱۵۲
پیشت دو جهان بگو بچندی ۱
بنگر که چه رستخیز برخاست
زین شور که در جهٰان فکندی ۲
افکندهای از دوال فتراک
بر گردن جان شکاربندی ۳
یک وعده کرا خراب کرده است
گو راست مباش ریشخندی ۴
معلوم چو کم شود ز خوبی
کاسوده شود نیازمندی ۵
زان گشته خراب خانهٔ دل
کورا نه دری بود نه بندی ۶
افکنده بخاک راه پستیم
نظارهٔ قامت بلندی ۷
ای کاش که طرهٔ پریشان
بر دوش چنین نمیفکندی ۸
خود گوی که در چه میتوان بست
آن دل که ز مهر دوست کندی ۹
آن کو نبرد ز عشق شوری
بر خویش بسوز گو سپندی ۱۰
چشم من و روی بینظیری
گوش من و حرف دلپسندی ۱۱
از بهر شکار خلق هر سو
انداخته عنبرین کمندی ۱۲
سهل است هلاک ما مبادا
بر خاطر نازکش گزندی ۱۳
عمری ز پیش عبث دویدیم
منبعد بر آن سرم که چندی ۱۴
بنشینم و خو کنم به هجران ۱۵
وَر جان برود فدای جانان ۱۶
آسوده دلی شعار ما نیست
راحت در روزگار ما نیست ۱۷
زان قامت آسمان خمیده
کش طاقت حمل بار ما نیست ۱۸
باور نکند کس ار بسوزم
کس در دل بیقرار ما نیست ۱۹
دل شیفتهٔ تو شد چه سازم
دیوانه به اختیار ما نیست ۲۰
فکر سر خود کنیم کو را
پروای دل فکار ما نیست ۲۱
یکروز بکام دل نشستن
در طالع روزگار ما نیست ۲۲
هر لحظه در آردم به شکلی
سودای تو کرد، کار ما نیست ۲۳
زین بیش مشو شکفته ای گل
کاین حوصله در بهٰار ما نیست ۲۴
کردیم بس امتحان کسی را
دست و دل و کار و بار ما نیست ۲۵
هر خیره سری حریف ما نه
هر مرده دلی شکار ما نیست ۲۶
شاید که کنیم ناز بر چرخ
خورشید به حسن یار ما نیست ۲۷
از دولت عشق کامرانیم
هر چند که بخت یار ما نیست ۲۸
هر چند تحملی ندارم
هر چند که صبر کار ما نیست ۲۹
بنشینم و خو کنم به هجران ۳۰
وَر جان برود فدای جانان ۳۱
بیپرده بر آی بر لب بام
کارواح شوند جمله اجسام ۳۲
روشن شود از تو چشم اعمیٰ
این است اگر صفای اندام ۳۳
دل لذت خواری درت یافت
در خلد دگر نگیرد آرام ۳۴
درد دل ما نوشتنی نیست
این کار نمیشود به پیغام ۳۵
گام دگری نهی به منزل
برداری اگر ز خود یکی گام ۳۶
دیگر ز دعا اثر نخواهم
گر بشنوم از لب تو دشنام ۳۷
آنگه که ز ننگ و نام افتیم
بدنامی را کنیم خوشنام ۳۸
ما را سر و برگ زاهدان نیست
ما و رندان دردی آشام ۳۹
بی عشق مباد مرد و بیسوز
بیباده مباد درد و بیجام ۴۰
بی درد دمی نمیشکیبم
بیعشق دمی نگیرم آرام ۴۱
گفتیم کنیم پای بوسش
چون دست نمیدهد بناکام ۴۲
بنشینم و خو کنم به هجران ۴۳
وَر جان برود فدای جانان ۴۴
نام که گذشت بر زبانم
کاتش بنهاده در دهانم ۴۵
از پای در آردم بناچار
این غم که نهٰاده سر به جانم ۴۶
بی طلعت تو نمیدهد نور
خورشید زمین و آسمانم ۴۷
جز من دگری نمیشناسد
گوئی غم و درد را ضمانم ۴۸
کاهید ز درد هجر جسمم
پوسید ز غصه استخوانم ۴۹
در بزم وصٰال چون غریبم
در فصل بهٰار چون خزانم ۵۰
آزردگئی ندارم از هجر
آزردهٔ وصل بیش از آنم ۵۱
فریاد که آتش فراقت
بگداخته مغز استخوانم ۵۲
در حسن بلای روزگاری
درماندهٔ روزگار از آنم ۵۳
تا پیش تو روی بر زمینم
میپنداری بر آسمانم ۵۴
وصفت چو کنند، جمله گوشم
نامت چو رود همه زبانم ۵۵
هر چند که سوخت است صبرم
هر چند که زار و ناتوانم ۵۶
بنشینم و خو کنم به هجران ۵۷
وَر جان برود فدای جانان ۵۸
هر چند وفا نکرد با من
دستش نکنم رها ز دامن ۵۹
در دام نیفتدم بکونین
عنقا نگرفته کس به ارزن ۶۰
شب نیست که من ز دوری او
نزدیک نمیشوم به مردن ۶۱
چون میوهٔ نارسم به گیتی
هرگز نرسم به مدعا من ۶۲
حیران علاج شد طبیبم
آماده شوید هان به شیون ۶۳
ما هم چو شمٰا صنم پرستیم
پرهیز ز ما مکن برهمن ۶۴
بردند قرار و صبرم از دل
حسن آن روی و لطف آن تن ۶۵
کس نیست که دستشان بگیرد
بنگر که چه میکنند با من ۶۶
شیرین لب من ز شور عشقت
آماده شراب و شاهد و من ۶۷
ز آن چشم نمیروم به خمار
ز آن روی نمیروم به گلشن ۶۸
مست است دماغ من به بوئی
این مور چه میکند به خرمن ۶۹
خفاش ز نور بینصیب است
خورشید اگر کند نشیمن ۷۰
دردم نکشید ننگ درمان
دودم نشناخت راه روزن ۷۱
ای لطف و صفٰای تو به خروار
وی جور و جفای تو به خرمن ۷۲
هر چند نباشدم تحمل
هر چند که نیست صبر با من ۷۳
بنشینم و خو کنم به هجران ۷۴
وَر جان برود فدای جانان ۷۵
آن چشم نظر بکس نینداخت
کش واله و بیخبر نینداخت ۷۶
هرگز ز عتاب بر نیفروخت
کاتش در خشک و تر نینداخت ۷۷
قامت نفراخت هیچ سروی
تا پیش قدش سپر نینداخت ۷۸
نشناخت دگر ز غم سرا پای
در پای تو هر که سر نینداخت ۷۹
مفتون تو زار سوخت در هجر
وین راز ز دل بدر نینداخت ۸۰
ننهاد بنالهام شبی گوش
یکبار بمن نظر نینداخت ۸۱
در هجر تو چشم وا نکردم
تا لخت دل و جگر نینداخت ۸۲
بر خستهٔ ما نظر نیفکند
بر مردهٔ ما گذر نینداخت ۸۳
یکبار تکلفی نفرمود
کز رشک به دل شرر نینداخت ۸۴
گفتم نظری بخاکم انداز
یکبار دگر، دگر نینداخت ۸۵
بنشینم و خو کنم به هجران ۸۶
وَر جان برود فدای جانان ۸۷
ما را سر و برگ چند و چون نیست
وان صبر که بودمان، کنون نیست ۸۸
دادیم دلش بلا تأمل
عقل من و تو کم از جنون نیست ۸۹
بی می مستیم و بیتکلف
ما را سر و برگ آزمون نیست ۹۰
آن بحر غمیم کش کران نه
و آن درد دلیم کش سکون نیست ۹۱
خون میجوشد ز اندرونم
پیداست که زخمم از برون نیست ۹۲
با نغمه هجر چون شکیبم
ما را که دماغ ارغنون نیست ۹۳
دردیکش دیرم و خرابات
زین هر دو مقام من برون نیست ۹۴
چون حلقه به آن درم که دیگر
راهی ز برون به اندرون نیست ۹۵
بنشینم و خو کنم به هجران ۹۶
وَر جان برود فدای جانان ۹۷
ای وای که آن سوار چالاک
از ننگ نبنددم به فتراک ۹۸
مفشان به عبث سرشک کاینجا
یاقوت برابر است با خاک ۹۹
ما قطع حیات خویش کردیم
دیگر منمٰای سینه را چاک ۱۰۰
واقف نهای از فروغ رویت
کان شعله چه میکند به خاشاک ۱۰۱
جز با غم تو نمیشکیبد
این جان حزین و چشم نمناک ۱۰۲
دیگر نشود به هیچ خورسند
خاطر که گرفت خو به تریاک ۱۰۳
تا سایه به خاک ما فکندی
در سایه ماست مهر و افلاک ۱۰۴
بر تارک آسمٰان چو تاجیم
هر چند که کمتریم از خاک ۱۰۵
صد شکر که نیستیم هر گز
از بود و نبود، شاد و غمناک ۱۰۶
زاهد ما را پلید گوید
ناپاک نکرده فرق از پاک ۱۰۷
دور از تو نمیکشیم آهی
تا سینه نمیکنیم صد چاک ۱۰۸
دور از تو چو مرغ نیم بسمل
گاهی در خون و گاه در خاک ۱۰۹
بنشینم و خو کنم به هجران ۱۱۰
وَر جان برود فدای جانان ۱۱۱
چون نیست زبان و دل بهم یار
در دست چه سبحه و چه زنار ۱۱۲
بگشا چشمی هلاک دیدار
یار است رسیده بر سرت یار ۱۱۳
دکان بر چین که پاک پرداخت
سودای تو کیسهٔ خریدار ۱۱۴
در خانه نشین که میکند باز
دیوار و در تو کار دیدار ۱۱۵
رو پیچی و خود کرشمه از تو
میریزد صد هزار خروار ۱۱۶
آنان کایزد نمیپرستند
گشتند همه تو را پرستار ۱۱۷
ای آنکه ندادهای دل از دست
ز آن روی کنی ز عشق انکار ۱۱۸
درکامت اگر کنند از ین می
معلوم کنی که چیست در کار ۱۱۹
شستیم دو دست خود ز ایمان
بستیم میان خود به زنار ۱۲۰
مطرب دستی بچنگ بر زن
ساقی پائی برقص بردار ۱۲۱
سر در ناری دگر به کونین
بینی سر خود اگر بر این دار ۱۲۲
گاهی مستور کنج خلوت
گاهی منصور بر سر دار ۱۲۳
گردیده اگر سر تو خورشید
یکبار سری ز پیش بردار ۱۲۴
گیرد چو شرر بمشتری در
خاکسترم ار بری به بازار ۱۲۵
گاهی رندیم و گاه زاهد
گاهی مستیم و گاه هشیار ۱۲۶
گو از نظرم مرو که زین پس
جوئی و نیابیم دگر بار ۱۲۷
زنهار ز دست دوست گفتن
زنهار، مگوی هیچ، زنهار ۱۲۸
انکار مکن که آشکار است
از انکارت هزار اقرار ۱۲۹
بر مار گذر کنی بگیرند
پازهر بجای زهر از مار ۱۳۰
از دست من آن دو چشم جادو
بردند هر آنچه بود یکبٰار ۱۳۱
بنشینم و خو کنم به هجران ۱۳۲
وَر جان برود فدای جانان ۱۳۳
آن شوخ به شیوهٔ شکرخند
زخمم ز نمک لبالب آکند ۱۳۴
آن ترک به طرهٔ پریشان
دین و دل ما ز هم پراکند ۱۳۵
ببرید هزار یار و اغیار
بگسیخت هزار خویش و پیوند ۱۳۶
صد بار شکست وباز خوردیم
زان شوخ فریب عهد و سوگند ۱۳۷
آنم که بروز بردباری
پیشم کاه است کوه الوند ۱۳۸
ما مرده و مهر او مسیحا
ما بنده و عشق او خداوند ۱۳۹
این است اگر هوای لیلی
مجنونم اگر شوم خردمند ۱۴۰
سر خم نکنم به پادشاهی
دارد سر بنده چون خداوند ۱۴۱
بنشینم و خو کنم به هجران ۱۴۲
وَر جان برود فدای جانان ۱۴۳
ابدال صفت خزیده در پوست
کوبم در دشمنان که یا دوست ۱۴۴
از دشمن و دوست نیست باکم
چون دشمن و دوست هر چه هست اوست ۱۴۵
بر پوست زن و سری بدر کن
تا بر نکنند از سرت پوست ۱۴۶
کاین خاک که پایمال سازی
دندان و لب است و چشم و ابروست ۱۴۷
حرفی شنوی اگر توانی
نیکو بشنو که بانگ یا هوست ۱۴۸
و آن زلف که بی سخن زبان داشت
وان چشم که بی زبان سخنگوست ۱۴۹
این شهر بباد دادهٔ اوست
وین خانه خراب کردهٔ اوست ۱۵۰
بنشینم و خو کنم به هجران ۱۵۱
وَر جان برود فدای جانان ۱۵۲
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۱۴۱
۵۲۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:گوهر عشق
بعدی:غزلیات
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.